هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۴:۰۱
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 199
آفلاین
دامبلدور بی‌مقدمه مرگخواران را به اطراف هل داده و پرید تا سوسک را با ریش‌هایش به آغوش بکشد.

قرچ!
سوسک له شد!
دامبلدور یادش رفته بود که دیگر ریش گرم و نرمش را ندارد.
- سوکس!

لرد جعلی موجود له را که زبانش از گوشه دهان آویزان و دل و روده‌اش از نیم‌تنه مقطوع آویزان بود، در میان دستانش گرفته و سپس بوسید.
او بیش از حد تحت تاثیر قرار گرفته و نقش و مقش و... را از یاد برده بود که با تماس لب‌هایش با مایحتوی سوسک یادش آمد.

هووررررت

پروفسور تنها راه جمع کردن گندش را در هورت کشیدن امحا و احشاء حشره دیده بود.

- ارباب چه قدر پلید هستین!
- شما تاریک‌ترین جادوگر همه اعصارید.
- اجازه بدید من باقیشو با دندون‌هام بجوم.
- برو ببینم، ته مونده ارباب مال خودمه!

دامبلدور در سکوت به تکه‌تکه شدن بدن حشره روی دست مرگخواران نگریسته و پایین افتادن دل و روده سوسک درون خودش را مثل قطره سیاهی بر روی روح سپیدش احساس می‌کرد.


Vita brevis


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۵:۱۲ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۴:۵۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 121
آنلاین
خلاصه:

جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. لرد سیاه به شکل دامبلدور تو خانه گریمولده و دامبلدور به شکل لرد سیاه تو خانه ریدل ها. وقتی می فهمن کاری از دستشون بر نمیاد، از یه طرف سعی می کنن با شرایط کنار بیان و از طرف دیگه، اعضای گروه مقابل رو به مسیری که خودشون دوست دارن هدایت کنن.

* * *


-ارباب شدن میشه زودتر خوابیدن بشیم که فردا صحبت کردن بشیم؟ از وقت خواب بچه هم گذشتن شدن کرده ها.
-خیر رابستن...من...یعنی ما...باید همین امشب از شما یک محف...مرگخوار قابل بسازیم. بنابراین امشب شب نشینی در پیش خواهیم داشت.
-شب نشینی هم که بدون میوه نمیشه‌. مگه نه عزیز مامان؟

همه مرگخواران لبخند هایی از سر رضایت زدند. مطمئن بودند که لرد پس از شنیدن سخنان مروپ بلافاصله خودش را به خواب می زند و طبیعتا آن ها هم می توانند بروند و راحت بخوابند اما آن شب همه چیز فرق می کرد!

-البته مامان کندر...مروپ. چرا که نه!
-عزیز مامان؟ مطمئنی؟ الان یعنی با نوش جان کردن پرتقال هیچ مشکلی نداری؟
-نه مامان جان. مگه چه مشکلی باید داشته باشیم؟! میوه به این خوبی و پرخاصیتی!
-آخه قبلا...
-اون مال قبلا بود مادر...الان یک دفعه ای در هایی از افق زندگی سالم بر ما گشوده شد‌.

مروپ که گویی دنیا را به او داده بودند به سرعت مشغول پوست کندن یک کیلو پرتقال شد.

-خب فرزندان تاریکی...می خوایم مرگخوار بودن رو از خودمون شروع کنیم. از خونمون شروع کنیم. مخصوصا از حموم خونمون شروع کنیم!

حمام خانه ریدل اینا

-سوووووووسککک!

یک ایل مرگخوار بالای سر سوسکی ایستاده بودند و با انواع سلاح های سرد و گرم از جمله دمپایی و مگس کش و قمه و وایتکس و کلاشینکف و آر پی جی او را محاصره کرده بودند.
سوسک که به نشانه تسلیم شاخک هایش را بالا آورده بود و سر تا پا می لرزید، به چهره قسی قلبانه مرگخواران چشم دوخته بود و اشهد می خواند.

-ارباب؟ اجازه میدین عملیات انهدام رو شروع کنیم؟
-خیر! ما باید با عشق...امم...یعنی با تاریکی با این سوسک برخورد کنیم.
-یعنی از هستی ساقطش کنیم دیگه؟
-بازم خیر! شما باید با گفتگو مسالمت آمیز مشکلتونو باهاش حل کنید. همیشه خشونت اولین راه نیست فرزندانم...چیز...مرگخوارانم.

مرگخواران:
جناب سوسک:




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸:۴۷ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۴۴:۲۸
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
دامبلدور-لرد به جودی نگاه کرد. دلش برای جودی سوخت. آن قدر سوخت که دیگر قلبی نماند تا بسوزد!
-فرزند پلیدی! تو برو بخواب. راحت باش عز... مرگخوار!
-ارباب؟ چرا اینقدر مهربون شدین؟ من اینو بهتون یه بار گفتم، تا دو روز به خاطر کروشیویی که زدین، شاخام درد میکردن. اونم از ریشه! الان چیشـ...
-هیچی فرزند تاریکی! برو و بخواب!
-ارباب؟
-گفتیم برو بخواب!
-چشم.

جودی رفت و خوابید. وقتی سرش را روی بالش گذاشت، مردی با لباسی سیاه و چشمانی که آتش در آن شعله ور میشد، روبه رویش ظاهر شد. کسی آن مرد را ندید، ولی او میدیدش.
-شما جن رانده شده هستی؟
-بله جودی. من الان برای بخشش از ابلیس بزرگ، اومدم تا شما رو به جهنم برگردونم. با من به جهنم میاین؟
-بابام... باشه، باهات میام.

جن رانده شده، دستان جودی را گرفت و هر دو آتش گرفتند. چیزی از جودی جز خاکستری نماند.

-عه! مرد راحت شدیم از دستش!
-نمرده... زندس ولی انجا نیست. اینو میدونین که! جودی هیچ وقت نمیمیره! اون یه جنه!
-ربکا؟ اینا رو از کجا میدونی؟
-ولش کن بلا. اصلا مهم نباشه واست. جیـــــــــغ!

ربکا هم رفت. دامبلدور-لرد ماند و یک دسته از مرگخوارانی که هم میخواهند بخوابند و هم میخواهند به حرف های او گوش بدهند.


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳:۴۲ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۴۳:۳۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
خونه ریدلا

دامبلدور-لرد، زیر چشمی به همه نگاه کرد. بعد وقتی تصمیم خودشو گرفت که چی کار کنه، بلند بلند گفت:
-ای فرزندان پلیدی! به من... یعنی ما، گوش فرا دهید! امشب میرویم تا سری به محفلی ها بزنیم! محفلی هایی که در روشنایی زیبــ... زیادی فرو رفتند!

جودی برای اولین بار تو عمرش داشت تلاش میکرد که، خمیازه‌شو قایم کنه ولی نمیشد.
-ارباب؟! چرا الان!؟ نصفه شبه! نکنه میخوایم مرگشون رو به شکله یه سوپرایزی بدیم بهشون؟ فکرتون خوب بود ارباب! مگه نه مرگخوارا؟!

و خنده و فریادهای آرومی از جمعیت مرگخواران بلند شد. جودی هم به اربابش نگاه کرد تا یه تایید بشنوه ولی یه چیز دیگه شنید!

-ام... فرزند تاریکی با شاخ من! من... ما فکرامون...

بعد دامبلدور-لرد به حرفایی که لرد میزد فکر کرد... خیلی فکر کرد ولی چون فقط اونو تو خاطره های بقیه دیده بود، به فکرش زد که یه فکر دیگه ای برای گفتن حرفاش بکنه!

-ارباب!؟ چرا اینقدر فکر میکنین؟ شما بدون فکر همه کاراتون رو دست انجام میدین! محفلیان که فکرمیکنین تا یکم کاراشون درست از آب در بیاد!
-بله بلا جا... بلای سیاهمان! کاملا درست میگی!
-پس باز بریم؟
-دوست دارین از حرف های سیاه مان غافل بمانید؟ خود دانید! البته...

یادش اومد یه لرد همیشه دستو ر میده و هیچ وقت به هیچ مرگخواری اجازه انتخاب نمیده.
-دستور میدیم که به پلیدی های ما گوش فرا دهید!

مرگخواران به غیر از جودی، با تعجب و شوق و ذوق به حرفای اربابشون میخواستن گوش بدن ولی تعجب کردن که چرا اربابشون الان دستور گوش دادن داده!
-هی! هورا!
-نـــه ارباب! من فردا صب باید برم یه مشنگو وسوسه کنم!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱:۱۵ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
_ اوه چرا که نه فرز... ای یاور سیاهی ولی بعضی وقتا تنوع هم لازمه.
_ عجب.

لرد و دامبلدور بطور همزمان از وضعی که پیش اومده بود خسته شده بودند. بی دلیل هم نبود هرچی زور زده بودند نتیجه خاصی نداشت تاحالا. هردو نفسی بیرون دادند و به اتاق کار خود رفتند و درو بستند.

لرد-دامبلدور به زور جای تمیز و نسبتا مناسبی وسط اون همه سیاهی پیدا کرد و روش نشست.
_ هوووووف. فرزندان بسی در تاریکی فرو رفتند اینگونه نمیتوان انهارا به روشنایی هدایت کرد باید راه دیگری هم باشه.
همزمان!

لرد- دامبلدور به زور جایی سیاه و پلید مانند پیدا کرد و روش نشست.
_ پووووووف. از این همه عشق و علاقه مو های نداشته مان هم ریخت.خسته شدیم از بس خودمان را خسته کردیم. اینا تاریک بشو نیستن ؛ باید یه راهی دیگه ای باشه.

همزمان چراغی روی سر جفتشون چشمک زد و هردو فکری به سرشون میزد.

_ فهمیدم. باید با این فرزندان تاریکی همونطوری که تعلیمو تربیت دیدند عمل کنم و با تعالیم خودشون علیه خودشون استفاده کنم.از سیاهی برای از بین بردن سیاهی.

_ فهمیدیم. اینا که جز عشق چیزی دیگه یاد نگرفتن. پس با نام عشق برای سیاهی عمل میکنیم. همونطور که پرسیوال بهشون اموزش داده.

خانه ریدل:

مرگخواران که هنوز نخوابیده بودند و کنار هم دیگه پچ پچ میکردند ناگهان با صدای باز شدن در از جا پریدند.
_ خب ای فرزندان پلیدی...
_ ببخشید ارباب کم کم میخواستیم بخوابیم...
_ خواب؟! الان وقت خواب نیست.
_ پس وقت چیه؟
_ پلیدی.
جودی و لسترنج با تعجب به همدیگه نگاه میکنند.

محفل

لرد-دامبلدور درو با ناز باز میکنه و رو به ملت عشق که کم کم بساط خواب رو میچیدن گفت:
_ فرزندانمان! جمع شید دورمان برای گفتمان ، تا چند کلامی از عشق برایتان بگوییم ما.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱:۵۸ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۴۳:۳۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
دامبلدور-لرد، کنار لیسا، برای آشتی دادنش با دیانا نشسته بود.
-بیا برو و باهاش آشتی کن دختر تاریک!

عشق های ورزیده شده به لیسا خیلی زیاد بود، ولی هیچ اثر روش نداشت!
-نه! من باهاش قهرم تا ابد! تا خوده خوده ابد باهاش قهرم! چون اون به جای من داره هی قهر میکنه!

دامبلدور با چوبدستیش، زبون لیسا رو تو دهنش فرستاد و سعی کرد به او بفهماند که زبون درازی، کار اشتباهیه!
-زبون درازی رو فقط حیوونا انجام میدن! تو که نباد این کارو انجام بدی!

بین این همه عشق ورزیدن دامبلدور-لرد، فقط دو نفر احساس میکردن یه چیزی ایراد داره! اون دو نفر... بلاتریکس و جودی بودن!
بلاتریکس که اربابش رو مثل کف دست اربابش (!) می شناخت و بیشتر از این ازش انتظار نمی رفت.
جودی هم چون یه شیطان بود، کسایی که قابل وسوسه شدن بودن رو از هم تشخیص میداد. اون کسی که جلوش بود هیچ چیز برای وسوسه کردن نداشت! شاید باباش میتونست وسوسه اش کنه ولی جودی هنوز به اون درجه نرسیده!
-ارباب!؟ چرا شما اینقدر عشق...

دامبلدور-لرد که احساس خطر کرده بود بلند شد و لیسا رو ول کرد. به سمت جودی رفت و گفت:
-دختر... تاریکی؟ چرا شاخ رو سرته؟ چرا دندونات تیزه!؟
-ارباب من شیطان جودیه ام!

دامبلدور-لرد به شاخای جودی زل زد و دستی به جای ریشاش کشید.
-خب بهتره تو بری شاخاتو یکم سوهان بزنی تا کسی از دیدنشون نترسه!

جودی ترسید و گفت:
-نـــــــــــه!
-چذا که نه دختر تاریکم!؟
-اینقدر به من عشق نورزین ارباب!

و جودی از بس بهش عشق ورزیدن، روی ردای دامبلدور-لرد بالا آوورد! دامبلدور-لرد به اثر عشق ورزیدناش روی رداش نگاه کرد.
-اِ! بد شد که! تو. به عشق حساسیت داری دختر تاریکم!؟

جودی به کسی که حساسیتش رو فهمیده، زل زد!
-هوم!؟... اهوم! خوبه که من به عشق حساسیت دارم ارباب، نه؟!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲:۴۹:۱۹ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۳۰
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
- چه بلایی سر این ردا اومده؟

رون با شرمندگی سرش را پایین انداخت.
- پروف انقدر با عشق شستمش که اینطور شد.

لرد- دامبلدور واقعا عصبانی شده رود. به راحتی میتوانست او را بکشد و نابود کند؛ ولی هم اکنون او باید سعی میکرد آن ها سیاه کند. این فرصت همیشه پیش نمی آمد.
- اشکال نداره فرزندم. این الان آغشته به عشق سرشاره. حالا برای اینکه عشقت بیشتر بشه برو برامون... یعنی برام یه ردای جدید پیدا کن. زود باش.

و رون دوان دوان رفت تا با پیدا کردن ردای جدید، عشقش را بیشتر کند.

خانه ریدل ها

دامبلدور-لرد فکر کرد. درست بود که او هنوز کسی را به سپیدی و عشق دعوت نکرده بود ولی از تاریکی آنها کاسته بود.
- اون فرز... یار تاریکمون کیه که اونجا رو به دیوار نشسته؟

بلاتریکس به جایی که دامبلدور- لرد اشاره می‌کرد نگاه کرد. طبق معمول در کنج دیوار، دختری پشت به همه نشسته بود.
- ارباب لیساس. خودتون که میدونید، همیشه قهره!

دامبلدور- لرد به سمت لیسا رفت.
آرام کنار او نشست. دستی بر روی سرش کشید.
- لیسا چرا قهری؟
- ارباب؛ صبح دیانا هم قهر کرد. اون نمیتونه قهر کنه؛ فقط من میتونم قهر کنم. منم بهش گفتم دیگه باهات کاری ندارم و پیشم نیا!

دامبلدور- لرد لبخند مهربانانه‌ای زد.
کمی آن‌طرف تر مرگخواران با تعجب به رفتار های عجیب اربابشان نگاه میکردند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲:۵۲:۴۸
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲:۵۶:۳۹

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱:۴۹:۰۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۴۰ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
لینی آنقدر سوهان زد که جز شاخک هایش عضو دیگری از بدنش نمانده بود.

_حشره؟خودت را به دیار باقی بردی؟زنده ای؟
_ارباب من برم بچه رو خوابوندن کنم این صحنه ها برای سنش هنوز زود بودن میشه.
_چه فرزنده رو...تاریکیه نازی! باشد برید که فردا روز پر مشغله ای پیش رو داریم، ما به وضع این حشره رسیدگی میکنیم.

دامبلدور درحالی که داشت رویش را به سمت لینی برمیگرداند گفت:
_فرزند گفتیم سوهان بزن نگفتیم امعاء احشاء خود را بیرون ب..ریز..که....

و متوجه شد باد همان شاخک های باقی مانده که روی میز افتاده بود را هم با خود برده است.

محفل ققنوس:

لرد فوری خود را به حمام رساند تا مطهرات را از ردایش پاک کند.

_عه! پروفسور شما اینجا چیکار می کنید؟

از شانس لرد، دقیقا در همان لحظه به رون ویزلی برخورد کرد.

_هیچی... فرزند برای رشد کردن یک سری تمرینات لازم است؛ میدانستی؟ یکیش اینه که این ردای من که بویی نا مطلوب میدهد بشوی و فردا صبح زود که خشک شد برایم بیاور. فردا درباره درسی که از این تمرین آموختی از تو سئوال خواهم کرد.
_چ...چشم پروفسور. اما بوی چ...
_به شما چه ربطی ... اهم... بابا جان انقدر سئوال نپرس، هرچی بزرگ ترت گفت بی چون و چرا گوش کن. جزئیاتش را چیکار داری؟
_بله پروفسور...معذرت میخوام.

رون با عجله سراغ مواد شوینده رفت. ردا را برداشت و شروع کرد به شستن.
آنقدر غرق فکر کردن به حرف پروفسور و نتیجه اخلاقی کاری که گفته بود فردا باید به آن جواب دهد شد که متوجه گذر زمان نشد.
لرد صبر کرد و بازهم صبر کرد. لرد خیلی صبر کرده بود اما خبری از رون نشد. او ردایش را لازم داشت! با عصبانیت بلند شد و میخواست خودش به سراغش برود که همان لحظه رون را جلوی در اتاقش دید که با چهره ای وحشت زده و گریان پارچه ای نخ نما در دست گرفته بود.



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۳:۵۱:۵۹ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۴:۵۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 121
آنلاین
محفل ققنوس:

بجز نور لرزان شمعی که بخش کوچکی از اتاق را روشن می کرد، خانه در تاریکی فرو رفته بود.

_پروفسور دامبلدور... آخه من خوابم نمیاد.
_دِ بخواب دیگه... بابا جان!
_پس برام مثل هر شب قصه های رویایی بگید تا بخوابم.
_چطوری هر شب قصه می گفتیم!؟
_هر شب بغلم می کردید و قصه می گفتید.
_نه به ما نزدیک ... آه فرزندم بیایید در آغوش روشنایی!

لرد در آن وضعیت سعی کرد فکر کند وقتی کودک بود مامان مروپش چگونه برایش قصه می گفت.
_یکی بود ... یکی نبود...امم...غیر از تاریکی و پلیدی هیچ چیز نبود. یه لولو خور خوره بی رحمی بود که خیلی کریه المنظر بود. همه موجودات رو با یه نگاه دچار طلسم شکنجه می کرد! یه روز...
_پروفسور من دیگه خوابم نمیبره ...فکر کنم رداتونم خیس کردم.
_غلط کر... یعنی آفرین بابا جان... چه کار خوبی! اصلا دستشویی قبل از خواب برای کلیه ها بسیار مفیده... مخصوصا اگر روی ردای ما باشه!

خانه ریدل:

_بکش... بابا حشره ...ام یعنی همون حشره! بیشتر سوهان بکش!
_




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۳۳ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۵:۰۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5604
آفلاین
خلاصه:

جای لرد سیاه و دامبلدور عوض شده...روحشون رفته تو جسم همدیگه.
لرد سیاه به شکل دامبلدور تو محفله و دامبلدور به شکل لرد سیاه تو خانه ریدل ها.
وقتی می فهمن کاری از دستشون بر نمیاد، از یه طرف سعی می کنن با شرایط کنار بیان و از طرف دیگه، اعضای گروه مقابل رو به مسیری که خودشون دوست دارن هدایت کنن.
لرد و محفلی ها در خانه گریمولد هستن و دامبلدور و مرگخوارا در زیرزمین خانه ریدل ها.

........................

محفل:

-زخمم!

لرد سیاه برای جلوگیری از لو رفتن، سریعا پرید و دست نوازش به سر هری پاتر کشید.
-آرام باش فرزندم. این زخم یادگار مقاومت نیروی عشق در برابر پلیدی های این دنیاست. دردش را به جان بخر!

نوازش های لرد سیاه درد هری را بیشتر می کرد. ولی هری می دانست که باید مقاومت کند!
-زخـ...

لرد سیاه کاهویی در دهان هری چپاند تا بفهمد که باید مقاومتش را بیشتر از این حرف ها کند.
-خب...فرزندان روشنایی. بهتره بگیریم و بخوابیم. از فردا صبح تمرین های جدیدی برای روشنایی هر چه بیشتر شما در نظر گرفتم که با هم اجرا می کنیم!


خانه ریدل ها:


-بگیر فرز...یعنی بگیرش ای حشره!

لینی با وحشت به جسم عجیبی که در دست دامبلدور بود نگاه کرد.
-این چیه ارباب؟ چه کاربردی جز قابلیت فرو کردن تو چشم هک داره؟

-این سوهانه! اون نیش تیزتو همین الان سوهان می کشی که ناخواسته مایه آزار و اذیت کسی نشی.

لینی کمی فکر کرد.
-ولی ناخواسته نبود ارباب. هر اذیتی کردم با میل و اراده خودم بود.

-گفتم بگیرش تاریکی!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.