هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸:۴۱ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۳:۰۴
از بالای درختِ کنار غار🖤
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
سو همچنان پشت پنجره به لوسیوس نگاه میکرد که میرود و قند را می آورد. او باید قند را می آورد.
-ارباب من قند ظاهر کنم براتون؟ بعد بهتون بدمش؟
-نه. دستت میاد توی خونه.
-خب با جادو بهتون میدمش!
-نه نمیشه. وقتی میگیم نه... یعنی نه!
-بله ارباب، ولی میتونم...

با ورود مالفوی با کله قند بزرگ به اتاق، حرفش خورده شد. سو به کله قند نگاهی انداخت. فکری به ذهنش رسید. او باید خلاف حرفش را میزد!
-ارباب ارباب! اون کله قنده بیشتر سفیدتون میکنه!
-چی سو؟
-سفیدیتون بیشتر میشه ارباب! ممکنه کم داشتن قند خون تون هم بیشتر شه!
-مالفوی؟...

چشمان قرمز لرد به مالفوی دوخته شد. مالفوی که قدرت تکلم نداشت، با پانتومیم و ادا در آوردن سعی کرد مفهوم کلامش را برساند. ولی مفهوم اشتباه حرکاتش به لرد رسید و خشمگینش کرد.
-تو میگی میخواستی از همون اول ما رو بکشی!
-
-آره ارباب همینو میگفت!

سر سو برای اینکه داخل شود، از پنجره بیرون آمده بود. لرد تا سرش را برگرداند تا سو را ببیند، سرش را دید که داخل شده است.
-گفتیم داخل نشو! بیرون! از حیاط هم برو بیرون!
-چشم ارباب! ولی قبل از اینکه برم بیرون بگم که قند واسه کمبود قند خون...
-ما کمبود نداریم. اون یکی مالفوی... قند!


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۱۱ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۵:۴۲
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
تصویر کوچک شده


-مالفوی... چرا فقط شما سفید نشدین؟ نکنه ما رو چیزخور کردین؟

موج بلندی، به وضوح از زیر چانه تا انتهای گردن لوسیوس حرکت کرد.
-نه ارباب... ما غلط بکنیم. آخ!

نارسیسا لگدی به ساق پای او زد تا یاد بگیرد از خودش مایه بگذارد. بالاخره خواهر بلاتریکس بود و این کارها از او بعید نبود!
-ارباب، فکر میکنم از ترس زیاد باشه. دراکو هم هر وقت می ترسه رنگش مثل گچ سفید میشه.

چشمان لرد سیاه هر لحظه سرخ تر میشد و تضاد ترسناکی با رنگ سفید بدنش پیدا می کرد.
-داری میگی ما... ترسیدیم؟!
-غلط کرد، ارباب!

دیگر آخ نگفت. ضربه‌ی وارد شده به آن یکی زانویش، به قدری قوی بود که نفسش را بند بیاورد و قدرت تکلم را از او بگیرد.

تق تق تق

سو با ادب بود. حتی اگر پشت در هم نبود، ابتدا ضربه ای به پنجره میزد و بعد وارد میشد.

-سول، نمیشه بیای تو. از همونجا بگو.
-ارباب، ممکنه قند خونتون افت کرده باشه. رز می گفت کاهش قند خون باعث رنگ پریدگی میشه، ارباب.
-مالفوی... قند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۵۰ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۶:۱۲:۳۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
همه مرگخوارا و لرد، ایش گویان به خودشون نگاه کردن...

-

خب... نه همه مرگخوارا.
همه مرگخوارا و لرد به سمت رکسان برگشتن.

- سفید... خیلی... ترسناکـــــــه!

همه به هم نگاه کردن؛ سفید... ترسناک؟ همه خواستن با مشت به پیشونی خودشون بکوبن که صدای گریه بچه، مانع خیلیاشون، از جمله رابستن شد.
- بابا، سفید ترسناک بودن میشه! من ترسناک بودن میشم! من از خودم ترسیدن میشم!
- نه نه بچه، سفید ترسناک بودن نمیشه! منم سفید بودن میشم، ولی خوشگل. سفید خیلیم خوشگلـ... چیز... نه یعنی، سفید خوب بودن... نمیشه ارباب، نمیشه!

رابستن نمیدونست بین رضایت ارباب و بچه ش کدومو انتخاب کنه. بعد از کمی تحمل نگاه های سنگین لرد، گزینه سه رو انتخاب کرد.
- ارباب، این همش همه رو به جون هم انداختن میشه. جنگ نرم همین رکسان بودن میشه...
- یننیشسهدئذتا...

صدا بود، ولی تصویر نبود.

- کجایی، خالی؟
- صداش از توی کیف من میاد ارباب... بیام ببرمش بیرون؟
- نه، سو. همونجا جاش خوبه، میتونه کمی جنب و جوش و تفریح کنه. تو هم تنها بمونی خیلی بهتره.

سو بغض کنان سرشو از پنجره بیرون برد.
همگی نفس راحتی کشیدن. حالا میتونستن به مشکل سفید شدنشون فکر کنن.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۷ ۰:۲۸:۱۱

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳:۱۴ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
خلاصه تا انتهای این پست: مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. اون ها نمیخوان این موضوع رو بروز بدن اما لرد و مرگخوارها توی خونشون تشکیل جلسه دادن و این، کار رو براشون سخت کرده. اون ها برای پذیرایی از جمع، یواشکی یک بطری وایتکس از گابریل میدزدن و به جای شربت به جمع تعارف میکنن. مرگخوارها با خوردن شربت، شروع به سفید شدن میکنن.

تصویر کوچک شده


- بانو گابریل! بَخٍّ بَخٍّ! دیگه به سلامتی با وجود شما شایسته سالاری در وزارت نهادینه می‌شه. فقط بی‌زحمت تا دیر نشده سازمان امور جوانان و ازدواج رو به من بدین. به هر حال جوونا رو خوب درک می‌کنم.

هوریس این را گفت و عصا زنان کنار رفت تا نوبت به رودولف برسد.

- الحق که وزیر به این باکمالاتی کم پیدا می‌شه. شما زحمت بکش زیر حکم ریاست سازمان حمایت از ساحره‌های بی سرپرست که برای من می‌زنی، شماره و وضعیت تحولتم بنویس.

- تبریک گفتن می‌شم! شدن می‌شه حالا که صاحب منسب شدن شدید دست بچه ما رو هم گرفتن کنید؟ مثلا سازمان فرهنگ و ادب جادویی ... بچه من از بچگی عاشق زبان شما بودن هست.

گابریل که می‌ترسید کار به ریاست مورفین بر سازمان ورزش‌ها و تفریحات جادویی بکشد، متوجه لوسیوس شد که با یک سینی پر از لیوان در حال عبور از آن سوی خانه است. سریعا برای متفرق کردن جمعیت اقدام کرد تا بیش از این در آن تراکم، عرق نکند و با آن‌ها که معلوم نبود آخرین بار کی دستشان را ضدعفونی کرده‌اند دست ندهد.

- ممنونم از همتون! بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید ... لوسیوس براتون شربت آورده.

لوسیوس با شنیدن این جمله و حمله‌ور شدن مرگخوارهایی که در خانه او تشنگی کشیده بودند، خشکش زد و نتوانست بگوید که هنوز مایع درون لیوان‌ها را شیرین نکرده.

مرگخوارا یکی یکی لیوان‌ها را برداشتند و سر کشیدند. از قضا شیرین هم بود! نگارنده وایتکس نخورده اما می‌داند طعم با بو نسبت مستقیم دارد و مایعی هست که بوی وایتکس می‌دهد. نگارنده آن را هم نخورده اما می‌داند که در مواد تشکیل دهنده‌اش قند موجود است. پس لابد شیرین بود.

- ای بی مقدارهای حریص ... ما تشنه لبیم و شما در خوردن شربت از یکدیگر سبقت می‌گیرید؟

لرد لیوانی برداشت و حین سرکشیدنش، متوجه تغییر رنگ مرگخوارهایش شد.

- یاران سیاه ما ... چرا شما دیگر سیاه نیستید؟

- ارباب جسارته ... خودتون هم دارید به لرد سفید تبدیل می‌شید.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۳۸ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ده دقیقه ای میشد که لوسیوس و نارسیسا در حالیکه بر سر میزدند و ناله و فغان میکردند، از یک سمت خانه به سمت دیگر، میشتابیدند.
-شربت...شربت...شربت از کجا بیاریم!

در قصر مالفوی ها، حتی شکر هم یافت نمیشد.

-شربت یعنی یک مایع شیرین! اول مایعش رو پیدا کنیم. بعد یه فکری برای بقیه اش...هی...نارسیسا...اونجا رو...

لوسیوس به گوشه ای از خانه اشاره میکرد که مرگخواران دور گابریل جمع شده بودند و سرگرم تبریک گفتن به مناسب وزارت ناگهانی اش بودند.
و کل وسایل گابریل بدون هیچ محافظی روی میز رها شده بود.
از میان همه وسایل، چشم لوسیوس و نارسیسا به بطری حاوی مایعی بی رنگ افتاده بود که برای شربت شدن بسیار مناسب به نظر میرسید.

نارسیسا به جمع تبریک گویندگان پیوست و دست گابریل را به سختی فشرد و تبریک گرمی به او گفت.
در این فاصله، لوسیوس خودش را به بطری رساند و آن را به آرامی از لای وسایل گابریل برداشت.

مایع شربت آماده بود.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹:۱۰ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۰۱:۴۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 113
آفلاین
_نه ...نه ... این تخت خواب مورد پسند ما نیست! وسطش بالا و پایین میرود! انگار فردی را در درونش حبس کرده اند که نفس میکشد! باید بررسی کنیم.

ناگهان لوسیس از آن طرف عمارت خیز برداشت و خود را به سمت لرد پرت کرد تا مانع بررسی لرد بر روی پیرمرد فلک زده شود.

_اممم ارباب... این تخت هوشمنده ...اممم یعنی طوری طراحی شده تا خودشو با بدن فردی که روش میخوابه تنظیم کنه و استخوان ها رو در بهترین حالت نگه داره!

لرد کمی فکر کرد و با خود گفت:
_اگر این تخت واقعا چنین ویژگی داشته باشد... پس برای ما مناسب است و لایق ماست.

با خیال خوش رفت و روی تخت دراز کشید.

لوسیوس و نارسیسا به یکدیگر نگاه کردند و نفس راحتی کشیدند، در همان لحظه که قصد بیرون رفتن از اتاق را داشتند:

بووووووم


لوسیوس و نارسیسا به پشت سرشان نگاه کردند، صحنه دل انگیزی نبود.
پیرمرد فرتوت توانایی تحمل وزن لرد سیاه را نداشت و از فرط پوکی استخوان، دست و پاهایش که بجای پایه تخت استفاده شده بود شکسته و لرد هم در حالی که شست پایش در دهانش فرو رفته بود، نقش بر زمین شده بود.

لرد با هر مشقتی که بود شست پایش را از دهانش بیرون کشید و سرش را بالا آورد تا به لوسیوس و نارسیسا نگاه کند.
آن دو نفر قبل از اینکه لرد نگاهش به آنها بیفتد به زانو افتادند.

_سرورم غلط کردم به جون دراکو قسم اصلا فکرشو نمیکردم اینطوری بشه... نارسیسا هم فکرشو نمیکرد ارباب...عفو کنید...ارباب شما رو به نجینی قسم از خون خانواده ما بگذرید...ارباب تمنی دارم ... ارباااب!

لرد سیاه خشمگین بود، بسیار خشمگین! اما خسته نیز بود و شکمش هم قار و قور میکرد بنابراین شکنجه خانواده مالفوی را به زمان دیگری موکول کرد.

_شانس آوردید که ما آسیبی ندیدیم وگرنه جفتتان را میکشتیم، جسدتان را هم سر در عمارتتان آویزان میکردیم تا عبرتی شوید برای عوام الناس! در حال حاضر سخت گرسنه ایم؛ یا تا نیم ساعت دیگر غذا و تخت خوابمان را می آورید یا خونتان گردن خودتان! قبل از آن هم شربتی برای ما بیاورید... دهانمان خشک شد.

لوسیوس با خود اندیشید گویا مصیبت او و خانواده اش پایان ندارد.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۳۱ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
اما هنوز به سر خیابان هم نرسیده بودند و پیرمرد فرتوتی سر راهشان سبز شد.
پیرمرد، ریش بلندی تا آن سر خیابان داشت و موهای سفیدش روی زمین کشیده می‌شد.
تنها مشکل، لاغری بیش از حد مرد بود.

-عرضش کلا چهل سانتی متره. اما طولش خوبه، فقط تا شده، صافش کنیم عالی میشه... ببینم عرض ارباب چقدره؟!

لوسیوس حساب سرانگشتی کرد... سپس از سر انگشتانش انتگرال گرفت و آن را با دترمینانش جمع کرد.
-اینقدره!

و مقداری را با دستش نشان داد.

-خوبه... یه ذره روزنامه می‌کنیم توش تا پرتر به نظر بیاد... همین رو بردار بریم!

تنها مشکل این بود که پیرمرد هر از چندگاهی به نحوه برده شدنش اعتراض می‌کرد... که البته نارسیسا آن مشکل را هم با فرو کردن ریش مرد در حلقومش حل کرد.

دقایقی بعد، در یکی از اتاق خواب های خانه مالفوی‌ها، پیرمرد بخت برگشته که با روزنامه پر شده بود، با دست و پاهایی که نود درجه چرخیده بودند تا حکم پایه را ایفا کنند و ریشی فرو رفته در حلق، رو به روی لوسیوس و نارسیسا قرار داشت.

-هوم... خوبه... فقط دماغش ممکنه بره پس کله ارباب. بکنش!

لوسیوس دماغ را کند.

-عالی شد! ارباب رو صدا کنیم تا بیان و نظرشون رو بگن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۵۷ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸

دراكو مالفوى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۴:۵۵ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
لوسیوس به نشانه تایید حرف همسرش سرش تکان میدهد و میگوید : بله راست میگه ارباب ما نمیخوایم اریابمان کمر درد و آرتوروز بگیره بهتره که شما روی زمین بخوابید!
لرد سیاه با قاطعیت از لوسیوس و نارسیسا میپرسد آیا شما مدرک فیزیوتراپی دارید؟
لوسیوس در حالی که سعی میکنه هل نشه میگوید: البته ارباب آنهم از دانشگاه سالازار شریف.

لرد سیاه که از حاضر جوابی لوسیوس اصلا خوشش نیامده کروشیویی نثار او میکند و میگوید:ای بی ادب تا تو باشی دیگر حاضر جوابی نکنی! دستور میدهیم همین الان تخت خوابی از پر قو آماده کنی!


لوسیوس در حالی که از درد کروشیو به خود می‌پیچید.به سختی بلند شد و گفت:چشم ارباب غلط کردم همین حالا تخت خوابی آماده می‌کنیم.
لوسیوس به همراه نارسیسا به طبقه بالا میرود.
لوسیوس و نارسیسا دور اتاق می‌پیچند و سخت سعی می‌کنند ایده ای پیدا کنند که ناگهان اتفاقی فریب می افتد!


لوسیوس برای اولین در یک شب دو بار از سلول های خاکستری مغزش استفاده میکند و میگوید اورکا!اورکا!(یافتم!یافتم!).
نارسیسا با حالتی تمسخر آمیز به او میگوید:حالا نمی‌خواد ارشمیدس بازی در بیاری چه به ذهنت رسید؟


میتونیم از ریش دامبلدور به عنوان پر قو استفاده کنیم!
نارسیسا که از ایده شوهرش خوشش آمده به همراه یکدیگر سمت محفل ققنوس راه میافتند.


JUST SLYTHRIN


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰:۳۹ سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-ارباب شما کمردرد مزمن دارین!

لوسیوس طوری با اطمینان این حرفو میزنه که لرد یه لحظه به خودش و کمرش شک میکنه.
-داریم؟ نداریم که! چرا شایعه پراکنی مینمایی مالفوی؟

نارسیسا که چاره ای نداره، به کمک همسرش میشتابه!
-خب الان ندارین ارباب. ممکنه سالازاری نکرده، طی چند سال آینده دچارش بشین. کمردرد مانع انجام مسئولیت های اربابانه تون بشه. حتی نتونین نیم متر حرکت کنین. حتی نتونین دستتونو برای اجرای طلسم بلند کنین.

لرد نمیخواد چیزی مانع اجرای طلسمش بشه. برای همین کمی قانع میشه که در معرض خطر کمردرد قرار داره.
-خب...برای جلوگیری از این خطر احتمالی، هم اکنون رختخوابی از پر قو و گرم و نرم برای ما تهیه نمایید که استراحت کنیم.

نارسیسا تیر بعدی رو شلیک میکنه؛ به این امید که به هدف بخوره.
-کاملا برعکسه ارباب. برای جلوگیری از کمردرد شما باید جای سفت بخوابین. مثلا روی زمین.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۰۲ سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفوی‌ها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن.
مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن.
لرد گشنه‌ش شده و غذا می‌خواد...لوسیوس و نارسیسا تصمیم می گیرن کیف لایتینا رو بگردن. شاید غذایی مناسب لرد پیدا بشه. ولی به این دلیل که نجینی توی کیف لایتینا پنهان شده، موفق نمی شن به کیف دسترسی پیدا کنن.

....................

-خسته کردید...ما را خسته کردید!

لرد سیاه خیلی وقت بود که منتظر غذا بود و حالا میزبانانش به جای تهیه غذا، به شکلی بی معنی لایتینا را محاصره کرده بودند.

نارسیسا و لوسیوس با شنیدن این جمله، با لحنی که موفق نشده بودند شادمانی اش را پنهان کنند، بطور همزمان پرسیدند:
-یعنی... ازصرف غذا منصرف شدین؟

لرد سیاه کمی فکر کرد.
منصرف شده بود؟...خیلی زود به نتیجه رسید و سری به نشانه "نه" تکان داد.
-هرگز! ولی هم اکنون خسته شدیم. می توانیم غذا را کمی به تعویق بیاندازیم. تختخوابی راحت و اتاقی مجلل به ما بدهید که کمی استراحت بنماییم. بعد بر می گردیم سراغ قضیه غذا. اکنون احتیاج به استراحت داریم.

لوسیوس و نارسیسا به هم نگاه کردند.
تختخواب؟
در آن لحظه حتی یک تختخواب هم در کل قصر مالفوی ها یافت نمی شد!



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.