هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۴۲ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

hogwarts149@gmail.com


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۷:۱۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۹:۳۳
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین

http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg
تصویرشماره 10
در روزی آفتابی، هاگرید، هری را که برای اولین بار بود که به دنیای جادوگران پا می گذاشت را به طرف بانک گرینگاتز واقع در خیابان دیاگون برد. هری در راه بسیار خوشحال بود و دنیای جادوگران برایش بسیار زیبا بود. هاگرید هری را برای برداشت مقداری پول از ارثیه اش برای خرید وسایل ترم اولش به گرینگاتز می برد بعد از رسیدن به داخل بانک رفتند مقداری پول برداشتند و از بانک بیرون آمدند.
آفتاب داغ، چشم هری را به درد آورده بود. بعد از چند خرید،
هاگرید گفت:
_خب هری، دیگه الان وقتشه که بریم برات یه جغد بگیریم.

هری گفت:
_هاگرید من نمیام ، من از جغد ها بدم میاد اون ها خیلی کثیف کاری می کنن.

هاگرید در جوابش گفت
_: هری باید بگم که توی هاگوارتز جای مخصوصی براشون داریم و تو که هنوز یک جغد نداشتی می دونم که ازشون خوشت میاد و البته تو توی هاگوارتز خیلی به جغد نیاز داری و باید یه جغد بگیری.

وقتی به آن مغازه رسیدند، بوی بدی دماغ هری را به سوزش در آورد. هری تا مغازه دار را دید، به قدری ترسید که نزدیک بود جیغ بزند و فرار کند. او خانمی قد بلند بود با لباسی سفید و موهایش جلوی صورتش را گرفته بود. هری فکر کرد او یک جن است. هاگرید متوجه ترس هری شد و او را آرام کرد و بعد کمی با هم خندیدند. همانطور که هاگرید با مغازه دار حرف می زد، هری جغد هارا نگاه میکرد که هاگرید گفت: خانم ببخشید! ما یک جغد می خواهیم.

خانم فروشنده چند جغد را به آنها نشان داد. هری چشمش به یکی از جغد ها افتاد و دید شبیه پسر عمویش دادلی است.
هری:
_هاگرید! واقعاً لازمه؟

هاگرید:
_بله! وقتی برسی هاگوارتز می فهمی چقدر لازمه.

هری پس از گشت و گزاری یک جغد سفید برفی را انتخاب کرد. بعد هاگرید چند گالیون در آورد و به فروشنده داد.

هاگرید:
_حالا می خوای اسمشو چی بزاری؟

هری:
_هدویگ.

هاگرید:
_واقعاً! اسم قشنگیه.

هاگرید با تعجب گفت: وای هری! ساعت رو ببین. بیا این بلیطت برو به ایستگاه کینگزکراس اگه گم شدی از چند نفر راه رو بپرس. هری بلیطت رو گم نکنی ها! دامبلدور، میدونی اون می خواد که منو منو ببینه.

هری:
_باشه هاگرید من رفتم.



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۱۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

AMIR.X.LORD


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۲:۱۰ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۷ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره۷

اسنیپ به هری نزدیک شد. هری به صندلی چسبید. اسنیپ باز هم به هری نزدیک شد. هری باز هم به صندلی بیشتر چسبید.


قاعدتا اگر به جای اسنیپ یک عدد دامبلدور در صحنه حاضر بود باز هم نزدیک تر می‌شد.

اما به هر حال اسنیپ، اسنیپ بود و رل سابق مادر هری محسوب میشد و بعد از اینکه مادر هری رفته بود با آن جیمز گوربه‌گور شده رل زده بود، اسنیپ سینگل فول اور بودن را برگزیده بود و کلا در فاز دپ به سر می‌برد و آهنگ های دیس لاو گوش میداد و عکس های غمگین در اینستا می‌گذاشت و خلاصه مادر بگرید به حال اسنیپ.


از طرفی از آن بیشتر نزدیک شدن اسنیپ به هری و هری به صندلی برای هر سه قباحت داشت دیگر هیچ کس به هیچ کس نزدیک نشد.


_مرتیکه بوقی رفتی توی روغن موی من چسب چوب ریختی؟! توی روغن موی من؟! حقت بود میزاشتم از رو دسته‌ی جاروت بیفتی کلت این دفعه جای زخم، بترکه؟ حقت بود میزاشتم لوپین بخورتت هم از دست تو راحت شیم، هم لوپین بر اثر مسمومیت بمیره؟! حقت بود فداکارانه جون خودمو به باد نمی‌دادم تا...

_پروفسور داری اشتباه میزنیا. عکس مال کتاب سومه! این آخری که فرمودی مال هفت بودا!


اسنیپ خواست که گلدان را توی سر هری خورد کند تا دیگر پرو بازی در نیاورد اما از آنجایی که در تصویر به جز او و هری و صندلی کس دیگری نبود نتوانست که گلدان را توی سر هری خورد کند!

_ازت متنفرم پاتر

_بعد از این همه مدت؟!

_همیشه!

هری خنده‌ی باب اسفنجی طوری کرد و گفت:
_دیدی بازم اشتباه زدی پرفسور. اینم مال کتاب هفت بود!


اسنیپ با این حرف هری به چنان درجه ای از عرفان دست یافت که دستش را از تصویر شماره۷ به تصویر همسایه فرو کرده و شمشیر دامبلدور را که هنوز راز باز شدن نامه با آن کشف نشده بود قرض گرفت و هری را به دو نیم تقریبا مساوی تقسیم کرد.

در همین حین که دامبلدور به دنبال شمشیر گریفیندور به تصویر شماره ۷ آمد بود، ناگهان نخ و سوزنی از غیب ظاهر شده و هری را دوباره بهم دوخت. دامبلدور در حالی که شمشیر را از اسنیپ می‌گرفت روی شانه‌های او زد و گفت:

_نیروی عشق، سوروس. لی‌لی پاتر با فدا کردن جانش برای....

اسنیپ بار دیگر شمشیر را گرفت و این‌بار دامبلدور را به دو نیم تقسیم کرد. از آنجا که کسی خودش را فدای دامبلدور نکرده بود و کلا عشق دامبلدور چندان با فرجام نبود دامبلدور دوباره دوخته نشد. هری هم که شاهد این صحنه دلخراش بود با عصبانیت گفت:

_ترسو...تو کشتیش. اون بهت اعتماد کرده بودو...

_پاتر این دفعه تو داری اشتباه میزنی.

_


از آن جا که پاتر هرگز اشتباه نمی‌زد و حتی اگر واقعا هم اشتباه زده بود باز هم کارش درست بود و چشم و چراغ جامعه جادوگری بود و دمش گرم بود بر اثر شک وارده سکته کرد و مرد و گند زد به قانون پایستگی پاتر وسایر کتاب های باقی مانده را به فنا داد و نهایتا داستان تمام شد|:



طنز جالبی داشتی و تا یه جایی خوشم اومد، ولی حواست باشه که زیاده‌روی نکنی. تا یه چارچوبی برای خواننده قابل هضم و جذابه. آخرای پستت خیلی داشتی سعی می‌کردی به بهانه‌ی طنز هر اتفاقی رو ممکن کنی، اما به نظر من از جاده زدی بیرون.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۲۰:۵۶:۱۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۲۰:۵۶:۴۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵:۳۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸

Apollo


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۲:۳۵ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۳:۵۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
دارکو و میرتل گریان

پسر مو نقره ای روی زمین نشسته بود و در حالیکه پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود، عمیقا اشک میریخت.
-چیزی شده؟ چرا گریه میکنی؟
میرتل همیشه گریان اروم از پشت بهش نزدیک شد و با صدای روح مانندش پرسید. اون هیچوقت دراکو مالفوی مغرور رو توی چنین وضعیتی ندیده بود و دیدن اشک هاش باعث شده بود گریه خودش بند بیاد و کنجکاو شه.
هر چند دراکو مالفوی یا صداش رو نشنیده بود یا اهمیت نداد چون به گریش ادامه داد و به اون حتی نگاه هم نکرد.
-چرا داری گریه میکنی؟
میرتل دوباره پرسید و از پشت کمی روی دراکو خم شد.
دراکو سرماش رو از پشت سرش احساس کرد و سریع به سمتش چرخید.
-به تو ربطی نداره. دست از سرم بردار و از اینجا گمشو.
پرخاش کرد و بعد از چند ثانیه وقتی مطمعن شد میرتل ازش فاصله گرفته دوباره سرش رو روی پاهاش گذاشت و به ادامه گریه کردنش رسید.
-چرا بهم نمیگی؟ فکر میکنی این خوب نیست که یه نفر دلیل گریت رو ازت بپرسه؟
این بار دراکو بدون اینکه به سمتش بچرخه، بین گریه هاش کلمات رو با خشونت پرتاب کرد
-نه. ازش متنفرم. ازم فاصله بگیر
میرتل اهی کشید و چند قدم دور تر روی زمین نشست. زمین خیس بود و اون احساس سرما میکرد. البته اون واقعا قادر نبود سرماش رو احساس کنه ولی دوست داشت فکر کنه میتونه.
-ولی من خیلی دوست دارم یه نفر ازم بپرسه چرا همیشه گریه میکنم.
و بعد سکوت کرد. دراکو توجهی به حرفش نشون نداد.
خودش ادامه داد: ولی همیشه بقیه ازم فرارین و هیچکدوم اهمیت نمیدن چرا من ناراحتم.
اینبار توجه دراکو جلب شد. هق هقش اروم گرفت و اب دماغش رو بالا کشید
-خب چرا ناراحتی؟
میرتل سرش رو کج کرد و با یه لحن اماده به گریه گفت
-یه روز قبل از اینکه بمیرم، یه پسر بهم اعتراف کرد
دراکو سرش رو از روی پاهاش برداشت و به سمتش چرخید. دوباره مثل همیشه اخم داشت و طلبکار به نظر میرسید
-این کجاش اونقدر بده که باعث میشه این همه گریه کنی؟
-منم اون پسرو دوست داشتم
میرتل با لحنی که انگار چیز واضحیه گفت و وقتی اخم های دراکو بیشتر از قبل در هم شد توضیح داد
-ولی وقتی فهمید من مردم اهمیت نداد و بعد یه هفته رفت با یه نفر دیگه
کم کم اشک هاش شروع به ریختن کردن.
دراکو سکوت کرده بود. به نظر میومد یا نمیدونه چی باید بگه و یا حرفی نداره.
کم کم گریش صدا دار شد و وسطش تیکه تیکه ادامه داد؛ اون دختر..دوستم بود..من همیشه..جلوش میگفتم که..چقدر جانو دوست دارم..و اون..همیشه بهم میگفت..که جان پسر بدیه..ولی به محض اینکه..مطمعن شد من یه جسم محکم ندارم..که جان لمسم کنه..خودش رو انداخت تو بغلش.
و بعد از تموم شدن حرفاش بلند تر از قبل زیر گریه زد. بغضش تازه شکسته بود.
دراکو چرخی به چشم هاش داد و گفت: در واقع تو جسم غیر محکمم نداری.
اروم این رو گفت و با شدت گرفتن گریه میرتل فقط اه کشید و سرش رو روی چونش گذاشت. داستان میرتل با اینکه خیلی براش تاثیر گذار نبود ولی باعث شده بود حواسش پرت بشه
پنج دقیقه بعد میرتل که کامل گریه هاش رو کرده بود، اشک هاش رو پاک کرد و رو به دراکو که دیگه گریه نمیکرد، پرسید؛ خب حالا تو بگو چرا گریه میکردی؟
سر دراکو به سمتش چرخید. چند ثانیه نگاهش کرد و فقط پلک زد و بعد اروم صورتش در هم شد و اولین قطره اشک از گوشه چشم چکید.
چند دقیقه بعد میرتل دوباره دور دراکو میگشت و ازش میپرسید چی شده و دراکو هم سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود و در حالیکه گریه میکرد، بهش میگفت بره گمشه.



فک می‌کردم تهش دراکو قراره اعتراف کنه ولی نکرد.
خوب نوشته بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Apollo در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۱۹:۱۹:۵۶
ویرایش شده توسط Apollo در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۱۹:۲۱:۵۰
ویرایش شده توسط Apollo در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۱۹:۲۲:۵۲
دلیل ویرایش: تغییر فونت و مشکلات بعد از اون
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۱۹:۵۶:۳۴
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۰:۵۱:۵۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۱۴ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸

PorpentinaGoldstien


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۸:۳۰ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۱۶:۰۸ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 3

به سمت پنجره اتاقم رفتم یه شب اروم دیگه.به ماه و روشناییش نگاه کردم. آهی از ته دل کشیدم و زیر لب گفتم:
-افسوس که این روشنایی هیچوقت روی زندگی من نبوده.
نفس عمیقی کشیدمو هوای تازه رو فرو دادم.به ماه خیره شدم تصویر صورت لیلی از جلوی چشمم کنار نمیرفت.چشمامو چند بار باز و بسته کردم تا از ریزش اشک جلوگیری کنم.دلم براش تنگ شده بود...با اینکه ازم دور بود ولی بود...فکری به سرم زد.چوب دستیم رو برداشتمو از اتاقم رفتم بیرون.با نوک چوب دستی اطرافمو روشن کردم.به در اتاق که رسیدم دورمو نگاه کردم که کسی نباشه.
-اَلوهومورا !
در رو به ارومی هل دادمو وارد اتاق شدم.به سمت ته اتاق رفتم پارچه ی سیاهی که روی ایینه بود رو کنار زدم.میدونستم کارم اشتباهه ولی برای دیدن دوباره لیلی راه دیگه ای نداشتم.نگاهم پایین بود.نفس عمیقی کشیدمو توی ایینه نگاه کردم.بعد از چند ثانیه تصویر لیلی رو دیدم که به ارومی دستمو گرفت.لبخند غمگینی زدم.به چشمای ابیش خیره شدم.
-دلم برات تنگ شده بود..
تصویر بهم لبخند زد.دستشو گرفتم توی دستم بغلش کردم سرشو روی سینم گذاشتمو
-آه لیلی...
تصویر جلوی چشمم تار شد.چشمای سیاهم توی ایینه میدرخشید. گوشه ی چشمامو با نوک ردا پاک کردم.نگاهمو به پایین دوختم.میدونستم قبل از انتقال ایینه اخرین فرصتی بود که میتونستم ببینمش.
-خداحافظ عشق زندگی من...



سرعت داستانت یکم زیاد بود. برای پست های جدی، این سرعت زیاد، از تاثیر متن کم می کنه. مثل اینجا:
نقل قول:
چوب دستیم رو برداشتمو از اتاقم رفتم بیرون.با نوک چوب دستی اطرافمو روشن کردم.به در اتاق که رسیدم دورمو نگاه کردم که کسی نباشه.
بهتر بود درباره مسیرش می نوشتی. تلاشش برای اینکه کسی نبیندش. افکاری که به ذهنش می رسه.

با اینحال، می دونم که این مشکلات بعد از ورود به ایفا حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط PorpentinaGoldstien در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۸ ۱۶:۴۵:۰۱
ویرایش شده توسط PorpentinaGoldstien در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۸ ۲۰:۳۲:۳۹
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۱ ۱۳:۰۴:۵۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳:۵۵ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸

arrtemisfowl


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶:۳۵ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۱۶:۲۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره هشت

***


تق تق تق !
تق تق تق !
-پروفسور!
قژژژ!
این صدای باز شدن در دفتر مدیرت بود
-پروفسور!
-خر و پف !
-پروفسور؟
-خررررررررر و پپف !
-پروفسور خوابیدن ؟
بله پروفسور خواب بود.
-چی ؟ کی ؟ تو اینجا؟ چیکار می کنی ؟ مگه الان نباید سر کلاس باشی ؟
-الان همه کلاس ها تموم شدن !
-چطور در رو باز کردی ؟
-باز بود !
- واقعا ؟ ... اه ... حالا اینجا چیکار می کنی ؟
-راستش نامه براتون اوردم.
- چرا تو ؟ مگه هاگرید مسئول نامه های من نیست ؟
- چرا ولی دیدم خوابه ، گفتم بیدارش نکنم.
- آها ! ... خب حالا نامه رو بده من درباره اینکه من خواب بودم به هیچکس نمیگیا !
-به ریش مرلین ،قسم یاد می کنم که نگم .
- خوبه ... اه ... این نامه بازکن پس کجاست ؟ ... کجا میری وایسا بیا ببینم !
-بله پروفسور ؟
-فرزندم ، تو که خوب می بینی بیا ببین این نامه بازکن من کجاست .
پسر گریفی برگشت و همراه دامبلدور دنبال نامه بازکن گشت .
- مثه اینکه نیست
-پس اینو کجا گذاشته هاگرید ؟ ... بیخیالش شو .برو دنبال کلاه گروهبندی !
...
- بفرمایین .
دامبلدور کلاه رو گرفت و دست خود را درون کلاه کرد و هی سعی می کرد چیزی از آن بیرون بیاورد .
-اه ... اه !... جوانک بیا تو بکش ،من میگریم .
جوان گریفی همان کاری رو کرد که پروفسور ، به او گفته بود . دستش را درون کلاه کرد و اولین چیزی را که به دستش خورد بیرون کشید
- بگیر اون ور اون شمشیر رو نورش کروم کرد !
- ببخشید پروفسور .
مواظب باش نزنی نصفمون کنی !
- باشه مراقبم ! ... حالا می خواین با این چی کار کنین ؟
- معلومه می خوام نامه باز کنم .
- بفرمایید ... با شمشیری به این زیبایی و تیزی می خواین نامه باز کنین ؟
- هی ! این هر شمشیری نیست . شمشیر گودریکه . گودریکه همسایه بغلمون رو نمی گما، گودریک گریفیندور رو می گم
- با شمشیر گودریک گریفیندور می خواین نامه باز کنین ؟
پسر گریفی تا جایی که می تونست دهن خود را باز کرد .
- مگه چیه ؟
- ...
بعد از چند دیقه
- حالا پروفسور تو نامه چی نوشته بودن ؟
- هیچی ! فقط مثه اینکه می خوان مساقبات سه جادوگر رو تو هاگوارتز برگذار کنن !
- واقعا ؟!
- آره ولی خیلی خوشحال نباش سال اولییا نمی تونن شرکت کنن .
- چه بد
- آره خیلی بده ! حلا اگه می خوای از دفترم برو بیرون می خوام یه چرت بزنم . میدونی که ما
مدیرا ام نیاز به استراحت دارم .
البته کل این جملات رو با لحن مهربونی گفت
- خدافظ پروفسور .
خدافظ ... برای کمکی که کردی سی امتیاز به گریف می دم . البته به کسی هم درباره مسابقات سه جادوگر نگو ! فعلا .


اگه می واین مثه نفر قبل ردم کنین بگم میخواستم یکم حالت طنزگونه داشته باشه (درضمن دامبلدورم تو دفتر می خوابه . اصن همه می خوابن)

طنزش مشکلی نیست راستش. توصیفاتت ولی جای کار خیلی بیشتری داشت. داستان یه حالت ابهام دار و خیلی سریعی داشت. وقتی دیالوگ هاتم تموم میشن، دوتا اینتر بزن، بعد توصیفاتتو بنویس. توصیفاتتو بیشتر کن. خواننده رو با حال و هوای اون محل و شخصیتا مرتبط کن. عجله نکن موقع نوشتن.

فعلا تایید نشد، ولی منتظر خوندن یه داستان بهتر ازت هستم.


ویرایش شده توسط arrtemisfowl در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۳ ۱۶:۱۶:۲۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۴ ۲۳:۲۸:۰۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳:۱۷ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸

میکاییل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۸:۵۵ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۰۶:۵۰ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 8
جغد سیاه و سفیدی وارد دفتر دامبلدور شد و نامه ای را به درون اتاق انداخت و رفت روی قفس فاوکس(ققنوس دامبلدور دیگه!)نشست. فاوکس جیغ زد:

{ بیا پایین ببینم!}

{کو کو!}

{چی تو غلط کردی!}

{کو کو کوکو!}

فاوکس قفس را به شدت تکان داد. جغد از جا پرید و چیز نا مفهومی گفت.

{همینی که هست برو ببینم!}
دامبلدور با لحنی پدرانه به فاوکس گفت:

{پسرم از ازار پرندگان به پرهیز که.....}

{ولمون کن دامبل جان. رطب خورده منع رطب کی کند؟ شما یه نگاه به خودت بنداز. دم به دقیقه داری نصیحت میکنی! اینارو از سایتی چیزی در میاری؟ ادرسشو به مام بده. راستی شما الان داری منو ازار میدیا. منو کردی تو قفس بعد نصیحتم میکنی. مثلا ما ققنوسیما. کجا رفته اون اجر و قربی که یه زمانی واسه ما قائل بودن؟}
دامبل جان فرمود:

{بیخیال شو دیگه. من الان باید نقش پدرانه داشته باشم. حالا بذار ببینم اون جغده چی واسمون اورده.}
فاوکس ارام گفت:

{نخودچی کیشمیش!}

{نه از طرف سیریوسه.}
فاوکس در عمود محو شد.
{
باز شو دیگه!}
و نامه را از وسط محکم تر کشید. نامه پاره نشد که نشد. انقدر کشید که اخرش به سمت دیوار پرتاب شد و کله مبارکش محکم به دیوار برخورد کرد. در اثر بر خود دامبلدور با دیوار , شمشیر گریفیندور از بالا به پایین پرتاب و بر روی کله دامبلدور فرود امد.
{هارهارهار!}

{اهان یافتم. اخ سرم.}

شمشیر را برداشت و سعی کرد نامه را پاره کند. نامه با کمترین فشار جرررررر خورد.

نقل قول:
سلام دامبلدور. شما به خز پارتی محفلیا دعوت شدی. امشب ساعت نه. مجلس مختلطه پسرا لوله کش, ققنوسا چوب بر, دخترا تیپ قجری. تشریف بیارید حتما.

دامبلدور در فلش دوربین فیلمبردار محو شد!

خیلی از چهارچوب کتاب خارج شدی! شخصیتا نباید خلاف اون چیزی که شخصیتشون توی کتاب هست، رفتار کنن.
نقل قول:
رفت روی قفس فاوکس(ققنوس دامبلدور دیگه!)نشست.
نباید توضیحات رو به این شکل بنویسی. ذهن خواننده دور میشه از فضای داستانت. اون بخش داخل پرانتز اضافه بود. دیالوگ ها رو هم به این شکل بنویس:
دامبلدور گفت :
-بیخیال شو دیگه. من الان باید نقش پدرانه داشته باشم. حالا بذار ببینم اون جغده چی واسمون اورده.


منتظرم تا با یه داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۱ ۱:۱۷:۲۳

مرگ چیز زیباییست. همان طور که چیز هایی را دور میکند. باعث میشود خیلی چیز ها برای مدتی بهم برسند.
به نام خدای مرگ مصریان انوبیس


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱:۲۴ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸

Baharak


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۷:۴۰ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۸:۱۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از پریویت درایو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
► تصویر شماره 12 داستان نویسی ◄
هری و رون با سرعت به سمت سکوی نه و سه چهارم میدویدند که....
نه! خیلی دور شده بود! ساعت 12 و 5 دقیقه بود! انها برای خریدن ادامس کشی 5 دقیقه دور کرده بودند! هری که هنوز بعد از برخوردن خودش با دیوار روی زمین بود گفت : شاید بهتر باشه به دامبلدور نامه بزنیم چون....
_ نه هری! مگه دیوونه شدی! ما ماشین پرنده رو داریم!
_ اما ماشین پرنده...
رون از جا پرید و دست هری را کشید .انها همان طور که وسالیشان را همراه خودشان میکشیدند بیرون از ایستگاه قطار رفتد. کمی دویدند تا به ماشین پدر رون رسیدند رون با استفاده از وردی که از هرمیون یاد گرفته بود( یعنی : زودی بکش کنار ) در ماشین را باز کرد و داخل آن نشست .
هری داخل نیامد دست به سینه گفت : تو که بلد نیستی!
_ خیلی حرف میزنی ! بیا بالا.
هری داخل نشت و وسایلش را همانند رون در صندلی عقب قرار داد. رون سوییچ ماشین را چرخاند و استارت زد. ماشین روشن شد و رون گاز داد. بعد از ده متر رانندگی روی زمین رون دکمه ی (پرواز ) را زد و ماشین به سوی آسمان اوج گرفت!
_ رون! بیشتر مردم اون پایین عادت ندارن یه ماشین پرنده ببینن!
_ اوه اره!
رون دکمه ی (نامرئی) را فشار داد و انها نامرئی به سوی هاگوارتز پرواز کردند . تو راه مسیر قطار هاگوارتز رو دیدند و بالای سر قطار پرواز کردند....
بعد از یک ساعت رانندگی به هاگوارتز رسیدند.هوا تاریک شده بود. اما....
چگونه باید فرود میامدند؟!
رون پایش را روی دکمه ی فرود زد. انها از فاصله ای عمیق از زمین ناشیانه به سمتن زمین حرکت میکردند ! هری و رون جیغ میزندند در اخر بر روی سقف گلخانه ی مدرسه فرود امدند . سقف پاره شده و آنها با ماشین روی یک عالمه گلدان گیاهان جیغ جیغو فرود امدند ! جیغ هایشان کر کننده بود و تعداد زیادی از انها وجود داشت!
هری و رون که داخل ماشین بودند بی هوش شده ند....
بعد از یک هفته بی هوشی هری و رون در بیمارستان بیدار شدند . آنها فوری به اتاق دامبلدور احضار شدند. هری و رون ماجرا را برای دامبلدور توضیح دادند.
بعد از توضیح دامبلدور گفت : چرا برایم نامه نفرستادید؟!
هری به رون نگاه خشم امیزی کرد و رون هم کمی لبخند زد!

پایان

خیلی شبیه کتاب نوشته بودی. باید سعی کنی از خلاقیت خودت استفاده کنی. هزاران داستان میشه ساخت که به خاطرش، هر و رون سوار اون ماشین بشن.
ولی آخرش بهتر بود. چون با خلاقیت خودت بود.
برای توصیفاتت هم سریع پیش نرو. با حوصله و جزئیات!
نقل قول:
دکمه ی (نامرئی)
نیازی به این شکل نوشتن نیست. کلمه‌ی دکمه ی نامرئی خودش واضحه.
اشکالاتت طوری نیستن که لازم باشه بیشتر معطلت کنم. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۱ ۱۳:۵۹:۱۹



http://bahar12123.blogfa.com/

همه ی پرسپولیسیا


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۳۲:۱۴ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

H.Potter21


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۶:۲۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۳:۱۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
اولین بارمه مینویسم اگه بد بود بگین تا بهترش کنم.

با وحشت از خواب پرید,صدای نفس هایش تنها چیزی بود که سکوت اتاق مدیریت هاگوارتز را میشکست,اتاقی که تا چند روز قبل به آلبوس دامبلدور تعلق داشت,اما اکنون او دیگر آنجا نبود,دیگر هیچ جا نبود به جز قاب عکسی که روی دیوار قرار داشت, شکی در وفاداریش به لرد سیاه نداشت و اکنون که لرد سیاه باشکوه ترین دوران عمرش را سپری میکرد سیوروس اسنیپ نزدیکترین شخص به او بود,لحظه ای خودش را به خاطر چیزی که از ذهنش گذشته بود مسخره کرد,نزدیک ترین شخص به لرد سیاه,مگر کسی هم میتوانست به او نزدیک باشد,او در قله بود و مابقی در دامنه سعی در نظاره او داشتند,تا همین جاهم خیلی خطر کرده بود,فریب دادن ولدمورت چیزی بود که حتی قوی ترین جادوگرها را به لرزه درمی آورد,از جایش بلند شد و از اتاق بیرون آمد, نمیدانست کجا میرود فقط دوست داشت راه برود,پاهایش او را به مقصد نا معلومی میکشاند,فکر آینده لحظه ای راحتش نمیگذاشت,نقشه ای که دامبلدور کشیده بود بی نقص اجرا شده بود اما همین باعث شده بود ولدمورت توقف ناپذیر شود,لرد سیاه که تنها از دامبلدور واهمه داشت و زمانی که دامبلدور به دست خدمتکار وفادارش سیوروس اسنیپ کشته شد به راحتی وزارت خانه و بعد هاگوارتز را به سلطه درآورده بود,نقشه دامبلدور زمانی موثر بود که پسری که زنده ماند جلوی ولدمورت می ایستاد, اما اکنون که ناپدید شده بود کشتن دامبلدور فقط باعث قوی تر شدن او شده بود,لحظه ای به خودش آمد.چشمانی سبز او را نگاه میکرد.چشمانی نافذ همانند چشمان هری پاتر.
پاهایش او را به سمت آینه نفاق انگیز کشانده بود,آینه ای که همیشه ترس از دیدن زنی که دیوانه وار عاشقش بود و باعث مرگش شده بود باعث میشد از آن دوری کند.
اما این بار دست سرنوشت او را به انجا کشانده بود,یا شاید هم پای خودش,مطمئن نبود.
لحظه ای شعله های تنفر در تمام وجودش زبانه کشید,تنفر از خودش,از جیمز,از از همه دنیا.
اما فقط یک اسم بود که در ذهنش بارها و بارها تکرارمیشد:
ولدمورت,ولدمورت,ولدمورت,.......
تصمیمش را گرفته بود,باید هر طور می شد برای هری کاری میکرد,شاید آخرین کار,لی لی جانش را برای هری فدا کرده بود,دامبلدور برای پیروزی هری از جانش گذشته بود.
نباید اجازه میداد خون آن ها پایمال شود
چوب دستیش را بلند کرد با تمام وجود فریاد کشید:
-اکسپکتوپاترونوم!
آهویی از چوب دستیش خارج شد و دوان دوان راهی را در پیش گرفت,راهی که شاید به پسری که زنده ماند ختم میشد.http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg


دوست عزیز، شما باید با خلاقیت و قدرت پرورش داستان خودت، از بین تصاویر کارگاه، یکی رو انتخاب کنی و براش داستان بنویسی. نه اینکه داستان یه نفر دیگه رو کپی کنی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۱۲:۴۴:۱۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۴۳ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸

Baharak


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۷:۴۰ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۸:۱۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از پریویت درایو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی | ایفای نقش

سارا اِسپَنسِر چوب جادوی خود را خرید و به سوی ایسگاه قطار حرکت کرد. مادر و پدرش ماگل بودند.
اما او قرار لود به هاگوارتز برود !
در ایسگاه قطار به دنبال ردیف نه و سه چهارم بود که پسری را دید. پسرک هم همانند او چوب جادو در دست دارد. سارا پرید بغل مادرش و از پدرش خداحافظی کرد و به دنبال خودش چرخ دستی پر از وسایل جادو بود را برداشت و به دنبال پسر رفت کنار او قرار گرفت . رو به پسر کرد:
_سلام! من سارا هستم.
_سلام! منم تام هستم.
_چگونه باید به ایستگاه قطار سریع و سیر هاگوارتز بریم؟
_دنبال من بیا
تام دست سارا را گرفت و او را کشید و به سمت دیوار دوید. سارا خیلی ترسید و چشمانش را بست ولی دوباره آن ها را باز کرد دید که از دیوار رد شد!! با خودش گفت وااااای عجیبه! قطار هاگوارتز بسیار زیبا بود و با بقیه قطار ها تفاوت داشت. تام و سارا وسایلشان را به مامور قطار دادند و سوار قطار شدند . مناظر بسیار زیبا بود اما دربرار زیبایی هاگواترز هیچ بود. تام و سارا ردا هایشان را پوشیدند و به سالن اصلی هاگوارتز رفتند. آن ها سال اولی بودند. پس باید گروه بندی میشدند. اسم تام را اول خواندند . تام بلند شد و روی صندلی نشست . مینروا مک گوناگال کلاه را روی سر تام گذاشت . کلاه به حرف آمد:
-در وجودت علم و دانش زیادی میبینم . کمی هم شیطون هستی. اممممم.... گریفیندور!
همه دست زدند از جمله سارا. تام به سارا نگاه کرد و لبخند زد و کنار او امد .که پرفسور مک گوناگال گفت : سارا اسپنسر!
سارا کمی مکث کرد ولی روی صندلی نشست. کلاه گفت : تو بسیار شجاع هستی. دختر اروم ولی عاقلی هستی پس جای تو میره تو.... گریفیندور!!!
سار پرید و رفت کنار تام سر میز نشست. تام گفت چه عالی که هم گروهی شدیم
-منم خیلی خوشحالم!
.............................................
پایان

یکم سریع پیش برده بودی داستانتو. راجع به شخصیتایی نوشته بودی که ما عملا هیچ پیش زمینه ای ازشون نداریم. توصیفاتت هم خیلی خلاصه شده بودن. سعی کن داستانت رو یکم برای خواننده بازتر کنی. بیشتر توصیفات کن، خواننده هارو با شخصیتا و محیط و حال و هوای داستان آشنا کن.
در مورد ظاهر پستت... اول اینکه در پایان جملاتت علائم نگارشی رو رعایت کن. دوم اینکه وقتی دیالوگ تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی دوتا اینتر بزن.
منتظر یه پست بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۰:۳۲:۲۵



http://bahar12123.blogfa.com/

همه ی پرسپولیسیا


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۰۹ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۶:۱۷ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 27
آفلاین
تصویر شماره11. یک شب مهتابی بود باد به داخل اتاق می آمد و صدای جیرجیرک ها مانند شعری زیبا در اتاق می پیچید هری داخل اتاق روی تخت خود دراز کشید و خوابیده بود بی خبر از دنیایی که بعد از تابستان انتظارش را می کشید• در خواب ناز بود که صدایی آشنا به گوشش رسید صدا به آرامی می گفت:هری پاتر !بیدار شوید هری ناگهان با شنیدن صدا از جا پرید صاحب آن صدای جیر جیر مانند را می شناخت در تاریکی کورمال کورمال به دنبال عینکش ودکمه چراغ مطالعه گشت همین که دکمه را فشار داد با خوشحالی فریاد زد دابی تو اینجا چه می کنی!؟دابی هم که از دیدن هری خوشحال به نظر می رسید جواب داد برای دیدن شما به اینجا آمدم هری پاتر.هری لبخندی زد و چشمانش که خستگی در آن موج می زد مالید در آن شب زیبا که او از هیچ چیز دنیای جادوگران خبر نداشت این (آمدن دابی) می توانست برایش بهترین اتفاق باشد بنابراین بی معطلی پرسید دابی از آن طرف ها چه خبر؟آن جا همه چیز خوب پیش می رود؟دابی سرش را تکان داد و گفت هری پاتر در مدت نبود شما اتفاق های زیادی افتاده است
+ مثلا چه اتفاقاتی؟نکنه که به قوانین جدید هاگوارتز مربوط می شه یا اینکه به که دامبلدور!؟
هری همیشه نگران و در فکر هاگوارتز بود و زیاد به بقیه اتفاقات فکر نمی کرد
+نه قربان این از اینجور خبر ها نیست هاگوارتز همیشه استواره هری پاتر
هری نفس عمیقی کشید و پرسید پس تو برای چه کاری به اینجا آمدی؟آن هم این وقت شب! دابی سرش را پایین انداخت و جواب داد هری پاتر خود دابی هم نمی داند برای چه کاری آمده
+ چی دابی نمی دونی که چرا به اینجا آمدی!؟ یعنی فقط بر حسب اتفاق در اینجا ظاهر شدی؟
دابی که دید نگرانی در چشمان هری موج می زند جواب داد نه قربان انقدرها هم برحسب اتفاق نبود برای من مشکلی پیش آمده که... دابی لحظه ای سکوت کرد سپس ادامه داد که دابی خجالت می کشد به هری بگوید
+ دابی مشکلی نیست به من بگو شاید بتوانم دردی از تو دوا کنم
+ هری پاتر همیشه مهربان بوده و هست مرلین او را حفظ کند او یک بار مرا از دست ارباب سختگیرم نجات داده است من به او مدیونم
هری سرخ شد و گفت نه بابا اینطور ها که تو می گویی نیست من که کاری نکردم دابی با جیرجیر گفت چرا شما مرا نجات دادید شما.. هری میان حرف دابی دوید و گفت آرام تر حرف بزن همه خوابیده اند .دابی سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت هری ادامه داد حالا مشکلت چه بود دابی؟ دابی با چشمانی که به اندازه توپ تنیس بود به هری زل زد و گفت هری پاتر شما خیلی مهربانید و می توانید احساسات یک جن خانگی بیچاره را درک کنید ولی دیگر اصیل زاده ها نمی توانند آن ها فکر می کنند ما جن های خانگی احساس و عواطف نداریم قلب نداریم فکر می کنند ما نگران نمی شویم دلخور و غمگین نمی شویم شاد نمی شویم و فکر می کنند ما... جن های خانگی عاشق نمی شویم هری با شنیدن کلمه عشق از دهان دابی کمی جا خورد ولی بعد با خنده گفت به به دابی کی تشریف بیاریم عروسی ؟دابی لبخند مختصری زد و جواب داد هنوز معلوم نیست هری پاتر
+ اسمش چیه دابی؟
+لیزارو قربان!لیزارو
+جالبه کجا باهم آشنا شدید؟
+ تو خونه ارباب مالفوی
+مگه بازهم به آنجا برمی گردی؟
+بعضی وقت ها برای دیدن لیزارو می رفتم ولی..
ناگهان دابی فریاد عجیب و غمگینی سر داد و سپس گفت هری پاتر من می خواهم در کنار لیزارو زندگی کنم و شاید هیچ وقت پیش شما بازنگردم اخه او به ارباب سابقم بسیار وفادار بود و هست و من هم برای رفتن به کنار او باید عذاب بکشم هری تا خواست چیز دیگری بپرسد دابی یک عالمه نامه در دستش قرار داد و گفت هری پاتر قول بده که یک هفته بعد از رفتن من این نامه ها را باز کنی!
+چرا یک هفته بعد دابی؟
+ خودتون می فهمید هری پاتر ولی قول می دید که یک هفته بعد از رفتن من این نامه هارا باز کنید؟
+ولی دابی..
+خواهش می کنم هری پاتر
+ باشه قول می دم زودتر بازشون نکنم قول می دم!
+دابی از شما سپاسگزاره
در این موقع دابی محکم هری را در آغوش کشید و گفت من به پیش لیزارو باز می گردم و در کنار او زندگی می کنم ارباب هری خواهش می کنم بعد از رفتن من مراقب خود باشید. هری که از حرکات دابی حیرت زده شد بود پرسید این کارها برای چیست دابی ؟یک جور رفتار می کنی که انگار قرار است... دابی میان حرف هری پرید و گفت من وقت زیادی ندارم قربان امید وارم مرا به خاطر بسپارید با آن که ناگذیر به خدا حافظی ام هری احساس کرد دابی اصلا حال و روز خوشی ندارد
+ دابی چه اتفاقی افتاده؟تو داری گریه می کنی!؟
+ دوری از شما برایم سخت است هری پاتر ولی باید بروم به دوستانتان هم سلام برسانید خداحافظ هری پاتر
+ دابی صبر کن!
اما دیگر دیر شده بود دابی بار دیگر غیب شده و هری را تنها گذاشته بود هری نامه ها زیر تخت گذاشت تا مبادا دست پسرخاله اش دادلی دورسلی به آن ها برسد تا یک هفته بعد خودش آنها را باز کند سپس چراغ را خاموش کرد و با اندیشیدن به دابی و عشق جدیدش به خواب رفت روز ها در پریوت داریو می گذشت و هری فقط به امید خواندن نامه های دابی و رفتن به هاگوارتز زنده بود بالاخره روز موعود فرا رسید روز باز کردن نامه ،هری صبح خیلی زود بیدار شده بود تا در خلوت نامه ها را بخواند :
از طرف دابی برای هری پاتر و دوستانش
هری پاتر عزیز که الان درحال خواندن نامه ای باید بگویم که من در مدتی پیش عاشق لیزارو شدم ولی او به علت سنگدل بودن این موضوع را درک نمی کرد او و دیگر جن های خانگی مرا فردی ترد شده می دانستند و هرگز علاقه ای به بودن با من نشان نمی داند ولی من صبور و عاشق بودم و برای دیدن لیزارو حتی حاضر بودم به عمارت اربابی مالفوی ها باز گردم اما یک رو ز که به آنجارفتم ویکو جن خانگی را دیدم که او هم لیزارو را دوست داشت ولی نه به اندازه من ولی او چون در آن خانه مورد توجه همه بود لیزارو او را بیشتر دوست داشت اما...یک روز بلاتریکس به خانه ارباب سابقم آمد او داشت طلسم شیطانی و مرگبار اجی مجی را به اجرا در می آورد که ناگهان آن پرتو سبز رنگ به لیزارو خورد و او ...
من از دیدن صحنه سخت عصبانی و از خود بیخود شدم و چنان پای بلاتریکس را گاز گرفتم که اشکش در آمد سپس با بغل کردن جسد لیزارو از آنجا غیب شدم .
هری دقیقا در همان جا تیکه ای از پیام امروز پیدا کرد که نوشته بود دابی جن خانگی تحت تعقیب ! جایزه برای سر او ۱۱۰گالیون!هری که ناراحت بود ادامه نامه را خواند:
هری عزیز من جسد زیبای لیزارو را با دستان خودم دفن کردم و پس سوگواری پیش ویکو برگشتم تا این خبر را به او بدهم ولی برای اواصلا این قضیه مهم نبود. او با جن خانگی دیگری رابطه داشت و این موضوع حسابی به غرور من برخورد هری پاتر اکنون که داری این نامه را می خوانی باید بگویم که من در عماق رودخانه ام زیرا همانطور که گفتم من عاشق او بودم آن هم از کودکی ولی او نه تن به آزادی داد و نه تن به قضای عشق من او را خیلی دوست داشتم و زندگی بعد از او برایم غیرممکن است تصمیم گرفتم با تو خداحافظی کنم (زیرا تو و دوستانت تنها دوستان و یاران من بودید )و بعد خود را از بالا پل به درون رودخانه بیندازم امیدوارم مرا فراموش نکنید قربان!
دابی جن خانگی آزاد!
هری آرام آرام اشک ریخت مرگ دابی به دلیل عشق بود عشقی که کسی آن را درک نمی کرد!هری نامه را به قلبش نزدیک کردو آرام زمزمه کرد دابی!

سلام به مدیر گروه ببخشید اگه بد بود آخه من زیاد تو عاشقانه نوشتن مهارت ندارم ولی چون موضوعی پیدا نکردم اینطور نوشتم امیدوارم زیاد بد نشده باشه

جالب و خلاقانه بود. فقط چند مورد ایرادات ظاهری داشتی.
حتما انتهای جملاتت نقطه بذار. خیلی جاها جمله ها به هم متصل شده بودن و خواننده دچار اشتباه میشد.
دیالوگ ها رو به شکل محاوره بنویس. اینطوری خواننده بهتر با متنت ارتباط برقرار می کنه. و حتما اینطوری بنویس:


دابی میان حرف هری پرید و گفت:
- من وقت زیادی ندارم قربان. امید وارم من رو به خاطر بسپارید. با این که ناگزیر به خدا حافظی ام.

هری احساس کرد دابی اصلا حال و روز خوشی ندارد.
- دابی چه اتفاقی افتاده؟تو داری گریه می کنی!؟


فقط از - استفاده کن.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۰:۱۹:۰۵

تنها شباهتی که تمام انسان ها بایکدیگر دارند متفاوت بودن است ! پس بیایید تفاوت ها را کنار گذاشته و همه با هم متحد وh یکپارچه شویم.

خدیا! دوست بدار کسانی را که دوستشان داریم ولی نمی دانند و دوست بدار کسانی که دوستمان دارند ولی نمی دانیم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.