هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۱۹ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو

آبرفورث دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۱۶ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۵۵:۲۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 36
آفلاین
-باشه،باشه گیریم که تو سرپرستشی،اگه راست میگی اسم بچه هه چیه؟

-دا....آلبوس.

-اسم شما چیه؟

لرد داشت فکر میکرد تا اسم پدر دامبلدور را بدست اورد.
ناگهان گفت:پارزیوال

-حالا من از کجا بدونم که دروغ نمیگی؟

-خب اگه فکر میکنی دروغ میگم،پس چرا میپرسی؟

-آیا این بچه مادری هم داره؟

لرد عصبانی شد و چوبدستیش را در اورد.



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱:۳۷ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۲:۰۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4735
آفلاین
نگهبان با شک و تردید مشغول تماشای لرد می‌شه که هرچی می‌رسید به زبون میاورد و بچه هم به دنبالش به وجد میومد!

- ما خوب می‌دونیم چقد به همه کس و همه چیز اعتماد داری. مگه نه؟

بچه با اشتیاق سر تکون می‌ده و با سرعت بیشتری مشغول مک زدن پستونکش می‌شه. لرد فکر می‌کرد اوضاع داره خوب پیش می‌ره، اما نگهبان نظر دیگه‌ای داشت.
- خب که چی؟ بچه‌س دیگه به همه کس و همه چیز اعتماد داره. این باعث می‌شه سرپرستیش با تو باشه؟ برو آقا برو، اینو باید ببریم پرورشگاه.

و دست بچه رو می‌گیره که ببره، اما لرد هم کوتاه بیا نبود. پس اخماش تو هم می‌ره. شاید بهتر بود همون راه عشقو بگیره و جلو بره!
- تو به ما عشق نمی‌ورزی بچه؟

کلمه‌ی "عشق" برای دامبلدور بچه معنای خاصی داشت حتی اگه با این لحن ادا می‌شد. اون هرگز نمی‌تونست به سادگی از کنارش عبور کنه. با عشق برمی‌گرده و نگاه عاشقانه‌ای به لرد می‌ندازه.

لرد اصلا از این نگاه و تلاش بچه برای رها شدن از دست نگهبان و در آغوش کشیده شدنش خوشش نمیومد، اما مجبور بود برای لحظاتی هم که شده، دامبلدور عشق‌آلود رو تحمل کنه.

بچه از دست نگهبان رها می‌شه و با قلبی آکنده از عشق به آغوش لرد پناه میاره. لرد با بی‌میلی سعی می‌کنه بچه رو در فاصله مناسبی از خودش نگه داره و می‌گه:
- ما سرپرستشیم دیگه. اگه دزد بودیم که بچه نمی‌پرید بغلمون!می‌پرید؟




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶:۱۰ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۶:۰۵
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
_پیشنهاد می کنیم نظر بچه را بپرسید.

نگهبان نگاهی به طفل چند ماهه انداخت که قاعدتا حتی توانایی حرف زدن هم در آن سن نداشت.
_من چه نظری از این یه الف بچه بپرسم خب! نی نی جان؟ با پوشکت راحتی؟!
_اوعَ اوعَ.
_فقط می خواست ما رو ضایع کنه... بچه ریشو!
_دیدی داداش؟ این بچه که هنوز دندون هم نداره میخواد چی بگه؟ اونوقت ادعا هم میکنه والدین بچه هست مرتیکه بی دماغ.

نگهبان بچه را زیر بغلش گذاشت تا ببرد تحویل یتیم خانه دهد.
لرد باید تمام تلاشش را می کرد.
_آهای نگهباااان...بیا در مورد عشق باهم صحبت کنیم.
_چیکار کنیم؟!

دامبلدور شیشه شیرش را به کناری پرتاب کرد و به لرد زل زد.

_آم...عش...ق! آه... چه کلمه مزخرفی.
_من قصد ازدواج ندارم ها...میخوام ادامه تحصیل بدم.
_پناه بر ردای خودمان!

اما لرد باید بچه را به حرف می آورد.
_عشق رو ولش کن اصلا... اعتماد! بیا درباره اعتماد صحبت کنیم.

چشم های دامبلدور از پشت عینک هلالی شکل کوچکش درخشیدند. از ته دل انگیزه داشت که بگوید به در و دیوار اعتماد کامل دارد!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۱۸:۵۰:۵۸



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۳۶ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.
لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده.
نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده.

.................

کسی مسئولیت بچه زشت و ریش دراز را نپذیرفت.
لرد سیاه که در آستانه از دست دادن حضانت دامبلدور بود، اجبارا جلو رفت.
-ما...این بچه مال ماست!

نگهبان نگاهی به قیافه لرد انداخت.
-شبیهت نیست. این دماغ داره!

لرد سیاه با عصبانیت اعلام کرد که او هم زمانی دماغ داشته.
نگهبان قانع نشد.
-از کجا بدونیم خب...شاید می خوای بدزدیش!

لرد به دامبلدور نوزاد که در حال بغل کردن گلدان کنار صحنه بود اشاره کرد.
-واقعا چه کسی ممکن است بخواهد این را بدزدد؟ این دقیقا به چه دردی می خورد؟ یک بچه زشت بی استعداد ابله بی سرو پای به درد نخور است.

دامبلدور تمامی این حرف ها را شنید...داشت آماده گریه کردن می شد که نگهبان راه حل جدیدی ارائه کرد.
-ما اینو تحویل پرورشگاه می دیم...شما از طریق مراجع قانونی درخواست ملاقات بده. اگه همه چی خوب پیش بره، می تونی یازده سال بعد، بیای دنبالش و همه چیز رو براش توضیح بدی و کمد رو آتیش بزنی و ببریش.

نگهبان فیلم هری پاتر دیده بود. کتابش را نخوانده بود. آنقدر ها با فرهنگ نبود.

لرد سیاه به هیچ عنوان قصد نداشت یازده سال صبر کند. باید تصمیمی می گرفت. دامبلدور نوزاد را زیر بغل زده و در برود...یا خودش به تنهایی در برود یا پیشنهاد کند که نظر بچه را هم بپرسند!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱:۵۴ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۰:۳۲
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
لرد سیاه دید،درست با چشمان خودش دید زمانی که مشنگ ها به دنبال صاحب آن بچه ی مزاحم می گشتند ،و صدا های نامفهومی از خود خارج میکردند‌،
آن دامبلدور منحرف با آن زبان کوچک و زشتش یکی از زامبی های روی پرده ی نمایش را میلیسد!
انگار که عاشق آن زامبی ترسناک شده باشد.
در آن هنگام بود که لرد سیاه آرزو کرد کاش میتوانست با آن گوشی های مشنگی آن لحظه را ثبت کرده ، و به محفلیون نشان دهد و تا آخر عمری که هیچوقت برای او نمی رسید، به ریش آن ها بخندد.
چندش بود...
کمی بعد بخاطر اعتراض مردم فیلم قطع، و برق ها روشن شد.
وآلبوس دامبلدور کوچک از ندیدن زامبی جانش به گریه افتاد‌‌.
نگهبان سینما که از دیدن همچین وضعیتی از تعجب شاخ در آورده بود، روبه جمعیت بهت زده کرد‌.
-بهتره بگین چه اتفاقی افتاده و اون بچه ی کیه؟
...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۳۵ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
به دلیل تمام نشدن فیلم، سالن هنوز تاریک بود.

لرد سیاه چهار دست و پا لابلای ردیف صندلی ها می رفت و دنبال آلبوس گمشده اش می گشت.
-کوچولو؟...آلبوسی...بوس بوس...


شترق!

ضربه جارویی با صورت لرد برخورد کرد و لرد سیاه بسیار خوشحال شد که صورتی مسطح دارد.

-خجالتم نمی کشه. مرد گنده از ردیف آخر تا این جا خزیده به من "بوس بوس" کنه. یه ذره خلاقیت هم که ندارین. می دیدم کل مدت پخش فیلم چشم ازم ور نمی داشت ها...

در حالت عادی، لرد سیاه همان لحظه ساحره بسیار زشت و کریه المنظر را با خاک یکسان می کرد. ولی حالا وضعیت عادی نبود و پیدا کردن آلبوس مهم تر بود.

همینطور که بین صندلی ها می خزید سایه ای را روی پرده دید...و فریاد مردم معترض به هوا بلند شد.
-اون بچه ریشو مال کیه؟ بچه هاتونو چرا ول می کنین؟ یکی اون بچه رو جمعش کنه، زامبی بزرگه رو نمی بینم!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰:۵۸ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۵:۰۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
لرد رفت و سر و صورتش را حسابی شست ،سه بار هم شست و چند ثانیه در فکر فرو رفت . دنبال راه جدیدی برای انتقام کار های آینده و حال آلبوس می گشت . ناگهان فکری به سرش زد بچه را زد زیر بغلش و از خانه بیرون رفت.

_
_چیست بچه ؟چرا اینگونه به ما نگاه میکنی ؟ خودت میدانی هرچه به سرت می آید حقت است.

همانطور که داشت به راهش ادامه میداد تا به دنبال مکان یا وسیله ای برای تلافیه کارهای آلبوس بگردد به طور اتفاقی چشمش به پوستر تبلیغاتی بزرگی که روی آن عکس های رعب آوری داشت و نوشته بود (هیجان و وحشت با فیلم زامبی های مغز خوار)را دید و درباره اش کنجکاو شد. کمی جلوتر که رفت به سینما رسید و داخل سالن شد.
_این مشنگ ها هم هر روز چه چیز هایی میسازند!اصلا به چه کارشان می آید؟!

نفسی عمیق کشید و آلبوس را روی صندلی کنارش گذاشت .
_امیدواریم حداقل این فیلم هایشان یک بچه را بترساند.

کم کم چراغ ها خاموش شد و فیلم آغاز شد. از همان ابتدا زامبی هایی با سر و کله پر از خون و شمایلی عجیب روی پرده سینما ظاهر شدند. آنقدر تصاویر بزرگ و واقعی بود که حتی رنگ لرد هم پریده بود و دستان و پاهایش شروع به لرزیدن کرده بود.
_ما...ما جارویمان را بد جایی پارک کردیم تا جریمه نشدیم بریم جایش را درست کنیم.

و به سرعت برق از سالن غیب شد .اما انگار آلبوس کوچک از فیلم خوشش آمده بود و قهقهه ای از روی شادی سر داد.

چند دقیقه بعد نزدیک همان تابلوی تبلیغاتی...

_آه بلاخره خلاص شدیم . اصلا چه کاریست هوای بیرون کیف میدهد برای شکنجه. مگه نه آلبوس؟

و با تعجب نگاهی به دستانش کرد که خالیست.
_دامبلدور اصلا شوخیه بامزه ای نیست همین الان خودت را نشان بده...

و هیچ صدا یا علامتی نیامد. لرد کمی فکر کرد آخرین بار کجا آلبوس را دیده، آنگاه متوجه شد او را در سینما جا گذاشته. به سرعت هرچه تمام برگشت اما اثری از آلبوس دامبلدور کوچک نبود.



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۱۷ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۶:۰۵
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
لرد خودش هم نمیدانست علت این طلسم فرمان چه بود؛ شاید میخواست مدت بیشتری برای انتقام زمان داشته باشد، زیرا هنوز خانواده دامبلدور تاوان آزارهایشان را پس نداده بودند، بنابراین برای آزادی عمل بیشتر کندرا را فرستاد پی نخود سیاه.
_خب حالا از کجا دوباره شروع کنیم؟

لرد به سمت آلبوس رفت.
آلبوس:
_میترسی نه؟ عمو لرد سیاه برات برنامه ها داره بچه!

آلبوس کوچک را با غضب برداشت و به سمت وان حمام برد و وان را پر از آب داغ کرد.
_خب کی یه حموم لذت بخش میخواد؟

آلبوس را تا نوک سر در آب فرو برد وقتی دیگر حباب های آخرش سطح وان را میپوشاند و پوست دامبلدور کوچک سرخ سرخ شده بود او را بیرون کشید.
_حاضریم شرط ببندیم تو عمرت چنین حمومی نرفته بودی بچه!

سپس قالب صابون را در حلق کودک فرو کرد بعد با لیف آنقدر مشت و مالش داد که پوست سوخته تاول های وحشتناکی زد. قالب صابون را از حلق آلبوس دامبلدور بیرون کشید و دوباره او را تا ته در وان آب داغ فرو برد و بیرون آورد.

نوبت خشک کردن بود!

آلبوس مانند پیازی که در حال رنده شدن باشد بر روی حوله کشیده میشد و با هر سرفه حباب از گلویش بیرون می آمد.

_خب حالا چیکار کنیم؟ آهان وقت تفریح و سرگرمیه بچه!

کودک با قساوت قلب به هوا پرتاب میشد، به سقف برخورد میکرد و دوباره در دست لرد می افتاد، این فرایند یک ساعت به طول انجامید! همان لحظه که لرد در لذت فراوان و هیجان غوطه ور بود ناگهان بویی نامشروع هوا را فرا گرفت.
_پیف پیف ...این بو ناموزونه چیست؟حالمان بهم خورد!

آلبوس در هوا بود و ۱ سانتی متر با زمین فاصله داشت تا ضربه مغزی شود اما لرد او را گرفت، پوشکش را بو کرد.
بله کار خرابی خود آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور بود، مقدار زیاد ترس برای هر شخص دیگری به این صورت، قطعا موجب چنین اتفاق های مشکل زایی میشد، چه رسد به کودکی چند ماهه.
_آلبوس لوسه بی ظرفیت! ما که پوشکت را عوض نمیکنیم!

دقایقی بعد


لرد مشغول در آوردن پوشک بود که صورتش مطهر شد.

آلبوس کوچک:

بچه داری سختی های خودش را داشت و لرد هم ناچار بود، زیرا هیجان های آن روز هنوز تمام نشده بود.
پس پوشک باید زودتر تعویض میشد.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۴۹:۰۵ پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷:۰۲ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۵:۵۷ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
البوس با ولع به طرف ساندویچ من در اوردی لرد حمله ور شد و با اب دهانش دستان لرد را تف تفی کرد.

-ای بر اون شاگردِ محبوبِ کله زخمیت لعنت دامبلدور. این چه کاری بود؟ مرا در هاگوارتز استخدام که نمیکنی. دشمن تراشی که میکنی. ارتش که در برابر ما درست میکنی.همینمان مانده بود که دستانمان را پر از اب دهانت کنی؟پیرمرد خرفت.
لرد با نگاه مختصری به البوس حرفش را عوض کرد و گفت:
-نوزاد خرفت.
در همین حال بود که البوس ساندویچ را به بیرون و روی ردای لرد پرت کرد. لرد که دیگر طاقتش تمام شده بود ابلوس را با حالتی وحشیانه بر روی میز کوباند و به گریه های ترسناک ان توجهی نکرد. زیرا ابرفورث نیز شروع به جیغ کشیدن کرده بود.
لرد که از این طرف خانه به ان طرف خانه میدوید بر خودش لعنت فرستاد که چرا به اینجا امده است.ایا بهتر نبود که به زمان حال برگردد و کنار مرگخوارانش و مقابل محفلیون جک بگویند و کرکر بخندند؟!
حسی در درون او میگفت که بار دیگر ماشین زمان برگردان را بچرخاند و به زمان حال برود و حس دیگریدر طرف دیگر مغز و قلبش میگفت که همانجا لماند و انتقام پدر عزیزش را بگیرد.
در همان هنگام صدای گوشخراش خانم کندرا. مادر البوس و ابرفورث را شنید.
تام! ریدل! بیا اینجا ببینم. این چه وعضشِ؟ فقط نیم ساعت خونه نبودم ها. ببین با بچه هام چیکار کردی که با گریه ها و جیغ جیغاشون خونه رو گذاشتن رو یرشون.
بعد از چند ثانهی دوباره جیغ کید و گفت:
-ریدل. دعاکن دستم بهت نرسه. چرا دور لبای البوس تاول زده؟
لرد که از طرفی به خاطر اینکه خانم کندرا اورا تام خطاب کرده بود عصبانی بود؛ که فرار را بر قرار ترجیح میداد زمان برگردان را در اورد ولی ا میخواست ان را بچرخاند خانم کندرا با خشم رو به او گفت:
- من دارم با تو حرف میزنم و اون وقت تو داری با اون گردنبندت بازی میکنی؟ تو اخراجی. اخراج. برو بیرون.
سپس دستش را درن کیفش برد و مقداری گالیون از ان بیرون کشید و به لرد داد. سپس او را تا جلوی در راهنمایی کرد.
لرد جلوی در چوبدستی اش را بیرون کشید و روبه خانم کندرا گرفت:
-ایمپریو.
سپس خانم کندرا را تحت فرمان خود گرفت.


d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۰۰ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
وقتی کندرا پالتویش را پوشید(وسط تابستان بود، ولی دامبلدور ها از دم ندید بدید بودند) و ساک مخصوص خریدش را برداشت، لرد فهمید که فرصت مناسبی برای انتقام بدست آورده.

کندرا خوشحال و خندان و با خیال راحت، آلبوس کوچولویش را به آغوش گرم لرد سیاه سپرد و از خانه خارج شد.

لرد لبخندی ملایم به آلبوس زد. لبخندی که با دور شدن کندرا از خانه، رفته رفته ناملایم شد!

-خب کوچولو...وقت غذاست!

آلبوس منتظر شیشه شیرش بود...ولی پرستار عجیب و غریبش به طرف یخچال رفت.

تکه ای نان برداشت و داخلش را پر از فلفل قرمز کرد.
-بیا کوچولو...که ما رو تو هاگوارتز استخدام نمی کنی...که برای ما کله زخمی می فرستی...که هورکراکسای ما رو انگولک می کنی...بگیر...برات ساندویچ درست کردم.

آلبوس کوچک که حتی کوچک بودن ابعادش هم باعث نمی شد شیرین و دوست داشتنی به نظر برسد، هیچوقت ساندویچ نخورده بود.
خوشمزه تر از شیر به نظر می رسید!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.