هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵:۵۱ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
#79

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۶:۰۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
سریع و خشن
VS
تف تشت



زمان: ساعت 00:00 روز 20 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 26 شهریور

داوران:
بلاتریکس لسترنج
ابیگل نیکولا

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۱۳ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#78

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۲۷:۳۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
رابسورولاف vs زرپاف
پست سوم*

ورزشگاه

- سلام. دیگه خودمو معرفی نمی کنم چون می دونم همه منو می شناسین. خب امروز شاهد بازی تیم های رابسورولاف و زرپاف هستیم. ما فکر می کردیم که تیم زرپاف خودشو جا زده و نمی خواد شرکت کنه. اما توی چند دقیقه ی آخر، خودشونو رسوندن به بازی. اگه نمی رسوندن بازی به نفع رابسورولاف تموم میشد اما خب شانس آوردن. بعدا ازشون دلیل تاخیرو می پرسم اما الان وقت بازیه. حالا تیم ها وارد زمین میشن...

زرپافی ها تا اسم خودشان را از زبان یوآن شنیدند، از رختکن بیرون آمدند و به تیم رابسورولاف در زمین بازی پیوستند. بعد از خواندن اسم ها کنت و ماتیلدا به طرف بلاتریکس رفتند و آنجا با هم دیگر دست دادند. وقتی زمین مشخص شد، کاپیتان ها به بالا رفتند و بازی آغاز شد.

بازی را زرپافی ها شروع کردند. اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش با دورخیز زیاد، توپ را به پوست تخمه پاس داد. پوست تخمه توپ را خواست به ارنی پرنگ رباتی پاس دهد که سوروس آن را گرفت و توپ را سریع به رابستن پاس داد. رابستن تمام بازیکنان زرپافی را جا گذاشت و گل قشنگی را به ثمر رساند.

نیم ساعت بعد

بازی خوب پیش می رفت که ناگهان صدای وحشتناکی تمام ورزشگاه را لرزاند. بازی متوقف شد و تمام توجه های افراد داخل ورزشگاه به بیرون جلب شد. خبرنگار ها با صدای بلند گفتند:
- اینا دوستای مائن!

ناگهان خبرگذار های وحشی، به طور وحشیانه به طرف در هجوم بردند اما طلسمی که مانع خطرات و حیوانات وحشی میشد، آن ها را محکم زمین انداخت. اما آنها دست از تلاش کشیدن بر نداشتند و دوباره به طرف در هجوم آوردند. بلاتریکس با جارویش به نزدیک ترین نقطه ی خبرنگار های وحشی رفت و بعد از کمی بررسی گفت:
- دیگه خبرنگار نیستن... زامبی شدن!

فلش بک، یک ساعت و نیم قبل ( قبل از بازی)

وقتی خبرنگار ها و زرپافیون فهمیدند که دیر کرده اند، سریع به طرف ورزشگاه رفتند. بعد رفتن آنها ناگهان خرگوش مزاحم و بی تربیتی وارد آب شد و کمی بعد، ماده ی زرد رنگی از آن خارج شد!

پایان فلش بک

ابیگل گفت:
- این دیوارا دووم نمی یارن. با اینکه خیلی قوین ولی اینطوری که اینا می زنن...

و حرفش را قطع کرد. چون می دانست همه متوجه خواهند شد. خبرنگار های سالم، متعجبانه به این وضعیت نگاه می کردند. و در همین حال زرپافی ها فکر می کردند که نکند جای رود را اشتباه گفتند! بعد کمی حرف زدن با یکدیگر، تصمیم گرفتند به بلاتریکس بگویند. ماتیلدا به نمایندگی آنها جلو آمد و قضیه را سریع و خلاصه به بلاتریکس گفت. بلاتریکس که عصبانی شده بود گفت:
- این روح خرفت اصلا هیچی حالیش نیس! مطمئنم اشتباه گفته. همه چیو غلط میگه.چرا شما پیشنهاد دادین؟ بازیتونو خراب کردین! الان ما چیکار کنیم؟ کارمو سخت تر کردی! خیلی خوشم میاد داوری کنم، اینم روش!

و بعد بلاتریکس یک چیز ساده ای که اصلا به آن توجه نکرده بودند را گفت:
- این دیوار فعلا تا نیم ساعت دیگه دووم میاره. غیر از این، من می تونم با جاروم برم بیرون و یه کروشیوی خوب و عالی بهشون بزنم!

ناگهان خبرنگارها گفتند:
- می خوای بکشیشون؟ ما اومدیم اینجا پیداشون کنیم که بعد خوبشون کنیم!
- الان فکر بهتری داری؟ اصلا خودتون بیاین این بند و بساطی که راه انداختینو جمع کنین!
- ما می بریمشون به وزارت! الان یه زنگ می زنم بهشون که قفس آماده کنن!

بعد از صحبت کردن خبرنگار با وزارت‌‌، قرار بر این شد که خبرنگار ها با جارو های زرپافی ها سریع دست زامبی ها را بگیرند و به وزارت آپارات کنند و آنها را درون قفس بیاندازند. آنها جاروها را برداشتند و سریع از در ورزشگاه خارج شدند. همه با نگاه هایشان صحنه را دنبال می کردند. یکی از خبرنگار ها با یک حرکت سریع دست زامبی را گرفت و ناپدید شد. بقیه هم به ترتیب اینکار را کردند. بعد از تمام شدن آپارات کردن خبرنگار ها و ناپدید شدن زامبی ها، همه یک نفس عمیق کشیدند. همه بلند شدند که از ورزشگاه بروند که ناگهان دورا فریاد زد:
- بازیمون چی؟

و همه ناگهان به یاد آوردند که برای بازی به این ورزشگاه آمده بودند. بلاتریکس گفت:
- جارو ندارین پس من برنده ی بازی رو رابسورولاف اعلام می کنم. ظهر همگی بخیر!

و او هم به خانه ی ریدل آپارات کرد. زرپافی ها بهت زده به محل آپارات بلاتریکس خیره شده بودند و چیزی نمی گفتند. اما ناگهان طرفداران تیم اسلایترینی جیغ بلندی کشیدند و تیمشان را تشویق کردند. تماشاگران زرپافی ها فقط سکوت کرده بودند!

یک هفته بعد

- جغدا اومدن!

جغد سدریک روزنامه ای را برایش به پایین پرت کرد. سدریک سر تیتر آن را بلند برای تیم زرپاف خواند.
- بعد از پیدا کردن خبرنگار ها‌، بالاخره آتش سوزیه جنگل آمازون تمام شد!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳:۰۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#77

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۲:۰۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
زرپاف:رابسورولاف

پست دوم***

پرتوهای نور خورشید از بین شاخه های درختان جنگل های آمازون می گذشتند و خبر از طلوع آفتاب می دادند.
_هیس...ساکت...
_یه سوال؟
_بله؟
_چرا ما داریم آروم حرف می زنیم؟
_چون ساعت 6 صبحه و هیچ کس نباید بیدار بشه...خب...حالا ما می خواییم بریم و...
_یه سوال؟
_بلهه؟

_چرا ما داریم آروم حرف...
_ساکتتت...راه بیفتید.

گروه خبرنگارها پاورچین پاورچین از راهروها می گذشتند تا به دنبال دوستان گمشدشان بگردند.
نسیم ملایم بهاری از لباس های نازکشان گذشت و تنشان را به لرزه انداخت.

رهبر گروه که با دستش سایه بانی درست کرده بود تا به دور دست نگاهی بیندازد با صدای آرامی شروع به صحبت کرد:
_خب...حالا به غرب...
_یه سوال؟
_بله؟
_چرا حالا که ما از اردوگاه بیرون اومدیم داری آروم حرف میزنی؟

ریش سفید جمع مجبور به پادرمیانی شد تا رهبر گروه درختی را در حلق سوال کننده فرو نکند.
 وقتی قائله خوابانده شد خبرنگاران به سمت غرب حرکت کردند تا شاید نشانه هایی بیابند.

چند ساعت بعد:

_میدونید؟ ما صبحونه نخوردیم...هنوز ناهارم نخوردیم و من دیگه دارم از دست میرم.
_منم همین طور...گشنمه.
_خیلی خب...خیلی خب. به همین زودی خودتونو باختید؟

آفتاب طلوع کرده، در بالاترین قسمت آسمان رفته  و خبرنگاران هنوز هیچ چیز به دست نیاورده بودند...و خب، چیز هایی را هم از دست داده بودند؛ مثلا راه خانه...هیچکس به این موضوع اشاره نمی کرد اما هیچ کدام نمی دانستند به کدام طرف رفته و از کدام طرف باید برگردند.

هوا گرم و ملال آور شده بود...دیگر کسی حوصله ی راه رفتن نداشت.
_میدونید؟ ما نه صبحونه...
_بس کن...همین جا اطراق می کنیم...برید چوب بیارید.

گروهی از خبرنگاران داوطلب شدند تا برای یافتن  هیزم بروند و گروهی دیگر به دنبال میوه و حیواناتی رفتند تا چیزی برای شام بیابند.
_آهاا...اینم خرگوش...شاتوت و...هی پس هیزماتون کو؟
_خب راستش...ما...اینا...پیداشون کردیم.

جسد هایی قدیمی به پشت روی زمین افتاده بودند...جسد هایی آشنا.

فلش بک:

_پاشید دیگه...بریم تمرین کنیم...مثلا امروز مسابقه داریما.

دورا ویلیامز روی تخت نرمش نشسته و با چهره ای مشتاق به هافلی ها زل زده بود.
زرپافی های خواب آلود، تلوتلو خوران در راهرو ها پیش می رفتند تا برای آخرین بار، قبل از مسابقه شان تمرین کنند.

هافلپافی ها روی جارو در آسمان بالا و پایین می رفتند و گاه و بیگاه فریادهایی از سر خوشحالی و یا عصبانیت می کشیدند.
_اه...بدو سدریک...بگیرش.
_اگلانتاین...توپ کنارته.

بلاتریکس لسترنج روی تختش دراز کشیده و سرش را میان دو دستش گرفته بود؛ فریاد زرپافی ها مانع به خواب رفتنش می شد.
_هی...دیگه کافیه...بیایید پایین ببینم.
_داریم تمرین می کنیم.
_مگه قانون جدیدو نشنیدین؟
_قانون؟
_...آره دیگه...این که...این که روز مسابقه کسی حق تمرین نداره.

ماتیلدا زیرلب غرغر کنان به سمت خوابگاه پیش می رفت:
_روز مسابقه حق تمرین نداریم؟ مطمئنم همین الان از خودش در آورد.
_هی...شنیدم چی گفتی...کروشیو.

_بیخودی زود بیدار شدیم...الان من تو رخت خواب...
_ساکت سدریک...
_بالاخره یکی ساکتت کرد.
_نه جدی اگلا...ی صدایی می شنوم.

دورا درست می گفت، صدای پچ پچ و قدم های کسی از پیچ راهرو به گوش می رسید.
_خبرنگاران...یعنی این وقت صبح کجا میرن؟

زرپافی ها به دنبال خبرنگاران پیش رفتند، هرچه که بود، کنجکاوی هافلپافی ها را به ارث برده بودند...اما وقتی چندین ساعت از پیاده رویشان گذشته بود، دیگر تصمیم گرفته بودند برگردند.

پایان فلش بک:


_هی...اونا جسدن...جسد های...مرده؟
_جسد مرده؟ چشم بسته غیب گفتی.
_آهای...چی اونجاست؟...

ماتیلدا از پشت درخت ها بیرون آمده و به سمت خبرنگارها پیش می رفت.
_اونا کین؟ شما کشتیدشون؟
_ماتیلدا...برگرد عقب...دختره ی احمق.

خبرنگارها هل کرده بودند:
_شما از کجا پیداتون شد؟ مارو تقیب می کردید؟
_خب...خب...گوش کنید. بیایید بشینید اینجا...

زرپافی ها درحالی که کباب تمشکشان را می خوردند، دور آتش نشسته و به توضیح رهبر گروه گوش می کردند:
_یعنی شما برای گزارش کویدیچ نیومدید؟ اومدید تا دوستاتونو پیدا کنید و...و...
_زندشون کنیم.
_اما...آخه...چجوری؟
_خودت دیروز گفتی دورا...رود آمازون.

_من که هنوزم میگم این کار درست نیست.
_سد، بیخیال...بزار ببینیم بعدش چی میشه.

زنده کردن خبرنگارها یک طرف و آوردن آنها به کوه ها یک طرف...اما خب بالاخره به رود آمازون رسیده بودند.
_عمقش خیلی زیاده...غرق نشن.
_الانشم مردن ...خب بندازیمشون توش.
_نه...نه. بابا بزرگ می گفت اگه فقط پاشنه های پاشون به آب بخوره بسه...مثل اینکه رود ها بعد اینکه آشیل پاشنش نرفته تو آب عقده ای شدن.

آنقدر مشغول کارشان شده بودند که متوجه گذشت زمان نمی شدند...اگر تا یک ساعت دیگر در ورزشگاه حاضر نمی شدند، از دوره ی مسابقات حذف می شدند.
_اینم آخریش...تموم شدن.
_الان چیکارشون کنیم؟...چرا زنده نمیشن؟

_شاید باید یکی، دو ساعت صبر کنیم...
_ولی ما وقت نداریم...بازی تا چهل دیقه ی دیگه شروع میشه... باید بریم...


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴:۲۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#76

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۱:۴۵
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
رابسورولاف VS زرپاف

پست چهارم و پایانی


اعضای تیم در همان محلی که از زمان برگردان استفاده کرده بودن ظاهر شدن. البته کریس به شکل خودش بود!

- من رو تبدیل به قورباغه کرد؟ وزیر سحر و جادو رو؟ به چه جرئتی؟
- کریس اون مرلین بود!
- هر کی می‌خواد باشه. دستور میدم تمام کارت های قورباغه شکلاتی مرلین رو جمع کنن. کجاست این الاف؟

بلاتریکس نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت:

- کروشیو کریس! زیاد حرف میزنی. یک ساعت دیگه بازی داریم و حتی تمرین هم نکردیم. وای به حالتون اگه باعث بشید دوباره ببازیم و لرد از دستمون ناراحت بشه.

و بدون اینکه بخواد به کسی اجازه استراحت بده آپارات کرد.

جلوی درب ورزشگاه آمازون - ورودی تنبل افسانه ای

- بازم آمازون؟ چقدر حیوون آخه؟

سوروس در حای که روغن روی سرش با عرق قاطی شده بود این جمله رو گفت.

- عه! الاف آمدن شد.

الاف و آتش زنه با قدم های آروم و کوتاه به سمت بقیه تیم می‌اومدن. بنظر می‌رسید که الاف منگ و گیجه و حواس درست و حسابی نداره.

- ما آمدیم، تصمیم گرفتیم که قهر نکنیم ولی نمیدونیم چرا! همینطوری تصمیم گرفتیم.
- خوب کردی!
- علاف کجاست؟

بلاتریکس که فکر اینجاشو نکرده مِن و مِنی کرد ولی کریس به موقع وسط بحث پرید و اونو نجات داد.

- بهش گفتیم بره خونشون! چون ما بهش احتیاجی نداریم و جستجوگر فوق العاده ای مثل تو داریم.
- آفرین کریس، خوشمان آمد. حالا به نام کاپیتان، برید و آماده بازی بشید!

***


- به نام مرلین، آفریننده درخت. بازی یکی مونده به آخر لیگ کوییدیچ تابستانی! جدال حساس دو تیم زرباف و رابسورولاف در ورزشگاه دوست داشتنی آمازون.

بر خلاف حرف های گزارشگر، ظاهراً این مسابقه برای جادوگر ها خیلی حساس نبود. چون به جز معشوقه ی آتش زنه و دو سه نفر دیگه کسی توی ورزشگاه نبود. همین ها حال تشویق کردن تیم رو نداشتن. رطوبت بیش از حد زیاد بود! البته این بازی مهمون های ویژه ای داشت که حسابی سر و صدا به پا کرده بودن؛ میمون ها!

درون رختکن

- ولی ما که تمرین کردن نشدیم بابا!

جمله بچه، اعضای تیم رو دوباره با حقیقتی دردناک رو به رو کرد.

- مهم نیست. من کاپیتانم و مهارت اعضای تیمم رو میدونم. ما نیازی به تمرین نداریم.

بیرون رختکن!

- بالاخره دو تیم تصمیم میگیرن که وارد زمین بشن. من ابتدائاً باید معذرت خواهی کنم. ظاهراً اسم یکی از تیمها زرپاف هست. این تیم متشکل شده از ماتیلدا استیونز، سدریک دیگوری، پوست تخمه...
-
- ... اون دوستی که ماتیلدا نمیشناستش. خب اگه نمیشناسه برای چی اصلاً گذاشته بیاد توی تیم؟ ادامه میدیم؛ آگلانتین پافت، آگاتا تراسینگتن...

و اینجا بود که زبون گزارشگر گره خورد و نتونست ادامه بده! بلاتریکس داور که ذهنش مشوش بود سوت رو به دهان گذاشت تا بازی رو ادامه بده. اما چرا ذهنش پریشون بود؟

درون ذهن بلاتریکس داور

چرا همش قیافه مرلین باید بیاد جلوی چشمام؟ مگه من چیکار کردم؟ همش فکر می‌کنم توی ایستگاه کینگزکراس گیر افتادم. سالازارا چه بلایی داره به سرم میاد؟

بیرون ذهن بلاتریکس

گزارشکر بالاخره گره زبونش رو باز کرد و گزارش رو ادامه داد.

- آگاتا توپو گرفته و هیچ رغمه حاضر نیست که لو بده. از سد سوروس میگذره. اونجا رو ببینین، یه بلاجر داره میره سمت بلاتریکس، آمادست که بهش ضربه بزنه و آگاتا رو سرنگون کنه.

بلاتریکس تمرکز کرده بود، خیلی تمرکز کرده بود. چماقش رو بالا آورد ولی تمرین نکردن طی روز های گذشته اینجا خودشو نشون داد؛ بلاتریکس سایه زد!

- میمون های سکوی سوم رو میبینید که دارن ادای بلاتریکس رو درمیارن! آگاتا تک به تک میشه با آتش زنه و... گـــــل! گل اول برای زرپاف! ده صفر. آتش زنه حتی تکون هم نخورد. سوروس بازی رو شروع می‌کنه، پاس میده به بچه. پوست تخمه داره نزدیکش میشه. اون یه چیزی همراهش داره.

پوست تخمه با خودش مغز آورده بود! یعنی مغز تخمه. اونو به بچه نشون داد. بچه که تا حالا تخمه ندیده بود ذوقی کرد و با رها کردن کوافل، تخمه رو از پوستش جدا کرد تا بخوره.

- آگاتا باز هم توپ رو میگیره و از همون جا شوت می‌کنه... و باز هم گل! اگاتا امروز روی فرمه!

کریس وضعیت رو میدید. آتش زنه گرفتار عشق شده بود، الاف نمیتونست جاروش رو از روی زمین بلند کنه و خودش هم آنچنان تعادلی نداشت. تصمیمش رو گرفت تا یکبار دیگه اوضاع رو سر و سامون بده. زمان برگردان رو از توی جیبش بیرون آورد ولی در همین موقع چشمش به چیز عجیبی افتاد. جادوگر پیری سوار بر گوریل عظیم الجثه ای بر روی یکی از سکو ها ایستاده بود. ثانیه ای لازم بود که کریس بفهمه مرلین داره به صورت غضبناکی نگاش می‌کنه و زمان برگردان رو توی جیبش برگردوند.

- معلوم نیست تیم رابسورولاف داره چیکار می‌کنه. سه دقیقه از بازی گذشته و اونا 120 بر صفر عقب هست. یه رکورد جدید توی تاریخ مسابقات!

حالا علاوه بر میمون ها،غازهای مهاجر و قورباغه های سمی هم داشتن تیم رابسورولاف رو مسخره می‌کردن.

- ماتیلدا اسنیچ رو دیده، به سرعت اوج میگیره.

الاف عصبانی بود. به عنوان کاپیتان هیچ کاری نکرده. باید اسنیچ رو میگرفت و به این رسوایی پایان می‌داد.

- بلند شو جارو! بلند شو!

ولی خب اتفاقی نیوفتاد! کریس دوباره زمان برگردان رو از توی جیبش درآورد و رو به مرلین تکون داد.

- داری باج میگیری؟
- آره.
- چی می‌خوای؟

کریس اشاره ای به الاف و بعد به اسنیچ کرد. مرلین عصای سفیدش رو دوباره تکون داد.

- ماتیلدا فقط یک اینچ با اسنیچ فاصله داره... و حالا...

زارت! عقابی از هوا به سمت اسنیچ شیرجه زد و اونو جلوی چشمان متحیر ماتیلدا قورت داد. بعد حرکتش رو به سمت زمین ادامه و اونو توی بغل الاف تف کرد.

- یه تف مَشتی و بله! الاف اسنیچ رو میگیره، اونا 120 بر 150 برنده میشن.

الاف متحیر به اسنیچ توی دستاش نگاه می‌کرد. بقیه اعضای تیم روی زمین فرود اومدن( غیر از آتش زنه که رفت سمت عشقش) و با خوشحالی به سمت الاف دویدن. ولی کریس روی جاروش مونده بود و با لبخند حاکی از رضایتی مرلین رو نگاه می‌کرد. زمان برگردان رو که حالا حکم یه اسلحه مخفی رو داشت به دقت توی جیبش جا داد و رفت که همراه بقیه تیم خوشحالی کنه.

ولی مرلین...

با خشم و غضبی وصف نشدنی اعضای رابسورولاف رو نگاه می‌کرد. نمیتونست اجازه بده که یک مشت جادوگر بی سر و پا اونو به سخره بگیرن. تک تک بازیکن ها رو از نظر گذروند. زیر لب گفت:

- بازی هنوز برای شما ها ادامه داره!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۰۸:۲۴


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳:۴۶ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#75

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۱:۴۵
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
رابسورولاف VS زرپاف

پست سوم




دفتر فدراسیون کوییدیچ - وزارت سحر و جادو

- بازم از همکاری شما ممنونم آقای الاف، واقعا کمک بزرگی کردید.

فنریر برای بار چندم از الاف تشکر و قدردانی کرد که باعث شد این فساد بزرگ بر ملا بشه.

- خواهش میکنم. وظیفه بود. در هر جایی باید با متقلب برخورد بشه! فرقی هم نداره که دوست باشه یا غریبه، اگه سعی کنیم وظایفمون رو در قبال آشنا ها همونطور انجام بدیم که در برخورد با غریبه ها انجام میدیم...
- بله بله درسته جناب کنت، منم با شما موافقم. ولی اگه اجازه بدید من چندتا کار دیگه هم باید انجام بدم.
- فقط یه چیز دیگه، آتش زنه رو باید به من برگردونید!
- اونم حله. فردا با پست میفرستم دم خونتون.

الاف بقچه کوچکش را برداشت و دفتر فنریر رو به مقصد هتل ترک کرد.

مخفیگاه رابسورولافیون

اعضای تیم به شکل نیم دایره ای قرار گرفته و زل زده بودن به سوروس که چهارزانو روی زمین نشسته و چشماش رو بسته بود. اسنیپ کف دست ها رو به بالا داده بود و سخت در تمرکز خودش غرق بود. بعد از چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت، بالاخره چشماش رو باز کرد.

- چی شد؟
- حفاظ ذهنی خیلی خوبی داشت. اما من بالاخره شکستمش.
- کجا هستن شده؟
- هتل " هیپوگریف بی دندون" اتاق 85.

بلاتریکس به سرعت از جاش بلندشد.

- وقت عمله، طبق نقشه پیش برید.


لابی هتل هیپوگریف بی دندون

- آقا تو رو مرلین قسم میدم. من و این بچه جایی رو نداریم که بمونیم. مادرش مرده منم افتادم توی پاتیل روغن، دیگه کاری از دستم بر نمیاد.
- متاسفم آقا. تا شناسنامه جادویی خودتون و بچه رو ارائه ندید من نمیتونم بهتون اتاقی بدم.

سوروس، بچه به بغل، داشت به پذیرش هتل التماس میکرد تا اتاقی بگیره. خب البته که اتاق نمیخواست و قصدش این بود که حواس کارمند هتل رو پرت کنه تا بلاتریکس و کریس وارد هتل بشن.

- معمولی رفتار کن کریس.
- اینو به خودت بگو.

کریس نگاهی به بلا انداخت. بلایی که دامن گل گلی پوشیده بود و آرایش غلیظی با تم پلنگ روی صورتش اجرا کرده بود.

- به نظرت این نوع تغییر چهره باعث جلب توجه نمیشه؟ مخصوصاً اینکه موهای فر فریت هنوز پا برجا هستن؟
- به هیچ وجه. کسی متوجه موهای من نمیشه.
و زمزمه فردی در کنارش که گفت" چقدر شبیه بلاتریکس لسترنج هست" رو نادیده گرفت.

بلا و کریس به سرعت از بقل سوروس که داشت ضجه میزد" حاضرم حتی رخت بشورم، به من و بچم اتاق بدید" گذشتند و وارد آسانسورشدن.

- زیادی توی نقشش غرق نشده؟
- چرا.
- جاسوس بی‌شرف! راب صدامو داری؟ ما الان توی آسانسوریم.
- دریافت کردن شد. به محض اینکه الاف رو دیدم شدن، بهتون خبر دادن میکنم.
بلاتریکس دکمه طبقه پنجم رو فشار داد.

دینگ دینگ، طبقه سوم

جادوگر قد بلندی وارد آسانسور شد و وقتی دید نفرات قبلی به طبقه پنجم میرن، دستش رو توی جیبش برد و چوبدستی اش رو بیرون آورد.

- از استیو به رابرت، از استیو به رابرت.
- خـــــــــــــش خیــــش!
- لعنتی!

جادوگر استیو نام، چند باری چوبدستی اش را به دیواره آسانسور کوبید تا تنظیم شود.

- استیو به گوشم.
- رد محموله رو در اتاق 85 پیدا کردم. احتمال درگیری عوامل خارجی، کد 117. نیاز به نیروی کمکی دارم.
- دریافت شد، سه واحد نیروی ویژه به محل اعزام می‌شود. تا رسیدن نیروی های پشتیبان حق عمل نداری.

دینگ دینگ، طبقه پنجم

استیو، کریس و بلاتریکسِ پوکر فیس را در آسانسور تنها گذاشت.

- بلاتریکس؟
- ما ادامه میدیم ریس!

بلاتریکس دست کریس را محکم گرفت و اون رو به بیرون آسانسور هدایت کرد.

- رابستن دقت کن، نیروی های وزارت خونه هم دنبال زمان برگردان هستن. وقتی نیرو ها رسیدن بهمون خبر بده.
- اطاعت شدن شد بلاتریکس. ولی آخه نیرو های وزارتخونه؟

بلا هندزفری رو از توی گوشش درآورد تا بتونه تمرکز کنه. همینطور یه روبان که موهاشو باهاش ببنده.

- شبیه ویولت شدی.
- سایلنت کروشیو!

بعد از اینکه کریس چند ثانیه ای در سکوت از درد به خودش پیچید، بلا طلسم رو برداشت و کاغذی رو از جیبش درآورد.

- خب. این نقشه قبلیمونه. ولی مجبوریم تغییرش بدیم.

بلاتریکس از ناکجا آباد مداد و پاک کنی ظاهر کرد و همونجا وسط راهروی هتل شروع کرد به اصلاح نقشه. بعد از چند دقیقه و چند نگاه تعجب آمیز از طرف جادوگر ها و ساحره هایی که مشغول رفت و آمد بودند، بالاخره سرش رو بالا آورد.

- با دقت نگاه کن.
- اممم، چندتا نکته بلا. مجبوریم کاراگاه رو بکشیم؟
- بله!
- چرا رنگ من باید قهوه ای باشه؟
- سوال بعدی؟
- حرکت سوسکی دیگه چیه؟

بلا روی پنجه پاهایش چند قدمی رو با جهش طی کرد تا به کریس نشون بده که حرکت سوسکی چجوریه.

- خب، بجنب وقت زیادی نداریم.

کریس بعد از دیدن آموزش های لازم، به سمت راهروی پشتی رفت. با توجه به تغییر شکل منحصر به فردش، حرکت سوسکی قرار بود خیلی گرون براش تموم بشه. چندتا بالشت رو زیر پیرهنش جا داده بود تا چاق تر بنظر برسه، به مو ها و ریشش آرد زده بود تا سفید بشن و عصایی از جنس کائوچو رو کش رفته بود. در کل پیرمردی شده بود چاق و خرفت که یک دختر با سر و وضع نامناسب رو همراهی می‌کرد!

- مشکلی پیش اومده قربان؟ می‌تونم کمکتون کنم؟

کریس - همونطور که روی پنجه پا ایستاده بود- خشکش زد. نگاهی به سمت راست که صدا از اونجا اومده بود کرد. سه چهار نفر از خدمه هتل با تعجب اون رو نگاه می‌کردن. کریس سریعاً خودش رو صاف کرد و با صدایی لرزیده گفت:

- نه! ممنونم. درسته پیرم، ولی دلم گاهی یاد جوانی می‌کند.
- به هرحال اگه کمکی خواستید ما در خدمتیم.
- حتماً

کریس سوت زنان به راهش ادامه داد و توی فکرش مرلین رو شکر کرد که گیر نیوفتاد. بالاخره به انتهای راهرو رسید و منتظر موند.

- آواداکداورا!
- میتونستی بی هوشش کنی.
- بجنب ریس.

کریس بالشت ها رو در آورد و عصا رو به زمین انداخت.

- الوهومورا!

بلاتریکس با چهره برافروخته دادی کشید که " معلومه باز نمیشه احمق" و با لگدی در رو شکست. اتاق غیر از دکوراسیون خود هتل تقریباً خالی بود. بجز...

- اون بقچه، توی اونه!

کریس با خشونت بقچه روی میز رو باز کرد و زمان برگردان رو بیرون کشید.

- یه صدایی نمیاد؟
- چرا!

بلاتریکس سعی کرد بفهمه که منبع صدای خفیف کجاست. انگار یک نفر داشت از فاصله دور فریاد می‌کشید، خیلی دور. بلا نگاهش رو به اطراف چرخوند، از پنجره اتاق چیزی معلوم بود. بلا نزدیک پنجره شد تا بفهمه چه خبر است. یک نفر روی پشت بوم ساختمان رو به رویی داشت بالا و پایین می‌پرید. از قضا رنگش هم آبی بود!

- رابستن!

بلاتریکس حالا فهمیده بود منبع صدا کجاست. هندزفری آویزون رو توی گوشش کجاست و بلافاصله تقریباً کر شد.

- مامورای وزارتخونه آمدن شدن!

بلا نگاهی مصمم به کریس انداخت.

- نه بلاتریکس. هر کاری که داری بهش فکر می‌کنی رو انجام نده!

ولی خیلی دیر شده بود. بلا خنده وحشتناکی سر داد و به سمت کریس دوید.

- یا مرلـــــــین، کمک!

بلاتریکس وزیر رو بغل کرد و از پنجره پایین پرید. به محض خروج از محوطه ممنوعه ی آپارات و میون زمین و آسمون، بلا همراه با کریسِ در آغوش گرمش آپارات کرد.

مخفیگاه

- چه زیباست.

کریس ترجیح داد تا اون باشه که با همچین جمله ای سکوت طولانی رو بشکنه. چند دقیقه بود که اعضای فراری رابسورولاف زمان برگردان رو روی میز گذاشته و بهش خیره شده بودن.

- الان باید چیکار کردن کنیم؟
- هر کاری که قرار باشه بکنیم من دیگه حاضر نیستم با بچه همکاری کنم.

و انگشت گاز گرفته شده اش رو مکید.

- بچه خیلی هم خوب بودن میشه.

بلاتریکس بالاخره از روی صندلی بلند شد تا کنترل رو به دست بگیره. نگاهی به افراد درون اتاق انداخت. یه فضایی، وزیر سحر و جادو که دست و پاش بخاطر برخورد با شیشه پنجره زخم شده بود و مدام خونریزی می‌کرد، یه جاسوس که از نحوه پیشبرد نقشه قبلی شکایت داشت و بچه ای که احتمالاً از شدت خشونت قرار بود جا پای خود بلاتریکس بذاره.

- بلند شید. هر چی بیشتر وقت رو تلف کنیم احتمال اینکه کاراگاها پیدامون کنن بیشتر میشه.
- ولی چجوری باید از زمان برگردان استفاده کنیم؟
- تو وزیری، تو بگو!

نگاه ها به کریس خیره شد.

- امممم، خب چون 3 روز قبل اتفاق افتاده باید اونو 3 دور بچرخونیم.

بلاتریکس زمان برگردان رو از روی میز برداشت.

- خیله خب، ما یه نقشه داریم. چند روز قبل ما باختیم، آزادیمونو و اعتماد لرد رو. ولی امروز یه شانس داریم تا اونارو برگردونیم. ماموریت رو می‌دونید، جلوی الاف رو بگیرید. نه اشتباهی و نه شانس مجددی. حواستون جمع باشه و مراقب همدیگه باشید. این تلاشی برای شرافت مرگخواریمون هست و ما میبریم. به هر قیمتی که شده!

- به هر قیمتی که شده. عجب سخنرانی تاثیر گذاری.

بلاتریکس در دلش برادران روسو و کاپیتان آمریکا را بابت همچین متنی دعا کرد!

- جمع تر بشید که بتونم اینو دور گردن همه بندازم. آماده اید؟

ویـــــــــــــــــژ!

- زیادی اومدیم عقب.

اعضای تیم مشغول تماشای اولین مسابقشون توی ورزشگاه آمازون بودن.

- اگه اون گربه لعنتی عاشق نمی‌شد گل نمیخوردیم.
- یدونه چرخش میریم جلو.

ویـــــــــــــــــژ!

- تو رو خدا دُم من رو نَکّن.

بچه با خشونت عجیبی، اره برقی به دست داشت دم یوآن رو از جا میکند. خون تمام اتاق رو فرا گرفته بود و صدای جیغ های یوآن قطع نمی‌شد.

- باید توی تربیت بچه دقت بیشتری کنی راب.
- اوهوم.

بلاتریکس به ناچار مجبور شد دل از این صحنه زیبا بکند و در حالی که زیر لب احسنت می‌گفت زمان برگردان رو یک دور دیگه به جلو چرخوند.

ویـــــــــــــــــژ!

- و الاف با یه حرکت استثنایی اسنیچ رو میگیره!
- بالاخره زمان درست.

اعضای تیم به خودشون که در آسمان مشغول پرواز و شادی بودند نگاه کردند.

- چقد زود دیر میشه.

چهار و نیم نفر، در گوشه ورزشگاه چمباتمه زده و منتظر لحظه مناسب بودن.

- حالا!

هر چهار و نیم نفر به سرعت شروع کردن به طی کردن عرض ورزشگاه تا به رختکن خودی برسند. ورزشگاه نقش جهان به علت معماری خاص و پیچیده این فرصت رو به هر کسی میده تا توی خفا هر کاری خواست بکنه.

- آواداکداورا!
- بــــــــــــــــــــــــاو بلاتریکس، لازم نیست هر نفری رو که میبینی بکشی.
- بیچاره اسمش مایک بودن میشه. می‌خواست مرگخوار شدن باشه.
- کار درستی کردم.

بلا بادی به غبغب انداخت و از روی جنازه نگهبان رختکن رد شد. بقیه هم از او تبعیت کردن، البته از کنار جنازه رد شدن.

- سیو، جنازه رو قایم کن و بعدش بیا رختکن.

رختکن رابسورولاف، دقایقی بعد

بلاتریکس، کریس، رابستن، بچه و اسنیپ پشت یخچال رختکن قایم شده بودند.

- جا از این بهتر نبود؟
- هیس، دارن میان.

اعضای تیم در گذشته هلهله کنان و در حالی که علاف رو روی دستاشون حمل می‌کردن وارد رختکن شدن. ولی سر و صدا ها به سرعت خاموش شد.
رابستن کمی از سرش رو بیرون آورد تا ببینه چه خبره.

- الان ابر بالای سر اسنیپ داره قصه تعریف کردن می‌کنه. علاف نامه رو!
- زودتر لطفاً! له شدیم اینجا.
- هیس شدن کن!

بعد از چند دقیقه ای صدای جیغ" ســـــــــــــوسک" شنیده و توی رختکن غوغا به پا شد.

- بلا، فکر کنم الان دیگه وقتشه.
- همه آماده باشید.

کریس نسخه زمان حال، گونی را از توی جیب پشتش درآورد. توی همین وقت بقچه ای از اون طرف یخچال روی سر اعضای تیم افتاد.

- بقچه الافه؟

اسنیپ در نگاهی کوتاه متوجه برق زمان برگردان درون بقچه شد.

- عه! زمان برگردان. بهتره برش داشتن بکنم برای آینده!

همزمان که دست رابستن به سمت زمان برگردان نسخه گذشته می‌رفت، اسنیپ فریادی کشید و به سمت راب شیرجه زد. ولی برخورد بین این دو نفر باعث شد تا از پشت یخچال پرت بشن بیرون و در دید عموم قرار بگیرن. سوروس در حالی که داشت خود قدیمیش رو میدید گفت:
- هول نکنید! ما رو وزراتخونه استخدام کرده تا بدل شما باشیم.
کریس قدیمی، متحیر گفت:
- ولی من همچین کاری نکردم.
اسنیپ که نمی‌دونست دیگه باید چیکار کنه در همون حال دراز کش به لبخند زدنش ادامه داد. در همین لحظه ناگهان صحنه سفید شد.

ایستگاه کینگز کراس

- من لختم.

هر پنج نفر به صورت لخت شروع کردن به دویدن و جیغ زدن توی جایی که هیچ جا نبود. در واقع یه جایی بود ولی چون هاله سفید همه جا رو گرفته بود چیز دیگه ای دیده نمی‌شد.

- کاش لباس داشتیم.

اینگونه بود که کپی اتفاقات فصل ایستگاه کینگز کراس توی کتاب آخر برای تیم رابسورولاف رخ داد.

- شما دهن من رو سرویس کردید فرزندانم!

بلا به پیرمرد سفید پوشی که از دور میومد نگاهی کرد و بعدش گفت:

- دامبلدور؟ آواداکداورا!

اما خب چون چوبدستی نداشت اتفاق خاصی نیوفتاد و بلا فقط تونست از فرط عصبانیت سرخ بشه. پیرمرد که جلوتر اومد، بقیه فهمیدن که تنها شباهت اون با دامبلدور ریش سفید بلند، لباس سفید و سن بالا بود.

- تو کی هستی؟
- من مرلینم!

کریس از اینکه هر کس از راه می‌رسید سر به سرش میذاشت خسته شده بود.

- چه جالب. منم سائورونم.
- سائورون کی هستن شد کریس؟

کریس دستش رو تکونی داد که یعنی بعداً برات تعریف می‌کنم. مرلین بی توجه به حرف کریس ادامه داد:

- چرا اون زمان برگردان رو برداشتید؟
- چون می‌خواستیم زمان رو برگردونیم.
- منظورم دومی بود. و اینکه ازت خسته شدم کریس چمبرز، فرزند داناوان!

مرلین عصای سفید بلندی رو ظاهر کرد و اون رو به سمت کریس گرفت. دود بنفشی کریس رو احاطه کرد ثانیه ای بعد قورباغه ای داشت قور قور می‌کرد. با این کار بقیه هم فهمیدن که ظاهراً قضیه جدیه و با مرلین طرف هستن.

- اون زمان برگردان رو که توی رختکن دزدیدید واقعاً قضیه رو پیچیده کرد. من حتی خودم هم نمیدونم باید چیکار کنم. شما چیزی رو در گذشته دزدیدید که قراره در حال ازش استفاده کنید تا توی آینده به کارتون بیاد. در واقع گند زدید به هر سه زمان گذشته و حال و آینده.
- ای بابا.
- خب حالا من شما رو آوردم اینجا تا با هم صحبت کنیم و ببینیم چه کاری انجام بدیم که به نفع همه باشه. در ضمن شما توسط خود قدیمی تون هم رویت شدین. فضا و زمان داره تیکه پاره میشه.

اسنیپ که بیشتر از همه از اینجور مسائل عجیب و غریب سر در میاورد پیش قدم شد:

- ما فقط می‌خوایم جلوی الاف رو بگیریم تا ما رو لو نده.
- پس مجبورم از قدرت های مرلینی استفاده کنم. شما رو به زمان حال برمیگردونم با این تفاوت که دیگه کاراگاها دنبالتون نیستن. الاف و آتش زنه رو در مقابل ورزشگاه ملاقات کنید. هر اتفاقی که تا حالا افتاده به فراموشی سپرده میشه.

مرلین صورتش رو به طرف بلاتریکس برگردوند.

- و تو هم وجداً کمتر آدم بکش.

با حرکت عصای مرلین، صحنه دوباره سفید شد.


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۰۶:۴۹
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۱۰:۲۳
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۳۲:۰۱


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵:۴۸ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#74

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۳۸:۲۶
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
رابسورولاف VS زرپاف

پست دوم

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی و چابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که
اهم اهم
داشتم میگفتم. اره دیگه کلا اینگونه در اثار آمده که رابسورولافیون هر یک چونان دانه های غلتان شن در طوفانی به جای گریختند و اما القصه:

درِ اتاق چوخه بازرسی را کوفته و وارد شد گربه سرش را از روی میز بلند کرده و از نک پا به صورت افولی شروع به بر اندازی شخص وارد شده میکند.
-میـــــــو ای کاش گونی رو از سرم برنمیداشتن.
-چیه ترسیدی؟
-میوووووو.
و موهای تن گربه سیخ میشود و دمش نیز هم.
-میووووووو.
بازرس ترنسلیتش را آپدیت میکند . نسخه میوگرام را که توسط بچه راب در آپ استور قرار گرفته است را نصب میکند و آن را روشن میکند.
-میـــ ₠฿¥₭£₢₭$₭₢₮₯₩₨€₥₩௹$ــــــامرلــــنا! تـــو اینجا من چـــــ....؟؟؟
-لعنت بهت بچه اخه اینم شد ترنسلیت؟ این عجق وجقا چیه مینویسه؟
-هی دوگیگ اینترنتتو گرفتی؟
- لعنت بهت😐 کار که نمیکنه تبلیغم داره😐
-میـــــو ـــــاینــــجا چـــ∫$₭₪∣ــــاشریدر!
-چه؟ برو بابا خودم بهتر میفهمم تا این ترنسلیته.
خب جناب گربه عاشق پیشه بگو ببینم این فکر کی بود؟
-میوووو.

شریدر که حسابی عصبی شده بود می خواست نینجا هاش رو خبر کنه که یادش افتاد اینجا پناهگاهش نیست پس فریاد زد!
-این گربه رو ببرید علاف رو بیارببینم!
دو دمنتور وارد شدند و ماچ کنان گربه را از وی دور ساختند.

[ورزشگاه پس از خروج بازرسان و الباقی موجودات زنده]


-بچه هـــووو!
-باباهــوو؟
-صدام شنیدن میکنی هـــوو؟
-شنیدنم هـــووو!
-فکر کردن میشم کسی دیگه بودن نشه هـــووو.
-پس بالا رفتن شیم هـــووو؟
-نه از مسیر آمدنمون برگشتن نمیشیم هـــووو.
-پس باید الان چیکار کردن شیم هـــووو؟
-رو به سمت بالا کندن کن هـــووو.

[روی سطح زمین]


-اینجا کجا بودن میشه هـــوو؟
-دیگه هـــوو گفتن نشو اون فقط برای توی چاه یا صحرا بودن میشه.
-باشه! اما اینجا کجا هستن میشه؟
-ندونستنم،ولی فکر کردن میشم شبیه به کلیسا هستنه.
-کلیسا چی بودن میشه؟

بلاتریکس که قبلا از رودولف درباره بعضی از کار های سیرازویی ها که رابستن تعریف کرده بود، شنیده بود با به یاد آوردن ضرب المثل چاه دوان دوان به سمت دو چاه کنده شده رفت و شروع کرد به رد شدن از تونل!

-اینجا کجاس؟
-تو اینجا چیکا کردن میشی؟
-اومدم دنبال شما.
-خب، ما تو هاگزمید یا لندن یا دهکده ها و شهر های اطراف چنین جای نداشتن میشیم.اینجا کلیسا هستن میشه.
در همین هین که بچه و بلاتریکس به این. فکر میکردن که کلیسا چیه ناگهان پدر روحانی نزدیک شد.
-فرزندانم برای اعتراف به گناهانتان امده اید؟ من اینجا برای شنا وقت کافی دارم.

و بلاتریکس که فکر میکرد منظور از گناه،همون خطاییه که بخاطرش فرارین!به این فکر کرد که احتمالا اون شخص از طرف وزات خونه است!
-آواداکادورا
-بلا چرا اونو کشتن کردی؟
-باید به تو هم جواب پس بدم؟حالام بهتره بیایید از اینجا بریم بیرون تا به دردسر نیفتادیم.

بلاتریکس شروع به جست و جوی در کرد و در نهایت این بلاتریکس و رابستن و بچه بودن که خارج از کلیسا درمانده به خیابان خالی از جادوگر و پر از ماگل خیره شده بودند.

-باید اعضا رو دور هم جمع کنیم! نمیتونیم همیشه مثل سیریوس بلک فراری باشیم که!حتما راهی هست.
-کریس و سوروس رو اول باید پیدا کردن شیم. چون تکلیف علاف و آتش زنه مشخص بودنه.باید فراریشون دادن شیم.
-خب پس باید ببینیم اون دوتا کجا هستن؟
-بابا من فکر کردن میشیم باید رفتن شده باشن پیش دوستاشون.
-هــــوم کریس پیش تام که رفتن نمیکنه چون لو دادنش میشه.شاید رفته پیشه گاـــــ عام هیچی.
-خب اگر میدونی بگو!
-راستی سوروس که هیچ دوستی نداشتنش میشه.
-اره راست میگیا!
هر سه متفکرانه به زمین خیره شدند که ناگهان بچه چنین لب به سخن گشود!
-باید رفتن بشیم پیش ارباب.
-نــــــه.
-نـــــــــــــــه!
-اما فقط ارباب میتونه اونارو فرا خوندن بشن.
بلاتریکس و رابستن هر دو به فکر فرورفتن. انقدر فرو رفتن که غرق شدن اما باز هم هیچ راهی نبود! ارباب اونا رو میفرستاد به اتاق خداحافظی با مرگخواران!امکان نداشت کمکشون کنه.

[سوروس]

سوروس که از معرکه با لباس ماموران وزارتخونه گریخته بود به وزارت خونه رفت و سعی کرد اون هارو با لودادن کل ریز خلاف های رابسورولافیون قانع کنه که براشون جاسوسی میکرده.
-پس که این طور؟
-بله رئیس!من صادقانه به شما خدمت میکردم.
-خیله خب پس صبر کن!

شخص رئیس نام قدم زنان یه سمت در خروجی رفت و روبه سوروس کرد.
-همینجا منتظر باش.
سوروس که متوجه شده بود قضیه بو دار شده لبخند خبیثی زد و تلاش کرد با افکار رئیس ارتباط بگیره! اون موفق شد.

[افکار رئیس]

-هاهاها بشین تا نجاتت بدم!الان که فرستادمت ازکابان می

فهمی.خائن ادم فروش خود فروش.

سوروس با شنیدن این حرف ها باید تصمیمشو میگرفت.
با خروج رئیس سوروس وارد جدالی با خودش شد
سوروس ناراحت بود خیلی.
راه پس نداشت و پیش هم!اما با شنیدن صدای قدم هایی که به در نزدیک میشد فرار رو برقرار ترجیح داد.
نیم نگاهی به پنجره های باز انداخت و بی نیاز پودر پرواز یا هرچیز دیگه مثل خفاشی اوج گرفت و خودش رو به جنگل رسوند.
نیاز به تمرکز داشت. با برقرار کردن ارتباط با ذهن کریس و فهمیدن مکانش از رفتن پیش اون صرف نظر کرد ولی وقتی متوجه شد بلاتریکس و رابستن و بچه با هم هستن تصمیم گرفت خودشو به اون ها برسونه.
با آپاراتی خودش رو به اون خیابون رسوند.

-پس گفتن شدی کریس پیش گابریله؟
-اره درسته!
-و خودت کجا بودن شدی؟
-فعلا وقت این چیزا نیست. باید گروه رو جمع کنیم.
-بلاتریکس درست میگه.
-چطور خبر کردنش بشیم؟

با گفتن جمله بچه،همه باز هم به فکر فرو رفتن.

[اندر احوالات کریس]


-گابریل!
گابریل که توی راهرو داشت راه میرفت باشنیدن صدایی که اسمشو صدا میزد متوقف شد و به سر تاته راهروی خاکستری و خلوت طبقه سی ام زندان که تنها صدای جیغ زندانی های دولت چسبندگی سکوتش رو برهم میزد نگاهی دقیق انداخت.

-گابریل!

گابریل دیگه مطمئن بود صدا صدای کریسه.
-کریس؟
-گابریل کمک!

گابریل که نمیتونست به هیچ وجه ناراحتیه کریس رو تحمل کنه تصمیم گرفت کمکش کنه.اما اخه چطوری؟
اتاق گابریل امنیت رو به کریس میداد اما نمیتونست زیاد بمونه.
کریس هم میدونست که باید برگرده پیش اعضا ولی فعلا آب ها باید از آسیاب میفتاد.

کریس تو همین فکر ها بود!کلا کریس جز این فکر ها کار دیگه ای نداشت،نکه فکر کنید براش مهم بود!نه اصلا مهم نبود اما توی اون اتاقی که زندانش شده بود تنها سرگرمیش فکر کردن بود.

[مجمع رابسورولافیون بغیر از آتش زنه و برادران ]

-درسته رابستن! باید یکاری کنیم اما چی؟ همه فهمیدن که ما چیکار کردیم!
-تو راه حلت چی بودن میشه؟
-من فکری ندارشتنم!
سوروس پوکر به رابستن خیره شد.
بچه کمی خودش رو روی سر رابستن جا به جا میکنه.
-کاش میشد به گذشته رفتن کنیم.
-حق با توعه چرا زود تر خودمون نگفتیم؟ خب مشخصه چون تنها راهش زمان برگردونه که دیگه وجود نداره.
-باید از زمان برگردون استفاده کنیم! و کریس با گفتن این جمله به فکر فرو میره.
-خودمون هم میدونسیم ببین...
کریس حرف سوروس رو قطع میکنه.
-من دارم.
همه متفق القول -چـــــــــــی؟
-مگه همه زمان برگردونا نابود نشدن؟
-نه سوروس! من یکیشو داشتم.ولی ...
-ولی چی؟
-اون روزی که...اون روزی که تو رختکن دعوا بود... نمیدونم چی شده،گمش کردم!
-تو رخت کن نمونده وگرنه سرو صدا میکرد!پس دست...
-درسته وقتی دست ما نیستن میشه پس....
-دست الافه!

همه با فَک های به زمین افتاده به کریس خیزه شده بودند! این امکان نداشت. حالا نجاتشون بسته به زمان برگردونی بود که در دستان الافه.
-پس باید ازش دزدیدن کنیمش!
-بچه ما خودموتم میدونیم اما مسئله این است که چگونه؟

و دوباره همه در افق به دنبال پاسخ چشم دوختند.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۴۸:۲۴
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۵۳:۲۶
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۵۷:۵۲

مردم قضاوت میکنند چون آسان تر از کشف حقیقت است!
اما تو اگر اینگونه نبود،پس لایق زندگی کردن هستی. انسان های قضاوت گر فقط اسلحه کشتار قلب های ساده هستند!

شاهزاده غلط املایی




ارباب با یه برگشتن غیرمنتظره خوشحالمون کن!


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۳:۳۹:۳۵ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#73

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۲۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
رابسورولاف vs زرپاف
پست اول


*****


-شاید الان فکر کنین که تیم رابسورولاف از مسابقات کنار کشیده و برای همین جلوی تیم تف تشت بازی نکرده. ولی خب در اشتباهید و برای اینکه بگم چرا در اشتباهید، خوبه که لحظات آخر مسابقه تیم رابسورولاف و اراذل و اوباش گریف رو مرور کنیم.

راوی بعد از گفتن این حرف ها، دفتر تاریخ رو در دست گرفت و چند صفحه‌ای به عقب رفت.

-مامورا! فرار کردن بشین!

راوی می‌تونست این جمله رو خودش هم بگه ولی خب ورق زدن دفتر تاریخ یک حال دیگه‌ای داره.

راوی نگاهی به دفتر تاریخ انداخت. اون می‌تونست بره و آینده رو ببینه...می‌تونست عاقبت رابسورولافی ها رو ببینه‌‌...می‌تونست قهرمان کوییدیچ رو ببینه!

-تورو کی راوی کرده با این سطح معلوماتت؟
-چرا؟ مگه چی‌شده؟
-من دفتر تاریخم...تا وقتی چیزی به تاریخ سپرده نشه من اونو ندارم پس در نتیجه من نمی‌تونم آینده رو نشون بدم!

راوی ضایع شده بود و خواست که طبیعی جلوه بده.
-حیف الان قضیه تیم رابسورولاف مهم تره وگرنه جوابتو می‌دادم. خب بریم ببین قضیه از چه قراره!

داخل قضیه - بعد بازی رابسورولاف و اراذل

بعد از هجوم مامورا به داخل ورزشگاه، غوغایی به پا شد.
تماشاگرانی که شاهد بازی بودن، همه نگران تیم محبوبشون بودن...هنوز سه بازی مونده بود و اعضای تیم رابسورولاف الان تحت تعقیب بودن.

-خوب شد که تحت تعقیب‌ان...اینا، معلوم بود که هیچ مقامی کسب نمی‌کنن. حداقل الان می‌تونیم بگیم که تحت تعقیب بودن و نتونستن دیگه بازی کنن وگرنه قهرمانی برای ما بود.

خب بین تماشاگرا یک سری تماشاگر نما هم وجود داره. مهم اینه که نود درصد تماشاگرا از این واقعه ناراحت بودن.

-طبق آمار، نود و یک درصد تماشاگرایی که طرفدار تیم رابسورولاف بودن بخاطر این اتفاق و از سر خوشحالی، جامه ها دریدن و سر به بیابان گذاشتن.
نکته ی جالب این قضیه، شعاری بود که می‌دادن...لا چیز تیز الا خار، لا ترجیح الا فرار بر قرار!

روز، روز ضایع شدن راوی بود. هرچی گفت یکی از یک جایی ضایعش کرد.

راوی سرخورده شد...اون اصلا اطلاعات نداشت. کوچه ها رو یکی پس از دیگری، بدون روایت کردن چیزی، طی کرد تا اینکه فکری به ذهنش رسید.
دفتر تاریخ رو درآورد و رفت تا ببینه هر کدوم از اعضا به کجا فرار کرده تا بتونه با اطلاعات روایت کنه.

رابستن و بچه

رابستن و بچه موقعی که مامور ها رو دیدن، فرود اومدن رو زمین کوییدیچ...دنبال راه فرار می‌گشتن ولی چیزی به چشمشون نخورد.
رابستن نگاهی به زیر پاش انداخت.

-کندن کن بچه! کندن کن!

کندن زمین با دست، خیلی سخته! ولی خب در اون شرایط هیچ چاره ای نداشتن. کندن و کندن تا جایی که مطمئن شدن هیچ مشکلی دیگه براشون پیش نمیاد.

-دو نفر اینجا رو کندن...حتما کار بچه و رابستن بود.

براشون مشکل پیش اومد.

شاید فکر کنین که مامورا خیلی باهوشن ولی اینطور نیست...مامورا خیلی هم خنگ بودن ولی اگه چیزی که جلوشون می‌دیدن رو هر کسی می‌دید، این قضیه رو می‌فهمید...
شاید بخواید بدونید چرا...خب چون بچه برای خودش یه سوراخ کنده بود و رابستنم برای خودش.
الان شاید فکر کنین که خب، این چه کاریه! در جواب این حرفتونم باید بگم که، در سیرازو یک رسمی هست که می‌گه:
نقل قول:
هر سیرازویی یک چاه، هر چاه یک راه فرار!

رابستن و بچه هم به رسم و رسومات احترام گذاشته بودن. اونا این عقیده رو داشتن که احترام به رسم و رسومات، احترام به سیرازو و در نتیجه احترام به خودشونه!

البته وقتی شنیدن که مامورا جاشونو پیدا کردن، فهمیدن که نباید زیاد به خودشون احترام بذارن!

بچه و رابستن دوباره شروع کردن به کندن تا از دست مامورا فرار کنن!

بلاتریکس لسترنج

بلاتریکس هیچوقت فرار نمی‌کرد...هیچوقت!
چرا؟ خب چون یک مرگخوار هیچوقت فرار نمی‌کنه...البته این فقط عقیده ی بلاتریکس بود.

بلاتریکس عقایدش رو نادیده نمی‌گرفت ولی خب تعداد مامور ها زیاد بود و نمی‌تونست باهاشون وارد جنگ بشه.
پس باید چیکار می‌کرد؟

نگاهی به دور و بر خودش انداخت...جایگاه تماشاگران اومد جلوی چشمش.
-نه اونجا جای خوبی نیست!

بازم محوطه رو دید.
-دستشویی خواهران؟ نه!
باجه بلیط؟ نه!
ظرف پاپ کورن؟ این خوبه ولی خب من نمی‌تونم برم توش!

بلاتریکس باید سریع یه جایی رو پیدا می‌کرد. بعد از چند ثانیه گشتن، چشماش قفل شد به چند تا بوته و فکری به ذهنش رسید. به سمت اونا پرواز کرد و رفت بین اونا. موهاشو به شکل بوته دور خودش ریخت تا دیده نشه.

بلاتریکس تا حالا به اینکه می‌تونست از موهاش به عنوان ابزاری برای استتار استفاده کنه، فکر نکرده بود.

-هی هی هی...اینو ببین! یه بوته ی سیاه!
-اوه پسر...تا حالا همچین چیزی ندیده بودم!
-شما دو نفر دارین شوخی می‌کنین؟ تا حالا همچین چیزی ندیده بودین؟ اینا تو محله ما ریخته! سر می‌چرخونی یدونه می‌بینی...پای اینا به جای آب، باید نوشابه بریزی تا رشد کنن...اگه نوشابه مشکی بریزی، مشکی می‌شه...نارنجی بریزی، نارنجی می‌شه...

خالی بندی های مامور سوم باعث شده بود که کسی به بلاتریکس شک نکنه.

بلاتریکس نه فرار کرد و نه جنگید. عقایدشم سر جاش بود.

سوروس اسنیپ

سوروس هم فرود اومد ولی خب نمی‌تونست عین رابستن و بچه زمین رو بکنه...رفت و گوشه‌ای قایم شد.

داشت از پشت سر یک مامور آروم آروم رد می‌شد که پاش گیر کرد به آجر و یک صدای کوچیکی داد.
سوروس به سرعت رفت و پشت دیوار قایم شد.
مامور صدا رو شنیده بود و به مکانی که صدا از اونجا میومد رفت.

سوروس اگه کاری نمی‌کرد، گیر میفتاد و خب اگه اینجوری می‌شد مامورا از زیر زبونش قضیه ی جاسوسی برای محفل رو می‌کشیدن بیرون.

سوروس اگه لو می‌رفت، نجینی زودتر اونو می‌کشت و دیگه فرصت اینو نداشت که اشکشو به هری بده تا هری اونو بریزه تو قدح و خاطرات سوروس رو ببینه.
و از اون مهم تر دیگه کسی نمی‌فهمید که اون گفته "الویز"!

سوروس باید فکری می‌کرد و چون وضعیت خیلی بحرانی بود، سریع فکری کرد.

مامور نزدیک و نزدیک تر می‌شد.

-دادا می‌شه اونجا نری!

یه مامور دیگه به مامور اولی اینو گفت.
مامور دوم شماره یک داشت!
-دادا داره میریزه...لطف کن برو یه جای دیگه!
-ولی آخه...

مامور دوم بدون توجه به مامور اول اونو کنار زد و "داره می‌ریزه" گویان رفت سمت جایی که سوروس بود.
مامور اولم بیخیال صدا شد و رفت تا دنبال اعضای تیم رابسورولاف بگرده.

مامور دوم که داشت اقدامات اولیه برای خلاصی از شماره یک رو انجام می‌داد با صدایی که از پشت سرش شنید، عملیات رو متوقف کرد و پشتشو دید.

بوم

سوروس یه آجر گرفت و کوبید تو سر مامور...لباسای مامور رو در آورد و پوشید.
حالا شده بود عین خود مامورا!

سوروس برای اینکه عادی جلوه بده، "دیگه نمی‌ریزه" گویان به دیگر مامورا پیوست.

آتش زنه و علاف

-میو!

آتش زنه که اومدن مامورا به تک تک موهای تنش بود، وقتی دید بازی نیمه کاره ول شده، رفت پیش عشقش!
نبودین ببینین چه دل و قلوه ای می‌دادن...این میو می‌گفت اون میو می‌گفت...این دم تکون می‌داد، اون دم تکون می‌داد...واقعا صحنه ی رمانتیکی بود.
علاف هم که کمی به آتش زنه وابسته شده بود، نمی‌تونست اینجوری رهاش کنه. برای همین رفت پیشش!
-آتش زنه! نمی‌بینی مامورا اومدن...بدو بیا در بریم!
-میو!
-من زبون گربه ها رو بلد نیستم...بدو بیا بریم!

آتش زنه که می‌دونست علاف از فقر هوشی رنج می‌بره، لب به سخن باز کرد.
-من حیوونم...من گربه‌ام، ولی زبون تورو بلدم...شما آدما که ادعای عقل داشتنتون می‌شه زبون مارو بلد نیستین! اون میو هم ینی من کار دارم، نمیام!

علاف وقتی دید گربه می‌تونه حرف بزنه، کف کرد. ولی خب سریع کفاشو قورت داد چون وضعیت، وضعیت عادی‌ای نبود.
-چی چیو کار دارم...الان مامورا میان می‌گیرنمون...بیا بریم!

ماموری که از اول بحث آتش زنه و علاف، پشت علاف ایستاده بود، پسته ای از جیبش درآورد.
-حرص نخور، پسته بخور!
-نه داداش دمت گرم...می‌دونم تو این گرونیا به سختی پسته گرفتی، خودت بخور...نوش جونت! هی آتش زنه...مگه با تو نیستم! الان این مامورای عوضی میان! بیا بریم تا اینا نیومدن!

علاف می‌تونست پسته بخوره و دستگیر شه ولی الان هم پسته نخورد، هم آتش زنه رو راضی نکرد و هم با آتش زنه دستگیر شد.

کریس چمبرز

کریس راه های فرار بقیه رو دید...دستگیر شدن علاف و آتش زنه رو هم دید. و با خودش فکر کرد:
-من خیر سرم وزیر مملکتم! نباید مثل اینا، انقد با خفت و خواری فرار کنم...باید پرستیژ کاری رو رعایت کنم.

اینو با خودش گفت و فرود اومد.
از جارو پیاده شد...شونه ها و گردنشو صاف کرد...سینه ها رو داد جلو و شروع کرد به قدم زدن وسط زمین کوییدیچ!
جوری قدم برمی‌داشت که زمین زیر پاش می‌لرزید...و خب این لرزش بقیه رو هم از محل کریس خبر دار می‌کرد.
کریس می‌لرزوند و بقیه بیشتر خبردار می‌شدن. تا جایی که مکان دقیقشو پیدا کردن.

شاید کریس وزیر بود و سر این قضیه براش پارتی بازی می‌کردن. ولی خب وزیر بودن عواقب بدی هم داره.
دولت کریس، مملکت از دستش در رفته بود. کلید بالا پایین شدن قیمت گالیون که انگار دست یه بچه افتاده بود و باهاش بازی می‌کرد. وضعیت هوا داغون تر از قبل. ولی خب مرلین رو شکر امنیت همیشه برقراره!
آزکابان خیلی خوب کار می‌کنه!

این مشکلات باعث شده بود که مردم از دست کریس و کار هاش خسته بشن.

خب مامورا هم از همین مردم بودن دیگه!
-اونو بگیرین که هرچی می‌کشیم از اونه!
-ولی من وزیر مملکتم!

با این حرف کریس، آتیش مامورا تند تر شد.
کریس دیگه باید پرستیژ کاری رو می‌ذاشت کنار چون از هر طرف داشتن بهش حمله ور می‌شدن.

شروع کرد به دویدن. مامورا هم پشت سرش، دنبالش!
کریس بدو، مامور بدو...کریس بدو، مامور ندو! چرا مامور ندو؟ بخاطر اینکه یکی از نورافکنای درجه یک ورزشگاه که به دست مهندسین سخت کوش هاگزمیدی نصب شده بود، بطور کاملا طبیعی از جا کنده شده بود و سد راه مامورا شده بود.

قبل از این که نور افکن سقوط کنه یک مامور طلسم بیهوشی به سمت کریس روانه کرده بود ولی خب طلسم به نورافکن برخورد کرد.

کریس وزیر خوش شانسی بود.

حالا کریس می‌تونست با خیال راحت فرار کنه. ولی کجا؟ خب معلومه! هیچ جا برای کریس بهتر از پیش گابریل بودن نیست!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۴:۰۸:۱۱
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۱:۰۳:۵۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱:۰۶:۲۰ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#72

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۶:۲۴
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
زرپاف

vs

رابسورولاف


پست اول


_ توی این هفته دومین خبرنگاریه که داریم به اون منطقه میفرستیم و نه تنها خبری نمیاد، حتی خودش هم غیب میشه! الان سه هفتس که از شروع آتیش سوزی گذشته و ما هنوز نتونستیم حتی یه مقاله راجبش پخش کنیم!
_ ماگلا چی؟ اوناعم نتونستن اطلاعاتی گیر بیارن؟
_ حتی اوناهم کاملا سکوت کردن! تو کل جهان تعداد کمی ازین خبر اطلاع دارن!
_ خب چاره چیه؟ نمیتونیم دست رو دست بزاریم.. نه فقط واسه نشر و پخش خبر بلکه جون محیط زیست و عمده اکسیژن‌ساز جهان هم داره نابود میشه و ما هیچ‌ کاری نمیتونیم بکنیم!
_ درسته! تا وقتی که ندونیم چقدر حجم این آتیش‌سوزی بزرگه، نمیتونیم کاری بکنیم.

حدودا دو هفته‌ای از هنگامی که افراد محلی اطراف آمازون ادعا کرده بودند که از سمت جنگل دود میبینند، گذشته بود؛ اما هیچ کس پس از ورودش به جنگل، برنگشته بود و عین آب در زمین فرو رفته بود.

_ خب حالا چه راهی رو پیشنهاد میکنید؟
_ به نظر من فرستادن خبرنگارای بیشتر فقط به خودمون آسیب میزنه چون داریم نیروهای کلرمون رو الکی از دست میدیم.
_ خب پیشنهاد میکنم بیخیال این داستان بشیم و بزاریم طبیعت خودش رو نجات بده!
_ چطور طبیعت خودش رو نجات بده ولی ما ازش برای رفاهمون استفاده کنیم؟
_ میتونم بپرسم ایده خودت واسه‌ی این مشکل چیه؟
_ آروم باشید دوستان من! این جلسه فقط برای حل مشکلمونه نه مجادله..

دو جادوگر همیشه مخالف با پشت چشم نازک کردن، رویشان را از یکدیگر چرخاندند.

_ من میتونم حرفی بزنم؟

سر تمامی افراد داخل سالن جلسه‌ی خبرگذاری و روزنامه‌ی جادوگران به سمت یک کارمند تازه وارد چرخید.
باز هم یک تازه وارد که جوگیر شده بود؟

_ راستش من دوستانی در هیئت کوییدیچ دارم که بهم گفتن قراره برای مسابقات چند تیم رو به ورزشگاه کوییدیچ در آمازون بفرستن. این ورزشگاه در قعر جنگله و فاصله‌ی زیادی با رود آمازون نداره.. یکی از بهترین ورزشگاه‌های سراسر جهانه و مهم‌ترین قابلیتش اینه که به تمامی افرادی که داخلش میشن، نوعی مصونیت میده!

فرد میانسالی که از طولانی شدن جلسه کلافه شده بود و دلش میخواست زودتر برود تا مرغ کبابی ناهارش را بخورد، گفت:
_ خب حالا که چی؟ به ما چه ربطی داره؟
_ نه نه! راست میگه! پیشنهاد خوبیه.. میتونیم یه تیم ارزیاب و یه تیم خبرنگار رو به بهانه‌ی نوشتن مقاله به همراهشون بفرستیم!
_ میشه یکم بیشتر از این مصونیت توضیح بدی؟
_ خب راستش خیلی نمیدونم ولی مثل اینکه باعث حفاظت ازشون میشه! چون جذابیت ورزشگاه آمازون به اینه که حیوانات یا هر موجود زنده‌ای میتونن داخل بشن، حتی حین بازی، به افراد این ویژگی رو‌ میدن که مورد حمله قرار نگیرن و حتی بتونن از طبیعت جنگل و رود لذت ببرن بدون اینکه مشکلی براشون ایجاد بشه..

پس از جلسه‌ی کوتاهی که میان هیئت کوییدیچ و خبرنگاری برگزار شد، یک معامله‌ی دو سر سود ایجاد شد. یک بخش روزنامه به اخبار ورزشی تعلق میگرفت که جامعه جادوگری را تشویق به شرکت در مسابقات و هواداری از تیم مورد علاقه خود میکرد. این باعث میشد درآمد هیئت کوییدیچ بالاتر از چیزی که بود برود! البته آنها هرگز نفهمیدند که علت این لطف چیست! البته تا قبل از اینکه گزارش بازی زرپاف_ رابسورولاف در روزنامه چاپ شود!

خوابگاه‌های ورزشگاه آمازون

دو تیم ارزیاب و خبرنگار‌ها در یک اتاق بزرگ جا گرفتند. هر کدام تختی داشتند و میتوانستند حین اقامت خود از صحنه‌ی جنگل لذت ببرند.
بچه‌های تیم زرپاف دقیقا کنار اتاق آنها جا شده بودند. هرکدام یک تخت دو نفره داشتند! رو تختی‌های مخملی و هر چیز رویایی که تصورش در ذهن اعضا نمیگنجید! ورزشگاه سنگ تمام گذاشته بود!
بچه‌های تیم رابسورولاف هم یک اتاق در کنار زرپاف و دقیقا مثل اتاق بغلی خود داشتند! آنها به سرعت وسایل خود را در اتاق گذاشتند و از ورزشگاه بیرون رفتند تا از نزدیک گشتی در طبیعت سرسبز آمازون بزنند!
بچه‌های زرپاف خسته‌تر از این بودند که حرکتی به خود بدهند؛ پس فقط از ورزشگاه بیرون رفتند و آتشی در نزدیکی خوابگاه درست کردند. همون طور که کنار آتش نشسته بودند و داشتند قارچ و سیب زمینی کباب میکردند، با دیدن خبرنگارها چشمانشان برق زد! وقت خوبی بود که جلب توجه کنند تا در مقاله از آنها به خوبی یاد شود. ماتیلدا در حالیکه دیوانه‌وار دست تکان میداد، آنها را به جمع کوچک خودشان دعوت کرد. دو تیم خبرنگارها و ارزیاب که از پرسه‌های عصرشان در جنگل خسته بودند و میخواستند منتظر بمانند تا صبح شود و دوباره دنبال کارشان بروند، نشستن کنار آتش گرم و خوردن را به هیچی ترجیح دادند. در نتیجه تمام جستجوهایشان به میزان آتش‌سوزی پی برده بودند اما خبری از دوستانشان نبود. پس تیم گرسنه و یخ زده به بچه‌های زرپاف ملحق شدند.

_ شما خبرنگارا حتما خ چیزای جالبی میدونین؟
_ خ؟

سدریک پیش دستی کرد! چند وقتی بود همش درحال توضیح رفتارهای خاص دورا بودند!

_ بسکه تو فضای مجازی میچرخه عادت کرده مثل همونجا حرف میزنه!
_ یوقتا شبیه مریخیا میشه!
_ یبار ساعت چهار صبح داشت بهم میگفت میخ!
_ به منم میگه نمخ!

و همه باهم، اعضای تیم و خبرنگاران، با تاسف به دورا نگاه کردند و سرشان را با افسوس تکان دادند!

_ خب همینه که هست! خ هم جذابه.. اینو بهم بگید که چیزی از افسانه رود آمازون شنیدید؟
_ چی هست؟
_ ینی نمیدونید؟ من از بابابزرگم شنیدم! بابابزرگ ما هافلیا!
_ کی هست؟

ماتیلدا این بار قبل دورا جواب داد! حس میکرد به عنوان کاپیتان تیم این وظیفه‌ی اوست.

_ روح تالارمونه! و چون سنش زیاده بهش میگیم بابابزرگ ولی اسمش پیوزه.
_ خب راجع به افسانه چی گفته؟
_ یه شبایی که حوصله داشت برامون قصه میگفت. تو داستاناش چند باری هم از این طرفا برامون تعریف کرد. داستانای جالبی از حیوونای جادویی و خطرناک این منطقه میگفت. از سنتای جادوگرای عجیب و غریب اطراف جنگل و خلاصه! هرچی که فکرشو بکنید. ولی همیشه میگفت که رود آمازون جادوییه! میگفت اگر آبی رو که از روی سه تا سنگ.. نه نه! چهارتا.. یا نمیدونم شایدم همون سه تا! عبور کنه بنوشه میتونه زنده بشه! ینی مثل اینکه سه تا سنگ بزرگ تو مسیر رود هست و آب تونسته جریان خودش رو از وسط این سنگ‌ها ادامه بده.
_ این بابا بزرگتون چرا خودش ازین آب نمیخوره؟
_ خب.. خب.. چون باید به جسمش اون آب رو بدیم ولی بابابزرگ روح بود!
_ مطمئنم که الکیه.. روح پیر هافلپاف! پاشیم بریم دیگه.. صدای حیوونا داره اذیتم میکنه!


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱:۱۰:۰۴


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۳۷ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸
#71

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۶:۰۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
زرپاف
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 10 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 16 شهریور

داوران:
بلاتریکس لسترنج
ابیگل نیکولا

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۱۰ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#70

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۵:۵۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
ترنسیلوانیا و تف تشت


پست پایانی


زیر نور ِ پروژکتورهای ورزشگاه آمازون، شرایط خفنی برای یک ورود خفن‌تر مهیا بود. بازیکنان تیم ترنسیلوانیا در حالی‌که شاداب‌ترین روزهای عمرشان را می‌گذراندند با نیشی که از گوش چپ تا گوش راست چاکانده شده‌بود در رختکن انتظار می‌کشیدند تا ورودشان اعلام شود.

- کپتن... می‌گم ما الان نباید زار و خسته می‌بودیم؟

این بار حتی سو هم فکری به ذهنش نمی‌رسید.
- نمی‌دونم والا... ما حتی بیست و سه بار دوپینگ کردیم ولی جواب دوپینگمون منفی بود.

آندریا که مشغول کشتی گرفتن با فکش بود گفت:
- من چرا نمی‌تونم خنده‌م رو جمع کنم؟ این مورفین ببینه ما انقد شنگولیم دهنمونو صاف می‌کنه‌آ.
- کی شنگوله؟ من که حبه‌انگورم!

خب... ببعی بود دیگر.

در ظاهر لبخند دندان نمایی روی لب‌های سو بود، اما بیایید ظاهر بین نباشیم؛ سو به‌شدت نگران بود. قرار نبود اوضاع اینطور باشد، آن‌ها باید بازی را می‌باختند... اگر هیکل‌هایشان ردیف بود و برعکس آنچه تصور می‌کردند، می‌توانستند تا دو روز بی وفقه بازی کنند، روحیه‌شان که می‌توانست بد بشود. چرا که اگر با همین روحیهء‌ شاداب ِ فعلی پیش می‌رفتند حتما می‌بردند.

- بچه‌ها، این چند روز ما سختی‌های زیادی کشیدیم!
- کی بابا جان؟ به من که خیلی خوش گذشت. هر چی این سال‌ها توی گریمولد پیاز خوردم رو جبران کردم!
- خب... گابریل، تو دیدی چقدر سختی کشیدیم؟ تو از محیط بسته می‌ترسی، اونا ما رو توی اون اتاق تنگ و تاریک زندانی کردن!
- ولی عوضش الان دیگه از محیط بسته نمی‌ترسم. من به ترسم غلبه کردم!
- اصلا من با شما دو تا حرفی ندارم. ... آنی، دوست من، اونا تو رو به سخره گرفتن! اونا بهت گفتن بچه!
- وای یادم ننداز. چه رفتار بچگانه‌ای در برابر اون بازجو از خودم نشون دادم...من از اون سختی‌ها و سخره‌گرفتن ها درس گرفتم و خیلی هم بابتش خوشحالم!

سو با حرص پس‌گردنی‌ای به آندریا زد و به طرف سونامی و چوپان برگشت.
- شما دو تا چی؟ سختی نکشیدین؟
- ها؟
- سختی‌ره هم می‌کِشن مگه؟

بله. چوپان زیادی با مورفین صمیمی شده‌بود.

سو دیگر خویشتن‌داری را فراموش کرد و به سیم آخر زد. اگر با همین طراوات فعلی پیش می‌رفتند حتما می‌بردند و این چیزی نبود که برنامه‌ریزی کرده‌بودند. مورفین جایی میان تماشاگران پنهان شده و منتظر بود آن‌ها کوچکترین اشتباهی مرتکب شوند تا حبس ابدی که برایشان بریده بود را به ابد و یک روز تبدیل کند.

- ببینین، ما باید الان داغون باشیم. باید بازی رو ببازیم!
- ولی آخه...
- آخه نداریم! اگه ببریم، میوفتیم آزکابان!
- اونجا هم همچین بد نیست‌آ... بوس نشانی از عشقه! ... البته من از بوس متنفرم.

دامبلدور جمله آخر را بلافاصله با دیدن نگاه دوزخیِ سو اضافه کرده‌بود.

- گرفتین چی می‌گم؟ باید ببازیم... باید!

***

- در خدمتتون هستیم با یکی از حساس‌ترین بازی‌های لیگ کوییدیچ ِ امسال، ترانسیلوانیا در برابر تف تشت!
با تشویق‌هاتون به تیم تف تشت خوش‌آمد بگین!

اما در کمال ناباوری تیم ترنسیلوانیا از رختکن بیرون زدند و تمام آرمان‌های یوآن را بر باد دادند تا بفهمد قرار نیست پیش‌بینی‌هایش همیشه درست باشد.

بعد از سه بازی که تیم ترنسیلوانیا در کمال حقارت وارد زمین شده‌بود، بالاخره برای این بازی کلی برنامه‌ریزی کرده‌بودند و میخواستند با سینه سپر شده و سیکس پک های بیرون زده و لبخندهای درخشان وارد شده و چشم همگان را خیره کنند اما چیزی که با آن روبرو شده‌بودند، بسیار متفاوت تر از پیش‌بینی‌هایشان بود.

کسی برایشان به پا نایستاد. کسی دست نزد. کسی گل پرت نکرد. حتی به خودشان زحمت ندادند سوت ناقابلی بزنند. چرا که همه مشغول خرید و فروش و چک و چانه زدن بودند و لیست کالاهای موردنیازشان را بررسی می‌کردند؛ چرا که سایت آمازون در آن روز آتش زده بود به مالش و اجناسش را پنجاه درصد تخفیف زده بود.

آن روز جمعه‌ی سیاه بود و سایت آمازون هم آفرهای ویژه خود را داشت... نتیجتا تیم ترنسیلوانیا به شدت خیط شده‌بود.

- چرا به ما توجه نمی‌کنن؟
- ما بخاطر شما بازی می‌کنیم‌آ، شما طرفدارین مثلا؟
- چطور می‌تونین با ما اینجوری تا کنین؟

سو به سرعت چوب ماهیگیری‌اش را که از بازی قبل جا مانده‌بود برداشت. آب گل‌آلود بود و او استاد ماهی‌گیری در این آب‌ها.
- دیدین؟ دیدین برامون هیچ ارزشی قائل نیستن؟ دیدین چقدر بد باهامون تا کردن؟ حالا برای انتقام گرفتنم که شده، باید ببازیم!
- معلومه که باید ببازیم!
- ما باید بهشون ثابت کنیم!
- ما می‌بازیم!

سو ماهیگیر ماهری بود!

***

بازیکنان تیم ترنسیلوانیا، مصمم و بی‌اعصاب روی جاروهایشان نشستند. تصمیمی که گرفته بودند، باخت قاطعانه به تف تشت بود و هیچ شکی هم نداشتند.

- همونطور که می‌بینین بازی با صعود‌های بسیار زیبای تیم ترنسیلوانیا آغاز میشه و اونا...
- صعود زیبا؟

ترنسیلوانیایی ها گیج شدند.

- من که اصن صعود نکردم... به جاروم گفتم دوست نداشتی نرو بالا...
- من هنوز این پایینم اصلا... جارومو فرستادم خودم نیومدم...

آندریا اخمی کرد و به طرف دامبلدور رفت.
- به نظرتون الان وقت خوبی نیست که راجع به برنامه‌هاتون برای... برای رنگ جدید موهام صحبت کنیم؟

دامبلدور هم نگاه پر کینه‌ای به تماشاگران انداخت و از دروازه‌ فاصله گرفت.
- چرا باباجان... بعدشم هر رنگی خواستی بگو من از تو ریشم در بیارم برات.

صدای یوآن دوباره در ورزشگاه پیچید.
- بازی داره با اوج هیجان پیش می‌ره! تیم تف تشت داره تمام سعیش رو می‌کنه که بتونه گل بزنه ولی تاکتیک‌های جدید ترنسیلوانیا مانع از این می‌شه که اونا بتونن به هدفشون برسن! سرکادوگان سرخگون رو از دست سونامی می‌گیره و می‌ره تا گلش کنه... که... اوه! سر کادوگان و سرخگون به درون سونامی کشیده می‌شن و... اونجا رو ببین! سرخگون از یه جای سونامی که نمی‌دونم دقیقا کجاش محسوب می‌شه در میاد... و وارد دروازه تف تشت می‌شه! گل برای تیم ترنسیلوانیا!

ترنسیلوانیائی ها لحظه‌ای دست از حرف زدن و مگس پراندن برداشتند و برای سونامی چشم‌غره‌ای رفتند.
- خب تقصیر من چیه... توپ از یه جا میاد تو از یه جا در می‌ره...

کریچر که کاملا عصبانی به‌نظر می‌رسید بطری وایتکس را از جیبش در آورد و یکراست سر کشید.

- اون... اون چی بود دستش؟

سو در کمال خونسردی به گابریل که بهت‌زده به کریچر خیره شده‌‌بود نگاهی انداخت و دوباره چوب ماهیگیری‌اش را برداشت؛ گویا آب دوباره گل‌آلود شده‌بود.
- وایتکس! مگه نمی‌دونستی؟ تازه! من شنیدم جدیدا پشت سرت حرف می‌زنه و می‌گه گابریل اصلا آدم تمیز و پاکیزه‌ای نیست... اصلا خودم ازش شنیدم که گفت کتاب اصول بنیادین پاکیزگی رو ازت پرسیده و تو خط هشتاد و سه رو اشتباه گفتی!

گابریل دست‌هایش را مشت کرد و به طرف کریچر اوج گرفت. همانطور که سو فکر می‌کرد این جملات ورای تحمل گابریل بودند و او الان می‌رفت تا دهن کریچر را صاف کرده، وجهه تیمشان را خراب کند و همه تماشاگران را بر علیه‌شان بشوراند تا روحیه‌شان از همین که هست هم بدتر شود.

- حالا کریچر سرخگون به دست رو به جلو پیش می‌ره که... گابریل اونجا به سمتش حمله‌ور میشه! چه اتقاقی داره میوفته؟

گابریل که الان کاملا اعصابش را تسترال گاز زده بود جیغ زد:
- آی نفس کش! به من توهین می‌کنی؟

کریچر لحظه‌ای مات و مبهوت بین زمین و آسمان متوقف شد و گابریل را نگریست که مثل هیپوگریف زخمی به سمتش هجوم می‌آورد.
- کریچر روی بانوش غیرت داره! کریچر چند بار بگه از شکلک بانوش توی پستاتون استفاده نکنین مادر سیریوسا؟

برای لحظه‌‌ای مغز گابریل از این‌همه تناقض مُرد اما
او توانست ذهنش را به سرعت و اصولی مرتب کرده و به حمله‌ش ادامه دهد و برای این‌که راحت‌تر کریچر را صاف کند، جسم کروی سرخرنگی را از دست کریچر بگیرد و به گوشه‌ای پرتابش کند.
- حالا دیگه پشت سر من حرف می‌زنی؟

سو که نارنگی‌اش را پوست می‌کند و با لذت به دعوا می‌نگریست، برای لحظه‌ای نگاهی به تماشاگران انداخت تا عکس‌العمل‌های منفی‌شان را دریافت کند... اما برخلاف تصورش، نگاه تماشاگران روی گابریل و کریچر نبود.

- گــــل! گل برای ترنسیلوانیــا! چه نشونه‌گیری دقیقی! بازیکنان ترنسیلوانیا امروز دارن استعدادهای نهانشون رو بهمون نشون می‌دن!

دهان سو ناخودآگاه باز ماند و نارنگی از دستش افتاد. گابریل توپ را از این سمت زمین، به آن سمت پرتاب کرده و آن را وارد دروازهء تف‌تشتی‌ها کرده‌بود!

- داری چیکارمی‌کنی گبی؟
- من کاری نکردم به روونا!
- تو گل زدی! بدبخت شدیم!

سو دوباره باید چاره‌ای می‌اندیشید... اوضاع اصلا خوب نبود. مورفین جایی میان تماشاگران ایستاده‌بود و اگر بازی را می‌بردند، یک‌راست به طرف زندان منتقلشان می‌کرد.

یک جسم کوچک زرین، بال زنان روبرویش ایستاد. سو کمی چشم‌هایش را ریز کرد، و سپس به سرعت از آن دور شد؛ اما اسنیچ باز هم به دنبالش می‌آمد.
- این چرا اینجوریه؟ من باید دنبالت بیام‌آ!

جستجوگر درون سو به‌سرعت بیدار شد.
- چرا ورش نمی‌داری؟ درست جلوته! تو مگه جستجوگر نیستی؟ ای خائن به جایگاه!
-منو وسوسه نکن! آهایش اسنیچ! اسنیچ اینجاست! هی ملانیا... بیا برش دار!
- من جستجوگر نیستم... و ضمنا با من غیر رسمی حرف نزنین. به آقامون می‌گم تحریمتون کنه‌آ!
- ها؟

کاپیتان تیم ترنسیلوانیا به فکر فرو رفت... اگر ملانیا جستجوگر نبود، پس...
- سر کادوگان! بیاین اسنیچ رو وردارین اینجاست!
- من جستجوگر نیستم!
- لعنتیا پس کدومتون جستجوگره؟

آندریا لحظه‌ای بحث شیرینش با دامبلدور را قطع کرد.
- بابا اینا مشخص نکردن که هر کدومشون چه پستی دارن. الان همون کاکتوسو می‌بینی؟ یه بار سرخگون بهش چسبیده یه‌بار دروازه.

سو به حدی رسیده‌بود که سکتوم سمپرا هم می‌خورد، خونش در نمی‌آمد. نتیجتا بغضش را فرو خورد و به اسنیچ که به تنش چسبیده‌بود نگاه کرد.
- برو اونور دیگه!

اما اسنیچ قصد رفتن نداشت و سو هرطور که بود باید آن را به تیم حریف می‌رساند؛ چرا که بازیکنان تف‌تشت تمام سرخگون‌ها را به در و دیوار ورزشگاه می‌کوبیدند و گابریل و کلاه تا به توپ برخورد می‌کردند وارد دروازه می‌شد.

- کسی نمی‌بینه... کسی نمی‌بینه!

****

مورفین نگاهش را از بازیکنان متعجب و وحشت زده‌ی ترنسیلوانیا که بین خبرنگاران محاصره شده بودند، گرفت و با بغض به مرد هیکلی روبرویش خیره شد.
- منو نکشین! ترنشیلوانیا باید می‌باخت، حتما یه مشکلی پیش اومده!
- حرف نزن مورفین! اینا که میفتن آزکابان، تورو هم جای بدهیام برت می‌دارم به‌ عنوان سنگ مرلینگاه. بدو، بدو بریم!

مورفین که توی دست‌های یک غول غارنشین در حال له شدن بود، تقلایی کرد؛ باید راهی برای فرار پیدا می‌کرد.
- خودشه!

و به سرعت دست توی جیبش برد و شیشه کوچک و خالی‌ای را بیرون آورد.
- این... این چرا خالیه؟ معجون شانسم کو؟

برای لحظه‌ای قلبش ایستاد و انگار دوزاریش جا افتاده باشد، دوباره دست توی جیبش کرد و شیشه دیگری را بیرون آورد‌.
- لعنت به نشئگی!

مورفین در تمام مدت زندانی کردن ترنسیلوانیایی‌ها، جای مواد مخدر، معجون شانس به خوردشان می‌داد.

لعنت به نشئگی‌.


همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.