هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۴۴ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۷:۰۶
از مودم مرگ من در زندگیست...چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1154
آفلاین
رئیس قطار نگاهی به بچه‌ی رابستن انداخت و گفت:
_خب عمویی...بهم بگو...نظرت در مورد اون آقا دماغ عملیه و کچله که میگه رئیس شماست، چیه؟

همه به بچه‌ی رابستن خیره شدند...بچه که تا آن سن این همه توجه به خود ندیده بود، کمی ترسید...سپس کمی لرزید...سپس کمی...بوی بد از خودش ساطع کرد!
_اوهو اوهو اهو...یکی اون پنجره را باز کنه!
_راسویی مگه تو بچه!
_بیا...اینهمه به این بچه فشار اوردین، تحمل نکرد این حجم از سنگینی رو!

رئیس قطار اما سرسخت تر از اینها بود...او باید از این کودک حرف میکشید!
_اشکال نداره...یه شکلات الان به این بچه میدم، تشویق بشه به حرف زدن!

رئیس قطار شکلاتی را درست از جلوی چشمان فنریر که مدتها بود چیزی غیر از نصف تلگراف نخورده بود، به کودک داد!
_چرا وقتی من حرف زدم پس به من شکلات ندادی؟
_خرس گنده...ام...البته درستش اینه که...گرگ گنده! خجالت نمیکشی خودت رو با بچه مقایسه میکنی؟

به نظر میرسید حتی رئیس قطار هم با فنریر مهربان نبود!
بچه‌ی رابستن هم زبانش را برای رابستن بیرون آورد و شکلاتش را خورد...سپس رئیس قطار دوباره از بچه پرسید:
_خب...بهم بگو حالا..نظرت در مورد اون اقاهه چیه؟
_نمود کامالاتک! چیز...پستونک!
_چی؟ پستونک از کجا برات بیارم بچه؟ بگو ببینم اصلا این اقا خوش رفتاره یا نه!
_پستونک!
_بابا بیخیال پستونک شو یه دقیقه...اصلا بهم بگو الان حالت چطوره؟
_پستونک!
_چیزی غیر از این کلمه بلد نیستی!
_پستونک!

رئیس قطار که دیگر کلافه شده بود، رو به رودولف کرد و گفت:
_شما آقا...شما...این بچه هیچی غیر پستونک نمیگه؟
_چرا بابا...بلده...خودم حداقل صدتا حرف زشت و فحش بهش یاد دادم...قربونش بره عمو...اصلا این بچه خیلی با استعداده، سریع یاد می‌گیره....ولی بچه اس دیگه...الان به پستونک نیاز داره...هنوز اونقدر بالغ و بزرگ نشده که چیز دیگه ای بخواد!

رئیس قطار سرش را به نشانه تاسف تکان داد...به نظر کار سختی را پیش رو داشت!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۲۸
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 321
آفلاین
فنریر خیلی خیلی خیلی خیلی... مرگخوار باوفایی بود، اما توی اون شرایط زجر زیادی کشیده بود؛ دوست داشت تا توی یه لحظه تمام خطاهایی رو که لرد ولدمورت توی دوران زندگیش انجام داده بود رو، رو کنه. اما از یه طرف دیگه نگاه های سنگین رابستن، سو و نگاه خمار اسلاگهورن رو هم نمیشد نادیده گرفت!
بالاخره فنر دلو به دریا زد...
- خب از کجاش براتون بگم؟ اول اینکه این آقا 40 سال تو کار کشت و کشتارِ مردم بی‌گناهه، دوما توهم زده که اربابه و هرکار دلش میخواد میتونه انجام بده، سوما که فک کرده میتونی ما بدبختارو اجیر کنه تا کارای شومشو براش انجام بدیم، آخریشم این که میخواد پسر برگزیده رو بکشه؛ تموم شد!

چند لحظه ای گذشت اما مرد سفید پوش هیچ واکنشی به اعترافات فنریر نشون نمی‌داد، بعد از اون چند لحظه، مرد سفیدپوش وسیله ای سفید و کوچک رو از گوشش در آورد...
- ببخشید داشتم ایرپادِ جدیدم رو تست می‌کردم، واقعا این مشنگ ها هم پیشرفت کردنا! خب می‌گفتی فرزندم.

فنریر دیگه هیچ چیز برای گفتن نداشت، این اولین باری بود که تصمیم به بر هم زدن حکومتِ اربابش داشت، اما همین یکبار هم نتیجه نداد، حتما حکمتی درکار است!

حالا نوبت بچه ی رابستن بود تا حرف راست را بزند، بالاخره از قدیم گفتن که حرف راست رو از بچه شنیدن شو!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۹:۲۸:۰۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۹:۲۸:۴۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۹:۳۱:۲۶

Nobody knows me I’m cold/Walk down this road all alone
It’s no one’s fault but my own/It’s the path I’ve chosen to go

Eminem -


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۲۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
-کی اول شده؟ فنر؟ چرا فنر اول شده؟

سو با شنیدن حرف مسئول قطار، به داخل کوپه پریده بود تا از چیزی جا نماند.
تنها چیزی که می دانست، این بود که فنریر نباید اول می شد. دست کم در آن شرایط نباید می شد. اهمیتی هم نداشت که موضوع از چه قرار بود!
-راستی ارباب... میشه بمونم؟
-نه سول!

دیالوگ بین سو و لرد سیاه، مرد را کنجکاو کرد.
-شما خانوم... شما هم بیاین. اون آقا هم باید بیان.
-هوریس؟ اون که اصلا هوشیاری نداره!

مرد سفیدپوش مسئول قرار، همینطور الکی انتخاب می کرد.
-پس معلومه به نفعتون نیست که بیاد! همین که گفتم. شما آقا، شما هم پاشو بیا.
-رئیستون ساحره‌س دیگه؟

رودولف با امیدواری از جایش بلند شد و به طرف در کوپه رفت.

-این بچه هم باید بیاد. حرف راست رو باید از همین بشنویم اصلا.

رابستن بلند شد و بچه را زیر بغل زد.

-شما کجا؟ فقط بچه. شما نمی تونین بیاین. حضورتون ممکنه روش تاثیر بذاره.

چند دقیقه بعد، گروه چهار نفره ی مرگخواران، به همراه بچه، جلوی رئیس قطار صف کشیده بودند.

-خب، اولین سوال... اون آقا اخلاقش چجوریه؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5862
آفلاین
لرد سیاه قصد داشت شکلات مناسبی تقدیم فنریر کند که صدایی او را متوقف کرد!

-این جا دقیقا چه خبره؟

مردی سفید پوش با عصبانیت در کوپه را باز کرد. مردان سفید پوش زیادی در طول سفر لرد سیاه و یارانش وجود داشت! همگی هم بسیار مزاحم بودند. این یکی علاوه بر مزاحمت، اعصاب هم نداشت.
-قطار رو گذاشتین رو سرتون. یکی آشپزی می کنه، یکی دعوا می کنه، یکی بچه از پنجره بیرون می ندازه، یکی بچه خواری می کنه.

-آقا اجازه...این دو تا یکیِ آخری یه نفر بودن.

این توضیح، چیزی از عصبانیت مامور قطار کم نکرد.

-دیگه صبر و تحملمون تموم شده. نظم و امنیت نذاشتین برای قطارمون. طبق تحقیقات ما، مسئول کل این شلوغیا ایشون هستن.

انگشت مرد دست به سمت لرد سیاه گرفته شد.
-رئیس قطار تصمیم گرفت پنج نفر از شما رو بطور اتفاقی انتخاب کنم و پیشش ببرم که نظرتونو درمورد این آقا بپرسیم. بعد تصمیم می گیریم که از قطار پرتش کنیم پایین یا نه. تو...نفر اولی...


فنریر انتخاب شده بود! چهار نفر دیگر هم باید انتخاب می شدند.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۷:۳۰:۰۸

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۴۱:۰۱ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 447
آفلاین
بچه، تاتی تاتی کنان، با لبخندی پلید که زرنگی شومی هم ازش میریخت، خودش رو رسوند به کوپه لرد سیاه.
با مشاهده لرد سیاه که پاهاشو روی کمر فنریر دراز کرده و رابستن که در همون حالت یقه فنریر رو گرفته و ازش راجع به بچه سوال میپرسه، لبخندش حتی عمیق تر شد.
- بابا!

چشمای لرد، فنریر و رابستن به سمت بچه برگشت.

فنریر، بدون اینکه از زیر پاهای لرد سیاه خارج بشه، موفق شد بچه رو بگیره و سریع وارد دهنش کنه.
- من که چیزی ندیدم.

لرد سیاه پاهاشو از روی کمر فنریر برداشت.
- مرتیکه حال بهم زن خام خوار! میپختیش لااقل! اونم جلوی ما آخه؟ گستاخ بیتربیت!

فحش ها و داد و بیداد لرد، با دیدن رابستنی که داره با مشت میکوبه پشت فنریر نصفه موند.
رابستن در همون حال که محکم میکوبید پشت فنریر و سعی داشت فکش رو هم باز کنه، گفت:
- تخ کردن کن! دِ گفتن میگم تخ کردن کن!

فنریر قصد تخ کردن نداشت. اصولا فنریر معتقد بود غذایی که وارد دهنش بشه، باید تا ته معده ش پیش بره. بچه هم از این قاعده مستثنی نبود.

- فنر! بیا شکلات بخور!
- شکلات؟

همین یک لحظه باز شدن دهن فنریر کافی بود تا رابستن دستش رو وارد معده فنریر کنه و بچه شو بکشه بیرون.
- بابایی! فنر من رو از قطار به بیرون پرتاب کردن کرد!

لرد و رابستن نگاه مرگباری به فنریر کردن. مرگبار تر از هر نگاهی که در طول سفر به فنریر کرده بودن!

- ارباب، میشه لااقل شکلاتمو داشته باشم؟



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۸:۳۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 240
آفلاین
فنریر درحالی که به هوش و ذکاوت نداشته اش می بالید و نیشش تا بناگوش باز بود، به طرف کوپه ی هم گروهیانش رفت.

همین که خواست بنشیند، ارباب مانعش شد:
- صبر کن ببینیم! مگر تو الان نباید با یک بچه ی خرابکاری کرده تو بغلت باشی؟ برای چی همینجوری راحت داری ول می گردی؟ درضمن نیشت را هم ببند!

سپس روبه رابستن و گابریل برگشت:
- به شما گفته بودیم نگذارید فنر راحت شود! گفتیم او را اذیت کنید! این چه وضعش است؟

گابریل و رابستن مات و مبهوت مانده بودند؛ طبق زمان بندی آنها فنریر باید تا یک ساعت و نیم دیگر درگیر بچه می بود!

فنریر درحالی که نیشش را می بست، دوباره خواست بنشیند که این بار رابستن مانعش شد:
- بچه مو چه کار کردن کردی؟ بچه ی منو گم شدن کردی؟
- نخیر، بچتو شستم الانم رفت که بازی کنه؛ فکر نکنم تا شب برگرده، خیلی داره بهش خوش می گذره!

درست در همین لحظه که فنریر شاد و سرخوش بالاخره توانست سرجایش بنشیند، بچه به قطار رسید و از پنجره ای که فنریر فراموش کرده بود ببندد، وارد شد.

بچه باهوش تر از فنر بود؛ در همین چند دقیقه داستانی از خود سر هم کرده بود که یقین داشت به محض تعریف کردنش، سرِ فنریر بر بدنش نخواهد ماند!

بچه با لبخندی شیطانی به طرف کوپه ی مرگخواران به راه افتاد.




ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۵:۳۲:۴۱
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۵:۳۲:۴۲

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
درست در همین لحظه، فکر خیلی خوبی به ذهن فنریر رسید.
شخصی در ارتش سیاه وجود داشت که میشد هر چیز کثیف و نامطبوعی را تحویلش داد و براق و خوشبو تحویل گرفت.

گابریل دلاکور بزرگ!

فنریر با خوشحالی دوان دوان به سمت کوپه گابریل دلاکور بزرگ رفت...ولی سو جلویش را گرفت!
-اوهوی! کجا؟

فنریر در حالی که بچه را روی هوا و از خودش دور نگه داشته بود به کوپه اشاره کرد.
سو سرش را تکان داد.
-کوپه ریونیاس...الانم دارن فرمول نسبیت رو کشف میکنن. نمیتونی بری تو. اینم ور دار و از اینجا برو.

فنریر اصلا به این که فرمول نسبیت قبلا کشف شده فکر نکرد. چون کلا بی سواد بود و نمیفهمید فرمول چیست.

دو راه دیگر برایش باقی مانده بود.
یکی این که بچه را با همان وضعیت بخورد!
دوم این که دور از چشم مروپ، بچه را داخل پاتیل غذا بیندازد تا همگی با هم بخورند.

بچه به هر حال خورده میشد.

فنریر سعی کرد فکرش را بیشتر متمرکز کند...و این کار نتیجه داد.

کمی دور و برش را نگاه کرد. اولین پنجره را باز کرد و بچه را با لبخندی گرگ صفتانه به بیرون پرتاب نمود.
دستهایش را به هم مالید و با خوشحالی به طرف کوپه برگشت.

غافل از این که بچه دو دستش را به دو طرف گشوده و بال بال زنان به دنبال قطار در حال پرواز است.
وقتی بچه میرسید و گزارش کار فنریر را میداد، اوضاع فنریر وخیم تر از قبل میشد.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۴:۲۷:۳۰

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
اما اگه فکر می‌کنین این پایانی برای ظلم‌های روا شده به فنر بود کاملا در اشتباه هستین. چرا که همون لحظه دو حس مختلف فنریر تحریک می‌شه.

اول لامسه، که از برخورد مایعی ناخوشایند با پوستش خبر می‌داد و دوم بویایی، چرا که بچه نه‌تنها شماره یک، که حتی شماره دو هم داشت و بوی نامطبوعی رو از خودش ساطع می‌کرد.

مغز فنریر به سرعت واقعه‌ی هولناک رخ داده رو تحلیل می‌کنه و چهره‌ش در کسری از ثانیه در هم می‌ره و فریادش هم به هوا!

- چرا باید این بچه رو به من می‌دادین خب؟

خنده‌های بچه که از کرده‌ی خود بسیار راضی بود باعث می‌شه فنریر بیش از پیش حرص بخوره.
- پسش بگیر ببینم!

فنریر می‌خواست بچه رو به رابستن تحویل بده، اما رابستن که با اقصاد شوم قبلی این کارو کرده بود، قصد نداشت کوتاه بیاد.
- من نمی‌تونم بچه رو گرفتن کرد! خودت اونو شستن کن.

قبل از اینکه فنریر بتونه نارضایتی خودشو از وضع موجود اعلام کنه، مروپ که تازه متوجه شده بود وسط غذا پختن چی شده، با ملاقه‌ای از راه می‌رسه و یکی می‌کوبه تو سر فنریر.
- نمی‌بینی دارم غذا می‌پزم که بچه رو اینجا میاری؟

مروپ ضربه‌ی دیگه‌ای این‌بار با قابلمه می‌زنه تو سر فنریر و بعدم ازونجا پرتش می‌کنه بیرون.
و فنریر می‌مونه و بچه‌ای که کارخرابی کرده!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۲۶:۳۳ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
- یاران ما، ما مطمئنیم که مادرمون به فنریر آسون می‌گیره. مادرمون به فرزندان سیاهش رحم می‌کنه.

حرف لرد دو پهلو و دو معنا بود و مرگخواران همیشه عاشق این حرف‌های دوپهلوی لردشان بودند. نتیجتا معنای نهفته در سخن را دریافت کردند و ابروهایشان را بالا انداختند.

گابریل و رابستن خنده شیطانی‌شان را فروخوردند و به طرف آشپزخانه راه افتادند.

- بچه، این ده تا آبمیوه رو بگیر و خوردن کن!
- چرا؟
- تو کاری نداشته باشن کن... اصلا هم دستشویی‌هات رو کنترل نکردن کن!
- ولی شما به من یاد دادن کردنین که...
- امروز استثنا شدن می‌شه!

گابریل هم فرچه فرش‌شوئیش را از جیبش درآورد و با محبت رویش دست کشید.

- فنریر! چطور می‌تونی با اون دست‌های کثیف غذا درست کنی؟
- فنریر! بچه علاقه خاصی به تو داشتن شده! بیا بگیر کردن کن!

برای فنریر واقعا جای سوال بود که چطور امکان دارد بچه‌ها از او خوششان بیاید، اما فرصتی برای فکر کردن پیدا نکرد و بچه توی بغلش انداخته شد و در کسری از ثانیه به یاد تخلیه افتاد.

گابریل هم فرچه‌اش را کفی کرد و با قدرتی که تا به حال از خود سراغ نداشت شروع به سابیدن کله فنریر کرد.

در این ماموریت واقعا به فنریر ظلم شده بود.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ابیگل نیکولا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۵:۳۵ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
از همین طرفا!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 40
آفلاین
همه مرگخوارا به جز فنر که زیر دست و پا می لهید، عین تسترال به سمت قطار می دوییدن تا کوپه ی بهتر گیرشون بیاد.

- بهترین کوپه مال ماست!

بعد از اینکه مرگخوارا از روی فنر رد شدن، فنر بلاخره از زیر دست و پا بلند شد، فنر گرگینه ی سختی بود واسه همین وارد نزدیک ترین کوپه به در شد که کوپه ی زیاد خوبیم نبود!

- خوبه بهت گفتیم بهترین کوپه مال ماست! از کوپه ما برو بیرون فنر!
- چشم. ارباب!

فنر مثل گوشت کوبیده. بلند شد و رفت تو کوپه ی هم گروهیاش نشست.

در حالی که قطار حرکت
- مادر ما گرسنه ایم! مطمئنیم یارانمونم به جز فنر گرسنه ان.
- چشم نازنین فرزند مامان!
- این فنر ام ببر تو آشپزخونه هر چی کار سخته بده بهش! اصلا خسته نیست! بعدم می تونی ازش به عنوان پیشخدمت استفاده کنی!

درون آشپزخانه!

بانو مروپ ملاقه ی اهنی رو با تمام زور به دست فنر کوبید.
- وقتی داری اشپزی می کنی چنچنه نکن! بچه ی بی تربیت!
- منم گشنمه خب!
- قر قر نکن! بشین فلفل دلمه ها رو نگینی خورد کن ببینم!


BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.