هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۰:۵۵:۱۰ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#47

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۲:۱۶
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 363
آفلاین
زرپاف
VS

ترنسیلوانیا


پست پایانی


-خونه!

درست سی ثانیه قبل، بازیکنان ترنسیلوانیا وسط زمین بازی بارگاه ملکوتی، مقابل چشمان متعجب هزاران نفر از تماشاگران فرود آمده و در مراسم نا مشخصی ایجاد وقفه کرده بودند.
سو، برخلاف هم تیمی هایش که با حالتی معذب گوشه ای جمع شده بودند، دست هایش را باز کرده و دور زمین می دوید. او از سفری طولانی باز گشته بود و حال در بارگاه ملکوتی زوپسیان، در جوار منوی عزیزش بود. آنقدر هیجان زده بود که متوجه نشد مراسم یادبودی که تمامی افراد جامعه‌ی جادویی برایشان ترتیب داده بودند را به کلی از بین برده بودند!

-يعنی چی؟ مگه ما مسخره ایم؟ این همه خرج مراسم کردم... سفارش ناهار دادم!

مافلدا که برای اولین بار برنامه هایش به هم ریخته بود، منوی خفن مدیریتش را برداشت و برنامه مهاجرت را کنسل کرد تا اعصابش آرام شود.

-کیک نمیدن؟ شوکولات چی؟

هاگرید که در میان عده ای از مرگخوارانِ چتر صورتی به دست نشسته بود، بینی اش را چین انداخت و به دنبال بوی شکلات گشت.

-اونها... یاران ما هستن؟
-یا خود روونا!


سونامی چشم های آندریا را گرفت و خودش هم نگاهش را به آسمان دوخت تا صحنه های خشن مواجه شدن لرد سیاه با مرگخواران خائنش، تاثیری روی روانشان نگذارد.

-یکی بگه جریان چیه؟ من رفتم فول آلبوم نِی نوازی چوپان رو خریدم.
-من اسم بچه‌مو گذاشتم سونامی!
-آقا، من پول اجرای این مراسمو پس نمیدما.

یوآن آبرکرومبی که بار دیگر فرصت پشت میکروفون حرف زدن را از دست داده بود، نوشته هایی که قرار بود در مدح بازیکنان ترنسیلوانیا بخواند را زیر بغل زد و جایگاه را ترک کرد.
البته... قصد داشت ترک کند!

-کجا با این عجله؟!

فنریر جلوی در ورودی ایستاده و راه او را سد کرده بود. نگاه پر از خشمی به یوآن انداخت و او را از گردن بلند کرد و روی صندلی گزارشگر کوبید.
-گزارش کن.
-چی رو؟
-بازی آخر رو.
-مگه باز...

فنریر سر یوآن را گرفت و به طرف زمین بازی چرخاند.
بازیکنان ترنسیلوانیا روی جاروهای خود نشسته و در آرایش همیشگی‌شان قرار داشتند. در سمت دیگر، بازیکنان زرپاف بودند که در آرایش مثلثی شکل، پشت سر ماتیلدا ایستاده بودند.

-چجوری آخه؟
-بالاخره مافلدا خرج کرده. نمیشه بدون مراسم باشه امروز. شروع کن دیگه.
-بوقیا... نزن! میگم، میگم...

با صدای سوت ابیگل، همهمه‌ی جمعیت خوابید و بازیکنان هر دو تیم، به پرواز در آمدند. یوآن هم به حرف زدن درآمد.
-خب... بازیکنا انگار نه انگار که قرار نبوده بازی کنن؛ دارن تو زمین می چرخن. دامبلدور هم که دوباره شناسنامه‌شو تمدید کرده و خوشحال تر از همیشه، جلوی حلقه های دروازه وایساده. از سنشم خجالت نمی کشه اصلا!

آگاتا سرخگون را محکم گرفته بود و در حالی که ارنی و پوست تخمه دو طرفش پرواز می کردند، به طرف دروازه ترنسیلوانیا می رفت.

-بزنش!
-نه، نمی زنم. دردش میاد.

آندریا با چشمانی که تقریبا از حدقه خارج شده بودند، به سونامی خیره شد و در آخرین بازیشان فهمید که چرا سونامی تا آن زمان، یک بازدارنده را هم به طرف کسی پرتاب نکرده بود.

-بگیرش! داری چکار می کنی؟
-بیا... بیا تو هم یه کم از این پوست تخمه ها ره بذار دهنت... نمک داره. فشارت نیفته.
-لعنت بهت تسترال چندش.

گابریل ارتفاعش را کم کرد تا گوشه ای پیدا کرده و محتویات معده اش را تخلیه کند.

-ماتیلدا و ســـــــــو لـــــــــی رو می بینید که همینطوری دارن برای خودشون توی زمین می چرخن. احتمالا اسنیچ رفته یه جایی بین تماشاگرا قایم شده تا پیداش نکنن. به نظرم باید... چی شد؟!

کوه شکافت.
پودر شد.
تنها کوه موجود در بارگاه ملکوتی، به فنا رفت. تماشاگران آن قسمت از سالن که جایگاهشان به کوه متصل بود هم محو شدند.

-من دارم بالا میارم...

گوینده‌ی جمله‌ی قبل، گابریل نبود. گابريل همان موقعی که کوه ریزش کرد، زیر انبوه خاک و سنگ ماند و پودر شد.
سونامی بود که دچار حالت تهوع شده و نمی توانست جلوی خودش را بگیرد.
تلاشش را کرد... ولی نتوانست.

همزمان با سیل عظیمی که سالن را در بر گرفت و کلاه سو و آگاتا را که بر سر سرخگون جدل می کردند، در خود فرو برد، لرزش وحشتناک زمین، جمعیت را به جیغ و فرار واداشت.

-عجیبه که سدریک هم از جاش تکون نمی خوره. د آخه مگه تو رو هم مثل من مجبور کردن همونجا بمونی؟ فرار کن دیگه.

یوآن در آن شرایط سعی داشت جان دیگران را نجات دهد.
دامبلدور در حالی که به صورت زیگزاگی حرکت می کرد تا از ریزش سنگ و امواج سونامی در امان بماند، خودش را به سو رساند.
-بابا جان، جریان چیه؟
-نمی دونم... چرا همه چی به هم ریخته؟

-آخر زمون شده!

یکی از تماشاگران به کمک آنها آمده و مسئله را حل کرد.

-بابا جان... به چیزی دست نزدی اونور که بودیم؟
-فقط یه دکمه قرمز گنده.
-بدبخت شدیم...

تابلوی امتیازات، در حالی که روی صفر_صفر مانده بود، با صدای بلندی روی زمین افتاد و در شکاف عمیقی که ایجاد شده بود، فرو رفت.
مردم به این سو و آن سو می دویدند و در تلاش بودند تا راه نجاتی پیدا کنند.
اما طولی نکشید که نیروی قدرتمندی، همه چیز و همه کس را به درون شکاف زمین کشید.
بازیکنان نیز از این قاعده مستثنی نبودند و همه‌شان در حالی که دست و پا می زدند، به اعماق زمین فرو رفتند.

-يعنی انقدر من بدبختم که یه گزارش درست نمی تونم داشته باشم؟ دنیا هم تموم شد؟

یوآن در حالی که همراه اتاقک گزارشگری بلعیده شد، آخرین غر عمرش را هم زد.

دیگر هیاهو و صدایی وجود نداشت. فقط کاپیتان نصفه و نیمه ی ترنسیلوانیا بود که تا زانو در زمین فرو رفته بود و تلاش می کرد دستش را به جایی بگیرد و خود را بالا بکشد.
هیچ چیزی نبود. جز گوی طلایی رنگی که در لحظه آخر، درست قبل از آنکه همه جا تاریک شود، درون مشتش قرار گرفت.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۰:۳۸:۴۶ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#46

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۳:۱۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 187
آفلاین
بسمه تعالي





پست سوّم ترنسیلوانیا:

ترنسیلوانیایی ها در گوشه جایی که نمی‌دانستند کجاست دور هم نشسته غم و غصه می‌خوردند.

- چه‌جور دلشون اومده بدون من تازه‌واردا رو تایید کنن؟
- چه جور دلشون اومده بدور از من سوپ پیاز بخورن؟
- ولی بدون من هیشکی دست به سیاه سفید خونه ریدل نزده!

ترنسیلوانیایی ها به جز گابریل غم و غصه مي‌خوردند.
دیدن حال و روز زندگانی که بی‌توجه به مرگ بازیکنان تیم ترنسیلوانیا خوش و خرّم برای خودشان زندگی می‌کردند برای آن ها سخت بود. محفلی‌ها که به دامبلدورهای دو روزه عادت داشتند یا به خانه ریدل مهاجرت کردند و یا رفتند و یا بی‌خیال همه چیز حالشان را می‌کردند. فنریر در نبود سو، میز و منوی او را برداشته و به میز و منوی خودش چسبانده بود تا بزرگ‌تر و خفن‌تر شود. ريونكلاويي ها همه رنگ موهای آندریا را آبی کرده و با آن روی هر در و دیواری نوشته بودند Only Raven و برایشان هم لعن و نفرین‌های فیلچ و تهدید به گرفتن پول رنگ مدرسه از والدینشان اهمیتی نداشت و وایتکس گابریل... البته که کسی کاری به کار وایتکس نداشت.هیچکس به جز مرگخوارانی که آن مایع سفید را در مراسم ختم لرد ولدمورت به عنوان قربانی آتش زده بودند.
با تذکر راوی جامعه مرگخوار ترنسیلوانیا متوجه نکته ظریفی شد که پیش از آن به آن پی نبرده بود.

- ارباب مرده؟
-ارباب مرده.
- ارباب مرده!

درست در همین زمان نوای موسیقی از دور دست به گوش رسید.
ترنسیلوانیایی ها که انتظار نداشتند بعد از مرگ صدای موسیقی در کار باشد، از پنجره اتاقک به بیرون نگاه کردند؛

تق تتق تق
تق تتق تق
دیگه معجون نه، فنجون نه، قمه و غرهای ننجون نه!
دیگه بچه وبال گردن نیست! پیتزا رو سر و کول آدم نیست!

گررروووومپ

دیگه نقد و دوئل رو بی‌خیال، هک و کراب و بلا رو بی‌خیال!
دیگه بشکن بزنی، فنر نیست. لینی توی یخچال و کمد نیست.
خونه‌ی ریدل! مرگخوار پر! نجینی! هوریس! الاف پر! هفتصد و هفتا هورکراکس پر!

نجینی پر! هورکراکس پر! [فریاد جمعیت]

دین دیشین دیلین دینگ!

ردای سیاه؟! ولش باو! گشاد و شل و ول؟! نچ بابا!


- چشام!

چشمان دامبلدور تاب دیدن لباس صورتی جیغ یکسره و بسیار بسیار تنگ لرد را نداشتند.

- دامبلدور!

ولدمورت در حالی که در یک دست میکروفون را گرفته و با دست دیگر ردای مشکی‌اش را بالای سرش می‌چرخاند، چشمش به پروفسور دامبلدور افتاده بود.

- تام!


××××


- این چیه؟
- ارباب این وسیله‌ه یه چیزیه که باهاش می‌شه دید کی چه قدر سیاهه، چه قدرسفیده. ارباب می‌خواید بهش دست بزنید ببینید کیا سیاه‌ترن؟
- نه سول. ما مطمئنیم همه یا سیاهن یا دوستدارن سیاه باشن.
- بذار من ببینم!
- دس نزن دامبلدور! خراب می‌شه! ... ارباب شما مطمئنید نمی‌خواید امتحانش کنید؟
-

اعضای تیم ترنسیلوانیا ولدمورت را به سمت شیء بعدی که در اتاق وجود داشت راهنمایی کردند. چیزی شبیه به فر که درونش یک کره وجود داشت و پایینش دکمه‌هایی بود با نوشته‌های عجیب.

- ارباب این... این چیزیه که نمی‌دونم چیه! ولش کنید بیایید بریم سراغ بعدی.
- نه... ما می‌خوایم این رو بزنیم.

لرد قبل از آن که جمله‌اش تمام شود دکمه را زد. چند بار هم زد.

- ما کاری کردیم که کره‌ـه یخ بزنه. ما به خودمون افتخار می‌کنیم. یه چیز جالب تر نشونمون بده سول.

ترنسیلوانیایی ها به جز دامبلدور، بی‌توجه به صفحه گونه‌های مختلف جانوری را نشان داده و یک مهر سرخ با عنوان « منقرض! » روی آن‌ها می‌زد، به تعریف و تمجید از لرد ولدمورت پرداخته و وی را به سوی وسیله بعدی که شبیه به سوراخ کلید بسیار بزرگ بود بردند.

- ارباب، این وسیله‌ای هستش بسیار جالب و خوب که می‌تونید باهاش همه کارهایی که هرکسی می‌کنه و یا کرده رو ببینید. ارباب می‌خواید...
- گفتی همه چی رو می‌شه دید سول؟!
- آره ارباب!
- می‌شه توی جغدهای دامبلدورم ببینیم؟

پیرمرد که در گوشه‌ای دو زانویش را در آغوش کشیده و زیرلب چیزهایی راجع به تبعیض می‌گفت با شنیدن اسم جغد از جا جسته و جیغ زنان خودش را روی لرد که گردنش را درون سوراخ کلید فروکرده بود انداخته و مشغول تکان داد وی شد تا بلکه او را بیرون بکشد و اعتراض‌هایی مثل « تسترالِ هیپوگریف!» و یا «آخ آخ گردنمون!» و حتی « جیییییغ! تنهایی های رودولف نه!» در عزم راسخ پیرمرد خللی ایجاد نکردند و او با پشت کار تام ریدل را تکان می‌داد که...

خرررچ!

دامبلدور که از کودکی از صدای «خرررررچ!» خاطرات خوبی نداشت و عموما این اصوات همواره برایش یادآور دمپایی طلسم مادر کندرایش بود، با دست‌هایی که بالا گرفته بود به سرعت فریاد زده «من نبودم!» و پا به فرار گذاشته و رفت و در پشم‌های گوسفند چوپان شیرجه زده و از لای پشم‌ها به بیرون خیره شد. جایی که ولدمورت خودش را از سوراخ کلید بیرون کشیده و با سری که از گردنش آویزان بود به سو لی و گابریل خیره شد.

- ارباب خوبین؟

لرد سرش را با دستش بالا آورده و جایی که عموما بود، گذاشته و رهایش کرد.
سر دوباره پایین افتاد.

- به نظرت ما خوبیم؟!
- ارباب چرا دارین خودتون رو دعوا می‌کنین؟

سر آویزان لرد در یقه‌اش افتاده بود و او در یقه‌اش فریاد می‌زد.

- گب! خجالت نمی‌کشی به ارباب می‌گی خوب؟ ارباب خیلی هم بد هستن. مگه نه ارباب؟

جمله عمیق سو کاری کرد تا لرد بخواهد در فکر فرو برود. اما نتوانست. وی در یقه‌اش گیرکرده بود.

- ما رو از یقه‌مون بکشید بیرون!

دامبلدور از پشم‌ها بیرون پریده و سر لرد را بیشتر در یقه فرو کرده و دوباره به درون پشم‌های گوسفند شیرجه زد.
تبعیض‌های فراوان او را عقده‌ای کرده بودند.

- از اینجا بیایم بیرون حسابت رو می‌رسیم فسیل! یارانمون، نجاتمون بدین!
- ارباب حرص نخورید، بیاید اینجا بشینید تا سرتون رو در بیاریم.

سو دست لرد را گرفته و برد و روی یک میز نشاند.

- سول؟ ما رو روی چی نشوندی؟
- روی میز ارباب.
- اگه میزه پس چرا صاف نیست.

میز صاف بود.

- ارباب صافه.
- نیست!
- چشم ارباب. هرچی شما بگید.
- ما نمی‌خوایم. شما اصلا ما رو درک نمی‌کنید و نمی‌دونید روحیه ما بسیار لطیف و آسیپ پذیره. ما می‌ریم توی سونامی خودمون رو غرق کنیم.

- لوس!

پیرمرد از درون گوسفند به رفتار ولدمورت اعتراض کرد.

- ارباب.

ولدمورت با سری در گریبان در یک مسیر دایره‌ای می‌چرخید.

- ارباب بیاید حداقل سرتون رو... چیه گب؟!

گابریل با چشمانی گشاد به دکمه سرخ رنگی که در جایگاه سابق لرد بود اشاره کرد و صفحه نمایشی که نشاندهنده عدد 97 سپس 98 سپس 99 و سپس 100 بود.

"آغاز پایان دنیا!"

در همین لحظه سقف اتاقک کنار رفته و همگی به طبقه‌ای بسیار بسیار بالاتر پرتاب شدند.
به بارگاه ملکوتی!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۴۴:۰۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۴۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#45

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۸:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 144
آفلاین
ترنسیلوانا vs زرپاف


پست دوم

_برزخ طبقه اول.

پس از مدت ها شکلک در اوردن برای آینه آسانسور و تلاش برای له نشدن بین دیوار اتاقک و ارواح حاضر در اتاقک، سکوت آزار دهنده توسط صدایی ضبط شده شکسته شد. سپس درهای نقره ای رنگ آسانسور باز شده و آزادی را به ارواح له شده هدیه داد. اما باز شدن همراه بود با روی هم افتادن سیل عظیمی از ارواح که به هرنحوی درون اتاقک چپیده بودند.

_هوووی! پاشو از رو من!
_برو کنار آقا عه!

اعضای ترنسیلوانیا یا بهتر است بگوییم اعضای سابق ترنسیلوانیا با بدبختی از زیر توده ارواح خود را بیرون آوردند و با تعجب به اطراف خیره مانده بودند.
_اینجا دیگه کجاست؟

سوال خوبی بود. اما جوابی به خوبی خودش هم داشت؟ مکانی که در آن قرار داشتند خیلی قبل تر از خلق شدن هرچیزی آفریده شده بود. نقطه ای که سفر همه موجودات را خاتمه می داد. توصیفش سخت بود، اما اکثر مهمانانش آن را به نوری سفید تشبیه کرده بودند.
پاسخ کمی قبل تر توسط صدایی گفته شده بود.

برزخ طبقه اول

_توی صف وایستید لطفا، منتظر باشید شماره تون رو بخونن.

فردی انسان نما اعضای ترنسیلوانیا را به صفی طولانی و متشکل از موجوداتی که به سختی میتوان گفت مردند، هدایت کرد و پلاک هایی حاوی شماره های دو میلیارد رقمی دستشان داد. اما اعضا هنوز در بهت پس از مرگ مانده بودند.
_یعنی الان ما واقعا مردیم؟
_آره دیگه.
_پس مردن اینشکلیه. هیچوقت فکر نمیکردم یروز منم بمیرم.
_هیچکدوممون فکر نمیکردیم شما یروز بمیرین دامبلدور.
_جوون ناکام شدم.
_الان میبرنمون بهشت؟
_نه بابا! با دروغایی که تو گفتی عمرا ببرنت بهشت. فقط روونا کنه ما رو بخاطر تو نبرن جهنم.
_الان مشکل فقط دروغای من هسه؟! تو خودت مرگخوار هسی که!
_مرگخوار بودن فضیلته آقا! ثواب حساب میشه اصلا!

بحث ادامه داشت. روزها شب ها میگذشت و همچنان در صف بی پایان مشغول بحث کردن بودند. درواقع کار دیگری نداشتند تا وقتی که شمارش گر به انتظارشان خاتمه داد و شماره دامبلدور را اعلام کرد. به اول صف رسیده بودند، جایی که باجه ای سفید رنگ میان دو دروازه قرار داشت. دروازه ای به سوی ابرها و دیگری در قعر دره ای عمیق.
شماره چندین بار خوانده شد و اعضای ترنسیلوانیا تازه متوجه شدند دامبلدور مدتی است که در بحث هایشان شرکت نکرده و حال با چشمانی بسته ابتدای صف روی ریش هایش دراز کشیده.
_دامبلدور؟ نوبت شماست ها!
_سو! چرا بیدار نمیشه؟
_نکنه مرده؟!
_هممون مردیم.
_خوابیده، ولی بیدار نمیشه.
_ کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی پیرمردی که گوشاش سنگینه رو نه.
_عه، خب پس اینو بذارین رو دوشتون بریم.
_همه باهم؟
_آره دیگه.

درحالی که دامبلدور را روی دوششان گذاشته بودند به باجه ای خالی با نوشته ای رویش که گفته بود تا پایان تعطیلات مزاحم نشوید، رسیدند. فرشتگان نیازی به تعطیلات نداشتند، ولی دل که داشتند. دلشان خواسته بود بروند و صفی طویل از ارواحی منتظر را، معطل بگذارند.
_نیستن که...
_یعنی چی؟!
_چیکار کنیم الان؟
_سو، این دروازه ها بازن.
_خب که چی؟
_خودمون میتونیم بریم.
_شما در هر دروازه ای رو باز ببینی میری داخل؟
_نمیتونیم تا همیشه اینجا وایسیم که.
_بسه دیگه همه جا دارن دعوا میکنن. بریم!
_کدوم؟ اینی که سر بالاییه یا اونی که سر پایینیه؟
_یا اونی که مستقیمه؟

گابریل درحالی که به دروازه دیگری اشاره میکرد که به دم و دستگاه های عجیبی ختم میشد، این را گفت. که به نظر مناسب ترین گزینه بود، با دامبلدوری که روی دوش هایشان سنگینی میکرد راه مستقیم بهترین راه بود. البته کسی روی دروازه بی نگهبان را نخواند که نوشته بود: ورود افراد متفرقه ممنوع.

انتهای راه مستقیم ممنوعه-پس از پیاده روی نفس گیر

_خب دیگه خسته شدم بذارین زمین منو.
_دامبلدور؟! شما تاحالا بیدار بودین؟!
_آره باباجان دیدم شما دارین کار خیر میکنین گفتم مانع کار پر عشقتون نشم.
_ممنون واقعا.

جایی که رسیده بودند پر بود از وسایلی که هیچکس نمیدانست به چه دردی میخورد. اهرم هایی که جاذبه را کنترل میکردند، دسته هایی که که تقدیر را رقم میزدند، صفحاتی که تصاویر مختلفی از زمین را نشان میدادند و دکمه قرمز رنگی که هرگز نباید استفاده میشد، هرگز! بجز زمان موعود.

_بچه ها اینجارو! داره لندنو نشون میده!

صفحه ای که آندریا به آن اشاره کرده بود فقط لندن را نشان نمی داد، کار های افراد تک تک افراد زنده روی لندن را ثبت و ضبط میکرد.

_عه نریز! نریز! چک حقوقی منو چرا میریزی تو سطح آشغال؟! من واسه زوپس زحمت کشیدم! تا کی اضافه کاری وایستادم!
_اون فنریر نیست که داره تیم ترنسیلوانیا رو حذف میکنه؟!
_دامبلدور؟ این پنه لوپه نیست که داره واسه نوشابه گربه شو میفروشه؟!
_کو باباجان؟ ای وای! کاش زنده بودم و این روزای بی عشق رو نمیدیدم.
_کاش هممون زنده میبودیم.

تمامی این تصاویر دیده شده شوق زنده بودن را در دلشان نهاده بود. کارهای نیمه تمام زیادی داشتند. اکنون وقت مردن نبود.



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۰:۳۰:۳۵ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#44

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۵:۵۲
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 151
آفلاین
ترنسیلوانیا

Vs

زرپاف


پست اول


مرکز قبرستان لندن


- ارباب!
- ارباب بی شما هرگز!
- ارباب دیگه کیو با ویزویزام عصبانی کنم؟
- ارباب باورم نمی‌شه این آرامگاه ابدیِ شماست!
- ارباب شما فنا پذیرفتین؟!
- ارباب بی شما کمال ساحره‌ها کمرنگ... نشده. کمال ساحره‌ها هیچوقت کمرنگ نمی‌شه!
- ارباب بی شما همه چی ترسناک تره!

صدای گریه فغان و شیون از مرکز قبرستان لندن در تمامی نقاط قبرستان در حال پخش شدن بود.
آشوب بزرگی در قبرستان به پا بود، چرا که مرگخواران نسبت به دیگر مردم روش‌های خاص دیگری هم برای آرام کردن خودشان داشتند. روش‌هایی که بسیار برایشان تسکین دهنده بود و اصلا هم اهمیتی نداشت که کمی خشونت بار بود و خرابی به بار می‌آورد... به هر حال کسی به آن‌ها تذکری نداده‌بود و احتمالا به دلیل این بود که همه از ناراحتیشان غصه داشتند، نه اینکه از چوبدستی‌های آماده به کار توی دستشان بترسند... اصلا.

- کروشیو!
- سکتوم سمپرا!
- ریلاشیو!
- اینسندیو!
- آواداکداوارا!
- لوموس!

همه مرگخواران برگشتند و به کراب که این را گفته‌بود زل زدند.

- چیه خب... هوا تاریکه نتونستم خودمو تو آینه ببینم... ماتیک مشکی‌م باید تمدید می‌شد.

مرگخواران سری به تاسف برای کراب تکان داده و به عزاداری خاص خودشان بازگشتند. بقیه مردم عزادار هم سهی کردند در معرض عزاداری‌شان قرار نگیرند تا سالم به ناهار مجلس ختم برسند.

- این صدای بوق و کرنا برای چیه؟ مگه نمی‌بینن عزاداریم؟
- برین دهنشونو صاف کنین!
- نه بلا، کاریشون نداشته باشین.
- چرا؟
- بذارین راحت باشن!

گوشه‌ای از قبرستان

شش قبر کوچک در کنار هم، و در گوشه‌ء تاریک و سردی از قبرستان قرار گرفته بودند. یک گودال پر از گل هم در همان ردیف قرار داشت که بالایش سنگی بود که رویش نوشته شده‌بود: "اینجا سونامی آرمیده‌است... بدون t البته."

قبرها تا چند ساعت پیش، کاملا تنها بودند. انگار کسی به هیچ جایش نبود که اعضای تیم ترنسیلوانیا مرده‌اند و به فنا رفته‌اند. کسی حتی حاضر نشده‌بود جسدهایشان را تا قبرستان حمل کرده و مسئولیت خاکسپاریشان را به عهده بگیرد.

اجسادشان آن‌قدر در ورزشگاه مانده‌بود که وقتی برای بازی بعد آمده و آن‌ها را روی زمین و با زبان‌های بیرون افتاده و صورت‌های کرم‌خوده و نصفه دیده‌بودند، از ورزشگاه به بیرون پرتابشان کرده و بعد هم مامورین شهرداری دلشان به رحم آمده و با ماشین حمل زباله تا دم قبرستان آنها را رسانده و سپس مرده‌شورهای قبرستان با شیلنگ رویشان آبی پاشیده و توی گودال‌هایی که معمولا برای نوزادانِ مرده حفر می‌شود پرت کرده و با پا رویشان خاک پاشیده‌بودند.

اما همین چند ساعت پیش، تام که خرما با مغز عدس های مروپ را برای ملت پخش می‌کرد چشمش به آن قبرها افتاده و لبخند شاد و سرحالی زده‌بود. سپس برای بقیه کسانی که از اعضای ترنسیلوانیا کینه به دل داشتند جغد فرستاده و در عرض چند دقیقه هفتاد و پنج درصد جامعه جادوگری بالای قبرها ایستاده‌‌بودند.

- دیدین تهش مردن؟!
- دیدین آرزوی قهرمانی رو به گور بردن؟
- دیدین ترنسیلوانیاییا با اون همه ادعا قهرمان نشدن؟
- دیدین دهنشون صاف شد؟
- چقدر خوشحالم که به سزای عملشون رسیدن!
- کدوم عمل؟
- آممم... خب... منظورم نگاه‌های مغرور و حرکات پرفیس و افاده‌شون بود.
- راست می‌گه، چقدر پز می‌دادن!

تام به‌سرعت شیپورش را از گوشه بیرون آورد و مشغول دمیدن تویش و زدن آهنگی شاد شد که با دیدن نگاه‌های ملت روی خودش، آن را آرام پایین آورد و سعی کرد حرکت ضایعش را توجیه کند.
- من واقعا راضی به مرگشون نبودم‌آ اصلا، الانم شما بگین اینقده، اندازه نوک ناخون تسترال اگه خوشحال باشم. من فقط می‌خوام روحشون شاد باشه...
- ما هم همین‌طور...
- منم خیلی وقته رقص و حرکات جلف رو کنار گذاشتم به مرلین، فقط به خاطر شادی ِ روح این مرحوم‌ هاست که راضی می‌شم بیام وسط!
- حالا که موضوع، شادی روح این عزیزانه، نامردم اگه پرستیژمو بی‌خیال نشم!
- مداحی هم با من!

یوآن که بالاخره کابوس‌هایش درباره تبدیل شدن به پالتوی پوست برای سو به پایان رسیده‌بودند از جا پرید و با ذوق این را گفت.

تام نگاهی به او انداخت و میکروفون را به او سپرد.
- حالا جهت شادی روحشون مولودی‌ام شد اشکالی نداره!

و سپس لبخند گشادی زد و ابرویی برای قبر گابریل بالا انداخت.
- حالا بریزین وسط که روحشون منتظره!

گوشه دیگری از قبرستان

دو جادوگر، همین‌طور که با نور چوبدستی‌شان توی قبرستان دنبال قبر اموات موردنظرشان می‌گشتند، ناگهان با "عه" بلند یک کدامشان، جلوی قبری ایستادند و مشغول پچ پچ شدند.

- واقعا همونه؟
- آره بابا مطمئنم... می‌گن چون از اعضای ترنسیلوانیا کینه به دل داشته به این روز افتاده.
- آخه چطوری؟ از دستشون حرص خورده؟ بهشون سوء قصد کرده، اون وسط یکی کشتدش؟
- نه بابا... یهویی بهش خبر دادن اعضای ترنسیلوانیا وسط مسابقه مردن و دیگه قهرمان نمی‌شن، اینم از ذوق ِ زیاد سکته کرده و مرده!
- واقعا؟
- آره دیگه، بیا بریم!

دو جادوگر سری به تاسف رو به قبر تکان دادند و سپس نور چوبدستی‌شان را از سنگی که نام "کریس چمبرز" رویش حک شده‌بود، گرفتند.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۳۴:۳۷

نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۳۹ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#43

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۸:۰۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 37
آنلاین
_چته ماتیلدا؟...سونامی بهت تنه زد، برو و بترکونش.
_بترکونم؟...در مورد چی حرف میزنی؟...یعنی چی؟...ترکوندن آدم ها کار بدیه، همونطور که ترکوندن بادکنک کار بدیه.

دورا انگشتانش را بین موهای کوتاهش کرد و آهی تلخ کشید، ماتیلدا از ورزشگاه بیرون رفته و بعد، نیم ساعت بعد به همراه اسنیچ برگشته بود...اما گویی رفتارش را با خود به ورزشگاه بازنگردانده بود.

پوست تخمه با لگدی، سو لی را به زمین انداخته و خنده ای وحشتناک سر می دهد.
_دیدی سو؟...دیدی؟ آخرشم من اول تو رو کشتم.
_مرگ؟...تو اونو کشتی...کشتیش...

ماتیلدا که صدایش به هیچ کس نمی رسید بغض کرده و آماده ی اشک ریختن بود.

گابریل به کمک تی درون دستش مهاجم های اطرافش را دور می کرد و به طرف دروازه پیش می رفت.

ماتیلدا با ترس به اطرافش نگاه می کرد و فقط منتظر پایان مسابقه بود.
نمی دانست چطور ممکن بود هم گروهی های مودب و نجیبش، به همچین آدم هایی تبدیل شده باشند.
_ماتیلدااا...اسنیچ کنارته، بگیرش.

فریاد اگلانتاین باعث شد تمام ورزشگاه متوجه اسنیچ شود.
_ماتیلدا...اگه نمیتونی بازی کنی، بزار تعویضت کنیم.
_نه دورا...نه...میتونم بازی کنم.
_پس چشماتو باز نگه دار.

ماتیلدا سعی کرد حواسش را بیشتر جمع کند چون، لحن دورا خطرناک شده بود...کم پیش می آمد این طور حرف بزند.
به کمک چوپان دروغگو و سو، گل های هفتم و هشتم هم به نفع ترانسیلوانیا به ثمر رسانده شد.
_حالا بازی 190_80 به نفع زرپافه. زرپافی ها خیلی طوفانی شروع کردن...

رودولف در گوشه ی ورزشگاه نشسته و سعی می کرد به حوری های اطرافش توضیح دهد:
_من از اول می گفتم آوردن ماتیلدا کار درستی نیست...ولی هیچ کس به حرف من توجه نمی کرد...
_اوه عزیزم...تو مثل همیشه حیف شدی...
_اوهوم...اوهوم...میبینین؟...شما اولین آدم های هستین که قدر منو دونستین.

اون دوست ماتیلدا که نمیشناسیدش، با چماقش به سر دامبلدور کوبید و او را از پای در آورد.
_خب ارنی...حالا با خیال راحت گل بزن...

ارنی شروع به پرتاب توپ کرد.
_یک...دو...سه...چهار...اه دامبلدور زنده شد که...
_زرپافی ها چهار گل با هم به ثمر رسوندن...بازی 230_80 به نفع اون هاست...ولی هنوز هیچ کدوم از تیم ها اسنیچ رو پیدا نکردن.

ماتیلدا به دور تا دور ورزشگاه نگاه می انداخت...خبری ار اسنیچ نبود. اگر هم بود، او می ترسید از جایش تکان بخورد.
_ماتیلداااا...تکون بخور. اسنیچ رو پیدا کن...
_من از اول می گفتم ماتیلدا نباید تو تیم باشه...
_ماتیلدا رو تعویض کنیم...
_چرا ماتیلدا تو تیم ماست؟...

صدای اطرافیانش در گوشش طنین می انداخت.
آگاتا به کلاه سو مشتی زد و گل دیگری به ثمر رساند و درست بعد از آن اگلانتاین به کمک چماقش گل دیگری را وارد دروازه کرد.
فریاد بلند یوان ورزشگاه را پر کرده بود:
_بازی 250_80 به نفع زرپافه...اختلاف امتیاز خیلی داره زیاد میشه و جستجوگر ها هنوز هم حرکتی نزدن.

سر و صدای تماشاگران بلند شد، گویی سو چیزی دیده بود. سو لی به سرعت به طرف زمین حرکت می کرد، لحظه ای معلق ماند و سپس مشتش را بالا برد، توپی کوچک و طلایی در مشتش پیچ و تاب می خورد.
_و بالاخره بازی تموم میشههه...سو لی، مثل بروس لی جلو میره و اسنیچو میگیره ...ترانسیلوانیا برنده ی بازی و زرپاف بازنده میشه...

صدای فریاد تماشاگران بلند شده بود، طرفداران ترانسیلوانیا فریاد هایی از سر شادی می کشیدند و زرپافی ها سری با تاسف تکان می دادند:
_هی...صبر کنید...زرپاف برنده ی بازیه...80+150 میشه 230 و زرپافی ها 250 امتیاز دارن...

ماتیلدا همچنان هراسان میان زمین ایستاده بود:
_خب...فکر کنم یه مشکلی وجود داره... ماتیلدایی که ما میشناختیم این شکلی نبود...باید عوضت کنیم.

زرپافی ها به سمت ماتیلدا رفته، دست و پاهایش را گرفته بودند و به طرف رختکن می کشاندند.

حتی حالا، با اینکه یک ماه از مسابقه می گذرد، هنوز کسی نمی داند در روز مسابقه چه بر سر ماتیلداها آمد، اما ما که میدانیم...دنیاهای موازی بسیار به هم نزدیک هستند...و سفر در آن ها...خب بیخیال...فقط هنوز هم، نمیدانیم چه بر سر ماتیلدا استیونز دنیای خودمان آمد.



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۵۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#42

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۸:۵۶
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 127
آفلاین
زرپاف vs ترنسیلوانیا


پست دوم


اعضای دو تیم برای پیدا کردن فردی مناسب که به دنبال گوی زرین برود، به یکدیگر نگاه کردند. هر تیم سعی می کرد کاری کند تا بازیکنی از تیم مقابل برای یافتن گوی برود. پس از گذشت دقایقی، چوپان دروغگو چشمش به اولین کسی که کنارش ایستاده بود افتاد و گفت:
- تقصیر اگلانتاینه؛ چماق مال اون بود. پس اون باید بره بیاردش!

اگلانتاین که در اثر سن زیاد اعصاب ضعیفی داشت، چماقش را محکم بر سر چوپان کوبید و از خشم منفجر شد:
- دروغ می گه! فنریر تو خودت بهتر می دونی که داره دروغ می گه! اصلا کارش همینه. هی چوپون، چرا یه بار تو عمرت تو زمین بازی راست نمی گی؟

قبل از این که اگلانتاین بتواند فرصت بیشتری برای تخلیه خشمش پیدا کند، سدریک مداخله کرد:
- اگلانتاین، ضربه ات عالی بود! درضمن، چماق مال آندریا بود. پس اون باید بره!
سپس خود نیز مشتی حواله ی شکم چوپان دروغگو کرد. برای چندین لحظه چوپان که از سرش خون می ریخت، از شدت ضربه سدریک خم شد. اما خیلی زود زخم سرش ترمیم شد و دوباره به حالت اولیه برگشت.

فنریر با نگاهی به دستان خالی آندریا، متوجه شد که سدریک راست می گوید، بنابراین رو به جمعیت اعلام کرد:
- بازیکنای عزیز، چماق متعلق به آندریا بوده...

در این لحظه پوزخند پیروزمندانه ای بر لب های زرپافیان ظاهر شد که البته با ادامه ی حرف فنریر، به سرعت محو شد:
- که طبق قانون اوت فدراسیون کوییدیچ، به دلیل این که تیم ترنسیلوانیا توپو به بیرون از ورزشگاه انداخته، توپ به تیم زرپاف تعلق می گیره. بنابراین یکی از اعضای تیم زرپاف باید برای رفتن توپ اقدام کنه.

این بار نوبت ترنسیلوانیایی ها بود که پوزخندی گوشه لبانشان شکل بگیرد.

آندریا به سرعت گفت:
- دورا باید بره! اون منو هل داد و باعث شد چماق از دستم پرت بشه. اون کاملا برخلاف قوانین بازی می کرد!

سپس رو به فنریر و ابیگل که چندی پیش بر زمین فرود آمده بود، ادامه داد:
- وقتی حواس شماها نبود، اون سعی می کرد اعضای تیم ما رو با ضربه زدن به جاروهامون بندازه پایین. به دلیل این کارش، اون کسیه که باید دنبال گوی زرین بره!

ماتیلدا با نگاهی به دورا، متوجه شد که رنگ صورت دورا کم کم قرمز شده و خشمش بالا می گیرد. ماتیلدا که بارها خشم و عصبانیت دورا را دیده بود و هیچ خاطره ی خوشی از آن نداشت، قبل از این که دورا فرصت کاری را پیدا کند، گفت:
- اصلا من می رم! هر چی باشه من جستجوگرم و می تونم گوی زرینو زودتر از دورا پیدا کنم.

پس از موافقت دو داور، ماتیلدا بی درنگ سوار بر جارویش شد و به آسمان پرواز کرد، از روی دیوارهای ورزشگاه گذشت، مسیری را به دلخواه برگزید و به امید این که گوی به آن جهت رفته باشد، مستقیم به آن سو پرواز کرد.

پس از گذشت زمان زیادی، در زیر پای ماتیلدا جنگل انبوهی شکل گرفت. حساب زمان و مکان از دستش در رفته بود. به نظر می رسید راه را گم کرده باشد، اما الان اصلا زمان مناسبی برای فکر کردن به این موضوع نبود؛ هروقت گوی را پیدا می کرد، می توانست به چگونگیِ برگشتش نیز فکر کند.

ماتیلدا همچنان در حال پرواز بود که ناگهان محکم با چیزی برخورد کرد. چیزی نمانده بود که از جارویش پایین بیوفتد؛ اما به هر زحمتی که بود، تعادلش را حفظ کرد و به جلو خیره شد.
چیزی در مقابلش دیده نمی شد. ماتیلدا هیچ مانعی را پیش رویش نمی دید، اما کاملا مطمئن بود که با چیزی برخورد کرده بود، زیرا سرش به شدت درد می کرد.

دستش را جلو برد و آرام مقابلش تکان داد. چیز سردی را که جنس مشخصی نداشت و نه جامد بود و نه مایع، زیر دستش حس کرد. دیواری نامرئی مقابل ماتیلدا قد علم کرده بود.

ماتیلدا باری دیگر دستش را بر دیوار کشید. نمی شد جنسش را فهمید؛ گویی مِهی بود که به اندازه ی فولاد سخت و محکم به نظر می رسید.

با سردرگمی به اطرافش نگاه کرد. باید از آن دیوار رد می شد. با جارویش در امتداد دیوار پرواز کرد تا بلکه راهی برای گذر از آن دیوارِ سخت، بیابد.

پس از گذشت دقایقی، حفره ای سیاه رنگ معلق در میان زمین و هوا، توجه ماتیلدا را جلب کرد. البته ماتیلدا می دانست که آن حفره معلق نیست و در واقع بر روی دیوار نامرئی قرار دارد.
ماتیلدا با این تصور که آن حفره ی سیاه دری برای گذر از دیوار و رهایی از آن مانع بزرگ است، وارد حفره شد.

برای چندین ثانیه، در سیاهی مطلق معلق بود. دمای هوا بطور ناگهانی کاهش یافت؛ گویی با سر به درون یخچال عظیمی فرو رفته بود. درونش خالی از هرگونه احساس شده بود. به نظر می رسید زمان از حرکت باز مانده و ماتیلدا در خلاء به سر می بُرد.

این احساسات به همان سرعت که پدید آمده بودند، از بین رفتند. همین که ماتیلدا چشمانش را باز کرد، منظره ای مشابه با آن سوی دیوار مقابلش نمایان بود.

با احتیاط جلو رفت و با دست هوای رو به رویش را امتحان کرد. پس از این که از امن بودن فضای مقابلش اطمینان حاصل کرد، با سرعت بیشتری به سمت جلو پیش رفت.

پس از مدتی، دیوار های ورزشگاه بارگاه ملکوتی را مقابل خود دید. با تعجب اندیشید که چگونه ممکن بود دوباره به سر جای اولش باز گردد؛ شاید در تمام این مدت فقط اطراف ورزشگاه پرواز می کرد و دور خود می چرخید.

در همین هنگام گوی زرین درست از مقابل چشمانش گذشت. ماتیلدا به سرعت دستش را دراز کرد و در کمال ناباوری آن را در یک متری صورتش گرفت. در حالی که چیزی نمانده بود از شدت ذوق از روی جارویش پایین بیوفتد، با خوشحالی و احساس پیروزی به طرف ورزشگاه پرواز کرد.

اندکی بعد، ماتیلدا بالای دیوارهای ورزشگاه بود. آرام آرام بر زمین فرود آمد و با چهره های منتظر اعضای تیم زرپاف و ترنسیلوانیا و دو داور مواجه شد.

همین که ماتیلدا از جارویش پیاده شد، دورا دستی بر شانه اش کشید و با لحن ملایمی گفت:
- وای ماتیلدا، مرسی که رفتی و گوی رو آوردی!

سپس رو به فنریر کرد و ادامه داد:
- خب فنریر حالا می تونیم بازیو ادامه بدیم.

ماتیلدا از این تغییر رفتار ناگهانی دورا بسیار متعجب شده بود. با خود اندیشید که در مدت نبودنش چه اتفاقی می توانست برای آنان افتاده باشد که عصبانیتشان کاملا فروکش کرده بود.

اعضای دو تیم بلافاصله سوار بر جاروهایشان شدند و به بالا پرواز کردند. ابیگل سوت زد و سرخگون را به بالا پرتاب کرد تا بازیکنان آن را بگیرند، اما هیچ یک از جایشان تکان نخوردند.
- اِ... چرا سرخگونو نگرفتین؟ یه بار دیگه می ندازمش!
ابیگل پس از گفتن این حرف، دوباره توپ را به بالا پرتاب کرد.

باز هم کسی آن را نگرفت. دورا رو به گابریل گفت:
- شما توپو بگیرین. توپ مال شما باشه.
- نه خواهش می کنم، این چه حرفیه. توپ باید دست شما باشه!
- نه نه، اصلا حرفشم نزنی...

حرف دورا با صدای ملایم اما بلند ابیگل قطع شد:
- ای بابا، توپو چرا نمی گیرین؟ این تعارفا چیه می کنین؟ اشکالی نداره، برای آخرین بار توپو می ندازم.
سپس با لبخند عمیقی توپ را به بالا پرت کرد.

این بار ارنی سرخگون را گرفت و مستقیم به طرف کلاه سو راه افتاد و آن را در دهانه اش انداخت:
- بفرمایین، اینم توپ شما!

کلاه می خواست توپ را به زرپافی ها تقدیم کند اما پس از مشاهده ی چهره ی ابیگل، منصرف شد و آن را به چوپان پاس داد و بازی شروع شد.

چوپان دروغگو مستقیم به طرف دروازه ی زرپافی ها حرکت کرد و سرخگون را به طرف حلقه ی وسط انداخت؛ ضربه ی آرام و بدون شتابی بود، اما سدریک به طور عجیبی نتوانست مثل همیشه آن را بگیرد و توپ گل شد.

صدای یوآن در ورزشگاه طنین انداخت:
- گل اول برای ترنسیلوانیا! معلوم نیست چه بلایی سر سدریک اومده که توپ به این راحتیو نتونست بگیره!

در همین لحظه، آندریا با چماقش ضربه ای به بازدارنده وارد کرد و آن را به طرف پوست تخمه انداخت؛ توپ به پوست تخمه برخورد کرد و تعادلش را به هم زد.

ماتیلدا منتظر بود تا هر لحظه اگلانتاین یا اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش ضربه ی آندریا را تلافی کنند، اما در عوض لبخند ملایمی را بر صورت اگلانتاین دید که نثار آندریا می کرد.

ماتیلدا به شدت تعجب کرده بود؛ بی سابقه بود که کسی از تیم مقابل با بازدارنده ضربه ای بزند و از طرف تیم زرپاف بی جواب بماند!

ماتیلدا تصمیم گرفت این فکرها را از سرش بیرون کند و تمرکزش را بر پیدا کردن گوی زرین جمع کند.

بازی به طور عجیبی پیش می رفت. هیچ درگیری ای بین بازیکنان رخ نمی داد؛ تلاش چندانی برای ضربه زدن با بازدارنده از طرف دو تیم صورت نمی گرفت و هیچ یک سعی نمی کردند هر طور شده درست مانند همیشه با چنگ و دندان سرخگون را گل کنند.

یوآن در میکروفون ادامه داد:
- تماشاچیای عزیز، بازی خیلی آروم پیش می ره، تا الان هیچ مصدومیتی وجود نداشته. حتی تعارفای زیادیم بر سر مالکیت توپا بین دو تیم رد و بدل شده. دورا و آندریا و بقیه اعضای تیم برای یه لحظه هم لبخندشون از صورتشون محو نمی شه و خیلی با هم مهربونن! آدم لذت می بره از همچین بازی دوستانه و خوبی!

کم کم لطافت و ملایمت عجیب اعضای تیم بر ماتیلدا نیز اثر کرد. خلق و خوی دوستانه و صلح آمیزش بر خصوصیات تند و تیزِ وجودش غالب شد و لبخندی همانند بقیه ی اعضای تیم بر لبانش ظاهر شد و با خیالی آسوده و پروازی ملایم به دنبال گوی زرین پیش رفت.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۳۰ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#41

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
زرپاف
vs

ترانسیلوانیا



_ سدریک دلم میخواد سرتو از تنت جدا کنم..

دورا دوباره پشت خط ایستاد تا سرخگون را به سمت دروازه شوت کند. توپ را کاملا مستقیم هدایت کرد اما سدریک به سمت چپ شیرجه رفت و سرخگون وارد دروازه شد.

_ یعنی تنها شانسمون واسه بردن اینکه ریش دامبلدور بپیچه تو دست و پاش و نتونه توپارو بگیره!
_ ایده‌ی خوبیه! میخوای معجون..
_ لطف کن ایده‌هات رو واسه ی خودت نگه دار.. بسه هرچی با هوش سرشارمون بازیارو باختیم!

ماتیلدا از پشت با جارویش دورا را هل داد. دیگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود. دورا تعادلش را بزور نگه داشت و از بالای جارویش به پایین و ارتفاع زیاد نگاه کرد.
_ میفهمی داری چکار میکنی؟ نزدیک بود بیوفتم!

و چماق اون دوست ماتیلدا که نمیشناسیدش را از دستش کشید. ماتیلدا جوری به دوستش نگاه کرد که گویا داشت فریاد میزد:
_ آدم فروش!
اما قبل ازینکه صدایش در بیاید چماق به سرش اصابت کرد و او که سرش گیج میرفت، بدون اینکه بتواند تعادل خود را حفظ کند، با گردن به زمین برخورد کرد.
چند ثانیه همه جا را سکوت فرا گرفت. نگاه‌ها به سمت دورا چرخید اما دورا گویا کاری روزمره انجام داده است، خندید و گفت:
_ حقش بود..
و سوار بر جارویش از آنجا دور شد.
پیکر ماتیلدا که بر روی زمین بود، چند ثانیه بعد ناپدید شد! همه به سمت جایی که خون ماتیلدا باقی مانده بود هجوم بردند. اشک در چشمان دوست ماتیلدا حلقه زد و تا خواست سرش را به سوی آسمان بالا ببرد و فریاد خدا سر بدهد؛ دست کسی روی شانه‌اش خورد!
مهی خندان پشت سرشان بود و کم کم داشت به ماتیلدای خندان تبدیل میشد!
دوست ماتیلدا بلند شد، دیگر نمیتوانست فریاد خدا سر بدهد و به همین خاطر کمی از دست ماتیلدا دلخور شده بود.
_ الان دقیقا چیشد؟ مسخرمون کردی؟ خواستی دلمون برات بسوزه؟
_ نخیرم.. خودمم نفهمیدم چم شده! یهو مردم الانم دوباره زنده شدم.. همینه که هس..
_ یعنی اگر بزنیمت هم خوب میشی؟

ارنی بدون لحظه‌ای تاخیر دست ماتیدا را از پشت به سمت بالا چرخاند و فریاد ماتیلدا از زور درد بالا رفت! اما چند ثانیه بعد دستش دوباره کاملا سالم و بدون هیچ دردی سرجایش بود!

_ این.. اینجوری یعنی تو یه نیروی جادویی داری ماتیلدا؟ که میتونیم هر بلایی سرت بیاریم و تو سالم بمونی؟ پس.. پس.. آواداکداورا!

ماتیلدا دوباره نقش بر زمین شد و پس از چند ثانیه به حالت اولیه خود برگشت!
دورا روی زمین فرود آمد و با دیدن ماتیلدا که سرحال بود؛ پوزخند زد.

_ قراره همتون مثل این یه تو سری بخورید تا بیاید و مثل یه جادوگر خوب بازیتونو بکنید؟

و ماهرانه چماق را از دست دوست ماتیلدا کشید و در هوا چرخاند!
_ یادتون رفته که من پارسال مدافع تیمم بودم؟ یادتون رفته که میتونم همتونو بکشم؟ مثلا تو رو؟ دروازه بان احمق؟ واسه کدوم‌ توپ میپری آخه؟

و چماق را محکم در کتف سدریک کوباند.

_ شاید اخلاقام عوض شده باشن و دورای قبل نباشم اما کوییدیچ اولویت منههه! اینو تو‌ گوشاتون فرو کنید.

اما حواس هیچ کس به باقی حرف‌های دورا نبود. همه به سدریک نگاه میکردند که کتفش را رها کرده بود و سرش را به منطور تایید برای دورا تکان میداد!

_ آخه چرا اینجوری میشه؟ یعنی سدریکم خارق‌العادس؟
_ قیافش که هست!

هیچ کس به این حرف دورا و تغییر ناگهانی‌اش اعتنایی نکرد.

_ مگه درباره‌ی بارگاه ملکوتی چیزی نشنیدید؟

سر بچه‌ها با تعجب بالا آمد و به سمت صدا چرخید!

_رووودووولف؟
_ تو اینجا چکار میکنی؟
_من؟ خب چون حوری، بارگاه ملکوتی، حوری، رودولف، حوری، بدون بلا، حوری.. واسه همین منم اومدم مربیتون باشم! بیاید دوباره تمرین کنیم!
_ اما دیگه وقت زیادی تا بازی نمونده.. باید کم کم وارد زمین بشیم.
_ بچه‌های عزیز من! ساحرگان با کمالات! شما سه تا پاشید برید بیرون فقط دخترا بمونن! استراتژی امروز اینه.. بزنید! بکشید! لهشون کنید! و عین خیالتون نباشه.. هر چی شد با من!

وسط بازی دو‌ تیم زرپاف و ترانسیلوانیا

بازی مثل میدان جنگ شده بود! آگلانتاین چماقش را همچون شمشیر جومونگ در هوا میچرخاند و در شکم دامبلدور فرو میکرد! دورا جوری به سرخگون ضربه میزد که گابریل، درحالیکه میخواست به سمت دروازه زرپاف حمله کند، همراه با توپ از دروازه خودشان رد شد. رودولف در حالیکه روی یک صندلی ساحلی نشسته بود و ده تا حوری این طرف و ده تا حوری آن طرفش را احاطه کرده بود، برایشان ابرو بالا انداخت و روی سینه‌اش کوبید!

_ اینا بچه‌های منن! میبیند چه خوب بلدن؟ کلی از اون تیم جلو ترن!

دوست ماتیلدا سوار بر جارویش حرکت میکرد و هر وقت که حواس داورها نبود، با جارویش به فرد مقابلش طعنه میزد!

_ هی هی دوست ماتیلدا! چرا منو میزنی؟

دوست ماتیلدا بدون توجه به حرف ارنی به راهش ادامه داد و این بار به آندریا کوباند! بعد سریعا درحالیکه به اطراف نگاه میکرد به سوی دیگری رفت. آندریا بعد از ضربه‌ی دوست ماتیلدا به دورا برخورد! همان لحظه ماتیلدا بلند گفت:
_ پیداش کردم! پیداش کردم!

دورا خشمگین به سمت آندریا چرخید و هلش داد! آندریا با شتاب به عقب پرتاب شد، چماقش در هوا پرتاب شد و به سمت ماتیلدا رفت که چند انگشت با گوی زرین فاصله داشت. چماق به زیر گوی زرین خورد و گوی بالاتر از ورزشگاه رفت! لحظه‌ای بعد همه‌ی ورزشگاه ساکت شد! گوی زرین از بارگاه خارج شده بود.
فنریر سوت زنان میان بازیکنان آمد.
_ چماق کی بود؟

هیچ کس دوست نداشت با یک گرگینه که از زرپافی‌ها خشمگین‌تر به نظر میرسید، بحث کند! بنابراین همه با انگشت آندریا را نشان دادند!

_ اوت به نفع زرپاف! یکیتون بره گوی زرین رو بیاره و بدتش به من! بازی رو ادامه میدیم.



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵:۴۷ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
#40

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۹:۵۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
زرپاف
VS
ترنسیلوانیا



زمان: ساعت 00:00 روز 20 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 26 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
ابیگل نیکولا

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۴۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#39

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۱۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
سریع و خشن
Vs
ستارگان گریفیندور

پست سوم


با تمام شدن فلش بک، ماهیتابه ها و موهای آریانا انگار که از برق کشیده باشند، هم زمان پایین آمدند. دخترک با چشمانی پر از سوال و دهان باز زل زد به تاتسویا و کاتانا. ارنست از کنار تابلوی فلش بک نگاهی به فشفشه ی گروه شان انداخت و وقتی دید که دیگر عصبانی نیست آن را کنار گذاشت. سعی کرد کمی باابهت جلوه کند.
_ خب حالا کاریه که شده. سامورایی  و شمشیرش خیلی هم بد نیستن.

آریانا سرش را بلند کرد و با ارنست چشم در چشم شد. همه معتقد بودند که چشمان آریانا نشان از" کی عمر این پیری تموم میشه؟" بود ولی ارنست برداشت کرد که" عمیقا با تو موافقم" است و با آن تفکر به سمت تخته وایت‌برد رختکن رفت.
_ خب همونطورکه می دونید ما با ستارگان گریفیندور مسابقه داریم. نقشه ی ما اینه که سعی کنیم گل نخوریم. یعنی سیستم دفاعی پیش می گیریم.

اما اعضای تیم اصلا به ابهت ارنست و نقشه اش توجه نکردند.

_ یعنی میگم گل نخوردن بهتر از گل خوردنه.

اعضا به کبدشان هم نبود.

_ یعنی می گم این سیستم همیشه جواب داده و شما باید به حرف من یعنی کاپیتانتون گوش کنید!

اعضا به پوشیدن لباس هایشان پرداختند. مروپ موهای تام را شانه می کرد و با ژل حالت می داد.

_ من کاپیتانم.

اعضا کفش هایشان را هم پوشیدند.

_ گفتم من کاپتانم.
_ چرا داد می زنی؟
_ اصلا تو زرنگ و همه کاره.
_ تو پلنگ اصلا.
- داد بزنی درست میشه؟  
ارنست:

پیرمرد مهلت پیدا نکرد تا بیش از این به دوربین خیره شود چون صدای گزارشگر در فضا پیچید.
_ از قدیم گفتن خدا یکی یار یکی! اما الان ده بیستا خدا تو این ورزشگاهه. ضمن عرض سلام به همه شون... با نام و یاد همه شون این بازی رو شروع می کنیم.  در یک سمت ورزشگاه خدایان، در یک سمت توپچی های هلگا و طرفداران تیم ستارگان و در یک سمت هم حوری های آسمانی قرار دارند که ارادت خاصی نسبت به این قسمت در خودم حس می کنم.

_ کاااااعوووفییییییه!

صدای غرش بی حوصله ی زئوس در آسمان طنین انداخت.

_ چشم.   خب بریم سراغ معرفی بازیکن ها. در یک سمت تیم سریع و خشن قرار داره با حضور کاپیتان اتوبوس سوارشون ارنست پررنگ!

ارنست سوار جارو شد، آخرین نگاه را به بازیکناش انداخت که سعی کرد خشمگینانه باشد اما بیشتر شبیه پیرمردی بود که می خواست وصیت کند.

_ مدافع دوم تیم، آریانا دامبلدووور! مهاجمین جدید تیم، تامروپ، تاتسویا و کاتاناااا!

مروپ درحالی که تام را  جلوی جارو سوار کرده بود آماده پرواز می شد.

_ خانم ها و آقایان تشویقشون کنییید.

با صدای جیغ و دست جمعیت، تیم متحد و یک دست به سمت آسمان پرواز کردند.

_ خب بریم سراغ تیم ستارگان که تا دو روز پیش اراذل بودن. به این میگن تغییراساسی.  کاپیتان و جستجوگر تیم استرجس پادمووور...

استرجس هیجان را درون رگ هایش حس کرد.

_ مهاجمین تیم، آستریکس، ناپلئون و پانداااا...

سه مدافع به نشانه  ی تایید برای هم سرتکان دادند.

_ مدافعین، آرتور ویزلی و خدای خون و خونریزی ادوارد دست قیچی!

با گفتن اسم خدا، یک لحظه زئوس به شک می افتد که این فرزند کدام زنش بوده و کی این خیانت را به هرا کرده است.

_ و بلاخره دروازه بان، عمو قناد! این شما و این ستارگان  گریفیندوووور...

ستارگان مانند گلوله به سمت زمین شلیک شدند و برای تماشاگرانشان دست تکان دادند.

داور سریع توپ ها را رها کرد و با اولین سوت بازی شروع شد.

_ می بینید که کوافل دست تامه و معتقده مال خودشه و احتمالا می خواد ببره هورکراکسش کنه.

مروپ با اصرار تام را راضی می کند و توپ را پاس می دهد به تاتسویا.

_ تاتسو توپ رو مثل فیلم فوتبال شائولین توی دستش می چرخونه و می چرخونه و با سرعت گردباد شوتش می کنه سمت درواز و... و... گل.گلللللل.

عمو قناد رد توپ را نگاه می کند و طوری که به بچه های گل توی خانه لبخند می زند به سمت استرجس عصبانی لبخند زد. سپس توپ را با حالتی نمایشی برای آستریکس پاس داد. آریانا سریع بلاجر را بالا انداخت و بعد با ماهیتابه محکم زیرآن کوبید. آستریکس سریع کوافل را پاس داد به ناپلئون.

_ پوووف... اینطوری که بلاجر خورد به آستریکس امیدوارم مصدوم نشه.   از این طرف ناپلئون که به شدت منو یاد شیرینی ناپلئونی میندازه   توپ رو گرفته و داره پیشروی میکنه. پاندا داره سعی میکنه بهش برسه تا کمکش کنه ولی تلاشش بی فایده ست.

در جایگاه خدایان، کم کم حوصله  ی زئوس سریز می کرد.

_ ادوارد دست قیچی از کاتانا جا خالی میده و به ضرس قاطع اگه شمشیر بهش می خورد الان دو نصف بود.

استرجس با جدیت در حال جستجوی گوی طلایی بود اما مافلدا فقط روبه تماشاگران ایستاده بود و خیره نگاه شان می کرد. ارنست به سمت او رفت.
_ مافلدا میشه بپرسم از تماشاگرا چی میخوای؟
_ مگه نباید مولتی ها رو جستجو کنم؟
مافلدا... مافلدا... مافلدا!  تو الان باید دنبال گوی طلایی باشی.
- خب چرا زودتر نگفتی؟ همین الان از اینجا رد شد.
_

حوصله ی زئوس دیگر کشش نداشت. کمی فکر می کند تا هیجانی به این  مسابقه اضافه کند. یک هیجان همراه با بدجنسی. رعد و برق های کشنده؟ حمله ی شیاطین یا بارش سنگ؟ چه چیزی می توانست برایش لذت بیافریند؟
بلاخره نقشه ی شومی به ذهن زئوس رسید و شروع به سخن گفتن کرد.
_ گوووووش کنیییییید!

حتی باد هم لحظه ای از وزیدن ایستاد. هیچکس پلک نزد یا تکان نخورد. توپ ها به گونه ای روی هوا معلق مانند که انگار جاذبه ی زمین هم مطیع فرمان خدای آسمان شد.

_ اهم... گوش کنید! از حالا این مسابقه اونطور که من میگم ادامه پیدا می کنه.

نفس همه در سینه حبس شد. می دانستند که زئوس هیچگاه مهربان نبوده. با اینکه خدا بود، خنده ی شیطانی روی لب داشت.
_ یه زنگ می ذاریم که هر چند دقیقه یک بار صدا می کنه و در اون لحظه تیمی که آخرین گل رو خورده باشه یه بازیکنش حذف میشه و تا وقتی ادامه پیدا می کنه که یه گروه برنده بشه.

سکوت در ورزشگاه حاکم بود. همه در شوک بودند تا اینکه سوت کر کننده ی زئوس به صدا درآمد و بازی از سر گرفته شد. اما این بار به گونه ای متفاوت.
بازیکن ها دیگر آرامش روانی قبل را نداشتند و فقط در این فکر بودند که گل بزنند.

_ بازیکن ها انگار خشن تر شدن! کاتانا رسما به قصد کشت جلو میره و چند لحظه پیش یه کوافل رو دو شقه کرد و مجبور شدیم کوافل جدید بیاریم. حالا تامروپ دارن با کوافل جلو میرن. ادوارد یه بلاجر رو حواله کرده سمت تامروپ و چند لحظه دیگه مادر و پسر متلاشی می شن.

ارنست که به حرف های گزارشگر گوش می داد، سریع بلاجرش را آماده کرد. یک فرمان اتوبوسی و پایه یکی به بلاجر داد و به سمت بازدارنده  ی حریف فرستاد. توپ ها به موقع به هم برخورد کرده و تامروپ به سمت دروازه هجوم بردند.

_ گلللللل... گل برای سریع و خشنی ها... حالا ستاره ها باید امیدووار باشن که زنگ...

دییییییییییییییییینگ

حرف گزارشگر نصفه ماند. آستریکس داوطلبانه درحالی که سرش را به زیر انداخته بود زمین را ترک کرد. تماشاگران، حتی توپچی ها هم او را تشویق کردند.
بلافاصله بازی شروع شد. استرجس که پیدا کردن اسنیچ را بی فایده می دید به کمک مهاجم ها آمده بود.

_ استرجس کوافل رو می گیره و یکی یکی داره مدافعین رو کنار می زنه. آریانا دامبلدور یه بلاجر می فرسته که با یه جاخالی عالی به در میشه .

قلب استرجس آنقدر به شدت می تپید که شک داشت بیرون نیاید.

_ چه می کنه این کاپیتان اونم تنهای تنها... شوت می کنه... عجب شوتی!
سرعت شوت آنقدربالا بود که رکسان فقط توانست نگاهش کند.

_ تیر!

آه تماشاگران به هوا بلند شد و سریع و خشنی ها نفس راحتی کشیدند. در همین لحظه بار دوم زنگ به صدا درآمد. این بار پاندا با لبخندی تلخ زمین را ترک کرد.
موقعیت خیلی بدی بود. بازی هیچ وقت نباید اینطور خشن می شد. اینقدر غم انگیز. اما متاسفانه این خدا یعنی زئوس صحنه های دراماتیک را بیشتر دوست داشت. زئوس اصلا ناراضی نبود. لحظه ای پیش چند حوری را هم فراخوانده بود و حالا همگی درحالی که روی تخت روان لم داده و انگور قرمز می خوردند، بازی را هم تماشا می کردند.

_ بازی با شوت عمو قناد شروع میشه. ناپلئون توپ رو می گیره و جلو میره. آریانا و ارنست رو رد می کنه... خوب داره جلو میره...

ناپلئون بعد از رد کردن تاتسویا، حلقه ی بزرگ را نشانه گرفت و شوت کرد. توپ با سرعت جلو می رفت. رکسان این بار هم کاری جز تماشا کردن نمی توانست بکند. توپ در چند سانتی متری حلقه بود که نور براقی چشم همه را زد. دستشان را محافظ چشمشان کردند و وقتی دوباره نگاه کردند کوافل را دیدند که از وسط نصف شده است. تاتسویا به موقع کاتانا را پرتاب کرده بود.

_ اوه. نگاه کنید! نصف کوافل این سمت حلقه و نصف کوافل داخل حلقه ست... خب... حالا چی میشه؟ 

همه ی نگاه ها به سمت جایگاه زئوس بازگشت. زئوس کم کم هوشیاری اش را از دست می داد.
_ از هر دو گروه حذف کنید!

هیچ کس نتوانست اعتراضی کند. به ناچار آرتور ویزلی و رکسان از زمین خارج شدند. از اعضای ستارگان گریفیندور زیاد باقی نمانده بود و همین موضوع عصبانیتشان را دوبرابر می کرد. دیگر بازی نمی کردند بلکه تنه می زدند، هل می دادند و هیچ داوری هم قضاوت نمی کرد. به همین روش گل زدند و تامروپ هم حذف شدند.

زئوس به کلی مسابقه را فراموش کرده بود و حالا داشت به خواب می رفت اما دو تیم بی توجه با چنگ و دندان  مبارزه می کردند.

_ زئووووووس!

صدای جیغ آنقدر بلند بود که شیشه های جایگاه های ویژه شکست. زئوس وحشت  زده از خواب پرید.
_ هرا عزیزم!

گیج و منگ و خواب آلود بود.
_ مگه نرفته بودی خونه ی مامانت اینا؟

زئوس با دست به خدمتکارانش اشاره کرد که تخت روان خودش و همسرش را حرکت بدهند. صورت عاشق اما عصبانی هرا از ناراحتی سرخ شده بود. تخت روان دور می شد اما صدایشان همچنان به گوش می رسید.
_ حالا تو خونه صحبت می کنیم عزیزم.
_ می کشمت.
- عزیزم هر دفعه اینو می گی... چندبار بگم من خدام و فناناپذیر؟
_ می کشمممممت!

به خاطر عصبانی بودن این خدا، هوا طوفانی شده و رعد برق های وحشتناکی زده می شد. تگرگ هاي بزرگ و سیاهی می بارید.  سیلاب روی زمین ورزشگاه به راه افتاده بود و آرام آرام سطحش بالا می آمد.

تماشاگران جیغ زنان ورزشگاه را ترک کردند. در عرض چند ثانیه همه ی صندلی ها خالی شدند.

دو تیم هاج و واج زیر باران و تگرگ به هم نگاه کردند. چقدر سریع همه چيز عوض شد. چند لحظه پیش رقیب بودند ولی حالا، شرمگین از گذشته و خوشحال از حال. این طور که معلوم بود بازی مساوی تمام می شد.
اصلا اهمیتی نداشت...
فقط از پایان یافتن این کابوس خوشحال بودند.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۵۰ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#38

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۳:۲۷
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
سریع و خشن
Vs
ستارگان گریفندور


پست دوم


- کسی می تونه فقط تو یه کلمه به من توضیح بده این دختره اینجا چیکار می کنه؟

آریانا طبق معمول آرام بود. ماهیتابه های جهنمی خشمش را توی قفس فرستاده بود و به دختر ناشناس نگاه می کرد.

- نه.

ماهیتابه های آریانا با متانت به جلز و ولز افتادند.
- یه سطر؟
- گفتم که... نه!
- تو یه پاراگراف خیرشو ببینی!
- دارم بهت می گم نمیشه خب!

موهای طلایی آریانا با ابهت در بادی که نمی وزید، پریشان شدند و ماهیتابه ها به سمت ارنی و دیگران پرواز کردند.
- پس از کجا بفهمم چیشد که اینجوری شد؟

ارنی در حالی که به سختی حمله ی ماهیتابه های خشمگین را جاخالی می داد، تابلو فلش بک را میان خودش و آریانا قرار داد.

فلش بک!

نوه ی یک خدا بودن، برای اکثر سواحر و جادوگران هیجان انگیز و جالب بود. نوه ی یک خدا لازم نبود سال ها در صفِ نیمبوس 2019 بایستد و درنهایت با مقادیری کروشیو، یک نیمبوس 2000 رنگ و رو رفته تحویل بگیرد، از سهمیه ی قابل توجهی برای امتحانات سمج برخوردار بود و ورود به وزارت جادو، برایش به سادگی نوشیدنِ یک لیوان نوشیدنی کره ای بود.

اما اگر این خدای به خصوص، زئوس، فرمانروای آسمان و خدای خدایان بود، کارِ نوه کمی سخت می شد. کمی خیلی. در حدی که گاهی عطایش را به لقایش می بخشید و بارگاه را ترک می کرد؛ حداقل تا قبل از اینکه صدای شکم گرسنه اش، مانع انیمه دیدنش شود.

- چه می کنه این لیوای! به به... باید بعدشم بره سراغِ اعضای شورا که...
- ژیگولییوووس! نوه ی دلبندمان، کجایی؟

اینجا بود که ژیگولیوس برای نود و هشتمین بار در آن روز، بر بخت بد خودش لعنت فرستاد.
- اینجام زئوس خان!

با سرعت خودش را به پدر بزرگش رساند. زئوس که دهانش را برای عربده ی دیگری باز کرده بود، با دیدن نوه اش، وانمود کرد که خمیازه می کشد. او خدای خدایان بود! البته که می دانست لازم نیست بیشتر از یک بار کسی را صدا کند.

- آدرسی رو که می دونی، بهشون بده.

پدربزرگ و نوه ی مقدس، بین خودشان "آدرسی که می دونی" های زیادی داشتند. برای همین، نیمه خدا نگاهی به مهمانان زئوس انداخت و با دیدنِ لباس های کوییدیچ و جاروهایشان، موقعیت را تحلیل کرد. شاید زیادی تحلیل کرده بود و یا شاید هم زیادی مافلدا را تحلیل کرده بود یا شاید هم زیادی مافلدا را در لباس کوییدیچ تحلیل کرده بود، برای همین با سرفه ی معنی دار زئوس از جا پرید.
- بله سرورم!

درحالی که به سمت اتاق مخصوص نقشه ها می دوید، فکر کرد:
- معبد کوییدیچ بازانِ افسانه ای! حتما خوب می تونن مافلدا رو تحت تاثیر قرار بدن و...

شوکِ وارد شده از این فکر، موهایش را به جهات مختلف بالای سرش برد. نمی گذاشت کسی مافلدا را تحت تاثیر قرار بدهد. باید کاری می کرد.

اتاقِ "نقشه های الهی" پر از کشو ها و قفسه های مخفی بود. بر روی یک قفسه، یک خودکارِ با آرمِ آذرخش می درخشید. ژیگولیوس خودکار را یک بار به سمتِ راست چرخاند، سپس جلو کشید و این بار به سمت چپ چرخاند. قفسه با صدای جیر جیر عجیبی کنار رفت وتابلوی "نقشه های فوق سری الهی، ورود غیر قانونی – خطر مرگ!" مقابل صورتش درخشید.

درحالی که مات و مبهوت به قفسه های باستانی و گرد و غبار گرفته زل زده بود، تصمیم گرفت به سرعت به اتاق اصلی برگردد. حتما دلیلی داشت که این نقشه ها قرن ها بی استفاده مانده بودند. نفس عمیقی کشید و برگشت تا از اتاق مخفی خارج شود.

در همین لحظه، صدای هفاستوس، خدای صنعت و آهنگری، در گوشش پیچید.

- صدای منو می شنوید از کاخِِ خدایان، المپوس!
سلامتی آق زئوس!
سلامتی دیونسیوس!
سلامتی... عه! ژیگول تویی؟

هفاستوس با ناامیدی آوازش را قطع کرد و ادامه داد:
- می خواستم یکم سربه سر اون پیرمرد بداخلاق بذارم! بدون اجازه اومدی چیکار؟
- من...

هفاستوس با آه دردمندانه ای حرفِ دو رگه ی وحشتزده را قطع کرد:
- مهم نیست برام. اگه به زئوس نگی من چه برنامه ای دارم، منم بهش نمی گم اینجا اومدی. حالا که اومدی...

دستی نورانی از ناکجا آباد به یک نقشه ی کوچک و کهنه اشاره کرد.
- اینو هم ببر. منو خوش نمی آد که دس خالی بری.

صدای هفاستوس با همان سرعتی که پخش شده بود، قطع شد و ژیگولیوس مبهوت را با نقشه ای در دستش تنها گذاشت. دو رگه نگاهی به نقشه انداخت و با دیدن اسم شهر بالای آن، نیشخند زد.
توکیو.
آنقدر دور بود که بتواند به برنامه "باشگاه رفتن از شنبه" اش عمل کند و مافلدا را موقع بازگشت، غافلگیر کند. حتی می توانست جای بازیکن فکستنی ای که احتمالا گیرشان می آمد را نیز بگیرد و جایش را در قلبِ مافلدا محکم کند.
از اتاق که خارج شد، صدای جر و بحثِ اعضای سریع و خشن به گوشش رسید. دوان دوان به سمتِ اعضا رفت.

- دارم بهت می گم من یه مرد میانسال جذابم! من بهتر می تونم بازیکن جذب کنم!
- منم می گم که اگه قبول نکردن، با ماهیتابه می زنیم تو سر یکیشونو و می دزدیمشون!
- خب... برای همین بانو مروپ، که خیلی مهر مادری دارن، مراقب رکسان می مونن تا برگردیم.

بانو مروپ سری تکان داد.
- دلم می خواست ببینم این اساطیر چه واکنشی به معجون عشق نشون میدن اما خب... با عزیزِ مادر می مونم.
- نه خب...

آریانا با خنده ای بهم خوردن دندان هایش را مخفی کرد.
- تعدادمون کم میشه. فقط شما بمونین لطفا.

مشخصا این پیشنهاد مورد قبول مروپ نبود زیرا سریعا صدای مادرانه اش را به صدای جنگجویانه اش تغییر داد.
- ما یه بازیکنیم! "تامـــروپ"! نمی تونین جدامون کنین.

ارنی به سمت مافلدا برگشت اما قبل از اینکه کلمه ای از دهانش خارج شود، مافلدا با صدای حسن مصطفی اعلام کرد:
- شناسه مافلدا رو مدیران سایت و همکاران فنی اونها که قصد ندارن شناسه واقعیشون افشا بشه دارن اداره میکنن و ارتباطی به من نداره.

آریانا با ناچاری سری تکان داد و گفت:
- من می مونم! ولی حواستون باشه که وقت زیادی نداریم، دارم به تو نگاه می کنم، پرنگ!

ژیگولیوس نفس نفس زنان به اعضا رسید و نقشه را به ارنی داد. شاید اگر موقع حرف زدن مافلدا رسیده بود، دیگر تا آخر عمرش آنطوری نمی خندید. ارنی نیم نگاهی به دو رگه انداخت. زیرزیرکی به رازی می خندید که فقط خودش از آن خبر داشت.
- نقشه خنده داره؟
- نه... ابدا... به یه چیز دیگه می خندیدم.

ارنی چشمان ضعیفش را چرخاند و دور شدن نیمه خدا که شعری مشنگی را زیر لب زمزمه می کرد، تماشا کرد.

- خب پس، بریم؟

ارنی، تامروپ و البته مافلدا، چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند و با صدای پاقی، آپارات کردند. ثانیه ای آنجا بودند و ثانیه ای بعد، تنها نشانه ی حضورشان، فرورفتگی چمن های زیر پایشان بود.

توکیو

ارنی ترسو نبود. او شب های بیشماری را با اتوبوس شوالیه در تاریک ترین خیابان ها سپری کرده و مجرمین بالقوه و بالفعل بسیاری را جابه‌جا کرده بود. او شوالیه ای در تاریکی بود، رانندگی اش فرا رسیده بود و تنها با فرارسیدن مرگش به پایان می رسید و نوری بود که نویدِ سپیده دم را می داد و صدای بوق اتوبوسش، دیوانه سازها را فراری می داد.
ولی در آن لحظه ترسیده بود، خیلی.
- خب، دوستان، بیاین سعی کنیم با مذاکره حلش کنیم.

کاپیتان پرنگ درحالی که سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند، به هیبت های سیاه پوشی که آهسته به او نزدیک می شدند، لبخند زد.
- اوماعه وا...!
- یه لحظه!

ارنی چوب دستی اش را بیرون کشید و طلسمی اجرا کرد تا بتواند با بیگانه ها ارتباط برقرار کند و زمان بندی خوبی داشت.
- حالا بگو!
- تو دیگه مرده محسوب میشی.

یکی از پنج هیکل سیاهپوش این جمله را به زبان آورد و یک قدم نزدیک تر شد. معلوم نبود چه می خواستند اما مسلما برای گدایی گالیون جلویشان را نگرفته بودند.
ارنی اصلا خوشش نیامده بود. قرار نبود هیچکدام از این اتفاق ها بیفتد. نیم نگاهی به دوستانش انداخت.
- شماها نمی خواین چیزی بگین؟
- هیششش. حواس قند عسلم رو پرت نکن!

ارنی به سمت مافلدا برگشت.
- آم... برنامه ی شما برای اینکه از اینجا بریم بیرون چیه؟
- برنامه؟ مافلدا هاپکرک هستم. مشاور سایت و راهنمای اعضای سایت.
- یا ریشِ نداشته ی هلنا! هممون مُردیم!

ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد. زئوس، خدای خدایان آن هارا آنجا فرستاده بود. خب... شاید صد متر عقب تر اما به هرحال قرار نبود آسیبی به آن ها برسد. به محض اینکه این فکر به ذهنش خطور کرد، لبخندِ پر از آرامشی زد.

- بالاخره سرنوشتت رو پذیرفتی و تسلیم شدی؟ مرگ می تونه آرامش ابدی بهت ببخشه.

یکی از آن پنج نفر، خنجر بلندی بیرون کشید و رو به ارنست گرفت.

- من هم احساس آرامش می کنم.
- آرامش... ببینین! ما رو فرستادن دنبال بازیکن. پس... اول بیاین درموردش حرف بزنیم، بعدش آرامش رو هم...

یکی دیگر از آن پنج نفر، حرفش را قطع کرد.
- ما؟ اوه. همراهانت رو دیدم. عالی شد.
- عالی؟

دندان های ارنست دوباره به لرزه افتادند. مافلدا و تامروپ آهسته به او نزدیکتر شدند.

- برای آرامش... می دونی چی آرامش بخش تر از اینه که یه نفر رو اینقدر بُکُشی تا بمیره؟

صدای دخترانه ای از پشتِ سرِ پنج مزاحم پاسخ داد:
- اینکه چند نفر رو اینقدر بکشی که بمیرن.

ارنی، پنج مزاحم، تامروپ و مافلدا لحظه ای بهم نگاه کردند و بعد، دختر نوجوانی پشتک وارو زنان از میان مزاحمان رد شد و در کنار ارنست ایستاد.
- اوس. من بالاخره رسیدم.

شمشیرش را بیرون کشید و به نزدیکترین مزاحم حمله کرد. مزاحم ها که تا آن لحظه حرکت تهدید آمیزی نکرده بودند، سلاح هایشان را بیرون کشیدند و به سمتِ گروه سریع و خشن + دختر دویدند.
- یا دامنِ گلگلی مرلین! محاصره شدیم! :1:
- عالیه! یعنی حالا می تونیم از هر جهت حمله کنیم.

دخترک از سمت راست و ارنی از سمتِ چپ به دشمنان حمله بردند و تامروپ هم با جستی بلند بر سرِ نفر سوم پریدند. به محض اینکه مافلدا با یک حرکت، منو های زیادی را بیرون کشید، مهاجم ها که برتری شان را از دست داده بودند، بعد از رد و بدل کردنِ نگاهی مفهومی، با پریدن بر پشت یک دیگر هِرَمی ساختند و ناگهان در تاریکی شب محو شدند.

به جز نفر پنجم که خیلی خوش شانس نبود. لحظه ای به ارنی لبخند می زد و لحظه ای بعد، با چهره ای خشک شده روی زمین افتاد. دختر با شمشیری در دست به او نگاه کرد.

- این بیچاره چرا اینطوری داره خونریزی می کنه؟

مخاطبش لب هایش را جمع کرد و موهایش را دور بند اول انگشتش پیچاند.
- چون یه احمقه!
- احمق بودن باعث میشه یه دفه یه سوراخِ خونین وسط دلت باز بشه؟

لحظه ای سکوت برقرار شد.
- احمق بودن باعث میشه یه دفه یه سوراخِ خونین وسط دلت باز بشه!

ارنی درحالی که لبخندِ لرزانی به نوکِ تیز و خون آلود کاتانا می زد، جمله اش را تکرار کرد.

دوباره چند لحظه سکوت برقرار شد و سپس چهره ی زئوس، در آسمان تیره ی توکیو پدیدار شد.

- درود بر شما فرزندانم که با قدرت با دشمنان مبارزه کردید و درود بر تو ارنی پلنگ، که لحظه ای هم درمورد ما به شک و تردید نیفتادی! هرچند یه شیطنتی رخ داده که شما به اینجا برسین، این دختر، تاتسویا رو به عنوان برکتِ بودا – که الان از بارگاهش باهاتون تماس می گیرم – به تیمتون می دم. موفق باشید، فرزندان.

و بعد، دوباره تاریکی، کوچه پس کوچه های خطرناکِ شهر را دربرگرفت. ارنست دیگر نمی توانست بیشتر از این وقتی هدر بدهد. سرش را برگرداند و تامروپ را دید که گرمِ صحبت با مافلدا بودند. آریانا و رکسان منتظر بودند، فردا مسابقه ای در پیش داشتند و عضو تازه واردی که...

در همین لحظه از جا پرید و رو به دختر گفت:
- می دونم همش یکم ناگهانیه. ولی من ارنستم، اینا هم تامروپ و مافلدا هستن و ما...
- عضو تیم کوییدیچ سریع و خشن هستین. بله.

دختر با دیدن تعجب ارنی ادامه داد:
- ساحره ها و جادوگرای توکیو هم گزارش های کوییدیچِ یوان سان رو دنبال می کنن، ارنی سان. من و کاتانا – به شمشیرِ خون آلودش اشاره کرد- تو تیم چینگ چانگ چونگ های چینی کره ای ژاپنیِ محله بازی می کنیم.

ارنی باید هرچه سریع تر به قرص هایش دسترسی پیدا می کرد. این همه هیجان برای قلبش خوب نبود. قرص هایش را در رختکنِ اختصاصی جا گذاشته بود و دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت.

ساحره ی جدید در حالی که به تامروپ و مافلدا ادای احترام می کرد، چوب دستی اش را بیرون کشید و آماده ی آپارات به دمِ درِ اتاقِ وی آی پی تیم سریع و خشن شد.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.