هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۰:۱۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
بلاتریکس و دیگر مرگخواران که به سختی ولدمورت را می دیدند، گفتند:
_ارباب! این پیرمرد قصد کشتن شما را دارد. اگر اجازه دهید، با شش هجا نابودش گردانیم!
_توت هندی با ماست و موز...
_چه فرمودید، ارباب؟
_اسکلت با طعم موش...
_ارباب دیوانه شده است! هوریس، به سنت مانگو زنگ بزن و یک روانپزشک تقاضا بکن!
_چشم، خانم لسترنج!

هوریس فورا تلفن را برداشت تا به سنت مانگو تلفن بکند. پس از شماره گیری، کمی صبر کرد تا اینکه یکی از پرستاران تلفن را برداشت و گفت:
_شما با بیمارستان سنت مانگو تماس گرفته اید. بخش مورد نظر را انتخاب کرده و منتظر بمانید.
_بخش اعصاب و روان !
_لطفا مشکل بیمار را ذکر بکنید تا دکتر های مورد نظر را اعلام نماییم.
_توهم!
_شما ما را مسخره کرده اید جادوگر محترم؟ بهتر است بیمار معتادتان را به کمپ ترک اعتیاد انتیس جانیچ در کوچه ی بلک ورت ببرید. از ما کاری بر نمی اید!

هوریس با چهره ای پکر به طرف بلاتریکس حرکت کرد و بلاتریکس به او گفت:
_چی شد؟
_موز با گردو و پارچه در تراکتور مخلوط شدند!
_گفتند که باید به کمپ ترک اعتیاد مراجعه بکنیم!
_حتی نمی توانی یک ساحره ی پرستار را هم راضی بکنی!

پیرمرد و ولدمورت پیش هم نشسته بودند و هزیان می گفتند. بلاتریکس هم داشت سر هوریس غرغر می کرد و فضای اتاق پر از دود شده بود.



ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۱:۳۷:۳۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۱:۴۰:۰۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۱:۴۳:۳۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۸:۲۷:۴۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۶:۴۶
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
فردی که سعی کرد وارد اتاق لرد شود، مرگخوار نبود.
_اههم...ببخشید شما؟
_نذری می خواستم.
_نذری؟
_اوهوم...الان دیگه داریم میریم تو فصل نذری...حالا نذری شما چیه؟

هوریس که نه می دانست نذری چیست و نه برایش مهم بود، با سنت مانگو تماسی گرفت و گزارش یک بیمار روانی را داد. لحظه ای بعد پیرزن در اتاقی بستری بود.
_نفر بعد...

اسلاگهورن دیگر کلافه شده بود، چون وقتی از نفر بعدی درخواست کرد تا دست چپش را بالا بگیرد و نماد مرگخواریش را نشان دهد، او اصلا توجهی نکرد.
_آقا...شما مرگخواری؟
_نچ...من تنها کسیم که می تونه اربابتونو درمان کنه.
_درمان؟ ولی چجوری؟
_فقط باید لردو ببینم.

اتاق ولدمورت:

_تو دیگر کی هستی؟ چه برایمان داری؟

پیرمرد حرفی نزد و فقط به طرف لرد رفت.
_چه می خواهی مردک؟

دستش را داخل جعبه ای برد و سیگار برگی درآورد.
_بکش...حالتو بهتر می کنه.

حدود یک ساعت بعد:

_چرا اون نیومده بیرون؟ نکنه بلایی سر ارباب آورده باشه؟
_خب...برو تو و حالشونو بپرس.
_من؟ به من چه؟ یکی دیگه بره.

نه کسی جلو می رفت و نه صدایی می کرد. هیچکس داوطلب نمی شد.
_اه...ترسوهای...خودم میرم تو.

بلاتریکس سعی می کرد صدایش اعتماد به نفس بالایی داشته باشد، اما لرزش دستش مانع آن کار می شد.
لسترنج دست گیره ی در را فشرد و با صحنه ای مواجه شد که نفسش را بند می آورد.

دود اتاق را پر کرده بود و اجازه نمی داد مرگخواران درست نگاه کنند، اما لردی که سیگاری بر دهان داشت و به حرف های پیر مرد می خندید، کاملا پیدا بود.


ارباب...ناراحت شدید؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۰۴:۱۸ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
ابیگل بیرون اومد. هوریس همین موقع داد زد:
-بعدیــــــــــــــــی!

نفر بعد، نفر جلویی بدبخت را انداخت و به جلو دوید.
-من! جودی!
-مرگخوار نیستی ولی برو تو.

جودی رفت و به لرد گفت:
-اربابا!
-باز تو! ما ارباب تو نیستیم!
-چرا هستین! خیلی هستین! کلا هستین!

ارباب داد زد:
-کارت چیه؟ زودتر کارتو بگو برو!
-ارباب!؟ چرا از من بدتون میاد!؟

ارباب یکه خورد.
به تو چه جن ابله کثیف! برو بیرون!
-چون بابا...
و لرد، جودی را با اکسپلیارموس بیرون کرد!
-بیرون جودی!

هوریس گفت:
-تا مرگخوار نشی هرچی ارباب گفت رو انجام میدی!

کمی صبرکرد و کنار گوش جودی داد زد:
-بعدیـــــــــــــــــــــی!
-



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۰۳ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

ابیگل نیکولا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۵:۳۵ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
از همین طرفا!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 40
آفلاین
بعد از "رفت" سریع هوریس; نفر بعدی با "امدی" سریع وارد شد!
- ارباب! منم!
- ابیگل اینبار میدونستیم تو ای! حالا برو بیرون و مارو تنها بذار!
- ارباب یعنی نمی خواین براتون یه چندتا رعدو برق بزنم!؟
- نه! برو بیرون ابیگل! داخل فضای بسته می خواد واسه ما رعد و برق غیر قابل کنترل بزنه!
- ارباب یعنی رعد و برق نزنم!؟
- نه ابیگل!
- نمیشه براتون یکم دارو درخت بیارم!؟
- برو بیرون ابیگل دارو درخت بیاری واسه ما گابریل به بهونش کل خونه رو با وایتکس میشوره!

همونطور که بغض ابیگل به گریه تبدیل میشد ابرای طوفانی و مه اتاق لردو پر می کرد. مه بیشتر و بیشتر شد و دید لردو از ابیگل کم کرد.

- ابیگل! زودتر از اتاق ما برو! این ابرا و مه رو هم با خودت ببر ما بارون نمی خوایم!

ابیگل با قیافه ی شرم زده به لرد نگاه کرد.
- چشم ارباب الان جمعش میکنم!

ابیگل مشت مشت ابرارو جمع می کردو تو کیفش میچپوند.
- ارباب مطمئنید نمی خواین براتون بترکم!؟ الان واجد شرایطشما!
- گفتیم نه! با رفتی سریع برو بیرون از اتاق ما!

و ابیگل ام مثل نفر قبل با "رفت" سریع از اتاق لرد خارج شد!


BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-برو بیرون هوریس!

هوریس نهایت سعی اش را کرد که جالب توجه به نظر برسد، ولی نهایت سعی اش کافی نبود، چون هوریس کلا و بطور ذاتی جالب توجه نبود.

-جوک بگم ارباب؟
-ما از جوک متنفریم!
-آمار بدم؟ زیرآب بزنم؟ پته بریزم رو آب؟

لرد سیاه از این همه ویژگی پست فطرتانه که در یک مرگخوارش جمع شده بود بسی مسرور شد. ولی این مسروریت زیاد طول نکشید، چون در آن لحظه لردی بود افسرده.
-تمایلی به دیدنت نداریم هوریس.
-ارباب خواهش میکنم...بمونم... هر کاری بخوایین انجام میدم.

هوریس میخواست به هر قیمتی که شده کنار لرد سیاه بماند. حتی اگر اخراج میشد و حتی اگر تحقیر میشد و آزار و اذیت میدید.
این میزان از وفاداری روی لرد سیاه هم تاثیر گذاشته بود. احساس میکرد حالش بهتر شده...

-خب دیگه. من برم ارباب. هشت دقیقه شد.

-چی هشت دقیقه شد هوریس؟

-با هاگرید شرط بسته بودم که میتونم هشت دقیقه اینجا بمونم و شما بیرونم نکنین. الان تموم شد. مرحمت شما عالی و عزت شما زیاد.

و رفت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
هکتور حالا می فهمید که وظیفه ی مسئول صف چیه.
اون در حالی که داشت به حرف های خسته کننده ی لینی گوش می کرد، دستش را به سمت در برد و هوا گرفت.
که البته بعد مشخص شد اون هوایی که گرفته بانز بوده و سعی داشته یواشکی به اتاق لرد بره.

مرگخوار ها حیرت زده از سرعت مسئول صف تو گرفتن بانز، شروع به تشویق کردند.
_ماشالا ماشالا بهش بگید...
_ماشالا...
_صد باریکالا بهش بگید...
_اه...بسه دیگه...خفه شید.

با فریاد مسئول صف، مرگخوارها از تشویق کردن دست کشیدند.
_حالا از آخر صف شروع می کنید و میرید تو...نفر بعد.

هوریس از تعجب خشکش زد...نوبت او بود که داخل شود.

اتاق لرد:

_خب هوریس...بگو ببینم چی بلدی.
_اه...ارباب...شما رقص بابا کَرَمی دیدید؟
_صد بار.
_من می تونم گوشامو تکون بدما.
_نه.
_بلدم با آروغ بگم اسب.
_


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۸:۵۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 824
آفلاین
- نفر بعد!

مسئول صف که اصلا معلوم نبود واسه ی چی اونجاست فقط هر از گاهی جمله ی نفر بعدی رو از ته جیگرش عربده میزد!

- من، من! من نفر بعدی ام!
- نه هک نیستی. تو دو دقیقه پیش رفتی تو، برو ته صف.
- نه منم. رفتم ته صف از اونجا اومدم.
- چهل و سه بار قبلی هم همینو گفتی خب!
- به جون همین لینی این دفعه راست میگم!
- از جون من چرا مایه میذاری هکولو؟
- خب تو حشره ی بسیار متشخص و با کلاسی هستی و همه قبولت دارن. اگه اسم یکی دیگه رو بگم که باور نمیکنن.

لینی در اینجور مواقع حشره ای بود بسیار زود باور. در نتیجه جوگیر شده و هکتور رو تایید میکنه.
- هکولو راست میگه. نوبت خودشه.

در همون حین که مرگخوار ها در حال جنگ داخلی برای انتخاب نفر بعدی بودن، بانز از این موقعیت نهایت استفاده رو میکنه و یواشکی به سمت اتاق لرد میره.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن.

تصویر کوچک شده


در حالی که مرگخواران یکی پس از دیگری وارد اتاق لرد شده و پیش یا پس از اجرای شیرین کاریشان، با «برو بیرون! حوصله نداریم.» مواجه می‌شدند، هوریس به یاد شخصی افتاد که در گذشته هم پیاله‌اش بود. خوب به خاطر می‌آورد که گهگاه لرد از او می‌خواست تا آن شخص را به مجلسی شبانه دعوت کند. مجالسی دور از چشم سایرین که در آن شوخی‌های وزیر سحر و جادوی وقت، مانند تلخکی لرد را سر ذوق می‌آورد. معطل نکرد و با روفوس اسکریم جیور تماس گرفت.

- احوال عمش رو بپرس. بگو همون که همشهری عمو کاظمه!

- مطمئنی روف؟

- خوب نه ... این ریسکیه. اگه سر دماغ نیست نکن ریسکشو. به جاش براش آغاسی بخون.

- آغاسی؟

- آره ... لرد عاشق آهنگای مرحوم آغاسیه. البته با شب پره هم میونه بدی نداره. به شرط این که همزمان با خوندنش مثل خردادیان برقصی.

- جدا از این که شک دارم به اینا علاقه‌ای داشته باشه ... خودم بلد نیستمشون.

-دل به کار نمیدیا ... باشه می‌ریم سراغ حربه آخر! به رداش اشاره کن و بگو این‌جات چی ریخته؟ وقتی سرشو آورد پایین بزن زیر دماغش.

- ارباب که دماغ ندارن!

- مطمئنی؟ نداشت؟ لردم لردای قدیم ... خوب پس سرشو که آورد پایین بزن پس کله کچلش.

- تو واقعا این کارها رو با ارباب می‌کردی؟

- آره ... حالا نمی‌دونم ... شایدم به این کارا نمی‌خندید. به عقل ناقص من می‌خندید. می‌گفت شیرین عقله کاریم نداشت.

هوریس با پایان دادن به مکالمه متوجه شد که نوبتش شده. تردیدی نداشت که راهکارهای روفوس بیش از آن که به درد افسردگی لرد بخورد، به درد گرسنگی نجینی می‌خورد. بی سر و صدا از صف خارج و شد و به ته آن رفت تا چاره دیگری بیندیشد.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۹ ۱۱:۲۰:۴۱

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۲:۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 387
آفلاین
_من! هیچکس به اندازه من پسرمو نمیشناسه... کی بهتر از من؟

و مروپ در حالی که شدیدا به خود اعتماد به نفس داشت از ملتی که به او خیره شده بودند جدا شد و به سمت اتاق لرد رفت، در زد و داخل شد.
_پسر عزیزم حالش چطوره؟
_پسرتون بی حوصله هست مادر.

مروپ که یک سبد بسیار بزرگ همراه خود داشت آن را کنار میز لرد گذاشت و روی صندلی نشست.
_خب پسرم... مطمئنم غذا سرحالت میاره.
_نه نمیاره مادر.

مروپ این را نشنیده گرفت.
_خب اینم قرمه سبزی مامان برای پسر عزیزش.

و بشقابی را با مخلفات جلوی لرد گذاشت.
_نه نمیخوریم.

مروپ فکر کرد شاید غذای مدرن تر همانگونه که نجینی را سر ذوق می آورد، روی پسرش هم تاثیر بگذارد.
_پس اینم پیتزای تنوری مامان برای پسر عزیزش.
_میل نداریم.

اما نجینی میل داشت! فس فسی شادمانه سر داد و از آن سر اتاق به سرعت به سمت پیتزا خزید. قبل از آنکه برسد مادربزرگش پیتزا را به سبد برگردانده بود؛ نجینی ناراحت و افسرده شد اما تسلیم نشد، هرطور بود برای رسیدن به پیتزایش خود را به درون سبد مادربزرگ رساند و به درونش خزید.

_پس حالا که میل به غذا نداری اینم کیک شکلاتی برای پسر عزیزم که مامان براش صبح درست کرده.
_نه.
_پس یه دسر سبک...

مروپ پرتقال را از سبدش در آورد و شروع به پوست کندنش کرد، قسمتی از آن را برداشت و به سمت لرد گرفت.
_نه مادر نمیخوایم.
_نه بخور پسرم.
_ گفتیم نمیخوایم.
_بخور پسرم ...من طاقت ضعف فرزندمو ندارم.
_نه مادر نمیخوریم!
_لج بازی نکن پسرم من این پرتقالو برای تو پوست کندم.
_گفتیم نه مادر... نه! تنهامون بذارید.

لرد خشمگین و افسرده به نظر میرسید و مروپ حس کرد اگر کمی دیگر بماند اتفاق هایی می افتد که شاید بنیان خانواده اش از ریشه نابود کند!
با افسردگی سبدش را برداشت و به سوی مرگخواران ناامید رهسپار شد.

آهنگی هندی با ناامیدی مروپ و رفتنش به سمت در اتاق به گوش رسید!

_صبر کنید مادر!

مروپ بسیار خوشحال شد با ذوق به سمت پسرش برگشت.
_پیتزا یا کیک شکلاتی؟
_نجینی.
_این تو منو نبود!
_نجینی مادر... نجینی!
_نه پسرم تو که نمیخوای نوه خزنده منو بخوری؟ آخه مگه چه گناهی مرتکب شده؟ درسته حالا گاهی هوس میکنه پاپاشو ببلعه ولی منظور بدی که نداره. خب نوه م ناراحت میشه، افسرده میشه، گشنه ش میشه دوست داره پسرمو بخوره! اصلا...
_مادر! نجینی رفت دنبال پیتزاش تو سبدت.
_عه ... آهان!

دقایقی بعد مروپ، در اتاق لرد را پشت سرش بست و به صورت نگران مرگخواران چشم دوخت.
_ به اتفاق خوب نیاز داریم. کسی یه اتفاق خوب برای پسر بی حوصلم سراغ داره؟اتفاقی که باعث خوشحالیش بشه.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۱ ۱۱:۳۷:۱۴



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۵:۱۰
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 257
آفلاین
مرگخوارا دوباره توی ذهنشون لیست کارایی که می تونستن بکنن تا اربابشون، حالش خوب بشه رو مرور کردن!

-من رفتن می شم! البته ما رفتن می شیم!
-همه به جز تو رابستن...تو فقط روی مخ ارباب راه می ری.
-ولی...
-ولی نداریم...همین که گفتم، حرفم نزن!

رابستن دلشکسته شد، غمگین شد، سرخورده شد!
-دیدن کردی بچه! نذاشتن شدن که من رفتن کنم و حال ارباب رو خوب کردن بشم...بچه؟ تو چرا انقد سبک شدن شدی؟ انگار اصلا رو سرم نیستن می شی! غذا نخوردن می شی؟ تو باید غذا خوردن بشی تا بزرگ شدن بشی.

صدایی نیومد.

-بچه؟ آهای بچه؟ دارم با تو صحبت کردن می شم! جواب دادن کن.

رابستن خواست بچه رو بگیره ولی دید که جا تره و بچه نیست!

بچه روی سر رابستن کار خرابی کرده بود و رفته بود!

صدای بسته شدن در اتاق لرد ولدمورت اومد!

-سلام کردنیم.
-ما هزار بار به رابستن گفتیم که سلام نمی کنیم تا فهمید...حالا بچه اش شروع کرده!
-سلام نکردنیم خب...شما خسته هستنین؟
-ما خوبیم بچه...برو به بازیت برس...حوصله حرف زدن با یه دختر رو نداریم!
-فس!
-منظورمون دختر راب بود، فرزندمان!
-ولی...
-عه بچه! اینجا چیکار کردن می شی؟ چرا وقتی دستشویی داشتن می شی، گفتن نمی کنی؟ کل سر من رو با کار خرابیات، کثیف کردن شدی!
-راب...سریع از اتاق من برو بیرون...یه حموم هم بکن!
-ارباب حالا که تا اینجا اومدن شدم...خواستن می شین یه کار کردن بشم که خستگیتون رفع شدن بشه؟
-نه...تو جلوی چشمانمان نباش...حالمون خوب می شه!

رابستن به همراه بچه، خوشحال از اتاق بیرون رفت!

-مگه نگفتم که نباید بری داخل؟ چرا رفتی؟
-رفتن شدم دنبال بچه...ولی این مهم نبودن می شه...کاری کردن شدم که ارباب حالش خوب شدن بشه!
-چجوری؟
-ارباب گفتن کرد که اگه جلوی چشم من نبودن بشی حالم خوب می شه...منم نبودن شدم!

رابستن با نگاهی غرور آمیز به همه نگاه می کرد.

-نفر بعدی کیه؟


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.