هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵:۰۷ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۹
#37

هافلپاف

آرتور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴:۲۷ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۵۵:۴۷ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
موضوع: روزی که نامه هاگوارتز به دستم رسید.

امشبم مثل شب های گذشته روی تختم دراز کشیدم و به اتفاقای عجیبی که برام افتاده بود فکر کردم و کمی بعد خوابیدم.

صبح با صدای مادرم از خواب پریدم:

-آرتور، آرتور، بیدار شو؛ یه نامه داری.

-نامه! از طرف کی؟

-بهتره که خودت بیای و ببینی که از طرف کیه.

به سمت مادرم رفتم و نامرو ازش گرفتم وقتی پاکتو چرخوندم باورم نشد نامه از هاگوارتز بود.
همون جایی که مادرم کلی ازش برام تعریف کرده بود دنیایی جادویی با اتفاقای عجیب و غریبش.

نامرو باز کردم و خوندم بعد، از روی خوشحالی جیغ بلندی کشیدم و روی تختم بالا و پایین پریدم .

بعد که کمی آروم تر شدم به مادرم گفتم:

-مامان میشه بیشتر درباره هاگوارتز برام بگی.
اونجا چچور جاییه؟

-اونجا یه دنیای جادوییه که فقط کسایی که استعداد جادوگری دارن می تونن برن اونجا .

-منم استعدادشو دارم مگه نه؟

-آره عزیزم .

-پس به خاطر همین بود که هر روز کلی اتفاق عجیب وغریب برام میفتاد.

بعد از تموم شدن حرفم از مادرم خواستم بیشتر برام توضیح بده.
اونم بدون خستگی برام توضیح داد و به همه سوالام جواب داد.

امروز فقط داشتم به هاگوارتز فکر می کردم و هی نامرو می خوندم و از مادرم سوال می کردم.

امروز اونقدر خسته شده بودم که شب خیلی زود حتی قبل از اینکه شام بخورم خوابم برده بود و تو خواب هم داشتم به اون نامه و هاگوارتز فکر می کردم.


*لطفا نمره بدید*



امتیاز دهی شد!


ویرایش شده توسط آرتور در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۳۱ ۱۹:۴۴:۲۲
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲ ۲۳:۱۹:۳۹

هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷:۳۴ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#36

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۴:۱۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1164
آفلاین
قبر



تو میدانی که من برای باخت به دنیا آمده ام...
و قمار کار احمق هاست...
ولی این طوری هست که من می‌پسندم...
من که نمیخواهم تا ابد زنده باشم...


هر کسی دوست دارد بعد از یک روز کاری طاقت فرسا یا شبیه آن، به خانه‌ی گرم و نرم و دنج خود برود ...و لش کند!
او هم از این امر مستثنی نبود...برای رسیدن به خانه ذوق داشت...تنها تفاوت او با بقیه این بود که طاقتی که از او فرسوده میشد و کارش، همان خانه بود...و این دوگانگی عجیبی را برای او به وجود می‌آورد...

برای باخت به دنیا آمده...
برای برد زندگی میکند...


یادش می‌رفت...خسته می‌شد...می‌برید...و هزاران دلیل دیگر برای این که یادش برود، نبیند، و یا ببیند و یادش باشد، صرفا غر میزد و فاصله میگرفت از وسیله‌ی برد و برنده شدنش.

وسیله راه بود...انتخاب بود...و حالا اما در دستش...در روحش...در جوهره‌اش...

به خانه رسید...حقیقتش اینکه هیچقوت از خانه خارج نشده بود...او و همه، تمام مدت در قبرستان بودند...گاهی سرگردان و گاهی در سرجای خود...در خانه‌ی خود...در قبر خود...

آس تا زمان مرگ...


-------------------------------------

رحمت بر لمی که از زبان او به راه بازگشتم.




پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۰:۰۲:۱۵ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
#35

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۳:۱۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 315
آنلاین


طبق انتظارات رایج، هوا بی رحمانه سرد نبود! گرم هم نبود! بهاری و دل انگیز بود. V.behdasht از بیکاری و علافی دوران قرنطینه به دیوار سفید دفترش خیره مانده بود. دیگر سر خوردن با صندلی چرخ دار اداری هم برای سرگرم کردنش افاقه نمی کرد. ناگهان به این نتیجه رسید که چرا مزاحم ملت نشود و کیفش را نبرد؟ این شد که به پستخانه رفت.

خانه ریدل

لرد سیاه به سمت کمد رداهایش رفت. در آن را باز کرد و سیلی از پرتقال ها از درون کمد بر سرش جاری شد. پس از ساعت ها دست و پا زدن در میانشان با زحمت خودش را بیرون کشید. سپس در حالی که با خشم به اطرافش نگاه می کرد تا آوادایی نثار اولین فردی که ممکن است او را در این حال دیده باشد کند، با خود اندیشید که کدام گناهش او را سزاوار چنین مادری کرده است.
به سمت تخت خوابش رفت و دراز کشید.
-آااااخ!

به سرعت از جایش برخاست و با انبوه سیب های سرخی مواجه شد که شاخه های آنها در کمرش فرو رفته بود.
-لعنت به...دامبلدور! چه گرفتاری شدیم ها!

همان لحظه جغدی از غیب وارد اتاق لرد شد.
-در صورت مشاهده یا مواجهه با موارد کودک آزاری، همسر آزاری در ایام قرنطینه، برای دریافت خدمات اجتماعی–روانی به صورت رایگان و شبانه روزی با شماره جغد 123، اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی جادوگران، تماس بگیرید. ارادتمند شما...V.behdasht!

لرد به دلایل نامعلومی که اصلا هم به نیکی به پدر و مادر و فرهنگ سازی ربطی نداشت، از این کار بسیار وسوسه انگیز صرف نظر کرد. از آنجایی که تختش بوی سیب می داد ترجیح داد روی زمین بخوابد. با دست چند بار روی جغد فلک زده کوبید تا صاف شود، سپس سرش را بر رویش گذاشت و به خواب رفت.

خورشید طلوع کرد. جغدی که کاربرد بالشت پیدا کرده بود تکانی خورد و لرد را از خواب پراند. ناگهان نامه ای که ظاهرا در معده اش از قبل جاسازی شده بود را بالا آورد.
-سلام به لرد تو خونه...اون ارباب نمونه... قول بده که حرفای V.behdasht یادت بمونه! همیشه قبل خوردن صبحونه، مسواک بزن تا میکروبی نمونه. خواستی یه شکایتی هم کن از مادر خل...چیز...چراغ خونه.

لرد نامه را آتش زد و جغد مذکور را هم با موجی از طلسم های شکنجه به بیرون پرتاب کرد.

به سمت مرلینگاه روانه شد و شیر آب را باز کرد. دستش را شست و سپس پر از آب کرد و به صورتش پاشید...اما اشکالی وجود داشت. آب نارنجی رنگ بود و بوی...
-پرتقال؟!

با فریاد هایی حاکی از فحش به ریش های دامبلدور به سمت میز صبحانه رفت. دوباره با صحنه دلخراش دیگری مواجه شد؛ میزی رنگارنگ و پر از میوه! البته این صحنه ای جدید نبود. دیگر عادت کرده بود که به سبک مادرش و با بهره گیری از مهندسی معکوس، شکلات صبحانه و نان تستش را در قوطی های خالی کمپوت و در گوشه ای از خانه جاساز کند. برای رسیدن به آن صبحانه دل انگیز، اول باید از شر مادرش که با رویت او مانند کنه به ردایش می چسبید و به سمت میز صبحانه می کشیدش نجات پیدا می کرد.

-بامیه مامان، صبحونه میل نمیکنی؟ امروز برات میوه های استوایی هم خریدم تا ویتامین خونت بیشتر از همیشه تامین بشه. ببین اون یک قاچ پاپایا روی میز چه لبخندی بهت میزنه!

اما به نظر لرد، پاپایا مذکور بیشتر داشت به او دهن کجی می کرد.
-میل نداریم مادر.
-چرا دلمه مامان؟ چیزی شده؟ وای نکنه حالت بده؟ فشارت افتاده؟ بیا سیب بخور فشارت نیفته!

لرد با خود فکر کرد که شاید اگر بگوید سرش درد می کند مادرش دست از سرش بردارد.
-نه مادر...سرمان درد می کند.
-بیا سیب بخور که سر دردت خوب بشه پسرم.
-حالت تهوع هم داریم.
-همش بخاطر کمبود سیب هست!
-تنگی نفس نیز...

هنوز کلمه سیب از دهان مروپ خارج نشده بود که ناگهان جغدی وارد خانه ریدل شد و مستقیم بر روی سر لرد نشست. جغد را از روی سرش برداشت و نامه را از پایش باز کرد.

-دوباره V.behdashtم قربونت برم. خواستم بگم علائمت مرموزه ها! من واقعا نگرانتم...بیشتر دستتو بشور.
-مادرمان کم بود این یکی نیز اضافه شد!

سپس نامه را دوباره به پای جغد بست و آن را به سمت پاپایای لبخند زننده پرتاب کرد. هنوز جغد به آن برخورد نکرده بود که دوباره برگشت. نامه دیگری در منقار داشت که ظاهرا از زیر بال هایش در آورده بود.
-فووووت...فوت. هااار هااار هار.
-مرتیکه بی شخصیت مزاحم شونده!

همان موقع جغد، نامه دیگری از زیر آن یکی بال خود درآورد و به منقار گرفت.
-حالا چرا انقدر زود خون خودتو کثیف میکنی؟ بده نگرانتم؟ بده برام مهمی؟ بجا این حجم از عصبانیت سعی کن ماسک های استفاده شده رو کف خیابون نندازی. از دست زدن به صورتت هم تا اطلاع ثانوی خودداری کن. از ملت هم یک متر فاصله بگیر. می بینی چقدر به فکرتم مرلین وکیلی؟

لرد تصمیم گرفت مزاحم را بلاک کند. در نتیجه جغد را درون سطل زباله انداخت و در آن را محکم بست.

روز بعد

-خودمان را شکر. یک روز بدون مزاحم در پیش داریم.

لحظه ای از این جمله نگذشته بود که دوباره همان جغد همیشگی وارد اتاق شد و نامه اش را مستقیم به سمت صورت لرد پرتاب کرد.
-بلاکم کردی؟
-این جغد که الان باید در سطل زباله باشد!
-دیدم بدون توصیه های من ممکنه شست پات بره تو چشمت خب. نتونستم رهات کنم! بده انقدر وفادارم؟

نامه و جغد را باهم آتش زد و نفس راحتی کشید.

هنوز یک ساعت نگذشته بود که دوباره روح همان جغد مذکور، نامه عربده زنی را آورد.
-این بود جواب محبتام؟ من...
-پناه بر خودمان! مگر دستمان به این مزاحم نرسد!

از بد حادثه...دستش به مزاحم نمی رسید! تصمیمش عوض شد. به سرعت به سمت کویری در دور دست ها به راه افتاد.

کویری در دور دست ها!

-اینجا دیگر آنتن نمی دهیم. راحت شدیم.

همان لحظه طوفانی صحرایی، روح جغد حامل نامه عربده زن را با خود آورد.
-حرف منو نصفه می ذاری؟ دیگه قهرم تا روز قیامت...کات فور اور اصلا!
-بهتر. خودمان را شکر.
-ولی مطمئن باش که بدون توصیه های من، آخر شستت میره تو چشمت.
-نمی رود! مطمئنیم!

یک هفته بعد

بعد از آن جدایی غم انگیز و جان فرسا، لرد در اعماق وجودش حس افسردگی نمی کرد...اتفاقا بسیار خوشحال هم بود. یک هفته آرامشی که حتی میوه های مروپ هم نمی توانست خرابش کند. البته شاید هم می توانست!

لرد بدون توجه به اطرافش پشت میزش نشسته بود و به نقد پستی رسیدگی می کرد. ناگهان دستی با یک پر پرتقال جلوی چشمش ظاهر شد. قطراتی از آب پرتقال هم بر روی پاسخ نقد ریخت. توقع چنین پدیده ناگهانی را نداشت. ترس؟ نه! ترس برای انسان های ضعیف بود. فقط از صندلی اش سر خورده بود و شست پایش در چشمش فرو رفته بود.
-آخ! مادر؟ صدبار نگفتیم بدون در زدن وارد نشوید؟
-من فقط می خواستم حین کار ضعیف نشی عزیز دل مامان. من مادر خیلی پلیدی هستم...میرم خانه سالمندان.
-تعطیل است...در این ایام، همه جا تعطیل است!

ناگهان نامه ای را روی همان نقطه ای از زمین که سر خورده و افتاده بود دید. بازش کرد.
-دیدی گفتم بدون من شست پات میره تو چشمت؟ دیدی خیرتو می خواستم؟ حالا پاشو برو دستتو بشور بعدم چشمتو از کاسه در بیار و با الکل ضد عفونیش کن. دوستدار همیشگی تو...V.behdasht.

. . .


لطفا امتیازدهی بشه. پیشاپیش ممنونم.




پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#34

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۵:۰۷
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 114
آفلاین
منافع برتر


صدای قدم های پایش در سرتاسر چادر طنین می انداخت.
آن قدر با حرص پایش را می کوبید که گرد و خاک ها از روی زمین بلند و دوباره پایین می رفتند.

سکوت...سکوت...سکوت.
تنها صدای ترق تروق آتش بود که به گوش می رسید.
_از دست من عصبانیی؟

جوابی نداد. اورسلا نمی دانست خواهرش صدایش را شنیده است یا نه.
دوباره بلند تر پرسید:
_سالی...ناراحتی؟

ناراحت؟ چرا خواهرش نمی فهمید او ناراحت و یا حتی عصبانی نبود؟
مسئولیت بر دوشش سنگینی می کرد.
مسئولیتی که از وقتی یادش می آمد به دوش داشت؛ از وقتی که به او فهمانده بودند بعد از مرگ پدر و مادرش او باید مادری برای اورسلا باشد.
او فقط نگران بود...

_این جنگ خطرناکه اورسلا...خطر مرگ. می دونی وقتی اون بیرونی...وقتی مشخص نیست دو ثانیه بعد زنده ای یا نه چه حسیه؟

........................................................................

زره هایشان مرتب و شمشیر هایشان را در یک راستا قرار می دادند.
سالی سرهنگ ارتش بود. او بود که اول و آخر جنگ گزارش کار و تعداد سربازان را کنترل می کرد. در جنگ بدون سالی بازنده بودند.
_اه...هوا سرده سالی...مگه نه؟

 جوابی نداد. از دست اورسلا که اصرار داشت در عملیاتی به این خطرناکی شرکت کند عصبانی بود.

اورسلا بازوهایش را می مالید و سعی می کرد خود را گرم کند. لبخندی که همیشه بر لب داشت، همچنان روی صورتش نشسته بود.
حتی سرمای هوا و سختی های جنگ هم مانع نگران و غمگین شدنش نمی شد.
_ما موفق میشیم...فهمیدین بچه ها؟
_بله گروهبان.

سالی با پوتین های سنگین، برف ها را لگد و دستورات لازم را گوشزد می کرد.

........................................................................

جنگ نه چندان عادلانه در پیش بود.
سپاهیان ارتش مقابل، تعدادشان دو برابر ارتش خواهر ها بود.
برف خون آلود زیر پای سپاهیان قرچ قرچ صدا می کرد و جابه جا می شد.
جسد هایی با قیافه ی وحشت زده بر روی برف می افتادند.

سالی و اورسلا به سختی در حال جنگیدن بودند.
سالی هم زمان با چهار نفر می جنگید و از اینکه می دید خواهرش همچنان در کنارش است خشنود بود.

چپ...راست...بپر.
او به طور غریزی حرکت و شمشیرش را تکان می داد.
فردی صورت خود را پشت کلاهخود مخفی کرده و یه طرف سالی هجوم برد.
او در حالی که ضربه های مرد را دفع می کرد، ناخود آگاه به یاد...

فلش بک:

_هی! میتونی آروم تر ضربه بزنی.

سالی و اورسلا در جنگلی پر درخت ایستاده و با دو چوب قطور مسابقه ی شمشیر بازی می دادند.
_این قوانین مسابقست...باید همو شکست بدیم...

اورسلا خندید و سعی کرد ضربه ای که سالی به طرف پایش می زد را دفاع کند؛ اما خواهر بزرگتر هم سریع و هم ماهر تر بود.

سالی ضربه ای محکم به قوزک پای خواهرش وارد کرد. اورسلا تعادلش را از دست داد و به درختی بر خورد و افتاد.
نواری از خون از پیشانی دخترک پایین می ریخت.

پایان فلش بک:

سالی تمرکزش را از دست داده بود، به یاد آوردن آن خاطره اصلا برایش لذت بخش نبود.
دلش می خواست اورسلا را پیدا کند و به او بگوید که از دستش عصبانی نیست، که چقدر خوشحال است که خواهر او است.

سرش را چرخاند تا اورسلا را ببیند و هم زمان با مرد کلاهخود دار می جنگید.

عجیب بود...اورسلا در آن اطراف نبود. لحظه ی پیش پشت به پشت هم جنگیده اما حالا در کنارش نبود.
شمیرش را روی گلوی حریفش کشید. خون به اطراف پاشید و جسدی دیگر بر روی زمین افتاد.

برگشت و بقیه ی منطقه را از نظر گذراند.
برای لحظه ای شمشیری به هوا بلند شد، نور روی آن کمانه کرد و به چشم سالی خورد و مانع دید او شد.
اما مطمئن بود...حالا زمان مرگش فرا رسیده بود.
فقط کافی بود شمشیر پایین بیاید و دیگر سالی نفس نکشد.

جیغی بلند فضارا پر کرد.
سالی خواهرش را در آغوش کشیده بود.
گویی دوباره آن دختر هشت ساله در جنگل شده بود. خون تمام پیکر اورسلا را در بر گرفته بود.
اولین بار بود که او نمی خندید...اولین بار بود که سایه ی لبخند روی لبش نبود.


"لطفا نمره دهی شود"


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۹:۵۹:۳۶
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۲۰:۰۲:۲۰

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۲:۲۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#33

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۱۲:۴۶
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 276
آفلاین
برف



صدای فشرده شردن برف ها زیر چکمه های سنگین، لحظه به لحظه کمرنگ تر میشد و رد خون گرمی که روی زمین میریخت و راه خودش رو به زیر برف های سفت شده میرسوند پررنگ تر.
مدت ها بود که هیچ رنگی توی دشت یخ زده پیدا نمیشد، زمین و زمان یخ زده بود و بوران برف به نوبت جای خودش رو با باد های تیز و سوزناک جا به جا میکرد.
هیچ اثری از زندگی پیدا نمیشد، همه ی امید ها خاموش شده بود، حالا دیگه نای نفس کشیدن هم نداشت!

پیرمرد قد بلند و محکمی که تا چند وقت پیش توی این دنیای سرد و بی روح فرمانروایی میکرد، امروز قدم به قدم با مرگی سوزناک دست و پنحه نرم میکرد.
اِریک اما فرصتی برای تسلیم شدن مقابل خودش نمیدید! هنوز صدای فریاد های گوش خراش بچه ای که جلوی چشمهاش متلاشی میشد توی گوشش بود!

فلش بک، چند ساعت قبل


-اریک ام! کشیش! در رو باز کنید.

صدای اریک بین صدای بوران شدید برف و فریاد هایی که از داخل کلبه می اومد گم میشد، تنها صدای ضربه های سنگین اریک به درب چوبی زمخت و یخ زده بود که به خوبی شنیده میشد.
-بفرماین، خواهش میکنم، سریع تر.

فضای داخل کلبه گرم بود، کمی گرم تر از گرم، اتشی که از هیزم های سنگین زبانه میکشید گوشت مرغ سر کنده ای رو که روی اتش رها شده بود، میسوزوند، بوی پوست سوخته و دود سیاهی که در فضای کلبه میپیچید، دیدن چهره ی وحشت زده پسر بچه ای که شاهد گریه های بی امان و تقلا های بی ثمر بود رو زجر اور تر از شنیدن فریاد های دردناک خواهرش نشون میداد.

اریک سریع دست به کارشده بود و حالا پشت درب اتاقی که جین داخلش بود ایستاده و گوشش رو روی در گذاشته بود، برای لحظاتی صدای جیغ ها خاموش شده بود اما با ضربه ی ناگهانی که به در خورد دوباره جیغ های تیز شروع شد، انگار دختر بیچاره جلوی موجودی که بدنش رو تسخیر کرده بود مقاومت میکرد، تلاشی که دردناک تر از زنده زنده پوست کندن ادمیزاد بود.

-شما باید برید! همین الان! دختر شما دیگه نمیتونه مقاومت کنه، همین حالا هم از کنترل خارج شده...

مرگ فرصتی برای فکر کردن نمیداد، با ضربه های سنگینی که در تحمل میکرد هر لحظه ممکن بود بشکنه و پدر و مادری که نمیتونستن جلوی دختر خودشون بایستن و رو به وحشیانه ترین صورت ممکن از پا در بیاره.

اریک سخت پشت درب اتاق مقاومت میکرد، فریاد های عاجزانه اریک نمیتونست نگاه ملتمسانه اعضای خانواده ای که نمیتونستن همدیگه رو تنها بذارن رو قانع به رفتن کنه،ولی این اصلا خبری خوبی نبود...
-به نام پدر، پسر و....

اخرین ضربه ای که به در خورد، همراه با بلندترین صدایی که میشد تصور کرد همراه شد، درب اتاق با شدت به عقب پرت شد و اریک رو هم که پشت در بود به دیوار زد، تکه های سخت چوب داخل پای اریک میشکست، گوش همه سوت میکشید، صدای کر کننده ی جیغ اما قطع نمیشد، اریک که به انتهای کلبه پرت شده بود، شاهد بود که که نیروی ویران کننده ای که بدن دختر بچه ای رو تسخیر کرده چه طور ویرانی به بار میاره.

جین که دیگه یک دختر معصوم نبود گلوی پدرش رو که نمیتونست جلوی دختر خودش بایسته پاره کرد، پدر بیچاره که داشت توی خون خودش خفه میشد، خر خر میکرد و جون میداد.
نفری بعدی مادری بود که جز گریه کردن و سپر کردن خودش برای پسر بچه ای چند ساله کاری از دستش بر نمیومد، کودکی که با دیدن پدرش که توی خون خودش میغلتید از نفس افتاده بود و نمیتونست فریاد بزنه، فقط پشت پای مادرش پناه گرفته بود و چشمهای خیسش رو بسته بود، شاید اینجوری اخرین چیز هایی که میدید خون پدر و مادرش نبود.
جین که دیگه فریاد نمیکشید مثل کفتاری گرسنه بدن مادرش و پاره پاره کرد ...

برادر جین انگار دیگه چیزی درک نمیکرد، حالا خواهرش رو موجود بی ازاری میدونست، پس خیلی معصومانه خودش رو وارد بغل جین کرد...

پایان فلش بک


خون زیادی از اریک رفته بود، دیگه پاش و حس نمیکرد، گوش هاش دوباره سوت میکشید و بدنش به تقلا افتاده بود...
کمی جلوتر صدای ناله هایی شنیده میشد، اریک هر چه نیرو داشت روی پای سالمش گذاشت و خودش رو از بین شاخ و برگ های یخ زده عبور داد تا به جین برسه، همون جوری که اریک فکر میکرد، بعد از اینکه اونقدر بدن جین ضعیف شده بود که فایده ای برای تسخیر کننده نداشته،اون موجود از بدن نیمه جون دختر بیرون رفته بود تا دنبال قربانی بعدیش بگرده.
بدن جین بیشتر از اریک یخ کرده بود و خون روی صورتش هم یخ زده بود و نمیتونست چشماهش و باز کنه، هنوز تکه های پوست و گوشت روی لباس جین بود و صحنه های ناخوشایند رو تداعی میکرد.
اریک سر جین رو روی پای سالمش گذاشت، چند قطره ی اخر اب قمقمه اش رو توی دهنش ریخت، خون جلوی جشمهاشو پاک کرد و پالتوی پوستش رو هم دورش پیچید.
اریک همونجوری که اخرین نفس هاشو میکشید چوب دستیشو بالای سرش برد و اتشی سرخ رنگ به آسمون فرستاد.


چند کیلومتری عقب تر

-نشونه قرمز؟ اون... اریکه؟




پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸
#32

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۵:۰۲
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
زوج


بعد از ظهر یک روز تعطیل بود. گادفری روی مبل کهنه و رنگ و رو رفته‌ای نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. ناگهان چشمش به اطلاعیه‌ای افتاد.
نقل قول:
تسهیلات وزارت‌خانه برای زوج‌هایی که تازه به خانه‌ی بخت رفته‌اند:
خانه با استخر و جکوزی، اتومبیل پرنده و ...

گادفری بسیار هیجان زده شد. او می‌توانست همه‌ی آن امکانات را داشته باشد. فقط یک مشکل وجود داشت.

- هیچ کس نیست که باهاش ازدواج کنم.

در واقع در محفل گزینه‌های زیادی برای ازدواج وجود داشت. تعداد زیادی ویزلی دم بخت در انتظار نیمه‌ی گم‌شده‌شان به سر می‌بردند. گادفری می‌توانست به راحتی یکی از آن‌ها را انتخاب کند، اما تصویری در گوشه‌ی ذهنش وجود داشت که به او اجازه نمی‌داد دست به چنین کاری بزند: یک دختر با موهای بلند بور، چشمان درشت و گیرا و کلاه لبه‌دار مشکی.

- خب حالا چه طوری راضیش کنم؟

در گذشته‌های بسیار دور کراش کلاه به سر گادفری یک اپسیلون به او علاقه داشت... شاید هم نداشت. ولی لااقل به خونش تشنه نبود و نمی‌خواست او را تکه تکه کند. گادفری باید راهی پیدا می‌کرد تا هم با دختر مورد علاقه‌اش ازدواج کند و هم تسهیلات وزارت‌خانه را به دست بیاورد. نفوذ به خانه‌ی ریدل و خوراندن معجون عشق به دختر مزبور کار سخت و پر خطری بود. پس شعبده‌باز تصمیم گرفت به جای این کار به یک دعانویس مراجعه کند.
***

سو لی در اتاقش واقع در خانه‌ی ریدل نشسته بود و مشغول بررسی مجله‌ای مربوط به انواع مدل‌های کلاه بود. همان طور که داشت ورق می‌زد، به بخش کلاه‌های استوانه‌ای رسید. چیزی در خاطرش زنده شد: مردی با کت و شلوار مشکی و کلاه استوانه‌ای بلند.
لبخندی پهن بر لبان سو نشست و برقی در چشمانش درخشید.
- دوست دارم...
***

گادفری کنار دعانویس نشسته بود و با حالتی هیجان‌زده به یک گوی شیشه‌ای که داشت تصویر سو لی را نشان می‌داد، خیره شده بود.
- اون گفت دوسم داره! بالاخره اعتراف کرد!

سوی لبخند به لب همان طور که چشمانش می درخشید، ادامه داد:
- ... با دستای خودم تیکه تیکه‌اش کنم... دوست دارم با دستای خودم تیکه تیکه‌اش کنم!

گادفری با شنیدن این حرف یقه‌ی دعانویس را گرفت و با عصبانیت گفت:
- پس چی شد؟ دعایی که نوشته بودی، اثر نکرد.

دعانویس لبخند پیروزمندانه‌ای زد.
- دعا داره اثر می‌کنه پسر جون! یه کم دندون رو جیگر بذار. صبح که دختره از خواب پا بشه، دیگه اون آدم سابق نیست.
***

صبح روز بعد مرگخوارها نتوانستند هیچ اثری از سو لی پیدا کنند. او بی خبر خانه‌ی ریدل را ترک کرده بود و حتی جعبه‌ی کلاه‌هایش را هم با خود نبرده بود.

از طرفی گادفری در اتاق خوابش واقع در خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد نشسته بود و داشت صورتش را با اره برقی اصلاح می‌کرد. ناگهان در اتاقش به شدت باز شد و دختری جوان با موهای آشفته و ملبس به لباس خواب به داخل پرید. گادفری با تعجب فریاد زد:
- سوووو!

بعد هم به دلیل حواس پرتی گونه‌اش را با اره برقی برید. سو جلو آمد و اره را از دستان گادفری بیرون آورد. شعبده‌باز آب دهانش را قورت داد و منتظر شد تا سو او را تکه تکه کند. اما بعد دختر جوان اره را کنار انداخت و همان طور که لبخند می‌زد، دستش را با ملایمت روی گونه‌ی زخمی گادفری گذاشت. شعبده‌باز به آرامی پرسید:
- سو، چرا اومدی اینجا؟

البته خودش جواب را می‌دانست. این که سو مقابلش ایستاده بود، سعی نمی‌کرد او را تکه پاره کند و آن طور با ملایمت با او رفتار می‌کرد، فقط می‌توانست نشان‌دهنده‌ی این باشد که طلسم دعانویس اثر کرده بود. گادفری آن لحظه در بهشت به سر می‌برد. زخم روی گونه‌اش می‌سوخت، اما تماس دست لطیف سو با صورتش باعث می‌شد احساس درد نداشته باشد. چشمانش را بست و لب‌هایش را جلو آورد. بالاخره چیزی که مدت‌ها در انتظارش بود، داشت به وقوع می‌پیوست.

اما در همان لحظه اتفاقی افتاد که گادفری انتظارش را نداشت. شعبده‌باز به شدت روی تخت خوابش پرتاب شد. چشمانش را باز کرد و سو را دید که با چهره‌ای خشمگین و در هم رفته به او نزدیک می‌شد. دختر جوان به گادفری حمله ور شد و ناخن‌هایش را داخل زخم گونه‌ی او فرو کرد. بعد هم فریاد کشید:
- تو چه طور جرئت کردی منو طلسم کنی؟ الان حسابتو می‌رسم!

سو اره برقی را برداشت و آن را به طرف صورت گادفری گرفت...
لحظاتی بعد صدای نعره‌های دردآلود شعبده‌باز در فضا پیچید و پرده‌های سفید اتاق خواب با رنگ سرخ مزین شد.
***

بعد از اتفاقی که برای صورت گادفری افتاد، دیگر هیچ کس حاضر نبود به او نگاه کند. البته وزارت‌خانه هم به دلیل اوضاع نا به سامان اقتصادی قولی را که در رابطه با تازه‌عروس‌ها و تازه‌دامادها داده بود، پس گرفت. از طرفی سیرک گادفری هم منحل شد و به این ترتیب، او دیگر هیچ پشتوانه‌ی مالی‌ای نداشت. گادفری که دیگر نمی‌توانست این حجم از زشتی و بی‌پولی را تحمل کند، با اره برقی خودش را تکه تکه کرد. اعضای محفل هم برای اینکه یاد هم‌رزمی از دست‌رفته‌شان را گرامی بدارند، تکه‌های او را داخل سوپ پیاز ریختند و خوردند.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱۵:۳۴:۱۵
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱۵:۳۵:۴۳
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱۵:۴۶:۴۸
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱۵:۵۳:۱۸
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱۵:۵۹:۵۰
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱۶:۰۴:۴۶


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
#31

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
سرانجام لردسیاه


بیست و چهار ساعتش آغاز شده بود.

روی صندلی نشست و به پیرمرد فرتوتی که روی تخت خوابیده بود خیره شد.

-به خونه خوش اومدی بلا.
-سرورم!

نشست و شرح ماموریت گفت... بدون آنکه چشم از اربابش بردارد... به راستی دلتنگ شده بود.


صدای سرفه از فکر و خیال بیرون آوردش. سرفه طولانی و خشکی که پیرمرد را بیدار کرد.
کنارش نشست و پشت کمرش را گرفت تا بلند شود و لیوان آب را به دستش داد.
-خوبید سرورم؟

آب را نوشید و سری تکان داد.
-تو کی هستی؟

قلبش فشرده شد.

-بلا لازم نیست برای ما تار مو بذاری! کل دفترمون شده مو‌های تو!
-ارباب... خب فکر کردم فراموشم می‌کنین.

به راستی خندید.
-مگه میشه؟


-من بلاتریـ... من بلامون هستم. اسمم اینه. مرگخوار شما. امروز اینجام تا مراقبتون باشم.
-باشه بلامون... اما نفهمیدم. من برای چی باید به مراقبت تو احتیاج داشته باشم؟

لبخندی زد و پیرمرد را خواباند.
-شما به مراقبت هیچکس احتیاج ندارید.

پیرمرد به فکر فرو رفته بود.
-من کی هستم؟... چرا چیزی یادم نمیاد؟

-تام! ما حافظه قوی داریم... لازم نیست چیزی رو به ما یادآوری کنی.
-چشم ارباب. امروز یه سر به همون‌جا که می‌دونین می‌زنین؟


-شما لردسیاهین... بزرگ‌ترین جادوگر سیاه تاریخ. یکی از قوی‌ترین جادوگرایی که دنیا به خودش دیده.

پیرمرد خندید.
-من؟... قوی‌ترین جادوگر دنیا بودم یادم نمیاد؟

چشمانش می‌سوخت...
جوابی نداشت.

-بلامون... من یه کم گشنمه. فکر می‌کنی چیزی برای خوردن هست؟

-پسرم سوپ اسفناج با عصاره لیمو و کرفس براتون پختیم. مقویه... بخورین.

لردسیاه سوپ را گرفت و پس از رفتن مروپ در گلدان ریخت.


-هست سرورم. الان میارم.

و از اتاق خارج شد.
تا آشپزخانه راهی نبود. اما ترس تنها گذاشتن اربابش، دچار دل‌آشوبش می‌کرد.
کاسه سوپ را برداشت و راهی اتاق شد.
-سرورم؟

دوباره به خواب رفته بود.
همانجا نشست و به چهره پر چین و چروکش خیره شد.
خیل عظیم خاطراتش به مغزش هجوم آوردند.

-تو کی هستی؟

از جایش برخواست و لبخندی زد.
-من... بلامــ... ارباب؟

چشمانش باز بود... به او نگاه می‌کرد اما صدای خس خس نفس کشیدنش قطع شده بود.
-سرورم؟

سر‌جایش خشک شده بود... حتی جرئت نزدیک شدن نداشت.
نه... قطعا اشتباه می‌کرد. لرد‌سیاه نمی‌توانست بمیرد.. واژه مرگ کنار واژه لرد‌سیاه در یک جمله نمی‌گنجید.
باید جلو می‌رفت... باید ضربان نبضش را حس می‌کرد... باید...
به جای هرکاری که باید می‌کرد، علامت شومش را لمس کرد.

همه آمدند... دور تخت حلقه زده بودند. لینی نزدیک شد... چک کرد... و قطره اشک سرازیر شده از چشمش، پاسخ تمام سؤال‌ها بود.

ظرف سوپ را به طرفی پرتاب کرد. لینی اشتباه می‌کرد. به کناری هلش داد و از اربابش دورش کرد... همه را از دور تخت پراکنده کرد...
اربابش به تنفس احتیاج داشت و آنها زیادی آنجا‌ را شلوغ کرده بودند.
خودش را روی تخت انداخت و اربابش را تکان داد.
با جیغ و داد او را صدا کرد.
اما او مرده بود.

او مرده بود و بلاتریکس بدون جیغ و داد... بدون انداختن ظرف سوپ، هل دادن لینی و بدون هیچ کار دیگری فقط خشک شده بود.

رودولف قدمی نزدیک شد و دست روی شانه‌اش گذاشت. و همین برای اثبات واقعی بودن آن لحظه کافی بود.
بلاتریکس به زمین افتاد و شکست.
دیگر چشمانش نمی‌سوخت... قلبش در سینه سنگینی می‌کرد... احساس خلا درونش را پر کرده بود...

و اشک از چشمانش جاری شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷
#30

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۵:۰۲
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
سیندرلا


- نانای نای! نانای نای!

همین طوری که بشکن می زدم و قر می دادم، رفتم سمت کمد تا نود و نهمین کُتمو امتحان کنم. پوشیدمش و وایسادم جلوی آینه.
- نه! این یکی ام خوب نیست. همون کُت اولیه بهتر بود.

اولین کُتی رو که امتحان کرده بودم، دوباره پوشیدم. همه ی این کُتا سیاه بودن، ولی یکی از دوستای مونثم گفته بود اینا طیف های مختلفی از مشکی هستن که مَردا به دلیل کوررنگی همشونو یه رنگ می بینن.

دستکشای سفیدمو که آب دماغی شده بود، با یه جفت دستکش جدید عوض کردم، کلاهمو گذاشتم رو سرم و آماده شدم برم مهمونی ای که تو قصر برگزار می شد. با خودم گفتم:
- خیلی خوب شد که تو قرعه کشی برنده شدم و کارت ورود به جشنو گرفتم. امشب حتما یه شاهزاده خانم با جمال و با کمال عاشقم میشه و من صاحب یه قصر میشم!

تو همین فکرا بودم که یه دفعه پشه کوره اومد رو کلاهم نشست و گزیدش. جای نیش حسابی باد کرد و قرمز شد. پشه رو بین دو انگشتم گرفتم.
- ای حشره ی بی تمدن! این کلاهو تازه گرفته بودم.

اره مو برداشتم و پشه رو به چند قسمت مساوی تقسیم کردم. تو همین لحظه بود که روح پشه از بدنش خارج شد و گفت:
- به خاطر این جنایتی که مرتکب شدی، من طلسمت می کنم. اگه امشب ساعت دوازده خونه نباشی، اتفاق ناجوری برات میفته.

پوزخندی زدم.
- برو بابا! به حرف پشه کوره که بارون نمی باره.
- اون گربه سیاه بود.
- حالا هر چی.

از خونه رفتم بیرون، خودمو به قصر رسوندم و وارد تالار اصلی شدم. پسر پادشاه روی صندلی لم داده بود و دخترا یکی یکی می اومدن و بهش ادای احترام می کردن. با دل خوری فکر کردم:
- این پسر پادشاه قیافه ش مث بُزَغ (بُز + وزغ) می مونه. ولی چون شاهزاده ست، همه ی دخترا دوست دارن باهاش ازدواج کنن. مرلین شانس بده!

بالاخره یکی از دخترا که موهای طلایی و لباس پرنسسی و مجللی داشت، چشم شاهزاده رو گرفت. پسر پادشاه مشغول رقصیدن با دخترک شد. تلسکوپی رو که از آملیا قرض گرفته بودم، از جیبم دراُوردم و زوم کردم روی شاهزاده و همراهش.
- دختره واقعا جیگره!

اون قد مشغول دید زدن دخترک شدم که زمان از دستم رفت. ساعت دوازده ضربه نواخت و من یه دفعه به خودم اومدم. ولی دیگه دیر شده بود. درد شدیدی تو مثانه م حس کردم.
- آخ آخ! انگار مثانه م داره بزرگ میشه ... وای نه! الانه که بترکم!

و ترکیدم. سر تا پام خیس شد و دورم ام یه دریاچه ی زرد رنگ درست شد. همه ی مهمونا به جز شاهزاده و معشوقه اش که تو دنیای خودشون غرق بودن، برگشتن و چپ چپ بهم نگاه کردن. همون طور که از خجالت سرخ شده بودم، سریع خودمو به یه مرلین گاه رسوندم. لباسامو دراُوردم و انداختم تو یه کیسه. بعدم تیکه های دستمال کاغذی رو چسبوندم به هم و یه چیزی شبیه ردا درست کردم و انداختم رو خودم.

افسرده حال برگشتم خونه. همون طور که داشتم کیسه ی لباسای کثیفمو خالی می کردم، متوجه چیزی شدم.
- وای نه! لباس زیر بلوریمو جا گذاشتم. اون لباس زیرو هفتصد و هفتاد و هفتمین معشوقه ام واسم خریده بود. شُگون نداره گمش کنم.

دوباره برگشتم قصر. مهمونی تموم شده بود و فقط پسر پادشاه تک و تنها وسط تالار وایساده بود. تا منو دید، دویید سمتم. صورتش به خاطر یه سری احساسات ناشناخته و مرموز سرخ شده بود. با وحشت فکر کردم:
- نکنه به خاطر کار خرابی امشبم می خواد حسابمو برسه!

شاهزاده تو چشام خیره شد و با لحنی متهم کننده پرسید:
- تو امشب ساعت دوازده مهمونیو ترک کردی، مگه نه؟

آب دهنمو قورت دادم.
- خب، راستش آره.
- یه چیزی هم جا گذاشتی، مگه نه؟
- آره!
- زود، تند، سریع مشخصاتشو بگو.
- خب، اون یه چیز بلوری بود.

شاهزاده با شنیدن این حرف سوت و هورا کشید، مثل بز جفتک انداخت و مثل وزغ قور قور کرد. بعد بازومو گرفت و هیجان زده گفت:
- تو خود خودشی! همونی که دیشب باهاش رقصیدم. اونم یه لنگه کفش بلوریشو جا گذاشته بود.

با خودم فکر کردم:
- فقط قیافه و رفتارش مث بُزَغ نیست. ضریب هوشیشم مث بُزَغه. چه طور منو با اون دختره اشتباه گرفته!

دهنمو باز کردم تا همه چیو براش توضیح بدم. اما شاهزاده دستشو محکم رو دهنم گذاشت و گفت:
- هیچی نگو! خودم می دونم. راستش پاره ای از مسائل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، جغرافیایی، فرهنگی باعث شده بودن من تا الان تمایلات دامبلدور گونه مو مخفی کنم. ولی وقتی تو رو دیدم، این تمایلات مث شیرِ روی گاز سر رفتن ... خب، حالا بگو با من ازدواج می کنی؟

با خودم مشورت کردم:
- من اومدم به این مهمونی که یه شاهزاده عاشقم بشه، حالا چه فرقی می کنه که شاهزاده هه پسر باشه یا دختر. اگه برگردم خونه ی گریمولد مجبورم تا آخر عمر پیاز بخورم و از بچه ویزلیا پرستاری کنم. اینجا تو قصر کلی غذای جدید هست و احتمالا یه عالمه مرگخوار ام هست که می تونم بذارم تو تابوت و اره شون کنم!

به شاهزاده اشاره کردم که دستشو از رو دهنم برداره. بعد اهم اهمی کردم و گفتم:
- با اجازه ی پروفسور دامبلدور و بقیه ی ریش سفیدای محفل، بعله!

تو همین لحظه بود که در تالار به شدت باز شد و یه دختر مو طلایی با لباسای مندرس اومد تو. دخترک دویید سمت پسر پادشاه و به لنگه کفش بلوری ای که پاش بود، اشاره کرد.
- شاهزاده ی من ببین! دختر رویاهات برگشته.

پسر پادشاه نگاه بی تفاوتی به او انداخت.
- نگهبانا! بیاین این دختره رو بندازین تو اتاق تسترالا.

دختر مو طلاییو همون جور که جیغ و داد می کرد، از تالار بیرون بردن.

من و شاهزاده چند روز بعد مزدوج شدیم و یه عالمه نی نی به دنیا اُوردیم. شُکرِ مرلین همه ی بچه ها به من رفتن و هیچ کدومشون شکل بُزَغ نشدن.



پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷
#29

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
موضوع: سفر به درون تابلو


صدای قدم های محکم و سریعش در راهرو پیچید و پشت سرش شنل بلند و سیاهش به دور مچ پاهای لاغرش رقصید.
از جلوی در اتاق ها به سرعت گذشت.
از پیچ راهروها عبور کرد، از پله های متعددی بالا رفت و در آخر به انتهای پله های بلندترین قلعه رسید.

جلوی در چوبی بزرگی ایستاد. با اینکه تمام مدت قدم هایی بی وقفه و تردید بر می داشت، اما گویی حالا رقبت چندانی به ادامه ی راه نداشت.

بعد از اندکی تامل دستش را به سمت دستگیره ی طلایی رنگ حرکت داد و آرام آن را فشرد.
در جیر جیر کنان باز شد و با وارد شدن دخترک با صدای بلندی بر هم خورد.

اتاق با کاغذ دیواری سفید نا مرتبی پوشیده شده بود که حالتی غمزده به اتاق می داد. روی آن رد ناخن، سوختگی و... دیده می شد.

رو به روی دخترک پارچه ای سفید روی شیئی بزرگ کشیده شده بود.
او جلو رفت و پارچه را لمس کرد، سپس به آرامی آن را کشید و به زمین انداخت.

قابی نقره فام و زیبا پدیدار شد. آن عکس دختری را به نمایش می گذاشت که شنلی سیاه پوشیده و مانند دختر رو به رویش کلاه آن صورتش را پوشانده بود.

هر دو هم زمان کلاه هایشان را برداشتند.
دو جفت چشم آبی درخشان به هم نگاه می کرد.
صورتشان، بدنشان و رفتارشان کاملا یکسان بود.
اما تفاوت آشاکاری وجود داشت. موهایشان. موهای یکی بلوند و لخت و موهای دیگری کوتاه و سیاه.

_تو که دوباره برگشتی. مگه نگفته بودم دیگه برنگرد؟
_من...من باید دوباره همه چی رو مرتب کنم، همه چی رو سر جای اولش بزارم مری.

به سختی نفس می کشید.
مری با لحنی خشن گفت:
_تو نمیتونی این کارو بکنی. تو نمیتونی تنهایی این کارو بکنی ایزی.

به یاد آوردن دوران سیاه برای ایزی بسیار سخت بود.
وقتی خبر رسیده بود پدر و مادر ایزی به دست لرد ولدمورت به قتل رسیده اند او به تنها چیزی که فکر می کرد برگرداندن آنها بود.

مری ادامه داد:
_تو اصلا نباید در مورد این آینه، من و برگردوندن مادر و پدر چیزی می فهمیدی.

رنگ و مدل موی دختر ها تنها تفاوت آنها نبود.
تفاوتی بزرگتر بینشان وجود داشت.
آنها خواهر های ناتنی بودند.
مادر ایزی و مری کاراگاه قابلی در وزارت سحر و جادو بود.
اما پدر ایزی ماگلی سنگتراش و پدر مری فرمانروای دنیا مردگان بود.

ایزی با لحنی که برای خودش هم قابل اطمینان نبود گفت:
_مری گوش کن اگه تو فقط پدرتو راضی کنی اونارو برگردونه همه ی مشکلا حل میشه.
_این کار خیلی خطرناکه. یادت که هست مادر می گفت برگردوندن مردها به دردسرش نمی ارزه.

ایزی خوب یادش بود. حتی احساس می کرد مادرش حالا دارد درون مغزش آن را فریاد می کشد، اما او دیگر تصمیمش را گرفته بود به همین دلیل مصمم تر از قبل گفت:
_لطفا مری...لطفا...

مری خیره نگاه می کرد و لبش را می جوید، که نشان می داد دارد فکر می کند.
سپس دستش را به طرف ایزی گرفت.
دستش از شیشه عبور کرد. ایزی انگشتانش را گرفت و فشرد، نوری کور کننده تابید و لحظه ای بعد هر دو ناپدید شدند.

_خلاء؟
مری گوشهایش را با فریاد ایزی گرفت، چون گویی هیچ نوری در آنجا نبود.
وقتی چشمش به مکان عادت کرد، متوجه شد آنجا جایی وصف ناشدنی است.

کوهایی بلند و مرتفع که رودهایی سیاه رنگ، رنگ موهای مری از آن جاری بود عظمتی خاص به فضا می داد.
آسمان تاریک بود و هیچ ستاره ای درونش دیده نمی شد.

گویی سبزه هارا با رنگ سیاه کرده بودند، چون سرتاسر مشکی شده بودند.
غارهای زیادی نیز دور تا دورشان وجود داشت که از هرکدام صدایی متفاوت بیرون می آمد.

خلاصه دنیای مردگان جایی بدون رنگ و سیاه بود.
_تو همچین جایی زندگی می کنی؟

مری سرتکان داد و دست ایزی را رها کرد. به سمت راست اشاره کرد و گفت:
_از این طرف.

سوال های متعددی در ذهن ایزی می چرخید اما او مهمترینش را مطرح کرد:
_چطور می تونیم اونارو برگردونیم؟

_نیاز به وردخونی داره. خیلی کار سختیه و همین طور خطرناک، اگه اشتباه بخونیش اتفاق بدی میفته.
_چه اتفاقی؟

خب،آدم...

همان لحظه صدای مهیبی آن دو را ترساند.
سنگهایی از بالای کوه به زمین می افتادند و خانه های زیرش را له می کردند.

مری رو به ایزی کرد:
_من باید برم؛ اونجا خونه ی استاد منه.
_کجا می تونم تورو ببینم؟
_نمیدونم، اما تو باید به غار هاریس بری و دیوار سمت راست غارو لمس کنی. نوشته هایی پدیدار می شن. اونارو بخون و برشون گردون...

مری این حرف هارا زد و با سرعت به محل حادثه رفت و ایزی را با کوله باری از ترس تنها گذاشت.


مردم شهر دنیای مردگان به طرف آن کوه می دویدند؛
به همین دلیل ایزی نمی توانست راهش را راحت باز کند.
وقتی بالاخره به جلوی غار هاریس رسید، این پا آن پا کرد و وارد شد.

غار بسیار بزرگ بود، ایزی این را از صدای نفس هایش که درون غار می پیچید فهمید.
کورمال کورمال جلو رفت و روی دیواره سمت راست دست کشید. اول چیزی معلوم نبود اما با گذشت چند ثانیه نوشته هایی پدیدار شد.
نوشته ها عجیب و غریب و به زبان ایزی نبودند.
در آن لحظه او به چیزی جز پدر و مادرش نمی اندیشید.
فکر کرد:
_برگردید، لطفا...برگردید تا همه چیز مثل اولش بشه. یک خانواده ی شاد و سرزنده.

او بلند بلند نوشته هارا خواند و سعی کرد که کلمه ای را جا نیندازد.
هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ چیز در غار جابه جا نشد.
نه صدایی از ایزی به گوش می رسید نه از در و دیوار غار؛ انگار همه ایستاده و منتظر بودند.

لحظه ای بعد ایزی به زمین افتاد.
صورتش غرق در خون بود. فریاد می کشید و می گفت:
_چشمام...چشمااام.

بعد ها این اتفاق خاطره ای شد و مردم شهر  آن غار را به جای غار هاریس غار ایزی می خواندند چون بعد از هاریس، ایزی تنها دختری بود که دلش می خواست خانواده اش را برگرداند.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۳ ۱۵:۴۹:۰۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
#28

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
موضوع: سرنوشت دگرگون


صدای هق هق دخترک بر فضا طنین انداخت.

_لطفا نیمفادورا این در لعنتی رو باز کن.
پیکسی کوچک به کمک دستان ظریفش بر در می کوبید.

_نه...نه لینی من رو راحت بزار!
سر و صدای پشت در به سکوتی نگران و مملو از عصبانیت تبدیل شد.

نیمفادورا اشک های بلورینش را با استینش پاک کرد که البته پشت سر او دوباره ردی از اشک برجا ماند.
دوباره صدای لینی از پشت در به گوش رسید:
_دورا بس کن...دلیلی نداره تو به خاطر شخصیتت ناراحت باشی. تو همیشه همون نیمفادورا تانکس خوش رو قبل میمونی، با گریه و زاری که نمیتونی خودت رو عوض کنی.

تانکس دعا کرد؛ دعایی غیر معمول و عجیب، دعایی که کمتر کسی می کند، او دعا کرد که آدم دیگری شود؛ آدمی غیر از همان تانکس قبلی پردردسر.

صبح روز بعد:

_هی لینی بیدار شو...لینییی.

لینی چشمانش را باز کرد. سپس با دختر لاغر و ضریفی رو به رو شد؛ که البته کاتانای همیشگیش همراه او بود.r

تاتسویا موهای بلند و لختش را کنار زد و پرسید:
_نیمفادورا کجاست؟

لینی به اتاقی که تانکس شب قبل در آن را قفل کرده بود اشاره کرد و گفت:
_اونجاست.

سپس با بی میلی اضافه کرد:

_در رو روی خودش قفل کرده.
تاتسویا با تعجب به او نگاه انداخت چون دورا از این اخلاق ها نداشت.( شاید هم تعجبش سر استفاده نکردن لینی از چوبدستیش بود. اما چه باور کند و چه نکند به فکر وارنر نرسیده بود.)
موتویاما دستگیره ی در را فشرد تا امتحان کند در هنوز قفل است یا نه. در تقی صدا کرد و چهارتاق باز شد.

سپس نفسش را حبس کرد. چون بلاتریکس لسترنج با قیافه ای بهت زده به آینه زول زده بود.
تاتسویا برگشت و با عصبانیت به لینی نگاه کرد.
که البته او هم به اندازه ی انها تعجب کرده بود.

_لینی وارنر من به تو گفتم تانکس کجاست نه بلاتریکس.
او بعد از گفتن این حرف با عصبانیت خود را غیب کرد.

لینی و تانکس که البته حالا بلاتریکس شده بود به هم خیره شدند.
لینی پرواز کنان آمد و روی شانه ی بلاتریکس نشست.
به موی او دستی کشید و گفت:
_نیمفادورا؟

بلاتریکس حرفی نزد.
لینی دوباره گفت:
_نیمفادورا...چه بلایی سرت اومده؟ r>

_من، من نمیدونم! صبح بیدار شدم و احساس کردم موهام بلند تر از قبل شده... silentr>
_خب...دورا، که البته حالا بلا، ما باید ی کاری کنیم تا وقتی که فردا بشه و تو دوباره همون تانکس قبلی بشی کسی نفهمه که تو بلاتریکس شدی و...

حرف لینی نا تمام باقی ماند چون همان لحظه نیمفادورا تانکس( همان لسترنج قبلی) متعجب و عصبانی وارد اتاق شد.
گردن بلاتریکس را گرفت و محکم او را تکان داد.
_چه بلایی سرم آوردی نیمفادوراا...من حالا شدم این تانکس احمق و تو...

_خب کافیه...

لینی با اینکه خیلی کوچک بود اما به راحتی نیمفادورا و بلاتریکس را جدا کرد.
_خیلی خب حالا هر دوتون بشینید. خب نیمفادورا...

هر دو یک صدا جواب دادند:
_بله؟ r>
_نه منظورم بلاتریکسه که حالا به شکل نیمفادورا در اومده. نیمفادورا بگو ببینم تو کی این شکلی شدی؟< :oh

تانکس اهی کشید و گفت:
_منظورت این موهای بنفش زشت کوتاهه؟ صبح بیدار شدم و رفتم که به پیتر بگم بیاد و اتاق منو تمیز کنه که...

فلش بک

_اه عجب اتاق کثیف و نا مرتبی...هی پیتر بیا و اینجا رو تمیز کن.

چی؟ صدایش تغییر کرده بود، خیلی مسخره شده بود.

پیتر پتی گرو خندید و در همان حال گفت:
_امر دیگه نیمفادورا.


بازگشت از فلش بک

لینی و بلاتریکس به زور جلوی خنده ی خود را گرفتند؛ چون دورا این داستان را خیلی غم انگیز شرح داده بود.
چند ساعتی طول کشید تا لینی توانست به آن دو یاد بدهد چطور رفتار کنند.

وقتی همه برای صرف ناهار در خانه ی ریدل ها جمع شدند، دیگر کسی متوجه تغییر رفتار تانکس و بلاتریکس نمی شد.

_هی نیمفادورا اون سوسیس بلغاری هارو رد کن بیاد.

نیمفادورا جواب نداد.
_هی گوشات کر شده؟
<br>
لینی سلقلمه ای به دورا زد.<br>
او از جا پرید و گفت:<br>
_با من بودی؟ چطور جرئت می کنی با...

اما او دیگر ادامه نداد چون به یاد آورد که حالا نیمفادورا شده و دیگر از آن احترام قبلی خبری نیست.

همه از این حرف تعجب و دعا کردند که دیگر از این اتفاقات نیفتد چون نمی خواستند شاهد گاز گرفتن بازوی نیمفادورا توسط فنریر شوند، البته به جز تانکس واقعی، چون او حالا حالاها خیال نداشت به نقش قبلی خود برگردد و این همه خوشی را رها کند.



*لطفا نمره بدید*




امتیاز دهی شد.



ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۴ ۱۶:۲۶:۳۳
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۵ ۱۳:۳۳:۲۴
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۵ ۲۳:۲۹:۱۶

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.