هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۰:۳۶
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
- من باید نجات پیدا کنم... حالا یه راهی پیدا کن که تا قبل از ریشه دادن، از اینجا بیام بیرون!

کرم کمی با خودش سبک و سنگین کرد. شغل خوب و مناسب... و غذاهای خوشمزه‌ای که می‌توانست بخرد...
با خوشحالی سوتی زد و در کسری از ثانیه زیر خاک و اطراف بیلی پر از حشراتی شد که باعث شد بیلی از شدت چندش بودن اوضاع چهره‌اش را جمع کند که البته نشد... چون چهره‌اش چوبی بود.

- اینا چین؟
- اینا دوستامن! اومدن برای کمک! سوسکا، کرما، مورچه‌ها، کمکش کنین از زیر خاک در بیاد... بعدش با هم بریم توی کاری که میگه! بعدشم کلی پولدار بشیم!

حشرات سری به تایید تکان دادند و مشغول بیرون بر ن بیلی از خاک شدند؛ و در همین حین بود که بیلی متوجه شد کمک خواستن از حشرات و کرم‌ها اصلا ایده خوبی نبوده... چون او به محض بیرون آمدن از زیر خاک با ملتی زبان نفهم روبرو می‌شد که کار و غذا می‌خواستند!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۱:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
-من غذا می خوام.

بیلی سعی کرد به طرف صاحب صدا بچرخد. ولی جایش بسته تر و تنگ تر از آن بود که اجازه‌ی حرکت به او بدهد.
-کی هستی؟ بیا اینطرف ببینمت.

خاک های اطراف بیلی به لرزش در آمدند. بیلی ترسید. امیدوار بود آن موجود قدرتمند، چوب ها را غذا حساب نکند.
-منم. سلام!

کرم کوچک و قهوه ای رنگی خاک را شکافته و جلو آمد. بیلی دوباره در خیالاتش محو شد...
می توانست بعد از ارباب شدن، کرم را به عنوان حیوان دست آموزش نگه دارد. به نظرش همه‌ی ارباب ها یک مار نگه می داشتند. برای اربابی در ابعاد بیلی، یک کرم می توانست جایگزین مناسبی برای مار باشد. البته او در طول عمرش، تنها یک ارباب دیده بود و اطلاعاتش به همان یک ارباب محدود بود.

-هــــام...

کرم دهانش را باز کرده و به طرف بیلی می آمد.

-دهنتو ببند ببینم! داری چیکار می کنی؟
-غذا!

بیلی تصمیم گرفت ابتدا کرم را با خود همراه و متحد کند. یک ارباب باید حواسش به خطرات می بود و آنها را دفع یا به نفع خودش تغییر می داد.
-ببین... من خشکم. خیلی ساله که نرم و خوشمزه نیستم. گوارشت دچار مشکل میشه اگر منو بخوری. بیا و کمکم کن؛ منم قول میدم یه شغل خوب با وام و امکانات عالی بهت بدم.

بیلی خوشحال شد که کرم نمی دانست خودش به دنبال شغل می گردد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۴۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
و کاری کرد. کاری که بهتر از هر کاری بلد بود.

قانع کردن!

-ببین هاپولی، این پرتاب ها و دریافت ها هیچ فایده ای برای ما دو تا نداره. چرا چنین کار عبثی رو ادامه بدیم؟ به جاش منو بذار روی اون چمنا و منم در مقابل بهت قول می دم که وقتی ارتشم رو تشکیل دادم تو رو تبدیل به یکی از مسئولین بالا رتبه...هی...چی شد؟

سگ به طرف صاحبش ندویده بود. این باعث خوشحالی بیلی شده بود. ولی فقط تا لحظه ای که سگ شروع به کندن زمین کرد.

-هی...زمینو برای چی می کنی؟ می خوای زنده به گورم کنی؟ منو بکاری؟ من درخت نیستم...من ریشه ندارم. نکنه ریشه بدم! چیکار کنم؟

سگ، بیلی را به دهان گرفت و همچون استخوانی در زمین دفن کرد. قصد داشت زمستان برگشته و بیلی را بخورد...
روی بیلی را با خاک پوشاند و برای بازی به سمت صاحبش برگشت.

بیلی فریاد سر داد!
-یکی به این ارباب ناتوان کمک کنه...کسی نیست؟ آهای...کسی زیر خاک نیست که مقام و منصب خوب بخواد؟


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۷:۰۸:۳۰

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۵:۰۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4826
آفلاین
بیلی بدون توجه به این‌که چه مسیری در پیش گرفته فقط رو به جلو در حرکت بود. از سوراخ زیر درها عبور می‌کرد، از روی میزها می‌پرید و حتی سقلمبه‌ای به پای رهگذرانی که جلوش سبز می‌شدن نثار می‌کرد.
طبیعتا گاهی هم به خاطر اعمال کرم‌ریزانه‌ش خودش لگد یا فحش می‌خورد!

- آخیش!

بیلی وقتی حس می‌کنه به اندازه کافی دویده و از محل خطر دور شده، بالاخره گوشه‌ای می‌ایسته تا نفسی تازه کنه. اما قبل از اینکه نفسش بخواد تازه بشه، حس می‌کنه دیگه با زمین تماسی نداره.

- هی کی منو بلند کرد؟

کسی که بلندش کرده بود نه متوجه فریاد بیلی می‌شه و نه حتی اینکه یه بیل سخنگو دستش گرفته! به تنها چیزی که اهمیت می‌داد سگش بود که با ذوق و شوق جلوش جست و خیز می‌کرد.

- بدو پاپی!

بیلی پرتاب می‌شه و همینطور هی بین زمین و هوا دور خودش می‌چرخه و همزمان صدای هاپ‌هاپ سگی رو می‌شنوه که بدو بدو دنبالش بود و می‌خواست بگیردش.
که خب البته موفق هم می‌شه!

بیلی تو دهن سگ گیر کرده بود و حالا با بزاق دهنش داشت مزین می‌شد. اما به نظر میومد برای این چرخه پایانی نبود، چرا که دوباره به دست صاحب سگ سپرده و می‌شه و دوباره پرتاب می‌شه!.

باید کاری می‌کرد!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۶:۳۳
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
بیلی به میخ و چکش که داشتن کار خودشونو میکردن و اصلا احساسات و وحشت اون براشون مهم نبود، نگاه کرد. و بعد یه حساب دو دوتا پنج تا با خودش کرد. اصولا با ضربه چکش به میخ، میخ دردش میگرفت. در نتیجه، اگه میخ این رو میفهمید و از سرنوشت رفقا و فامیلاش درس میگرفت، باید دشمن چکش میشد و اجازه نمیداد چکش بزنه تو سرش!
پس بیلی از ذهنش و نقشه کشیش به خودش بالید و سریع داد زد:
- مزارکه... چیز... مکا... مزا.... آها! مذاکره!

بیلی اصولا به مذاکره اعتقاد نداشت. هورکراکس لرد سیاه بود بهرحال!
چکش و میخ از فرود اومدن توسط دست مرد جلوگیری کردن و ثابت روی هوا موندن و اصلا هم اهمیت ندادن که صاحبشون پوکرفیس شده و داره با تعجب نگاهشون میکنه.
و بعد، اول چکش گفت:
- چه مذاکره ای دقیقا؟ سریع بگو. امروز باید میخ های زیادی رو بکش... بزنم توی سطوح مختلف.

میخ چیزی نگفت. ترجیح میداد گوش کنه و بعد که فهمید قضیه از چه قراره و هرکس چه موضعی داره وارد بشه. میخ به شدت زرنگ بود یا لااقل احساس زرنگی میکرد.
بیلی چند ثانیه فکر کرد و بعد در جواب چکش گفت:
- میشه من و میخ رو امروز زنده بذاری؟
- نه خب. چرا باید بکنم اینکارو؟ شغل من کشتن تو و میخ هستش اصلا.
- توی ارتشم فرمانده میشیا.
- پس من چی؟

هیچکس به میخ توجه نکرد.
چکش یخورده فکر کرد. حس طمع قدرت و شهرت توی چشماش دیده شد. به نظر خودش حتی داشتن یه شنل سیاه میتونست به ابهتش اضافه کنه و البته میخ هایی که جلوش زانو میزدن. در نتیجه، زمانی که مرد تلاش کرد با چکش به میخ ضربه بزنه، چکش همکاری کرد. اما با یک خطای چند میلیمتری که میخ رو تا عمق دست مرد فرو برد. و بعد، بیلی قبل از اینکه چکش خودشو آزاد کنه و بیاد دنبالش، فرار کرد. اصولا اعتقادی به وفای به عهد نداشت انقدر که همه سعی کرده بودن بلاهای بد سرش بیارن.



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
کار کردن در اداره برای یک بیلی بسیار جذاب و وسوسه برانگیز بود. بیلی حتی به تهیه کراوات هم فکر کرد، ولی فرصت کافی نداشت. برای این که توسط ماموری به اداره برده شد.

-ببخشید آقا...دستشویی کجاست؟

جلوی در شخصی این سوال را از مامور پرسید و بیلی وحشت زده شد!
-اینجا...هم...دستشویی...داره؟

با ترس و لرز پرسید. مامور جواب داد:
-آره...ولی ما اونجا کاری نداریم. اول باید ببرمت کارگاه.

بیلی خوشحال شد. کارگاه حداقل جای ترو تمیزی بود.


ده دقیقه بعد:


-جیغ نکش...تکون هم نخور. بی فایده اس.


بیلی جیغ کشید...تکان هم خورد...بی فایده بود.

-من هر طور شده باید اینو بزنم تو سرت. برای همین آروم بگیر تا کارم تموم بشه.
مامور میخی را بالای سر بیلی گرفت. چکش را بلند کرد و دوباره فریاد بیلی به هوا بلند شد.
-نزن خب!

-ببین...این میخ رو میزنم تو سرت. بعد با یه سیم وصلش میکنم به خودت. این برق تولید میکنه. برای مجرمای خطرناکه. فکرشو بکن...از خودت برق تولید میکنی. عالی نیست؟

اصلا عالی نبود. بیلی باید فرار میکرد! شاید میتوانست با چکش یا میخ مذاکره کند.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۴:۱۳:۵۵

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۱:۱۱ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
-ببین بیلی... آروم باش. به جنبه‌های مثبتش فکر کن. تو قراره ارباب شی!... چی مهم‌تر از اینه؟ چرا غصه... آخ!

مامور به هنگام ورود به مغازه، به دیواری برخورد کرده بود.

-هوی... مردک! مراقب باش... خب بیلی داشتم می‌گفتم. چرا غصه می‌خوری؟ اینا خاک خوریه. بعدها همه از ارباب بیلی به نیکی یاد می‌کنن... بزرگ‌ترین ارتش مال تو خواهد... آخ!

مرد مقادیری پیچ و مهره در جیبش ریخته بود.

-مردک تسترال صفت!... چی می‌گفتم؟
-آقا تبر دارین؟
-تبر؟ تبر چرا؟ می‌خوای تبر به من بزنی؟... جواب بده!

بیلی فقط داد و بیداد می‌کرد.

بالاخره خریدهای مامور تمام شد.
-خب آقای چوب...
-بیلی...
-بیلی... الان برمیگردیم اداره و کار تو رسما شروع می‌شه.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۳:۰۱ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۸:۴۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 251
آفلاین
اما از آنجایی که بیلی تکه چوبی بیش نبود، کمی بیشتر فکر نکرد و سعی کرد سرگذشت دردناکش را از ذهنش دور و فکرش را متمرکز کار جدیدش و قبول کردن این شغل کند، بلکه بالاخره بتواند به آرزوهای ارباب شدنش برسد!

بیلی گلوی نداشته اش را صاف کرد و گفت:
- باشه، من با تو به بخش بازجویی اداره امنیت میام! فقط حواست باشه منو درست تا اونجا حمل کنی، پوستم حساسه! تا الانم سختی زیاد کشیدم و برخورد با کله ی سفت تو هم ضربه بزرگی بهم وارد کرد!

مامور خرید بیلی را برداشت و به درون جیب بزرگ کتش انداخت. در همان حال گفت:
- خیلی خوشحالم که این شغلو قبول کردی! ولی اول باید بریم من خریدامو انجام بدم، بعد بریم اداره.

جای بیلی در جیبِ مامور راحت نبود. درون جیب پر از وسایل مختلفی مثل کلاف نخ و دسته کلیدهایی بود که به بیلی گیر یا برخورد می کردند. بیلی اصلا از وجود این وسایل و جای جدیدش راضی نبود!

بیلی با نهایت توانش فریاد زد:
- هوی مرتیکه ی تسترال! منو از اینجا بیار بیرون. همه جام درد گرفت! این چرت و پرتا چیه همش گیر میکنه بهم؟

اما صدای بیلی به گوش مامور نمی رسید. کم کم بیلی داشت از تصمیم زودهنگامش درمورد قبول کردن شغل پشیمان می شد و به این نتیجه می رسید که باید درمورد تصمیم های زودهنگام هم مانند عزم راسخش فکری بکند.

بیلی در این فکر ها بود و اصلا خبر نداشت که با خرید های عجیب مامور که درون جیبش می ریخت، قرار است جایش از آن بدتر شود!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۳۵ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۲۴
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
_آخ!

این صدای شخصی بود که بیلی روی سر او سقوط کرده بوده!

_جلو پات رو نگاه کن مرتیکه، نمیگی یه چوب داره از آسمون میاد، بخوره تو سرت، آسیب میبینه!

و این هم طبیعتا صدای بیلی بود....بیلی تکه چوب بسیار پرروئی بود!

شخصی که که بیلی به سر او خورده بود، ابتدا بر اثر ضربه کمی گیج بود...اما کم کم هوشیاریش را به دست اورد و گفت:
_عذر میخوام...ندیدم که داشتین از آسمو...صبر کن ببینم؟ چرا من معذرت بخوام؟ تو بودی که از اسمون اومدی و و محکم خوردی تو سرم و خیلی درد داشتی!
_همینه که هست...دیر اومدی، نخواه زود برو!

آن شخص اما دیگر چیزی نگفت....او فقط در حال نگاه کردن به بیلی بود! به نظر می‌رسید فکری در سر آن شخص بود....بلاخره بعد از چند گفت:
_هوم....معلومه که چوب بیکاری هستی توی زمین و آسمون معلقی....میخوای ببرمت سر یه کار؟

بیلی نزدیک بود عزمی راسخ برای رفتن سرکار پیدا کند، که ناگهان سرنوشت عزم های راسخ گذشته‌اش بر سر مشاغل مختلف را به یاد آورد...پس این‌بار از حوادث گذشته درس گرفت و قبل از پذیرش شغل، پرسید:
_چه کاری دقیقا؟ خیلی مهمه...و اصلا در چه حیطه ای؟ شغل شما چیه؟
_من مامور خرید بخش بازجویی اداره امنیت هستم....داشتم میرفتم دنبال خریدم برای اداره که...شما رو دیدم و بسیار مناسب این شغل هستید!

بیلی کمی با خودش گفت:
_هوممممم...بخش بازجویی اداره امنیت...فکر نکنم کار شاقی باشه...بعدش هم...مگه چه استفاده ای قراره از من بشه اونجا؟ هر چی باشه بدتر از تلمبه دستی شدن و فرو رفتن توی چاه مرلینگاه که نیست!

شاید بهتر بود بیلی کمی بیشتر فکر میکرد...چون مطمئنا اماکن و چیزهای بسیار بدتری از چاه دستشویی در جهان برای فرو رفتن وجود داشت!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۵۲ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۱۶
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 456
آفلاین
البته تیر باران کردن کلاغ ها، با معنای واقعی تیر باران نبود.
کلاغ ها در رسم دیرینه خانوادگیشان دشمنانشان را از آسمان پرت میکردند پایین. کلاغ نیز چوب را پرت کرد.
چوب بین زمان و آسمان، در هوا معلق بود.
در همین فاصله به آینده خودش فکر کرد.
به این فکر کرد که چقدر برای ارباب شدن مناسب است.
- مو که ندارم، دماغم که ندارم. از همون اول برای ارباب شدن به دنیا اومدم.

به زمانی فکر کرد که همه جلوی او تعظیم میکردند.
- وقتی که ارباب شدم موقع ورودم چی میگن؟ ارباب بیلی؟ یا ارباب چوبی؟ اولی بهتره. با دومی یاد اسب چوبی میفتم.

بیلی با خودش فکر کرد. نیاکان بیلش چقدر به او افتخار خواهند کرد.

- بعدش باید تمرین کنم از ضمایر و فعلای جمع استفاده کنم. تازه اخم ترسناک هم باید بکنم.

و سعی کرد تمرین کند.
- ما به تو دستور میدم... یعنی دستور میدیم که ما رو حمل کنی.

خیلی در اخم کردن موفق نبود.

بیلی لبخندی زد. رویاها و آینده‌اش بسیار شیرین و دوست داشتنی بود.
در همین حین که بیلی خوشحال بود، با صدای تق محکمی به سر شخصی برخورد کرد و سپس به زمین افتاد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۲:۳۰:۰۵
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۳:۱۸:۵۲

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.