هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۲۱ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
چه اتفاقی میتوانست افتاده باشد؟
لباس ها به کجا رفته بودند؟
آیا ارتباطی بین بانز و لباس ها وجود داشت؟
چرا لباس بنفش دورا اولین لباسی بود که غیبش زد؟
اصلا چرا بنفش؟ و زرد نه؟
لباس ها صرفا نامریی شده بودند و یا محو شده بودند؟
آیا این خود دورا نبود که از هافلپافی ها درخواست کمک کرده بود؟
بچه‌ها که بودند؟آیا این نره خران بچه محسوب میشدند!
مانکن ها چرا اینقدر طبیعی درست شده بودند؟
چرا جن های خانگی با آن یک تیکه پارچه ای که دارند، آزاد حساب نمیشوند؟
چرا ویزلی ها که وضع مالی مساعدی نداشتند هزاران کودک داشتند و مالفوی ها کلا یک بچه؟
چرا وقتی هیچ ایده ای ندارند رزرو میکنند؟
چرا در گنجه باز بود؟
چرا گوش تسترال دراز بود؟
و هزاران سوال دیگر...حالا دورا و دیگر هافلی ها برای پیدا کردن لباس های غیب شده چکار باید میکردند؟


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸:۱۱ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۰۴
از تالار خصوصی هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 154
آفلاین
-تا وقتی لباس بنفش من پیدا نشده من ولت نمی کنم.
-تقصیر من نبوده که!

دورا که نمی توانست خودش را کنترل بکند، به رکسان گیر داده بود.

-تو رو هلگا ولم کن!
-یک حرفو باید چند بار بزنم؟

هافلپافی ها برای پیدا کردن لباس های دورا، به تالار خصوصی هافلپاف، وزارتخانه، لندن و حتی شهر جادویی بنفش پوشان که دورا در انجا متولد شده بود، رفتند؛ اما تلاششان به در بسته خورد و دورا هم با غرغرهایش، روحیه انها را تقویتتضعیف کرد و فریاد زد:
-این لباس ها کجا می تونن رفته باشن؟
-عوضش خاطراتت زنده شد.
-می خوام زیر خروار ها خاک باشن!


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۲۲:۰۵:۳۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۲۲:۱۲:۱۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۲۲:۱۴:۱۹

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

Only Hufflepuff


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴:۵۹ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۵۷:۱۴
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
دورا توی مغازه میچرخید و با خودش حرف میزد.
- یعنی جواب مادرِ مادرِ مادرِ مادربزرگمو چی بدم؟ اون که مرده... پس جواب مادرِ مادرِ مادربزرگمو... اونم مرده... خود مادر بزرگم که دیگه منو میکشه! مامانم هم!...

هافلپافیا میدونستن توی اون مغازه، نمیتونن لباسا رو پیدا کنن. توی مغازه دیگه جز مانکنی که رودولف با خودش حمل میکرد و خود هافلپافیا، چیزی دیده نمیشد.

- چیز... دورا... میشه بریم...

حرف ماتیلدا هنوز تموم نشده بود که دورا به سمتش شیرجه زد.
- معلومه توی همین مغازه ن! کجا میتونن رفته باشن آخه؟! مگه لباسا پا دارن؟!
- لباس پا دار؟

دورا سعی کرد متمرکز شه. اون لباسا باید پیدا میشدن، به هر قیمتی! به همگروهیاش نگاه کرد.
- خیلی خب. اون لباسا تا شب باید اینجا باشن! فهمیدین؟ همشون!

بچه ها سری به نشونه تایید تکون دادن، اما مطمئن نبودن شب به مغازه بر میگردن یا نه. همه میدونستن دورا چقدر روی لباساش حساسه و چطور با نگاه کردن میفهمه کدوم لباسش رو نیست. بعید میدونستن بتونن اون همه لباسو پیدا کنن. همه با دستپاچگی به سمت در خروج جرکت کردن.
رکسان دست و پا زدنش رو تموم کرد.
- چیز... دورا، میشه دیگه منو ول کنی؟


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۹:۱۸:۴۳

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۴۹ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۴۱:۲۷
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 95
آفلاین
هافلی ها به هیچ وجه حاضر به پذیرفتن این واقعه که لباس دورا غیب شده بود، نبودند‌. آنها می خواستند هر طور شده لباس بنفش را بیابند، بلکه دورا اجازه دهد از مغازه خارج شده و یک دست لباس آبرومند برای خود تهیه کنند‌.

وین درحالی که ناامیدانه به گوشه ی کمدی پر از تار عنکبوت سرک می کشید، با صدایی آرام گفت:
- من نمی فهمم، چرا دورا انقد به این لباس حساسه؟ آخه مگه یه لباس بنفش مسخره چقدر مهمه؟ تازه به نظرم بنفش اصلا رنگ قشنگی نیست!

صدای فریاد دورا، باعث شد وین سرش به گوشه ی در کمد بخورد:
- آهای، وین؛ شنیدم چی گفتی! بنفش خیلیم رنگ قشنگیه. در ضمن، اون لباس از مادرِ مادرِ مادرِ مادربزرگم بهم به ارث رسیده بود! اگه خانوادم بفهمن بعد از این همه سال که اون لباس دست به دست چرخیده بود، من گمش کردم، چی بهم می گن؟

دورا حالا نگرانی جدیدی برای خود پیدا کرده بود؛ او مدام از این سوی مغازه به آن سو می رفت و به قضاوت های خانواده اش فکر می کرد. هافلپافی ها حالا باید کار دیگری نیز علاوه بر پیدا کردن لباس ها می کردند: آرام کردن دورا!

ماتیلدا به آرامی به دورا نزدیک شد و گفت:
- نگران نباش دورا. ما اون لباسو هر طور شده برات پیدا می کنیم! مگه نه بچه ها؟

ظاهرا بقیه چندان مطمئن به نظر نمی رسیدند و برای جواب دادن به سوال این پا و آن پا می کردند، که البته بعد از دیدن چشم غره ی بی سابقه ی ماتیلدا، فورا شروع به تایید کردند:
- آره آره پیداش می کنیم!
- اصلا ما واسه همین اینجاییم.
- وظیفه ی ما هافلیا کمک به همدیگه تو سختیاست!

رودولف که یکی از مانکن ها را از پشت ویترین کنده و با خود به این طرف و آن طرف می برد، رو به دورا گفت:
- ببین دورا، بهترین قسمت این قضیه اینه که حالا دیگه هیچ لباسی واسه مرتب کردن نمونده؛ دیگه از اون تا کردنا و چیدنای حوصله سر بر خبری نیست! در ضمن الان که می بینم ساحره های باکمالاتی مثل تو انقد ناراحته، واقعا اذیت می شم. چطوره بیای با هم دیگه یه سر بریم بیرون تا حالتو خوب کنم؟

فریاد دورا برای بار دیگر، نه تنها وین، بلکه همه ی هافلپافی ها را از جا پراند:
- ای وای لباسام! اصلا حواسم به بقیه لباسا نبود؛ حالا چه جوری مغاز رو باز کنم؟ بدون لباس که نمی شه مغازه داشت! زود باشین بگردین. باید بیشتر بگردین. انقد بگردین تا دونه ی آخر لباسارو پیدا کنین!

بچه ها درحالی که سعی می کردند از پرتاب کردنِ اشیای جلو دستشان به سمت رودولف خودداری کنند، رفتند تا باری دیگر به دنبال لباس های گمشده که هیچ یک امیدی به پیدا کردنشان نداشتند، بگردند.




فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۰:۵۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 23
آنلاین
_چرا این جوری نگامون میکنن؟
_نمیدونم...چیز عجیبی داریم؟

هافلی ها در خیابان های اطراف سرک می کشیدند و از ترس دورا، دنبال لباس بنفش رنگش می گشتند.
_...لباس ندارن...لباس...
_اااا...قانون لباس پوشیدن برداشته شده؟...چرا به ما زودتر نگفتن؟

سدریک با تعجب به مردم زل زننده نگاه می کرد و چند ثانیه طول کشید تا متوجه حرف آنها شد.

                     ************

_این...این...پردهه منو به خارش می اندازه...
_حداقل از زیرانداز من که بهتره...
_باید برگردیم مغازه...این سفره خیلی ...باید لباس های درست و حسابی بپوشیم...
_ولی من هنوز لباس بنفشمو پیدا نکردم...

اگلانتاین در حالی که ملحفه ای دور خودش پیچیده بود، رو به گربه ی ماتیلدا فریاد می کشید:
_لباسشو پس بده...بدو...بالا بیار...بزار نفس راحت بکشیم ...اه...اصلا بمیر...

ماتیلدا هم که مثل جنگلی ها با شاخ و برگ استتار کرده بود، به سمت مغازه پیش رفت و تشر زد:
_راحتش بزار اگلی...لباسامون غیب شده ...شاید لباسه دورا هم....نه...بیایید بریم مغازه رو چک کنیم.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹:۴۴ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۰۴
از تالار خصوصی هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 154
آفلاین
روز هافلپاف!

-هلگا بکشتت تا از دستت خلاص بشیم!
-چی شده؟
-درد! چی نشده؟ ساکت باش و از سر راهم برو کنار.
-نهایتش یکی برات می خریم.
-چی؟ من بدون اون لباس بنفش زنده نمی مونم!

وین که می خواست ابراز در دسترس بودن بکند، فلسفه بافی را شروع کرد:
-به نظر شما ممکنه گربه ی ماتیلدا بتونه لباس رو پیدا کنه؟
-البته! چون پشت لباس دورا کنسرو ماهی مرکب دریاچه اویزون بود! این چه سوالیه اخه؟
-حالا نمی خواد طعنه بزنی!
-خورار!
-این چی می گه؟
-نمی گم.
-بگو دیگه!
-باید قول بدید بهم حمله نکنید.
-باشه.
-می گه دورا نمی تونه بادمجونشو پیدا بکنه.

دورا در حالی که سعی می کرد به قولش پایبند باشد، به وین چشم غره ای رفت و دوباره به سایر هافلپافی ها نگاه کرد.
-ایده ای ندارید؟
-می تونی یک بادمجون لباس بنفش مثل اون بدوزی.
-من همونو می خوام! خود خودشو می خوام!

هافلپافی ها با چهره های پکر و ناامید شروع به گشتن اطراف فروشگاه ردا فروشی کردند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۲:۲۰:۲۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۲:۲۷:۵۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۲:۲۹:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۳:۰۶:۰۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۳:۳۶:۴۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۴:۱۶:۳۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۵:۵۷:۰۷

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

Only Hufflepuff


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۴:۰۶:۵۱ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
_رودولف!
_چی شده؟
_یه کاری بکن!
_چی شده؟
_لباس بنفشم نیست!
_چی شده؟
_کوفت و چی شده....اومدی اینجا چشم چرونی یا کمک؟
_گزینه‌ی اول!
_
_چی شده؟
_یعنی چی؟ من بهتون گفتم بیایین کمک من!
_عه؟ این رو گفتی؟
_آره...نشنیدی چی گفتم؟
_چی شده!
_میزنما! میگم وقتی من اومدم تو تالار هافلپاف و برای افتتاح مغازه که بیاین مرتب کنید و تمیزکاری کنید و اینا ازتون درخواست کردم، نشنیدی؟
_وقتی اومدی تو تالار؟ شنیدیم...ولی این نبود چیزی که گفتی!
_چی گفتم پس؟
_یادمه دقیقا...گفتی "در اوردن لباس ها....دخترونه ...ساحره‌ها...مانکن...برهنه"!
_جمله ام این بود؟
_آره...دقیقا همین بود!
_رودولف من ده‌ها جمله گفتم که یکیش این بود...تازه اینم نبود...این بود که " بچه ها به کمکتون برای در اوردن لباس ها از این جعبه ها، مخصوصا لباس های دخترونه که ساحره ها میخرن و اونها رو تن مانکن های برهنه کردن، نیازمندم!" و تو فقط اون کلماتی که مورد داره رو شنیدی؟
_گیر نده دورا...گوش من داره، فقط کلمات مناسب و زیبا رو میشنوه...اصلا من نفهمیدم و نمیدونم سوژه داستان چیه و قرار هست به کجا برسه...من فقط اومدم چشم چرونی!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۱:۱۰:۵۲ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۵۷:۱۴
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
* سوژه جدید! *


- از اینور! اون لباسا رو نذار اونجا ماتیلدا! دست بجنبون دیگه رکسان، این لباسا خودشون نمیرن سرجاشون!

دورا سریع رفت و رکسان رو از توی قفسه لباسا بیرون آورد. رکسان از ترس میلرزید و سعی میکرد دوباره برگرده سر جاش، اما دورا محکم نگهش داشته بود و تنها نتیجه دست و پا زدنش، بلند شدن گرد و خاک از روی زمین و نشستنشون روی یه کپه لباس بود که کمی اون طرف تر گذاشته شده بود.

- بیا. خوب شد؟! الان باید همشو بشوری!

وقتی ناراحتی و ترس رو تو صورت رکسان دید، لبخندی از سر رضایت زد و رفت به بقیه نظارتش برسه.
- ماتیلدا، ببین گربه ت با این لباسا چیکار کرده؟!

ماتیلدا سریعا از چیدن لباسا دست برداشت و دوید سمت دورا.
- مگه چیکار کرده؟
- مگه چیکار کرده؟! زده لباسا رو درب و داغون کرده! چروک شدن، پاره شدن، کثیف شدن... همشو درست میکنی! رودولف تو هم اون مانکنو بذار سر جاش.

رودولف که دم در مغازه مچش گرفته شده بود، همونجا مانکنو گذاشت روی زمین.
همه بچه های هافلپاف پشیمون بودن که قبول کرده بودن به دورا توی چیدن دکوراسیون و جنس های مغازش بهش کمک کنن. لباسای دخترونه، دست دوم و شیک دورا که قرار بود به عنوان دست اول فروخته بشن.

سدریک و آریانا که کوهی از لباس رو حمل میکردن و نمیتونستن جلوی چشمشون رو ببینن، محکم به هم برخوردن و همه لباسها زمین ریخت.
- یعنی یه آدم اینهمه لباس میخواد چیکار؟
- نگران نباش، الان درستش میکنم!

و همه برای گرفتن چوبدستی آریانا، خیلی دیر اقدام کردن.
- اکسپلیارموس!

بوووووم!

دورا لباسی که روی سرش افتاده بود رو برداشت و با عصبانیت به سمت آریانا رفت.
- میدونی با هر کدوم از این لباسای دخترونه، میشه چند دست لباس پسرونه خرید؟! میدونی میشه چند بار رفت آرایشگاه و موها رو پسرونه کوتاه کرد؟...

آریانا که ایندفعه منتظر یه کتک اساسی بود، وقتی صدای دورا قطع شد، چشماشو باز کرد و دستاشو از جلوی صورتش برداشت.

- لباس بنفشم نیست!

همه با نگرانی به هم نگاه کردن. میدونستن نبودن لباس بنفش دورا چه معنی میتونه داشته باشه.
- تا لباس بنفشم پیدا نشه، هیچکس از جاش تکون نمیخوره!

ارنی اونقد حواسش به داد و بیداد های دورا بود که متوجه نشد لباس های توی دستش، یکی یکی ناپدید میشن.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۳:۰۳:۳۸

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۲:۲۳ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴

دزيره


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۲ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از ماه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 202
آفلاین
در جوابه زاخي
**************************************
...يه روز دزيره داره ميره به ديدن مانيا..كه....
زاخي جلوشو ميگيره...
زاخي:داري كجا ميري؟
دزيره: جانم؟؟؟!!!!!!
زاخي:گفتم داري كجا ميري؟؟!!!!!
دزيره : به تو چه؟
زاخي:ببين كوچولو فكر اون مغازه رو از سرت بيرون كن!!!!!!!
دزيره ميگه باشه...بعد ميره تو سايه غيب ميشه..
زاخي:اي دروغگو الان گيرت ميارم...
******************************
بقيش با تو زاخي من خوابم مياد...



ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
زاخی:آره بابا تومی از دوستای قدیمی ما هستش....با هم روزگاری داشتیم....
تومی:اره یادته اون نعشگیا؟؟؟
لارا:وااا....شما معتادین مگه میگی نعشه؟؟؟
تومی:آره چه جورشم....
لارا:وااا....خدا مرگم بده....معتاد به چی؟؟؟؟
زاخی:به اسکریونشفت و بی اف کی و ردا فروشی مانیا و کلوپ و جاهای دیگه....حسابی با بستن چندتاشون مارو نعشه کردن....
تومی:ببینم زاخی از مانیا خبر نداری پس چرا نمیاد این مغازه رو باز کنه؟؟؟
زاخی:بابا مثل اینکه مغزت خرابه ها....یادت رفته...آلزایمر گرفتی فکر کنم....
تومی:آهان راست میگی حواسم نبود...
=========================
ببخشید یه کار فوری پیش اومد بقیشو بعدا بع احتمال زیاد ویرایش میکنم....شما ادامه بدین تا من بیام....بابای
=============================








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.