هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۰۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#68

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۳:۳۵
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 32
آفلاین
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست اول:


گاهی نمیدونی که چرا اینجوری میشه... نمیدونی که چرا اینجا و توی این موقعیت هستی و داری زندگی می‌کنی. اعضای تیم تف تشت این موقعیت‌ رو بارها تجربه کرده بودند. مخصوصاً که برای بازی کوییدیچ فدراسیون مکانی برای استراحت به آنها نداده بود.
- چقدر گرمه... الان کباب میشم‌... کباب؟ کباب می‌خوام.
- غر نزن گوگو. صبر کن این معامله ختم به خیر بشه بعد می‌ریم تو خونه جلو کولر با پتو می‌خوابیم.

تف‌تشتی ها به همراه مردی سیاه پوست دور میز چوبی‌ای که بوی نم می‌داد نشسته بودند. این طرف میز هنری هشتم و آغامحمد خان درحال بحث و جدل درباره‌ی نوبت باد زدن ملانی با کلاه حصیری کریچر بودند. آن طرف میز هم کادوگان و کریچر در حال بحث و مجادله با مرد سیاه پوست بودند.
- کریچر به شما گفت که چند خوابه خواست... کریچر نتوانست با آن گامبوی عیال باز و دراز بی عیال در یک اتاق بود.
- بیبین آقاجون... شوما کل اینجا رو بگردی خونه به بزرگی این خونه پیدا نمی‌کنی . پنج تا خواب داره اصن... دارم با شما زیر قیمت بازار حساب می‌کنم‌آ.

ملانی سرش را به طرف سرکادوگان چرخاند.
- سر... می‌گید بخریم؟ خیلی داره ارزون حساب می‌کنه ها.
- بخریم همرزم... یبار هم یکی به نفع ما کاری انجام داد.

گوگو هم به طرف آنها چرخید.
- آخه خونشون مورچه داره!
- تسترال گنده، از مورچه می‌ترسی؟
- نهههه، کی گفته؟ من فقط از بچگی هر حشره‌ای رو که می‌بینم چندشم میشه.
- عیب نداره همرزم... سر راه پیف‌پاف خواهیم خرید.

کریچر در آن‌طرف بعنوان کاپیتان تیم، مبلغ بسیار کمی را روی میز و جلوی مرد سیاه پوست قرار داد و کلید را گرفت.
- کریچر به شما اخطار داد. هر گونه خسارت وارد بر وسایل و خونه مجاز بود. کریچر گفت پاتیلی زیر نیم پاتیلی خواهد بود.

ملانی کلاه حصیری را از آغامحمدخان گرفت و روی سرش گذاشت.
- بیخیال بچه‌ها. انقدر منفی نباشید. اینجا حتما این شکلیه دیگه.
- ملانی راست میگه... زود بریم... خیلی گرمه!

چند دقیقه‌ بعد_ خونه‌ی خریداری شده

آنها رو به روی خانه‌ای که کاملا ارزان خریده بودند، با قیافه‌ای درهم ایستاده بودند.
دیوارهای سفید خانه به علت فرسایش به رنگ زرد درآمده بودند. برگ های زرد و نارنجی زیادی جلوی در ورودی خانه تلنبار شده و درخت‌ عجیبی مانند یک دست دورخانه پیچیده شده بود و آن را دربرگرفته بود.

- خب بد نیست بهرحال نسبت به قیمتش!
- آره آره بریم تو دیگه گرمه... البته اگه اون تو کثیف‌‌تر از اینجا نباشه.

گوگو پیف پاف را از کیسه خریدشان درآورد و از همان دم در شروع به سم پاشی کرد.

داخل خانه_ اتاق زیرشیروانی

جلاد تبرش را با خشونت در چوب‌های میز فرو کرد.
- آن احمق باز هم انسان‌های جدیدی رو وارد اینجا کرد‌.
- ما باید بندازیمشون بیرون‌... کاری که همیشه می‌کردیم.
- حق با عجوزه‌س... من به عنوان یک مومیایی آماده اینکار هستم.
- باید جوری بترسونیمشون که دیگه حتی توی این شهر هم پیداشون نشه.
- هی بی سر... مثه قبلیا؟
- مثه قبلیا.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۰:۴۱

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۲۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#67

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۰۷:۰۳
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 68
آفلاین
تف تشت
.Vs

رابسولاف



[b]پست دوم



هرچیزی یا قیمتی دارد یا عواقبی. بنابراین اگر چیزی را به قیمت کم خریدید منتظر عواقبش باشید. مثلا ممکن است کرم زیبایی به رایگان بخرید که شما را زیبا می‌کند اما باعث کوری می شود و یا کفش ورزشی زیبایی که باعث می شود مسافت های طولانی را بدون خستگی طی کنید اما هرگز قادر به بیرون آوردن آن از پا نشوید. و یا حتی....خانه ای جن زده


آن شب اعضای تیم تف تشت از اینکه همچین خانه بزرگی با بودجه کمی خریده بودند خوشحال بودند. تنها مشکل خانه این بود که زیادی قدیمی بود و احتیاج به تمیز کاری داشت. هوای گرم نیز همچون ملکه عذاب از آنها به خوبی هرچه تمام تر پذیرایی می کرد.
_ما این اتاق را می‌خواهیم.
_مگر از روی جنازه ما رد شوی هم رزم!

هنری هشتم با بیخیالی به تابلو گفت:
_جنازه رد شو... میخوام برم تو اتاقم.

سرکادوگان شمشیر کشید.
_نمی گذاریم بروی! این اتاق از آن ماست!
_ارث باباته؟!
_نه از عمه محترمه و پاکدامنه حضرتعالی رسیده!

قبل از آنکه هنری هشتم_که هر لحظه سرخ تر و سرخ تر میشد_ دست به شمشیر ببرد آغا محمد خان پیشنهادی داد.
_هنری میتونه تو این اتاق بمونه. تابلوی سرکادوگان رو هم می زنیم به دیوار.

واضح بود سرکادوگان و هنری هردو مخالفند اما چهره مصمم آغامحمدخان جایی برای بحث باقی نمی گذاشت.
بنابراین هردو در اتاق ماندند. آغا محمد خان و کریچر هم مدتی اتاق های دیگر را بررسی کردند سپس هر کدام به اتاق جداگانه ای رفتند و شب بخیر گفتند.

ساعتی از نیمه شب گذشته بود. راهرو های تاریک و طولانی خانه بزرگتر از همیشه بنظر می رسید. گویی هرگز انتها نداشت... آنها خانه ای خریده بودند. زیبا و بزرگ. با قیمتی کم. اما حال وقتش بود که عواقب آن مواجه شوند.

_کریچر...

باید تاوانش را پرداخت می کردند...

_وقتشه کریچر...

تاوانش واضح بود: جانشان!

_بهم زدن آرامشم گناه بزرگیه...

صدای تبر که بر روی زمین کشیده میشد به گوش رسید.

_ و تو... گناهکاری!

تبر بالا رفت. کریچر از خواب پرید. اما نه تبری را دید نه جلاد قرون وسطایی که تبر را بدست گرفته بود. چند لگد نثار زمین کرد.
_ خوابگزار و دختر آبی صدای اون لامصب رو کم کرد! این بالا ملت مثلا خواب بودا!

کریچر دوباره به تخت خواب بازگشت. جلاد قرون وسطایی خشکش زده بود. به هرحال این اولین بار بود که نادیده گرفته می شد. معمولا با همین دیالوگ ها وارد اتاق میشد و در بد ترین حالت رخت خواب قربانی با دیدنش خیس میشد. اما این موجود عجیب که اکنون در تخت بود صدای او را با تلویزیون اشتباه گرفته بود. چه اهانت بزرگی! جلاد مجدد تلاش کرد.
_و حالا... کریچر... وقتشه بمیری!

کریچر دوباره از خواب پرید. چشمانش که هرکدام به درشتی یه توپ تنیس بودند بزرگتر از قبل بنظر می رسید.
_واقعا؟ بالاخره وقتش شد؟

کریچر داشت ذوق مرگ می شد. به سرعت از جا برخاست و لنگش را با قشنگ ترین لنگ سفیدی که داشت عوض کرد.
_مرد تبری فرستاده بانو بود؟ پس بالاخره اومد!

کریچر خودش را به تخت رساند و گردنش را روی تخت گذاشت.
_کریچر بی صبرانه منتظره!

جلاد وحشت کرده بود. تا به حال همچین چیزی ندیده بود.
_منتظر من؟
_مگه جلاد فرستاده بانو نبود که اومد تا سر کریچر رو قطع کرد و در راهرو خونه گریمولد نصب کرد پیش بقیه اجدادش؟

جلاد خشکش زد. تا بحال همچین چیزی ندیده بود. قربانی مشتاقانه منتظر بود تا سرش قطع شده پیش سر قطع شده اجدادش نصب شود! این دیگر چه مدلش بود؟! الحق که آخرالزمان داشت نزدیک میشد! جلاد با فریادی دوان دوان از اتاق خارج شد.

_جلاد کجا رفت؟ جلاد برگشت اینجا! اگه جلاد به وظیفش عمل نکرد بانوی کریچر چه گفت؟

و او هم به دنبال جلاد از اتاق خارج شد.

همان لحظه_اتاق آغا محمد خان قاجار

آغا محمد خان غذا کم می‌خورد و بیشتر ورزش می کرد. بنابراین مثل هرشب راحت در خواب ناز به سر می برد و هرچند تغییر مکان سبب شده بود که کابوس‌های ببنید بنابراین برخلاف هر شب، اینبار خوابش دچار اختلال شد. چشمانش را باز کرد...درست در مقابلش بود. صورتی زشت و کریه با دماغی عقابی و بلند و لبخندی که سبب میشد تا ستون فقرات ببینده از ترس یخ بزند.
_از خونه من برو بیرون!

متاسفانه در حال حاضر بیننده، بیننده عادی نبود!
عجوزه فریاد زنان این را در صورت آغا محمد خان فریاد زد. معمولا با اولین واکنشی که مواجه میشد جیغ مخاطبش بود. اما آغا محمد خان با چشمانی سرخ از خشم و لبهایی که بر هم می فشرد، عجوزه را کنار زد، سپس به او نزدیک شد و با یک دست عجوزه را از گردن گرفت.
_میدانی ما که هستیم زنک؟ ما آغا محمدخان قاجاریم! فرزند محمد حسن خان اشاقه باش! شاه شاهان ایران زمین!فرمانروای عالم! خواب ما را مختل میکنی؟ بدهیم جلاد چشمانت را در آورده پوستت را بکند؟

عجوزه تا بحال اینقدر به انسانها نزدیک نشده بود. تا به حال انسانی او را لمس نکرده بود. این اهانت بزرگی به جامعه وحشت بود. عجوزه خود را از دست آغا محمد خان بیرون کشید و فرار کرد.

اما آغا محمد خان دارای اراده ایی قوی بود. همان نیرویی که سبب شده بود از فرش به عرش برسد. شمشیر کشید و در حالی که فریاد می‌زد برگرد اینجا ضعیفه به دنبال عجوزه از اتاق خارج شد.

همان لحظه_ اتاق هنری هشتم و سرکادوگان

هنری هشتم روی تخت خوابیده بود. هیکل بسیار بزرگش طوری بود که گویی هیولایی بزرگ روی تخت خوابیده. سرکادوگان و اسب کوتوله اش نیز درون تابلو خوابیده بود، هرچند پس زمینه تابلو همچنان روز آفتابی را نشان می داد.

ناگهان فضای اتاق به طرز عجیبی سرد شد و به دنبال آن بوی گندی در فضا پخش شد.
سر کادوگان غلتی زد.
_همرزم! بهت گفتیم این اتاق پنجره ندارد! رعایت کن!

هنری خواست جوابی بدهد که در مقابلش روحی پدیدار شد... روحی که سر نداشت!
_شبتون بخیر بانوی من! افتخار دادید از دنیای مردگان به همسرتون سری بزنید. حالا که اینجایید قصد داریم دوباره شما رو به عقد خودمون در بیاریم. باشد که این دفعه برایمان پسر بزایید. حالا سر هم نداشت قبوله ما که سر داشتیم کجا رو گرفتیم؟

روح بی سر تا بحال با همچین واکنشی از سوی قربانیانش رو به رو نشده بود. او معمولا گوشه ای می ایستاد و نگاه می‌کرد. بقیه مراحل که شامل دیدن، جیغ زدن، خود زدنی، التماس و پریدن از پنجره بود را خود قربانی انجام می‌داد. اما قربانی این بار ترسیدن بخورد توی سرش میخواست او را عقد هم بکند! شاید بهتر بود فرار را بر قرار ترجیح میداد. بنابراین در حالیکه شناور بود از اتاق خارج شد و هنری هشتم نیز التماس کنان به دنبالش...

همان لحظه_اتاق نشیمن

اینگو و ملانی مقابل تلویزیون نشسته بودند و مقابلشان مقدار زیادی پف فیل و نوشیدنی کره ای بود. همان طور که با لذت مشغول خوردن بودند از تماشای تلویزیون نیز لذت می بردند که ناگهان حضور چیزی را بین خود حس کردند. هردو در یک لحظه به فرد سومی که بین شان نشسته بود نگاه کردند... اشتباه نمی کردند... آن بدن باند پیچی شده و چشم هایی که شرارت از آنها می بارید....خودش بود!... نمی توانست کس دیگری باشد.

_ملانی!
_میدونم! منم دیدمش!
_خودشه؟
_دقیقا!
_یعنی ممکنه؟
_آره خود خودشه!
_خود آقای مومیایی؟
_دقیقا خود آقای مومیایی!
_آقای مومیایی اومده بهمون سر بزنه!
مومیایی:
_حتما خیلی گشنشه. من برم یه بشقاب سوسک بیارم بخوره.

اما همینکه اینگو بلند شد تا برود برای آقای مومیایی سوسک بیاورد ناگهان از طبقه بالا صدای جیغ و دادی به گوش رسید. صدای جیغ هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه ناگهان در یک نقطه، هنری هشتم، جلاد قرون وسطایی، آغا محمد خان قاجار، روح بی سر، کریچر و عجوزه بهم برخورد کردند و روی زمین افتادند. اینگو، ملانی و مومیایی با دیدن دوستانشان به سمت آنها شتافتند تا کمک شان کنند.

عجوزه فریاد زد:
_نیا اینجا مومیایی! اینا خطرناکن!

روح بی سر تایید کرد.
_خود خود شیطانن!

جلاد قرون وسطایی گفت:
_ تا حالا این مدلیش رو ندیده بودم! با هرکی اینکار رو کردیم سه سوته تخلیه کرده بود.

اعضای تف تشت بهت زده به عجوزه، جلاد، روح بی سر و مومیایی خیره شدند. سپس نگاه های معنی داری با یکدیگر انداختند و دوباره به موجودات مقابلشان خیره شدند.
_یعنی برای همین خونه با قیمت ارزان به ما انداخت؟

لازم نبود دیهیم ریونکلا را بر سر بگذارند تا بفهمند خانه ای جن زده خریده اند!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۲:۰۸

تصویر کوچک شده

وایتکس!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۵۵ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#66

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۱۴ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 65
آفلاین
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست سوم:


در شرایط عادی و با آدم های عادی، وقتی کسی اسم جن و خانه جن زده را در مغزش می شنید باید یاد خون و خونریزی و تسخیر و جیغ و از این جزییات ترسناک می افتاد.
اما نه شرایط عادی بود و نه آدم ها عادی، تف تشتی ها بسیار جان سخت و بیخیال بودند. آنها حتی به دست های پشت پرده هم محل نمی کردند و به کوییدیچشان می پرداختند.

و در این زمان هم که ارواح از تعجب و ترس در گوشه ای کز کرده بودند و با هر حرکت جیغ می زدند، تف تشتی ها با لبخند های جوکری بر لبشان به یک فکر مشترک رسیدند.

-شما الحاقیه ی این خونه اید؟

ارواح نمی دانستند الحاقیه چیست ولی ترکیب این کلمه با ظاهر خندان ملانی چیز خوبی از آب در نیامده بود.

-لاجرم باید باشند! ما آنها را هم با همین خانه خریدیم.
-این یعنی یار اضافی؟
-این یعنی دست تقدیر.

و تف تشتی ها دایره محاصره شان را به طرف ارواح تنگ تر کردند تا آنها را به همکاری در بازی پیش رو ترغیب کنند و دست های پشت پرده ای برای خودشان بیافرینند.

- اینجا و طبق این سند نوشته ملک مذکور و کلیه وسایل و مبلمان متعلق به مالک، تیم تفت تشت می‌باشد، شما هم زیر شاخه وسایل و متعلقات می‌شید دیگه؟
- جون مادرتون ولمون کنید! ما اصلاً در حد و اندازه‌ی شما آزار نداریم...
- ولی بازی بلدید دیگه، بلد نیستید؟
- ما فقط بازی های کثیف بلدیم.
- اینم همونه. باید متعلقات خوبی باشید و این بازی رو با ما بازی کنید، اونوقت ما هم شاید برگشتیم کشور خودمون و این ملک رو به حال خودش گذاشتیم!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۰:۲۵

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۴۰ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#65

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۱:۴۷
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 165
آفلاین
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست چهارم:


شاخ چیست و در زبان عامیانه چه کاربردهایی دارد؟ شاید شنیده باشید که به ساحره‌گان زیبا روی شاخ می‌گویند. به فرد کله شق و بی‌پروا شاخ طلا می‌گویند. اما در آن لحظه و آن روز شاخ مصادیقی شاخ تر داشت، کوییدیچ بازی کردن در آفتاب سوزان شاخ آفریقا، به مثابه شکستن شاخ غول بود.

کریچر اما بیدی نبود که با این بادها (کدوم باد عاقا جان؟ کدوم باد وسط آفریقا؟) بلرزد. کریچر از داخل اتاق ضروریات دو عدد از جانی ترین افراد تاریخ را بیرون نکشیده بود، همه‌ی اعضای تیمش را چیز خور نکرده بود و رفیق‌ها جن خانگی‌‌اش را به جایشان به ملت قالب نکرده بود، با غول کنکور دست و پنجه نرم نکرده بود و جای یک پسره‌ی نهلیست خائن به اصل و نصب نقش بازی نکرده بود که حالا به خاطر دو سه قطره عرق جبین (دو سه قطره؟) کم بیاورد. در حالی که با چلاندن گوش‌های دراز و نوک تیزش، دو سطل عرق را از آنها می‌زدود (فرمودید دو سه قطره دیگه!) رو به اعضای تیم یازده نفری‌اش کرد و گفت:
- خوب تفت تشت آماده شد، این بازی رو تف تشت باید برد!
- همرزم باکت نباشد! همه با تمام قوا و در کمال دلیری می‌تازیم به این جبهه‌ی ضاله‌ی مرگخواران...

صدای نچ نچ ملانی و اینیگو از پشت سرش بلند شد.

-یعنی چیز است، می‌تازیم به رابستن و الاف!
- اسنیپ چی شد پس؟
- اسنیپ که از خودمان است! جاسوس خودمان است توی این جبهه‌ی ضاله... چیز است...

آن طرف زمین اعضای تیم رابسولاف با ابروهای بالا انداخته به تابلوی کادوگان چشم دوخته بودن و خمیازه کشان منتظر شروع بازی بودند. مسلماً هیچ کدامشان، و همچنین داوران، موافق زورگویی تیم تف تشت برای آوردن چهارتا بازیکن اضافی عجیب الخلقه به بازی نبودند، ولی یک حرکت تهدید آمیز تبر کافی بود همه از مخالفت صرف نظر کنند. مرد تبر به دست در حضور همه تبرش را تکان داده بود و گفته بود:
- یا میذارید ما کمک این مادر سیریوس‌ها بازی کنیم و خونمون و اعصاب و روانمون رو از دستشون نجات بدیم، یا همه‌تون رو مثل این می‌کنم!
و با دست به روح بی سر اشاره کرده بود. فرمودم که، کافی بود.

بازی با علامت داوران شروع شد. بلاتریکس غیر مجازی که عرق شر شر از موهای وز خورده اش جاری بود، با بی رمقی دستش را به نشانه‌ی «بزنید همدیگه رو لت و پار کنید حداقل یه لذتی ببریم تو این جهنم» تکان داد.

نقل قول:
- بازی پر هیجان تف تشت و رابسولاف در این لحظه شروع میشه! سرخگون در دستان ملانی استنفورد از تیم تف تشته که مقتدرانه به سمت دروازه‌ی حریف پرواز می‌کنه.


کل ورزشگاه من جمله ملانی از گرما از رمق افتاده به سمت گزارشگر بازی سر چرخاندند تا ببینند دقیقاً چرا انقدر پر انرژیست و منظورش از مقتدرانه چیه؟ ولی خب، یوآن بچه اهواز بود، یوآن این هوا براش خوراک بود، یوآن این هوا براش پاییز هم نبود، یوآن اینها برایش خاطره بود، یوآن بیدی نبود که با این بادها بلرزد! (باز گفت باد!)

نقل قول:
- ملانی خودش یک تنه جلو میره. سوروس اسنیپ رو جا میذاره و حالا فقط آتش زنه رو پیش روش داره!

ملانی با آخرین رمقی که برایش باقی مانده بود سرخگون را به سمت دروازه شوت کرد. گربه‌ی چموش فش و فش کنان خودش را باد کرد و به سمت توپ پرید، و بعد از اصابت سرخگون به صورتش، دوتایی از حلقه‌ی دروازه عبور کردند!

نقل قول:
- آخه کی یه گربه‌ی فزرتکی رو میذاره دروازه بان؟ گل اول برای تیم تف تشت.

رابستن زیر لب غر غر کرد:
- اونوقت کی دقیقاً کاکتوس دروازبان گذاشتن میشه؟

و سرخگون رو به بچه‌اش پاس داد. (چرا هیچ کس نمی‌گه این بچه دختره یا پسر که ما هم راحت تر بنویسیم؟) بچه که ریزه میزه بود، از لای دست و پای بازیکنان ویراژ دهان رد می‌شد که ناگهان پیرزن عجوزه‌ی زشت جلوی رویش سبز شد.
-خبه خبه! توی چسقل بچه قرار نیست گل بزنی و ما رو بی خونه کنی، بده من سرخگون رو!

و بچه‌ی مادر مرده که تا سر حد زهره ترک شدن ترسیده بود، گریه کنان سرخگون را پرت کرد و رفت زیر شنل رابستن قایم شد.
- فضایی اعتراض داشتن میشه! بچه‌ی بی‌نوای ما رو ترسوندن کرد تسترال #@**!

ولی داورها که زیر آفتاب ورزشگاه کم کم داشتند به سیب زمینی تنوری تبدیل می‌شدند، ترجیح می‌دادند که هر تیمی که شده با توصل به زور و یا هر حربه‌ی دیگری زودتر ببرد تا زودتر از این جهنم دره خلاص شوند. پیرزن عجوزه هم خنده‌ی ناجوری کرد که رسماً ریق بچه‌ی معصوم را درآورد و سپس سرخگون را به کادوگان پاس داد.

کادوگان حمله حمله گویان به سمت دروازه راه افتاد اما با دیدن چهره‌ی غضب‌ناک بلاتریکس (مجازی البته) جلوی رویش که آماده بود هر چه مه و خورشید و فلک سر تیمشان آورده بودند را یکجا سر کادوگان بیاورد جفت پا رفت روی ترمز. کادوگان که نصف بیشتر داستان‌های شجاعت و دلیری‌هایش را با خواندن داستان‌های زرد مجله‌ی طفره‌زن توی دست شویی فنریر گری بک از خودش می‌ساخت، لبخندی حجیمی تحویل بلاتریکس داد، گویا که یک نفر چوب لباسی در دهانش فرو کرده باشد! سپس دست انداخت و پس گردن مومیایی را گرفت و او را بین خودش و بلا پرت کرد. والا از شما چه پنهان، مومیایی هم کمی تا قسمتی از بلا می‌ترسید، در نتیجه مقداری از باندهایش را باز کرد. باندهای آغشته به عرق جبین در هوا به پرواز درآمدند و به سر و صورت و دست و پای بلا پیچیدند. کادوگان با رعایت فاصله‌ی ایمن از کنار بلاتریکس رد شد و گل دوم را به ثمر رساند. گربه هم که تاثیر خاصی نداشت. بلای مجازی که با تقلا مقداری از دهانش را از زیر باندها بیرون آورده بود، سیل انواع و اقسام طلسم‌های شوم را به سمت هر کس غیر از هم تیمی‌هایش، من جمله فنریر گری بک و بلای حقیقی می‌فرستاد و مرلین به داد همه رسید که باندها دستانش را هم محکم بسته بودند و طلسم‌هایش مرتب خطا می‌رفت. شرایط زمین مسابقه بیشتر به صحرای کربلا شبیه شده بود و این میان، فقط یوآن بود که شاد و پر انرژی گزارشش رو می‌کرد:
نقل قول:
- بازی توسط رابستن شروع میشه اینبار، رابستن چشم‌هاش رو بسته تا نگاهش به قیافه‌ی کریه یاران اضافه‌ی تف تشت نیفته. فراموش نکنید که رابستن آدم فضاییه و نیازی به دیدن با چشم برای پیدا کردن راهش نداره... رابستن شوت میکنه، کاکتوس می‌پره به سمت سرخگون اما بهش نمی‌رسه و اولین گل رابسولاف به نتیجه میرسه... .


لبخند بر لبان بازیکنان تف تشت یخ بست. (یخ؟ واقعاً؟ ذوب شد بهتر نبود؟)
- نویسنده خفه شد و با دو شخصیت مزخرفش کنار اومد و هر جفتشون لال شد و به جاش بازی را گزارش کرد!

کریچر اعصاب نداشت. بعد از همه‌ی بلاهایی که برای پیروزی تیمش به جان خریده بود، اندک عقل سلیمش هم به فنا رفته بود. در همین حال بود که چشمش به گوی زرین افتاد که در بدن شفاف روح بی سر شناور بود. کنت الاف هم گوی زرین را دید، منتها قیافه‌ی خرسندش ظرف یک دهم ثانیه با دیدن روح بی سر مثل کسی شد که ماهی‌تابه توی صورتش خورده باشد. کریچر که میزان خباثت خونش و اعصاب خرابش در آن گرما به حداکثر رسیده بود، با صدای جیر جیر دارش گفت:
- حالا الاف اومد و گرفتش اگه راستش رو گفت! بیا! بیا دیگه! اومد گرفتش!

کنت الاف که حوصله‌اش از خزعبلات جن خانگی به تنگ آمده بود و از شما چه پنهان، یک مقدار هم بهش برخورده بود، از عقل سلیمش که اتفاقاً بر عکس کریچر زیاد داشت استفاده کرد:
- اکسیو اسنیچ!

ولی متأسفانه الاف همیشه یک مقدار «چ» اش می‌زد. اسنیپ با سرعت برق و باد توی صورت کنت کوبیده شد!
الاف که حسابی از خراب شدن ژست عاقل سلیمش ناراحت شده بود، اسنیپ رو با یک دست به کناری پرت کرد و دوباره ژست گرفت و این بار فقط چوبدستی‌اش را به سمت گوی زرین گرفت و به گفتن یک کلمه بسنده کرد:
- اکسیو!

اما آن روز بخت هیچ رقمه با رابسولاف جور نبود. طلسم اکسیوی الاف درست یک لحظه قبل از تماس با اسنیچ، به یکی از طلسم‌های سرگردان بلاتریکس خورد و خوب طلسم‌های بلاتریکس هم طلسم‌های خوبی نبود. مرلین روحش را قرین رحمت خودش کند.

نقل قول:
- و حالا کریچر جلو میره و گوی زرین رو می‌گیره. یک پیروزی کاملاً مفتکی برای تیم تف تشت!



تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸:۵۰ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#64

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۶:۵۴
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
تف تشت VS رابسورولاف

با وجود تمدید های مکرر و لطف رئیس فدراسیون کوییدیچ جهت تسهیل برگزاری این مسابقه، اعلام می‌کنم به علت وجود مشکلات فراوان و غامض، نمی توانیم در این مسابقه شرکت کنیم. هر چند تمامی اعضای تیم رابسورولاف نهایت تلاش خود را کردند تا جهت احترام به تیم تف تشت و مسابقات پستی را آماده و ارسال کنند ولیکن این امر محقق نشد.
به امید برگزاری موفقیت آمیز ادامه مسابقات،
تیم رابسورولاف



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۵۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#63

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۰:۲۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
تف تشت
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 31 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 6 شهریور

داوران:
بلاتریکس لسترنج
فنریر گری بک

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۱ ۰:۳۲:۴۷



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۳۵ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#62

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 124
آفلاین
سریع و خشن VS تیم امید رابسورولاف

---

مدیرورزشگاه با لبه ی آستینش بخار روی شیشه اتاق را پاک کرد و از پشت شیشه ناظر تماشاگرانی بود که مانند اسکیمو ها با ژاکت و کلاه و کاپشن روی صندلی خود نشسته بودند و اب دماغشان از روی لب و لوچه و دندانهایی که تلیک تلیک به هم میخورد رد میشد و توی ظرف پفیلا یشان میریخت.

-اهه. این وزیر چی پیش خودش فکر کرده. فرستادن یه زندانی اونم با این همه نگهبان؟ باید عقلشو از دست داده باشه.
-بله جناب رئیس.


معاون رئیس کنار شومینه نشسته بود و هر چند ثانیه تکه چوبی داخل ان می انداخت و حرف های رئیس را تایید میکرد.

-معاون. برو بگو سریع تر بازی رو تموم کنن.
-بازی هنوز شروع نشده قربان.
-پس بگو زودتر شروع کنن زود تر هم تموم کنن. نمیخوام اون زندانی و این نگهبان های کریه المنظر یک لحظه بیشتر رو هم اینجا بمونن.
-بله جناب رئیس.

در همین لحظه دیوانه سازی که گویا راه مرلینخانه را گم کرده بود با شدت هر چه تمام تر خودش را از در رد کرد و داخل شد.

-هودووور!
- :|


صدای جیغ مدیر ورزشگاه و معاونش از داخل اتاق شنیده شد اما حالا دوربین از اتاق رئیس بیرون امد و به سمت کناره ی زمین جایی که بازیکن های دو تیم صف کشیده بودند زوم کرد.

بازیکن ها در صف های مرتب رو به روی هم ایستاده بودند و در حال گرفتن ژس برای دیوانه ساز هایی بودند که میخواستند از آنها امضا بگیرند. اما در این همه بلبشو و اینکه هیچ چیزی جای خودش نبود؛ ماجرایی در انتهای صف دو تیم در حال وقوع بود.

-راب. تو گفتی بچه کجایی؟
-"سیاره زحل قمر در عقرب زاویه به توان X و 2.

امیلا خودش را عقب کشید. "-بالاخره یه جا این ریاضی به درد خورد. اونم الان اینجا باشه؟ ولی زحل! " ابر هایی دور سر املیا پدید امدند. املیا روی سیاره ی راب. اگر راب میتوانست اورا با خودش ببرد عالی میشد.


زززززززززززییییییییییییییییییقققققققققققققققققق


-هی بِبُر صدای سوتتو داور.

همه سردشان شد و مور مور شدند.

-هی. بچه ها بهتره یه کم گرم کنید تا عضلاتتون خشک نشه.

این داور بود که در تنها نقطه ای که نور خورشید، از هزاران دیوانه ساز که سقف ورزشگاه را پوشانده بودند رد میشد، داشت برای گرم شدن و زیاد شدن درجه حرارت بدنش چکش میزد.

بازیکن ها سوار بر جارو ها شدند وشروع به پرواز کردند. هوا سرد تر شده بود آنهم هوایی که همیشه ی خدا گرم بود.
ورزشگاه عرق جبین با وجود سرما و تاریکی که دیوانه ساز ها ایجاد کرده بودند و پاترونوس هایی که به سرعت به هر طرف پرتاب میشد بیشتر شبیه جنگ ستارگان بود و بازیکن ها نمیتوانستند اندکی بدون اینکه دیوانه سازی بخواهد با ان ها روبوسی کند یا پاترونوسی از داخل بدنشان رد شود پرواز کنند.

-این وعضش نیست. تازه کوافل هم بیاد واقعا بازی سخت میشه.
-این ها به خاطر توعه که زندانی هستی. اصلا نمی اومدی مسابقه.
-من کاپیتان تیمم بوقی. بعدم تو منو انداختی زندان.
-باشه تو راست میگی.
-نه تو راست میگی.
-نه دیگه فرمایشات شما صحیح اصلا. بیا بریم سراغ بازی.
-نه!
-چرا؟

ّبازی شروع شده بود اما حال بازی نبود دیوانه خورها همه ی حس و حال هوارا بلعیده بودند. تماشاچیان همه غش کرده بودند و هر چند دقیقه یکی دوتایشان به هوش میامد. کوافل با سرعت زیاد از جلوی دماغ ارنست رد شد و نوک بینی اش را خط انداخت.
بازیکن تیم مقابل که سوار بر جارو بر بالای سر ارنست پرواز میکرد راب بود و از روی جارو فریاد زد:
-ما این بازی برد هست حتمی حتما.
- خوابشو ببینی.

ارنست روی جارو پرید و زین جارو را کشید و جارو صدمتر اوج گرفت.

توپ جمع کن مجازی کوافل دیگری به میانه زمین پرتاب کرد. ارنست و راب هر دو به سمتش رفتند. پاترونوس آریانا صورت دیوانه سازی که توپ را احاطه کرده بود در هوا منفجر کرد و راه برای آن دو باز شد.

دو بازیکن چشم در چشم با هم حرکت کردند. ارسنت به سمت کوافل و راب به سمت سرخگونی که از عقب برایش پاس داده بودند کمی عقب کشید. ارنست کوافل را روی هوا قاپید درجا دور زد و راب را هدف گرفت و محکم ضربه زد. توپ به پشت جاروی راب برخورد کرد و تعادل اورا به هم ریخت. توپ به سمت چپش پرت شد. جایی که آملیا منتظر بود. آملیا به سرعت به سمت حلقه ها حجوم برد و دربازه ی بدون دربازه بان را به راحتی باز کرد. زمین سرد تر شده بود و گویا دربازه بان رابی ها غش کرده بود و سقوط کرده بود. این به سریع و خشن بیست امتیاز داد.
ان طرف تر اسنیپ و بلاتریکس راه فرار به کریستف نمیدادند و با پاسکاری اورا حسابی از گوی زرین دور نگه میداشتند. کوافل پی یاپی به سمت کریستف پرت می شد و کریستف به سختی از ان ها جاخالی میداد.

-باید یه کاری بکنیم. وگرنه همه مون بیهوش میشیم.
ارنست به تماشاچیان نگاه کرد اکثر انها به هوش آمده بودند و ایستاده بودند و انگار همه میدانستند باید چکار کنند.
همه طرفداران و بازیکنان تیم سریع و خشن پاترونوس هایشان را به سمت دیوانه ساز ها گرفته و با نوری عظیم و خیره کننده پاترونوس هایشان را به سمت تیم حریف که اتفاقا ما بین آندو بودند پرتاب کردند. ارتش نورانی آن ها اکثریت دیوانه ساز هارا از بین برد.

نور گرم خورشید به ورزشگاه تابیده شد. زندگی به ورزشگاه برگشت، افتاب خیلی زود یخ چمن ها را باز کرد و خیلی زود هم ان هارا سوزاند. انرژی به زمین برگشت. مدال های زرین روی لباس سریع و خشنی ها که تقریبا همه شان هم هافلپافی بودند درخشید و همین انرژی زیادی به انها داد.

کریستف که تمام مدت اسنیچ را زیر نظر داشت استارت زد و با شتاب به سمت اسنیچ جاخالی داد. رابسورولافی ها که انتظارش را نداشتند. به سمت توپ ها رفتند اما دیر شده بود. کریستف به سمت اسنیچ شیرجه زد و با دهان اسنیچ را قاپید و به سمت زمین سقوط کرد.
جاروی او سریع به سمت او شیرجه زد و اورا نزدیک زمین بلند کرد و کمی جلو تر فرود آورد.

زیییییییییییییییريالق.
-بازی تمومه. تبریک میگم بهتره هر چه زود تر فلنگو ببندیم.

ماموران وزارت خانه حداقل انها که انسان بودند با تعجب به بازیکنان هر دو تیم نگاه میکردند. ارنست به سمت ماموران رفت.
آریانا و املیا هم فرود آمدند و به سمت او دویدند.

-صبر کن.
-ارن؟
-یِپ؟
-سآری! میدونی من دیگه عاشق راب نیستم.
-چی؟
-راستش... یه کیس مناسب تر پیدا کردم. بعد میخوام درسم رو هم ادامه بدم... حالا زوده... .
-چی ؟ تو منو به خاطر این، انداختی آزکابان!

آریانا و ماموران سریع جلوی ارنست را گرفتند که داشت به سمت آملیا میرفت تا به خاطر کار بدش یک هفته از تلسکوپ محرومش کند.

آریانا دستبند های ازکابان را روی ارنست نبست و به ماموران اشاره کرد.
-سریع تر ببرینش.

-خداحافظ ارنست.
-ممنون ارنی.
-میبینمتون. خیلی زود.

بازیکن ها سریع سوار اتوبوس هایشان شدند و زمین در کمتر از چند دقیقه خالی شد.


فردا صبح روزنامه برد سریع و خشن را چاپ کرد. سریع و خشنی ها سر از پا نمیشناختند.
آریانا رو به املیا کرد و گفت:
-میگم امیل. مجازی ها که قفلن تا بازی بعدی میخوای بریم دیدن ارنست؟
-البته.

ارنست، آملیا و آریانا در اتاق بازجویی ازکابان که بیشتر شبیه کافه تریا بود در مورد بازی صحبت کردند و هر سه لبخند به لب داشتند و اشتیاق فراوان برای بازی بعدی.





ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۰:۲۹:۲۱
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۰:۴۱:۵۴
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۰:۵۰:۰۷
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۹:۵۳:۳۷
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۶:۰۶:۱۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۱۷ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#61

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۱۲
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
رابسورولافvsسریع و خشن

پست سوم

شهرداری لندن

اتاق کار رابستن پر شده بود از کله های آبی به علاوه ی تپه ای از مو، بازوان پرتوان، شخصی دست و پا شکسته و شخصیتی روغنی.

هم نوعان رابستن او را با دست نشان می دادن و ارباب ارباب می گفتن و بلاتریکس از این موضوع ناراضی بود...خیلی ناراضی!

بلاتریکس رفت سمت رابستن.
-راب...اگه یک بار دیگه بهت بگن ارباب، کله ی هموتونو می کنم و می زنم به دیوار!

رابستن از جونش ترسید برای همین رو به هم نوعاش گفت:
-سیرازویی ها، من ارباب شما نیستن می شم! دیگه به من گفتن نکنین اینو!
-پس چی گفتن کنیم؟

بچه که روی سر سر رابستن بود، زد روی سر رابستن.
-بابا...بگو بهت گفتن کنن آقا تا من آقا زاده شدن بشم!

بچه همیشه در شرایط سخت، بهترین پیشنهاد ها رو می داد. پیشنهاد هایی که هم به نفع خودش بود هم بقیه.
این پیشنهادش هم به نفع رابستن بود. چون از غر غر های بچه که در مورد وزیر نشدنش بود خلاص می شد.
-سیرازویی ها به من گفتن کنین آقا و بچه هم آقازاده!
-آخ دستم!

مصدومیت الاف داشت فراموش می شد برای همین الاف با این داد و هوار خودشو مرکز توجهات کرد.
اعضای تیم دور الاف جمع شدن و نچ نچ کنان به یکدیگر نگاه می کردن.
-این رو چیکار کردن بشیم؟
-میو میو!
-بچه! چی گفتن می کنه؟
-آتش زنه توی "میو" اول آهی از سر عشق کشیدن کرد تا عشقش به اون گربه وحشی رو ابراز کردن بشه و توی "میو" دوم گفتن کرد که الاف نتونستن می شه بازی کردن بشه باید بریم سراغ داداش دو قلوش!

اعضای تیم نمی دونستن که الاف یه برادر دو قلو داره...البته هیچکس نمی دونست!

الاف با شنیدن این حرف چشماش گشاد شد.
-نه من خوبم! می تونم بازی کنم فقط اونو جلوی چشم من نیارین!

اعضای تیم می دونستن که الاف نمی تونه بازی کنه برای همین رفتن یکم اونور تر و یه حلقه ی مشورت تشکیل دادن.
-چیکار کنیم؟ الاف وقتی سالم بود نمی تونست رو چوب دستی ثابت بمونه! الان که مصدومه می خواد این کارو کنه؟
-نباید بذاریم اون بازی کنه...باید بریم دنبال داداشش! ولی خب چجوری؟
-اون گفتن کرد که نیاوردن کنیم جلوی چشمش! ما هم نیاوردن می کنیم!

رابستن شهردار شده بود ولی این بچه بود که مفهوم سیاست واقعا کثیفه رو فهمیده بود.

سر کوچه ی یه ناکجا آباد

-ای بچه خوشگل! یه سر پیش ما بیا هلو!

سر کوچه نشسته بود و زنجیر می چرخوند و به بقیه تیکه مینداخت!

-هی تو!

دیگه زنجیر نچرخوند و به زنی که اینو گفت نگاه کرد.
-تو فقط بگو "هی تو"!

از کسی که سر کوچه بشینه و تیکه بندازه نباید انتظار قلب قرمز داشت.

رابستن، بلاتریکس رو گرفته بود یوقت نره و زنجیر طرف رو توی کلیه‌اش نکنه.
-بخشیدن کنید اقا...شما داداش الاف بودن می شین؟ ما از طرف ایشون اومدن کردیم.
-داداشم! خب چی می خواین؟
-خواستن می شیم که آمدن کنین و با برای تیم ما کوییدیچ بازی کردن بشین. کردن می شین؟
-آره ولی یه شرطی دارم.
-شرط؟ چه شرطی؟
-داداشم جلوی چشمم نباشه!

رابستن و بلاتریکس به هم نگاه کردن و لبخند شیطانی ای زدن!
-قبول بودن می شه! فقط اسم شما چی بودن می شه؟

داداش الاف با حرکت دست به کاری که داشت می کرد اشاره کرد. هر دوی اون ها فهمیدن اسمش چیه!

شهرداری لندن

-چرا چشمای منو بستین؟ چرا جواب نمی دین؟ آهای! اینجا خیلی کوچیکه!

کریس پشت کمد داشت به حرفای الاف گوش می داد. رو به سوروس گفت:
-حتما باید توی کمد زندانیش می کردیم؟ چیزیش نشه؟
-نترس! چیزی نمی شه...بلاتریکس کارشو خوب بلده!

کریس شونه‌ای بالا انداخت و رفت و روی صندلی نشست!

در باز شد و بلاتریکس و رابستن و داداش الاف وارد شدن!
-چقد شبیه‌شه!
-خیلی شبیه بودن می شه...مو زدن نمی کنه!
-اصلا هم شبیه نیستیم...اون خیلی زشت‌تره!
-خیلی هم شبیه بودن می شین...فقط اسمتون فرق داشتن می شه!
-اسمش چیه راب؟
-خودم اینجام چرا از اون می پرسی...علاف هستم!

رابستن نگاهی اتاق کارش کرد. یه چیزی کم بود.
-سیرازویی ها کجان؟
-رفتن به ورزشگاه برای تماشای بازی ما و سریع و خشن!

بلاتریکس نگاهی به ساعت کرد.
-چرا حواست نبود راب! ی‌ ساعت به بازی مونده!

بلاتریکس کروشیو زنان کل اعضای تیم رو راهی ورزشگاه عرق جبین کرد.

رابستن توی راه داشت با علاف حرف می زد.
-تو از کی داداش الاف بودن می شی؟
-از اولش!
-الانم بودن می شی؟
-اره متاسفانه!
-چرا متاسفانه؟
-بخاطر اون قضیه!

و ابری بالای سر علاف پدید اومد و هر دوشونو بهش نگاه کردن.

-آماده ای داداش!
-آره داداش! بریم.

الاف و علاف وارد خانه ی ریدل ها شدن...اونا می خواستن مرگخوار بشن.

-چی شد؟ تموم شدن شد؟
-آره دیگه!
-خب من هنوز دلیل متاسفاته گفتن شدنتو نفهمیدن شدم.

علاف دوباره ابر رو پدید آورد و زد یکم عقبو بعدش پلی کرد.
-نگاه کن...این داداش من یکم ادب نداره...من از اون بزرگترم ولی اون زودتر از من از در خانه ی ریدل رفت تو...منم از اون موقع تا الان باهاش قهرم!

رابستن واقعا نمی دونست چی بگه برای همین بحث رو عوض کرد.
-تو پرواز کردنت عین الاف بودن می شه؟ آخه اون خیلی افتضاح بودن می شه.
-اون از اولم استعداد کوییدیچ نداشت ولی من...چیزی نمی گم تا خودت ببینی!

ورزشگاه عرق جبین

-سلام سلام سلام...ما دوباره اومدیم...اومدیم با یه بازی مهیج! بهتون قول می دم این بازی یکی از بهترین بازی های این دوره بشه اونم با وجود تیم رابسورولاف، تیمی که کلی پیشرفت داشت...بازیکناش پخته تر شدن و آماده برای شکست دادن!

یوآن وقتی این جملات رو می گفت به جایی نگاه می کرد که قرار بود دمش اونجا باشه.
-و بله اومدن...تیم پرستاره ی رابسورولاف وارد زمین بازی می شه...به به آدم از پرواز اونا لذت می بره...اون پرچم رو ببینید توی دست بلا...چقد جنس اون پرچم خوبه! و بله تیم سریع و خشن هم وارد شد.

دو تیم در زمین های خودشون مستقر شدن و آماده ی بازی بودن.

-شافستن به خافستن بگو که فاشتن بگه که به بقیه بگه همه آقا و آقا زاده رو تشویق کنن!
-بله صدای تشویق ها رو بشنوین...این صدا ها برای سیرازویی ها هستش که برای تشویق رابستن و تیم رابسورولاف به ورزشگاه عرق جبین اومدن.
-آقامون جنتلمنه جنتلمنه...

در میان تشویق های سیرازویی ها و گزارشگری یک طرفه ی یوآن، داور مسابقه توپ هارو رها می کنه!
-بله بازی شروع می شه...تیم رابسورولاف از همین اول بازی داری قدرت خودشو نشون می ده...

کوافل دست آملیا بود ولی یوآن بقیه اعضای بدنشو دوست داشت.
آملیا داشت با مهارت تمام یکی پس از دیگری بازیکنان رو رد می کرد.

بوم!

-اوه خدای من...بلاتریکس با زدن بلاجر به صورت آملیا اون از مسابقه خارج کرد.

بلاتریکس بعد دو بازی تازه به خودش اومده بود.

کوافل افتاد تو دست رابستن. رابستن از کنار به سمت دروازه ی تیم سریع و خشن حمله کرد. ارنست برای جلوگیری از حمله ی رابسورولاف به سمت رابستن حمله کرد. رابستن، ارنست رو دید و برای اینکه مانع گرفتن توپش بشه، توپ رو پاس داد به بچه.
بچه توپ رو می گیره و آریانا جلوی خودش می بینه. بچه نگاهی به مو های بلند آریانا که کف ورزشگاه می رسید کرد و فکری به ذهنش رسید.
کوافل به دست رفت سمت آریانا. آریانا هم شروع که به حرکت به سمت بچه. ناگهان بچه روی جاروش ایستاد و پرید.
آریانا با چشم مسیر حرکت بچه رو دنبال کرد...بچه داشت می رفت سمت موهاش.
بچه مو های آریانا رو گرفت و مثل تارزان از مو های آریانا برای رسوندن خودش به دروازه استفاده کرد.

بچه توپ رو به سمت دروازه پرتاب کرد.
آفتاب پرست، دروازبان تیم سریع و خشن، خیلی ترسو بود برای همین خودشو به رنگ دروازه در آورد.

-و گل! گل برای تیم رابسورولاف...چقد خوبن اسن مدر و دختر...چه تیکیتاکایی...آدم از تماشای این بازی لذت می بره واقعا!

ایندفعه نوبت تیم سریع و خشن بود که حمله کنه...البته با احتیاط بیشتر!

کوافل دست آملیا بود. هیتلر هم از جناح مخالف آملیا حرکت کرد و جلوی سوروس رسید.

هیتلر آدم مودبی بود و به هرکی می رسید سلام می کرد...البته به خودش!
-های هیتلر!

هیتلر با گفتن این جمله دستشو بالا آورد و دستش خورد به فک سوروس و فکشو خورد کرد.

هیتلر یکی از دفاع های تیم رابسورولاف رو از میدون خارج کرد.

بلاتریکس این صحنه رو دید و جوشی شد. بلاجری که سمتش میومد رو زد به سمت هیتلر!

-های هیتلر!

کار هیتلر هم تموم شده بود.

آملیا بچه و رابستن رو جا گذاشته بود و دقیقا جلوی بلاتریکس قرار داشت...آملیا می دونست که نمی تونه بلا رو رد کنه.
ارنست هم می دونست! برای همین به کمک آملیا اومد. آملیا هم با یه حرکت رونالدینیویی چپ و نگاه کرد و به ارنست که سمت راستش بود پاس داد.
بلاتریکس جا مونده بود و ارنست بود و دروازبان!

آتش زنه ارنست رو رو به روش دید.

حرف بچه یادش اومد که گفت اگه می خوای به اون گربه ی آمازونی برسی باید خوب باشی تا پولدار بشه...آتش زنه منتظر ضربه ی ارنست بود.

-بلاتریکس داره به سمت ارنست میاد. ارنست باید سریع تصمیم بگیره...گل می زنه یا پاس می ده به آملیا؟
تصمیمشو گرفت... می خواد گلش کنه...
-میو!
-...اوه مرلین من! آتش زنه توپ رو می گیره! این گربه می تونه بهترین دروازبان کوییدیچ بشه!

آتش زنه بازی رو به جریان انداخت.

بازی داشت بدون گل ادامه پیدا می کرد.
تماشاچی خسته شده بودن.

-واقعا آدم بازی ای که توش رابسورولاف باشه لذت می بره!

یوآن هم خسته بود ولی خب...مجبور بود که نباشه!

-الاف سرش رو خیلی سریع می چرخونه...ینی چیزی دیده؟

علاف اسنیچ رو دیده بود...حالا می تونست مهارت خودش توی بازی رو نشون بده.
به سرعت به سمت اسنیچ رفت...کریستوف هم دنبالش!

کریس وزیر حسودی بود. حتی به اینکه اول اسم کریستوف شبیه اونه هم حسودی می کرد...برای همین به سمتش رفت.

-اوه اوه اوه...کریس بالاخره می خواد خودشو توی بازی نشون بده ولی چجوری؟ اون داره...داره...داره به سمت کریستوف می ره...می خواد چیکار کنه؟ داره به سرعت به سمتش می ره!

شپلق!

کریس محکم می کوبه به کریستوف کلمب و اون از روی جاروش میفته!

حالا فقط علاف مونده بود و اسنیچ!

شهرداری لندن

الاف با کلی پا کوبیدن تونسته بود در کمد رو باز کنه و بیاد بیرون!
-اینا چرا منو زندانی کردن...چرا چشمامو بسته بودن؟

الاف مرد تیزی بود...سریع دو هزاریش افتاد و رفت سمت ورزشگاه!

رختکن رابسورولاف
-ایول علاف...عالی بودن بودی...باورم نشدن می شه که انقد راحت تونستن بشی اسنیچ رو گرفتن کنی!
-گفتم که! من کارم درسته!
-تو اینجا چیکار می کنی؟

انگار قرار بود اعضای تیم برد شیرینی نداشته باشن.

الاف تو رختکن بود.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۵:۳۸
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۶:۳۰
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۷:۳۵

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۵۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#60

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۶:۵۴
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
رابسورلاف VS سریع و خشن

پست دوم


ولی دنبال رابستن گشتن به این راحتی ها هم نبود! چرا؟
برای پاسخ به این پرسش باید به گذشته های دور برید و در زندگی رابستن لسترنج کنکاش کنید! ولی چون میدونم که حوصله این کار رو ندارید، من اینکارو براتون انجام میدم.

سالیان قبل- سیاره سیرازو

دوربین از بیرون جو سیاره، شروع به حرکت کرد تا بتونه نمایی بسته تر از سطح سیاره و ساکنانش رو نشان بده. روشنایی سیاره توسط دو خورشید یا سه خورشید فراهم نمی‌شد. مثل زمین هم یک خورشید نداشت، در واقع تنها نصفی از یک ستاره حیات رو برای سیاره بیگانه به ارمغان می‌آورد. به همین علت، کمبود ویتامین D در افراد ساکن سیاره واضحاً مشخص بود. به طوری که آنها همگی پوست های آبی و کله هایی بزرگ داشتن.

گیاهان نیز اکثراً به رنگ آبی بودن، درختان آبی، حیوانات آبی، جهان کران به کران آبی... . ولی هارمونی رنگ های آبی به شکل عجیبی زیبایی خاصی رو روی سطح سیاره به وجود آورده بود. معماران خلاق، سعی کرده بودن تا ساختمان ها و پیاده رو ها رو به شکلی رنگ آمیزی کنن که مکمل رنگ آبی باشد... باز هم آبی!

- ایلی! ماف مسعاب.
- قکساز ثیمبه سذعب محبعاتد خالسپن؟
- نهغ یبا سیسه بی رابستن!

انتظار ندارید که به زبان انسانی صحبت کنن؟ پس لطفاً مترجم های جیبی خودتون را از جیب در بیارید و دوباره مکالمات رو مرور بخونید.

- ملت! جمع بشید اینجا.
- دوباره چرا معرکه گرفتی خالستن؟
- میخوایم تعیین کنیم تکلیف رابستن!

کم کم، به تعداد کله آبی های حاضر در میدان اصلی شهر اضافه می‌شد. همهمه ها شروع شد و به تدریج، فریاد جای لحن های آرام رو گرفت.

- باید بسوزونیم رابستن.
- چرا همش خشونت؟ چرا باید زنده آتیشش بزنیم؟ اصلاٌ از کجا معلوم تو راست میگی خالسپن؟
- حرف من رو زیر سوال می‌بری فاچستن؟

درگیری ها بر سر تعیین سرنوشت جادوگر نحس و شیطانی سیاره سیرازو ادامه داشت.

خانه جادوگر نحس و شیطانی!


- برو مادر! این جماعت رحم ندارن.
- ولی مادر، من جادوگر نیستم. چرا می‌خوان من رو از سیاره بیرون بندازن؟
- این جماعت این حرفا حالیشون نمیشه، زودتر برو!
- بیا بیرون رابستن!

جماعت حاضر در میدان، حالا به صورت خشمگینانه ای جلوی خونه رابستن و مادر پیرش تجمع کرده بودن. دست بعضی از اونها مشعل های برافروخته بود که به رنگ آبی می‌سوخت.
مادر رابستن دستی به کله بزرگ رابستن کشید و گفت:

- سفینه ات حاضره، من بهترین مقصد رو برات انتخاب کردم. امیدوارم توی زمین موفق باشی پسرم.
- مادر!

رابستن و مادرشبها حالت هندی طوری از همدیگه خداحافظی کردن و راب به سمت حیاط پشتی رفت تا سوار سفینه اش بشه.

- ما میدونیم پسرت اونجاست شافستن!
- از جون ما چی میخوای خالستن؟

جناب مادر که شیرزنی بود برای خودش، دمپایی به دست از خونه بیرون اومد تا با خیل عظیمی از افرادی که جادو رو شیطانی می‌دونستن رو به رو بشه.

- ما از جونت چی میخوایم؟ پسرت چی میخواد؟ خودم دیدم دیروز زیر لب یه چیزی گفت و کرم پیله بدبخت رو تبدیل به یه پروانه بسیار خوشگل و دوست داشتی کرد!
- خب این چه مشکلی داره؟ یه پروانه خوشگل!

مردم شهر و ایضاً در واقع همون سیاره، نگاهی به پیشوای خودشون انداختن که واقعاً مگه چه اشکالی داره تا یه کرم زشت تبدیل به پروانه بشه؟

- جادو، اون جادو کرده.
-وای!
- جادو!
- مرلینستن ما رو تقدیس کنه!

خالستن لحظاتی صبر کرد تا اثر حرفش را ببیند. در این موقع همون دوربین مذکور در ابتدای پست، کلوز شاتی از صورت خالستن گرفت. خالستن ابتدا فریاد کشید:

- و...

سپس با صدایی بسیار آروم ادامه داد:

- اون پروانه قرمز بود!

دیگه جنبنده ای توی اون مکان نبود غیر از اینکه جیغ کشان شروع کنه به دویدن و زدن توی سر خودش و نخواد که رابستن رو آتیش بزنه! حتی مادر رابستن هم وا رفته و زیر لب با خودش تکرار می‌کرد: قرمز... قرمز... قرمز...

سفینه فرار

- خب حالا این دکمه رو میزنم.

رابستن با بغضی زیاد، شروع کرد به راه اندازی سفینه اش. برای آخرین بار نگاهی به سیاره کوچ و دوست داشتی اش کرد و دکمه" پرتاب" رو فشار داد.
هرچند اون از گاز فراموشی و همچنین تخم یک جنین که مادرش توی سفینه قرار داده بود خبر نداشت!

زمان حال- کره زمین

رابستن به آرومی چشماشو باز کرد. روی یک تخت دراز کشیده بود و در اتاقی بزرگ قرار داشت. از در و دیوار اتاق نور آبی بیرون میزد. بالای سر راب، انبوهی از گل های مختلف و هدایای بزرگ و کوچیک قرار داشت.

- اینجا کجا شدن میشه؟ من کجا هستن میشم؟
در اتاق باز و مردی بسیار شبیه رابستن وارد شد.

- تو کی هستن میشی؟

این بار، مرد مجبور شد تا از مترجم جیبی استفاده کنه!

- ارباب رابستن! من هستم خالستن. نوکر و چاکر شما. لطفاً ما رو به خاطر اشتباهات گذشتمون ببخشید.

خالستن، به پای تخت افتاده بود و مشغول گریه و زاری بود و مدام دست و پای رابستن رو میبوسید.

- ول کن شد! من ارباب هیچکس نشدم هستم.

حتی فکر کردن به اینکه خودش جای ارباب رو بگیره، لرزه به اندامش مینداخت.

- من تو رو نشناختن شدم.
- نمیشناسین؟

صد متری اونطرف تر

اعضای تیم با حیرت و دهن هایی باز به سفینه فضایی غول پیکری که توی محوطه شهرداری پارک شده بود خیره شده بودن. و البته دو سه جین موجود شبیه رابستن!

- به نظرت راب اونجاست؟
- نه اصلاً کریس، آخه نه اینکه راب یهویی غیبش زده و جاش یه سفینه فضایی ظاهر شده که هم نوعاش توش هستن، احتمال اینکه راب اونجا باشه زیر یک درصده.
- سیو!

بلاتریکس به عنوان بزرگتر جمع و اینکه نماینده ویژه ارباب بود پیشقدم شد تا رابستن رو از توی سفینه بیرون بکشه. ولی مردم سیزارو جلوی درب سفینه تجمع کرده بودن.

- برید کنار یا یه کروشیو نصیبتون میشه.
- اشان برز ثاندر!

بلاتریکس رو به اعضای تیم برگشت:

- کسی اینجا مترجم جیبی داره؟
- گفتن میشه که تا ارباب اجازه دادن نشه نمیتونید رد شدن بشید!
- ارباب؟ یعنی ارباب هم اونجاست؟

بلاتریکس خونش به جوش اومد.

- سیو و کریس، برید بقیه مرگخوار ها رو خبر کنید. باید ارباب رو نجات بدیم!

داخل سفینه

- ... و ما به این نتیجه رسیدیم که جادو، لازمه حرکت رو به جلو برای ماست ارباب. لطفاً به خونه برگردین؟
- مادرم چی شدن شد؟
- متاسفانه ایشون نتونستن که دوری شما رو تحمل کنن.

رابستن توی چند دقیقه اخیر، بمباران اطلاعاتی شده بود. تا الان فقط اسم سیاره اش رو می‌دونست ولی حالا، اون پدر و مادر داشت، خونه داشت و هم نوعانش رو ملاقات کرده بود. چه چیزی میتونست این حالت رو خراب کنه؟

- ریداکتو!

فریاد بلاتریکس همراه شد با جیغ و داد کله آبی ها، انفجار و هجوم مرگخواران سیاه پوش به داخل سفینه.

- ارباب رو آزاد کنید! ارباب؟ شما کجایید؟
- نه بلاتریکس، اینا دوستان من شدن هستن. قراره توی کوییدیچ کمک شدن بکنن!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۵:۳۰


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۵۴ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#59

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۸:۱۷
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
رابسورولاف VS سریع و خشن
پست اول

- باید بازی بعدی رو ببریم. تا الان دوتا باخت داشتیم و همش رو هم مدیون بی لیاقتی شماییم. بازی دوم هم که برده بودیم به بهانه اینکه گربه دروازه بانه و شانسی اسنیچو گرفته داورا مارو بازنده اعلام کردن. بهتر نیست یکم تمرین کنید؟
- آره منم با بلاتریکس موافقم هر چی باشه من امید وزارتخونه ام! اگر به این شکست ها پایان ندم احتمالا هرگز نمیتونم وزیر خوبی باشم.
-منو بچه که خوب بازی کردن میشیم. ولی چون زن داداش گفتن میشن تلاشمونو بیشتر کردن میشیم!

{شهرداری لندن- اتاق شهردار}

- حرف بزن روباه وحشی، پس چی شد؟ هان؟ مگه قرار نبود کاری کنی داورا ما رو برنده مسابقه اعلام کنن؟ پس چی شد؟ بخاطر نیم نمره؟ ما بازنده ایم؟ باید تقاص بدی! :gtha:
-بلاتریکس آروم باش! اون چوب دستیو اینقدر تو شیکمش فشار نده، الان سوراخ میشه.

بلاتریکس. عصبی تر از قبل عرق پیشونیش رو تمیز کرد و با خشم روبه کریس گفت:

- ساکت شو کریس وگرنه تو رو میکشم! باید تقاص بدی یوان ابرکرومبی. ما الان دیگه لرد رو نداریم و همش بخاطر اینه که یکی برامون توطئه کرده. میکشمت!
- بلاتریکس بچه باهات حرف داشتنش میشه.
- بچه غلط ک... نه وایسا، بچه همیشه راهکار های خشونت بار فوق العاده ای داره! چی میگه؟
و با اشاره سر به الاف گفت پنجه بندی که به دو دست و پا و دم روباه بسته شده رو محکم تر بکشه و زجرش بده.

- دخترم حرفتو گفتن کن.
- من گفتنم که دمش رو کندن کنید باهاش برای خودتون پرچم رابسورولاف درست کردن کنید.
- نه ولم کنید روانیا! شما دیوونه اید!
وسرو صدایی روباه کل اتاق رو پر کرد! بلاتریکس با فشردن چوب دستیش روی قفسه سینه روباه نگاه خشمناکی بهش انداخت.
- چی گفتی روباه؟ کی دیوونست؟
- غلط کردم بلاتریکس منظورم با بچه بود!
- دیگه بد تر، اون شاگرد منه!
- بلا به من رحم کن قول میدم قول میدم بازی بعد جبران کنم!
- فرصتتو از دست دادی.
- نه نه ولم کنید ولم کنید.
- سوروس این روباهو ببر تا بچه بیاد دمشو بچینه!
- جداً؟ من چیدنش کنم؟ هورا!

سوروس با یه اخم و حالت چهره چندش شده، دم روباه را گرفت و به قت..تجزیه گاه برد. تقلاهای یوان هیچ تاثیری روی دل سیاه مرگخوارا نمیگذاشت و فقط لذت بلاتریکس رو بیشتر می‌کرد.
بعد از چند دقیقه و شنیدن چندین صدای نخراشیده از تجزیه گاه، بالاخره بچه با دست و صورت خونی بیرون اومد.

- اینو کی بلده پرچم دوختنش کنه؟
همه بجز بلاتریکس با تهوع به صحنه رو به رو نگاه کردن.

بچه دم به دست!

{رابسورولاف سر تمرین}

-ببین نیم خیز میشی یکم خودتو خم میکنی به جلو، دسته نیمبوس رو بالا میگیری و... .

شَپَلق

- کنت الاف تو هیچ وقت نمیتونی حرفه ای سوار نیمبوس بشی! آخر هم بخار برعکس سوار شدنت داورا بهمون گیر میدن.
- حرف نزن سوروس. تو فکر کردی حالا چون میتونی با نیمبوس و بدون نیمبوس پرواز کنی خیلی خوبی؟ یادت رفته چقدر امتیاز بخاطرت از دست دادیم؟ خیلی شانس آوردی که از سونامی جون سالم به در بردی.
- اصلاً به من چه؟

و در اندکی آن سو تر بچه و آتش زنه گرم گفتگو بودن.

- دیدن کن! من دونستم که عشق گربه آمازونی تو رو بی حال کرده، ولی باید بازی کردن بشی تا تونستن کنی پول دار شدن بشی و دختر مورد علاقتو گرفتن بشی!
- میو میو میو .
- چی میگه؟
- عه کریس کی اومدن کردی؟
- الان! چی میگه؟
- گفتن نمیکنم به تو. رفتن کن بابام صدات کردن شد.
- الحق بچه رابستنی! اه! به جهنم نگو.

و کریس سعی کرد که آتیش فضولیش رو پشت هیبت وزیر بودن قایم کنه!

- واااااای! الان میفتم زمین.
-الاف سرشو بده پایین الان میری توسقف!
-نمیـــــــتونم!

الاف زور زنان تلاش می‌کرد هدایت نیمبوس رو به دست بگیره و فریاد های عصبی سوروس همه رو کلافه کرده بود که ناگهان صدایی توجه همه رو جلب کرد!
و الاف که با نیمبوس به سقف پرس شده بود به زمین پرت شد.

- به حق مرلین بمیری سوروس چیزی نمیبی....
- ای داد بدبخت شدیم الاف بی هوش شد! شایدم مرد!
- چی؟

مرگخوارا و گربه و بچه، الافِ پخش زمین شده رو دوره و برای بیدار کردنش تلاش کردن. غیر از بلاتریکس که خوشحال بود لااقل یه نون خور اضافه برای دقایقی کم شده ولی بعد از اینکه یادش اومد برای بازی کردن نیاز به هر هفت نفر داره، شروع به معاینه الاف کرد.

- بیایید جمع بشید باهاتون کار دارم!

بلاتریکس اینو گفت و دوباره رفت و روی صندلی شهر دار لم داد.

- الاف نمیتونه بیاد!
- اونوقت چرا؟
- اون....پاهاش شکسته! و همچنین دستش.
- چــــی؟
- ینی الان دیگه جستجو گر نداریم؟
- میو!
- گربه گفته باباش مردنه؟
- ساکت شین. داره بو بنزین میاد! نکنه خونریزی کرده؟
- پس کریس و رابستن کجا هستن؟
- بابام رو ندونستن میشم اما کریس رفتن شد دنبال بابام.

صدای کریس توجه بچه رو جلب میکنه.

- بچه این بابات کجاست؟
- ندونستنم.
- پس منو فرستادی دنبال نخود سیاه؟
- آره.
- کریس بیا اینجا کار داریم.
لاتریکس که حالا همه رو غیر از رابستن توی اتاق می‌دید شروع کرد به صحبت کردن:

- نمیتونیم منتظر راب بمونیم! الافم بذارید اونطرف! پس شروع میکنیم. ببینید اول باید از شر این لباسای رودولف خلاص شیم چون ورزشگاه خیلی گرمه و اینا احتمالا خفمون میکنه از گرما! دوم اینکه فردا بازی داریم. سوم هم اینکه...

بلاتریکس پرچم رو بالا میگیره.

-این پرچم تیممونه!

اعضای تیم پارچه ای به شکل پرچم های هاگوارتز رو دیدن که گل دوزی نارنجی از نشان مرگخوارا رو داشت و اسم تیم بزرگ زیرش نوشته شده بود، آویز پایینش توجه اعضا رو بیشتر جلب میکرد.
- این چیه بهش آویزونه؟
- مار خشک شده بهش اویز کردن شدید؟
- گردن مرغه؟
- زنجیره؟
- طلسم پیروزیه؟
- واقعا نفهمیدید چیه؟
- نه خب!

بلاتریکس دیگه از میانگین آی کیو تیمش ناامید شده بود. برای همین خودش توضیح داد:

- خب نخ گلدوزیش موهای دم یوآنه و اونم یکی ازاستخون هاشه!

همه با حالت تهوع روشون رو برگردوندن. بلاتریکس که از طرحش تعریف نشده بود عصبانی شد و فریاد زنان گفت:
-بسه دیگه! حالا هم برید دنبال رابستن تا بعد یه فکری برای الاف کنیم.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۳:۳۵

مردم قضاوت میکنند چون آسان تر از کشف حقیقت است!
اما تو اگر اینگونه نبود،پس لایق زندگی کردن هستی. انسان های قضاوت گر فقط اسلحه کشتار قلب های ساده هستند!

شاهزاده غلط املایی




ارباب با یه برگشتن غیرمنتظره خوشحالمون کن!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.