هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۰:۴۴
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 201
آفلاین
دروئلا رفت تا دنبال چیزی بگرده تا با اون حساب تام رو برسه. اول به سمت کتاب خونه رفت و سراغ کتاب های حساب رسون رفت.
...دو ساعت بعد...
دروئلا در حالی که پاهای نداشته یک بوکات رو گرفته بود و رو هوا میچرخوند با خودش حرف میزد.
-این کتابا چرا از هر صفحشون دو تا بوکات نر و ماده در میاد؟
-خب ما اصولا با همسرمون زیر یک سقف زندگی میکنیم.
-راوی گفته با خودم حرف میزنم نخود.
و من راوی برای تنبیه بوکات اونو در دست گرفتم و با پرتابی در افق محوش کردم.
-دروئلا جان شما به کارتون ادامه بدید.
-داشتم همین کارو میکردم. راستی تو مگه محفلی نیستی؟
-چرا!
-پس تو خونه ریدل اونم تو کتابخونه من چی کار میکنی؟
و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم در افق محو شدم ولی من یک راوی بودم اونم از نوع کار دانش پس آپارات کردم و به هاگوارتز که مقصد دروئلا هم بود رفتم تا ادامه بدم. دروئلا زنی ریونی بود اونم از نوع زرنگش پس به سمت میز کنار اتاق رفت تا گزینه های روی میز رو چک کنه.
-خب گزینه یک: شکنجه. گزینه دو: تحریم ترامپ.
تنها دو گزینه روی میز بود. دروئلا یک مرگخوار هم بود. اونم از نوع زرنگش. پس به زیر میز خزید تا گزینه های زیر میزی هم ببینه.
- گزینه یک: ترکیب دل و روده تام با کتاب. گزینه دو: جمجمه شکن. گزینه سه: ترکیب بوکات و دو بار خوردن معجون حلال مشکلات.
دروئلا یک خنده از نوع« » کرد و خواست از زیر میز بیرون بیاد که دستهای زیر میز شروع به حرف زدن کردن.
-پول بده!


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۴:۴۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
دروئلا از جاش بلند شد تا بره و درسی به هکتور بده. ولی خب معجون هکتور کار خودشو کرده بود و دروئلا تبدیل شد به کسی که نه می‌دونست کتاب چیه، نه درس و نه تدریس!

البته این درس دادن با اون درس دادن خیلی فرق داشت ولی در لغت که یکیه!

دروئلا هرچی فکر کرد نتونست بفهمه که باید چیکار کنه.
انقدر فکر کرد و انرژی سوزوند تا اینکه گشنه‌اش شد.

-برم یکم غذا بخورم و بعدش دوباره فکر کنم.

یکم غذا خوردن دورئلا، خیلی زیاد بود...خیلی!

دروئلا یک بار این سر میز سرسرای عمومی نشست و تا اون سرشو خورد.

دروئلا زن خورنده‌ای بود.
حتی شایعه شده بود که اون فکر می‌کرد لرد ولدمورت واقعا به مرگخوارنش، "مرگ" می‌داد تا بخورن و برای اینکه مزه ی چیز جدیدی رو تست کنه، مرگخوار شد.

دروئلا سر میز غذاخوری نشست و شروع کرد به خوردن.
مثل همیشه تا جایی که خسته بشه، خورد.

از قضا این غذا ها با معجون هکتور نمی‌ساختن و حالت تهوع به دروئلا دست داد.
رفت دستشویی و قشنگ خودشو خالی کرد و هرچی داشت رو خالی کرد.
معجون هکتور هم جزو این هرچی می‌شد.
-آخیش! حالم بهتر شد. می‌خواستم چیکار کنم؟ آها! یه درس درست و حسابی به هکتور بدم!

دروئلا چند قدمی برداشت ولی دوباره ایستاد.
-وای! قضیه تام رو به کل یادم رفته بود.
باید اول این قضیه رو درستش کنم بعد به هکتور می‌رسم!

دروئلا رفت که بگرده و ببینه تام کجاست.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۰۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 190
آفلاین
پنج دقیقه بعد

- اون قهوه منو بیارین...

نیم ساعت بعد

- اون قهوه منو بیارین...

یک ساعت بعد

- اون قهوه منو بیارین...

پنج ساعـ...

- دِ اون قهوه من چی شد توله تسترالا؟

دو بچه که دیگه داشت به اجدادشون توهین می شد، سریع از غیب هم که شده، یه قهوه ظاهر کردن و به دروئلا دادن، و بعد به سرعت باد غیب شدن.

- خب، حالا دیگه باید بچه ها رو فرا بخونم. شاگردا هر جا باشن سریع خودشونو میرسونن، حتی اگه تو دفترم باشم.

دروئلا قهوه را برداشت و با آرامش توام با اطمینان، بشکنی زد و...
هیچ اتفاقی نیفتاد!
بعد از سه بار بشکن زدن و هیچ اتفاقی نیفتادن، دروئلا متوجه موضوع شد.
- اون معجون حلال مشکلات هکتورو تو حلقش فرو میکنم!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۵۳:۵۱ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
وزیر مجازی در سایزی دو_سه برابر جلوی او بود.
دروئلا ترسید.شوخی نبود.
دروئلا فکر کرد حالا سرش را می بُرَّند و دور زمین شطرنج می چرخانند.
اما در کمال ناباوری وزیر جلوی او تعظیم کرد و گفت:
_درود بر ملکه!
و بعد تمام سرباز ها همین حرکت را تکرار کردند.

سرباز ها شروع کردند به رژه رفتن.
دروئلا فرصت را غنیمت شمرد و فرار را بر قرار ترجیح داد و الفرار.

سرباز ها سعی کردند جلوی دروئلا را بگیرند.
اما او زرنگ تر از این حرف ها بود.
دروئلا با یک پرش حرفه ای گانه از صفحه شطرنج بیرون پرید.

او،همان معلم وظیفه شناس! توانست به وظیفه خود برسد! اما به گمانم کمی دیر رسید...
اصلا کلاسی وجود نداشت.
تمام بچه ها کلاس را ترک کرده بودند.
دروئلا خونش به جوش آمد.
خواست با داد و هوار بچه ها را به کلاس بشاند.
تا آمد دهانش را باز کند،ویکتور آمد.

دروئلا از دیدن هکتور تعجب کرده بود.
هگتور گفت:
_به نظر ناراحت میاید.
دروئلا پاسخ داد:
_آره ناراحتم،بچه ها سر کلاس نیستن.

هکتور نیشش تا بناگوش باز شد.
_میخواید من یه چیزی بهتون بدم تا وقتی خوردینش با یه بشکن بچه هارو به کلاس احضار کنید؟

دروئلا که میخواست بال در بیاورد گفت:
_چرا که نه

هکتور معجون را به دروئلا داد و دروئلا هم به خیال اینکه با یک بشکن بچه ها را احضار می کند معجون را تا ته سر کشید.

چند دقیقه بعد
هکتور آنجا را ترک کرده بود.
دروئلا هم با یک ورد خود را به دفترش منتقل کرد.

دو نفر از بچه ها با وردی به سمت دفتر اورد و همانطور که لم داده بود دستور داد:
_لیموناد من رو بیارید.



نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۱۲:۱۳
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 227
آفلاین
-دستت به تام نابغه برسه؟ امکان نداره!

دروءلا که دیگر از مسخره بازی های تام خسته شده بود، تمام تلاشش را کرد تا مهره های شطرنج جادویی-مجازی را کنار بزند؛ اما تعداد سرباز ها هشت تا بود و بیرون امدن از صفحه کار اسانی نبود.
-برین کنار...دیگه! از جون من چی می خواین؟
-ما شاه نداریم.
-خوب چه ربطی به من داره؟
-تو باید پادشاه ما بشی.
-ببین، من الان تدریس دارم. اگه اجازه ندی...

دروءلا با احساس کردن تیزی نیزه های هشت سرباز روی گردنش، حرفش را خورد.
-حالا باید کجا بایستم؟
-اونجا بایست.

دروءلا به ارامی به طرف خانه ای که سرباز به ان اشاره کرده بود، حرکت کرد؛ اما دروءلا یک معلم وظیفه شناس بود و امکان نداشت به این راحتی ها زیر بار برود.
-خداحاف...

قبل از تمام کردن حرفش، محکم به یک شیء سخت که اندازه ی بزرگی هم داشت، برخورد کرد.
-این چیه دیگه؟

دروءلا که حالا سرش داشت گیج می رفت، تلاش کرد دید تارش را بر روی آن موجود متمرکز کند.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۰ ۲۰:۳۶:۰۱

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۳۸ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۳ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 193
آفلاین
شب دوم مهر - خوابگاه پسران ریونکلاو

- حالا دیگه قطعا فردا تو همه درسا می ترکونم! دیگه هیچ بوکاتی نمی تونه مانع دانش آموز برتر شدنم بشه...
تام، کل شیشه معجون حلال مشکلات رو با هزار امید و آرزو تا ته سر کشید.


چند روز بعد - تالار عمومی ریونکلاو

- تام! بیا اینجا ببینم! دفتر و کتاباتم بیار.
- باشه باشه... بذار این دست شطرنج جادویی-مجازی رو ببرم، میام.
- تام!

دروئلا که از دست بازیگوشیا و درس نخوندنای تام تو این چند روز حسابی کفری شده بود، به طرف سر تام حمله برد. ولی تام، تام با تجربه ای شده بود. سریع جاخالی داد و دروئلا روی شطرنج جادویی-مجازی فرود اومد. مهره های شطرنج که از این اوضاع زیاد راضی نبودن، با هم متحد شدن و فرمان حمله رو صادر کردن. دروئلا همزمان که مهره های شطرنجو از دست و پا و سر و صورتش جدا می کرد، فریاد زد:
- مگه دستم بهت نرسه تام... مغزتو می شکافم و تک تک بوکاتای توشو با همین دستام در میارم.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
همانطور که کراب دنبال مقصر می گشت تا شتکش کند، آلکتو مثل همیشه علاف و بیکار به دیوار تکیه داده بود و آدامس می جوید. ناگهان هکتور از ناکجاآباد ظاهر شد درحالی که ردای آغشته به محتویات بینی، گابریل را به دیوار می مالید، گفت:
- آلکتو، حس نمی کنی با این موهای رنگی رنگیت خوشگل نمی شی که هیچ، زشت ترم می شی؟

چشمان آلکتو با این حرف هکتور گشاد شدند.
- چی گفتی؟ نشندیم بلند تر بگو ملتفت شیم!
- این چه طرز حرف زدنه؟ مثلا ساحره ای. ساحره ها با کمالاتن!
- ینی ما بی کمالاتیم؟ نفس کش! مث اینکه امرو خیلی تنت می خاره؟
- اعصاب مصابم که نداری! همش ملتو به دعوا دعوت می کنی.
- منظور؟

هکتور از فرط هیجان دوز ویبره اش را بیشتر کرد.
- بیا اینو بخور. معجون اعصاب حالتو خوب می کنه.

آلکتو با شک نگاهی به معجون و چشمان مشتاق هکتور انداخت.
- تو می گی اینو بخوریمش؟
هکتور:

آلکتو معجون را گرفت و یک نفس سر کشید.

- بگو... بگو ببینم چه حسی داری!
- حالم خیلی خوبه. اصلا از این بهتر نمی شم.
آلکتو لبخندی به روی هکتور زد و نگاهی به لباس هایش انداخت.
- اینا چیه تنمه؟ یه ساحره با کمالات ردای شیک و برازنده تنش می کنه.
- حق با توئه برو لباسات رو عوض کن. به نظرم سر راهت یه سر به آرایشگاه بزن وضع موهات افتضاحه.


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۰:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 288
آفلاین
خلاصه:

هکتور که با پارتی بازی استاد هاگوارتز شده فرصت پیدا کرده که معجوناش رو روی دانش آموزا امتحان کنه. حالا معجونی به نام "حلال مشکلات" اختراع کرده که افراد با نوشیدنش اخلاقایی افراطی دقیقا برعکس شخصیتشون در پیش میگیرن.
حالا گابریل و کراب این معجونو نوشیدن و دارند با مشکلات جدیدشون روبه رو میشن.

* * *


گابریل که محتویات دماغش را به در و دیوار مالیده بود حس عذاب وجدان شدیدی داشت.
البته عذاب وجدان او ناشی از مالیدن آن محتویات دل انگیز به در و دیوار قلعه نبود؛ اتفاقا امیدوار بود که بتواند محتویات بیشتری را به عالم و آدم بمالد.

او باید با فاجعه پاکیزگی قلعه برخوردی قاطع می کرد!

دقایقی بعد

گابریل در قلعه حرکت میکرد و انواع زباله را بر روی زمین می ریخت. در همان هنگام که گابریل مشغول پاکیزگی زدایی خود بود، کراب بی خبر از همه جا پایش را روی پوست موز گذاشت.

شتررررق

کراب با پوست موز زیر پایش تا انتهای راهرو سر خورد و مستقیم با دیوار برخورد کرد. او پس از مدتی گیجی ناشی از ضربه ای که باعث شد قناری های طلایی بالای سرش بچرخند و چهچه بزنند، از جایش برخاست؛ سبیل های چخماقی اش را مرتب کرد و با نگاه های خشمگین اطرافش را جست و جو کرد تا عامل این اتفاق ناجوانمردانه را پیدا کرده و درسی حسابی به او دهد.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
در این وضعیت هکتور باید میفهمید که معجونش حلال مشکلات نیست و فقط آن را برعکس میکند...اما هکتور نفهمید! هکتور خوشحال شد!
خوشحال از اینکه معجونش کار میکند!
و برای عرضه کردن معجونش باید به مشکلات تمام مرگخواران و حتی لرد سیاه پایان میداد!

پس گابریل را که انگشت هایش را میلیسید تنها گذاشت و به سوی حل کردن مشکل مرگخوار بعدی رفت.

سالن آرایشگاه


کراب که هیچ مشتری نداشت در حال لاک زدن به ناخن هایش بود که با آمدن نا گهانی هکتور لاک ناخن انگشت کوچیکه ی سمت چپش کمی بیرون زد.
-اه هکتوررر چرا اومدی؟ لاکمو خراب کردی!

هکتور لبخند مصنوعی زد.
-خب دیدم خسته شدی انقدر کار کردی گفتم واسه اینکه صورت قشنگت چروک نشه بهت آب چشمه بدم...میگن صورت آدمو دوبرابر خوشگل تر میکنه میخوری؟

کراب که با حرف های هکتور حسابی خر شده بود آب را از‌دستش گرفت و یک نفس بالا داد.
هکتور منتظر به او نگاه کرد.
-حالت خوبه کراب؟

کراب نگاه مختصری به هکتور انداخت.
- ببین داش مشتی یه مرد همیشه حالش خوبه!
عه چرا ناخونای من رنگین؟
تو رنگشون کردی؟ چطور میتونی انگشت های مردونه‌ی منو رنگ کنی؟

بووم

و مشتی که بلافاصله بعد از این حرف در صورت هکتور فرود آمد.

کراب مردونه؟
کراب داش مشتی؟
کراب کتک زن؟

درسته هکتور هیچوقت از کارش پشیمان نمی شد و حالا نوبت نفر بعدی بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۸:۳۸:۰۲
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
- گابریل اون وایتکسو بذار کنار، خفه کردی ما رو!
- چشم ارباب، الاناست که تموم بشه!
- کی تو دست از این شستشو برمی‌داری ما نفس راحت بکشیم آخه!

این مکالمه، هر روز در خانه ریدل تکرار می‌شد و هر روز هم با " می‌ری یا بکشیمت گب؟ " به پایان می‌رسید. گابریل هم با تی و وایتکسش از خانه به بیرون پرتاب می‌شد و غصه‌دار و تنها جلوی در را تمیز می‌کرد.

همان لحظه که گابریل جلوی در نشسته و موزائیک های اضافی را از جا در می‌آورد، هکتور "یافتم یافتم" گویان از راه رسید و او را دید.

- باز ارباب رو اذیت کردی و انداختنت بیرون؟

گابریل غصه دار "هوم" گفت و موزائیک را بیرون آورد. هکتور هم خواست بی‌توجه از کنارش برود که معجون توی دستش را بالا آورد و لبخند شیطانی‌ای زد. پس سریعا بطری آبی از جیبش در آورد و چند قطره از معجون "حلال مشکل" را تویش ریخت.
- گابریل تشنه‌ت نیست؟ این آب تصفیه شده رو برای تو آوردم!
- مطمئنی تمیزه؟
- شک نکن، پاکِ پاکه!

گابریل خسته‌تر و ناراحت‌تر از آن بود که بتواند فکر کند ویبرهء هکتور هرگز بی‌طمع نیست؛ پس بطری را از هکتور گرفت و بعد از بیست و یه بار وایتکس ریختن روی دهانه‌اش، آب را نوشید.

هکتور با انتظار به گابریل نگاه کرد... او به دانسته‌های نداشته‌اش اطمینان داشت.
- خب گبی، چه تغییری توی خودت حس می‌کنی؟

گابریل گیج و متعجب به هکتور نگاه کرد.
- تغییر؟
- آره!
- وایسا الان بهت می‌گم...

گابریل این را گفت و با لبخند دستش را توی دماغش فرو برد و بعد هم کاملا خونسرد دستش را به ردای هکتور مالید.
- خب... می‌گفتی؟ چی شده؟


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.