هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۱۶ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۲:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 161
آفلاین
پرستار
_ نگران نباش درد نداره.

لرد
_آری جان خودت .اگر جلوتر بیایی جوری طلسمت می کنم که نفهمی از کجا خورده ای .

_ گفتی چیکار می کنی ؟ فکر کنم باید از مغزت یه عکس بندازم .

_ آری ما عکس را ترجیح می دهیم

اما پرستار دیگر توجهی نمی کرد

_ تو حق نداری خون با اصالت ما را در شیشه بکنی، چطور جرئت می کنی از خون ما برداشت کنی.

پرستار ( با خودش )
_بابا این یارو قاطی داره

_ دامبلدور هم که هیچ وقت برای ما خیر نداشت

پرستار همین طور با سوزن جلو می آمد و لرد هم آماده بود تا چوب دستی اش را بکشد


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۳۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
اسلیترین
پیام: 403
آفلاین
لرد که در حال تمرین ژست های اربابانه بود تا عکسی با ابهت بگیرد، نگاهی به اطرافش انداخت.
-بویی تند و زننده از این مکان می آید.

خانم پرستاری رو به روی لرد ایستاده بود‌.
-بوی الکله...لطفا آستینتونو بالا بکشید و دستتونو مشت کنید.
-آستین بالا کشیدن هم ژست عکاسی جدید است؟ اگر با ابهت نشیم عکس نمی اندازیم ها...گفته باشیم.

خانم پرستار مهربان لبخندی زد و از اتاق خارج شد. لحظه ای بعد مردی با سبیل چخماقی و قیافه ای به زیبایی و دل فریبی رودولف وارد اتاق شد!

-ما ترجیح می دهیم عکاسمان آن خانم باشد. بسیار با ذوق و با حوصله به نظر می رسید.

مرد نگاهی ترسناک به لرد انداخت. سرنگی از جیبش در آورد و با سوزنی که اندازه انگشت سبابه لرد بود به او نزدیک شد.

-آن جسم در دستتان سرنگ که نیست؟ نکند می خواهید خون ما را در شیشه کنید؟!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۳۲ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۲:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6191
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.
لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده.
نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده. لرد ادعا می کنه که پدر بچه اس. ولی نگهبان تصمیم می گیره ازشون آزمایش خون بگیره.
لرد می ترسه و به سمت هاگوارتز آپارات می کنه.

.....................

-الان دقیقا داری چیکار می کنی؟

لرد چشمانش را باز کرد و متوجه شد که هنوز در سالن سینماست و سینما هیچ شباهتی به هاگوارتز ندارد!
تا آن زمان، هرگز پیش نیامده بود که آپارات های لرد سیاه، ناموفق باشند! ولی ناگهان ذهنش جرقه ای زد.
-ما که با زمان سرگردان اومدیم اینجا! این جا هم که چیزی سر جای خودش نیست. عجیب نیست که موفق نشدیم. ما در واقع موفق شدیم، ولی این زمان، ظرفیت و گنجایش موفقیت های ما را ندارد!

و این گونه خودش را قانع کرد!

صدای نگهبان سالن باز هم در گوشش پیچید. جمله ای که هرگز دوست نداشت بشنود.
-اگه نمایش مضحکت تموم شده، با هم بریم برای آزمایش!

لرد سیاه دامبلدور کوچک را از یقه گرفت و بلند کرد.
-بریم اصلا! فکر کردی ما می ترسیم؟ همش یک آزمایش است دیگر! با سرنگ سوراخمان که نمی کنید! خونمان را که بیرون نمی کشید. فوقش عکسی چیزی می گیرید. بگیرید!

و چند دقیقه بعد، همراه مامور سالن، در آزمایشگاه بودند!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۱۴:۵۹ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۶:۱۹
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 57
آفلاین
لرد سیاه هیچگونه ترسی از هیچ چیزی نداشت. یا حداقل تمام اطرافیان و کسانی که اسم او را شنیده بودند یا چهره اش را دیده بودند، اینگونه فکر می کردند. خود لرد سیاه هم اینگونه فکر می کرد. مگر میشد که او، ارباب تاریکی و پلیدی، از سوزنی نازک بترسد؟ چند دقیقه ای با خود فکر کرد و به گفتگو پرداخت.
- نه... نمی ترسیم! ما از هیچ چیزی نمی ترسیم!
- ولی اگه درد داشته باشه چی؟
- ما بسیار قوی و بی باک هستیم! درد چیه؟

لرد سیاه در پاسخ به خویش، چهره ای مصمم گرفت و گفت:
- ما میریم که آزمایش مشنگی بدیم! حتی اگه در این راه درد بکشیم!
- یعنی دامبلدور ارزششو داره؟
- اهم...

حق با ندای درونش بود. بچه ای که در میان بازوانش قرار گرفته بود، ارزش سوراخ شدن بدن لردِ سیاه را نداشت. کوچکترین قطره ای از خون لرد سیاه نباید توسط وسایل مشنگی یا حتی خود مشنگ ها لمس یا رویت می شد. نگاهی از سر غرور به نگهبان کرد و گفت:
- ما با اینکه بسیار مایل هستیم تا با شما به آزمایشگاه مشنگی برویم، ولی باید اعلام کنیم که این بچه به آزمایشگاه حساسیت دارد. کهیر می زند!
- ینی چی میشه دقیقا؟

لرد سیاه کهیر را تازه آموخته بود و هنوز فرصت گوگل کردنش را نیافته بود. اما او کسی نبود که در همچین موقعیتی خود را ببازد. پوزخندی زد و گفت:
- کهیر! مطمئنا دیگه نگهبانی مثل تو می دونه کهیر یعنی چی!
- اونو که بله! می دونم!

اما نگهبان هم نمی دانست. فقط فکر می کرد که شاید با پرسیدن از لرد، معنی آن را بفهمد! لرد سیاه ادامه داد:
- به همین دلیل ما سریعا بچه مون رو برمیداریم و فلنگو می... چیز! این جا رو ترک می کنیم!
- ولی...

لرد سیاهی برای شنیدن ادامه ی جملات نگهبان باقی نمانده بود. لرد به سمت هاگوارتز آپارات کرده بود تا دامبلدور بچه را جلوی در آنجا بگذارد و به جستجویش به دنبال پدرش ادامه دهد. اما هنوز چند قدمی به درب ورودی مدرسه باقی مانده بود و سوژه های فرعی دیگری ممکن بود انتظارش را بکشند!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷:۱۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
چوبدستی لرد همچنان در دستانش میچرخید تا آواداکداورایی بر سر مرد برخورد کند. بازرس، هم تعجب کرده بود و هم عصبانی بود و این صورت برای دامبلدور خنده دار بود.
-هه هه! هه هه!
-نخند بچه. ما که کاریکاتور جلوت نذاشتیم که میخندی!
-هی... این ماسماسک چیه گرفتی جلوم. چوب؟ میخوای منو بزنی؟

لرد از اخم کردن به بچه خسته شد و به صورت مرد نگاه کرد.
واقعا چرا چوبدستی اش را روبه روی مشنگی که هیچ چیز سرش نمی شود گرفته است؟
-خب عصبی شدیم. ما عصبی میشویم همه مرگـ... خدمتکارانمان در میروند.

و چوبدستی اش را سر جایش گذاشت. نشست و قنداغه دامبلدور کوچک را گرفت و آویزان، نگه داشت.
لرد میخواست ابهتش را نشان دهد تا شاید مرد از پرسیدن این سوال صرف نظر کند.

-من تا ندونم مادرش کیه رات نمیم بری بیرون.
-چی؟ مگه ما نگفتیم که ابهت خاصی داریم. هرچه میگوییم انجام میشود؟
-خب که چی؟
-خب... اسم مادرش... کندرائه.
-خب این بچه و شما باید آزمایش خون بدین تا معلوم شه پدرشی. وگرنه بچه رو ازتون میگیرم، میدیم یتیم خونه. مفهوم شد؟
-آزمایش... آزمایش مشنگی؟ عمرا! ما آزمایش نمیدیم.

بازرس نیشش با این حرف لرد باز شد. به دامبلدور کوچک و لرد نگاه کرد.
-میترسی؟
-ترس؟ ما و ترس؟ نه خیر، نمیترسیم. الانم با خود تو میریم و آزمایش خون مشنگی میدیم.


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۱ ۲۰:۱۰:۰۰
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۲ ۱۵:۲۱:۱۹

My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۱۸ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۰:۰۱ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
-باشه،باشه گیریم که تو سرپرستشی،اگه راست میگی اسم بچه هه چیه؟

-دا....آلبوس.

-اسم شما چیه؟

لرد داشت فکر میکرد تا اسم پدر دامبلدور را بدست اورد.
ناگهان گفت:پارزیوال

-حالا من از کجا بدونم که دروغ نمیگی؟

-خب اگه فکر میکنی دروغ میگم،پس چرا میپرسی؟

-آیا این بچه مادری هم داره؟

لرد عصبانی شد و چوبدستیش را در اورد.



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۱:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
نگهبان با شک و تردید مشغول تماشای لرد می‌شه که هرچی می‌رسید به زبون میاورد و بچه هم به دنبالش به وجد میومد!

- ما خوب می‌دونیم چقد به همه کس و همه چیز اعتماد داری. مگه نه؟

بچه با اشتیاق سر تکون می‌ده و با سرعت بیشتری مشغول مک زدن پستونکش می‌شه. لرد فکر می‌کرد اوضاع داره خوب پیش می‌ره، اما نگهبان نظر دیگه‌ای داشت.
- خب که چی؟ بچه‌س دیگه به همه کس و همه چیز اعتماد داره. این باعث می‌شه سرپرستیش با تو باشه؟ برو آقا برو، اینو باید ببریم پرورشگاه.

و دست بچه رو می‌گیره که ببره، اما لرد هم کوتاه بیا نبود. پس اخماش تو هم می‌ره. شاید بهتر بود همون راه عشقو بگیره و جلو بره!
- تو به ما عشق نمی‌ورزی بچه؟

کلمه‌ی "عشق" برای دامبلدور بچه معنای خاصی داشت حتی اگه با این لحن ادا می‌شد. اون هرگز نمی‌تونست به سادگی از کنارش عبور کنه. با عشق برمی‌گرده و نگاه عاشقانه‌ای به لرد می‌ندازه.

لرد اصلا از این نگاه و تلاش بچه برای رها شدن از دست نگهبان و در آغوش کشیده شدنش خوشش نمیومد، اما مجبور بود برای لحظاتی هم که شده، دامبلدور عشق‌آلود رو تحمل کنه.

بچه از دست نگهبان رها می‌شه و با قلبی آکنده از عشق به آغوش لرد پناه میاره. لرد با بی‌میلی سعی می‌کنه بچه رو در فاصله مناسبی از خودش نگه داره و می‌گه:
- ما سرپرستشیم دیگه. اگه دزد بودیم که بچه نمی‌پرید بغلمون!می‌پرید؟




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۳۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
اسلیترین
پیام: 403
آفلاین
_پیشنهاد می کنیم نظر بچه را بپرسید.

نگهبان نگاهی به طفل چند ماهه انداخت که قاعدتا حتی توانایی حرف زدن هم در آن سن نداشت.
_من چه نظری از این یه الف بچه بپرسم خب! نی نی جان؟ با پوشکت راحتی؟!
_اوعَ اوعَ.
_فقط می خواست ما رو ضایع کنه... بچه ریشو!
_دیدی داداش؟ این بچه که هنوز دندون هم نداره میخواد چی بگه؟ اونوقت ادعا هم میکنه والدین بچه هست مرتیکه بی دماغ.

نگهبان بچه را زیر بغلش گذاشت تا ببرد تحویل یتیم خانه دهد.
لرد باید تمام تلاشش را می کرد.
_آهای نگهباااان...بیا در مورد عشق باهم صحبت کنیم.
_چیکار کنیم؟!

دامبلدور شیشه شیرش را به کناری پرتاب کرد و به لرد زل زد.

_آم...عش...ق! آه... چه کلمه مزخرفی.
_من قصد ازدواج ندارم ها...میخوام ادامه تحصیل بدم.
_پناه بر ردای خودمان!

اما لرد باید بچه را به حرف می آورد.
_عشق رو ولش کن اصلا... اعتماد! بیا درباره اعتماد صحبت کنیم.

چشم های دامبلدور از پشت عینک هلالی شکل کوچکش درخشیدند. از ته دل انگیزه داشت که بگوید به در و دیوار اعتماد کامل دارد!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۱۹:۵۰:۵۸



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۳۷ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۲:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6191
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.
لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده.
نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده.

.................

کسی مسئولیت بچه زشت و ریش دراز را نپذیرفت.
لرد سیاه که در آستانه از دست دادن حضانت دامبلدور بود، اجبارا جلو رفت.
-ما...این بچه مال ماست!

نگهبان نگاهی به قیافه لرد انداخت.
-شبیهت نیست. این دماغ داره!

لرد سیاه با عصبانیت اعلام کرد که او هم زمانی دماغ داشته.
نگهبان قانع نشد.
-از کجا بدونیم خب...شاید می خوای بدزدیش!

لرد به دامبلدور نوزاد که در حال بغل کردن گلدان کنار صحنه بود اشاره کرد.
-واقعا چه کسی ممکن است بخواهد این را بدزدد؟ این دقیقا به چه دردی می خورد؟ یک بچه زشت بی استعداد ابله بی سرو پای به درد نخور است.

دامبلدور تمامی این حرف ها را شنید...داشت آماده گریه کردن می شد که نگهبان راه حل جدیدی ارائه کرد.
-ما اینو تحویل پرورشگاه می دیم...شما از طریق مراجع قانونی درخواست ملاقات بده. اگه همه چی خوب پیش بره، می تونی یازده سال بعد، بیای دنبالش و همه چیز رو براش توضیح بدی و کمد رو آتیش بزنی و ببریش.

نگهبان فیلم هری پاتر دیده بود. کتابش را نخوانده بود. آنقدر ها با فرهنگ نبود.

لرد سیاه به هیچ عنوان قصد نداشت یازده سال صبر کند. باید تصمیمی می گرفت. دامبلدور نوزاد را زیر بغل زده و در برود...یا خودش به تنهایی در برود یا پیشنهاد کند که نظر بچه را هم بپرسند!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
لرد سیاه دید،درست با چشمان خودش دید زمانی که مشنگ ها به دنبال صاحب آن بچه ی مزاحم می گشتند ،و صدا های نامفهومی از خود خارج میکردند‌،
آن دامبلدور منحرف با آن زبان کوچک و زشتش یکی از زامبی های روی پرده ی نمایش را میلیسد!
انگار که عاشق آن زامبی ترسناک شده باشد.
در آن هنگام بود که لرد سیاه آرزو کرد کاش میتوانست با آن گوشی های مشنگی آن لحظه را ثبت کرده ، و به محفلیون نشان دهد و تا آخر عمری که هیچوقت برای او نمی رسید، به ریش آن ها بخندد.
چندش بود...
کمی بعد بخاطر اعتراض مردم فیلم قطع، و برق ها روشن شد.
وآلبوس دامبلدور کوچک از ندیدن زامبی جانش به گریه افتاد‌‌.
نگهبان سینما که از دیدن همچین وضعیتی از تعجب شاخ در آورده بود، روبه جمعیت بهت زده کرد‌.
-بهتره بگین چه اتفاقی افتاده و اون بچه ی کیه؟
...


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.