هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۴۹ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#38

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۲:۱۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 202
آفلاین
سلام به همگی!

اولش یه عذرخواهی به بچه های رابسورولاف بدهکارم، چون پست نزدیم و امیدوارم به عنوان تحقیر اینو نگاه نکنن بهش.

دوم اینکه یه عذرخواهی به سریع و خشن که شاید پیش خودشون فکر کنن که واسه سوم نشدنش پست نزدیم.

ببخشید اگه نرسیدیم پست بزنیم.

و آخرم یه تبریک به داورای بازی که 3 تا پست کمتر داوری میکنن.


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۲۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#37

اسلیترین

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱:۵۲ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۰:۱۴ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو

پست سوم


سوت پایان بازی به صدا درآمده بود. طرفداران رابسورولاف شادمان از پیروزی تیمشان، درحال آمدن به وسط زمین بودند تا درکنار اعضای تیم باشند و این پیروزی غیرمنتظره و شگفت انگیز را جشن بگیرند. اعضای تیم ولی هیچ نشانی از شادی در چهره شان دیده نمیشد. شاید در بازی کوییدیچ پیروز شده بودند ولی بازی مرگ و زندگی برای آنان همچنان ادامه داشت.

کنت الاف اسنیچ را از شدت خشم و ناراحتی در دستش می‌فشرد. فکر می‌کرد با پیروزی در مسابقه، انتقام آتش زنه را از مرلین خواهد گرفت، ولی خیالی باطل بیش نبود. شعله های خشم و انتقام همچنان در درونش زبانه می‌کشید. بی توجه به جمعیتی که درحال آمدن به سمتش بودند، سوار جارویش شد و به طرف اسنیپ و بلاتریکس پرواز کرد. نباید یک لحظه را نیز از دست می‌دادند.

از دور به بلاتریکس و سپس به پاتریشیا که در بین طرفداران گیر افتاده بود اشاره کرد. بلاتریکس سریع به سمت پاتریشیا پرواز کرد. او را از میان خیل جمعیت بیرون کشید و برگشت. کنت الاف رو به اعضای تیم کرد و گفت:
_باید بقیه اعضا رو پیدا کنیم. رابستن بعد از برخورد با اسنیچ تقلبی ناپدید شد. هیچ ایده ای هم ندارم که ممکنه کجا رفته باشه.

بلاتریکس که برای نخستین بار میشد ناراحتی و نگرانی را در چشمانش دید رو به الاف گفت:
_بچه ناپدید شد! اون نور سفید لعنتی جلوی دید رو گرفت و بعدش دیگه بچه نبود. کریس هم بعد از اینکه بلاجر بهش خورد و سقوط کرد دیگه ازش خبر نداریم. ممکنه برای مداوا به سنت مانگو برده باشنش.

_پس منتظر چی هستیم؟ اولین ماموریت پیدا کردن کریسه.

پس از این جمله، همگی دست های یکدیگر را گرفتند و آپارات کردند.
***

راهروهای سنت مانگو شلوغ و پر از جادوگران و ساحره هایی بود که از این سو به آن سو می‌رفتند. عده ای برای مداوا و عده ای دیگر برای ملاقات عزیزان و دوستانشان آمده بودند، برای همین وقتی اعضای تیم رابسورولاف درست وسط سالن ظاهر شدند کسی متوجه آنها نشد یا شاید هم کسی اهمیتی نداد. همه در فکر مشکلات خود بودند.

الاف نگاهی به اطراف انداخت. سخت مشغول تصمیم گیری بود. نمیدانست کریس را به کدام بخش برده اند ولی میشد حدس زد. ضربه ی بلاجر احتمالا باعث شکستگی استخوانش شده بود. کنت رو به هم تیمی هایش کرد و گفت:
_ احتمال میدم که کریس در بخش ارتوپدی بستری باشه. کاری که می‌کنیم از این قراره. پاتریشیا تو یه جاروی پرنده گیر بیار و بیرون ساختمون منتظر باش. من و اسنیپ و بلاتریکس کریس رو پیدا می‌کنیم و من از پنجره‌ی اتاقش علامت میفرستم. تو میای و کریس رو با خودت میبری به خونه ی ریدل ها. ما خودمونو میرسونم.

_چشم کاپیتان!

پاتریشیا به سرعت دور شد و بقیه به سمت بخش ارتوپدی به راه افتادند.

یک ساعت بعد

-آروم بلندش کنین.

اسنیپ و الاف کریس را که سرش باندپیچی شده و بیهوش روی تخت بود، به آرامی بلند کرده و از پنجره روی جارو سوار کردند. پاتریشیا کریس را محکم گرفت تا از روی جارو سقوط نکند و سپس به سرعت دور شد. بلاتریکس گفت:
_باید از ارباب تقاضای کمک کنیم. حالا دیگه بازی نهایی رو بردیم و حتما ما رو بخشیدن.
_امیدوارم همینطور باشه.

اسنیپ و الاف همزمان این را گفتند و سپس از سنت مانگو خارج شدند تا به خانه ی ریدل ها آپارات کنند.

باران بند آمده بود ولی آسمان همچنان پوشیده از ابرهای تیره بود. انگار حتی آسمان هم با آنها سر جنگ داشت. الاف، بلاتریکس و اسنیپ در محوطه ی چمن کاری شده ی خانه ی ریدل ها ظاهر شدند و بدون فوت وقت به سمت خانه حرکت کردند. نزدیکتر شدند ولی با دیدن کریس و پاتریشیا که جلوی در نشسته بودند از تعجب خشکشان زد.

کریس به هوش آمده بود. جلوی در نشسته و سرش را بین دستانش گرفته بود. پاتریشیا نیز با حالتی عصبی مشغول قدم زدن بود و کلاغش روی شانه هایش نشسته بود و قارقار میکرد. با دیدن کنت الاف به سرعت به طرفش دوید و قبل از آنکه الاف بتواند چیزی بگوید با عجله گفت:
_کاپیتان! لرد سیاه اجازه ی ورود به خونه رو بهمون نداد. به نظر نمی‌رسید که هیچ کدوم از اعضای تیم رو بشناسن. حتی هیچکدوم از مرگ خوارهایی که اونجا بودن هم کریس رو نشناختن.

کریس جلو آمد و با چهره ای که بدبختی در آن موج میزد گفت:
_شرط میبندم کار مرلینه. اون حافظه ی ارباب و مرگخوارها رو پاک کرده.

بلاتریکس درحالی که شوکه شده بود با فریادی از سر خشم و ناراحتی به سرعت خود را جلوی خانه رساند و با مشت به آن کوبید. هوریس در را باز کرد.
_هی چه خبرته؟ تو دیگه کی هستی؟

بلاتریکس باورش نمیشد. یعنی حتی هوریس هم او را فراموش کرده بود؟! از شدت خشم چوبدستی اش را به سمت هوریس گرفت و فریاد زد:
_کروشیو.

هوریس روی زمین افتاد و مانند جانوری زخمی، از درد به خود پیچید. سپس به سرعت وارد خانه شد و هوریس را به حال خود رها کرد. چهره اش از خشم سرخ شده بود و به هر مرگخواری که سر راهش سبز میشد طلسمی روانه می‌کرد.

هم تیمی هایش نیز که به دنبالش می‌رفتند در محاصره ی تعدادی مرگخوار قرار گرفته بودند. ولی بلاتریکس به تنها کسی که فکر می‌کرد لرد سیاه بود. هنوز امید داشت. به سرعت گام هایش افزود. احساس می‌کرد نفسش بالا نمی‌آید. از وقتی که از خانه ی ریدل ها خارج شده بود دیگر دچار تنگی نفس نشده بود. به سختی این افکار را از ذهن خود بیرون راند. در این لحظه تنها چیزی که مهم بود ملاقات ارباب محبوبش بود.

دیگر مقابل اتاق لرد سیاه رسیده بود، بدون اینکه حتی در بزند دستگیره ی در را با شدت فشار داد و وارد شد. اتاق تاریک بود. تنها منبع نور، شعله های آتش بودند که در شومینه میرقصیدند. لرد سیاه مقابل شومینه نشسته و سایه اش با شمایلی مهیب روی دیوار افتاده بود. به نظر نمی‌رسید با حضور ناگهانی بلاتریکس در اتاق غافلگیر شده باشد. همچنان بی حرکت نشسته بود.

بلاتریکس با قلبی که دیوانه وار در سینه می‌تپید، قدمی به سمت لرد برداشت. لحظه ای مکث کرد و قدمی دیگر برداشت و قدمی دیگر... با هر قدم گلویش فشرده تر و تنفسش مشکل تر میشد. احساس می‌کرد سرش گیج می‌رود، ولی باید ادامه می‌داد. دیگر تقریبا نزدیک شده بود. دهانش را باز کرد و حروف به سختی از گلویش خارج شدند:
_اااا.... ررر... باااا... ب...

صدای فس فسی در گوشش پیچید و ناگهان دردی جانکاه مچ پایش را در برگرفت، در بدنش حرکت کرد و به مغزش رسید. تعادلش را از دست داد، به پشت روی زمین افتاد و آخرین چیزی که دید، سایه ی ماری غول پیکر روی سقف بود.

لرد سیاه به آرامی از روی صندلی برخاست و به طرف نجینی رفت. به آرامی نوازشش کرد و رو به بلاتریکس که با چهره ای کبود و چشمانی باز روی زمین افتاده و به او خیره شده بود گفت:
_زن با جرأتی بود، نجینی! اگه قبلا باهاش آشنا شده بودیم میتونستیم به عنوان مرگخوار محبوبمون انتخابش کنیم.
***

و دیگر پایان بازی فرا رسیده بود. اعضای تیم رابسورولاف با دست هایی بسته مقابل لرد سیاه زانو زده بودند. جسد بلاتریکس مقابلشان افتاده بود و هیچکدام قدرت انجام هیچ کاری را نداشتند. اسنیپ به بلاتریکس خیره شده بود. خاطره ی آن شب کذایی در ذهنش تداعی میشد. شبی که وارد خانه ی پاتر شده و لیلی را با چشمانی باز که مرگ در آن لانه کرده، یافته بود.

قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد. به هم تیمی هایش نگاهی انداخت. هیچ امیدی در چهره شان دیده نمیشد. حتی در چشمان کنت الاف نیز، انتقام جایش را به ناامیدی و ترس داده بود.

به لرد سیاه نگاهی انداخت که درحال بالا بردن چوبدستی اش بود و همزمان لب هایش برای ادای وردی سیاه تکان می‌خورد. نوری سبز رنگ از نوک چوبدستی خارج شد و فضای تاریک اتاق را روشن کرد. و بازی تمام شده بود.
***

هوا بوی مرگ میداد. از آسمان مرگ می‌بارید و زمین نیز با مرگ پوشیده شده بود. به راستی که در این سیاره، خود مرگ حکمفرمایی می‌کرد. رابستن با لب هایی خشکیده و اندوهی بزرگ در سینه، به سختی رو به جلو قدم بر می‌داشت. مرگ بر روی چهره اش سایه انداخته بود ولی در چشمانش کورسویی از امید دیده می‌شد. شاید همین باعث شده بود که در تمام این مدت از پا نیوفتد. ولی دیگر توانی برایش باقی نمانده بود. پاهایش او را همراهی نمی‌کرد. به سختی روی زمین خشکیده سقوط کرد و آخرین کلمه را قبل از بیهوش شدن به زبان راند:
_بچه...!

و ناگهان با ضربه ی بلاجر بچه از شانه های رابستن جدا شد و درون تاریکی سقوط کرد.
_بچه.... بچهههههه

_بابا... باباااااا..... بابااااااااااا.......

صدای بچه واضح و واضح تر میشد. ناگهان رابستن با تکانی شدید بهوش آمد. روی زمینی خشکیده دراز کشیده و بچه درحال تکان دادنش بود. بچه با دیدن بهوش آمدن پدرش با خوشحالی فریاد زد:
_بابااا....

چشمانش از اشک خیس بود و لب هایش می‌خندید.
رابستن به سختی بلند شد و نشست و با ناباوری به بچه نگاه کرد.
_بچه، واقعا خودت هستن میشی؟ نکنه دارم خواب دیدن میشم....!

_بابا،خودم هستن میشم!

رابستن بچه را در آغوش می‌گیرد و اشک شوق از چشمان هردویشان سرازیر می‌شود.
_بابا، ما الان کجا هستن میشیم؟

رابستن از جایش برخاست، شروع به قدم زدن روی سطح خشکیده و ترک برداشته ی سیاره کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. اینجا هیچ شباهتی به سیاره ی زمین نداشت. ساختمان ها و خانه های ویرانه و اسکلت هایی که در جای جای زمین افتاده بودند را از نظر گذراند. خانه هایی که شبیه به خانه ی پدری اش در سیرازو بودند و اسکلت هایی که شبیه او بودند.

و لحظه ای دیگر می‌توانست وجب به وجب این سیاره را به یاد آورد. سیاره ای که زمانی زادگاهش بود. سیاره ای که بیشتر لحظات زندگی اش را در آن گذرانده بود و اکنون به خرابه ای شباهت داشت. شوکه شده بود. ولی واقعیت داشت. با صدایی لرزان گفت:
_خونه...

بچه با تعجب گفت:
_باور شدنم نمیشه بابا...چه اتفاقی افتادن شده...؟!

رابستن که تمایلی به یادآوری اتفاقات تلخ گذشته نداشت، لبخندی زد و با صدایی که سعی می‌کرد امیدوارانه باشد گفت:
_مهم این بودن میشه که ما الان خونه هستن شدیم و باید از نو شروع کردن بشیم.

بچه که آشکارا متوجه حرف های پدر نشده بود، نگاهش را از پدر برگرفت و به نقطه ای در مقابلش اشاره کرد و گفت:
_بابا، اونا کی هستن میشن که دارن به سمت ما اومدن میشن؟

رابستن به نقطه ای که بچه اشاره می‌کرد نگاهی انداخت و قلبش، لبریز از سرور و امید شد. سیرازویی ها منقرض نشده بودند!







ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۰:۰۴
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۵:۱۹

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۱۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#36

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۹:۳۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو
پست دوم


مرلین با رضایت به صحنه ای که خالقش بود چشم دوخت. دیدن جراحت قلب الاف که از سنگدل ترین های وی اف دی و رابسورولاف بود،برایش لذتی وصف ناشدنی داشت. چشم از نعره های الاف گرفت و نگاهی به تک تک بازیکنان رابسورولاف انداخت.
در چشمانش شعله های آتش خشم زبانه میکشید و این یعنی بازی برای رابسورولاف تازه شروع شده بود!
مرلین از خانه ریدل ها دور شد و با امواج خروشال ساحل دریای انتقام که هر لحظه خود را به صخره های افکارش میکوبیدند در آسمان نیلگون محو شد.

[رختکن رابسورولاف]

رختکن سکوتی به رنگ مرگ را برای مرگخواران تداعی میکرد! بوی تعفن حسرت و اندوه و خشم و مرگ نفس کشیدن را برای اعضا سخت کرده بود.
لحظه ها دستانشان را به دستان دقیقه های طولانی سپرده بودند گویی که رقص ثانیه ها بود در برابر ساعت ها. لحظه های به ظاهر طولانی اما کوتاه، با صدای فراخوان گزارشگر به پایان رسیدند و اعضای دو تیم شانه به شانه هم وارد ورزشگاه شدند.

[ورزشگاه جیژکشان کریم آباد]

صدای هلهله و بوق ها و تبل ها هم نمیتوانست رشته افکار بازیکنان را پاره کند.
همه بجز پاتریشیا که از همه چیز بی خبر بود افسرده و محو افکار خود بودند و حتی صدای هیجان زده ی گزارشگر هم آن ها را به وجد نمی آورد.

الاف بد حال و افسرده و خشمگین در فکر انتقام، بلاتریکس در فکر پیروزی، سوروس و رابستن و بچه در فکر مبارزه و کریس به فکر چهره مرلین در بازی قبل بودند.

***


بازی شروع شده بود و هر کدام از بازیکنان تیم بچه های محله ریونکلاو بعد از باخت های پیاپی افسرده تر از قبل بخاطر حضور تیمی که بیشتر بازی هایش را برده به رقیبشان خیره شده بودند.
بلاجر ها در زمین به حرکت در آمدند و کریس تلاشی برای فرار نکرد پس رابستن با بچه ی که روی سرش داشت خود را به سمت کریس کشید تا او را از ضرب بلاجر که موجب حذف شدن او میشد دور کند و در لحظه ی که بلاتریکس قصد دفع گوی آتشین را کرد تا به سه بازیکن برخورد نکند، نور سفیدی آن چار نفر را در برگرفت که باعث گیج شدن آنها شد.
بعد از چند لحظه که همه چیز طبیعی شد با جای خالیه بچه که دیگر بر روی سر رابستن نبود و ضربه بلاجر به کریس مواجه شدند.
بچه ناپدید شده بود!
پس قربانی دوم هم جان سالم به در نبرد.
وحالا از میان ترکیب جدید تیم، دونفر از دست رفته بودند و این واقعا مقدمه شکست سختی بود!
و اما سوال اینجاست که بچه کجاست؟
رابستن با به یاد آوریه اتفاقی که برای آتش زنه افتاده بود احساس کرد دستی قلبش را چنگ میزند و چشم های درشتش پر از اشک شد.
دیگر انگار هیچ متوجه نبود که کجاست و اطرافش چه میگذرد اما بازی در جریان بود و متوقف نشده بود.
افراد تیم مقابل خوشحال شدند و حمله ی را شروع کردند.
جان مک تاویچ، پاس شگفت انگیزی را حواله ی کاپیتان پرایس کرد و این دو مهاجم بعد از گذشتن از سد شکسته شده ی سه مهاجر رابسورولاف، پاسی به جرالد دادند و حالا کوافل در اختیار او بود.
سه مهاجم در برابر سد سوروس و بلاتریکس شروع به گیج کردن آنها کردند اما بلاتریکس سعی کرد با ضربه ای به گوی آتشین جرالد را به زمین بیندازد و درست وقتی که سعی کرد آنها را متوقف کند صدای تام جاگسن را شنید که فریاد زد:

- پیدات کردم اسنیچ بد قلق.

نگاه بلاتریکس به سمت الاف کشیده شد که با چشم های بی روح به حرکت اسنیچ نگاه میکرد اما تلاشی برای گرفتنش نمیکرد.

-رابستن برو دنبال اسنیچ!

در لحظه ای که حواس بلاتریکس پرت شده بود و سوروس توسط جان و کاپیتان پرایس در همان موقعیت خودش قفل شده بود، جرالد توپ را به سمت دروازه برد اما دفاع پاتریشیا او را مهار کرد.
رابستن با سرعت به سمت اسنیچ میرفت، هرچند کسی جز جستوجو گر این حق را نداشت اما رابستن هم قرار نبود اسنیچ را بگیرد، فقط قرار بود تام را متوقف کند.
اسنیچ از دست تام میگریخت و تام از بند رابستن! اوج گرفتن تام همانا و تجددو افزون شدن ارتفاع برای نیمبوس رابستن همانا.
رابستن سخت در تلاش بود و در لحظه ای حساس که برای ناکام گذاشتن تام راهی بجز منحرف کردن اسنیچ نداشت با بازوش تلاش کرد اسنیچ را منحرف کند اما به محض برخورد اسنیچ به بازوی رابستن، رمز تاز و نقطه عبور در قالب اسنیچ کار خودش را کرد و رابستن را هم محو کرد.
بلاتریکس هر لحظه ناامید تر میشد و تیم مقابل امیدوار تر.

-بلا چرا خودتو به نفهمی میزنی؟ مرلین به بازیمون گرفته! چرا سعی میکنی خودتو بی خبر نشون بدی؟

- فکر کردی نمیدونم؟

حالا هر دوی آنها از عصبانیت نفس های مقطع و تند میکشیدند و صورت بی رنگ اسنیپ به سرخ و کبودی میزد. بلاتریکس سخت تلاش میکرد عصبانستش تاثیری جبران ناپذیر بر روی نتیجه بازی نگذارد اما حرف های سوروس هر چقدر هم که درست بود نباید بلاتریکس را متزلزل کند،چون پای قولو دستور ارباب در میان بود.

الاف با شنیدن حرف آنها اولین قدم انتقام را در برد دید و خودش را جمع کرد و به سمت اسنیچ و تام اوج گرفت و متوجه شد اسنیچ قبلی تقلبی بوده و اصلا تام هم مسخ شده بود و ناخواسته دنبال شیء نفرین شده میرفت.
مرلین هر لحظه بیشتر دردسر جلوی پای رابسورولافین میگذاشت.

آسمان ابر های سیاهش که از صبح نمایان کرده بود را در هم کشید و رگبار قطرات آب باران به هر چیزی که سر راهشان بود سیلی میزدند.

پاتریشیا سخت مشغول دفع حملات بود و سوروس و بلاتریکس که برای هم خط و نشان میکشیدند سعی در مقابله با مهاجم های تیم مقابل را داشتند که البته بی فایده بود، در شرایطی که بین خودشان اختلاف بود چطور میشد که متحد باشند؟
این فکر به ذهن بلاتریکس هم رسید و با بیانش تلاش کرد سوروس را هم قانع کند اما جادوی مرلین قوی تر از زبان بلاتریکس بود.
پس تلاش هایش هم بی ثمر ماند.
الاف در حرکتی که همه را متعجب کرد از روی نیمبوس جهشی کرد که باعث شد تام منحرف شود و اسنیچ به دست الاف بیفتد و در همین لحظه بازی به پایان رسید.
الاف لبخند پیروز مندانه ای زد و زمزمه کرد:
-درسته مرلینی! اما احتمالا قدرت عشق من به آتش زنه و تنفرم به تو ، خیلی قوی تر از جادو هست و خواهد بود.

مرلین نمیتوانست به همین سادگی شکستی را قبول کند. خشم امانش را بریده بود و از یادش رفته بود که خشم موجب میشود هر کاری بی ثمر بماند! ابروان سفید و بلندش را در هم کشید، صورت سرخش را جمع کرد و باچشمانی ریز شده برای تاکید لبانش را جنباند و جمله ی رعب آورش را تکرار کرد. بازی برای شما هنوز تموم نشده!


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۴۰:۴۳
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۴۳:۱۸
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۲:۰۸
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۴۸:۰۵

Se.Sn _ Sli


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۲۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#35

کنت الاف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۱:۵۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو
پست اول


بلاتریکس گرمش بود. هوای اتاق به شدت سنگینی می‌کرد و لرد تک پنجره اتاق را بسته بودند. از هوای بارانی خوششان نمی آمد. ایشان را یاد شب منحوسی می انداخت، شبی که طلسم عشق مادری باعث شد تا 11 سال دور از جامعه جادویی و در قالب جسم حقیری به سر ببرند.
بلاتریکس نگاهی گذرا به بیرون انداخت، باران نمی آمد ولی ابر های سیاه سرتاسر آسمان را پوشانده و تنها منبع نور چراغ های درون خیابان بودند.

- حواست اینجاست بلاتریکس؟
- بله سرورم!

ولی دروغ میگفت و می‌دانست که اگر دروغ بگوید لرد متوجه خواهد شد. ولی برای اصلاح حرفش دیر بود.

- بلاتریکس، یکبار دیگه به من دروغ بگو تا خودم شکنجه ات کنم.

چند دقیقه قبل وارد اتاق لرد شده بود. جناب لرد طبق معمول پشت میزشان نشسته بودند و نجینی در پایین پای او چنبره زده و به خواب فرو رفته بود. علت احضار مشخص بود، تیم کوییدیچ چند بازی را پشت سر هم برده و لرد اجازه داده بودند تا مرگخواران مغضوب را دوباره در خانه ریدل اسکان دهند.

- ببخشید سرورم.
- دوباره میگم بلاتریکس، تو و تیمت حق ندارید بازی آخر را ببازید، متوجهی؟
- بله ارباب.

لرد سرش را کمی تکان داد، سپس نگاهی به در که پشت سر بلاتریکس بود انداخت و این یعنی اجازه برای خروج صادر شده است!
بلاتریکس تعظیم کوتاهی کرد و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت تا بلکه کمی هوای تازه بخورد، ولی دریغ که هوای خانه ریدل انگار تبعیت کرده بود از هوای داخل اتاق لرد. همانطور که مرگخواران از اربابشان تبعیت می‌کردند. به سمت نشیمن خانه رفت تا خبر های جدید را به گوش هم تیمی های خود برساند.

***


- پس از اینجا رفتن شدیم؟
- آره دخترم، بعد از آخرین مسابقه به خونه رفتن خواهیم شد.
- خونه...

بچه کلمه ی "خونه" را تکرار کرد. آنچنان معنایی برایش نداشت، هیچوقت خانه را ندیده بود. حتی در اینجا، هیچوقت حق نداشت لرد را ملاقات کند، استقبال گرمی از او نشده بود و همیشه از آن آدم گنده های نقاب دار می‌ترسید.
ولی به روی خودش نمی آورد و سعی می‌کرد که خودش رو شبیه آنها کند. ولی حالا که قرار بود به خانه برگردد قضیه فرق می‌کرد...

- اون اینجاست؟

کنت الاف با شدت درب اتاق را باز کرد و برای بیان کردن حرفش تقریباً داد کشید. دستش هنوز به دستگیره در بود و نفس نفس میزد.

- کی اینجا شدن کنه الاف؟
- آتش زنه!

الاف بدون اینکه منتظر جواب بماند بیرون رفت. از اتاق نه صدای گربه ای شنید و نه آثاری از گربه محبوبش دید. رابستن و بچه هم به دنبال الاف راه افتادند تا متوجه شوند قضیه از چه قرار است.
کنت الاف به شدت هول شده بود. در بین راه پایین رفتن از پله ها تنه ای به رکسان زد.

- هی! چته؟

خانه را روی سرش گذاشته بود.

- گربست دیگه، هرجا رفته باشه برمیگرده.

هوریس نیشخندی را ضمیمه حرف اش کرد.

- نه! هر جا بخواد بره یجوری به من میفهمونه، هیچوقت یهو غیبش نمیزنه.

الاف جلوی درب انباری بود که بلاتریکس او را متوقف کرد.

- جناب لرد احضارت کردن الاف.

دردسر! اولین کلمه ای که در ذهن الاف آمد. حتما سر و صدا ها به گوش لرد رسیده بودند. نمی‌توانست جستجو را متوقف کند و از طرفی هم اطاعت نکردن امر لرد عواقب خوبی نداشت. صاف ایستاد و کتش را مرتب کرد و به سمت اتاق راه افتاد. هر قدم ضربان قلبش بود و هر ضربان ثانیه ای را تصویر می‌کرد که او برای یافتن آتش زنه تلف می‌کرد.
بقیه مرگخواران او را تا اتاق مشایعت کردند. الاف در زد و بعد از شنیدن"بیا داخل" درب اتاق را باز کرد و به داخل اتاق رفت. مرگخواران هر لحظه منتظر شنیدن صدای کروشیو و در پی آن فریاد های الاف بودند اما اتفاق دیگری افتاد. بعد از دقایقی کوتاه درب اتاق باز شد و الاف به سرعت از جلوی مرگخواران کنجکاو گذشت.

- امکان نداره.

الاف پله ها را یکی دو تا طی کرد. بنظرش امروز خانه ریدل تاریک‌تر از هر زمان دیگری بود. پله ها زیر پاهای نگرانش جیغ می‌کشیدن. در خانه را باز کرد و به حیاط رفت.

- چ... چطور... چطور ممکنه؟

الاف روی چمن های خشک خانه ریدل زانو زد. در درون هوای تاریک حدس زدن آنچه روی زمین بود سخت بنظر می‌رسید. تا آنکه الاف دستانش را زیر لاشه گربه اش برد و آن را بالا آورد. رو به مرگخواران کرد، صحنه ای دردناک حتی برای مرگخواران سنگدل و ظالم. الاف خیره شده بود به گربه ای که سالها در هنگام تنهایی و انزوای الاف یار و همدم او بوده است. گربه ای سرزنده که حالا فقط جسدی سوخته و گوشتی عریان از او باقی مانده بود. موهای آتش زنه به طور کامل سوخته بود و گوشتش از شدت حرارت به رنگ صورتی درآمده بود.

- کنت؟

ابیگل با تردید او را صدا زد.
- اون رفته، برای همیشه... .

الاف گربه را بر روی دستانش حمل کرد و آن را به داخل خانه آورد. مرگخواران کنجکاو بودند که چه اتفاقی افتاده است.

- باید خاکش کنیم کنت.

الاف جسد گربه را رو میز گذاشت.

- نه تا وقتی که انتقامش گرفته نشده.

سکوت بر جمع مرگخواران حاکم شد. هوای تیره بیرون، راه نفوذش را به درون روح و روان آنها پیدا کرده بود.

- چه اتفاقی افتاده کنت؟

بالاخره در طی چند دقیقه گذشته الاف سرش را بالا آورد و به چشمان فرد سوال کننده نگاه کرد. خشکی دهانش راه کلمات را بسته بودند ولی با تلاشی همراه با فرو خوردن بغض بر آنها فائق آمد:

- جناب لرد گفتند... گفتند که نامه ای به داخل اتاقشون افتاده بود... که تصویر آتش زنه توی حیاط رو نشون می‌داد... لرد گفتن که اسم مرلین زیر برگه نوشته شده بوده.

نگاهی به افراد تیمش کرد. برای بقیه این معنایی نداشت. مرلین هزاران سال قبل مُرده بود و خیلی ها سعی داشتند با انتخاب نام او به عنوان لقب، شهرتی برای خود دست و پا کنند. ولی تیم رابسورولاف می‌دانست که این یک دعوتنامه رسمی برای آغاز یک مبارزه است. مبارزه ای نابرابر!
بلاتریکس که فقط به فرمان لرد اهمیت میداد، یادش افتاد که آتش زنه دروازه بان تیمش بوده. پس حالا تیم دروازه بان ندارد!

- الاف، یه دروازه بان می‌خوایم. کسی داوطلبه؟

جمیع مرگخواران سر هایشان را پایین انداخته بودند. هیچکس نمی‌خواست در تیمی باشد که بلاتریکس در آن امر و نهی می‌کند.

- پس مجبوریم یه فراخوان بدیم و تست برگزار کنیم. الاف؟
- اوهوم.

الاف حواسش جای دیگری بود.

***


- خیله خب. کریس چمبرز به هر کدومتون ده تا شوت میزنه. هر کس گل کمتری خورد دروازه میشه. مفهومه؟

تازه واردین بخت برگشته سرهایشان را به نشانه موافقت تکان دادند.
هوا همچنان ابری بود. بلاتریکس با خودش فکر کرد که اگر هوا هنگام مسابقه هم به همین صورت باشد احتمالاً به مشکل بر می‌خورند. هر چند مشکلات بزرگتری داشت که باید به آن ها رسیدگی می‌کرد. انتخاب دروازه بان اولین آنها بود. بعد باید روحیه الاف را درست می‌کرد و در انتها بیماری خودش را درمان. هوا هر لحظه برایش سنگین تر می‌شد. فرقی هم نداشت که کجا بود، اتاق یا فضای باز. کم کم نفس کشیدن به یک دغدغه جدی تبدیل می‌شد. باید کاری می‌کرد. در عین حال سعی می‌کرد تا نام مرلین را فراموش کند.

در طرفی دیگری رابستن لسترنج و سوروس اسنیپ روی جاروهایشان و کنار یکدیگر در هوا معلق بودند.

- چرا بلاتریکس خوشو به نفهمی میزنه؟ مرلین به طور واضح برامون پیام فرستاده. انجام این بازی به صلاحمون نیست.
- میدونم سوروس، کار دیگر نمیتوان کردن شد.

رابستن نگاهی به گروه داوطلبان انداخت. همگی افراد تازه وارد تالار اسلیترین بودند. و پشت دروازه ها الاف نشسته بود و با چشمانی بی روح به آنها خیره شده بود.

بعد از چند دقیقه کریس به همراه دو نفر بر روی زمین فرود آمد.

- هر دوتاشون هشتا شوت رو گرفتن بلا!

بلاتریکس نگاهی به آن دو نفر انداخت. هر دو دختر بودند با قامتی متوسطی و بدنی ورزیده و آماده. یکی از آنها کلاغی به سیاهی هوای آن روز بر روی شونه هایش داشت.

- علاوه بر مهارتتون، باید لیاقتتون رو هم ثابت کنید...

جمله بلاتریکس تمام نشده بود که آن دختری که کلاغ همراهش داشت، چوبدستی اش را بیرون کشید و با سرعت طلسم شکنجه را بر روی دیگری انجام داد. دختر نگون بخت روی زمین افتاده بود و جیغ می‌کشید.

بعد از مدتها بلاتریکس احساس سبکی کرد. شاید خودش طلسم را اجرا نکرده بود اما دیدنش هم لذت خاص خود را داشت.

- اینجا چه خبره؟

بلاتریکس با جمله الاف به خودش آمد. دختر نیز طلسم را قطع کرد.

- دروازه بان جدیده. اسمت؟
- پاتریشیا وینتربورن

الاف اشاره ای به کلاغ روی شونه های پاتریشیا کرد.

- اسمش آلواست جناب کاپیتان. اون همراه من میمونه.
- کلاغی به سیاهی آتش زنه. قبوله.

الاف دستش را دراز کرد و با دروازه بان جدید تیمش دست داد.



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۰۳ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
#34

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۳:۲۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 20 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 26 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۵۵ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#33

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۱۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 184
آفلاین
بسمه تعالی



پست آخر:



ورزشگاه غرق در سکوت بود.
مه سنگینی همه‌جا را فرا گرفته و گاها صدای ناله‌ای دردناکی یا فریادی مقطع از دور دست‌ها به گوش می‌رسید. فنریر، ابیگل و بازیکنان گریفندور در میان مه، منتظر تیم حریف بودند.

- دست و جیغ و هورا!
- مرض! ... شلوارم.

عمو قناد استرسش را در گوش ناپلئون خالی کرده بود.
ناپلئون نیز آن را به شلوارش منتقل کرده بود.

- می‌گم به نظرتون ممکنه چیزی وسط راه خورده باشدشون؟

آرتور در حالی که چوبدستی‌اش را می‌چلاند، از فنریر سوال کرده بود.

- نه بابا! این اطراف هیچ کسی تک‌خور نمیـ...

پیش از آن که گرگینه بتواند جمله‌اش را کامل کند، سایه عظیم الجثه‌ای درون مه پدیدار شد که لخ‌لخ کنان به سوی آنان می‌آمد. ناپلئون با دیدن سایه روی زمین افتاده، تشنج کرده و کف از دهانش بیرون زد!

"موعااااااااا!"

سایه فریاد زده، به جمع هجوم آورده و به سرعت خودش را به ناپلئون رساند.

- آخ جوووووووون!

هیبت عجیب که موهایی سفید و ریشی رنگارنگ داشت و یک t روی دست راست و یک چوپان دست چپش بود و کلاهی به پا داشت با بینی‌اش مشغول سابیدن ناپلئون در کف‌هایش شد.
- این چه قدر خوبه، چه کفی می‌کنه!

گابریل دلاکور این را گفته بود، گابریل همان دماغ بود.

- خب دیگه ما اومدیم. مسابقه رو شروع کنید.

این را سوپ گفته بود.
سوپ سویی بود که پا شده بود.

- راست می‌گه.

فنریر سو را تایید کرده و سوت زد.
- خب ببیندگان عژیژ همراه شما هشتیم با...
- میکروفونم رو بده.
- هیش! دوتا عکش با شورت ورزشی نداره می‌خواد واسه من گژارش کنه. شی می‌گفتم؟-بنگ- گریفی‌‌آ که تو ان. ترنشیلوانیا هم که اومد تو. حالا گریفی‌ها دونه دونه پرواژ می‌کنن. ترنسیلوانیا هم پرواژ می‌کنه... خیر شرشون این پرواژه؟

برخلاف بازیکنان تیم اراذل و اوباش گریفندور که هر کدامشان مثل آدم با جادویشان اوج گرفته و رفته بودند سر جایشان، ترنسیلوانیایی ها به سختی یک وجب بالا آمده بودند.

- جارو جان تلاش کن.

جارو تلاش کرد.

- جونت ره بکّن!

جارو جانش را کند.
جارو دو سانت پایین‌تر رفت.

- باباجان... خاک بر سرت!

جارو ته‌اش را در خاک فرو کرد.

- ... فکر کنم خیلی بهش فشار اومد. دیگه سر و ته‌م تشخیص نمی‌ده.

قررررچ.
جارو از وسط جر خورد.

- خب الان گریفی‌ها یک گل دیگه هم ژدن. پنجاه - هیش به نفع گریف‌.


بازیکنان ترنسیلوانیا از روی جارو بلند شدند. این جارو دیگر به دردشان نمی‌خورد.

- جاروی نازنینم...
- الان وقت غصه خوردن برای این نیست. پاشین بریم بقیه جاروها رو بیاریم!

چند دقیقه بعد، شش جاروی باقیماندهء دیگر اعضای تیم را با چسب کتاب به هم چسبانده و سوارش شده‌بودند. جاروی بیچاره هم که عکس جاروی از وسط جر خوردهء قبلی را جهت عبرت و پندگرفتن جلوی رویش نهاده‌بودند با بغض پت پت کرد و رو به بالا اوج گرفت.


- یعنی واقعا از اون موقع تا الان دیگه اراذل و اوباش گل نزدن؟ یا گل‌هاشون مردود شده؟
- چطور؟
- آخه حواسم بود، گزارشگر چیزی نگفت.

توجه همه به طرف فنریر جلب شد. فنریر هم با خشم از جایش بلند شد و پس‌گردنی‌ای به گزارشگر که روی میز خوابش برده‌بود زد.
- هزار بار گفتم قبل بازی به اینا چیز نرسونین!
- اِ، داشتم می‌گفتم... گل بعدی برای اراذل! و گل بعد حتی! در حالی‌که ترنشیلوانیایی‌ها نمی‌دونن به دروازه برشن، یا به اشنیچ!

حقیقت امر همین بود... ترنسیلوانیایی‌ها نمی‌دانستند به دروازه برسند، یا به اسنیچ! تا سو به خودش می‌آمد و به دنبال اسنیچ می‌رفت، کوافل به‌طرف دروازه شوت می‌شد و دامبلدور بر اساس خوی دروازه‌بانی‌اش نیروی مازاد پیدا نموده و به طرفش خیز برمی‌داشت و کل بازیکنان را نیز به‌دنبال خودش می‌کشاند. از آن طرف هم گابریل کوافل‌ها را توی هوا شکار می‌کرد و کمی تودهء‌ای که تویش گرفتار بود را با خودش جابجا می‌کرد تا بتواند به دروازه نزدیک‌تر شود.

- اینجوری ره که نمی‌شه! ما باید یک کاری ره بکنیم.
- چه کاری؟
- من چه می‌دونم، خلاقیت خودت ره به کار ببر.
- نمی تونم... نمی‌دونم کجا رفته.

گابریل حق داشت. او مدّت زیادی برعکس بوده و همه چیزهایش برعکس شده بود.

- می تونیم راضی‌شون کنیم خیلی مسالمت آمیز از مسابقه انصراف بدن.
- چجوری؟

سوپ که از بغل جارو آویزان بود به سختی خودش را تاب داده و با دشواری فراوان خودش را از کلک‌جادویی بالا کشیده و به چوپان رو کرد.
بعد یادش آمد که او اکنون یک پاست و اصلا پا ها را چه به ایده دادن؟ پس دوباره خودش را پایین انداخته و برای خودش آویزان شد. بعد بره که در بالای هرم ترنسیلوانیایی ها قرارگرفته و کاملا احساس مغز بودن می‌کرد به یک ایده ناب دست یافت و تصمیم گرفت تا آن را با اعضای تیم در میان بگذارد:
- بعععععع!
- دو کلومم از مادر عروس.

سونامعده از ایده برمغز خوشش نیامده بود. سونامعده همواره موجود خود سر، جوشنده، اسید به دست و ناسازگاری بود. همزمان با فریاد او آندریا که از نقش آن پای دیگر خسته شده و نقش کیسه صفرا را برعهده گرفته بود، سرخوشانه به قیام امحاء و احشایی پیوست و بره هر چه قدر آن دکمه قرمز دم دستش که بینی دامبلدور بود و قرار بر این بود که با ترشح پادتن همراه باشد، را فشرد، اتفاقی نیافتاد.

- بععععععع!

- پنجاه ششت هفتاد هشتاد نود شد! با این که اژ هیشکدومشون خوشم نمی‌آد ولی...گریف شی کارش می کنه؟

تماشاگران خسته کریم آباد هم نوا نالیدند.
- شوراخ شوراخش می‌کنه.

ترنسیلوانیا و بازیکنانش اما همچنان در شرایط بغرنجی به سر می‌بردند. پا می خواست دست باشد. معده می‌خواست روده باشد، صفرا یواشکی از معده اسید برداشته و شوخی شوخی در صورت روده می‌پاشید. برمغز از آن وضع و اوضاع و شرایط خسته شد و دلش خواست سکته کند و از دست همه آن ها خلاص شود. پس دستش را بالا آورد و شروع به تکان دادن آن کرد.

- مرگ‌م که الان اشنیش رو می‌گیره همه با هم می‌ریم خونه‌هامون. آ... یک... دو ..شــ شی شد باژ؟

مرگ که در شرف گرفتن اسنیچ بود، با دیدن بره که داوطلبانه برایش دست تکان می‌داد از خودش بی‌خود شد. تا به آن روزی کسی آن طور برای مرگ دست تکان نداده بود و مرگ موجود عقده‌ای شده بود و در آن لحظه و آن نگاه های به هم گره خورده چیزی به وجود آمد که مرگ را از بی آنکه بداند به سوی بره کشانید.

- بره.
- بععععع.

مرگ جلو آمده و بعد یک داس از جیبش در آورد و از این سر تا آن سر ترنسیلوانیا کشید.
بازیکنان ترنسیلوانیا آزاد و رها به این طرف و آن طرف زمین پرتاب شدند.

- مردن.
- آخ جون بردیم!

بازیکنان گریفندور خیلی به رقیب و شرایطش اهمیت می‌دادند.

- سوووووت. بازی تموم شد. برنده ترنسیلوانیاس!

گریفندوری ها با دهان های باز ابتدا به فنریر خیره شده و سپس با دنبال کردن مسیر اشاره دست او به گوی طلایی کوچکی که در دست جنازه سو لی قرار داشت خیره شدند.



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۴۸ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#32

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۰۹:۳۴ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 470
آفلاین
اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت چهارم
(پارت آخر)


گوشه ای از کریم آباد-محل کمپ تیم اراذل و اوباش گریف

اعضای تیم اراذل و اوباش، بعد از کلی بدبختی و غل و زنجیر کردن گروگان و شکنجه دادنش، بالاخره فرصتی برای تمرین کردن پیدا کردن. به سرعت به سمت تیکه زمین کوچک خاکی که بچه مشنگ ها توش گل کوچیک می زدن و گیدیون به زور قلدر بازی ازشون گرفته بود، رفتن تا تمرینشون رو آغاز کنن. اما بوقیا یه چیزی رو یادشون رفته بود.
-عه کوافل نداریم که.
-ای بابا اصلا یادمون نبود.
-هیچ مشکلی نیست. من از ردای خودم بهتون کوافلی خواهم داد. ولی باید بپذیرید که بعد از مرگ دوباره تان، روح تک تکتان برای من باشد تا دیگر راه فراری نداشته باشید.

اعضای تیم پوکر فیسانه به هم خیره شدن. سپس به مرگ خیره شدن. ناگهان دوباره بهم خیره شدن و این روند دو سه قرنی به طول انجامید. آرتور بالاخره سکوت رو شکست و دهان بگشایید:
-به خاطر یه کوافل؟
-راست میگه. به خاطر یه کوافل من روحمو نمیدم به تو.
-وایسید الان میام.

پاندا از جمع دور شد و بعد از چند دقیقه با یک عدد کوافلِ بامبویی برگشت.
-بیاید با این بازی کنید.
-بالاخره به یه دردی خوردی.
-تخصص من توی بامبوئه... و هرچیزی که خوردنی باشه. میتونم با بامبو هرچی که میخواید درست کنم. البته در قبال خوراکی. یکیتون باید سهم غذاشو بده به من.
-مرگ که غذای دنیای زندگان رو نمیخوره. سهم اون مال تو.
مرگ:

هیچکس هم اون وسط نبود بپرسه کجای دنیا، پانداها حرف میزنن؟اصلا مگه پاندا میتونه بازی کنه؟ اونم چوب سواری وسط آسمون؟ اصلا پاندا چه میدونه کوییدیچ چیه یا کوافل به چه دردی میخوره؟ولی خب نویسنده این چیزها حالیش نبود.
بعد از اینکه پاندا حرکتی زد و اجازه نداد که مرگ، روح اعضای تیم رو صاحب بشه، تیم اراذل به سمت تمرین خود شتافت تا با پشت کار بسیار، خودشون رو برای مسابقه با تیم ترنسیلوانیا آماده کنن. مرگ که تازه فنون کوییدیچ اومده بود دستش و فوت کوییدیچ گری رو یاد گرفته بود، دهن اعضای تیم خودشون رو توی تمرین مورد رحمت الهی قرار داد و تا میتونست حرکت خفن میزد. اما اینکه حرکت های خفنش شامل چه چیزی می شد رو فقط نویسنده می دونست. ولی از زور تنبلی، حسش نکشید بهشون اشاره کنه و به بهونه اینکه پست طولانی میشه، حدسش رو به ذهن خواننده سپرد.

مرگ رو به عنوان جستجوگر در نظر گرفته بودن. پس نیاز بود تمرینات لازم برای جستجوگر شدن رو انجام میداد، و در نتیجه، اون لحظه به یک عدد اسنیچ طلایی نیازمند بودن که وسط زمین مشنگی، اسنیچ کجاشون بود. همه گیج و منگ داشتن به هم نگاه میکردن و پاندا قصد داشت یه فن دیگه برای اسنیچ پیاده کنه که آرتور، درحالیکه داشت اون گوشه ها به یاد جوونیاش سوار بر جاروی ابله دور دور میکرد، حرفای اعضای تیمشون درباره اسنیچ رو شنید و ناگهان ترمز دستی رو کشید و زرتی ایستاد:
-اسنیچ میخواید؟ به یک عدد هری پاتر نیازمندیم.
-هری از کجا بیاریم؟

گیدیون که وسط یکی از حلقه های زمین کوییدیچ داشت تاب بازی میکرد، سخن به میان آورد که "الان میارمش" و زرتی تلپورت کرد. چند دقیقه بعد، گیدیون، هری به دست، کنار آرتور ظاهر شد. آرتور نگاهی به هری انداخت:
-سلام پدرزن.
-سلام دومادم. تِخ کن!
-تِخ.
-اینم از اسنیچ. حالا خدافظی کن.
-خدافظ.
-چه پسر خوبیه دومادم.

بعد از تلپورت شدن هری و تمیز کردن اسنیچ از آب مبارک دهانش، مرگ سوار بر جاروی کپک زده ای شد که زمانی گیدیون تو بچگی باهاش زمینو جارو میزد و حالا با جادو می تونست پرواز کنه. بعد شروع کرد با یَک یَکِشون کورس گذاشتن.

چند ساعت بعد- غروب آفتاب

مدت بسیاری گذشته بود و الان دیگه میشد گفت تقریبا شب شده بود. اوایل تمرین، مرگ گل های زیادی می کاشت. مثلا اسنیچ از لا به لای سوراخ های رداش در میرفت یا کوافل چند باری خورد تو چشم و چالش و فکش رو از جا درآورد تا ملت مجبور باشن روی زمین دنبالش بگردن قبل از اینکه امپر بچسبونه و هوس کنه جون کسی رو قبضه کنه. یکی دوبارم اسنیچ رفت لا به لای دنده هاش و همونجا گیر کرد تا با بدبختی بتونن خارجش کنن. معلوم نبود این اسکلت بوقی بی خاصیت رو کی اینجوری طراحی کرده که عرضه یه کار ساده رو هم نداره. هرچند هیچکدومشون از ترس اینکه دوباره سر از دنیای مردگان در بیارن جیکشون در نیومد. تا اینکه بالاخره مرگ تونست اسنیچ رو با دستای سرد و استخونیش بگیره و به سبک مرگ واری از خودش تقدیر و تشکر به عمل بیاره.:
-هورا.
-کوییدیچ بازی شدی واسه خودتا.

گیدیون که حسودیش شده بود، اون وسط حس ضد حالش اومد و وسط شادی بقیه پرید:
-به یه بار نیست که. بازم باید تمرین کنه. به نظرم خیلی جا واسه پیشرفت داره.
بقیه:

اما مرگ بیدی نبود که با این حرف ها به خودش بلرزه. کلا مرگ بود و تو کل دوران فعالیتش از این بچه پرروها زیاد دیده بود.
-گیدیون درست میگه...

گیدیون با افتخار سینه جلو داد که مرگ ادامه داد:
-باید بیشتر تمرین کنم ولی در قبال تعلق گرفتن روحت به من!.
-روح ما رو زخم کردی تو. نمیخواد تمرین کنی.

سپس ناراحت رفت داخل چادر و در گوشه ای فحش کشان به هرچی جسم و روح بود، شروع کرد به برق انداختن جاروی مسابقش. مدت زمانی گذشت و اعضای تیم اراذل دور هم جمع شدن تا یه چیزی بزنن تو رگ و فیض ببرن. مرگ که اساسا چیزی نمیخورد، جلوی چادر نشسته بود و اسنیچ به دست، به آسمان شب نگاه میکرد. در همین حین، آرتور و بقیه اعضای تیم، به آلبوس خسته و زخمی نگاه میکردند.
-این وضع همینجوری ادامه پیدا نمیکنه. نمیتونیم تا آخر عمرمون همینجا نگهش داریم. بالاخره همه متوجه میشن که چه بلایی سرش آوردیم.
-پس میگی چیکارش کنیم؟
-آزادش کنیم بره. نگه داشتنش فقط باعث میشه نتونیم روی مسابقه تمرکز کنیم و فکرمون رو هی درگیرش کنیم.
-فرزندانم. میتونید روی من حساب کنید. من هیچ حرفی به هیچکسی نمیزنم که چه خطایی انجام دادید. شما همیشه فرزندان روشنایی بودید و قلب پاکی دارید. میدونم که تصمیم اشتباهی نمیگیرید.

گیدیون از جاش بلند شد و به سمت آلبوس رفت. دست ها و پاهاش رو باز کرد و زیر بغلش رو گرفت و کمکش کرد تا از چادر بیرون بره.
-متاسفانه باید بگم که این مسیر رو باید خودت تنهایی بری.
-نمیتونیم بیرون تنها بفرستیمش.
-نه آستریکس. نیازی به کمک نیست فرزندم. خودم این مسیر رو میرم. روی مسابقه تمرکز کنید. فردا توی زمین میبینمتون. موفق باشید و مراقب.

عمو قناد که اشکش دم مشکش بود، زرتی زد زیر گریه و درحالیکه برای دامبلدور دست تکون می داد، رفتن دامبلدور را تماشا کرد. دامبلدور از چادر دور شد و به سمت جنگل های تاریک کریم آباد، تلپورت کرد. مدتی از رفتنش گذشت که یه دفعه گیدیون هولی شت گویان به آرتور خیره شد:
-چی شده گیدیون؟
-چوب دستیش رو یادش رفت ببره. یعنی یادمون رفت چوب دستیش رو بهش بدیم.
-باید بریم دنبالش. حتما به کمک نیاز داره.
-نه اون از پس خودش بر میاد. حتی بدون چوب دستی هم میتونه یه کارایی کنه.

کمی دورتر-لا به لای درختان جنگل

دامبلدور نفس زنان در حالی که راه رو گم کرده بود، بدون چوبدستی به دنبال سرپناه میگشت. تاریک بود و سرد. هوا ابری بود و کم کم بارون میگرفت. زوزه گرگینه ها به گوش میرسید و جیغ ارواح سرگردان جنگل. درحالی که تعدادی شاخه بوته های تمشک لا به لای ریش های سفیدش گیر کرده بود که موقع حرکت، با سر رفته بود توشون و ردای خاکستری اش گِلی شده بود، بی دفاع و خسته، کنده درخت بزرگی رو پیدا کرد که سوراخی بزرگ وسطش ایجاد شده بود. بارون شروع به باریدن کرده بود. به سرعت وارد کنده شد و همونجا دراز کشید.

آنسوی کریم آباد-چادر تیم ترنسیلوانیا

اعضای تیم ترنسیلوانیا، دست زیر چانه، در حالی که ذهنشان درگیر هم تیمیشان بود که چند روزی ناپدید شده بود، داخل چادرشون نشسته بودن و دنبال راه چاره بودن. سولی راه میرفت و دست به لبه کلاهش شده بود تا شاید اون کمکی بهش بکنه. اساسا سو لی هیچوقت قبول نداشت که از کلاه های پاره و جرواجر بوقی کاری بر نمیاد. کلا سو لی معتقدی بود. به هر حال مسئله خیلی مهم بود. فردا روز مسابقه بود و نمیدونستن که چجوری جای خالی هم تیمیشون رو پر کنن. گابریل از جاش بلند شد:
-چطوری ناپدید شده؟ اینطوری نمیشه. باید یه جایگزین پیدا کنیم براش.
-نمیشه گابریل. فردا روز مسابقس و ما نمیتونیم بازیکنی رو جا به جا کنیم.
-پس باید چیکار کنیم؟
-تا فردا صبر میکنیم. اگر پیداش نشد مجبوریم با همین ترکیب بریم داخل زمین.

تیم ترنسیلوانیا، ناامید از پیدا شدن دامبلدور، به استراحت پرداختن تا فردا برای مسابقه مشکل دومی نداشته باشن .

فردا- روز مسابقه

روز مهمی بود. مخصوصا برای تیمی که از مرگ برگشته بود. هوا خوب و آفتابی بود و آسمون می درخشید. همه چیز عالی بود.
اعضای دو تیم ترنسیلوانیا و اراذل و اوباش گریف، همزمان چادرهاشون رو ترک کردن تا روانه ورزشگاه چیژکشان بشن. طرفای ظهر بود و از سر و صدای همهمه واری که به گوش می رسید، اینطور بر می اومد که ورزشگاه داره پر میشه. حالا آفتاب جوری میتابید که انگار ارث پدرشو طلب داشت از ملت. در واقع توی کریم آباد آب و هوای ثابتی وجود نداشت. گاهی روز هاش گرم بود و شب هاش به سردی دستان مرگ و گاهی برعکس. شب هایی با باد های پرحرارت و روزهایی سرد که انگار بابانوئل همون اطراف داره یه قل دو قل بازی میکنه. کلا معلوم نبود آب و هواش، چه مرگی داشت.
تعدادی از دست فروشان، داشتن بین تماشاگران بستنی دوقلوی یخمکی کریم آبادی و ساندویچ سرد بی روح تاریخ مصرف گذشته پخش میکردن و سر تماشاگران رو تا قبل از شروع بازی، به خوردن و پر کردن شکمشون گرم میکردن.

چند دقیقه مانده به بازی-رختکن دو تیم

حال و هوای رختکن تیم اراذل که در حال مرور استراتژی و تاکتیک های بازی بودن مضطرب بود. هرچی نباشه این اولین بازیشون بعد از مدت ها بود. ولی در سمت دیگه زمین حال و هوای تیم ترنسیلوانیا غیرقابل توصیف بود. دیگه مرحله اضطراب و استرس رو رد کرده بودن. درحالیکه با بی قراری دور تا دور رختکن راه می رفتن و به هم تنه می زدن هنوز نگاهشون به در ورودی رختکن بود و در انتظار هم تیمیشون بودن. تو همین فازا بودن که یهو در رختکن باز شد و یه پیرمرد سر تا پا گِلی و قهوه ای وارد شد و مثل فرانکشتاین، سایه عظیمی انداخت روی اعضای تیم ترنسیلوانیا که از ترس به خودشون ترسیده بودن. همگی ماتشون برده بود که ناگهان کلاه سو به حرف اومد و فریاد سر نهاد که "آلبووووس" و ناگهان همگی به شادی روی آوردند و شیلنگ آتشنشانی توی صورت دامبلدور فوران نمود و از پیرمرد قهوه ای به پیرمرد سفید روی گوگولی سابق تبدیل گشت.

سو که تا به حال انقدر از دیدن دامبلدور خوشحال نشده بود، در پوست خودش نمیگنجید و به سمت وی هجوم برد که تا الان کجا بودی و تعریف کن چرا نبودی. دامبلدور که وقت رو مناسب نمیدید، لباس خودش رو چلوند و با همون نگاه همیشگی اش رو کرد به تیم ترنسیلوانیا و سخن نمود:
-متاسفانه درگیر یه مسئله ی بسیار مهم شده بودم و مجبور شدم بدون اینکه بهتون خبر بدم از پیشتون برم. ولی به نظرم الان، فرصت مناسبی برای بیان این مطلب نیست. بهتره ذهنمون رو روی مسابقه بگذاریم. چیزی نمونده تا شروع بشه.

دقایقی دیگر در زمین بازی

آندریا سری تکون داد و طی یک حرکت هماهنگ، بچه های تیمشون سوار بر جارو هاشون شدن. ورزشگاه در سکوت مطلق به سر می برد. همه منتظر شروع بازی بودن. دو تیم، توی دو صف مجزا، به ترتیب پشت هم ایستاده بودن و کسی حرف نمیزد.
عاقبت این صبر کشنده و کشدار که فقط داشت وقت تلف میکرد، به سر اومد. درهای ورزشگاه باز شد تا دو تیم وارد زمین بشن. صدای هلهله و هیاهو سرتاسر ورزشگاه رو پر کرد. بازیکنان وسط تشویق و کف زدن تماشاگران، همگی توی جایگاه خودشون ایستادن. صدای تماشاگران انقدر بلند بود که خداروشکر دیگه کسی نمی تونست صدای فریاد ها و کُری خوندن های ناپلئون رو بشنوه. داور، کوافل به دست، وسط دو تیم قرار گرفت. عمو قناد در پوست خود نمیگنجید و از این حلقه به اون حلقه شیرجه میزد. پاندا روی جاروی خودش لم داده بود و خسته تر از هر دفعه به کوافل نگاه میکرد.

آلبوس و مرگ بر روی جاروهای خودشون نشسته بودن و به اسنیچ آزاد شده نگاه میکردن که دور تا دور سرشون میچرخید و از لا به لای درز های شنل سیاه مرگ عبور میکرد و جستجوگران رو گیج میکرد. اگر اسنیچ جون داشت که بشه گرفتش، باید از طرز نگاه مرگ، خودش جونش رو تقدیم میکرد. هرچند مرگ اسکلتی بود که چشم نداشت و در نتیجه نمیشد گفت طرز نگاهش به اسنیچ چی بود. همون لحظه داور سوت رو توی دهانش گذاشت و شروع مسابقه رو اعلام کرد. همزمان با زدن سوت، کوافل رو به بالا پرتاب کرد و دو تیم مثل قوم مغول ریختن رو سر هم و سعی کردن کوافل رو از دست هم بگیرن. صدای جیغ و فریاد کر کننده تماشاگرا بدرقه راهشون شد..

هنوز زمانی از بازی نگذشته بود که امتیاز اول رو تیم ترنسیلوانیا گرفت. با همه جنب و جوشی که عموقناد داشت، بازم نتونسته بود توپ رو بگیره. فنریر، داور بازی، بین بازیکنا چرخ میزد و حواسش به همه بود که مبادا خطایی کنن. ابیگل هم از دور به بازی نظارت داشت.
بازیکنان دو تیم بر سر گرفتن کوافل و امتیاز برای تیمشون، با چنگ و دندون مبارزه میکردن. بازی کم کم به اوج خودش رسید و یکی در میان، تیم اراذل و ترنسیلوانیا به امتیاز میرسیدن. در طرف دیگه، گزارشگر بازی، یوآن آبرکرومبی، تار صوتی پاره میکرد و با شور و اشتیاق، بازی رو گزارش میکرد:
-حالا آرتور رو داریم. کاپیتان تیم اراذل و اوباش که با سرعت هرچه تمام تر داره وسط میدون جلون میده. از پدر یه تیم موقرمز کوییدیچی کمتر از این بر نمیاد طبیعتا. هرچند آرتور تا حالا هیچ تمایلی نشون نداده که به ما بگه تو این مدت تیمش کجا بوده و چیکار میکرده....

کمی بالاتر- جایی میان زمین و آسمان

در میان هیجان بازی، تشویق های هواداران و فریاد کاپیتان ها، ناگهان شیطنت آندریا گل کرد تا اسنیچ رو نصیب تیم ترنسیلوانیا کنه. دامبلدور که قول داده بود چیزی نگه، تو زمانی که داشتن میرفتن تو زمین، سر تا پیاز ماجرا رو برای هم تیمی هاش گفت و اینکه یه تنه با همه شون مبارزه کرده و بدون چوب دستی دخل همه شون رو آورده. اونا هم نامردی نکردن و یه گله نینجاهای مسلح فرستادن دنبالش داخل جنگل و دامبلدور اونارو هم زده. اون کسی هم که از ترس تمام شب رو توی تنه درخت خوابیده بود، همه ش نویسنده بوده.

در نتیجه، وسط هیاهو و کتک کاری دو تیم، آندریا که قصد انتقام گیریش گل کرده بود، از لا به لای جمعیت عربده کش، خودش رو به مرگ نزدیک کرد. اول قصد کرد مرگ رو هدف قرار بده ولی با فکر اینکه بعدا ممکنه شر بشه و نتونه بپیچونه منصرف شد. ولی وقتی نگاهش به اون جاروی عتیقه افتاد که مرگ روش سوار بود فکر دیگه ای به سرش زد.
-بذار ببینیم یه مرگ بدون جارو چه کاری ازش برمیاد.
آندریا چوبدستیش رو که قاچاقی آورده بود درآورد و بلاجر رو که میرفت طرف سولی، منحرف کرد به سمت جاروی مرگ و بوم!
بلاجر به جاروی مرگ برخورد کرد و منهدم شد. از شدت ضربه کل ورزشگاه در سکوت فرو رفت و همه توجه ها به سمت مرگ معطوف شد. اما یه مشکلی وجود داشت. همه با حیرت به مرگ خیره شدن که مرگ هنوز روی هوا معلق بود. ناسلامتی طرف مرگ بود. به اندازه تاریخ بشریت جون گرفته بود و اگر نمی تونست خودش رو، روی هوا معلق نگه داره، به درد لای جرز دیوار میخورد. تو اون لحظه هم اگرچه صورت مرگ هیچ احساسی رو نشون نمیداد ولی به نظر می رسید کار آندریا حسابی اون رو عصبی کرده بود.

دست در جیب رداش کرد و یه لیست بلند بالا با یه قلم پر درآورد. بعد بی توجه به اسنیچ راهش رو کج کرد و دنبال آندریا گذاشت تا با گرفتن روحش، تلافی کاری که آندریا باهاش کرده رو سرش در بیاره. هیاهو و کتک کاری وسط کوییدیچ کم بود، موش و گربه بازی مرگ و آندریا هم بهش اضافه شد.
-و حالا مرگ رو میبینیم که گویا وظیفه ش رو فراموش کرده و عوض اینکه بذاره داور به تخلف رسیدگی کنه شخصا میخواد این کار رو بکنه...اون لیسته چیه دستش؟

آلبوس که این وسط، فرصت رو مناسب دیده بود، با سرعت به سمت اسنیچ میرفت. حالا صدای تماشاگران آنقدری بلند بود که حتی توی اون فاصله ای که دامبلدور از زمین قرار گرفته بود، باز هم به گوش میرسید. اسنیچ جایی اون گوشه موشه ها داشت برای خودش می چرخید و دامبلدور باهاش فاصله ای نداشت. چیزی نمونده بود که به بازی خاتمه بده و اسنیچ رو نصیب تیم ترنسیلوانیا کنه که ناگهان توی اون هوای آفتابی، صاعقه بزرگی زده شد و تمام ورزشگاه در سکوت فرو رفت. آسمان کم کم ابری شد و رو به سرخی رفت. ابرهای تیره آسمان رو پوشوندن و تیرگی بر همه جا چیره شد. تمام ورزشگاه ترسیده بودن ولی واکنشی نشون نمیدادن و منتظر بودن تا اتفاقی رخ بده. در همین لحظه یکی از حلقه های زمین کوییدیچ که مورد اصابت صاعقه قرار گرفته بود، شکست و به سمت بازیکنان خم شد و روی زمین افتاد. صدای جیغ و داد ورزشگاه رو پر کرد. وسط اون بلبشو که ملت جیغ کشان سعی میکردن یه جای امن پیدا کنن تا از بارندگی احتمالی نجات پیدا کنن، مرگ بدون حرکت ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. چیزی که میدید رو باور نمیکرد. هنوز زمانش نرسیده بود ولی داشت رخ میداد.

فلش بک

ادوارد بالاخره از خواب بیدار شده بود.کش و قوسی به خودش داد و دهن دره ای کرد. کمی دورتر بقیه رو سر کارشون دید ولی از دوستاش خبری نبود. درحالیکه باز خمیازه میکشید، رفت به سمت دروازه های هادس که کمی جلوتر بود. همون حدود ها چشمش به ظرفهای غذای آشنایی روی زمین افتاد که پر از کشک بادمجان و سیر بودن، ولی از زمان ناهار گذشته بود. نگاهی به اطرافش انداخت. کماکان هیچ خبری، نه از آرتور بود، نه آستریکس و نه ناپلئون و پاندا و عمو قناد. شنل سیاهش رو به عادت همیشه روی سرش کشید و بیشتر دنبال هم تیمی هاش گشت. ولی چیزی دستگیرش نشد و برگشت سر خونه اول. دوباره نگاهی روی زمین انداخت. ظرف های غذا و شیشه خون خالی آستریکس روی زمین رها بودن. اطرافشون چندتا جای پا به چشم میخورد که تا رودخونه ادامه داشتن. نکنه دوستاش تو رودخونه غرق شده بودن؟ قلب ادوارد که مدت ها بود از حرکت ایستاده بود با نگرانی مرگ واری دوباره به تپش افتاد. راهش رو کج کرد به طرف دروازه تا از نگهبان های اونجا بپرسه چه اتفاقی برای رفیقاش افتاده. اما تا چشم نگهبان ها بهش افتاد جلوش تا کمر خم شدن.
- جناب مرگ...کجا تشریف داشتین؟ ارباب هادس دنبالتون میگشتن.

ادوارد دهنش باز موند. گرچه هنوز هم متوجه نشده بود که رفقاش تو اون تاریکی مرگ رو با اون اشتباه گرفتن و فلنگ رو بستن. ولی نگهبان ها با اون شنل سیاه و دست های قیچی شکلش، اون رو جای مرگ گرفته بودن و بهش اجازه صحبت ندادن. چون اساسا توقع هم نداشتن مرگ حرف بزنه. مرگ موجود آروم و کم حرفی بود. درحالیکه زیربغلش رو گرفته بودن و به زور با خودشون میکشیدن از بین دروازه عبور کردن. دروازه با صدای بلندی پشت سرشون بسته شد..

ورزشگاه چیژکشان-زمان حال

آلبوس که برای دور ماندن از برخورد صاعقه بهش، به ورزشگاه برگشته بود، در کنار مرگ ایستاد. تنها شانسی که آورده بود این بود که وسط اون بلبشو، اسنیچ وسط ریشش گیر کرده بود. حالا تیمش برنده محسوب میشد. لبخندی زد و خودشو جلوی مرگ رسوند.
-پسرم به چی نگاه میکنی؟منتظری اسنیچ رو رفقات به دستت برسونن؟ مگه اصولا اونا زیرزمین نیستن؟

مرگ بدون اینکه جوابی بده کماکان داشت به آسمون نگاه میکرد.
-دیگه لازم نیست تو آسمون دنبال اسنیچ بگردی ایناهاش!

دامبلدور قهرمانانه اسنیچ رو بالا آورد و تو مشتش نگه داشت تا همه ببینن. اما برخلاف انتظار ورزشگاه از صدای تماشاگرا منفجر نشد. کسی حتی براش سوت هم نزد.
-امروز اینجا چه اتفاقی افتاده؟

مرگ که می دید این بابا خیلی کج فهم تر از این حرفاست، بالاخره رضایت داد با اون چشم های تهیش نگاهش کنه.
-اگر می دونستی که چه اتفاقی قراره بیافته این شادی ابلهانه ات رو فراموش میکردی ای انسان فانی!
بعد بدون اینکه اجازه بده دامبلدور چیزی بگه دوباره به آسمان نگاه کرد.
-این وظیفه من بود. ولی به نظر می رسه فعلا شخص دیگه ای رو جای من پیدا کردن.
جانم؟.
-هیچکس زنده نخواهد ماند. ارواح شما متعلق به صاحب این قدرت است. هیچ راه فراری نیست. به زودی تمام دنیای زندگان از بین خواهد رفت.
-چی میگی مرتیکه؟چرا چرت میگی؟
-من جنسیت ندارم ای نادان. چطور با این همه سن و سال متوجه نمیشی؟ قیامت اعلام شده و به زودی کل دنیای شما را در هم خواهد پیچید.

دامبلدور فرصت نکرد چیزی بگه. حتی فرصت نکرد جیغ بزنه. همونطور که هیچکس دیگه ای تو ورزشگاه فرصتش رو به دست نیاورد. در یک لحظه زمین و زمان به هم پیچید. زمین شکاف برداشت و ورزشگاه تو کسری از ثانیه به خَس و خاشاک تبدیل شد و تمام کسانی که داخل ورزشگاه بودن، به جز خود مرگ، درحالیکه جیغ میکشیدن به طبقات پایین تر زمین سقوط کردن و دنیای مردگان رو از چیزی که بود شلوغ تر کردن. ولی باز هم این مرگ بود که ایستاده بود و نگاه می کرد. اطراف ورزشگاه سالم مونده بود و فقط چیژکشان و افراد درون ورزشگاه بودن که از بین رفته بودن. چیزی که باعث حیرت مرگ شده بود، همین موضوع بود. این دیگه چه مدل قیامتی بود؟ قیامت جزئی؟ قیامت چیژکشانی؟ مرگ، کله ی بی موش رو خاروند. ولی چون چیزی دستگیرش نبود، ویژی شیرجه زد توی زمین تا بره از خود هادس بپرسه. در هر صورت دیگه دنیای زنده ها براش جذابیتی نداشت و وقت برگشتن به کار بود.

همون لحظه-دنیای مردگان

بچه های دو تیم ترنس و اراذل، در تلاش و تقلا بودن تا دوباره سرپا بشن و از اون وضعیت ناموسی طور خودشون رو نجات بدن. آرتور اولین کسی بود که موفق شد پای دامبلدور رو از حلقش دربیاره. درحالیکه دستش رو از تو چشم آندریا میکشید بیرون، به آستر و عمو قناد کمک کرد بلند شن. گیدیون درحالی که سرش رو می مالید سرجاش نشست.
-یه دفعه چی شد؟

ناپلئون اولین کسی بود که متوجه ماجرا شده بود. اون ها دوباره سر از دنیای مردگان درآورده بودن. ولی فرصتی برای فغان و آه و ناله نبود. کمی جلوتر از جایی که اونا قرار داشتن، شخصی که ردای سیاهی به تن داشت ایستاده بود. زیر شنل سیاه شناختنش کار ساده ای نبود ولی صداش بسیار آشنا بود.
-رفقا...خوشحالم همه تون حالتون خوبه. خیلی نگرانتون شده بودم. فکر کردم توی رودخونه غرق شدین.


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۳۳:۱۸

اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۵۰ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#31

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت سوم


در چادر به ارومی باز شد و در وسطش یک پیرمرد با جورابی که حرف اول اسم ویزلی ها به بزرگی روی اون قابل رویت بود خود نمایی میکرد.



آستریکس نزدیک اون پیرمرد میشه و وقتی به اندازه کافی نزدیک تر شد بطوری که بوی گند فنریر رو بخوبی تونست استشمام کنه ؛ با دستمالی به کلفتی پتو برای اینکه دستش الوده نشه جوراب رو برداشت و به طرف دیگه اتاق پرت کرد. حالا آستریکس با لبخند ملوس و شیطانی به آلبوس خیره بود و آلبوس هم همینطور...البته البوس چاره دیگه نداشت چرا که دهنش با یه جوراب ویزلی دیگه بسته شده بود.
_ خب آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور!

مکثی کرد تا نفسی تازه کند.
_امرزو قراره کلی باهم دیگه خاطره داشته باشیم و لاو بترکونیم.

اما دامبلدور واکنشی نشون نمیداد چون به هرحال دهنش بسته بود و در صورتی می تونست این کار رو کنه که یه دهن مخفی زیر ریشش داشته باشه.آستریکس که حوصلش از سکوت بیش از حد اتاق سر رفته بود دهن آلبوس رو با هزار زحمت و با غرغر کردن اینکه "کی اینطوری جورابو سفت و محکم بسته " باز میکنه. آلبوس نیز بلافاصله به حرف میاد.
_ فرزندم! آستریکس... تو نباید اینکارو بکنی. اینکار درستی نیست. خارج از شئونات...

دهن آلبوس بسته شد! خون آشام قصه ما اشتباه می کرد. سکوت خیلی هم خوب بود اصلا! البته این کار را نه با بستن جوراب به دور دهنش بلکه ،اینبار خلاقیت به خرج داده بود و جوراب رو مشت کرده تو حلق دامبلدور جا ساز کرده بود.
_ حالا بهتر شد. خب کجا بودیم؟! اولا که درسته تو مدیری و بزرگمون. ماهم ارادت داریم خدمتتون ولی دیگه مدرسه بجاش، کوییدیچ هم بجاش. دوما که از کجا شروع کنیم؟

آستریکس جعبه ای که همراه خودش اورده بود رو جلوش میزاره، به علامت هشدار انرژی هسته ای روش نگاه میکنه و به ارومی بازش میکنه. در عین حال یه لبخند ترسناکی هم میزنه.

آلبوس که سعی داشت داخل جعبه رو ببینه، بخاطر ریش درازی که داشت نمیتونست ولی این حسرت با بالا اوردن یک عدد کلاه رنگی با مارک ویزلی به پایان رسید. کلاه توش پر از مو خوره و انواع و اقسام جانوران بود که تنها دلیل کچل بودن آرتور هم همان بود.
آستریکس بدون معطلی کلاه رو روی سر دامبلدور کشید...
_ به به... بهتر شدی الان ، تازه مد هم شده این کلاها ، نه مثل مال سو که مال زمان شورش اجنه اس.

بعد دست تو جیبش میکنه و یه ریش تراش در میاره. دامبلدور با دیدنش قیافش شبیه سکانس غار تو قسمت ششم میشه و میخواد فریاد بزنه "نه دیگه نمی تونم" ولی از اونجایی که دهنش بسته اس کاری نمی تونه بکنه.
آستریکس بعد اینکه کمی با ریش تراش موهای اضافی و ریش دامبلدور رو کوتاه میکنه -البته نه خیلی کوتاه – ریش تراش رو میذاره کنار.

در این میان که آلبوس نتونسته بود سکته رو بزنه ولی حداقل تونسته بود با یکم الفاظ رکیک و مستهجنی که نثار آستریکس کنه(به هرحال دامبلدور هم یه خرده شرارت داره تو وجودش مثل همه فقط باید تو شرایط خاص قرار بدنش.) ، به بیهوشی موقت فرو بره. سپس آستریکس چند عدد چیز میز زنانه از جیبش دراورد و شروع به بیگودی پیچیدن ریش و سیبیل آلبوس کرد.

کمی بعد.
_اینم از این... و اینم از این. خب تموم شد دیگه.

دامبلدور شبیه وایکینگا شده بود. آستریکس هم با رضایت خاطر به شاهکارش نگاه می کرد که صدای آرتور با وارد شدنش به داخل چادر تو همه جا پخش شد.
_ آستریکس دیگه وقت تمرینه. کار آلبوس رو تموم کردی؟
_ آره این کارش تمومه.

و خیلی هیجان زده دوباره به شاهکارش خیره میشه.
آرتور به همراه بقیه اراذل تیم وارد چادر شدن و همگی با دیدن جسم بیهوش آلبوس دهنشون باز موند.
_ آستر! لازم بود تا این حد پیش بری.
_ خب حق دارین. وقت کم بود. کار زیادی از دستم برنیومد.
_ مرسی واقعا که برنیومده تازه...به هرحال... بزنیم بریم دیگه وقت مسابقس...
_ دامبلدور رو چیکار کنیم پس؟
_ اممم نمیدونم راستش... میتونیم در حالی که تو همین وضعه جلوش آبنبات بذاریم...بقیه نظری ندارن؟
_ با خودمون ببریمش.
_ با چی ببریمش اخه؟
_ میزاریمش تو جعبه لباسای کهنه و نیاز به شست و شوی بازیکنا. توش حسابی جا دار و راحته. عین اون وسیله مشنگی که تو جعبه جادوییشون تبلیغ می کردن. حتی با بویی که داره عمرا کسی بخواد توشو ببینه. از این نظر از اون وسیله مشنگی هم بهتره حتی.

ناپلئون دست رو شمشیرش میذاره.
_ خب دیگه بیشتر از این وقت تلف نکنین. حالا دیگه وقت مبارزس.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۹ ۲۲:۰۷:۴۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۰۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#30

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین

اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت دوم


چی شد که گیدیون مرد؟

گیدیون یک روز گیتارش رو زده بود رو کولش و قایمکی از تالار گریف جیم زده بود به سمت دخمه‌های هافلپاف تا بره دم خوابگاه دخترهای هافلپاف بزنه و بخونه و عرض اندامی بکنه. در حال پایین رفتن از پله‌های دخمله بود و سرش در ابر ها سیر می‌کرد که ناگهان این پاش به اون پاش گفت بفرما مربا! و با کله از پله‌های دخمه افتاد پایین و صاف با سر افتاد توی پاتیل سیریوس اسنیپ که داشت توی دخمه‌اش معجون زهر نجینی می‌پخت. نور به قبرش بباره چه پسر نازنینی بود!

چیه چی شده؟ میبینم که ساحره‌ها اون ته سالن دارین گریه می‌کنین؟ نکنه جدی جدی باورتون شد گیدیون افسانه‌ای انقدر دست و پا چلفتی بود که این پاش بگیره جلوی اون پاش و به این طرز مفتضحانه ای بمیره؟ خیر خواهر من، خیر! گیدیون یک ابر قهرمان بود! اون مثل یه قهرمان مرد، الان خدمتتون عرض می‌کنم اصل داستان رو.

دوران گیدیون اینا یک جانی بی ناموسی بود به نام آرسینوس جیگر. این بزهکار خطرناک نقاب سفیدی که با چنگال جلوی دهانش را سوراخ کرده بود به صورت میزد و ردا مشهدی بلند و خرخاکی رنگی می‌پوشید. یک روز آرسینوس جیگر و گیدیون پریوت تو یک کوچه‌ی تنگ شاخ تو شاخ رو در رو شدن. آرسینوس جیگر چوبدستی‌اش رو بالا گرفت و گیدیون پریوت هم دستمال داداش کایکوش رو بست و هر دو آماده‌ی نبرد شدن که یک‌دفعه آرسینوس جیگر خودش رو زد به پتی‌گرو مردگی، افتاد روی زمین دلش رو گرفت که آی دلم، وای دلم، دارم میمیرم. گیدیوت پریوت که ذات سفیدی داشت و دلش همیشه برای همه به رحم میومد، کنار آرسینوس زانو زد تا ببینه چه‌مرگش شده که آرسینوس در کمال ناجوانمردی آواداکادورایی حواله‌ی این قلپ پاک گیدیون کرد. تفو به تو ای چرخ گردون، تفو! همیشه پاک‌دل ها و جوانمردان باید طعمه‌ی خائنین رذل شوند!

ای بابا! شما‌ها هم چقدر ساده دلید، اینجور زجه نزن خواهر من، شما هوش و ذکاوت گیدیون پریوت کبیر رو دسته کم گرفتید ها! نکنه جدی جدی باور کردید اون مرحوم به این سادگی ها با ننه من غریبم بازی‌های اون یکی مرحوم جیگر، تسترال می‌شد؟ خیر عزیزم، خیر! گیدیون زرنگ بود، گیدیون هدویگ رو رنگ می‌کرد جای فاوکس می‌فروخت! خیر آقا جان، خیر! گیدیون قربانی یک توطئه شد!

خدمتتون عارضم که یک روز زیبای مرلین، گیدیون پریوت رفته بود پناهگاه تا سری به خواهرزاده‌های قد و نیم‌قدش بزنه و صله‌ی ارحام کنه. همون شب دل درد شدیدی گرفت و از دنیا رفت، نگو نابخردان تنگ چشم که به قد و بالا و قدرت بازو و هوش و استعداد های گیدیون حسادت می‌ورزیدن، توی خونه‌ی معتمدترین کسش دست به توطئه زدن و توی غذاش سم ریختن. گیدیون هم که انتظار همچین چیزی رو نداشت، تا ته سوپ پیازش رو خورد و مسموم شد و بعد به این روز دچار شد. رحمت مرلین به خاک پاکش!

ساحره‌های عزیز، غش نکنید! راستش گیدیون به این فضاحت هم نمرد، اصلاً شما کاری نداشته باشید که گیدیون چرا مرد. شما به این تمرکز کنید که گیدیون که سال‌ها مرده، توی اون جهنم دره چشمش به قیافه‌ی قناص شوهرخواهرش و چندتا اراذل گریفندوری دیگه میفته!
بعد از ده دوازده دقیقه ممتد آب‌غوره گرفتن، راه شوخی و کوچه علی‌چپ رو پیش میگیره.
-آرتور! فک و فامیل دلبندم!
- از سر و گردن من بیای پایین خیلی بهتر میشه گیدی!

گیدیون که تظاهر می‌کرد متوجه نشده داره روی تک تک نرو های آرتور بندری میزنه گفت:
- هر چی تو بگی آرتور! حالا کجا داریم میریم؟
- داریم می‌ریم؟
-نکنه می‌خوای به خواهرم مالی بگی که شازده برادرش رو توی جهنم دیدی و با خودت نیاوردی؟

آرتور با شنیدن اسم مالی، رنگش مثل سوپ پیاز شد. دست گیدیون رو از دور گردن خودش باز کرد و بهش گفت:
-یک لحظه گیدی جان...

و بعد پشت به گیدیون، بقیه‌ی اراذل رو دور خودش جمع کرد:
-گیدیون هم با ما میاد.
- ما همینجوریش یه ادوارد تنبل و یه پاندا تو اکیپمون داریم، با سه تا تنبل چجوری میخوایم از دنیای زیرزمین فرار کنیم؟
- اگه گیدیون نیاد من هم نمیام. اگه مالی یه جوری شستش خبردار بشه گیدیون رو دیدم و نجات ندادم، زندگی اون دنیام رو از این دنیام بدتر می‌کنه، همینجا بمونم بهتره. از اون‌طرف اگه خان داداش دلبندش رو از این منجلاب نجات بدم...

اراذل که بدون سردسته‌شون شانسی برای فرار نمی‌دیدن، به ناچار قبول کردن. آرتور به سمت گیدیون برگشت.
- خیله خب گیدیون، مثل اینکه امشب روشانسی، تصمیم گرفتیم که سگ خورد، تورو هم می‌بریم با خودمون.

گیدیون که هنوز جمله کامل از دهن آرتور در نیومده، دستش رو دوباره دور گردنش انداخته بود گفت:
-محشر شد رفقا! خوب، حالا از کجا
باید در بریم؟

ادوارد که تاحالا به عنوان یه عضو کاملاً منفعل فقط شکمش رو دنبال سایرین راه آورده بود، ناگهان با دستش به شکاف صخره‌ای بالای سرشون که نور آفتاب از اونجا بیرون می‌زد اشاره کرد و خودش جلوتر از همه راه افتاد. بالای صخره‌ای که ادوارد اراذل رو کشونده بود، یک شکاف دقیقاً به اندازه‌ی یک آدم، و حالا یه پاندا هم به زور، به سمت دنیای بیرون باز بود، تنها مشکلش اینجا بود که حسابی بالا بود و برای رسیدن به اون شکاف، یک نفر باید برای همه قلاب می‌گرفت.

- چیزه، اراذل، یه مشکل فنی داریم، کی دوست داره فداکاری کنه و پایین بمونه؟

قطعاً وقتی آرتور این سوال رو از اراذل می‌پرسید، انتظار جواب نداشت، ولی خب اشتباه می‌کرد.
- من می‌مونم. راستش از زندگی خسته‌ام، مردگی بهتره!

و به این ترتیب استرجس زیر پای هم‌تیمی‌های اسبقش و گیدیون قلاب گرفت و از شکاف صخره ردشون کرد. همه به محض رسیدن به خارج از زیرزمین، به حیاط پناهگاه آپارات کردن.

حیاط پناهگاه

- آخیییش نورخورشید!
- آخییش خاک زمین!
- دمت گرم ادوارد، چقدر خوب راه خروج رو پیدا کردی!
- من ادوارد نیستم ای موجودات فانی، من مرگ هستم!

فلش بک، صف نذری غذا

مرگ که شنل سیاهی بسیار شبیه ردای ادوارد تنش کرده بود، کلاهش رو روی صورتش کشید و به صورت خیلی مخفی و ناشناس، توی صف ایستاد. چندتا جادوگری که جلوتر از اون توی صف بودن، داشتن راجب غذا نق می‌زدن. به نظر نمی‌میومد این پایین خیلی بهشون خوش میگذره. مرگ ناگهان نقشه ای کشید. با کمک قدرت‌های ماورا الطبیعیش پرده‌ی سیاهی که شکاف بالای صخره، تنها راه خروج از زیرزمین رو مخفی‌ می‌کرد رو ناپدید کرد. بعد خیلی آروم پشت گردن جادوگر خون آشام رو گرفت و سرش رو به سمت شکاف چرخوند. طولی نکشید تا اینکه کل اون اکیپ راه خروج رو دیدن و نقشه‌ی فرار رو کشیدن‌.

-بیا دیگه ادوارد، عقب نمون!

جادوگری که آرتور نام داشت، مرگ رو با ادوارد نامی اشتباه گرفته بود، غافل از اینکه ادوارد در کمال تنبلی، هنوز توی چاله‌ی خودش خواب هفت پادشاه رو می‌بینه.

پایان فلش بک

- چرا خودت رو جای ادوارد جا زدی؟ چرا دنبال ما راه افتادی؟
- ای بابا ما تازه فرار کردیم، لابد می‌خوای باز ما رو بکشی!
- خیر موجودات فانی. ما قصد کشتن شما رو نداریم!
- پس چرا اینجایی؟
- من هم مثل شما از دنیای زیر زمین خسته شدم! هی بکش، هی جون بکن، هی جون در بیار، من هم می‌خوام روی زمین راه برم، گروه داشته باشم، معاشرت کنم.
- خیلی خوبه، دست مرلین به همراهت!
- مثل اینکه متوجه نشدید، من می‌خوام با شماها معاشرت کنم! میخوام عضو تیمتون بشم!
- مرگ من؟
- مرگ شما! از دیو و دد ملولم، می‌خواهم با شماها بلولم!
- شما هم یک دقیقه به ما مهلت بده!

باز هم آرتور پشتش رو به گیدیون و اینبار مرگ کرد و اعضای تیمش رو دور خودش جمع کرد.
- ببینید بچه‌ها، این مدتی که ما مرده بودیم، معلوم نیست بقیه تیم‌ها چی راجع به ما فکر کردن. باید برگردیم و مثل یه تیم باهاشون مواجه بشیم، ولی بدون استرجس و ادوارد، دوتا هم تیمی جدید لازم داریم، و خب...

اراذل با لبخند‌های حجیم تقلبی‌ای به سمت مرگ و گیدیون برگشتند، به استثنای عمو قناد، عمو قناد قیافه معمولیش همین ریختی بود!
- ورود جفتتون رو به تیم اراذل و اوباش گریف تبریک میگم!
- جفتمون رو؟
- آره گیدی، سگ خورد، تو هم!
- ایول رفقا! پس بذارید از الآن نقشه‌ی دقیقم برای برنده شدن تیممون رو بهتون بگم! باید یک نفر از تیم مقابل رو گروگان بگیریم!


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۳۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#29

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷:۴۶ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۳۷:۴۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
اراذل و اوباش گریفندور
vs
ترنسیلوانیا


پست اول



برای خیلی از آدما روز جدیدی شروع شده بود. مثل همیشه خورشید طلوع کرده بود و خروس ها به ضرب دمپایی و لنگه کفش از اعلام شروع روز ممنوع شده بودن و مشت ها بود که آلارم ساعت ها رو خفه میکرد.
ملت مثل همیشه ریخته بودن بیرون و عجله داشتن تا به کاراشون برسن. خیابون ها پر از جمعیتی بود که برای انجام کارهای روزمره شون اینور و اونور می رفتن و پای همدیگه رو لگد میکردن و به هم فحش میدادن. همه چیز مثل همیشه بود. یه تکرار غم انگیز و همیشگی... گرچه این تکرار همیشگی آرزوی خیلی ها بوده و هست. کسایی که می خواستن برای یه بار دیگه این چرخه نفرت انگیز و حال به هم زن رو تجربه کنن. کاملا هم طبیعیه کسایی که چنین آرزوهایی دارن ادمای طبیعی نیستن. اصلا شاید هم آدم نباشن یا شاید بودن و دیگه نیستن مثل... مرده ها!

همان لحظه جایی در اعماق زیر زمین- دنیای مردگان


همزمان با دنیای یک روز جدید روی زمین، یه روز جدید هم تو دنیای زیرزمین شروع شده بود. ولی اینجا خبری از آفتاب نبود. طبیعیم هست چون زیرزمین بود و زیر زمین رو چه به آفتاب!
شاید در وهله اول اینطور به نظر می رسید که برخلاف روی زمین ملت اینجا عجله ای ندارن. چون بالاخره مرده بودن و بدو بدوهاشون رو قبلا کرده بودن. اگر هم کاراشون نیمه تموم مونده بود که دیگه فرصتی براشون باقی نمونده بود و حالا با خیال راحت می تونستن لم بدن یه گوشه. گرچه خیلی هم جای لمیدن نداشتن. بالاخره جمعیت مرده ها رو نمیشه با زنده ها مقایسه کرد. زنده ها میان و میرن ولی مرده ها لامصب فقط میان و جایی نمیرن!

همیشه مرسوم بوده مردن رو معادل آرامش ابدی بدونن. ولی همه این تفکرات حاصل یه مشت مزخرفات خرافی بود. برخلاف تصوراتی که از آرامش ابدی و هم نشینی با حوری ها وجود داشت، تو دنیای زیرزمین به هیچ وجه خبری از آرامش نبود چه برسه از نوع ابدیش! کسی به مرده ها هشدار نداده بود که وقتی پاشون میرسه به دنیای زیرزمین محکوم به بیگاری با اعمال شاقه میشن و فرقی هم بین خوب و بدشون نیست.
تو افسانه ها اومده بوده یه زمانی که بین جمعیت زنده ها و مرده ها تعادل برقرار بوده، زندگی تو دنیای زیرزمین چندان هم بد نمیگذشته ولی داستان از اونجایی شروع شد که بشر روی زمین، انواع واکسن رو کشف کرد و از اونور هم جمعیت فکر کرد خبری شده هی زیاد شد و این تعادل به کل بهم خورد و زندگی بشر زیرزمین رو به بوق داد.

دنیای زیرزمین از شدت ازدحام جمعیت دیگه جای سوزن انداختن نبود. جمعیت یه مرتبه انقدر زیاد شده بود که تفکیکشون از هم کار سختی شده بود. روزی نبود که دار و دسته شیاطین از طبقه پایین تر لشگر نکشن به طبقات بالاتر تا به ضرب چوب و چماق فراری ها رو برگردونن. کسایی که خودشون رو جای آدم های معمولی جا زده بودن تا از جوشونده شدن تو دیگ شیطان و کتک خوردن نجات پیدا کنن.
اول کار هادس خدای زیرزمین خودشو زد به گردن کلفتی و به روی مبارکش نیاورد تا اینکه دید جمعیت مرده ها تا دم در قصرش چادر زدن و هر روز از دیوارهای کاخش بالا میرن و یواشکی از درخت های میوه دزدی میکنن و دم سگشو میکشن.
روزی نبود که با صدای جیغ و هوار از خواب ناز بیدار نشه و سر دوره گردها و دستفروشایی نعره نکشه که اطراف کاخش میچرخیدن.
در نهایت هم کارد به استخونش رسید و دستور داد تا طبقه های بیشتری رو فراهم کنن تا جای بیشتری برای اسکان مرده ها فراهم بشه اما امان از دست این بشر دو پا! تا دنیای زیرزمین اومد یه نفس راحت بکشه سریع گوشه به گوشه دنیا جنگ ها بود که زنده ها راه انداختن. هیتلرها و گلرت ها و ولدمورت ها ظهور کردن و وضعیت بسیار بدتر شد. حالا زنده ها به صورت فله ای تبدیل به مرده میشدن و در طلب آرامش ابدی راه دنیای زیرزمین رو در پیش می گرفتن.

پرداخت قبض های آب و گاز و برق دیگه از توان هادس خارج شده بود. دیگه مرگ و دستیارانش مجبور بودن شبانه روزی و چند شیفته کار کنن و شیطان هم وقتی دید که فشار گاز برای جوشوندن گناهکارها جواب نمیده مجبور شد زیر دیگ هاشو خاموش کنه و کمی به اون کله شاخدارش فشار بیاره تا راه های دیگه ای برای مجازات ملت پیدا کنه، ولی هیچکدوم این کارها تاثیری روی جمعیتی نداشت که در آستانه انفجار بود.

هادس که همیشه به صورت بای دیفالت جریانی از دود از کله ش بیرون میزد این بار درحالیکه از شدت خشم و عصبانیت موهاشو دسته دسته میکند، به بقیه خدایان اعتراض کرد که "این چه وضعیه؟دیگه دخل و خرج دنیای زیرزمین به هم نمیخوره." ولی بقیه با عنوان اینکه خودت این وظیفه رو قبول کردی حاضر نشدن کمکی کنن و نتیجه چیزی بود که الان پیش روی مرده های بخت برگشته قرار داشت.
هادس عجزمشو جزم کرده بود تا فضای دنیای زیرین رو هرجور هست افزایش بده و روی بقیه خدایان رو کم کنه. در راستا اجرای این طرح هم تصمیم داشت از حداکثر امکاناتش بهره ببره. در نتیجه هر مرده ای که تازه از راه می رسید یه بیل و کلنگ می دادن دستش و مجبورش میکردن تو ساخت و ساز و گسترش فضا کمک کنه. مرده های بدبخت که بعد عمری بدو بدو به امید یه ذره آرامش از راه می رسیدن، از کله سحر مجبور به کندن و گل لگد کردن و بنایی بودن. به نظر هم نمی رسید هادس استثنایی برای کسی قائل باشه.
جهنم و بهشت و تفکیک بین خوب و بد هم که خیلی وقت پیش تعطیل شده بود دیگ های جهنم رو جمع کرده بودن و به سمساری فروخته بودن و فرشته هارو هم مرخص کرده بودن رد کارشون. برای کسایی که باید بیل میزدن، شنیدن صدای چنگ و این سوسول بازیا دیگه معنی نداشت.

کمی دورتر- جایی بین دروازه هادس و رود استوکس

دوربین جلو میره و زوم میکنه روی جمعیتی که با بیل و کلنگ افتاده بودن به جون صخره ها و سنگ های اطراف رودخونه. صدای دنگ و دونگ از همه طرف بلند بود.به نظر میرسید هادس به این نتیجه رسیده بود که محیط اطراف رودخونه قابلیت تبدیل به فضای سبز و احداث یه جزیره مصنوعی رو داره. در نتیجه هزاران مرده اطراف رودخونه مشغول بودن. یه عده میکندن. یه عده بیل میزدن یه عده گل لگد میکردن و اجر بالا می انداختن.

دوربین راهشو کج کرد و از بین تعدادی مرده که دست و پاشون به طرز نافرمی کج و کوله بود رد شد و رسید بالای سر اعضای تیم اراذل و اوباش که به سختی تلاش میکردن صخره ی نزدیک رود رو بکنن. کمی دورتر هم سربروس سگ سه سر هادس نشسته بود و نظارت میکرد. گاهی هم محض خالی نبودن صحنه یه پارسی میکرد و پاچه کسایی رو که کارو ول میکردن میگرفت.

تا اون لحظه هیچکس حتی به ذهنش هم نرسیده بود یا شاید اهمیتی نداده بود که چرا اعضای یه تیم باید دسته جمعی و یک مرتبه ناپدید بشن و دوتا مسابقه رو از دست بدن؟ شاید یه اتفاقی براشون افتاده باشه. مثلا مرده باشن!
این بلایی بود که سر اعضای این تیم نگون بخت اومده بود. اگر فقط ادوارد یادش نرفته بود زیر کتری رو ببنده تا سر نره رو گاز و بچه ها رو تو خواب گاز نگیره شاید هنوز زنده بودن و داشتن برای مسابقه اماده میشدن. هرچی بود از این مصیبت بهتر بود. اون لحظه هم که رفته بود توی سواخی که خودش کنده بود لم داده بود و استراحت میکرد. بقیه اگر از سگ پاچه گیر هادس نمی ترسیدن حتما تو رودخونه غرقش میکردن تا بتونه مرگ رو اینبار قشنگ تجربه کنه.
صدای نفس زدن اعضای تیم با ضربه هایی که به صخره میخورد به هم امیخته بود. کسی حرفی نمی زد. جونی هم نمونده بود برای حرف زدن!

تا اینکه بالاخره صدای بوق استراحت و ناهار به گوش رسید. بچه ها با گفتن آخیشی از ته دل رو زمین ولو شدن. اگر همین ساعتای استراحت هم نبود دق میکردن و دوباره به لقای مرلین می پیوستن. ابتدای امر کسی حرفی نمیزد فقط صدای خر و پفای ادروارد بود که به گوش می رسید. همون لحظه آرتور که مشغول پاک کردن عرق از پیشونیش بود گفت:
-همیشه فکر میکردم وقتی مردم از شر ملاقه و غرغرای مالی خلاص میشم و یه نفس راحت میکشم. افسوس قدر ندونستم.

با این حرف آه از نهاد همه شون بلند شد و عمو قناد که همیشه اشکش دم مشکش بود زد زیر گریه. دیدن این وضعیت باعث شد تا ناپلئون اون روی تسترالیش بالا بیاد. آستینای خاکیشو بالا زد تا بره سر وقت ادواردو تو خواب دوباره با مرگ پیوندش بده که بقیه پریدن جلوشو گرفتن. درحالیکه بچه های تیم سعی داشتن ناپلئون رو منصرف کنن تا فاجعه ی دیگه ای این بار تو جهنم رقم نزنه، بوق دیگه ای زده شد و پشت بندش یه دسته از جک و جونورهایی سر و کله شون پیدا شد که قبلا تو جهنم خدمت میکردن و حالا تو قسمت آشپزخونه استخدام شده بودن. بقیه مرده ها با دیدن دیگ و بند بساط ناهار مشتاقانه جلو رفتن و خوشبختانه کسی حواسش به جمع بچه های اراذل و اوباش نبود که از سر و کول ناپلئون اویزون شده بودن.
- ولم کنین بذارین این ملعونو بکشمش...با همین دستمام خفه ش میکنم.جیگرشو درمیارم و خام خام میخورم.

آرتور که پای ناپلئون رو گرفته بود و روی خاک و خل کشیده میشد گفت:
- داداش شما کوتاه بیا دیگه. جوونی کرد حالا یه غلطی خورد...یعنی کرد...

ولی ناپلئون کوتاه اومدنی نبود. پاشو از تو دست آرتور کشید بیرون تا مجبور بشه پاچه شلوارشو بچسبه.
- من کسیم که کل اروپا مثل سگ ازش میترسید.کلی به اسم من فیلم ساختن و کتاب دادن بیرون. ناپلئون نیستم اگر ریزریزش نکنم...ول کن پاچه رو مرتیکه!

آرتور می خواست یادآوری کنه شاید ناپلئون قبلا کسی بوده ولی اون مال وقتیه که زنده بوده و حالا یه مرده ژولیده و خاکیه که گل لگد میکنه و بیل میزنه. اما صدای جیغ آستریکس نذاشت ارتور کلا بتونه کلامی به زبون بیاره اما باعث شد حواس ناپلئون یه لحظه پرت بشه و آرتور و عمو قناد از فرصت استفاده کنن و مدل برره ای بیافتن رو سر و کله ش و صحنه مثبت 18 ای خلق کنن. گرچه هیچکدوم این کار ها توفیری به حال آستریکس نداشت. نه تا وقتی که فهمید قراره ناهارشون کشک بادمجون باشه.

گویا کسی تو جهنم به ذائقه غذایی مرده هایی مثل آستریکس توجه نداشت. اساسا دنیای زیرزمین نباید جای امثال آستریکس می بود ولی مرگه و زبون نفهم دیگه. بعضی وقت ها دلش می خواست بوق بزنه به قواعد طبیعت و جون خون آشام هارو هم بگیره. البته یه فرضی هم هست که میگفت انقدر سر مرگ جدیدا شلوغ شده بود که دیگه حواسش نبود باید اسم چه کسایی رو تو لیستش بنویسه یا از لیستش خط بزنه. حقم داشت بی نوا مگه چندتا دست داشت؟

مرده ها خیلی شانس اورده بودن که دیگه خونی تو رگهاشون جریان نداشت تا توسط آستریکس مورد عنایت قرار بگیرن. همین واقعیت باعث شده بود اوضاع به شدت برای امثال آستریکس وخیم بشه. مخصوصا که کشک بادمجون های دنیای زیرزمین با یه من سیر سرو میشد.
آستریکس با رنگ و رویی سبز به طرف رودخونه دوید و بقیه با بی علاقگی به دیگ های پر از کشک بادمجون چشم دوختن و یه بار دیگه حسرت زنده بودنشون رو خوردن. ناپلئون که به کلی یادش رفته بود تصمیم جدی داشته ادواردو بکشه آه کشید.
- یه زمانی برای خودمون کسی بودیم. تو ظرف طلا و نقره بهترین هارو برامون می اوردن و حالا.
- اون یه زمانی گذشت عمو. پاشو بریم سهمیه مونو بگیریم وگرنه تا شب از کوفتم خبری نیست ها.

ناپلئون با بغضی در گلو بلند شد تا همراه بقیه بره سهمیه شو دریافت کنه و البته کسی هم به خودش زحمت نداد تا ادواردو از خواب بیدار کنه.

کمی جلوتر- صف نذری غذا

با اینکه غذا چیز باب میلی نبود ولی جلوی دیگ های غذا بدجوری ازدحام بود. ملت از سر و ول هم بالا می رفتن و برای یه ذره کشک بادمجون تو سر و کله هم میزدن و گیس و ریش پوسیده همو میکندن. بچه های تیم تنها کسایی بودن که با مظلومیت یه گوشه ایستاده بودن و به قیامت جلوی روشون خیره مونده بودن.

-میگما تا شب صبر کنیم بهتر نیست؟شاید چیز بهتری گیرمون اومد.

پاندا خرناسی کشید تا موافقتشو اعلام کنه باعث شد آرتور هلش بده یه طرف. در هر صورت اونکه در قالب آدم نمرده بود و با خوردن علف های کنار رود هم میتونست تا شب سر کنه.
- چرت و پرت نگو عمو شیرینی فروش یا هرچی که هستی! اگر دوست داری تا شب با شکم گرسنه بیل بزنی برای ما نسخه نپیچ.

عمو اخم کرد. اساسا عادت داشت براش دست و جیغ و هورا بکشن و برن برنامه بعدی ببینن نه اینکه بزنن تو ذوقش. سرشو برگردوند تا موافقت بقیه رو جلب کنه بلکه روی آرتور کم بشه ولی بقیه سوت زنان سرشونو چرخوندن و وانمود کردن عمو رو نمیشناسن. به جز آستریکس که با نگاه خیره و دهن نیمه باز داشت رو به روشو نگاه میکرد.عمو خوشحال شد.
- آستر با من هم عقیده ست مگه نه آستر؟

آستریکس تکون نخورد.
- آستر؟آستریکس؟الو؟

کماکان صدایی از آستریکس شنیده نمیشد. توجه بقیه هم به این سمت جلب شده بود. ارتور جلوتر رفت و شونه آستریکس رو محکم تکون داد.
-باو آستر؟زنده ای؟البته که نه این چه سوالی بود...منظورم اینه چه مرگت شده بچه جون؟

آستریکس گویا تصمی گرفته بود واکنشی نشون نده.

بقیه:

شاید از شوک دونستن ناهار بود که آستریکس تکون نمیخورد. به هر حال تو این برهه کار بیشتری از دستشون بر نمی اومد. آرتور با چرب زبونی گفت:
-میگما حالا که تکون نمیخوری میشه من سهمتو بخورم؟

آستریکس که دید این ژست گرفتن ها فایده نداره و اینا خنگ تر از این حرفا هستن برگشت یه نگاه طور به دوربین کرد. بعد با یه نگاه عاقل اندر سفیه واری دستش رو بلند کرد تا به یه نقطه در دور دست اشاره کنه. سر بقیه ناخوداگاه به اون سمت چرخید. شاید داشتن اشتباه میدیدن... رد باریکی از نور خورشید اونطرف رودخونه دیده میشد.

چند دقیقه بعد

کماکان جلوی دیگ های ناهار غلغله بود. مرده ها تلاش میکردن سهمشون رو دریافت کنن این وسط از سر و کول هم بالا میرفتن و پاهای پوسیده همدیگه رو لگد میکردن. لامصب ها تموم شدنی هم نبودن که! بیخود نبود هادس رژیم گیاه خواری رو تصویب کرده بود اقلا ارزون تر در می اومد.
کمی دورتر از اون بلبشو دوربین زوم کرد رو کاسه بشقاب هایی که بچه های اراذل جا گذاشته بودن. رد پاهاشون از کنار ظرفاها شروع میشد و تا رودخونه ادامه داشت.

***


دوربین دوباره روشن میشه و راهش رو از بین درخت ها و بوته های خشک و خاک و خل باز میکنه. روی زمین چندین جای رد پا روی خاک ها مونده بود. کمی جلوتر اعضای تیم درحالیکه پاهاشون رو روی زمین میکشیدن با شونه هایی افتاده هنوز داشتن رد نور رو دنبال میکردن. نمی دونستن چند ساعته دارن این نور لعنتی رو دنبال میکنن. اولش هر چند دقیقه یه بار سرشون رو برمیگردوندن تا مطمئن شن کسی تعقیبشون نمیکنه. ولی انقدرها هم شخصیت های مهمی نبودن. احتمالا کسی حتی متوجه غیبتشون هم نشده بود. آرتور درحالیکه طبق معمول درحال خشک کردن عرق روی پیشونیش بود گفت:
- میگما...شاید بهتر بود اول سهمیه ناهارمون رو میگرفتیم بعد فرار میکردیم.

آستریکس خرناسی تحویلش داد و دست ادواردو محکمتر کشید. واقعا که ادوراد خوش شانسی بود. اگر به موقع توی صف پشت سر بچه ها ظاهر نشده بود عمرا کسی به خودش زحمت می داد وقت تلف کنه و بره بیارتش. مخصوصا که خوابش سنگین بود و بیدار کردنش مکافات! اگرچه تا اون لحظه یک کلمه نپرسیده بود که خب یه دفعه چی شده داریم از اینور میریم؟ شاید هم ادوارد هنوز خواب بود و داشت توی خواب راه می اومد.

کمی دورتر ناپلئون با عصبانیت مشغول جنگیدن با شاخه های خشک سر راهش بود و همزمان تلاش میکرد دنباله کتشو از چنگ یه بوته خشک خلاص کنه. معلوم نبود صیغه وجود این جنگل با درخت ها و بوته های خشک چیه. احتمالا نویسنده فقط محض اذیت و آزار سر راهشون قرار داده بود و خاصیت دیگه ای نداشتن. همون لحظه صدای خرچ بلندی به گوش رسید. همه برگشتن و دیدن کت ناپلئون بالاخره جر خورده و یه تیکه ش سر بوته مونده و شلوار مامان دوزش معلوم شده.

ناپلئون:

بچه های اراذل:

ناپلئون نعره زد:
- زهر!درد! به من میخندین ای موجودات فرومایه عجیب الخلقه؟ ناپلئون نیستم اگر...

ناگهان صدای جیغ ذوق زده ای بلند شد و ناپلئون مجبور شد سخنانیش رو نیمه کاره بذاره. بچه ها گیج و مبهوت به هم نگاه کردن تا ببینن صدای کی بود. آستریکس با شک و تردید درختی که نزدیکش ایستاده بودن چک کرد. شاید درختای این ناحیه از نوع جیغ کش بودن.
- آررررررررررتور!

این بار صدا نزدیک تر بود و به نظر می رسید از رو به رو میاد. همه تو یه حرکت هماهنگ برگشتن به اون سمت. یه نفر در شک و شمایل رابینسون کروزوئه با ریش و سیبیل مدل هاگرید داشت می اومد به سمتشون. ناخودآگاه همه یه قدم رفتن عقب و استریکس پای ادواردو لگد کرد. ناشناس درحالیکه ریشش روی زمین کشیده میشد بهشون نزدیک شد. به نظر میرسید یه قرنی باشه که نرفته حموم. لباساش پاره بودن و لابه لای موها و ریشش برگ و شاخه درخت ها دیده میشد. قبل از اینکه کسی بتونه واکنشی نشون بده مرد پرید و آرتور رو محکم بغل کرد.
- آرتور! آرتور!بگو خودتی و من خواب نمیبینم!

آرتور به سختی می تونست نفس بکشه.
- ب...بخشید ما... همدیگه رو میشناسیم؟

مرد ارتور و ول کرد. با چشمایی که حالا اشک توش جمع شده بود بهش خیره شد.
- نگو منو یادت رفته ارتور.

- ام اصغر سگ سیبیل؟

- اصغر سگ سیبیل کدوم تسترالیه مرتیکه! منم گیدیون!

آرتور:

بچه ها:

گیدیون:

گیدیون دوباره اومد جلو تا آرتور رو بغل کنه ولی این بار آرتور حواسش جمع بود و یه قدم عقب رفت.
- تو اینجا چیکار میکنی گیدی؟

- همونکاری که تو میکنی طبیعتا. مردگی میکنم!

بقیه کله هاشونو خاروندن. موقعیت ناجوری بود. کسی چیزی به ذهنش نمی رسید بگه. البته جز ناپلون که با نگاهی مشکوک جلو اومد.
- فرار کردی مگه نه؟ اومدی اینجا از زیر کار در بری؟

همه منتظر بودن گیدیون منکر بشه ولی قطعا کسی توقع نداشت گیدیون بی مقدمه بزنه زیر گریه.
- من جوون بودم می فهمین؟هزارتا آرزو داشتم. وقت مردنم نبود اگر حاج دامبلدور تو عملیات مرلین 3 هلم نداده بود زیر پای غول ها من هنوز زنده بودم و داشتم بچه هامو بزرگ میکردم و از زندگی لذت می بردم.

اعضای تیم:

ارتور که ادم دل نازکی بود رفت جلو تا به گیدیون دلداری بده. اما هنوز دستش به شونه گیدیون نرسیده بود که گیدیون پرید و دوباره محکم بغلش کرد. بعد درحالیکه گوله گوله اشک میریخت و آب دماغشو با لباس آرتور پاک میکرد، عر زد:
- آرتور منو اینجا تنها نذار!منم با خودت ببر!

بچه ها با استیصال به هم نگاه کردن. گویا خلاصی از دست گیدیون به همین سادگی ممکن نبود.



ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۱۹:۲۵
ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۲۷:۴۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.