هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۲:۱۳ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸
#9

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱:۱۴ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۰۳:۵۵
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 36
آفلاین
تو سالن کنار هم اتاقیام دراز کشیده بودم و به غرغرشون گوش میدادم.

-پنی اون لنگای درازتو جمع کن جای سه نفرو گرفتی.
-نوموخام.
-نوموخامو درد؛ کاری نکن بریم تو اتاق، ما الان به خاطر تو اون تختای گرم و نرم رو ترک کردیم.
-تو هم با اون منقای بی معنیت چه ربطی داشت الان؟
-امم...ربطش خیلی سیاهه بگم سیاه میری.
-هریت میشه تو چیزی نگی؟
-نه.
-آخه هریت کم کم میخواستم وارد بحث نفوذ تاریکی بشم.
-حالا یهویی وارد شو.سه، دو، یک شروع!
-اگه الان بریم تاریکی بر تو نفوذ میکنه!
-بودن یا نبودن فرقی نداره .

هریت و بقیه با خوشحالی"باشه"ای گفتن و به سمت پله ها دویدن ولی رو پله ها حلزون شدن حلزون والا بهش بر میخوره با اون سرعتشون.

-نرین؛ لنگامو جمع میکنم و یک خاطره هم میگم.فقط نرین.

بچه ها که از نتیچه کارشون خوشحال بودند با چهره های پیروز نشستن و خودشون رو پتو پیچ کردن .

-آهای مگه من اینجا برگ چغندرم که خودتونو پتو پیچ کردین؟ ها؟
-نه جناب شومینه شما روشن بمونید برای ما کافیه همین لوستر لامصب سوخیده مارو آلاخون بالاخون کرده اگه تو اتاق باشیم جیغ باید بشنویم بیرون باشیم بارون رو باید تحمل کنیم این آسمون هم که منتظره ما بیایم بیرون تا ار ار گریه کنه ما شدیم محل خالی شدن دل مردم


نگاهی ترسناک حوالم کرد. از ترس زیر پتو قایم شدم.

-چته پنی؟
-ن ن نگاهت تاریکی داره نگام نکن تاریک میرم.
-
-نگام کنی جیغ میزنما!
-من که نگات نمیکنم خاطرتو بگو خوابم میاد.
-سرمو از زیر پتو میارم بیرون سرت پایین نباشه میجیغم هواست باشه.
-باشه!

سرمو بیرون آوردم نیم نگاهی به همه کردمو صدامو صاف کردم.

-خب میریم به سال اول:
...چند سال قبل...

-مامان این مغازه تاریکه نیمیام تو
-پنی عزیزم تو این مغازه برات گربه میخرما!
-پس چوبتو روشن کن تا بیام.
- لوموس

رفتیم داخلو تا دیدمش شروع کردم به جیغ زدن.

-چته پنی چرا جیغ میزنی؟
-مامان مامان، گربهه سیاهه منو میخواد سیاه کنه.

همه گربه ها باجیغ دومم شروع به فرار کردن الا یکی.

-مامان اینو میخوام .
-اینم سیاهه پس چتور میخوایش؟
-نه مامان نگاه کن مثل گاو همسایه سیاه سفیده دوسش دارم.
-باشه دخترم.آقا این گربه رو میبریم اینم پولتون.آقا؟

یکی از پشت مغازه اومد و گفت:

-خانم جون هرکی دوست داری برو؛ این داداشمون سکته رو درجا زده اگه خدا بخواد سی روز دیگه درست میشه، گربه هامونم لرزون تو حیاطن برین خانم این گربه رو هم ببرین فقط بگم هرکی برده اینو پس آورده ما دیگه پس بگیر نیستیم.
-پس گربه خوبیه همینو میبرم. بریم پنی.

در حالی که گربه رو ناز و نوازش میکرم از مغازه خارج شدم.

...برگشت به حال...

-
-خب چیه میترسم دیگه!

همون لحظه گربه ملوسم اومدو رو پام جا خوش کرد.

-همین گربه بود؟
-آره چطور مگه؟
-هیچی بگیر بخواب فردا کار داریم.
-

جیغ.

-شومینه ای تف تو روحت. باز تا فردا صبح جیغ.
-نه!!
-میوووو .


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۳ ۰:۳۲:۲۹

هوش بالا بدون شیطنت یواشکی!! مگه میشه؟!
حواست باشه به ریون و ریونی و پیشی ملوسم نگاه چپ کنی با من طرفی.


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲:۲۸ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#8

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۵:۳۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 72
آفلاین
- ویکی، بیا اینور! جینی، دست لیلی رو بگیر گم نشه. یکی اون جیمز و بگیره! رز، کجا داری میری؟ وایسا ببینم!

مالی ویزلی، که مادربزرگ وظیفه شناسی بود، سعی میکرد شونصد تا بچه ویزلی رو نزدیک خودش نگه داره، ولی غیر ممکن بود! ویزلیا اونقد زیاد بودن که وقتی میریختن توی کوچه دیاگون، دیگه جای سوزن انداختن هم نمیموند.

مالی به زور همه ویزلیا رو توی یه مغازه چپوند؛ طوری که بقیه مشتریا، زیر دست و پای بچه ویزلیا له شدن. کیفشو درآورد، یکی از نامه ها رو باز کرد و دست مغازه دار داد.
- اینا کتابای سال سومیا، لطفا گم نشه، باید بقیه وسایلشونم بخرم.

دوباره دستشو توی کیفش برد و دوتا نامه دیگه در آورد. تنهایی نمیتونست به وسایل خرید اونهمه ویزلی برسه، و از اونجایی که همه وسایل مورد نیاز بچه ها رو توی یه نامه مینوشتن، نمیتونست خرید نصف وسایل رو به آرتور بسپره. در نتیجه، همه نامه ها رو درآورد، نصفشونو به آرتور داد.
- بیا، وسایل اینا رو تو بخر، وسایل اینا رو هم من میخرم.

و با سر به بچه ویزلیایی که سمت دیگه ش وایساده بودن اشاره کرد. آرتور چاره ای ندید و با زحمت نصف بچه ها رو بیرون برد، و تنفس توی کتابفروشی کمی راحتتر شد.
- ببخشید توروخدا. عیال واری هم دردسر داره دیگه!

و چندتا نامه دیگه رو روی میز گذاشت.
- لطفا این کتابا رو هم بذارین، فقط لطفا نامه ها قاطی نشن، باید بقیه وسایلو هم بخرم. باید بدونم مال سال چندمیاست.

کتابفروش با اخم سرشو تکون داد و رفت تا به سفارشای اولین نامۀ اون لشکر مو قرمز رسیدگی کنه، که توجهش به یکی از اون مو قرمزا جلب شد، که دور از همه، روی یه صندلی نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود. مالی متوجه شد و به سمت رکسان رفت.
- رکسان، مامان، چیزی شده؟
- میشه بریم مامان بزرگ؟
- چی شده باز؟
- او... او... اون!

با جیغ رکسان، همه به سمتی که با انگشت بهش اشاره کرده بود، با فکر اینکه احتمالا چیز خیلی ترسناکی اونجاست، محتاطانه برگشتن و نگاه کردن، ولی بعد از اینکه باهاش مواجه شدن، سری به نشونه تاسف تکون دادن و درحالی که غر غر میکردن، دوباره به کار خودشون مشغول شدن.
مالی که قلبشو گرفته بود، آهی از سر آسودگی کشید و بعد، با اخم به سمت رکسان برگشت.
- واقعا؟! یه قلم پر؟

ولی رکسان اونجا نبود. مالی کمی سرشو به اطراف چرخوند، ولی چند لحظه بعد، توجهش به صدایی که از توی کیفش بیرون اومد، جلب شد.
- خـ... خب... ترسناکه دیگه! نمیبینی اون موها چجوری از یه لوله بیرون اومدن؟! نمیبینی چقد ریزن؟ و چقد تیز؟ منو ببر بیرون از اینجا!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴:۲۸ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
#7

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۹:۴۹ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
الیشیا بعد از تموم شدن کلاساش خسته وکوفته وله داغون به سمت حیاط رفت تا کمی استراحت کنه.گوشه ای نشست .
همین جور که به اطراف نگاه میکرد

نگاهش به چوب دستیش افتاد که بیچاره رو همین جوری ول کرده بود رو صندلی.برش داشت نگاهی بهش انداخت یاد روزی افتاد که اونو از مغازه الیوندر خریده بود چه قدر دوسش داشت.

------------------------------------------------------------------------------

ردای مامانمو گرفتمو کشیدم شروع کردم به غر زدن:
-مامان خسته شدم.مامان کی تموم میشه.مامان یه روز دیگه بیایم بخریم.

مامان که از دستم خسته شده بود با کلافگی دستی به پیشونیش کشید:
-الیشیا ترو به مرلین انقدر غر غر نکن تموم شد فقط چوب دستیت مونده.

من همیشه از این قسمت خرید کردن میترسیدم از بچگی ...میترسیدم که هیچ چوب دستی پیدا نشه که منو انتخاب کنه .همیشه توی خوابام اینو میدیدم که موقعه خرید چوب دستی هیچ چوب دستی پیدا نمیشه ونمیتونستم به مدرسه برم.تو فکر بودم که با صدای مادرم به خودم امدم:
-خوب رسیدیم همینجاس.
نگاهی به پوستک زرد رنگی که رنگو روش رفته بود انداختم وزیر لب زمزمه کردم"چوب دستی الیوندر"

وقتی وارد شدیک همه جا ساکت بود انگار اصلا کسی توی مغازه نبود.
-مامان کسی ..
ولی مامان بی توجه به من تقریبا با فریاد گفت:
-سلام کسی اینجا هست
صدای اروم مردی امد :
-سلام خوش امدید چوب دستی ها منتظر شما هستن
نگاهی به من انداخت وگفت :بیا جلو تر دختر جون باید این چوب دستی ها رو امتحان کنی.

من که کمی استرس داشتم به ارومی جلو رفتم یکی یکی چوب دستی ها رو امتحان میکردم ولی یا کار نمیکردن یا وقتی دستم میگرفتم میزدن همه جا رو نابود میکردن .دیگه جای سالمی برای مغازه الیوندر نمونده .هر سه کلافه بودیم بعد چهار ساعت هنوز هیچ چوب دستی منو انتخاب نکرده بود ومن فکر میکردم خوابام واقعی بود.

-اینو امتحان کن.
بای صدای صاحب مغازه از جا پریدم.یه چوب دستی دیگه با ترس اونو تو دستم گرفت.اولش هیچ اتفاقی نیوفتاد ولی کم کم حس کردم یه جریان برق مانند خیلی کم از تو وجودم رد شد.لبخندی زدم
-خودشه این چوب دستی یاس کبوده ریسه قلب اژدها وپر قرقاوله .
الیوند اینا گفت و با چوب دستیش مشغول تمیز کردن گندایی شد که من زده بودم.

خوشحال از مغازه امدم بیرون خیلی چوب دستیمو دوست داشتم.
-----------------------------------------------------------------------------
الیشیا تازه حواسش جمع شد.نیم ساعت بود تو حیاط نشسته بود واگه عجله نمیکرد به کلاس معجون ها نمیرسید سریع وسایلشو جمع کرد وبه طرف قلعه راه افتاد.


تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۰۹ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#6

ریونکلاو

مارکوس هیتچین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳:۱۵ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۰۶ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
از تهران
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 24
آفلاین
روی تخت خواب های گروه ریونکلاو درازکشیده بودم .
نیزه ی نقره ای در دستم بود، داشتم او را به دقت نگاه می کردم ،یاد روزی افتادم که اورا خریده بودم .
.......................................................................................................................
تقریبا تمام چیز های مورد نیازم را خریده بودم، به جز چوب دستی جادویی.
شروع کردم در کوچه ی دیاگون قدم زدن، تابلوی مغازه ها را می خواندم ،تا این که به مغازه ای رسیدم که روی کاغذ پوستی طلایی سر در ان نوشته بود :
((الیوندر سازنده ی بهترین چوب دستی های دنیا))
رو به گوست گفتم: خودشه باید از همین جا بخرمش، تو همین بیرون بمون.
گوست در جواب زوزه ای کشید. (روز اولی که به کوچه ی دیاگون میرفت تا برای خرید وسایل مدرسه ی هاگوارتز اقدام کند فقط گوست گرگ دست اموزم همراهم بود).
وارد مغازه شدم ،مغازه کوچک و کثیف بود ،که پر از جعبه های خاک گرفته بود.
روی صندلی نشستم و منتظر ماندم در ذهنم هزاران سوال داشتم .
ناگهان صدایی امد :سلام
و مرد بیرون امد مردی نسبتا مسن و لاغر بود او صاحب مغازه الیوندر بود.
بلافاصله ایستادم و گفتم :سلام
الیوندر گفت: هوم مرد جوان دنبال چوب دستی هستی؟
-بله قربان.
-خوب جایی امدی.
او تمام بدنم را اندازه گرفت و بعد گفت: ببین مرد جوان این چوب دستی هست که صاحبش رو انتخاب می کنه، بیا ببینیم کدومشون تورو انتخاب می کنه.
او دونه به دونه چوب دستی ها را در دستم قرار میداد و بلا فاصله از دستم می گرفت و می گفت این نه نه این یکی رو انتخاب کن،
بعد از مدتی چوب دستی نقره ای رنگ در دستم گذاشت ،گرمای ان را در وجودم حس کرد.
الیوندر گفت: خودشه میدونی مرد جوان، این چوب دستی بسیار قدرتمنده، به دقت از ان استفاده کن، این چوب دستی مخصوص مبارزست، صاحب قبلی اون مردی بود که تو تمام مبارزات پیروز می شد، ان مرد نام این چوب دستی را نیزه ی نقره ای گذاشته بود .
-اسم قشنگیه .نیزه ی نقره ای خیلی خوبه فقط میتونی یه کاری برام بکنید؟
- چه کاری؟
- می خوام یه گرگ در انتهای ان برایم کنده کاری کنید.
الیوندرلبخندی زد و گفت: چرا که نه .
.......................................................................................................................
نیزه نقره ای را هنوز در دستم گرفته بودم .
به دقت به سر گرگه کنده کاری شده نگاه می کردم .
لبخندی از سر رضایت بر لبانم نشست و ارام به خواب رفتم



تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵:۲۳ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
#5

گریفیندور

بیل ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶:۰۲ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۱۴:۱۷ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
من:واااااای بابا چقدر شلوغه!
بابا:فقط ساکت.من یه نفرو میشناسم‌ که کتابا رو نصف قیمت میده...
اوه نه اون فروشگاه بسته س🤤🤤🤤نهههههههه
من:😑😑
-خب مجبوریم ب همون قیمت بخریم😵
-وای بابا کی می رسیم؟
-:اوه رسیدیم...
-😒
-مادرت هم اینجاست.
من :سلام‌ مامان.
بابا:سلام مالی
مامان :سلام
بعد بابا لیست بزرگی رو روی پیشخون گذاشت و گفت :
باید بریم بقیه ی چیزارو بخریم.بیل تو همین جا بمون منو مامانت میریم بقیه ی رو بخریم😏😏
من:چشم بابا
ده دقیقه بعد
من:😊
نیم ساعت بعد
من:☺
یک ساعت بعد
من :🙂
دو ساعت بعد
من:🤔
سه ساعت
من:😐
یک نفر صدا می زند:آقااااا ی بیل ویزلی
بیا کتاباتو بگیر.
از بین اون همه آدم رد شدن خیلی سخت بود ولی بالاخره رسیدم و کتابامو گرفتم😋
در همین لحظه بابا اومد😎
کلی چیز خریده بود
به خونه رسیدیم.
با هزاران شوق و زوق‌ ردامو‌ باز کردم‌.
یکم کهنه ست‌‌‌
اممم‌ خیلی کهنه ست
همه ی چیزا بجز کتابا ازشون گرد‌ و خاک‌ می بارید.
بابا:متاسفانه اون فروشگاه کتابای دسته دو‌ بسته بود‌ مالی مجبور شدم نو بخرم‌
مامان :اهممم




پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲:۲۴ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#4

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۳:۰۱
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
کوچه دیاگون، خیلی شلوغ بود. همیشه چند روز مونده به شروع ترم جدید هاگوارتز، این میزان شلوغی به بیشترین حد خودش می رسید؛ اون قد که کسی هم قد آملیا، به راحتی میتونست زیر پای مردم، له بشه.

- ببخشید... معذرت میخوام... ببخشید... ببخشید...

زیر لب غر می زد و جلو میرفت. از مسئولیت جدیدی که بهش سپرده شده بود، به شدت ناراضی بود. هر قدمی که جلو میرفت، یه بار خشم ستاره ها رو بر کریس روا می داشت.
- خشم زحل بر تو باد کریس! ببخشید... در گرمای زهره ذوب بشی کریس، به حق پروف! آخ ببخشید... به کپلر 186f بپیوندی کر... آخ!
- آخ... ببخشید، چیزیتون نشد؟
- نه، فقط یه ذره کمرم خورد شد.

زن که دید آملیا اعصاب نداره، یه "مرلین به دور" گفت و دور شد. آملیا با عصبانیت بلند شد، خاک لباسش رو تکوند و دوباره قدم زدن و غر زدن رو از سر گرفت.
- اینم مسئولیته به من دادن؟! مدیریت هاگوارتز رو که دادن آلکتو، بهش میگن خانوم مدیر! شهر لندن رو دادن رابستن، بهش میگن جناب شهردار! دهکده هاگزمید رو دادن به هکتور، بهش میگن آقای دهدار! همشونم میخورن و میخوابن فقط! اما من چی؟ بهم یه کوچه دادن، کوچه نگو، کشور بگو. قد یه کشور مغازه داره، هر دقیقه هم باید از اول تا آخرشو برم و برگردم، مبادا خلافی توش صورت بگیره، کریس بهم غر بزنه. آخه کوچه؟! بهم حتی کوچه دارم نمیگن... ای مرلین، ای پروف!

دوتا اسم آخر رو با فریاد گفت. همه اطرافیان برگشتن و بهش خیره شدن. آملیا که با این داد آخر دیگه حسابی خالی شده بود، سرشو انداخت پایین، نفس عمیقی کشید، و وقتی سرشو آورد بالا...

- به کوچه دیاگون خوش اومدین! از خریدتون لذت ببرین!

کسایی که بعد از انتخاب ناظر جدید کوچه، اولین بار نبود به اونجا اومده بودن، شونه بالا انداختن و دوباره به خریدشون مشغول شدن؛ اما کسایی که اولین بار بود ناظر جدید کوچه رو می دیدن، حتی به فکرشون نمیرسید که ممکنه این کار هرروز خانوم کوچه دار باشه!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴:۳۶ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸
#3

ریونکلاو

جرالد ویکرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷:۴۷ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۳:۵۷
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 54
آفلاین
دستانم در دستان بزرگ هاگرید گم شده بود و با تعجب به آن کلاه های مشکی بزرگ توی ویترین نگاه می کردم.آنجا همه چیز عجیب بود حتی حرف هایی که به گوشم می رسید هم عجیب بود.اما انگار هاگرید یک روز عادی را می گذراند.

-هاگرید؟

این جمله را درحالی می گفتم که جغد بزرگی با فاصله کمی از بالای سرم رد میشد و بادش موهای مشکی ام را تکان میداد.

-بله؟
-اسم این کوچه چیه؟
-دیاگون.

سعی کردم این کلمه ی تازه را در ذهنم بسپارم.همینطور که چشم هایم لای به لای مغازه ها می چرخید تا به عجایب عادت کند،مغازه ی کوچکی را دیدم که معلوم نبود چه چیزی می فروخت.دست هاگرید را درحالیکه لیست لوازم مورد نیازم را با صدای بلند می خواند کشاندم و به سمت مغازه بردم.

-هی جی صبر کن میخواستم آروم آروم پیش بریم .

دم در مغازه ایستادم و به هاگرید نگاه کردم.نیازی نبود که چیزی بگویم هاگرید گفت:
-این مغازه ی چوبدستی فروشیه.

این بار هاگرید بود که دست مرا کشید و به داخل مغازه برد.مرد پیری که انگار سال ها است یکجا نشسته،روی صندلی چوبی پشت پیشخوان نشسته بود .چروک های صورتش و چشمان بی روحش خبر از این می داد که چیز هایی را دیده که حتی از تصور من خارج بود.
قفسه ها پر از جعبه بود .جعبه هایی که باریک و بلند بودند و هیچ کدام مثل هم نبودند.

-یه سال اولی دیگه.

مغازه دار از روی صندلی اش بلند شد و این را بلند گفت اما از اینجایی که به نقطه ای نامعلوم نگاه می کرد نمی دانستم روی صحبتش با من بود یا هاگرید.هاگرید گفت:
-درسته.ما یه جوبدستی می خوایم.

الیواندر ،هاگرید را از نظر گذراند و به سمت من آمد.روی پیشخوان خم شد و به چشم هایم زل زد.او گفت:
-اسمت چیه پسر جوان؟
-جرالد.
-فکر کنم بدونم باید چه چوبدستی ای را بیارم.

روی صندلی اش رفت و جعبه ای تیره را از طبقه دوم بیرون آورد و به سمت من گرفت.
-زود باش امتحانش کن.

در جعبه را باز کردم و به چوب بلند داخلش نگاه کردم.به نظرم هاگرید و مردی که انگار اسمش الیواندر بود انتظار داشتند آن را بیرون بیاورم.دسته اش ظریف بود و حکاکی هایی روی آن به چشم میخورد.الی گفت:
-۲۲ سانت چوب درخت کاج با موی اژدها.

از حرف هایش خیلی سر در نمی آوردم .

-زود باش پسر تکانش بده.

هاگرید این را با اشتیاق گفت.سعی کردم آن را تکان دهم اما اتفاقی که افتاد این بود"هیچی".الی به سرعت چوبدستی را از دستم گرفت و گفت نه این نیست.چوبدستی دیگری را به دستم داد اما مثل اینکه این یکی هم مال من نبود.الی با چوبدستی دیگری برگشت .

-۲۲سانت ،چوب درخت بلوط،موی سیمرغ.
این بار من این را گفتم.

چوبدستی را در دستم گرفتم و از همان اول احساس کردم که با بقیه فرق دارد.حسی که به من می داد غیرقابل توصیف بود .انگار با قلبم ارتباط مستقیم داشت.گفتم:
-خودشه.

الیواندر با خوشحالی گفت:
- خوبه. بی دردسر انتخاب کردی. برخلاف بعضیا!

من لبخند بزرگی زدم و چوبدستیم را به الیواندر دادم. او آن را در جعبه ی چوبدستی گذاشت و به من تحویل داد. چشمانم از برق می درخشید. خیلی زیبا بود. تا حالا چیز جادویی ای نداشتم و این چوبدستی، حس خیلی خوبی به من می داد. من از آقای الیواندر تشکر کردم و با هاگرید از مغازه بیرون رفتم. او گفت:
- تازه این اول کاره! بیا بریم بقیه ی چیزارو بخریم.

و او من را به دنبال خود کشاند.







Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۴:۲۲ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
#2

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷:۰۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
به یاد دارم که خیلی هیجان زده بودم.پدرم ماگل بود برای همین با مادرم به کوچه دیاگون آمده بودم.یادم می آید مادرم همش میگفت:(( گیلدوری کوچولو تو با بقیه فرق داری،تو از همشون بهتری،با استعداد تری)) بعد لپمو کشید و گفت: (( و البته جذاب تری. ))

همه چی برق میزد.مغازه ها،لباس ها،خیابان و خلاصه همه چی نو و جدید بود.آرزو میکردم کاش اونقدری پول داشتم که همه چیو بخرم.از قورباغه شکلاتی گرفته تا نیمبوس 1970.اون موقع سریع ترین مدل بود ولی الان برای جارو زدن حیاط استفاده میشه.

صدای حیوان ها گوش آدمو کر میکرد.صدای جغد،موش،گربه،وزغ و خلاصه انگار باع وحش بود.همانطور که راه میرفتم به مامانم میگفتم این و میخوام اونو میخوام اون یکیو میخوام.مادرم هم در اخر با عصبانیت گفت بسه دیگه گیلدوری کوچولو.(از این که به من میگفت گیلدوری خوشم نمیومد چون اسم من گیلدوری نیست بلکه گیلدروی هست)

اولین بار بود که به جز مادرم جادوگر دیگه ای میدیدم و از یه ناحیه به بعد صدای جلنگ جلنگ پاتیل های مسی که با هم برخورد میکردند فضا را پر کرده بود.رو به روی مغازه ای ایستادیم.تابلو ی آن را خواندم(( الیواندر)) اسم عجیبی بود.مادرم گفت اینجا چوبدستی میخری.بعد به یک ساختمون بزرگ اشاره کرد و گفت این (( بانک هاگزمیت)) هست و بعد مدرسه ای که قراره بری امن ترین جا تو بین جادوگراست.

باید قبل خرید به حسابم تو اونجا میرفتم.
اونجا مادرم گفت خدا کنه بزرگ شدی برای خودت کسی بشی گیلدوری کوچولو.


این بود خاطره من از اولین روزی که وارد اجتماع جادوگری شدم در کوچه دیاگون.


گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷
#1

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
با سلام.

به دلیل کمبود تاپیک های تک پستی در این انجمن، این تاپیک تک پستی تحت عنوان " روزی در کوچه دیاگون " از همین حالا راه اندازی میشه.
همونطور که از اسمش معلومه شما می تونید خاطره یک روزتون رو در کوچه دیاگون شرح بدید.
موضوعش هم محدودیت خاصی نداره و دستتون بازه.
به عنوان مثال می تونید خاطره روزی که به دیاگون اومدید تا وسایل مورد نیاز برای ترم جدید هاگوارتز رو بخرید رو بنویسید.
یا مثلا نحوه گرفتن چوبدستی مخصوص خودتون از مغازه الیواندر.
یا شاید هم گم شدن تون توی کوچه ناکترن و اتفاقاتی که ممکنه براتون بیفته.
البته اینا همه مثال بودن و منظورم این نیست که حتما باید از اینا استفاده کنید.
پست تون هم میتونه جدی باشه و هم طنز و محدودیتی وجود نداره.

منتظر خوندن خاطرات تون هستیم.
با تشکر فراوان.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۰ ۱۶:۰۱:۲۴
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۰ ۱۸:۱۶:۵۹



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.