هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۵:۱۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
اسلیترین
پیام: 403
آفلاین
روح که ملت را سرکار گذاشته بود، در حالی که به ریش همه می خندید در نمکدانی پنهان شده بود. مرگخواران و محفلی ها هم که نمی دانستند روح دقیقا کجاست، همه جای آشپزخانه را نقطه به نقطه جست و جو می کردند.

اما هرگز همزمان در یک نقطه جمع شدن مرگخواران و محفلی ها بدون دردسر نبود!

_کجا؟! برو کنار! این دیگ مال منه...سهم منه...ارث منه...از همه مهمتر جهازمه! شونصد سال پیش با خودم آوردمش خونه آرتور و باهاش یه ایل ویزلی رو غذا دادم.

مالی در حالی که ملاقه اش را به شکل تهدید آمیزی به سمت مروپ گرفته بود، این را گفت. در واقع مالی هنوز مروپ را نشناخته بود!
_خودت برو کنار خیکی... یه دیگ زنگ زده که این حرفا رو نداره.

مروپ کفگیری را مانند شمشیر بالا آورد و با مالی که در حال دفاع با ملاقه اش بود درگیر شد. در همین درگیری، مروپ نمکدان حاوی روح هم برداشت تا در دیگ سوپ پیاز مالی بریزد اما مالی به شدت مانع می شد.
_نمک ریختم قبلا... نریز تک فرزند... نریز عامل کاهش جمعیت... نریز معضل اجتماع.
_این بی نمکه... نکنه قوه چشایی نداری؟! فکر کردی خودت معضل اجتماع نیستی که هر ساعت یه مو قرمز به بشریت اضافه میکنی؟! عامل افزایش جمعیت بی رویه... عامل کمبود آب... ایجاد کننده بحران های زیست محیطی... بترکی به حق مرلین تا طبیعت از شر خودت و بچه هات نفس راحت بکشه!
روح:

این زد و خورد بر سر نمکدان همچنان ادامه داشت و هر لحظه نمکدان بدست یکی از آن دونفر می افتاد و توسط دیگری به زور پس گرفته میشد.
روح از آن همه اینور و آن ور شدن دچار سرگیجه و حالت تهوع شده بود و می خواست هرچه زودتر وارد شیء دیگری در آشپزخانه شود.
هر لحظه امکان داشت که در دیگ سوپ پیاز بیفتد.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۰:۰۹ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۷:۴۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 260
آفلاین
همه ی مرگخوارا همراه لرد رفتن که دنبال روح بگردن...همه به جز رابستن!
رابستن رفت سمت دامبلدور!
-دونستن می دونی که فهمیدن شدم که اشارت به من بود؟

دامبلدور هیچی نفهمید.
-فرزند تاریکی...می خوای منو آزمایش کنی؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟
- من جوری حرف زدن نمی کنم...من فقط حرف زدن می کنم...حالا، دونستن می دونی که فهمیدن شدم که اشارت به من بود؟

دامبلدور بعد از کلی رمز گشایی فهمید که رابستن چی می گه.
-نه نمی دونستم!
-پس دونستن کن که من فهمیدن شدم که اشارت به من بود.
-باشه.

رابستن خیلی کینه ای بود و برای اینکه دلش خنک بشه خواست مقابله به مثل هم بکنه، برای همین به دامبلدور اشاره کرد ولی فاصله ی اون با دامبلدور کم بود و دستش به اندازه ی سی سانتی متر رفت توی شکم دامبلدور.
رابستن دفترچه یادداشت هاشو در آورد و دنبال چی زی گشت.
-آقای عشقی، شکم شما عین موزه ی لو وِر، لو وور...عه اشتباه شدن شد...

چند ورق دیگه می زنه.
-...شکمتون عین طبل می موندن کنه.

رابستن از اجزای بدن دامبلدور خوشش اومد و همه چیزشو به یه چیزی تشبیه کرد. دماغشو به فیل...موهاشو به راپنزل و...
-فقط موندن می کنه ریشت...ریشت شبیه...شبیه...

رابستن رو به لرد می گه:
-ارباب...ریش آقای عشقی شبیه چی شدن می شه؟
-رابستن...جلوی جبهه ی مخالف به حرف ما گوش نمی دهی و کاری که گفتیم را انجام نمی دهی؟ منفور تر شدی...نیم وعده هم کم می کنیم!

فقط رابستن می دونست که اربابش داره از چی حرف می زنه.

رابستن هم به بقیه ملحق شد.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۱ ۰:۱۸:۵۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۰:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6190
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده‌ای نیست! باید روح رو وارد بدن خودشون کنن و به تناسب شخصی که روح وارد بدنش شده شکنجه کننش.

روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق می‌شه از دستشون فرار کنه و به محفل بره. مرگخوارا و لرد به محفل می رن که روحشون رو پس بگیرن. دامبلدور هم اجازه می ده وارد بشن.

.....................

-یاران ما...به جستجوی روح بپردازید!

مرگخواران کمی گیج شده بودند...ولی تمایلی نداشتند که این گیج شدگی را در مقابل تعدادی محفلی نمایان کنند.
سو با احتیاط به لرد سیاه نزدیک شد.
-ارباب ما اصلا گیج نشدیم. ولی دستور می دین انسان ها رو جستجو کنیم یا مکان ها رو؟ این روحه شاید رفته باشه تو بدن یکی از این سفیدا.

لرد سیاه به سفید ها که به وضوح از او فاصله گرفته بودند، نگاه کرد. هیچ یک از آن ها تسخیر شده به نظر نمی رسیدند. حداقل فعلا نه!
-اگه وارد بدن کسی بشه، خیلی زود متوجه می شیم. این روح زیاد نمی تونه پنهان کاری بکنه. برای همین فعلا اطراف رو می گردیم. از آشپزخونه...

دنگ!

این صدای "دنگ" مربوط به ملاقه ای بود که مالی ویزلی به در آشپزخانه کوبید.
-مگه از رو جسد من رد بشین که بتونین وارد آشپزخونم...

لرد سیاه با خونسردی به طرف مالی رفت که از روی جسدش رد شود، ولی صدای دامبلدور متوقفش کرد.
-تام...فراموش نکن که اینجا مقر ماست...مالی...بهشون اجازه بده وارد بشن. اینا مهمونای ما هستن و من به همشون اعتماد کامل دارم. بجز اون یکی!

اشاره دامبلدور مشخصا به رابستن بود! رابستن نمی فهمید نیامده چه کرده که لایق این بی اعتمادی شده! ولی اصلا هم ناراحت نبود.

مالی با بی میلی کنار رفت.

قفسه ها...سبد ها...یخچال...فر و تمام وسایل آشپزخانه برای جستجو در اختیار مرگخواران بود.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۷:۴۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 260
آفلاین
لرد ولدمورت و دامبلدور جلوی مرگخواران و محفلی ها حرکت می کردند.

- تام، این اتاقی که داریم بهش می رسیم اتاقی هستش که ما اسمش رو گذاشتیم، اتاق عشقیمن! اتاق مقابلشم اتاق "عقشیذاری" هستش!

لرد با شنیدن این اسم ها حالش بد شده بود.
-اول از همه بگو که، مرلینگاه کجاست؟
-مرلینگاه؟ منظورت عشقگاهه؟ اگه منظورت اونه که، کنار عشقپز خانه هستش.

لرد ترجیح داد که حالش خوب باشه!

در بین صحبت های لرد و دامبلدور، مرگخواران و محفلی هایی که در پشت ها آنها بودن، برای یکدیگر خط و نشان می کشیدن.
-یجوری بهت کروشیو بزنم که نفهمی از کجا خوردی.
-تو کروشیو بزنی؟ تو تا بخوای "ک" رو بگی، من یه گاز سبز تولید می کنم و تو نمی فهمی که از کجا تولید کردم!
-تو دمت بره بالا، با قمه ریز ریزش می کنم!
-راست می گه...منم برات رژ لب طوسی می زنم!

کراب فکر می کرد که چون خودش از رژ لب طوسی خوشش نمیاد، اگه اونو برای یکی دیگه بزنه، طرف مقابل خیلی زجر می کشه.

-ما درخواست تایم اوت داریم...کراب اینی که گفتی چی بود؟
-خیلی حال کردی بلا، نه؟ فک کنم دیگه نتونن جواب مارو بدن.
-آره، خیلی حال کردم و چون می خوام کل کلمون ادامه پیدا کنه، تو دیگه تهدیدشون نکن تا اونا هم بتونن حرف بزنن.
-حله!

تایم اوت تموم و خط و نشون ها دوباره شروع شد.

-خب تام... فک کنم همه جا رو بهت نشون دادم...می تونی شروع کنی به گشتن.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۰:۳۳:۵۶
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۰:۴۱:۳۴

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۰:۵۹
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
دامبلدور فکر کرد و فکر کرد تا اینکه افکارش از مغزش سرریز شدند و از آن جایی که خیلی دامبلدور دموکراسی طوری بود، رو به محفلی ها کرد و پرسید:
- نظر شما چیه فرزندانم؟

گادفری همان طور که اره جَرقی اش را روشن و آماده در دستش نگه داشته بود، با شور و ذوق به مرگخوارها خیره شد.
- مهمون حبیب مرلینه ... به نظرم بذاریم بیان تو.

یوآن هم بی توجه به اینکه مدتیست از عضویت در محفل استعفا داده، خودش را وسط صحنه پرتاب نمود و دمش را آماده ی رایحه پراکنی کرد.
- درسته! ... ما باید ازشون پذیرایی کنیم.

دامبلدور شکلک های شیطانی را در انتهای صحبت های محفلیون دید و با خودش فکر کرد احتمالا شیشه ی عینکش کثیف شده و شکلک قلب را مثل خنده ی شیطانی می بیند. با توجه به اینکه محفلی ها علاقه ی زیادی به پذیرایی از مرگخوارها داشتند، دامبلدور با خوشرویی به لرد گفت:
- بفرمایین تو! منزلِ ...

قبل از اینکه بتواند جمله اش را به اتمام برساند، محفلی ها و مرگخوارها هم زمان فریاد زدند:
- چااااااارج!

یک آهنگ حماسی جومونگ طور در فضا پخش شد و دو جبهه به سمت هم یورش بردند. بلاتریکس با یک دستش کروشیو می زد و با دست دیگرش شپش از داخل موهایش بر می داشت و داخل لباس های محفلی ها می ریخت. ماتیلدا کیسه ی فضولاتی را که به تازگی از داخل مرلین گاه جمع آوری کرده بود، روی سر و صورت مرگخوارها خالی می نمود. سو کلاهش را که لبه ی آن به تیغه هایی فلزی مجهز شده بود، مثل فریزبی به سمت محفلی ها پرتاب می کرد. گریک چوبدستی هایش را در چشم و دماغ ملت مرگخوار فرو می نمود ...
***

دقایقی بعد مرگخوارها یک گوشه از صحنه و محفلی ها نیز گوشه ای دیگر نشسته بودند. لرد با چهره ای خشمگین و در هم رفته به افرادش کروشیو تو آل می زد و دامبلدور هم با چهره ای که عشق و محبت از آن می بارید، ریش هایش را هم چون شلاقی بر فرزندان سفیدش فرود می آورد. محفلی ها و مرگخوارها خیلی بچه های بی ادب و بی تمدنی بودند که بدون اجازه ی رهبرانشان با هم درگیر شده بودند.

بالاخره بعد از اینکه اعضای دو جبهه به اندازه ی کافی تربیت شدند، قرار شد که مرگخوارها به دنبال روح گم شده شان بگردند و محفلی ها هم مثل میزبان هایی آداب دان به آن ها کمک کنند. ولی همان قدر که جلوگیری از جذب دو قطعه ی نا هم نام آهن ربا سخت است، جلوگیری از جنگ و دعوا بین محفلی ها و مرگخوارها هم دشوار می باشد.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۴ ۱۳:۲۸:۳۳
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۴ ۱۳:۳۳:۵۳
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۴ ۱۳:۳۶:۲۲


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۰:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6190
آفلاین
-ما الان وارد این خانه می شویم! کسی هم جلودار ما نیست. تماشا کنید!

لرد اراده کرده بود وارد محفل بشود و می شد.

قدمی جلوتر گذاشت و از چارچوب در رد شد. ولی درست در لحظه ای که خود را وارد شده به خانه تصور می کرد، متوجه شد که هنوز جلوی در است!
-دامبلدور روشنایی؟ ما هم اکنون وارد خانه شده بودیم. الان چرا باز جلوی دریم؟ چه کردید؟ بدون این که متوجه شویم، ما را به بیرون هل دادید؟

دامبلدور از این که مهمان را از درخانه به بیرون رانده بود احساس عذاب وجدان شدیدی می کرد.
-نه خب...طلسم ناپدید شوندگی این خونه فقط به درد غیب شدن که نمی خوره. از خونه در برابر امثال تو محافظت هم به عمل میاره. جلوی حضور متجاوزین رو می گیره. هر چقدر بیای تو، باز نمی تونی بیای تو. مگه این که ما دعوتت کنیم!

لرد اصلا از این قضیه خوشش نیامد.
-متجاوزین خودتان می باشید. ما به دنبال روحمان هستیم. آن روح حق ما و مال ماست. از ما دعوت به عمل بیاورید. ما می پذیریم!


دامبلدور در حال فکر کردن بود!





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- دیگه چی؟ پروف به فرزند سابقتون بگین عمرا اینکارو نمی کنیم! مقر فرماندهیمونو بدیم بگردین؟
- بالاغیرتا راست می گه تام. این بار دیگه باهاتون کنار نمیام!

لردسیاه کم کم داشت صبرشو از دست می داد.
- ما روحمونو همین الان می خوایم! این اداها چیه؟
- اصلا اگه اینجا هم باشه، دیگه مال ماست!

لرد صبرشو از دست داد.
- چی گفتی؟ چی گفتی؟ مال شماست؟ روحی که مال ما بوده، حالا مال شماست؟ آوادا...
- فرزندم، تام! اینکه طلسم مرگ به فرزندان روشنایی بزنی مال وقتیه که من اینجا نباشم!
- اوه... راست می گی... پس ما اینجا فقط می تونیم بگیم زر نزن! روح ما رو بده بریم!

ماتیلدا دستاشو شسته نشسته از مرلینگاه پرید بیرون.
- من یه راه حل دارم!

دامبلدور با ذوق دستهاشو از هم باز کرد.
- بازم فرزندان روشنایی! بگو ماتیلدا!
- هردو گروه وایمیسیم صداش می کنیم، اونم هر جایی رو که دلش بخواد انتخاب می کنه! می خواین من شروع کنم؟ روح؟ هی رو...

دامبلدور سرفه ای بلندبالا کرد تا ماتیلدا بیشتر ادامه نده و ولدمورت با تمسخر حریف رو از نظر گذروند.
- ابتکارتون مارو تحت تاثیر قرار داد!
- ارباب منم یه راه حل دارم... بگم؟
- اوه... بگو دیانا! تو همیشه راه حل های خوبی داری!

دیانا لبخند حجیمی زد.
- مرسیو ارباب! من می گم که... مقابله به مثل انجام شه! یعنی چون ما می ریم خونه گریمولد دنبال روحه، محفلیاعم برن خونه ریدل دنبال روحه!
- دیانا روح اگه تو خونه ریدل بود، ما اینجا چیکار می کردیم؟

دیانا آب دهنشو قورت داد؛ به اینجا فکر نکرده بود.
- خب... خب...

و سرانجام میویی کرد و رفت تا از نظرها پنهان بشه!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ دوشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۷

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
خیلی زود دامبلدور میفهمه که لرد دست بردار نیست و روحشو میخواد.
-فرزند سابقم...ظاهرا خیلی به این روح احتیاج داری. روحی یکی از اینا(اشاره به محفلیا) کارتو راه میندازه؟

محفل: پروفسور؟

دامبلدور رو به محفلیا میکنه:
-فرزندانم...چرا آموزه های محفل رو آویزه ی گوش خود نمیکنید؟ پس چی شد آرمان های ما؟ گذشت...فداکاری...از خودگذشتگی...ایثار!

دامبلدور کل مفاهیم رو با هم قاطی کرده بود و داشت روح محفلیا رو تقدیم دشمن میکرد. ولی اونقدر پیر و نورانی بود که محفلیا هم قانع شدن.
-بله پروفسور. شما هر تصمیمی بگیرین حتما دلیلی داره و ما اجرا میکنیم.

دامبلدور به آرتور اشاره کرد.
-فرزند...برو روحتو بده به این تاریکی.

لرد سیاه آرتور رو به عقب هل میده.
-این مشنگ پرست رو از ما دور کنین! اگه روحشو با هفت هورکراکس آماده تقدیم ما کنین باز هم نخواهیم پذیرفت. ما روح اسیر خود را میخواهیم و جز این چیزی نمیخواهیم! روحمونو بدین. یا بذارین خودمون بیاییم تو و دنبال روحمون بگردیم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱:۱۳ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

مرلین کبیر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۴:۵۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
دامبلدور لبخندی به پهنای صورت می زنه و میگه:
- اوه... تام! بالاخره تصمیم گرفتی که به آغوش روشنایی برگردی؟ بیا اینجا فرزندم... بیا اینجا. طلسمی که بتونه اون همه هورکراکس رو جمع کنه خیلی دردناکه، ولی من مطمئنم با نیروی عشق و دو...
- پیرمرد! ما نیومدیم اینجا که به آغوش کسی برگردیم. حتی شاید یه روزی به آغوش یکی برگردیم، ولی مطمئن اون شخص تو نیستی! ما روحمون رو می خوایم!
- خب فرزندم... بیا تو خونه تا روحت رو پیوند بدم بهت!
- نمیفهمه! این دیگه نمیفهمه! :اسمایلی اردلان پشندی تو سریال نقطه چین:

لرد همچنان که این حرف را میزد، دستش را به نشانه استیصال تکان داد و رویش را از دامبلدور برگرداند.

- ازم رو برنگردون... پشیمونم... پشیمون!

لرد از این فرصت استفاده کرد و سریع گفت:
- خیلی خب پس! زود باشین روحمون رو پس بدین!
- چه روحی خب؟
- روحِ ما رو! همونی که اومده تو خونه شما قایم شده.
لرد سیاه البته میخواست موهایش را از دست این میزان از خنگی دامبلدور، بکند. حتی دستش هم به سمت سرش رفت، ولی لحظه ای بعد با به یاد آوردن واقعیت، پشیمان شد. به همین دلیل سرش را خواراند و ادامه داد:
- همون روحی که...
- آی کلک... نگفته بودی تو خونه گریمولد هم هورکراکس قایم کردی. سوروس، کار توئه؟
- آلویز...
- بابا، مو چرب! اون واسه یه وقت دیگه ست.
- من همیشه منتظر لیلی ام. حتی وقتایی که به نظر میرسه منتظرش نیستم و سوژه یه چیز دیگه ست...

اسنیپ این حرف را گفت و به سمت افق خیره شد. پاترونوسش را اجرا کرد و چند لحظه ای به آن خیره شد و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر گشت. محفلی ها با دیدن این صحنه، همگی آهی از ته دل کشیدند و به حال وی غبطه خوردند.
- کاش منم مثل اون بودم.
- رون... اگه من بمیرم، تو هم مثل اون به یادمی؟
- آره لاو لاو... چیزه... هرمیون جونم!

لرد که کاسه صبرش لبریز شده بود، با صدای بلندی گفت:
- روح ما کجاست؟

یکی از ویزلی ها با لبخندی بر لب گفت:
- تو بدنته خب عمویی.
- آخه چطور این حجم از خنگی ممکنه؟



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۰:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6190
آفلاین
با خاموش شدن ناگهانی تلویزیون، محفلی ها فریاد معترضانه ای کشیدند.
دامبلدور که چهره اش کوچکترین تغییری نکرده بود از جا بلند شد.
-آروم باشین فرزندان من و روشنایی...زغالش تموم شد.

ملت محفلی اصلا به این موضوع فکر نکردند که چرا در این حد غیر تکنولوژیک هستند و تلویزیونشان با زغال کار می کند...آن ها فقط نگران پایان فیلم هندی بودند!

-پروفسور...پول بدین بریم زغال بخریم!

دامبلدور دست هایی که جلویش دراز شده بود را پس زد.
-روشنایی های ریز و درشتم! زغال سیاهه و ما تو محفل هرگز زغال رو تحمل نمی کنیم.

روشنایی ها قانع شدند! اصلا هم فکر نکردند که چرا تا آن لحظه تحمل می کردند و آیا این تحمل نکردن، ربطی به کمبود بودجه دارد یا نه!

دامبلدور به طرف تلویزیون رفت که شاید با صحبت کردن بتواند آن را قانع به پخش ادامه فیلم کند...گادفری هم به کمک دامبلدور شتافت.

درست در همین لحظه فریاد وحشت زده مالی ویزلی به گوش رسید.
-مرگخواااااااااراااااا! جلوی در پر مرگخواره...محاصره شدیم! بچه هام...به بچه هام آسیبی نزنن. رو پیشونیشون صاعقه نکارن...بچه هامو برگزیده نکنن...

مالی فریاد زنان از این طرف خانه به آن طرف می دوید...

دامبلدور با مهر و محبت در خانه را باز کرد.
-تاریکی ها...برای چی اینجا تجمع کردین؟ دور بشین تا تک تکتونو بغل نکردم.

مرگخواران با انزجار یک قدم عقب رفتند.
-اممم...واقعا احتیاجی به این حرکات نیست...ما یه روح گم کردیم که فکر می کنیم تو خونه شما باشه. روحمونو بدین تا بریم!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.