هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۰۳ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
#34

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۶:۰۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 20 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 26 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۵۵ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#33

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۳:۴۴
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 119
آفلاین
بسمه تعالی



پست آخر:



ورزشگاه غرق در سکوت بود.
مه سنگینی همه‌جا را فرا گرفته و گاها صدای ناله‌ای دردناکی یا فریادی مقطع از دور دست‌ها به گوش می‌رسید. فنریر، ابیگل و بازیکنان گریفندور در میان مه، منتظر تیم حریف بودند.

- دست و جیغ و هورا!
- مرض! ... شلوارم.

عمو قناد استرسش را در گوش ناپلئون خالی کرده بود.
ناپلئون نیز آن را به شلوارش منتقل کرده بود.

- می‌گم به نظرتون ممکنه چیزی وسط راه خورده باشدشون؟

آرتور در حالی که چوبدستی‌اش را می‌چلاند، از فنریر سوال کرده بود.

- نه بابا! این اطراف هیچ کسی تک‌خور نمیـ...

پیش از آن که گرگینه بتواند جمله‌اش را کامل کند، سایه عظیم الجثه‌ای درون مه پدیدار شد که لخ‌لخ کنان به سوی آنان می‌آمد. ناپلئون با دیدن سایه روی زمین افتاده، تشنج کرده و کف از دهانش بیرون زد!

"موعااااااااا!"

سایه فریاد زده، به جمع هجوم آورده و به سرعت خودش را به ناپلئون رساند.

- آخ جوووووووون!

هیبت عجیب که موهایی سفید و ریشی رنگارنگ داشت و یک t روی دست راست و یک چوپان دست چپش بود و کلاهی به پا داشت با بینی‌اش مشغول سابیدن ناپلئون در کف‌هایش شد.
- این چه قدر خوبه، چه کفی می‌کنه!

گابریل دلاکور این را گفته بود، گابریل همان دماغ بود.

- خب دیگه ما اومدیم. مسابقه رو شروع کنید.

این را سوپ گفته بود.
سوپ سویی بود که پا شده بود.

- راست می‌گه.

فنریر سو را تایید کرده و سوت زد.
- خب ببیندگان عژیژ همراه شما هشتیم با...
- میکروفونم رو بده.
- هیش! دوتا عکش با شورت ورزشی نداره می‌خواد واسه من گژارش کنه. شی می‌گفتم؟-بنگ- گریفی‌‌آ که تو ان. ترنشیلوانیا هم که اومد تو. حالا گریفی‌ها دونه دونه پرواژ می‌کنن. ترنسیلوانیا هم پرواژ می‌کنه... خیر شرشون این پرواژه؟

برخلاف بازیکنان تیم اراذل و اوباش گریفندور که هر کدامشان مثل آدم با جادویشان اوج گرفته و رفته بودند سر جایشان، ترنسیلوانیایی ها به سختی یک وجب بالا آمده بودند.

- جارو جان تلاش کن.

جارو تلاش کرد.

- جونت ره بکّن!

جارو جانش را کند.
جارو دو سانت پایین‌تر رفت.

- باباجان... خاک بر سرت!

جارو ته‌اش را در خاک فرو کرد.

- ... فکر کنم خیلی بهش فشار اومد. دیگه سر و ته‌م تشخیص نمی‌ده.

قررررچ.
جارو از وسط جر خورد.

- خب الان گریفی‌ها یک گل دیگه هم ژدن. پنجاه - هیش به نفع گریف‌.


بازیکنان ترنسیلوانیا از روی جارو بلند شدند. این جارو دیگر به دردشان نمی‌خورد.

- جاروی نازنینم...
- الان وقت غصه خوردن برای این نیست. پاشین بریم بقیه جاروها رو بیاریم!

چند دقیقه بعد، شش جاروی باقیماندهء دیگر اعضای تیم را با چسب کتاب به هم چسبانده و سوارش شده‌بودند. جاروی بیچاره هم که عکس جاروی از وسط جر خوردهء قبلی را جهت عبرت و پندگرفتن جلوی رویش نهاده‌بودند با بغض پت پت کرد و رو به بالا اوج گرفت.


- یعنی واقعا از اون موقع تا الان دیگه اراذل و اوباش گل نزدن؟ یا گل‌هاشون مردود شده؟
- چطور؟
- آخه حواسم بود، گزارشگر چیزی نگفت.

توجه همه به طرف فنریر جلب شد. فنریر هم با خشم از جایش بلند شد و پس‌گردنی‌ای به گزارشگر که روی میز خوابش برده‌بود زد.
- هزار بار گفتم قبل بازی به اینا چیز نرسونین!
- اِ، داشتم می‌گفتم... گل بعدی برای اراذل! و گل بعد حتی! در حالی‌که ترنشیلوانیایی‌ها نمی‌دونن به دروازه برشن، یا به اشنیچ!

حقیقت امر همین بود... ترنسیلوانیایی‌ها نمی‌دانستند به دروازه برسند، یا به اسنیچ! تا سو به خودش می‌آمد و به دنبال اسنیچ می‌رفت، کوافل به‌طرف دروازه شوت می‌شد و دامبلدور بر اساس خوی دروازه‌بانی‌اش نیروی مازاد پیدا نموده و به طرفش خیز برمی‌داشت و کل بازیکنان را نیز به‌دنبال خودش می‌کشاند. از آن طرف هم گابریل کوافل‌ها را توی هوا شکار می‌کرد و کمی تودهء‌ای که تویش گرفتار بود را با خودش جابجا می‌کرد تا بتواند به دروازه نزدیک‌تر شود.

- اینجوری ره که نمی‌شه! ما باید یک کاری ره بکنیم.
- چه کاری؟
- من چه می‌دونم، خلاقیت خودت ره به کار ببر.
- نمی تونم... نمی‌دونم کجا رفته.

گابریل حق داشت. او مدّت زیادی برعکس بوده و همه چیزهایش برعکس شده بود.

- می تونیم راضی‌شون کنیم خیلی مسالمت آمیز از مسابقه انصراف بدن.
- چجوری؟

سوپ که از بغل جارو آویزان بود به سختی خودش را تاب داده و با دشواری فراوان خودش را از کلک‌جادویی بالا کشیده و به چوپان رو کرد.
بعد یادش آمد که او اکنون یک پاست و اصلا پا ها را چه به ایده دادن؟ پس دوباره خودش را پایین انداخته و برای خودش آویزان شد. بعد بره که در بالای هرم ترنسیلوانیایی ها قرارگرفته و کاملا احساس مغز بودن می‌کرد به یک ایده ناب دست یافت و تصمیم گرفت تا آن را با اعضای تیم در میان بگذارد:
- بعععععع!
- دو کلومم از مادر عروس.

سونامعده از ایده برمغز خوشش نیامده بود. سونامعده همواره موجود خود سر، جوشنده، اسید به دست و ناسازگاری بود. همزمان با فریاد او آندریا که از نقش آن پای دیگر خسته شده و نقش کیسه صفرا را برعهده گرفته بود، سرخوشانه به قیام امحاء و احشایی پیوست و بره هر چه قدر آن دکمه قرمز دم دستش که بینی دامبلدور بود و قرار بر این بود که با ترشح پادتن همراه باشد، را فشرد، اتفاقی نیافتاد.

- بععععععع!

- پنجاه ششت هفتاد هشتاد نود شد! با این که اژ هیشکدومشون خوشم نمی‌آد ولی...گریف شی کارش می کنه؟

تماشاگران خسته کریم آباد هم نوا نالیدند.
- شوراخ شوراخش می‌کنه.

ترنسیلوانیا و بازیکنانش اما همچنان در شرایط بغرنجی به سر می‌بردند. پا می خواست دست باشد. معده می‌خواست روده باشد، صفرا یواشکی از معده اسید برداشته و شوخی شوخی در صورت روده می‌پاشید. برمغز از آن وضع و اوضاع و شرایط خسته شد و دلش خواست سکته کند و از دست همه آن ها خلاص شود. پس دستش را بالا آورد و شروع به تکان دادن آن کرد.

- مرگ‌م که الان اشنیش رو می‌گیره همه با هم می‌ریم خونه‌هامون. آ... یک... دو ..شــ شی شد باژ؟

مرگ که در شرف گرفتن اسنیچ بود، با دیدن بره که داوطلبانه برایش دست تکان می‌داد از خودش بی‌خود شد. تا به آن روزی کسی آن طور برای مرگ دست تکان نداده بود و مرگ موجود عقده‌ای شده بود و در آن لحظه و آن نگاه های به هم گره خورده چیزی به وجود آمد که مرگ را از بی آنکه بداند به سوی بره کشانید.

- بره.
- بععععع.

مرگ جلو آمده و بعد یک داس از جیبش در آورد و از این سر تا آن سر ترنسیلوانیا کشید.
بازیکنان ترنسیلوانیا آزاد و رها به این طرف و آن طرف زمین پرتاب شدند.

- مردن.
- آخ جون بردیم!

بازیکنان گریفندور خیلی به رقیب و شرایطش اهمیت می‌دادند.

- سوووووت. بازی تموم شد. برنده ترنسیلوانیاس!

گریفندوری ها با دهان های باز ابتدا به فنریر خیره شده و سپس با دنبال کردن مسیر اشاره دست او به گوی طلایی کوچکی که در دست جنازه سو لی قرار داشت خیره شدند.


در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۴۸ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#32

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۸:۴۴
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 403
آفلاین
اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت چهارم
(پارت آخر)


گوشه ای از کریم آباد-محل کمپ تیم اراذل و اوباش گریف

اعضای تیم اراذل و اوباش، بعد از کلی بدبختی و غل و زنجیر کردن گروگان و شکنجه دادنش، بالاخره فرصتی برای تمرین کردن پیدا کردن. به سرعت به سمت تیکه زمین کوچک خاکی که بچه مشنگ ها توش گل کوچیک می زدن و گیدیون به زور قلدر بازی ازشون گرفته بود، رفتن تا تمرینشون رو آغاز کنن. اما بوقیا یه چیزی رو یادشون رفته بود.
-عه کوافل نداریم که.
-ای بابا اصلا یادمون نبود.
-هیچ مشکلی نیست. من از ردای خودم بهتون کوافلی خواهم داد. ولی باید بپذیرید که بعد از مرگ دوباره تان، روح تک تکتان برای من باشد تا دیگر راه فراری نداشته باشید.

اعضای تیم پوکر فیسانه به هم خیره شدن. سپس به مرگ خیره شدن. ناگهان دوباره بهم خیره شدن و این روند دو سه قرنی به طول انجامید. آرتور بالاخره سکوت رو شکست و دهان بگشایید:
-به خاطر یه کوافل؟
-راست میگه. به خاطر یه کوافل من روحمو نمیدم به تو.
-وایسید الان میام.

پاندا از جمع دور شد و بعد از چند دقیقه با یک عدد کوافلِ بامبویی برگشت.
-بیاید با این بازی کنید.
-بالاخره به یه دردی خوردی.
-تخصص من توی بامبوئه... و هرچیزی که خوردنی باشه. میتونم با بامبو هرچی که میخواید درست کنم. البته در قبال خوراکی. یکیتون باید سهم غذاشو بده به من.
-مرگ که غذای دنیای زندگان رو نمیخوره. سهم اون مال تو.
مرگ:

هیچکس هم اون وسط نبود بپرسه کجای دنیا، پانداها حرف میزنن؟اصلا مگه پاندا میتونه بازی کنه؟ اونم چوب سواری وسط آسمون؟ اصلا پاندا چه میدونه کوییدیچ چیه یا کوافل به چه دردی میخوره؟ولی خب نویسنده این چیزها حالیش نبود.
بعد از اینکه پاندا حرکتی زد و اجازه نداد که مرگ، روح اعضای تیم رو صاحب بشه، تیم اراذل به سمت تمرین خود شتافت تا با پشت کار بسیار، خودشون رو برای مسابقه با تیم ترنسیلوانیا آماده کنن. مرگ که تازه فنون کوییدیچ اومده بود دستش و فوت کوییدیچ گری رو یاد گرفته بود، دهن اعضای تیم خودشون رو توی تمرین مورد رحمت الهی قرار داد و تا میتونست حرکت خفن میزد. اما اینکه حرکت های خفنش شامل چه چیزی می شد رو فقط نویسنده می دونست. ولی از زور تنبلی، حسش نکشید بهشون اشاره کنه و به بهونه اینکه پست طولانی میشه، حدسش رو به ذهن خواننده سپرد.

مرگ رو به عنوان جستجوگر در نظر گرفته بودن. پس نیاز بود تمرینات لازم برای جستجوگر شدن رو انجام میداد، و در نتیجه، اون لحظه به یک عدد اسنیچ طلایی نیازمند بودن که وسط زمین مشنگی، اسنیچ کجاشون بود. همه گیج و منگ داشتن به هم نگاه میکردن و پاندا قصد داشت یه فن دیگه برای اسنیچ پیاده کنه که آرتور، درحالیکه داشت اون گوشه ها به یاد جوونیاش سوار بر جاروی ابله دور دور میکرد، حرفای اعضای تیمشون درباره اسنیچ رو شنید و ناگهان ترمز دستی رو کشید و زرتی ایستاد:
-اسنیچ میخواید؟ به یک عدد هری پاتر نیازمندیم.
-هری از کجا بیاریم؟

گیدیون که وسط یکی از حلقه های زمین کوییدیچ داشت تاب بازی میکرد، سخن به میان آورد که "الان میارمش" و زرتی تلپورت کرد. چند دقیقه بعد، گیدیون، هری به دست، کنار آرتور ظاهر شد. آرتور نگاهی به هری انداخت:
-سلام پدرزن.
-سلام دومادم. تِخ کن!
-تِخ.
-اینم از اسنیچ. حالا خدافظی کن.
-خدافظ.
-چه پسر خوبیه دومادم.

بعد از تلپورت شدن هری و تمیز کردن اسنیچ از آب مبارک دهانش، مرگ سوار بر جاروی کپک زده ای شد که زمانی گیدیون تو بچگی باهاش زمینو جارو میزد و حالا با جادو می تونست پرواز کنه. بعد شروع کرد با یَک یَکِشون کورس گذاشتن.

چند ساعت بعد- غروب آفتاب

مدت بسیاری گذشته بود و الان دیگه میشد گفت تقریبا شب شده بود. اوایل تمرین، مرگ گل های زیادی می کاشت. مثلا اسنیچ از لا به لای سوراخ های رداش در میرفت یا کوافل چند باری خورد تو چشم و چالش و فکش رو از جا درآورد تا ملت مجبور باشن روی زمین دنبالش بگردن قبل از اینکه امپر بچسبونه و هوس کنه جون کسی رو قبضه کنه. یکی دوبارم اسنیچ رفت لا به لای دنده هاش و همونجا گیر کرد تا با بدبختی بتونن خارجش کنن. معلوم نبود این اسکلت بوقی بی خاصیت رو کی اینجوری طراحی کرده که عرضه یه کار ساده رو هم نداره. هرچند هیچکدومشون از ترس اینکه دوباره سر از دنیای مردگان در بیارن جیکشون در نیومد. تا اینکه بالاخره مرگ تونست اسنیچ رو با دستای سرد و استخونیش بگیره و به سبک مرگ واری از خودش تقدیر و تشکر به عمل بیاره.:
-هورا.
-کوییدیچ بازی شدی واسه خودتا.

گیدیون که حسودیش شده بود، اون وسط حس ضد حالش اومد و وسط شادی بقیه پرید:
-به یه بار نیست که. بازم باید تمرین کنه. به نظرم خیلی جا واسه پیشرفت داره.
بقیه:

اما مرگ بیدی نبود که با این حرف ها به خودش بلرزه. کلا مرگ بود و تو کل دوران فعالیتش از این بچه پرروها زیاد دیده بود.
-گیدیون درست میگه...

گیدیون با افتخار سینه جلو داد که مرگ ادامه داد:
-باید بیشتر تمرین کنم ولی در قبال تعلق گرفتن روحت به من!.
-روح ما رو زخم کردی تو. نمیخواد تمرین کنی.

سپس ناراحت رفت داخل چادر و در گوشه ای فحش کشان به هرچی جسم و روح بود، شروع کرد به برق انداختن جاروی مسابقش. مدت زمانی گذشت و اعضای تیم اراذل دور هم جمع شدن تا یه چیزی بزنن تو رگ و فیض ببرن. مرگ که اساسا چیزی نمیخورد، جلوی چادر نشسته بود و اسنیچ به دست، به آسمان شب نگاه میکرد. در همین حین، آرتور و بقیه اعضای تیم، به آلبوس خسته و زخمی نگاه میکردند.
-این وضع همینجوری ادامه پیدا نمیکنه. نمیتونیم تا آخر عمرمون همینجا نگهش داریم. بالاخره همه متوجه میشن که چه بلایی سرش آوردیم.
-پس میگی چیکارش کنیم؟
-آزادش کنیم بره. نگه داشتنش فقط باعث میشه نتونیم روی مسابقه تمرکز کنیم و فکرمون رو هی درگیرش کنیم.
-فرزندانم. میتونید روی من حساب کنید. من هیچ حرفی به هیچکسی نمیزنم که چه خطایی انجام دادید. شما همیشه فرزندان روشنایی بودید و قلب پاکی دارید. میدونم که تصمیم اشتباهی نمیگیرید.

گیدیون از جاش بلند شد و به سمت آلبوس رفت. دست ها و پاهاش رو باز کرد و زیر بغلش رو گرفت و کمکش کرد تا از چادر بیرون بره.
-متاسفانه باید بگم که این مسیر رو باید خودت تنهایی بری.
-نمیتونیم بیرون تنها بفرستیمش.
-نه آستریکس. نیازی به کمک نیست فرزندم. خودم این مسیر رو میرم. روی مسابقه تمرکز کنید. فردا توی زمین میبینمتون. موفق باشید و مراقب.

عمو قناد که اشکش دم مشکش بود، زرتی زد زیر گریه و درحالیکه برای دامبلدور دست تکون می داد، رفتن دامبلدور را تماشا کرد. دامبلدور از چادر دور شد و به سمت جنگل های تاریک کریم آباد، تلپورت کرد. مدتی از رفتنش گذشت که یه دفعه گیدیون هولی شت گویان به آرتور خیره شد:
-چی شده گیدیون؟
-چوب دستیش رو یادش رفت ببره. یعنی یادمون رفت چوب دستیش رو بهش بدیم.
-باید بریم دنبالش. حتما به کمک نیاز داره.
-نه اون از پس خودش بر میاد. حتی بدون چوب دستی هم میتونه یه کارایی کنه.

کمی دورتر-لا به لای درختان جنگل

دامبلدور نفس زنان در حالی که راه رو گم کرده بود، بدون چوبدستی به دنبال سرپناه میگشت. تاریک بود و سرد. هوا ابری بود و کم کم بارون میگرفت. زوزه گرگینه ها به گوش میرسید و جیغ ارواح سرگردان جنگل. درحالی که تعدادی شاخه بوته های تمشک لا به لای ریش های سفیدش گیر کرده بود که موقع حرکت، با سر رفته بود توشون و ردای خاکستری اش گِلی شده بود، بی دفاع و خسته، کنده درخت بزرگی رو پیدا کرد که سوراخی بزرگ وسطش ایجاد شده بود. بارون شروع به باریدن کرده بود. به سرعت وارد کنده شد و همونجا دراز کشید.

آنسوی کریم آباد-چادر تیم ترنسیلوانیا

اعضای تیم ترنسیلوانیا، دست زیر چانه، در حالی که ذهنشان درگیر هم تیمیشان بود که چند روزی ناپدید شده بود، داخل چادرشون نشسته بودن و دنبال راه چاره بودن. سولی راه میرفت و دست به لبه کلاهش شده بود تا شاید اون کمکی بهش بکنه. اساسا سو لی هیچوقت قبول نداشت که از کلاه های پاره و جرواجر بوقی کاری بر نمیاد. کلا سو لی معتقدی بود. به هر حال مسئله خیلی مهم بود. فردا روز مسابقه بود و نمیدونستن که چجوری جای خالی هم تیمیشون رو پر کنن. گابریل از جاش بلند شد:
-چطوری ناپدید شده؟ اینطوری نمیشه. باید یه جایگزین پیدا کنیم براش.
-نمیشه گابریل. فردا روز مسابقس و ما نمیتونیم بازیکنی رو جا به جا کنیم.
-پس باید چیکار کنیم؟
-تا فردا صبر میکنیم. اگر پیداش نشد مجبوریم با همین ترکیب بریم داخل زمین.

تیم ترنسیلوانیا، ناامید از پیدا شدن دامبلدور، به استراحت پرداختن تا فردا برای مسابقه مشکل دومی نداشته باشن .

فردا- روز مسابقه

روز مهمی بود. مخصوصا برای تیمی که از مرگ برگشته بود. هوا خوب و آفتابی بود و آسمون می درخشید. همه چیز عالی بود.
اعضای دو تیم ترنسیلوانیا و اراذل و اوباش گریف، همزمان چادرهاشون رو ترک کردن تا روانه ورزشگاه چیژکشان بشن. طرفای ظهر بود و از سر و صدای همهمه واری که به گوش می رسید، اینطور بر می اومد که ورزشگاه داره پر میشه. حالا آفتاب جوری میتابید که انگار ارث پدرشو طلب داشت از ملت. در واقع توی کریم آباد آب و هوای ثابتی وجود نداشت. گاهی روز هاش گرم بود و شب هاش به سردی دستان مرگ و گاهی برعکس. شب هایی با باد های پرحرارت و روزهایی سرد که انگار بابانوئل همون اطراف داره یه قل دو قل بازی میکنه. کلا معلوم نبود آب و هواش، چه مرگی داشت.
تعدادی از دست فروشان، داشتن بین تماشاگران بستنی دوقلوی یخمکی کریم آبادی و ساندویچ سرد بی روح تاریخ مصرف گذشته پخش میکردن و سر تماشاگران رو تا قبل از شروع بازی، به خوردن و پر کردن شکمشون گرم میکردن.

چند دقیقه مانده به بازی-رختکن دو تیم

حال و هوای رختکن تیم اراذل که در حال مرور استراتژی و تاکتیک های بازی بودن مضطرب بود. هرچی نباشه این اولین بازیشون بعد از مدت ها بود. ولی در سمت دیگه زمین حال و هوای تیم ترنسیلوانیا غیرقابل توصیف بود. دیگه مرحله اضطراب و استرس رو رد کرده بودن. درحالیکه با بی قراری دور تا دور رختکن راه می رفتن و به هم تنه می زدن هنوز نگاهشون به در ورودی رختکن بود و در انتظار هم تیمیشون بودن. تو همین فازا بودن که یهو در رختکن باز شد و یه پیرمرد سر تا پا گِلی و قهوه ای وارد شد و مثل فرانکشتاین، سایه عظیمی انداخت روی اعضای تیم ترنسیلوانیا که از ترس به خودشون ترسیده بودن. همگی ماتشون برده بود که ناگهان کلاه سو به حرف اومد و فریاد سر نهاد که "آلبووووس" و ناگهان همگی به شادی روی آوردند و شیلنگ آتشنشانی توی صورت دامبلدور فوران نمود و از پیرمرد قهوه ای به پیرمرد سفید روی گوگولی سابق تبدیل گشت.

سو که تا به حال انقدر از دیدن دامبلدور خوشحال نشده بود، در پوست خودش نمیگنجید و به سمت وی هجوم برد که تا الان کجا بودی و تعریف کن چرا نبودی. دامبلدور که وقت رو مناسب نمیدید، لباس خودش رو چلوند و با همون نگاه همیشگی اش رو کرد به تیم ترنسیلوانیا و سخن نمود:
-متاسفانه درگیر یه مسئله ی بسیار مهم شده بودم و مجبور شدم بدون اینکه بهتون خبر بدم از پیشتون برم. ولی به نظرم الان، فرصت مناسبی برای بیان این مطلب نیست. بهتره ذهنمون رو روی مسابقه بگذاریم. چیزی نمونده تا شروع بشه.

دقایقی دیگر در زمین بازی

آندریا سری تکون داد و طی یک حرکت هماهنگ، بچه های تیمشون سوار بر جارو هاشون شدن. ورزشگاه در سکوت مطلق به سر می برد. همه منتظر شروع بازی بودن. دو تیم، توی دو صف مجزا، به ترتیب پشت هم ایستاده بودن و کسی حرف نمیزد.
عاقبت این صبر کشنده و کشدار که فقط داشت وقت تلف میکرد، به سر اومد. درهای ورزشگاه باز شد تا دو تیم وارد زمین بشن. صدای هلهله و هیاهو سرتاسر ورزشگاه رو پر کرد. بازیکنان وسط تشویق و کف زدن تماشاگران، همگی توی جایگاه خودشون ایستادن. صدای تماشاگران انقدر بلند بود که خداروشکر دیگه کسی نمی تونست صدای فریاد ها و کُری خوندن های ناپلئون رو بشنوه. داور، کوافل به دست، وسط دو تیم قرار گرفت. عمو قناد در پوست خود نمیگنجید و از این حلقه به اون حلقه شیرجه میزد. پاندا روی جاروی خودش لم داده بود و خسته تر از هر دفعه به کوافل نگاه میکرد.

آلبوس و مرگ بر روی جاروهای خودشون نشسته بودن و به اسنیچ آزاد شده نگاه میکردن که دور تا دور سرشون میچرخید و از لا به لای درز های شنل سیاه مرگ عبور میکرد و جستجوگران رو گیج میکرد. اگر اسنیچ جون داشت که بشه گرفتش، باید از طرز نگاه مرگ، خودش جونش رو تقدیم میکرد. هرچند مرگ اسکلتی بود که چشم نداشت و در نتیجه نمیشد گفت طرز نگاهش به اسنیچ چی بود. همون لحظه داور سوت رو توی دهانش گذاشت و شروع مسابقه رو اعلام کرد. همزمان با زدن سوت، کوافل رو به بالا پرتاب کرد و دو تیم مثل قوم مغول ریختن رو سر هم و سعی کردن کوافل رو از دست هم بگیرن. صدای جیغ و فریاد کر کننده تماشاگرا بدرقه راهشون شد..

هنوز زمانی از بازی نگذشته بود که امتیاز اول رو تیم ترنسیلوانیا گرفت. با همه جنب و جوشی که عموقناد داشت، بازم نتونسته بود توپ رو بگیره. فنریر، داور بازی، بین بازیکنا چرخ میزد و حواسش به همه بود که مبادا خطایی کنن. ابیگل هم از دور به بازی نظارت داشت.
بازیکنان دو تیم بر سر گرفتن کوافل و امتیاز برای تیمشون، با چنگ و دندون مبارزه میکردن. بازی کم کم به اوج خودش رسید و یکی در میان، تیم اراذل و ترنسیلوانیا به امتیاز میرسیدن. در طرف دیگه، گزارشگر بازی، یوآن آبرکرومبی، تار صوتی پاره میکرد و با شور و اشتیاق، بازی رو گزارش میکرد:
-حالا آرتور رو داریم. کاپیتان تیم اراذل و اوباش که با سرعت هرچه تمام تر داره وسط میدون جلون میده. از پدر یه تیم موقرمز کوییدیچی کمتر از این بر نمیاد طبیعتا. هرچند آرتور تا حالا هیچ تمایلی نشون نداده که به ما بگه تو این مدت تیمش کجا بوده و چیکار میکرده....

کمی بالاتر- جایی میان زمین و آسمان

در میان هیجان بازی، تشویق های هواداران و فریاد کاپیتان ها، ناگهان شیطنت آندریا گل کرد تا اسنیچ رو نصیب تیم ترنسیلوانیا کنه. دامبلدور که قول داده بود چیزی نگه، تو زمانی که داشتن میرفتن تو زمین، سر تا پیاز ماجرا رو برای هم تیمی هاش گفت و اینکه یه تنه با همه شون مبارزه کرده و بدون چوب دستی دخل همه شون رو آورده. اونا هم نامردی نکردن و یه گله نینجاهای مسلح فرستادن دنبالش داخل جنگل و دامبلدور اونارو هم زده. اون کسی هم که از ترس تمام شب رو توی تنه درخت خوابیده بود، همه ش نویسنده بوده.

در نتیجه، وسط هیاهو و کتک کاری دو تیم، آندریا که قصد انتقام گیریش گل کرده بود، از لا به لای جمعیت عربده کش، خودش رو به مرگ نزدیک کرد. اول قصد کرد مرگ رو هدف قرار بده ولی با فکر اینکه بعدا ممکنه شر بشه و نتونه بپیچونه منصرف شد. ولی وقتی نگاهش به اون جاروی عتیقه افتاد که مرگ روش سوار بود فکر دیگه ای به سرش زد.
-بذار ببینیم یه مرگ بدون جارو چه کاری ازش برمیاد.
آندریا چوبدستیش رو که قاچاقی آورده بود درآورد و بلاجر رو که میرفت طرف سولی، منحرف کرد به سمت جاروی مرگ و بوم!
بلاجر به جاروی مرگ برخورد کرد و منهدم شد. از شدت ضربه کل ورزشگاه در سکوت فرو رفت و همه توجه ها به سمت مرگ معطوف شد. اما یه مشکلی وجود داشت. همه با حیرت به مرگ خیره شدن که مرگ هنوز روی هوا معلق بود. ناسلامتی طرف مرگ بود. به اندازه تاریخ بشریت جون گرفته بود و اگر نمی تونست خودش رو، روی هوا معلق نگه داره، به درد لای جرز دیوار میخورد. تو اون لحظه هم اگرچه صورت مرگ هیچ احساسی رو نشون نمیداد ولی به نظر می رسید کار آندریا حسابی اون رو عصبی کرده بود.

دست در جیب رداش کرد و یه لیست بلند بالا با یه قلم پر درآورد. بعد بی توجه به اسنیچ راهش رو کج کرد و دنبال آندریا گذاشت تا با گرفتن روحش، تلافی کاری که آندریا باهاش کرده رو سرش در بیاره. هیاهو و کتک کاری وسط کوییدیچ کم بود، موش و گربه بازی مرگ و آندریا هم بهش اضافه شد.
-و حالا مرگ رو میبینیم که گویا وظیفه ش رو فراموش کرده و عوض اینکه بذاره داور به تخلف رسیدگی کنه شخصا میخواد این کار رو بکنه...اون لیسته چیه دستش؟

آلبوس که این وسط، فرصت رو مناسب دیده بود، با سرعت به سمت اسنیچ میرفت. حالا صدای تماشاگران آنقدری بلند بود که حتی توی اون فاصله ای که دامبلدور از زمین قرار گرفته بود، باز هم به گوش میرسید. اسنیچ جایی اون گوشه موشه ها داشت برای خودش می چرخید و دامبلدور باهاش فاصله ای نداشت. چیزی نمونده بود که به بازی خاتمه بده و اسنیچ رو نصیب تیم ترنسیلوانیا کنه که ناگهان توی اون هوای آفتابی، صاعقه بزرگی زده شد و تمام ورزشگاه در سکوت فرو رفت. آسمان کم کم ابری شد و رو به سرخی رفت. ابرهای تیره آسمان رو پوشوندن و تیرگی بر همه جا چیره شد. تمام ورزشگاه ترسیده بودن ولی واکنشی نشون نمیدادن و منتظر بودن تا اتفاقی رخ بده. در همین لحظه یکی از حلقه های زمین کوییدیچ که مورد اصابت صاعقه قرار گرفته بود، شکست و به سمت بازیکنان خم شد و روی زمین افتاد. صدای جیغ و داد ورزشگاه رو پر کرد. وسط اون بلبشو که ملت جیغ کشان سعی میکردن یه جای امن پیدا کنن تا از بارندگی احتمالی نجات پیدا کنن، مرگ بدون حرکت ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. چیزی که میدید رو باور نمیکرد. هنوز زمانش نرسیده بود ولی داشت رخ میداد.

فلش بک

ادوارد بالاخره از خواب بیدار شده بود.کش و قوسی به خودش داد و دهن دره ای کرد. کمی دورتر بقیه رو سر کارشون دید ولی از دوستاش خبری نبود. درحالیکه باز خمیازه میکشید، رفت به سمت دروازه های هادس که کمی جلوتر بود. همون حدود ها چشمش به ظرفهای غذای آشنایی روی زمین افتاد که پر از کشک بادمجان و سیر بودن، ولی از زمان ناهار گذشته بود. نگاهی به اطرافش انداخت. کماکان هیچ خبری، نه از آرتور بود، نه آستریکس و نه ناپلئون و پاندا و عمو قناد. شنل سیاهش رو به عادت همیشه روی سرش کشید و بیشتر دنبال هم تیمی هاش گشت. ولی چیزی دستگیرش نشد و برگشت سر خونه اول. دوباره نگاهی روی زمین انداخت. ظرف های غذا و شیشه خون خالی آستریکس روی زمین رها بودن. اطرافشون چندتا جای پا به چشم میخورد که تا رودخونه ادامه داشتن. نکنه دوستاش تو رودخونه غرق شده بودن؟ قلب ادوارد که مدت ها بود از حرکت ایستاده بود با نگرانی مرگ واری دوباره به تپش افتاد. راهش رو کج کرد به طرف دروازه تا از نگهبان های اونجا بپرسه چه اتفاقی برای رفیقاش افتاده. اما تا چشم نگهبان ها بهش افتاد جلوش تا کمر خم شدن.
- جناب مرگ...کجا تشریف داشتین؟ ارباب هادس دنبالتون میگشتن.

ادوارد دهنش باز موند. گرچه هنوز هم متوجه نشده بود که رفقاش تو اون تاریکی مرگ رو با اون اشتباه گرفتن و فلنگ رو بستن. ولی نگهبان ها با اون شنل سیاه و دست های قیچی شکلش، اون رو جای مرگ گرفته بودن و بهش اجازه صحبت ندادن. چون اساسا توقع هم نداشتن مرگ حرف بزنه. مرگ موجود آروم و کم حرفی بود. درحالیکه زیربغلش رو گرفته بودن و به زور با خودشون میکشیدن از بین دروازه عبور کردن. دروازه با صدای بلندی پشت سرشون بسته شد..

ورزشگاه چیژکشان-زمان حال

آلبوس که برای دور ماندن از برخورد صاعقه بهش، به ورزشگاه برگشته بود، در کنار مرگ ایستاد. تنها شانسی که آورده بود این بود که وسط اون بلبشو، اسنیچ وسط ریشش گیر کرده بود. حالا تیمش برنده محسوب میشد. لبخندی زد و خودشو جلوی مرگ رسوند.
-پسرم به چی نگاه میکنی؟منتظری اسنیچ رو رفقات به دستت برسونن؟ مگه اصولا اونا زیرزمین نیستن؟

مرگ بدون اینکه جوابی بده کماکان داشت به آسمون نگاه میکرد.
-دیگه لازم نیست تو آسمون دنبال اسنیچ بگردی ایناهاش!

دامبلدور قهرمانانه اسنیچ رو بالا آورد و تو مشتش نگه داشت تا همه ببینن. اما برخلاف انتظار ورزشگاه از صدای تماشاگرا منفجر نشد. کسی حتی براش سوت هم نزد.
-امروز اینجا چه اتفاقی افتاده؟

مرگ که می دید این بابا خیلی کج فهم تر از این حرفاست، بالاخره رضایت داد با اون چشم های تهیش نگاهش کنه.
-اگر می دونستی که چه اتفاقی قراره بیافته این شادی ابلهانه ات رو فراموش میکردی ای انسان فانی!
بعد بدون اینکه اجازه بده دامبلدور چیزی بگه دوباره به آسمان نگاه کرد.
-این وظیفه من بود. ولی به نظر می رسه فعلا شخص دیگه ای رو جای من پیدا کردن.
جانم؟.
-هیچکس زنده نخواهد ماند. ارواح شما متعلق به صاحب این قدرت است. هیچ راه فراری نیست. به زودی تمام دنیای زندگان از بین خواهد رفت.
-چی میگی مرتیکه؟چرا چرت میگی؟
-من جنسیت ندارم ای نادان. چطور با این همه سن و سال متوجه نمیشی؟ قیامت اعلام شده و به زودی کل دنیای شما را در هم خواهد پیچید.

دامبلدور فرصت نکرد چیزی بگه. حتی فرصت نکرد جیغ بزنه. همونطور که هیچکس دیگه ای تو ورزشگاه فرصتش رو به دست نیاورد. در یک لحظه زمین و زمان به هم پیچید. زمین شکاف برداشت و ورزشگاه تو کسری از ثانیه به خَس و خاشاک تبدیل شد و تمام کسانی که داخل ورزشگاه بودن، به جز خود مرگ، درحالیکه جیغ میکشیدن به طبقات پایین تر زمین سقوط کردن و دنیای مردگان رو از چیزی که بود شلوغ تر کردن. ولی باز هم این مرگ بود که ایستاده بود و نگاه می کرد. اطراف ورزشگاه سالم مونده بود و فقط چیژکشان و افراد درون ورزشگاه بودن که از بین رفته بودن. چیزی که باعث حیرت مرگ شده بود، همین موضوع بود. این دیگه چه مدل قیامتی بود؟ قیامت جزئی؟ قیامت چیژکشانی؟ مرگ، کله ی بی موش رو خاروند. ولی چون چیزی دستگیرش نبود، ویژی شیرجه زد توی زمین تا بره از خود هادس بپرسه. در هر صورت دیگه دنیای زنده ها براش جذابیتی نداشت و وقت برگشتن به کار بود.

همون لحظه-دنیای مردگان

بچه های دو تیم ترنس و اراذل، در تلاش و تقلا بودن تا دوباره سرپا بشن و از اون وضعیت ناموسی طور خودشون رو نجات بدن. آرتور اولین کسی بود که موفق شد پای دامبلدور رو از حلقش دربیاره. درحالیکه دستش رو از تو چشم آندریا میکشید بیرون، به آستر و عمو قناد کمک کرد بلند شن. گیدیون درحالی که سرش رو می مالید سرجاش نشست.
-یه دفعه چی شد؟

ناپلئون اولین کسی بود که متوجه ماجرا شده بود. اون ها دوباره سر از دنیای مردگان درآورده بودن. ولی فرصتی برای فغان و آه و ناله نبود. کمی جلوتر از جایی که اونا قرار داشتن، شخصی که ردای سیاهی به تن داشت ایستاده بود. زیر شنل سیاه شناختنش کار ساده ای نبود ولی صداش بسیار آشنا بود.
-رفقا...خوشحالم همه تون حالتون خوبه. خیلی نگرانتون شده بودم. فکر کردم توی رودخونه غرق شدین.


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۳۳:۱۸

اتحاد گریفیندور




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۵۰ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#31

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۲۵:۳۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 134
آفلاین
اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت سوم


در چادر به ارومی باز شد و در وسطش یک پیرمرد با جورابی که حرف اول اسم ویزلی ها به بزرگی روی اون قابل رویت بود خود نمایی میکرد.



آستریکس نزدیک اون پیرمرد میشه و وقتی به اندازه کافی نزدیک تر شد بطوری که بوی گند فنریر رو بخوبی تونست استشمام کنه ؛ با دستمالی به کلفتی پتو برای اینکه دستش الوده نشه جوراب رو برداشت و به طرف دیگه اتاق پرت کرد. حالا آستریکس با لبخند ملوس و شیطانی به آلبوس خیره بود و آلبوس هم همینطور...البته البوس چاره دیگه نداشت چرا که دهنش با یه جوراب ویزلی دیگه بسته شده بود.
_ خب آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور!

مکثی کرد تا نفسی تازه کند.
_امرزو قراره کلی باهم دیگه خاطره داشته باشیم و لاو بترکونیم.

اما دامبلدور واکنشی نشون نمیداد چون به هرحال دهنش بسته بود و در صورتی می تونست این کار رو کنه که یه دهن مخفی زیر ریشش داشته باشه.آستریکس که حوصلش از سکوت بیش از حد اتاق سر رفته بود دهن آلبوس رو با هزار زحمت و با غرغر کردن اینکه "کی اینطوری جورابو سفت و محکم بسته " باز میکنه. آلبوس نیز بلافاصله به حرف میاد.
_ فرزندم! آستریکس... تو نباید اینکارو بکنی. اینکار درستی نیست. خارج از شئونات...

دهن آلبوس بسته شد! خون آشام قصه ما اشتباه می کرد. سکوت خیلی هم خوب بود اصلا! البته این کار را نه با بستن جوراب به دور دهنش بلکه ،اینبار خلاقیت به خرج داده بود و جوراب رو مشت کرده تو حلق دامبلدور جا ساز کرده بود.
_ حالا بهتر شد. خب کجا بودیم؟! اولا که درسته تو مدیری و بزرگمون. ماهم ارادت داریم خدمتتون ولی دیگه مدرسه بجاش، کوییدیچ هم بجاش. دوما که از کجا شروع کنیم؟

آستریکس جعبه ای که همراه خودش اورده بود رو جلوش میزاره، به علامت هشدار انرژی هسته ای روش نگاه میکنه و به ارومی بازش میکنه. در عین حال یه لبخند ترسناکی هم میزنه.

آلبوس که سعی داشت داخل جعبه رو ببینه، بخاطر ریش درازی که داشت نمیتونست ولی این حسرت با بالا اوردن یک عدد کلاه رنگی با مارک ویزلی به پایان رسید. کلاه توش پر از مو خوره و انواع و اقسام جانوران بود که تنها دلیل کچل بودن آرتور هم همان بود.
آستریکس بدون معطلی کلاه رو روی سر دامبلدور کشید...
_ به به... بهتر شدی الان ، تازه مد هم شده این کلاها ، نه مثل مال سو که مال زمان شورش اجنه اس.

بعد دست تو جیبش میکنه و یه ریش تراش در میاره. دامبلدور با دیدنش قیافش شبیه سکانس غار تو قسمت ششم میشه و میخواد فریاد بزنه "نه دیگه نمی تونم" ولی از اونجایی که دهنش بسته اس کاری نمی تونه بکنه.
آستریکس بعد اینکه کمی با ریش تراش موهای اضافی و ریش دامبلدور رو کوتاه میکنه -البته نه خیلی کوتاه – ریش تراش رو میذاره کنار.

در این میان که آلبوس نتونسته بود سکته رو بزنه ولی حداقل تونسته بود با یکم الفاظ رکیک و مستهجنی که نثار آستریکس کنه(به هرحال دامبلدور هم یه خرده شرارت داره تو وجودش مثل همه فقط باید تو شرایط خاص قرار بدنش.) ، به بیهوشی موقت فرو بره. سپس آستریکس چند عدد چیز میز زنانه از جیبش دراورد و شروع به بیگودی پیچیدن ریش و سیبیل آلبوس کرد.

کمی بعد.
_اینم از این... و اینم از این. خب تموم شد دیگه.

دامبلدور شبیه وایکینگا شده بود. آستریکس هم با رضایت خاطر به شاهکارش نگاه می کرد که صدای آرتور با وارد شدنش به داخل چادر تو همه جا پخش شد.
_ آستریکس دیگه وقت تمرینه. کار آلبوس رو تموم کردی؟
_ آره این کارش تمومه.

و خیلی هیجان زده دوباره به شاهکارش خیره میشه.
آرتور به همراه بقیه اراذل تیم وارد چادر شدن و همگی با دیدن جسم بیهوش آلبوس دهنشون باز موند.
_ آستر! لازم بود تا این حد پیش بری.
_ خب حق دارین. وقت کم بود. کار زیادی از دستم برنیومد.
_ مرسی واقعا که برنیومده تازه...به هرحال... بزنیم بریم دیگه وقت مسابقس...
_ دامبلدور رو چیکار کنیم پس؟
_ اممم نمیدونم راستش... میتونیم در حالی که تو همین وضعه جلوش آبنبات بذاریم...بقیه نظری ندارن؟
_ با خودمون ببریمش.
_ با چی ببریمش اخه؟
_ میزاریمش تو جعبه لباسای کهنه و نیاز به شست و شوی بازیکنا. توش حسابی جا دار و راحته. عین اون وسیله مشنگی که تو جعبه جادوییشون تبلیغ می کردن. حتی با بویی که داره عمرا کسی بخواد توشو ببینه. از این نظر از اون وسیله مشنگی هم بهتره حتی.

ناپلئون دست رو شمشیرش میذاره.
_ خب دیگه بیشتر از این وقت تلف نکنین. حالا دیگه وقت مبارزس.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۹ ۲۲:۰۷:۴۴


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۰۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#30

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵:۵۷ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 532
آفلاین

اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت دوم


چی شد که گیدیون مرد؟

گیدیون یک روز گیتارش رو زده بود رو کولش و قایمکی از تالار گریف جیم زده بود به سمت دخمه‌های هافلپاف تا بره دم خوابگاه دخترهای هافلپاف بزنه و بخونه و عرض اندامی بکنه. در حال پایین رفتن از پله‌های دخمله بود و سرش در ابر ها سیر می‌کرد که ناگهان این پاش به اون پاش گفت بفرما مربا! و با کله از پله‌های دخمه افتاد پایین و صاف با سر افتاد توی پاتیل سیریوس اسنیپ که داشت توی دخمه‌اش معجون زهر نجینی می‌پخت. نور به قبرش بباره چه پسر نازنینی بود!

چیه چی شده؟ میبینم که ساحره‌ها اون ته سالن دارین گریه می‌کنین؟ نکنه جدی جدی باورتون شد گیدیون افسانه‌ای انقدر دست و پا چلفتی بود که این پاش بگیره جلوی اون پاش و به این طرز مفتضحانه ای بمیره؟ خیر خواهر من، خیر! گیدیون یک ابر قهرمان بود! اون مثل یه قهرمان مرد، الان خدمتتون عرض می‌کنم اصل داستان رو.

دوران گیدیون اینا یک جانی بی ناموسی بود به نام آرسینوس جیگر. این بزهکار خطرناک نقاب سفیدی که با چنگال جلوی دهانش را سوراخ کرده بود به صورت میزد و ردا مشهدی بلند و خرخاکی رنگی می‌پوشید. یک روز آرسینوس جیگر و گیدیون پریوت تو یک کوچه‌ی تنگ شاخ تو شاخ رو در رو شدن. آرسینوس جیگر چوبدستی‌اش رو بالا گرفت و گیدیون پریوت هم دستمال داداش کایکوش رو بست و هر دو آماده‌ی نبرد شدن که یک‌دفعه آرسینوس جیگر خودش رو زد به پتی‌گرو مردگی، افتاد روی زمین دلش رو گرفت که آی دلم، وای دلم، دارم میمیرم. گیدیوت پریوت که ذات سفیدی داشت و دلش همیشه برای همه به رحم میومد، کنار آرسینوس زانو زد تا ببینه چه‌مرگش شده که آرسینوس در کمال ناجوانمردی آواداکادورایی حواله‌ی این قلپ پاک گیدیون کرد. تفو به تو ای چرخ گردون، تفو! همیشه پاک‌دل ها و جوانمردان باید طعمه‌ی خائنین رذل شوند!

ای بابا! شما‌ها هم چقدر ساده دلید، اینجور زجه نزن خواهر من، شما هوش و ذکاوت گیدیون پریوت کبیر رو دسته کم گرفتید ها! نکنه جدی جدی باور کردید اون مرحوم به این سادگی ها با ننه من غریبم بازی‌های اون یکی مرحوم جیگر، تسترال می‌شد؟ خیر عزیزم، خیر! گیدیون زرنگ بود، گیدیون هدویگ رو رنگ می‌کرد جای فاوکس می‌فروخت! خیر آقا جان، خیر! گیدیون قربانی یک توطئه شد!

خدمتتون عارضم که یک روز زیبای مرلین، گیدیون پریوت رفته بود پناهگاه تا سری به خواهرزاده‌های قد و نیم‌قدش بزنه و صله‌ی ارحام کنه. همون شب دل درد شدیدی گرفت و از دنیا رفت، نگو نابخردان تنگ چشم که به قد و بالا و قدرت بازو و هوش و استعداد های گیدیون حسادت می‌ورزیدن، توی خونه‌ی معتمدترین کسش دست به توطئه زدن و توی غذاش سم ریختن. گیدیون هم که انتظار همچین چیزی رو نداشت، تا ته سوپ پیازش رو خورد و مسموم شد و بعد به این روز دچار شد. رحمت مرلین به خاک پاکش!

ساحره‌های عزیز، غش نکنید! راستش گیدیون به این فضاحت هم نمرد، اصلاً شما کاری نداشته باشید که گیدیون چرا مرد. شما به این تمرکز کنید که گیدیون که سال‌ها مرده، توی اون جهنم دره چشمش به قیافه‌ی قناص شوهرخواهرش و چندتا اراذل گریفندوری دیگه میفته!
بعد از ده دوازده دقیقه ممتد آب‌غوره گرفتن، راه شوخی و کوچه علی‌چپ رو پیش میگیره.
-آرتور! فک و فامیل دلبندم!
- از سر و گردن من بیای پایین خیلی بهتر میشه گیدی!

گیدیون که تظاهر می‌کرد متوجه نشده داره روی تک تک نرو های آرتور بندری میزنه گفت:
- هر چی تو بگی آرتور! حالا کجا داریم میریم؟
- داریم می‌ریم؟
-نکنه می‌خوای به خواهرم مالی بگی که شازده برادرش رو توی جهنم دیدی و با خودت نیاوردی؟

آرتور با شنیدن اسم مالی، رنگش مثل سوپ پیاز شد. دست گیدیون رو از دور گردن خودش باز کرد و بهش گفت:
-یک لحظه گیدی جان...

و بعد پشت به گیدیون، بقیه‌ی اراذل رو دور خودش جمع کرد:
-گیدیون هم با ما میاد.
- ما همینجوریش یه ادوارد تنبل و یه پاندا تو اکیپمون داریم، با سه تا تنبل چجوری میخوایم از دنیای زیرزمین فرار کنیم؟
- اگه گیدیون نیاد من هم نمیام. اگه مالی یه جوری شستش خبردار بشه گیدیون رو دیدم و نجات ندادم، زندگی اون دنیام رو از این دنیام بدتر می‌کنه، همینجا بمونم بهتره. از اون‌طرف اگه خان داداش دلبندش رو از این منجلاب نجات بدم...

اراذل که بدون سردسته‌شون شانسی برای فرار نمی‌دیدن، به ناچار قبول کردن. آرتور به سمت گیدیون برگشت.
- خیله خب گیدیون، مثل اینکه امشب روشانسی، تصمیم گرفتیم که سگ خورد، تورو هم می‌بریم با خودمون.

گیدیون که هنوز جمله کامل از دهن آرتور در نیومده، دستش رو دوباره دور گردنش انداخته بود گفت:
-محشر شد رفقا! خوب، حالا از کجا
باید در بریم؟

ادوارد که تاحالا به عنوان یه عضو کاملاً منفعل فقط شکمش رو دنبال سایرین راه آورده بود، ناگهان با دستش به شکاف صخره‌ای بالای سرشون که نور آفتاب از اونجا بیرون می‌زد اشاره کرد و خودش جلوتر از همه راه افتاد. بالای صخره‌ای که ادوارد اراذل رو کشونده بود، یک شکاف دقیقاً به اندازه‌ی یک آدم، و حالا یه پاندا هم به زور، به سمت دنیای بیرون باز بود، تنها مشکلش اینجا بود که حسابی بالا بود و برای رسیدن به اون شکاف، یک نفر باید برای همه قلاب می‌گرفت.

- چیزه، اراذل، یه مشکل فنی داریم، کی دوست داره فداکاری کنه و پایین بمونه؟

قطعاً وقتی آرتور این سوال رو از اراذل می‌پرسید، انتظار جواب نداشت، ولی خب اشتباه می‌کرد.
- من می‌مونم. راستش از زندگی خسته‌ام، مردگی بهتره!

و به این ترتیب استرجس زیر پای هم‌تیمی‌های اسبقش و گیدیون قلاب گرفت و از شکاف صخره ردشون کرد. همه به محض رسیدن به خارج از زیرزمین، به حیاط پناهگاه آپارات کردن.

حیاط پناهگاه

- آخیییش نورخورشید!
- آخییش خاک زمین!
- دمت گرم ادوارد، چقدر خوب راه خروج رو پیدا کردی!
- من ادوارد نیستم ای موجودات فانی، من مرگ هستم!

فلش بک، صف نذری غذا

مرگ که شنل سیاهی بسیار شبیه ردای ادوارد تنش کرده بود، کلاهش رو روی صورتش کشید و به صورت خیلی مخفی و ناشناس، توی صف ایستاد. چندتا جادوگری که جلوتر از اون توی صف بودن، داشتن راجب غذا نق می‌زدن. به نظر نمی‌میومد این پایین خیلی بهشون خوش میگذره. مرگ ناگهان نقشه ای کشید. با کمک قدرت‌های ماورا الطبیعیش پرده‌ی سیاهی که شکاف بالای صخره، تنها راه خروج از زیرزمین رو مخفی‌ می‌کرد رو ناپدید کرد. بعد خیلی آروم پشت گردن جادوگر خون آشام رو گرفت و سرش رو به سمت شکاف چرخوند. طولی نکشید تا اینکه کل اون اکیپ راه خروج رو دیدن و نقشه‌ی فرار رو کشیدن‌.

-بیا دیگه ادوارد، عقب نمون!

جادوگری که آرتور نام داشت، مرگ رو با ادوارد نامی اشتباه گرفته بود، غافل از اینکه ادوارد در کمال تنبلی، هنوز توی چاله‌ی خودش خواب هفت پادشاه رو می‌بینه.

پایان فلش بک

- چرا خودت رو جای ادوارد جا زدی؟ چرا دنبال ما راه افتادی؟
- ای بابا ما تازه فرار کردیم، لابد می‌خوای باز ما رو بکشی!
- خیر موجودات فانی. ما قصد کشتن شما رو نداریم!
- پس چرا اینجایی؟
- من هم مثل شما از دنیای زیر زمین خسته شدم! هی بکش، هی جون بکن، هی جون در بیار، من هم می‌خوام روی زمین راه برم، گروه داشته باشم، معاشرت کنم.
- خیلی خوبه، دست مرلین به همراهت!
- مثل اینکه متوجه نشدید، من می‌خوام با شماها معاشرت کنم! میخوام عضو تیمتون بشم!
- مرگ من؟
- مرگ شما! از دیو و دد ملولم، می‌خواهم با شماها بلولم!
- شما هم یک دقیقه به ما مهلت بده!

باز هم آرتور پشتش رو به گیدیون و اینبار مرگ کرد و اعضای تیمش رو دور خودش جمع کرد.
- ببینید بچه‌ها، این مدتی که ما مرده بودیم، معلوم نیست بقیه تیم‌ها چی راجع به ما فکر کردن. باید برگردیم و مثل یه تیم باهاشون مواجه بشیم، ولی بدون استرجس و ادوارد، دوتا هم تیمی جدید لازم داریم، و خب...

اراذل با لبخند‌های حجیم تقلبی‌ای به سمت مرگ و گیدیون برگشتند، به استثنای عمو قناد، عمو قناد قیافه معمولیش همین ریختی بود!
- ورود جفتتون رو به تیم اراذل و اوباش گریف تبریک میگم!
- جفتمون رو؟
- آره گیدی، سگ خورد، تو هم!
- ایول رفقا! پس بذارید از الآن نقشه‌ی دقیقم برای برنده شدن تیممون رو بهتون بگم! باید یک نفر از تیم مقابل رو گروگان بگیریم!


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۳۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#29

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷:۴۶ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۳۱:۱۰ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
اراذل و اوباش گریفندور
vs
ترنسیلوانیا


پست اول



برای خیلی از آدما روز جدیدی شروع شده بود. مثل همیشه خورشید طلوع کرده بود و خروس ها به ضرب دمپایی و لنگه کفش از اعلام شروع روز ممنوع شده بودن و مشت ها بود که آلارم ساعت ها رو خفه میکرد.
ملت مثل همیشه ریخته بودن بیرون و عجله داشتن تا به کاراشون برسن. خیابون ها پر از جمعیتی بود که برای انجام کارهای روزمره شون اینور و اونور می رفتن و پای همدیگه رو لگد میکردن و به هم فحش میدادن. همه چیز مثل همیشه بود. یه تکرار غم انگیز و همیشگی... گرچه این تکرار همیشگی آرزوی خیلی ها بوده و هست. کسایی که می خواستن برای یه بار دیگه این چرخه نفرت انگیز و حال به هم زن رو تجربه کنن. کاملا هم طبیعیه کسایی که چنین آرزوهایی دارن ادمای طبیعی نیستن. اصلا شاید هم آدم نباشن یا شاید بودن و دیگه نیستن مثل... مرده ها!

همان لحظه جایی در اعماق زیر زمین- دنیای مردگان


همزمان با دنیای یک روز جدید روی زمین، یه روز جدید هم تو دنیای زیرزمین شروع شده بود. ولی اینجا خبری از آفتاب نبود. طبیعیم هست چون زیرزمین بود و زیر زمین رو چه به آفتاب!
شاید در وهله اول اینطور به نظر می رسید که برخلاف روی زمین ملت اینجا عجله ای ندارن. چون بالاخره مرده بودن و بدو بدوهاشون رو قبلا کرده بودن. اگر هم کاراشون نیمه تموم مونده بود که دیگه فرصتی براشون باقی نمونده بود و حالا با خیال راحت می تونستن لم بدن یه گوشه. گرچه خیلی هم جای لمیدن نداشتن. بالاخره جمعیت مرده ها رو نمیشه با زنده ها مقایسه کرد. زنده ها میان و میرن ولی مرده ها لامصب فقط میان و جایی نمیرن!

همیشه مرسوم بوده مردن رو معادل آرامش ابدی بدونن. ولی همه این تفکرات حاصل یه مشت مزخرفات خرافی بود. برخلاف تصوراتی که از آرامش ابدی و هم نشینی با حوری ها وجود داشت، تو دنیای زیرزمین به هیچ وجه خبری از آرامش نبود چه برسه از نوع ابدیش! کسی به مرده ها هشدار نداده بود که وقتی پاشون میرسه به دنیای زیرزمین محکوم به بیگاری با اعمال شاقه میشن و فرقی هم بین خوب و بدشون نیست.
تو افسانه ها اومده بوده یه زمانی که بین جمعیت زنده ها و مرده ها تعادل برقرار بوده، زندگی تو دنیای زیرزمین چندان هم بد نمیگذشته ولی داستان از اونجایی شروع شد که بشر روی زمین، انواع واکسن رو کشف کرد و از اونور هم جمعیت فکر کرد خبری شده هی زیاد شد و این تعادل به کل بهم خورد و زندگی بشر زیرزمین رو به بوق داد.

دنیای زیرزمین از شدت ازدحام جمعیت دیگه جای سوزن انداختن نبود. جمعیت یه مرتبه انقدر زیاد شده بود که تفکیکشون از هم کار سختی شده بود. روزی نبود که دار و دسته شیاطین از طبقه پایین تر لشگر نکشن به طبقات بالاتر تا به ضرب چوب و چماق فراری ها رو برگردونن. کسایی که خودشون رو جای آدم های معمولی جا زده بودن تا از جوشونده شدن تو دیگ شیطان و کتک خوردن نجات پیدا کنن.
اول کار هادس خدای زیرزمین خودشو زد به گردن کلفتی و به روی مبارکش نیاورد تا اینکه دید جمعیت مرده ها تا دم در قصرش چادر زدن و هر روز از دیوارهای کاخش بالا میرن و یواشکی از درخت های میوه دزدی میکنن و دم سگشو میکشن.
روزی نبود که با صدای جیغ و هوار از خواب ناز بیدار نشه و سر دوره گردها و دستفروشایی نعره نکشه که اطراف کاخش میچرخیدن.
در نهایت هم کارد به استخونش رسید و دستور داد تا طبقه های بیشتری رو فراهم کنن تا جای بیشتری برای اسکان مرده ها فراهم بشه اما امان از دست این بشر دو پا! تا دنیای زیرزمین اومد یه نفس راحت بکشه سریع گوشه به گوشه دنیا جنگ ها بود که زنده ها راه انداختن. هیتلرها و گلرت ها و ولدمورت ها ظهور کردن و وضعیت بسیار بدتر شد. حالا زنده ها به صورت فله ای تبدیل به مرده میشدن و در طلب آرامش ابدی راه دنیای زیرزمین رو در پیش می گرفتن.

پرداخت قبض های آب و گاز و برق دیگه از توان هادس خارج شده بود. دیگه مرگ و دستیارانش مجبور بودن شبانه روزی و چند شیفته کار کنن و شیطان هم وقتی دید که فشار گاز برای جوشوندن گناهکارها جواب نمیده مجبور شد زیر دیگ هاشو خاموش کنه و کمی به اون کله شاخدارش فشار بیاره تا راه های دیگه ای برای مجازات ملت پیدا کنه، ولی هیچکدوم این کارها تاثیری روی جمعیتی نداشت که در آستانه انفجار بود.

هادس که همیشه به صورت بای دیفالت جریانی از دود از کله ش بیرون میزد این بار درحالیکه از شدت خشم و عصبانیت موهاشو دسته دسته میکند، به بقیه خدایان اعتراض کرد که "این چه وضعیه؟دیگه دخل و خرج دنیای زیرزمین به هم نمیخوره." ولی بقیه با عنوان اینکه خودت این وظیفه رو قبول کردی حاضر نشدن کمکی کنن و نتیجه چیزی بود که الان پیش روی مرده های بخت برگشته قرار داشت.
هادس عجزمشو جزم کرده بود تا فضای دنیای زیرین رو هرجور هست افزایش بده و روی بقیه خدایان رو کم کنه. در راستا اجرای این طرح هم تصمیم داشت از حداکثر امکاناتش بهره ببره. در نتیجه هر مرده ای که تازه از راه می رسید یه بیل و کلنگ می دادن دستش و مجبورش میکردن تو ساخت و ساز و گسترش فضا کمک کنه. مرده های بدبخت که بعد عمری بدو بدو به امید یه ذره آرامش از راه می رسیدن، از کله سحر مجبور به کندن و گل لگد کردن و بنایی بودن. به نظر هم نمی رسید هادس استثنایی برای کسی قائل باشه.
جهنم و بهشت و تفکیک بین خوب و بد هم که خیلی وقت پیش تعطیل شده بود دیگ های جهنم رو جمع کرده بودن و به سمساری فروخته بودن و فرشته هارو هم مرخص کرده بودن رد کارشون. برای کسایی که باید بیل میزدن، شنیدن صدای چنگ و این سوسول بازیا دیگه معنی نداشت.

کمی دورتر- جایی بین دروازه هادس و رود استوکس

دوربین جلو میره و زوم میکنه روی جمعیتی که با بیل و کلنگ افتاده بودن به جون صخره ها و سنگ های اطراف رودخونه. صدای دنگ و دونگ از همه طرف بلند بود.به نظر میرسید هادس به این نتیجه رسیده بود که محیط اطراف رودخونه قابلیت تبدیل به فضای سبز و احداث یه جزیره مصنوعی رو داره. در نتیجه هزاران مرده اطراف رودخونه مشغول بودن. یه عده میکندن. یه عده بیل میزدن یه عده گل لگد میکردن و اجر بالا می انداختن.

دوربین راهشو کج کرد و از بین تعدادی مرده که دست و پاشون به طرز نافرمی کج و کوله بود رد شد و رسید بالای سر اعضای تیم اراذل و اوباش که به سختی تلاش میکردن صخره ی نزدیک رود رو بکنن. کمی دورتر هم سربروس سگ سه سر هادس نشسته بود و نظارت میکرد. گاهی هم محض خالی نبودن صحنه یه پارسی میکرد و پاچه کسایی رو که کارو ول میکردن میگرفت.

تا اون لحظه هیچکس حتی به ذهنش هم نرسیده بود یا شاید اهمیتی نداده بود که چرا اعضای یه تیم باید دسته جمعی و یک مرتبه ناپدید بشن و دوتا مسابقه رو از دست بدن؟ شاید یه اتفاقی براشون افتاده باشه. مثلا مرده باشن!
این بلایی بود که سر اعضای این تیم نگون بخت اومده بود. اگر فقط ادوارد یادش نرفته بود زیر کتری رو ببنده تا سر نره رو گاز و بچه ها رو تو خواب گاز نگیره شاید هنوز زنده بودن و داشتن برای مسابقه اماده میشدن. هرچی بود از این مصیبت بهتر بود. اون لحظه هم که رفته بود توی سواخی که خودش کنده بود لم داده بود و استراحت میکرد. بقیه اگر از سگ پاچه گیر هادس نمی ترسیدن حتما تو رودخونه غرقش میکردن تا بتونه مرگ رو اینبار قشنگ تجربه کنه.
صدای نفس زدن اعضای تیم با ضربه هایی که به صخره میخورد به هم امیخته بود. کسی حرفی نمی زد. جونی هم نمونده بود برای حرف زدن!

تا اینکه بالاخره صدای بوق استراحت و ناهار به گوش رسید. بچه ها با گفتن آخیشی از ته دل رو زمین ولو شدن. اگر همین ساعتای استراحت هم نبود دق میکردن و دوباره به لقای مرلین می پیوستن. ابتدای امر کسی حرفی نمیزد فقط صدای خر و پفای ادروارد بود که به گوش می رسید. همون لحظه آرتور که مشغول پاک کردن عرق از پیشونیش بود گفت:
-همیشه فکر میکردم وقتی مردم از شر ملاقه و غرغرای مالی خلاص میشم و یه نفس راحت میکشم. افسوس قدر ندونستم.

با این حرف آه از نهاد همه شون بلند شد و عمو قناد که همیشه اشکش دم مشکش بود زد زیر گریه. دیدن این وضعیت باعث شد تا ناپلئون اون روی تسترالیش بالا بیاد. آستینای خاکیشو بالا زد تا بره سر وقت ادواردو تو خواب دوباره با مرگ پیوندش بده که بقیه پریدن جلوشو گرفتن. درحالیکه بچه های تیم سعی داشتن ناپلئون رو منصرف کنن تا فاجعه ی دیگه ای این بار تو جهنم رقم نزنه، بوق دیگه ای زده شد و پشت بندش یه دسته از جک و جونورهایی سر و کله شون پیدا شد که قبلا تو جهنم خدمت میکردن و حالا تو قسمت آشپزخونه استخدام شده بودن. بقیه مرده ها با دیدن دیگ و بند بساط ناهار مشتاقانه جلو رفتن و خوشبختانه کسی حواسش به جمع بچه های اراذل و اوباش نبود که از سر و کول ناپلئون اویزون شده بودن.
- ولم کنین بذارین این ملعونو بکشمش...با همین دستمام خفه ش میکنم.جیگرشو درمیارم و خام خام میخورم.

آرتور که پای ناپلئون رو گرفته بود و روی خاک و خل کشیده میشد گفت:
- داداش شما کوتاه بیا دیگه. جوونی کرد حالا یه غلطی خورد...یعنی کرد...

ولی ناپلئون کوتاه اومدنی نبود. پاشو از تو دست آرتور کشید بیرون تا مجبور بشه پاچه شلوارشو بچسبه.
- من کسیم که کل اروپا مثل سگ ازش میترسید.کلی به اسم من فیلم ساختن و کتاب دادن بیرون. ناپلئون نیستم اگر ریزریزش نکنم...ول کن پاچه رو مرتیکه!

آرتور می خواست یادآوری کنه شاید ناپلئون قبلا کسی بوده ولی اون مال وقتیه که زنده بوده و حالا یه مرده ژولیده و خاکیه که گل لگد میکنه و بیل میزنه. اما صدای جیغ آستریکس نذاشت ارتور کلا بتونه کلامی به زبون بیاره اما باعث شد حواس ناپلئون یه لحظه پرت بشه و آرتور و عمو قناد از فرصت استفاده کنن و مدل برره ای بیافتن رو سر و کله ش و صحنه مثبت 18 ای خلق کنن. گرچه هیچکدوم این کار ها توفیری به حال آستریکس نداشت. نه تا وقتی که فهمید قراره ناهارشون کشک بادمجون باشه.

گویا کسی تو جهنم به ذائقه غذایی مرده هایی مثل آستریکس توجه نداشت. اساسا دنیای زیرزمین نباید جای امثال آستریکس می بود ولی مرگه و زبون نفهم دیگه. بعضی وقت ها دلش می خواست بوق بزنه به قواعد طبیعت و جون خون آشام هارو هم بگیره. البته یه فرضی هم هست که میگفت انقدر سر مرگ جدیدا شلوغ شده بود که دیگه حواسش نبود باید اسم چه کسایی رو تو لیستش بنویسه یا از لیستش خط بزنه. حقم داشت بی نوا مگه چندتا دست داشت؟

مرده ها خیلی شانس اورده بودن که دیگه خونی تو رگهاشون جریان نداشت تا توسط آستریکس مورد عنایت قرار بگیرن. همین واقعیت باعث شده بود اوضاع به شدت برای امثال آستریکس وخیم بشه. مخصوصا که کشک بادمجون های دنیای زیرزمین با یه من سیر سرو میشد.
آستریکس با رنگ و رویی سبز به طرف رودخونه دوید و بقیه با بی علاقگی به دیگ های پر از کشک بادمجون چشم دوختن و یه بار دیگه حسرت زنده بودنشون رو خوردن. ناپلئون که به کلی یادش رفته بود تصمیم جدی داشته ادواردو بکشه آه کشید.
- یه زمانی برای خودمون کسی بودیم. تو ظرف طلا و نقره بهترین هارو برامون می اوردن و حالا.
- اون یه زمانی گذشت عمو. پاشو بریم سهمیه مونو بگیریم وگرنه تا شب از کوفتم خبری نیست ها.

ناپلئون با بغضی در گلو بلند شد تا همراه بقیه بره سهمیه شو دریافت کنه و البته کسی هم به خودش زحمت نداد تا ادواردو از خواب بیدار کنه.

کمی جلوتر- صف نذری غذا

با اینکه غذا چیز باب میلی نبود ولی جلوی دیگ های غذا بدجوری ازدحام بود. ملت از سر و ول هم بالا می رفتن و برای یه ذره کشک بادمجون تو سر و کله هم میزدن و گیس و ریش پوسیده همو میکندن. بچه های تیم تنها کسایی بودن که با مظلومیت یه گوشه ایستاده بودن و به قیامت جلوی روشون خیره مونده بودن.

-میگما تا شب صبر کنیم بهتر نیست؟شاید چیز بهتری گیرمون اومد.

پاندا خرناسی کشید تا موافقتشو اعلام کنه باعث شد آرتور هلش بده یه طرف. در هر صورت اونکه در قالب آدم نمرده بود و با خوردن علف های کنار رود هم میتونست تا شب سر کنه.
- چرت و پرت نگو عمو شیرینی فروش یا هرچی که هستی! اگر دوست داری تا شب با شکم گرسنه بیل بزنی برای ما نسخه نپیچ.

عمو اخم کرد. اساسا عادت داشت براش دست و جیغ و هورا بکشن و برن برنامه بعدی ببینن نه اینکه بزنن تو ذوقش. سرشو برگردوند تا موافقت بقیه رو جلب کنه بلکه روی آرتور کم بشه ولی بقیه سوت زنان سرشونو چرخوندن و وانمود کردن عمو رو نمیشناسن. به جز آستریکس که با نگاه خیره و دهن نیمه باز داشت رو به روشو نگاه میکرد.عمو خوشحال شد.
- آستر با من هم عقیده ست مگه نه آستر؟

آستریکس تکون نخورد.
- آستر؟آستریکس؟الو؟

کماکان صدایی از آستریکس شنیده نمیشد. توجه بقیه هم به این سمت جلب شده بود. ارتور جلوتر رفت و شونه آستریکس رو محکم تکون داد.
-باو آستر؟زنده ای؟البته که نه این چه سوالی بود...منظورم اینه چه مرگت شده بچه جون؟

آستریکس گویا تصمی گرفته بود واکنشی نشون نده.

بقیه:

شاید از شوک دونستن ناهار بود که آستریکس تکون نمیخورد. به هر حال تو این برهه کار بیشتری از دستشون بر نمی اومد. آرتور با چرب زبونی گفت:
-میگما حالا که تکون نمیخوری میشه من سهمتو بخورم؟

آستریکس که دید این ژست گرفتن ها فایده نداره و اینا خنگ تر از این حرفا هستن برگشت یه نگاه طور به دوربین کرد. بعد با یه نگاه عاقل اندر سفیه واری دستش رو بلند کرد تا به یه نقطه در دور دست اشاره کنه. سر بقیه ناخوداگاه به اون سمت چرخید. شاید داشتن اشتباه میدیدن... رد باریکی از نور خورشید اونطرف رودخونه دیده میشد.

چند دقیقه بعد

کماکان جلوی دیگ های ناهار غلغله بود. مرده ها تلاش میکردن سهمشون رو دریافت کنن این وسط از سر و کول هم بالا میرفتن و پاهای پوسیده همدیگه رو لگد میکردن. لامصب ها تموم شدنی هم نبودن که! بیخود نبود هادس رژیم گیاه خواری رو تصویب کرده بود اقلا ارزون تر در می اومد.
کمی دورتر از اون بلبشو دوربین زوم کرد رو کاسه بشقاب هایی که بچه های اراذل جا گذاشته بودن. رد پاهاشون از کنار ظرفاها شروع میشد و تا رودخونه ادامه داشت.

***


دوربین دوباره روشن میشه و راهش رو از بین درخت ها و بوته های خشک و خاک و خل باز میکنه. روی زمین چندین جای رد پا روی خاک ها مونده بود. کمی جلوتر اعضای تیم درحالیکه پاهاشون رو روی زمین میکشیدن با شونه هایی افتاده هنوز داشتن رد نور رو دنبال میکردن. نمی دونستن چند ساعته دارن این نور لعنتی رو دنبال میکنن. اولش هر چند دقیقه یه بار سرشون رو برمیگردوندن تا مطمئن شن کسی تعقیبشون نمیکنه. ولی انقدرها هم شخصیت های مهمی نبودن. احتمالا کسی حتی متوجه غیبتشون هم نشده بود. آرتور درحالیکه طبق معمول درحال خشک کردن عرق روی پیشونیش بود گفت:
- میگما...شاید بهتر بود اول سهمیه ناهارمون رو میگرفتیم بعد فرار میکردیم.

آستریکس خرناسی تحویلش داد و دست ادواردو محکمتر کشید. واقعا که ادوراد خوش شانسی بود. اگر به موقع توی صف پشت سر بچه ها ظاهر نشده بود عمرا کسی به خودش زحمت می داد وقت تلف کنه و بره بیارتش. مخصوصا که خوابش سنگین بود و بیدار کردنش مکافات! اگرچه تا اون لحظه یک کلمه نپرسیده بود که خب یه دفعه چی شده داریم از اینور میریم؟ شاید هم ادوارد هنوز خواب بود و داشت توی خواب راه می اومد.

کمی دورتر ناپلئون با عصبانیت مشغول جنگیدن با شاخه های خشک سر راهش بود و همزمان تلاش میکرد دنباله کتشو از چنگ یه بوته خشک خلاص کنه. معلوم نبود صیغه وجود این جنگل با درخت ها و بوته های خشک چیه. احتمالا نویسنده فقط محض اذیت و آزار سر راهشون قرار داده بود و خاصیت دیگه ای نداشتن. همون لحظه صدای خرچ بلندی به گوش رسید. همه برگشتن و دیدن کت ناپلئون بالاخره جر خورده و یه تیکه ش سر بوته مونده و شلوار مامان دوزش معلوم شده.

ناپلئون:

بچه های اراذل:

ناپلئون نعره زد:
- زهر!درد! به من میخندین ای موجودات فرومایه عجیب الخلقه؟ ناپلئون نیستم اگر...

ناگهان صدای جیغ ذوق زده ای بلند شد و ناپلئون مجبور شد سخنانیش رو نیمه کاره بذاره. بچه ها گیج و مبهوت به هم نگاه کردن تا ببینن صدای کی بود. آستریکس با شک و تردید درختی که نزدیکش ایستاده بودن چک کرد. شاید درختای این ناحیه از نوع جیغ کش بودن.
- آررررررررررتور!

این بار صدا نزدیک تر بود و به نظر می رسید از رو به رو میاد. همه تو یه حرکت هماهنگ برگشتن به اون سمت. یه نفر در شک و شمایل رابینسون کروزوئه با ریش و سیبیل مدل هاگرید داشت می اومد به سمتشون. ناخودآگاه همه یه قدم رفتن عقب و استریکس پای ادواردو لگد کرد. ناشناس درحالیکه ریشش روی زمین کشیده میشد بهشون نزدیک شد. به نظر میرسید یه قرنی باشه که نرفته حموم. لباساش پاره بودن و لابه لای موها و ریشش برگ و شاخه درخت ها دیده میشد. قبل از اینکه کسی بتونه واکنشی نشون بده مرد پرید و آرتور رو محکم بغل کرد.
- آرتور! آرتور!بگو خودتی و من خواب نمیبینم!

آرتور به سختی می تونست نفس بکشه.
- ب...بخشید ما... همدیگه رو میشناسیم؟

مرد ارتور و ول کرد. با چشمایی که حالا اشک توش جمع شده بود بهش خیره شد.
- نگو منو یادت رفته ارتور.

- ام اصغر سگ سیبیل؟

- اصغر سگ سیبیل کدوم تسترالیه مرتیکه! منم گیدیون!

آرتور:

بچه ها:

گیدیون:

گیدیون دوباره اومد جلو تا آرتور رو بغل کنه ولی این بار آرتور حواسش جمع بود و یه قدم عقب رفت.
- تو اینجا چیکار میکنی گیدی؟

- همونکاری که تو میکنی طبیعتا. مردگی میکنم!

بقیه کله هاشونو خاروندن. موقعیت ناجوری بود. کسی چیزی به ذهنش نمی رسید بگه. البته جز ناپلون که با نگاهی مشکوک جلو اومد.
- فرار کردی مگه نه؟ اومدی اینجا از زیر کار در بری؟

همه منتظر بودن گیدیون منکر بشه ولی قطعا کسی توقع نداشت گیدیون بی مقدمه بزنه زیر گریه.
- من جوون بودم می فهمین؟هزارتا آرزو داشتم. وقت مردنم نبود اگر حاج دامبلدور تو عملیات مرلین 3 هلم نداده بود زیر پای غول ها من هنوز زنده بودم و داشتم بچه هامو بزرگ میکردم و از زندگی لذت می بردم.

اعضای تیم:

ارتور که ادم دل نازکی بود رفت جلو تا به گیدیون دلداری بده. اما هنوز دستش به شونه گیدیون نرسیده بود که گیدیون پرید و دوباره محکم بغلش کرد. بعد درحالیکه گوله گوله اشک میریخت و آب دماغشو با لباس آرتور پاک میکرد، عر زد:
- آرتور منو اینجا تنها نذار!منم با خودت ببر!

بچه ها با استیصال به هم نگاه کردن. گویا خلاصی از دست گیدیون به همین سادگی ممکن نبود.



ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۱۹:۲۵
ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۷:۴۴


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۱۸ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#28

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۵:۵۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
ترنسیلوانیا و اراذل و اوباش گریف



پست سوم


- من غلط کردم، غلط!

سو آب دهانش را قورت داد و سعی کرد غول را متقاعد کند.
- ببین... من منظورم اصلا اون نبوده! تو اشتباه کردی!
- ما غولای چراغ جادو اصلا اشتباه نمی کنیم.‌‌ ... این مطمئن‌ترین راه برای رسیدن به آرزوت بود.
- مطمئن‌ترین یا پر درد ترین؟
- حالا هر چی!
-
- اصلا این چه وضعشه؟ ترتیب ما باید از بزرگ به کوچیک یا از کوچیک به بزرگ باشه، نه این‌جوری که هر کسی‌و همین‌جوری دوختی!
- خب این‌که غصه نداره، می‌تونم با دندون کوک‌هاتونو باز کنم و دوباره به‌ترتیب بدوزمتون. اتفاقا الان که دردش رو هم کشیدین و تحملش آسون‌تره!
- دندون کثیفه، با بشکاف لطفا.

غول شانه‌ای بالا انداخت و بشکاف را برداشت که دیگر اعضای تیم به خودشان آمدند تا به سرعت و با هر روش ممکن، به غول ثابت کنند گابریل فقط خواسته مزه بریزد و کلا نباید به حرف‌هایش توجهی شود و دربرابر آدم‌های نادان بی‌توجهی برترین سلاح است؛ در پاسخ به اعتراض‌ها و جیغ و داد‌های گابریل هم گونی روی سر کشیدند و نتیجتا غول راضی شد.

- خب دیگه من باید برم. اصلا لازم نیست تشکر کنین‌آ وظیفه بو‌...
- نه نرو! من آرزومو پس می‌گیرم!
- همچین چیزی نداریم.
- یه آرزوی دیگه چی؟
- نه دیگه همین یه دونه بود.

آندریا که ماگل بود و داستان‌های ماگلی را خوب بلد بود، سعی کرد مچ غول را بگیرد.
- دروغگو، شما که سه‌تا آرزو برآورده می‌کنین!
- آره دیگه اینم آخریش بود... حالا دیگه آزادم. می‌تونم برم برای خودم خوش بگذرونم! آرزوی قبلیم دست یه مرده بود که گفت هر وقت آزاد شدم برم پیشش که با هم کمالات خاص رو به دست بیاریم! به دست آوردن کمالات خاص خیلی باکلاسه نه؟

ترنسیلوانیایی ها به هم نگاه کردند.
- نیمه لخت بود؟
- عه، می‌شناسینش!
- آره. ... حالا چی آرزو کرد؟
- هیچی... گفت همه ساحره‌ها جذبم بشن، منم یه آهنربا هم‌اندازهء خودش کردم تو حلقش. فقط نمی‌دونم چرا خیلی استقبال نکرد...

سو و گابریل نگاهی به هم انداخته و پقی زیر خنده‌ زدند.
- یادت باشه حتما واسه ارباب و مرگخوارا تعریف کنیم!
- آره حتما کلی خوششون میاد!
- فکر کن چقدر لحظه‌ء خنده‌داری بوده!
- رفت.
- کی؟ رودولف؟
- نه... غوله رفت.

نگاه همه از روی آندریا به جایی که غول تا چند لحظه پیش بود، برگشت.
- بدبخت شدیم!
- ما می‌بازیم!
- ما جام رو از دست می‌دیم!
- ما گوسفندامان ره از دست می‌دیم!
- ما t هامونو از دست می‌دیم!
- ما تِی‌مونو از دست می‌دیم!
- ما برای بدهی، همه‌چی‌مونو از دست می‌دیم!

سو دستی به جای کوک‌ها که خونریزی‌شان بند آمده بود کشید و در آخرین دیالوگ، تلخ‌ترین حقیقت را گفت.

آن‌ها باید هر چه سریع‌تر چاره‌ای می‌اندیشیدند.

- کاپیتان...
- مرگ و کاپیتان، باز یاد من افتادین؟ کل مسابقات چاره اندیشیدم، دیگه به من ربطی نداره!
- من فقط می‌خواستم بگم داره می‌ریزه.

نگاه همه به سمت چوپان برگشت؛ بدبختی که یکی و دوتا نبود.

***

- خب الان چه‌جوری بازی کنیم؟
- نمی‌تونیم بازی کنیم! آخه چه‌جوری هم از دروازه محافظت کنیم، هم توپ گل کنیم، هم اسنیچو بگیریم؟
- ما باختیم!

دامبلدور سعی کرد امید و روشنی را به تیم بازگرداند.
- امیدتونو از دست ندین بابائیا، من مطمئنم می‌تونیم یه کاری بکنیم!
- مثلا چیکار؟
- خب... خب بیاین تلاش کنیم از هم جدا بشیم!
- آخه چه‌جوری؟
- همه به هر شکلی که شده از هم فاصله بگیرن!
- آره، فکر خوبیه! فشار بیارین... آره... بیشتر... بیشتر!
- چرا عین تسترالا لگد پرت می‌کنی؟ داره می‌گه فشار بیارین نه که پاهاتونو بکوبین تو دهن اون یکی!

نتیجهء فشارهای بیشتر، در حالی‌که از سر و کول یکدیگر آویزان بودند، چیزی جز در رفتن استخوان‌های دامبلدور و زخم و زیلی‌شدنشان نبود. آندریا هم که معتقد بود گابریل عقده‌های پیش از این را رویش خالی می‌کند شروع به پرتاب مشت و لگد کرده و او را هم بر علیه خود شوراند.

- روونایا، آخه چی می‌شد این دوتا رو کنار هم نمی‌دوخت؟ ... خب، بسه دیگه! اینا این‌جوری کنده نمی‌شن، فقط خودمون داغون می‌شیم! کسی راه دیگه‌ای نداره؟
- ساطور رو امتحان کنیم؟
- ساطور؟
- آره، نخ‌ها رو که جدا می‌کنه، گوشت هم اگه زیرتیغش اومد می‌بُره!
- راه‌حل بعدی!
- گب اون چوب زیر پاته بده، می‌خوام بره گوگولیامه آتیش روشن کنمه!

سو نگاهی به کلاه و بعد به چوپان انداخت؛ سپس لبخند شیطانی‌ای زد و گفت:
- خودشه!

***

- یکم اینور تر... آها... خب وایسا سر جات دیگه، بذار یکم حرارت بگیره!
- ســـوختـــم!
- اصلا مهم نیست، یکم کج شو، یکم دیگه، آاااخ نه دیگه اونقدر!

همه با هم روی زمین افتادند و ریش تازه درآمدهء دامبلدور، دوباره کز خورد و سوخت.
- ریشم!

طبق معمول، ذات پلید سو که هم‌گام با کاپیتان بودنش که باعث می‌شد کسی نتواند روی حرفش حرف بزند، گابریل و آندریا را روی آتش فرستاده‌بود تا شاید بتوانند از این طریق نتیجه بگیرند. اما به جای بریده‌شدن نخ‌ها، خودشان قطره قطره ذوب شده و روی آتش ریخته می‌شدند.

- بیخیال اصلا!

سو با حرص پایش را روی آتش کوبید.
- آتیش هم جواب نمی‌ده! ... نظرتون چیه بگیریمشون جلوی اون اره‌برقی‌ای که از مسابقه سوم بلند کردیم؟
- بلند کردن چیه باباجان، زشته! ما فقط به‌صورت مادام‌العمر قرضش گرفتیم.
- حالا همون... یکی اره‌برقی رو ثابث نگه داره ما بگیریم جلوش؟

کمی خشن به‌نظر می‌رسید، اما شروع مسابقه نزدیک بود و آن‌ها باید کاری می‌کردند.

- بیا اینجا وایستا! آره دقیقا جلوی این!
- می‌شه من اره‌رو نگیرم؟ می‌خوام برم‌از اون آقاهه بپرسم t منو ندیده؟!
- نخیر، همین‌جا می‌ایستی و اینو نگه می‌داری. باز خداروشکر تو کامل کوک نخوردی. بگیر! ... خب، شما هم وایستین جلوش، دامبلدور یکم به سمت چپ! خب، روشنش کن!

صدای تخ تخ اره‌برقی بلند شد و سونامی که مدام اطرافش را نگاه می‌کرد آن را جلو آورد؛ نفس توی سینهء همه حبس شده‌بود... گابریل همین‌طور که سعی می‌کرد مستقیم جلوی تیغه قرار بگیرد با دستمال عرق از صورت همه پاک می‌نمود؛ سو هم کلاهش را هر چه دورتر می‌گرفت تا از معرکه به دور باشد، چوپان نیز چخه چخه گویان گوسفندها را دور می‌کرد تا بیشتر از این تلفات ندهند، آندریا هم که موهایش را با دست پوشانده‌بود تا اتفاقی برایشان نیوفتد و این بین دامبلدور که با سوختن ریشش چیزی برای از دست دادن نداشت، ثابت سر جایش ایستاده‌بود.

- آخ...
- وای، ‌t!

سونامی اره‌برقی را خاموش کرد و بی‌توجه به بقیه، به‌طرف جایی که جنبنده‌ای حرکت نموده‌بود، خیز برداشت. ترنسیلوانیائی‌ها هم که به‌زور خودشان را ثابت نگه داشته‌بودند محکم روی زمین افتادند و به دنبال منبع "آخ" گشتند.

- ... جون! آخ جون!
- دامبلدور مشاعرشو از دست داد؟
- وای، برآمدگی دماغم بریده‌شد! آخ جون! دمت گرم باباجان، کارت حرف نداره!

بله، دامبلدور مشاعرش را از دست داد.

***

اعضای ترنسیلوانیا خسته و کوفته کنار هم افتادند؛ هیچ‌کدام از راه‌هایی که امتحان کرده‌بودند جواب نداده و مسابقه هم در حال شروع شدن بود. آن‌ها باید کاری می‌کردند... اما چکار؟ ان سوالی بود که هیچ‌کدامشان نتوانسته‌بودند پاسخی برایش پیدا کنند.

سو لگدی به پای چوپان که با توجه به نوع دوختش کاملا روبروی او قرار گرفته‌بود زد و سعی کرد موهای آندریا را از توی دهانش به بیرون تف کند.
- باید همین‌طوری بازی کنیم!
- چی؟ این‌جوری؟

گابریل اشاره‌ای به جمعشان که کوک‌های متعددی از هر طرف آن‌ها را کنار هم نگاه داشته‌بود کرد؛ آن‌ها حتی نمی‌توانستند روی پای خودشان بایستند.

- بله، دقیقا همین‌جوری!
- ولی...
- ولی نداره، بلند شین! الان مسابقه شروع می‌شه!

سو، کاملا مصمم به‌نظر می‌رسید.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۲:۱۲
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۶:۴۸

همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۱۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#27

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۷:۳۸
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 337
آفلاین
ترنسیلوانیا و اراذل و اوباش گریف



پست دوم

-من از این خونه میرم!

سونامی زودتر از بقیه هوشیاری اش را بدست آورد و واکنش مناسبی به غول چراغ آقازاده نشان داد. دیدن موجودی بزرگ، قدرتمند و آبی رنگ، چیزی نبود که اعصاب سونامی را به هم نریزد. هرچه تا آن زمان تحمل کرده بود، کافی بود. نباید اجازه می داد کسی شبیه خودش آنجا باشد. سونامی تک بود! آنجا یا جای سونامی بود، یا غول چراغ آقازاده.

-بابا جان، یه دقیقه بشین ببینم اینجا چه خبره!

سونامی ننشست. نه آنکه لج کند ها! طفلک با وجود آن همه سر و صدا و ظاهر غلط اندازش، خیلی هم معصوم و مظلوم و حرف گوش کن بود. ولی نمی توانست بنشیند؛ چون زانو نداشت!
ولی به جهت حفظ ادب و زمین نینداختن روی دامبلدور که ریش سفید جمع محسوب می شد، سعی کرد عملی مشابه نشستن انجام دهد. همین عمل مشابه کافی بود تا باقی افراد، تا زانو در آب بروند!

-اینا که از منم داغون ترن.

غول، زیر لب این را گفت و تصمیم گرفت سوالش را تکرار کند.
-ارباب، چه آرزویی دارید؟

ایش گفتن ها و غر زدن ها و زیر لب دعوا کردن ها، با حرف غول چراغ آقازاده، فروکش کرد.

-ارباب کو؟ کجان؟
-تام... خودت رو نشون بده!

-چیزه...

غول جلو آمد و به نرمی روی شانه سو زد.
-با شما بودم... ارباب!

درست ثانیه ای قبل از آنکه به دلیل برخی سوءتفاهمات، حمله ای از طرف سو به غول صورت بگیرد، آندریا موفق شد که حواس سو را با جمله‌ی "عه، یه بادیگارد اونجاست! " پرت کند.

-کو؟ کجاست؟
-ولش کن اونو. میگم که... فکر کنم این از اون غولاست که آرزو برآورده می کنه.

غول، این حرفِ مثلا زیر لبی آندریا را به وضوح شنید. ولی نتوانست در برابر جماعتی که با دهان باز و چشمانی پرطمع به او خیره شده بودند، چیزی بگوید.
چشمانی پر طمع که با شنیدن حرف آندریا به فکر فرو رفته و در رویاهایشان غرق شده بودند. اما به محض یادآوری قصه های قدیمی و فهمیدن اختلاف تعداد افراد حاضر، با تعداد آرزوهای مجاز، هر یک سعی کردند گوی سبقت را ربوده و آرزوی خود را بیان کنند.
-عشق! یه عالمه نیروی عشق!
-آرزو می کنم کل دنیا تمیز و بدون آلودگی باشه. همزادِ دقیقا متقارن کره‌ی زمین از خط استوا بهش بچسبه. هیچ کسی نباشه که فقط یکی از لپاش چال لپ داشته باشه...
-لطفا یدونه t.

سومین آرزو بود. سونامی به خاطر یک t ناقابل، آتش به جان همه زد!

دقایقی در سکوت سپری شد. غول با نگاهی خنثی و حالت چهره ای منزجر شده، به آنها نگاه می کرد. اصولا نباید برآورده کردن آرزو ها، برای او آنقدر طول می کشید و به آن همه تمرکز احتیاجی نبود.
-ارباب، آرزوتون چیه؟!

آب پاکی را روی دست همه ریخت. حتی روی دست سونامی هم ریخت!
حرفش هم حق بود. سو بود که او را از بند اسارت در چراغ آقازاده نشان، نجات داده و آزاد کرده بود. پس همه ی آرزو ها و هزینه ها و هر چیز دیگری، برای سو بود!

-سو، به روونا قسم اگر بادیگارد آرزو کنی، خودم توی اسید حلت می کنم!
-بابا جان... بیا از این فرصت برای گسترش خیر و خوبی استفاده کنیم.
-سو... پول! بذار من یه بار پول واقعی ببینم از نزدیک.
-کاپیتان، میشه من نیمه‌ی گمشده‌مو داشته باشم؟
-میگم چقده داشتنه یه گله بزرگه گوسفند عالیه!

سو نگاهی به بازیکن هایش انداخت. ولی فایده نداشت. خجالت که نکشیدند، هیچ؛ با لبخند های عریضی هم نگاهش کردند.
-تو نمی خوای چیزی بگی؟

سو با نوک انگشت، به لبه‌ی کلاهش زد.

-نه. فقط اگه یه وقت هوس داشتن بزرگترین کلکسیون کلاه رو کردی، بدون دیگه رنگ منو نمی بینی!

سو آه نچندان کوتاهی کشید و شروع کرد به زیر لب، زمزمه کرد. خل شد بیچاره!
-پول که خیلی وسوسه کننده‌س... بادیگارد! لعنت به گابریل که نمی ذاره به خواسته هام برسم. سونامی و چوپان که اصلا فکرشم نکن! دامبلدور هم که... آخ، راستی چقد بازی قبل که نبود ما عذاب کشیدیم!

جیلینگ!

فکری به ذهن سو رسید. ولی فکرش خفن بود و صدای جیلینگ داشت.

-آرزوی من اینه که ما همیشه کنار هم باشیم و کسی از تیم جدا نشه!

همه با قیافه های منزجر شده به سو خیره شده بودند که غول، چشم ارباب گویان، به طرفشان هجوم برد همه‌شان را زیر بغل زد.

-ما ره کجا می بره این؟

قرچ قرچ قرچ...

اعضای ترنسیلوانیا با اخمی که نشان از تمرکزشان بر روی موضوع داشت، به هم نگاه ‌می‌کردند.

- این قرچ قرچ صدای چی می‌تونه باشه؟
- حتما گوسفندا دارن علف می‌خورن.

چوپان سرش را به شدت به دو طرف پرت کرد تا مخالفتش را نشان بدهد.
- نخیرم، گوسفندا وقتی علف می‌خورنه صداش "خرچ خرچ" می‌باشه، نه "قرچ قرچ"!

چوپان روی تک تک مسائل مربوط به گوسفندهایش غیرت داشت.

- چقدر شبیه صدای دریده‌شدن و سپس به هم دوخته‌شدن پوست و گوشت و استخونه، نه؟
- چه بامزه!
- واقعا این ایده‌ها رو از کجا میاری آنی؟

آندریا با حرص زبان بلندبالایی برای گابریل بیرون آورد و بعد هم سعی کرد ایده‌های بی‌پایه و اساس و کاملا تخیلی‌ و غیرممکنش را توجیه کند.
- خب... آخه هم خون پاشیده روی در و دیوار، هم یهو خیلی دردم اومد. فکر کردم که...
- دیگه از این فکرا نکن!
- چشم کاپیتان!

سو لبخند کاپیتانانه‌ای به آنی زد و سعی کرد فکر کند "قرچ قرچ" مذکور چه دلیلی می‌تواند داشته‌باشد، که صدای غول چراغ بلند شد.
- اه! انقدر بدم میاد یهو نخ از توی سوزن در میاد!

سکوت ِ مطلق برقرار شد. سو آب دهانش را قورت داده و نگاهی به تیمش انداخت.

- یس! کنف شدی گب؟ دیدی حق با من بود؟ دیدی من هیچوقت اشتباه نمی‌کنم؟ دیدی این همون صدائیه که می‌گفتم؟
- حالا انگاری چیکار کرده... یه صدا حدس زدی دیگه الان مثلا چه کار شگرف و بی‌نظیری انجام دادی که هی پز می‌دی؟ منم تمرکز نکرده‌بودم وگرنه زودتر از تو می‌فهمیدم که این غوله داره با چرخ خیاطی ما رو به هم می‌دوزه و الاناست که از خونریزی بمیریم.
- منم داشتم خودمو آماده می‌کردم که همینو بگم، مگه مهلت می‌دی به آدم؟
- داری چکار می‌کنی؟

گابریل و آندریا سکوت کردند. با این‌که صدای سو آرام بود، اما به دلیل برقراری سکوت بین دو بازیکنی که همیشهء روونا درحال ِ بحث و دعوا بودند، یک پرتاب سه‌امتیازی محسوب می‌شد.

غول لحظه‌ای چرخ‌خیاطی را متوقف نموده و به سو نگاه کرد و پرسید:
- با من بودی؟

سو دستی به گونه‌اش کشید تا خونِ چسبیده به آن را پاک کند.
- با خود ِ تو.
- اوممم... یه‌لحظه صبر کن.

غول کلهء آبی‌‌اش را دوباره پایین برد و چرخ خیاطی را به‌راه انداخت. چند کوک دیگر هم زد و بعد انتهای نخی که از پشت کتف دامبلدور بیرون زده بود را گرفت و گرهی به آن زد تا از کوک خارج نشود. سپس آن را دور دو انگشتش پیچاند و با دندان، پاره اش کرد و شاهکارش را از زیر سوزن بیرون آورد.
- دارادادام! تموم شد! آرزوتون رو برآورده‌کردم!
- آ... آرزو؟
- بله، آرزو.
- دِ آخه کدوم آرزو؟!
- همون که ازم خواستین هیچ‌وقت از هم جدا نشین و همیشه کنار هم بمونین. تبریک می‌گم، به آرزوتون رسیدین!
- یعنی الان... ما رو به هم دوخت؟
- آخ!

گابریل تازه دردش آمده‌بود!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۱:۱۳

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲:۳۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#26

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۰:۰۶
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 141
آفلاین
ترنسیلوانیا vs اراذل و اوباش گریف

پست اول

مدت زیادی از تمام شدن مسابقه می گذشت. ولی اعضای ترنسیلوانیا، همچنان درگیر بودند. مشکلاتشان که یکی، دو تا نبود!
بعد از جداسازی آندریا و گابریل از هم و دامبلدور از پای آقای مافیایی، که مورد آخر با گریه‌های ضجه‌مانند و کنده‌شدن قسمتی از پای آقای مافیایی و صحنه های دلخراش همراه بود، آقای مافیایی تصمیم گرفت خاطره حضور پسرش در آن تیم را ماندگار کند. چرا که خاطره‌ی بسیار جذابی بود!
-به میمنت و مبارکیِ حضور عسل بابا در این مسابقه، قصد دارم مهمونی کوچیک و جمع و جوری برگزار کنم. خوشحال میشم شما هم بیاین.
-اون آقاها هم میان دیگه؟

واکنش بقیه، خیلی با سو فرق داشت!
-ایول، شام!


رو به روی یکی از خانه های لاکچری آقای مافیایی

_خانه پدری!
_ولی آخه اینجا...
_ولش کنید. هنوز از نقشش درنیومده.

دامبلدور در ظاهر بازیگر خوبی به چشم می آمد. اما در باطن، فیلمنامه نویس قهاری بود! فیلمنامه ای که انتهایش به‌جای گل و تقدیر، گالیون ها بر سرش ریخته می‌شد و بجای تعظیم خودش به مردم، مردمی پرعشق برایش خم و راست می‌شدند؛ الحق که باید فیلمنامه‌ی سال لقب میگرفت!

خانه آقای مافیایی، یا بهتر است بگوییم «عمارت سه هزار میلیارد هکتاری» آقای مافیایی، زیباترین عمارتی بود که ترنسیلوانیائی‌ها تا به حال دیده بودند و می‌شد این را از دهان های بازشان نیز فهمید. البته تقصیر خودشان نبود که تا پیش از آن، عمارتی ندیده بودند.

- چقد قشنگه!
- پولش هم قشنگ بوده.
- چه جالب! اینجا هم تشریف دارن که.
- کیا؟!
- بادیگاردارو میگه... اصلا هم نمی دونست!

سو چشم‌هایش را دو متر در عرض و دومتر درطول باز کرده و مشغول شد، تا وقتی که ملت موفق شدند جمعش کنند.

- ملت رضایت میدین بریم تو یا بیرون هوا خوبه همین‌جا سفره پهن کنیم؟!
- غر نزن، بریم.

همچون انسان هایی که از غار بیرون آمده باشند، به سمت دروازه های طلایی ساخته شده از طلا قدم نهادند. سو نگاهی به اعضای تیمش انداخت و دست به کار شد؛ ابتدا صورت گابریل را برق انداخت، سپس ریش های دامبلدور را شانه زد، موهای آندریا را به هم ریخته و کلاه خودش را روی سرش تنظیم کرده و در آخر در زد. چوپان و سونامی مهم نبودند. آبروی خودش خیلی مهم بود!
-عه، بابایی!
-زهر مار.

سو اجازه نداد دامبلدور مهمانی رویاییشان را خراب کند. ممکن بود پاداشی در کار باشد!
- سلام، قهرمان!

آقای خفن و چاق و کچلِ مافیایی، با چشمانی که بخاطر حلقه‌ی اشک درونشان می درخشیدند، نگاهی به آقازاده انداخت که بی توجه به همه، چیپس می خورد.
- پسرم همیشه کارهای بزرگی می‌کرد، وقتی بچه بود خودش به تنهایی بدون کمک هیچ‌کس گریه میکرد. باورتون میشه؟ حتی وقتی نوزاد بود!
- بله، بسیار با استعداد هستن ایشون...
- بابایی خیلی لطف دارن نسبت به من، همه اینا بخاطر پدر نمونه‌ایه که من دارم.
- دارم درمورد آقازاده حرف میزنم.

چشمان آقای مافیایی فقط یک چیز را می‌دید؛ پسرش! و دامبلدور دو چیز را؛ آقای مافیایی و زندگی عشق مداری که در مابقی عمرش متصور شده بود؛ البته اگر می‌شد این دو را از هم جدا دانست.

سو تلاش می کرد آقای مافیایی را سرگرم کند تا نفهمد بقیه اعضای ندید و بدید تیمش، سرشان بین اسباب و اثاثیه و خدم و حشم عمارت در حال دَوَران بود.
-ما همه‌ی بردمون رو مدیون تلاش بی نظیر آقاده هستیم.
-دقیقا همینطوره... شکی نیست. فقط... بهتره تا قند آبنبات بابا نیفتاده و گوسفنداتون بقیه‌ی اون گلهای کمیاب رو منقرض نکردن، بریم برای سرو شام.
-به به! شام.

موقع صرف شام هم همچنان همان وضعیت برقرار بود؛ چشمان ملت از روی غذاها برداشته نمی‌شد. آن‌ها تابه حال آن همه غذا را یک‌جا ندیده بودند.

***

- دوشیزه لی، یه‌لحظه وایستین!

آقای مافیایی، لحظه ای قبل از آنکه گابریل به سو، سیلی بزند و از چهارچوب در عمارت خارج کند، جلو آمد و او را صدا کرد. سپس به شخصی اشاره کرد که نتیجه‌ی آن اشاره، به سر دویدن و آوردن شیئی طلایی‌رنگ بود.

- داشت یادم می‌رفت!
- این دیگه چیه؟
- اینو داشته باشین و بذارین رو طاقچه افتخارات ترنسیلوانیا که همیشه یادتون بمونه دلیل بردتون تو مسابقات کی بوده.
- اوا! زحمت کشیدین، دستتون درد نکنه واقعا! چه قشنگم هست.
- این... عکس آقازاده نیست؟

درست بود. عکسی از آقازاده بر روی چراغ خاک گرفتهء طلایی چاپ شده بود.

بیرون خانه لاکچری آقای مافیایی، درون پارک کارتن خواب ها

- به نظرم بندازیمش دور.
- نه بابا کلی کارایی داره میتونیم توش چایی بریزیم.
- این چراغه نه قوری! تازه، ما چایی نداریم که.
- هرچی که هست به هرحال نباید بندازیمش دور.
- بابا چای چیه می‌تونیم بفروشیمش یه پولی از قِبَلش در بیاریم!
- آخه با این قیافه‌ی داغون آقازاده که روش زدن، کی ازمون می‌خردش؟
- خب بذارین ببینم میشه این عکس رو از روش پاک کرد.

سو این را گفت و چراغ را در دست گرفته و چندین بار محکم رویش کشید تا پاک شود. متاسفانه عکس آقازاده پاک نشد... اما افسانه‌ای را حقیقت بخشید!

- ارباب، چه آرزویی دارید؟

غولی آبی رنگ از چراغی که حال روی زمین افتاده‌بود برخاسته و با چشمانی منتظر، به دهان‌هایِ بازِ اعضای ترنسیلوانیا می‌نگریست.


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۱:۴۸:۵۵
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۱:۴۹:۳۳
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۵۳:۳۷

?only raven

.only raven


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۴۲ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸
#25

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۶:۰۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
ترنسیلوانیا
VS
اراذل و اوباش گریف



زمان: ساعت 00:00 روز 10 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 16 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
ابیگل نیکولا

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.