هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱:۱۲:۴۵ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۰:۲۹
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 272
آفلاین



محفلیون با دیدن خِیل عظیم کلاغ هایی که از نا کجا آباد پیدا شده بودن، محفلپیچ شده بودن!

کلاغ های عصبانی هم، دسته جمعی روی درخت خشکیده ای رو به روی دامبلدور و دار و دسته ی عاشق پیشه اش نشستن و منتظر بودن تا ریچارد به خاطر توهینی که به کلاغ ها شده بود اعاده ی حیثیت کنه!

وسط این بیابون بی اب و علف، زیر نور جیزززِ خورشیدِ بی پدر و مادر، کنار درخت خشکیده ی پر از کلاغ سیاه، نزدیک محفلیون محفلپیچ شده، همراه با گرد خاک کوچیکی که بوته های خار رو همراهش میبرد، دامبلدور و ریچارد احساس کردن که وسط عصر گاوچرون ها ان و چیزی جز یه دوئل درست و حسابی نمیتونه مسعله رو حل کنه!

دست ریچارد و دامبلدور ما بین نگاه کج و معوج تماشگرها، روی دسته ی چوب دستی ها محکم شده بود!

دامبلدور تکه چوب کبریتی زیر لب گرفته بود و سعی داشت هر چی بیشتر گاوچرونی طور دوئل رو ببره!

ریچارد هم، با بازی بازی کردن با دسته چوبدستی آمادگی خودش رو نشون میداد!

همه چیز آماده بود...

جیزززز!

چوب کبریت زیر لب دامبلدور، با برخورد فوتون های داغ و سوزنده ی خورشید اتیش گرفت، چوب کریت اتیش گرفتن همانا و ریش پروفسور کِز خوردن همانا و کله پا شدنش که دیگه بماند!

دا مبلدور از اتیشی که به ریشش افتاده بود و ترکیب اون با برخوردش با زمین گلوله ای خوفناک از چوبدستیش شلیک کرد که از قضا درخت حاوی کلاغ ها رو مورد اصابت قرار داد، کرک و پر کلاغ ها ریخت و از خجالت لخت شدن، قید حیثیت شون و زدن و با گرفتن یه دست جلوشون و یه دست پشتشون از کادر خارج شدن!

اسکای که ما بین کرک و پر ریخته ی کلاغ ها مدفون شده بود بازنده ی دوئل حساب شده و خجالت کشان راهی افق های دور شد!

در این لحظات ملکوتی از دست دادن ریش پروفسور، قورباغه ی جوینده ی دامبلدور که از تماشای اتفاقات اخیر به شدت باد کرده بود ترکیده و اسفناج هایی که به تازگی خورده بود رو درست به داخل دیگ نوشابه پنه لوپه پرتاب کرد و کمی بعد هم از شدت انفجار دار فانی رو وداع گفت!


کمی اونطرف ترِ این بیابون، هاگرید که فراموش کرده بود دنبال چه چیزی میگشت به حالت احمقانه ی گراوپ طوری به سمت جمعیت بر میگشت!


کمی بعد تر تر هم، وقتی همه دور دیگ نوشابه دلی از عذا در میاوردن، دامبلدور با دست های پت و پهنش جلوی صورتش رو گرفته بود تا اینکه بالاخره ما بین خرت و پرت های موجود داخل چرخ دستی یک عدد ماسک شرک پیدا کرد و با کلی غرولندِ زیر لبی اونو به صورتش انداخت!

-بسیار خب بابا جانیا، از جمعه بازار که خیری به ما نرسید، نوشابه ها رو بخورید که بریم به کار و زندگیمون برسیم هنوز کلی خرید داریم و کلی راه تا خونه و کلی زحمت واسه تعمیر خونه و کلی لعنت که باید به هکتور بفرستیم که زد محفل و ترکوند! خدا ازش نگذره.
پاشین پاشین بریم!
-پروف نمیپاشیم!
- پاشوو پاشوو خودت و جمع کن گوزنه ی خُنُک، ریش میشم کز مز خورده، اعصاب مصاب ندارم میزنم همینجا شَتکت میکنم، خبری هم از عشق نیست! دِ پاشییییین!



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱:۲۹ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۱۹:۱۳ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
خلاصه:
خانه گریمولد در یک حادثه ترکیده و چیزی ازش باقی نمونده ، اونها برای خرید وسایل به فروشگاه میرن ولی مشکل اینجاست که پول نداشتند! محفلی ها طی یک عملیات نصف فروشگاه را خالی کردن.
اونها همینجوری که به راه ادامه میدادن اتفاقی تو جمعه بازار رفتند که اون روز یکشنبه بود و اون مکان یه بیابان خالی بوده!
اونها تصمیم گرفتند تا سوپ نوشابه درست کنن اونم با کاکتوس و بعضی از سبزیجات دیگه.

___________________________

ملت محفلی در حال عرق ریختن و زحمت کشیدن بودند تا با جمع کردن مواد مورد نیاز سوپ نوشابه خود را درست کنند.

_اون دیگه چیه؟
_چی؟
_اون نقطه سیاهه که داره نزدیک میشه.

یک جت پک دست ساز که گویی ریچارد راننده او است محکم به زمین برخورد کرد.ملت محفلی همه ترسیده بودند و هر کدام در جایی پنهان شدند ولی بیشتر بدنشان معلوم بود.

_اون یه بشقاب پرندس!
_نخیر اون یه هواپیما جاسوسیه!
_دارین اشتباه میکونین اون یه پرتقال جهش یافتس !

همه با این حرفه سوجی با چهره ای پوکر به سمت او نگاه کردند.
_چیه خب؟

در این میان ریموند هم صدایی فیلی درآورد.

_این دیگه چی بود؟
_صدا فیله دیگه؟
_اونوقت فیل تو بیابون چیکار میکنه؟
_فیل بیابونی، نشنیده بودی؟

ناگهان پروفسور دامبلدور حرف های محفلی ها قطع کرد و به جت پک و راننده اش اشاره کرد.
_ببینین اون داره بلند میشه!
_بکشین این موجود ناشناخته را.
_ صبر کنین... اون که ریچارد خودمونه.

ریچارد با کلاغی اعصبانی بر دوشش، از زمین بلند شد و بعد از تکاندن خود عینک خلبانی را از روی چشمش برداشت.

_ریچارد بابا جان.

ریچارد وسط حرف دامبلدور پرید.
_شنیدم که به این کلاغ بیچاره توهین کردین.
_خب ببین بابا جان ...نه خب... میتونیم این مسئله رو دوستانه حل کنیم.

ریچارد به لشکر عظیمی از کلاغ ها اشاره کرد که مثل یک ابر سیاه در حال آمدن بودند.
_ پس زودتر بگین ببینم چی شده، فکر نکنم اونا دوستانه حالیشون بشه.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۸:۰۰ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۱:۱۰
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 143
آفلاین
- حالا کورفس از کجا پیدا کنم؟

هاگرید اطراف را نگریست ولی جز عده ای محفلی زحمتکش چیز خاصی ندید... نه... نه... چرا دید! او یک چیز سبز رنگ را در دور دست ها دیده بود. چیزی که بعید نبود کرفس باشد.

-آخ جون کورفس!

هاگرید با عجله به سمت شئ سبز رنگ، دوید. با اینکه آن چیز در دور دست قرار داشت ولی هاگرید، به علت برداشتن قدم های بزرگ سریع به آن رسید.

- کورفس! پیداش کر... ولی... وایسا ببینم، این که کورفس نیس!
- آره آقا غوله. متاسفانه من کورفس نیستم. من یک قورباغه بخت برگشته و غمگینم!
- امم... چیزه... منم غول کامل نیستم. من دورگه ام. راستی تلفظ درست اونم کورفسه، نه کورفس.
- باشه جناب غول دورگه. من کورفس نیستم...
- دیدی! باز نشد. باس درست بگی! کورفس.
- کورفس.
- نه، من می گم کورفس، تو باس مثل بقیه بگی کورفس.- بگو کو!
- کو.
- رفس!
- رفس!
- حالا باهم بگو!
- کو فسر!؟
- آفرین پیشرفت کردی!... حالا بی خیال کورفس، چرا اینجا تنها نشستی قورباغه کوچولو؟ وسط این بیابون چی کار می کنی؟

قورباغه نگاهی به هاگرید انداخت و سپس آهی از ته دل کشید.

- آخه می دونید جناب غول دورگه... یه زمانی این بیابون، برکه ای بود سبز و قشنگ. برکه ای که ماهی های زیادی داخلش زندگی می کردن، اطراف برکه درختان سبز روییده بودن، اون زمان اصلا خبری از این همه شلوغی نبود! من و...

ناگهان چشم قورباغه( که داشت با آب و تاب سرگذشتش را تعریف می کرد) به هاگرید افتاد و از تعجب گرد شد. هاگرید ایستاده خوابیده بود و خروپوف می کرد.

- جناب غول!؟... جناب دورگه؟
- ها... کورفس آوردی!؟
-خوبید؟ خوابید؟

هاگرید خمیازه ای کشید.

- من یکم خستم. باس استراحت کنم. اگه می شه دیگه قصه شب نگو!
- اما این قصه شب نیست که...
- حالا هرچی هست، اصلا یعنی خود تو خسته نیسی!؟ خوابت نمی آد؟
- خب...
- از چهرت معلومه که خسته ای. می گم تا من می رم کورفس بیارم تو یکم بخواب. بعد شب بیا داستانت رو واسه همه تعریف کن تا همه راحت بخوابیم.

قورباغه نگاهش را از هاگرید به زمین دوخت، سپس آهی کشید و گفت:

- ما را همه شب نمی برد خواب. ای خفته روزگار دریاب.
- چرا؟ موشکل چیه مگه؟
- آه!
- می تونی به جای آه و ناله موشکلت رو بگی من حل کنم.
- دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را.
- اینجوریه! خب هرجور که راحتی. فکر کردم باس تنها باشی گوفتم، ببرمت بیش پرفسور دامبلدور، کمکت کنه ولی مث اینکه اشتباه می کردم، فکر کنم تو ناله رو دوست داری... پس فعلا خداحافظ.
- نه! صبر کن!

هاگرید با شنیدن صدای قورباغه توقف کرد و دیگر به راهش ادامه نداد.
- چیه قورباغه کوچولو؟
- گفتی کی می تونه کمکم کنه؟
- پرفسور دامبلدور! ایشون حتما کمکت می کنن.
- می شه من رو ببری پیش ایشون؟
- حتما! بیا...
-هاگرید!.... هاگرید!... کرفس ها رو خورد کردی؟ کجایی؟

هاگرید به سمت صدایی که از دور دست می آمد چرخید.
- من اینجام پنه لوپه! هنوز کورفس پیدا نکردم!... باس زودتر برم کورفس پیدا کنم.
- منظور شما کرفسه آقا غول دورگه؟
- آره، آفرین! حالا تلفظ درسش رو یاد گروفتی. بله من دنبال کورفس می گردم، تو احیانا جایی سراغ نداری که بتونم ازش کورفس تهیه کنم؟
- جا... امم... خب اگه همین جا رو مستقیم برید می رسین به...
- ممنون قورباغه کوچولو! خودم پیداش می کنم. تو هم اگه پرفسور دامبلدور رو می خوای همین مسیر رو به سمت شمال برو. به هرکی رسیدی بپرس پرفسور دامبلدور کیه، فوری جواب میده. فعلا خداحافظ.
- خداحافظ!

هاگرید و قورباغه از هم جدا شدند و هر کدام خلاف جهت حرکت دیگری، شروع به حرکت کرد.
- یعنی این بار می تونم راحت کورفس پیدا کنم؟


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱:۲۳ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۰:۳۱ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
- چرا اتفاقا! باباجان توش پیاز بذار، موز هم بذار، پرتقال رو... بی‌خیال. کجا می‌ری باباجان؟

پنه‌لوپه راه افتاده و به این و آن دستور می‌داد. در طرف دیگر سوجی دست کاکتوس را محکم گرفته بود.

- نفس بکش... نفس بکش... حالا هل بده. بیشتر! بیشتر!

خکییش.

سوجی با چشمانش کاکتوس را که توسط هاگرید از زمین بیرون کشیده، چلانیده و به جایی دور دست در پشت تپه‌ها پرتاب شد را دنبال کرد.

- با کی صوبت می‌کردی سوج؟!

پرتقال دو بار پلک زده و بعد شانه‌ای بالا انداخت.

- با خودم.

سپس دست‌ در جیب‌هایش فرو کرده و قدم‌زنان به سوی غروب خورشید رفت.
هاگرید نیز تشت پر از نوشابه‌اش را برداشته و برای پنه لوپه برد. او هم بدون آنکه سرش را برگرداند و دست از همزدن دیگ بزرگش بکشد گفت:

- کرفس‌آ رو خورد کن بریز توش!

هاگرید که با خودش کرفس نداشت، نگاهی به اطرافش انداخت تا راه حلی بیابد.


Vita brevis


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲:۰۶ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۰:۴۴
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 201
آفلاین
- این کاکتوسه چرا قرمز سیاهه؟
- کو؟
- اونجا پنی نگاه کن.
- اون کوکاتوسه!
-
پنی نزدیک کاکتوس شد.
- پیشی خالخالی بیا نوشابه!
-
گربه از نا کجا آباد اومد و وارد کادر شد.
- بیا اینجا رو پنجول بکش یک دلی از نوشابه دربیاریم.
- پنی نوشابه هم مگه کاکتوس داره؟
- آره.
-
- من که پول ندارم نوشابه بگیرم ماتیلدا، نیگا کن!

مقداری عنکبوت سفید از جیبای پنی خارج شدن.

- حالا چرا سفید؟
- اگه سیاه بودن که جیغ میزدم! منی که پول ندارم باید روزی سه بطری خانواده نوشابه بخورم. میام و از شیره کوکاتوس خودم سوپ نوشابه میپزم.

و ظرفی رو زیر زخم کاکتوس گرفت و ماده سیاهی بیرون اومد.
- اگه شما هم نوشابه میخواین باید کمک کنید بپزم.
- باشه!
-خب سوجی تو بی زحمت با کوکاتوس صحبت کن که بیشتر شیره بده مطمئنم سر بلندمون میکنی !یکی آب بیاره، یکی چوب، یکی دیگ و... میخوایم سوپ نوشابه درست کنیم. پروفسور اگه توش پیازم بندازیم بهتر نمیشه؟


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۶ ۲:۱۹:۰۷
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۶ ۱۰:۲۸:۰۴

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۰:۱۶ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۰:۳۱ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
- جمعه بازار!
- جمعه بازارا.
- جمعه بازار؟

محفلیون با چرخدستی وسط برهوت ایستاده بودند.

- غااار غاااار!

و لاشخور ها بالای سرشان می‌چرخیدند.

- وایسا ببینم مگه لاشخور غارغار می‌کنه؟

پرنده‌ لحظه‌ای دست از پرواز کردن برداشته و نگاهی عاقل اندر سفیه به محفلیون انداخت.
- شما یک‌شنبه میاید جمعه بازار عادیه، من غارغار می‌کنم عجیبه؟

محفلیون به اتفاق با سر تایید کردند.

- چرا من آخه؟!

سرکادوگان دوست نداشت با او تایید کنند.

- واقعا؟!

کرکس فکر نمی‌کرد که آنقدر ها هم غارغار کردنش عجیب باشد.

- عجیــــب!
- غریــــــــب!

ریموند و سوجی با اشاره به کرکس شروع به دور هم دویدن کردند و آواز «کچل کچل کلاچه» برای پرنده خواندند و جانور هم بغض کرد و زد زیر گریه و همان طور گریان صحنه را ترک کرد.
- خب حالا چی‌کار کنیم؟
- هرچی می‌خوایم و از تو بیابون پیدا می‌کنیم!


Vita brevis


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۱۵:۱۳ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
کسی داوطلب نبود!

پروفسور دامبلدور دوباره جمله اش را تکرار کرد.
- فرزندان، بیاین این چرخ دستیو هل بدین! خسته شدم.

همه در سکوت فرو رفته بودند که ناگهان ماتیلدا از پشت قله _ جایی که در دید پروفسور نبود_ گفت:
- پروف، دیگه تقریبا رسیدیم! یخورده دیگه برین رسیدین!
- فرزند تو کجایی؟

ماتیلدا زیر لب رو به جرالد گفت:
- برو بین چیپسا قایم شو جرالد!

و بعد بلند گفت:
- اینجام پروف!

پروفسور یک دور قمری زد و ماتیلدا را روی تیوپ دید!
- فرزند اونجا چیکار می کنی؟
- اسکی سواری!
- فرزند. تو بیشتر از همه خوش گذروندی! بیا تو چرخ دستیو هل بده!
- پروف آخه هاگرید...
- بابا جان آخه نداره. خیلی وقته کاری نکردی! حالا من میام جای تو، تو برو پایین!

ماتیلدا بغض گلویش را گرفت اما پایین آمد. یک ورزشی به دستان و پاهایش داد و آماده ی رفتن شد.
- خب من می تونم هل بدم کاری نداره که!

ماتیلدا تمام زورش را گذاشت که آن را حرکت دهد اما نشد! دوباره سعی کرد. باز هم نشد! برای آخرین بار تمام زورش را روی چرخ دستی خالی کرد و چرخ دستی یک سانتی متر جابجا شد. ولی آن یک سانتی متر دقیقا اول سراشیبی بود و ناگهان تمام محفلیون و چرخ دستی به طرف پایین سر خوردند و در همان پایین، جمعه بازار به چشم می خورد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۰:۲۹
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 272
آفلاین
در مسیر جمعه بازار همه در کمال تعجب به سر میبردند که چه طور پروفسور پول این همه خرت و پرت اضافی رو پرداخته!

کمال تعجب هم البته تعجب کرده بود و روی بلندترین قله ی خرت و پرت های روی هم چپونده شده ی چرخ دستی به افق نگاه میکرد.

-هی کمال چرا پَکری؟
-از دست شما! اخه پرتقالم حرف میزنه؟
-هه این که چیزی نیست اونجا رو نیگا!

کمال تعجب به قله ی خرت و پرت های کوتاه تری نگاه کرد که غولی بزرگ و بد ریخت و پشمالو، اون بالا توی یک قایق بادی دراز کشیده بود و پاستیل خرسی میخورد.

-ما به اون غول بیابونی میگیم هاگرید! حالا اون بالا رو نگاه کن!

کمال تعجب به بالای ساختمان رو به رویی که سوجی اشاره کرده بود خیره شد، هیچ چیز عجیبی نمیدید...
-واااای! دیوونه ها! الان می افته که...

بله کمال خان با آملیا آشنا شده بود که تلسکوپ هابل به دوش از روی پشت بوم ها میپرید تا موقعیت مناسبی برای دیدن ستاره ها پیدا کنه!

-حالا پشت سرت و نگا!

همراه با چِرق چِرقِ گردش گردن کمال خان، ماتیلدا و جرالد دست در دست هم از بالای خرت و پرت ها با تیوپ دونفره و اسکی طور پایین میرفتن و دور از چشم پروفسور محکم همدیگرو بغل کرده بوند.

کمال تعجب دیگه به پِت پِت افتاده بود، اما همین که به سمت سوجی برگشت با دیدن اینکه سوجی نی زده به خودش و داره اب پرتقالِ از تولید به مصرف میخوره ساکت شد.

البته بعد ها فهمیدن که کمال ساکت نشده، سکته کرده بود بنده خدا و نتونسته بود شاهد بقیه شگفتی های محفل باشه.

بعضی ها هم میگن از دیدن سوجی سکته نکرده!
اون بعضیا معتقدن که دیدن چهره ی بشاش دامبلدور که با بچه ویزلی ها، بعد از ظهرهای گرم لخت میشن و تو ریش دامبلدور شنا میکنن علت اصلی سکته بوده.

البته بماند که نتیجه ی کالبد شکافی حاکی بر این بوده که کمال اشتباها، موقع پوست کردن خیار نزدیک گادفری و اره اش بوده!

حالا این وسط یه گوزن بنده خدایی هم ادعا کرده، کمال تو راهِ شاخاش بوده گفتن نداره.

پایین چرخ دستی

بابا جانیا خسته شدم یکم هم شما چرخ دستی رو هل بدین! همینجوری مثل من، با عشق!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۱ ۲۰:۳۳:۵۸


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۰:۳۱ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
- مي‌گم ما بریم دیگه.

محفلی ها با چرخ‌دستی‌هایشان آرام به سمت در رفته و سپس جیغ‌کشان از در گذشته و پشت سر پلیس ها پناه‌گرفتند.

- همین حالا تسلیم شو! دیگه گروگان هم نداری!

فروشنده از پشت شیشه برای پلیس‌ها دست تکان داد تا آن‌ها را متوجه اشتباه‌شان کند.

- بزنیدش!
- من خودم گروگانم!
- چرت نگو... فقط خود گروگان‌گیرت اون تویی.

صندوقدار نگاهی به اطرافش کرد، هیچ‌کس و هیچ چیزی کنارش نبود، جز یک تفنگ.

- لعنتی.

پشت حلقه پلیس‌ها:

- بکشیدش نامردو!
- این انگل‌هایی که آرامش رو از مردم صلب کردن به صلیب بکشید!
- برعکس سوار الاغ تو شهر بچرخونیدش!
- مجبورش کنید صبح و شب آب پرتقال بخوره!

محفلی ‌ها هر چیز بلد بودند نثار سارق مسلح کردند.

- خب دیگه باباجانیا، حالا بیایید بریم جمعه بازار واسه اتاقاتون خرید کنیم.

دامبلدور این را گفته، دست‌هایش را از اطراف چرخ‌دستی بیرون آورده و آن را به انتهای کوچه سر داد.


Vita brevis


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۰:۲۹
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 272
آفلاین
-پروف پروژه ما برای خرید چیه؟ به نظرتون چه جوری با یه گالیون شکم محفل و سیر کنیم؟
-عه عه! بابا! از اون حرفای بی عشقی زدی ها! یه کاریش میکنیم، شما برید هرچی دلتون میخواد بر دارین من حساب میکنم.

دامبلدور با تمام قوا تلاش کرد تا بعد از رد شدن اخرین محفلی از در های فروشگاه خنده ی مصنوعیش رو حفظ کنه.

-بدبخت شدم، به خاک سیاه نشستم، بیچاره شدم، به من بدبختِ بیچاره کمک کنین!

دامبلدور به نیازمندی که جلوی فروشگاه ایستاده بود و دست دراز کرده بود نگاه میکرد، درآمد بدی نداشت ولی پای آبرو در میون بود، امکان نداشت کسی دامبلدور رو نشناسه، مخصوصا اگه قرار باشه داد بزنه به من ... کمک کنین.

دامبلدور دست هاشو پشت کمرش گرفته بود و جلوی فروشگاه راه میرفت، هیچ راهی به ذهنش نمیرسید، تا مرز بی ابرو شدن موقع پرداخت دم در صندوق فروشگاه چیزی نمونده بود.

داخل فروشگاه

هاگرید و ریموند با تمام قدرت چرخ دستی های سنگینی که خرید محفل و حمل میکرد هل میدادند، انگار نصف فروشگاه خالی شده بود و همین صدای مشتری های فروشگاه و در آورده بود.

صندوق پرداخت فروشگاه

خب، با این اخری چهارصد و هفتاد و پنج گالیون و خورده ای که شما خورده ایشو نمیخواد بدین.
آملیا که به نمایندگی از محفل پای صندوق بود گوشی و دراورد تا دامبلدور رو خبر کنه...
-ما پونصد گالیون میدیم، بقیشم انعام بچه ها، فقط بذارین پروفسور تشریف بیارن...

آملیا هنوز دست به گوشی نشده بود که درب فروشگاه با صدای بلندی باز شد، دوربین روی چکمه های مردی که از در وارد شده زوم کرده بود و کم کم به سمت سر مرد بالا میرفت، اما هنوز کاملا بالا نرفته بود که به اسلحه مرد رسید.
-باباااااا جان دستااا بالا!

سارق مسلح به سمت نزدیکترین صندوق رفت و رو به فروشنده گفت:
- بذار اینا برن!
و بعد رو کرد به محفلی هایی که همه خودشون و توی بغل هاگرید چپونده بودن و از ترس میلرزیدن.
-بله بله... حتما... هر کاری شما بگین!
-نه... هنوز یه نفر هست که جلوی اینجور ادما رو بگیره.

کل ملت دنبال صدایی میگشت که میخواست جلوی سارق مسلح و بگیره ولی...
-این پایین... پایین تر... اها...

سارق مسلح که متوجه شده بود یه پرتقال جلوش وایستاده پایی زیرش زد و از فروشگاه به بیرون پرتش کرد،
-کس دیگه ای هم هست؟ کسی نمیخواد جلوی من و بگیره؟

در همین لحظه که انگار همه چیز ردیف شده بود صدای ماشین های پلیس و بعد هم بلندگوی پلیس بلند شد.
-فروشگاه محاصره است خود تو تسلیم کن.
-بدبخت شدم بابا!





ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۲:۵۱:۵۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.