هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲:۲۹ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۳۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
دوئل ربکا لاک وود vs. اما دابز
سوژه: افتتاح


یک هفته قبل از کریسمس
تالار ریونکلاو مانند همیشه غرق در سکوت بود. همه سردرگم کلمات کتاب در دستانشان بودند.
هوا تاریکتر میشد. ربکا روی مبل روبه روی شومینه دراز کشیده بود. او همچنان با آرامش کتاب را ورق میزد.
شب که شد، دروئلا دستورش را آرام زمزمه کرد و شمع های تالار روش شدند. او حتی سرش را هم برای این کار بلند نکرد. او احساس میکرد، چقدر آن روز برایشان آهسته میگذرد؛ انگار در این ثانیه هایی که کند میگذرد، همه چیز تکراری است.

جوزفین نزدیک دروئلا، به در خوابگاه دختران تکیه داده بود. دقایقی از روشن شدن شمع ها که گذشت، او نفسش را حبس کرد و ایستاد. کتابش را در هوا رها کرد و در کتابخانه نشست. هیچ کس بلند نشد تا با او کتابش را در کتابخانه بگذارد و بخندد.
تعجبی نداشت. این اتفاق هر روز می افتاد. روزهای زیادی بود که ریونکلاوی ها میان کتاب ها گم شده بودند. جوری گم شدند که انگار هیچ کس جز خودشان نمیتوانست آنها را از آنجا بیرون بیاورد. سرش را پایین انداخت، نشست و نفسش را آهسته بیرون داد.
چقدر همه چیز تکراری و خسته کننده بود.

دروئلا سرش را کمی بلند کرد. نگاه خسته ای به جوزفین انداخت. آن جوزفین همیشگی هیچ وقت نمیگذاشت کس گوشه ای کز کند یا افسره و ناراحت در تالار بنشیند؛ هیچ کس، حتی تاریکترینش! دروئلا سر جایش جابه جا شد و دوباره در کتابش غرق شد.

لینی آن طرف تر، روی مبل تک نفره ای نزدیک به شومینه نشسته بود. او زیر چشمی همه را میپایید. کتابش را ورق زد. تکانی به خودش و کتاب در دستانش داد و به پنجره نگاه کرد.
ابر های سیاه... لینی با دیدنش این را فهمید... هیچ کس همان آدم سابق نیست.

آن طرف تر، دور مجسه بزرگ روونا ریونکلاو، تام، سولی، هیزل و سارا در سکوتی سنگین نشسته بودند. همه آنها غرق در کتاب بودند.
سولی بین آنان نشسته بود و حواسش به همه بود. نگاهش را آرام روی همه‌ی بچه های تالار انداخت. تا چشم کار میکرد، آدم هایی بودند که در دریایی از سکوت، در قایقی از کتاب، گم بودند. سرش را بلند کرد ولی کلاهش به مجسمه خورد. دستی به آن کشید و دوباره سرش به سمت کتابش خم کرد.

تام اولین کسی بود که در طول تالار قدم میزد. اکثر بچه های تالار به او نگاه کردند. برایش مهم نبود. آرامشی که الان داشت، نشان از روح خسته و احساساتی بود که ماه هاست خوابیده است. کتابی دیگر از کتابخانه برداشت. به کتابش زل زد. صفحه‌ای از کتاب باز کرد.
"بابا لنگ دراز عزیز...
چرا همه یک جوری اند؟ چرا هیچ کس در دانشکده، همان آدم سابق نیست؟ ای کاش همه آنگونه نگاهم نمیکردند.
بابا جون، در دانشکده همه مرا به چشم یک دختر عجول یا یک مو قرمزیِ کتاب خوان میبینند. چرا هیچ کس مهربان نیست؟ احساساتشان ترک برداشته یا دیگر روحشان کار نمیکند؟(شاید این را از نمایشنامه شکسپیر برداشته باشم!) از این اتفاقاتی که برایم افتاده خسته شدم. سخت است بابای عزیزم... عذاب آور است سکوتی که با نیشخند آنها میگذرد...
"

هرچه جودی مینوشت و تام میخواند، بر صفحه روزگار او رقم میخورد.
ربکا که روی صندلی دراز کشیده بود، به حرف های پوآرو، در کتاب آن شب آتش بازی، توجه میکرد.
"-منظورت چیست پوآرو؟ یعنی... روحشان را دزدیدند؟ شوخی میکنی؟
-نه... واقعیت را دارم میگویم. آنهایی که در آن شب آتش بازی حضور داشتند، همان آدم هایی که مردند، انسان های واقعی نبودند. یعنی هیچ کدامشان مادمازل الیزابت اسمیت یا موسیو نیک کلوز نبودند. همه آنها مانند عروسکی بودند در لباس مقتول ها.
-یعنی دنبال آدم های واقعی بگردیم؟
-آری، ولی اول باید دنبال روحشان گشت تا جسمشان پیدا شود، هستیگنز. آن چیزی که مردم میشناختند...
"

چه واقعیت تلخی! او مطمئن بود که باید دنبال روح آدم‌های سابق بگردد... همان آدم هایی که گم شده‌اند. ایستاد. همه نگاهی به او انداختند؛ همان چیزی که او میخواست. قدمی زد. به کتابخانه که رسید، کتاب را در کتابخانه گذاشت و روی پاشنه پا برگشت.
-بچه ها، میخوایین برای اینکه یکم از خستگیتون کم بشه یه کاری راه بندازیم؟ کریسمس و تعطیلات تابستون خوبه. تازه میتونیم بریم هاگزمید و یه مغازه یا یه کتابخونه کوچیـ...
-شـــشــــش... بشین. یا یه کتاب دیگه بردار و بخون. فقط سروصدا نکن.
-ولی راست میگه.

جوزفین وسایلش را در کیفش گذاشت و ایستاد. همه ایستاده بودند. زیر نور شمع، موهایش به رنگ خون بود. با حرف تام، سکوت همچو شیشه ای در برخورد با سنگ، شکست.
-بسه دیگه. کتاب و کتاب و کتاب. خسته نشدین؟
-من نه.

لینی ایستاد. کنار دروئلا رفت. او همچنان غرق در کتابش بود. حتی نگاهی به همهمه آنها نیانداخت. اما ناگهان عینکش را درست کرد و سرش را بلند کرد. همین موقع رعد و برقی زد و فریاد رعد با صدای آرام دروئلا یکی شد.
-ربکا، برگردوندن روح های سابق راحت نیست. چیزی که رفته، هرگز برنمیگرده.

بلند شد و همراه لینی وارد خوابگاه دختران شد. آنقدر قدم هایش نزدیک به نظر میرسید که ربکا انتظار داشت، او از پشتش ظاهر شود. ولی فقط دورتر شد. همه سرشان را پایین انداخته بودند او این را فهمید. سرش را چرخاند و نگاهی به بچه های پشت سرش کرد. او باید احساسات کسته شان را جلا میداد. همه را دعوت به نشستن کرد. وقتی همه جمع شدند،از کار گفت ولی گابریل دوباره و دوباره مخالفت میکرد.

-سالنش با من. مدیریتت هم اگه سخته، با من. همه چیزش با من. شما فقط یکم، همون آدم قبلی باشین.
-سخته ربکا...
-میگم همه چیزش با من!

فریاد ربکا با بلند شدنش یکی شد. دستانش را مشت کرده بود و میلرزید. او احساس مسئولیم میکرد. حس بدی بود و او این را نمیخواست.
-آره، من نسبت به همتون مسئولم. شما منو ساختین. پس من باید تشکر کنم. این احساس مسئولیت... سخت تر از اونه گبی... سخت تر از اون.

از تالار بیرون رفت. تنها چیزی که ربکا رد آن حالت میفهمید، این بود که چشمانش درد میکرد. انگار هیچ چیز در نظرش زیبا نیست. هیچ کدام زیبا نیستند تنها میان راه او هستند. او میدوید و به فریاد گابریل گوش فرا داد.
-این فقط یه شوخی بود ربکا.
-شوخی؟...

"-شوخی چیه روباه؟
-چیزی که آدما احساسات واقعی شونو باهاش نشون میدن. شاهزاده، هیچ وقت با آدما شوخی نکن. چون تنها چیزی که دارن رو میشکونی. قلبشون که تنها به خاطر خودشون میزنه...
"

تعطیلات بعد از کریسمس
این بار هم به خود لرزید. این بار از سرمای افسار گسیخته زمستان لرزید. اما او نباید دلش را که گرمای وجودش بود، سرد میکرد، چون او باید کارش را تمام میکرد.

"-چوب کاج سفت تر از چوب بلوطه؛ پس هرچیزی رو با کیفیت عالی بهت برمیگردونه.
-حتی دوستا رو؟
-هوم... اونا فقط با لطافت یا سختی روحشون برمیگردن. روحاشون رو درک کن.
"

آری پیتر! او هم مانند تو که به دنبال پکس میدوی، به دنبال دوستانش میدود. اما او فقط کمی تنها تر از تو به دنبالشان میگشت.
-کتابخونه ها با چوب زبون گنجشک. میزهای چهارنفره، با چوب کاج. کف با چوب بلوط تا سکوت رو حفظ کنه و فقط یه چیزی کمه...

کتابخوان! کسی که بخواند و بخرد کتابی از او. اما آن هم هفته بعد میرسد.
کنار شومینه نشست. چوب ها را تکانی داد و آتش گر گرفت. همان موقع، لولای در با صدایی نازک و سوت مانند باز شد. با خودش فکر کرد:
-باید روغن کاری بشه.

کسی بر کف کتابخانه قدم میزد. صدای قدم هایش، نظم گام هایش... گابریل!
سرش را بلند کرد. گابریل بود که موهای پرشان و بورش را تکانی میداد و قدم میزد.
-آرامش تلخه؛ حتی واسه تو. درسته؟
-گبی...

گابریل لبخندی تصنیعی زد. به صورت بی روح ربکا نگاه کرد. لبخندش گرمایی داشت که ربکا آن را حس میکرد. دوباره تکانی به موهایش داد و به او نزدیک تر شد. دستان ربکا را گرفت و بلندش کرد. آستین سمت چپ لباسش را بالا زد. علامت شوم ظاهر شد. دور آن را لمس کرد. اما ربکا ناگاه دستانش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت.
احساس میکرد باری بر دوشش است. بر شانه هایش دستی کشید. دستش آنجا ماند، انگار بار را نگه می دارد. او صدای فریاد بار را میشنید، تکان های بار را میفهمید، اما حیف که پاهای او از این کار عاجزاند.
گابریل دوباره دستان ربکا را گرفت. دستانش در این زمستان گرم بودند. روح سرد ربکا این را حس میکرد. احساس میکرد به او میتواند بگوید، آوای دلش را. انگار او میتواند به عنوان دوستش در ذهنش جای داشته باشد.

-آروم باش. اون مرگخوار پر جنب و جوش کو؟ ربکا؟ بیدار شو. این خوابت حتی برای منم میتونه ترسناک باشه. بیدار شو.
-فر... فردا افتتاح میشه. نمایندتون کیه؟ کی قراره منو بیدار کنه؟

ربکا به دنبال چشمان گابریل که در اطرافشان میچرخید و همه جا را مینگریست، رفت. او به میزها گرد و چهار نفره بودند نگاه کرد. چهار میز چهار نفره میان کتابخانه بود. سکویی که با پله های چوبی به آن میرسید، پر از میزهای مستطیل شکلی بود. درحالی که دستان ربکا را میفشرد، به کتابخانه هایی که در دیوار فرو رفته اند، نگاه کرد. با دیدن لوستر طلایی، چشمانش برقی زد و لبخندی بر چهره اش ظاهر شد. اما نگهان با چرخاندن سرش و با دیدن ربکا، لبخندش محو شد. تازه فهمید چرا ربکا میلرزد.
اشک‌های ربکا روی گونه هایش جاری بودند.
ربکا میلرزید. سرد شده بود. لحظه ای از نگاه کردن دست کشید. او را در آغوش کشید.
-خوبی؟
-گبی... نمایندتون کیه؟
-انقدر نلرز! لینی ئه. فردا میاد برای افتتاح. ازت یه کتاب میخواد.
-ل‍... لن؟ چرا... چرا اون؟
-دروئلا انتخابش کرد. چون میگفت الان که داور دوئله، قطعا سخت تر از بقیه قضاوت میکنه.
-هوم...

ربکا آرام تر از قبل میلرزید. ولی همچنان هق هق هایش با آرامش میان اشک هایش میدویدند.
-میتونم؟
-اهوم! حتما میتونی نظرشو جلب کنی! یه فرانسوی میتونی هر کاریو که خواست انجام...
-نده. اگه زندگی نخواد این اتفاق نمیوفته. دلم میخواد، بهتون وفادار باشم. آخه...

گابریل، شاید نمیتوانست او را درک کند، ولی با تمام وجود میتوانست شنونده‌ای آرام و صبور باشد. ربکا میگفت و او گوش فرا میداد. این گوش دادن در آرامش، میتواند تنها دوای درد یک انسان ناآرام باشد.
-ولی تو میتونی. الان اشکاتم پاک کن من باید برم دیگه جلسه دارم... خداحافظ!

ربکا چیزی نگفت. فقط با چشمانش فرشته ای که میان مردم قدم میزد را بدرقه کرد.
-به امید دیدار تا فردا گبی. تا فردا فرشته ریونکلاو...

غروب فردا-کتابخانه اوپن بوک (مغازه‌ای جنب مغازه ربکا لاک‌وود)
-یه کتابخونه جدید باز شده؟
-بله خانوم. یه کتابخونه به اسم... اسمش چی بود مایک؟
-فکر کنم لاکی مایند بود... آره مارک، لاکی مایند بود. امروز مثل اینکه افتتاح میشه. قرار بود یه هفته بعد باشه که تاریخش یهویی عوض شد.

فروشنده کتاب و دستیارش، با صدایی بلند و از شادی با لینی حرف میزدند. اما لینی آنقدر با آرامش حرف میزد و یا سکوت میکرد، که فروشنده را عذاب میداد. گاهی فکر میکرد لینی خوابیده است. اما او این را نمیدانست، حرف نزدن، بهتر از بی پروا حرف زدن است.
-خوابیدین خانوم؟ اگه کاری ندارین، لطفا وقت مارو نگیرین.
-وقت؟ هه...

وقتی لینی از مغازه بیرون آمد، جسد مرد منتظر مامورین وزارت خانه بود تا علامت شوم را از بالای جسدش پاک کنند. اما حیف که وزیر کنار لینی ایستاده بود...

-گبی؟ تو رفتی اونجا؟ درسته؟
- آره لن. خیلی بزرگ و خوشگله! واقعا میخوایی مثل دوئل بهش سخت بگیری؟ به هر قیمتی؟

در جواب گابریل، فقط لبخندی روانه شد که تنها یک معنی داشت: بله.

دقایقی بعد-روبه روی مغازه لاکی مایند
محل افتتاح فقط به یک وزیر نیاز داشتتا مهر تایید بر آنجا بزند. ربکا در برف های نشسته بر زمین، ایستاده بود و آنها را با پایش کنار میزد. پله های چوبی و صمغ کاری شده، با فرش قرمزی مخملی تزیین و نرده های کنار آن طلایی رنگ شده بودند. اسم مغازه، "لاکی مایند"، بسیار بزرگ و با رنگ های بنفش و سیاه و نوارنی، نوشته شده بود. زیر اسم مغازه، متنی نوشته شده بود که توجه لینی را به خود جلب کرد.
"چارلز دیکنر و آنتونیون دو سنت آگزوپری، کنار جین وبستر نشسته اند تا با شکسپیر هم صحبت شوند. در اینجا، شما هم میتوانید به دنیا نویسنده ها پرواز کنید و رومئو و ژولیت را که با پیپ قدم میزنند ببینید. آن طرف تر شازده کوچولو و روباهش با بابا لنگ دراز و جودی حرف میزنند. زیباست!
همسفر قلب کتاب ها و ذهن نویسنده ها شوید.
ربکا لاک‌وود/مدیریت کتابخانه
"

-چقدر خوشگل! آفرین ربکا!
-هوم...

لینی قدم زنان وارد کتابخانه شد. سرش را با جدیت در اطراف چرخاند و همه تجهیزات را نگاه کرد. او تعجب کرده بود. حتی گابریل هم با تعجب به آنجا نگاه میکرد. ربکا در یک روز، آنقدر آنجا را تغییر داده بود که گابریل با متعجب کرد! لینی همه قفسه ها، همه کتاب ها و همه جای کتابخانه را چک کرد. او مانند همیشه، به بهترین شکل ممکن نگاه میکرد. دقت خاصی داشت که ربکا از دیدنش لذت میبرد. احساس میکرد اگر نظرش مثبت باشد، میتواند آن بار را زمین بگذارد تا کس دیگری که لایق آن است، با آن قدم بر دارد. ربکا میخواست اگر کسی این بار را به دوش میکشد، لیاقتش را نشان دهد. لیاقتی که هر ریونکلاوی‌ای میتواند به گروهش نشان دهد! اما اینها فقط نظرات او بودند و شاید این اتفاق نمی افتاد...
لینی میان این فکر های ربکا روی پاشنه پا دور زد. شاید میخواست نظر او و گابریل را که تا حالا سکوت کرده بودند جلب کند. بعد به سمت میز پیشخوان رفت. دو گالیون روی میز پیشخوان گذاشت. ربکا سریع به پشت میز رفت تا اگر لینی حرفی برای گفتن دارد، زودتر بگوید. اما لینی فقط لبخندی زد و به او خیره شد.
-انیمال فارم کو؟
-قلعه حیوانات؟ صداش بزنین.
-قلعه حیوانات.

کتابی نارنجی رنگ، با طرح حیواناتی که دور اتش گرم گفتگو بودند، روی میز ظاهر شد. لینی کتاب را برداشت و آن را ورق زد.
"حیوانات بیرون از ساختمان از خوک به انسان از انسان به خوک و دوباره از خوک به انسان چشم دوختند

ولی دیگر نمی توانستند تشخیص دهند که کدام به کدام است!"


-هه! چه باحال! باید بخونمش. خب، بسه. هم من خسته شدم و هم تو ربکا. بعد از این همه تلاش، من فکر کنم تو لایق این باشی که یه کادو کریسمس از طرف ما داشته باشی.
-وا...واقعا؟
-بله. بچه ها! ربکا کارش عالی بود. من خوشم اومد.
-بچه ها؟

ربکا بحت زده به سارا و هیزل چشم دوخت که دست در دست یکدیگر وارد میشوند. جوزفین در حالی که با ریموند درباره محفل و ماموریت هایی که به او داده اند حرف میزد، وارد کتابخانه شد. پنه لوپه و جرالد درباره ورود به محفل با لونا حرف میزدند که آنها هم وارد آنجا شدند. سولی با تام حرف میزد و میخندید. نگار باز هم بحث از زوپس نشینی شده بود! اما ربکا به لبخند کمرنگی از طرفشان راضی بود.

-اهم... کارت عالی بود.
-دروئلا؟
-میخوام یه چیزیو اعتراف کنم. هرچیزیو که خودت بفرستیش که بره، میتونی برش گردونی. تو مارو مجبور کردی که همون آدم سابق باشیم. چون مطمئن بودی "ما" داشتیم خودمونو مجبور به اینجوری زندگی کردن میکردیم. از طرز فکرت خوشم اومد!

دروئلا حرف را گفت و دستی روی شانه های ربکا کشید. لبخندی زد و رفت تا کتابی را انتخاب کند.
همه میخندیدند. همه شاد بودند. همه همان آدم سابق بودند. چیزی که او میخواست اتفاق افتاد.
نگاهی به پنجره انداخت. شب تاریکتر از همیشه ولی با تابش ماه روشن شده بود. او حتی نفهمید ما کی بالا آمد! بیرون رفت. صورتش را روبه ماه گرفت.
-پوآرو... من روح آدما رو پیدا کردم.
-مارو میگی؟ ما که اینجاییم!
-بچه ها.

همه کنارش ایستاده بودند و میخندیدند. آنها هم به ماه نگاه میکردند. گرمای بینشان بهترین کادوی کریسمسی بود که میتوانستند هدیه بگیرند. پس خوشحالی خود را به زندگی نشان دادند.
-ما برگشتیم. زندگی! بچرخ تا بگردیم!

و قهقه ای از شادی میانشان بلند شد. همچو سیلی از شاید که میان کوچه ها و بن بست های هاگزمید میلولد. همه به شادی الانشان فکر میکردند، چون...
"شاید گاهی روز ها سریع بگذرد... ولی باید شاد بگذرد. پس شادی کنید و شادی هدیه بدهید، تا از زندگی هیچ چیز را برای مرگ باقی نگذارید..."


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۷ ۱۶:۴۹:۱۸

My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۴۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۱:۰۵
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 262
آفلاین
دوئلِ من و کمال‌طلب


مامور سرشماری


- من گابریل نیستم و دارم‌ همین‌جوری به راهم ادامه می‌دم و اصلا هم دنبالِ چیزی نمی‌گردم.
- وای خانومِ وزیر! شما اینجا و توی ضلعِ جنوبیِ نیمه‌ی غربیِ لندن و در حالی که جذر فاصله‌ی شما تا وزارتخونه می‌شه ۷۷ و یک بیستمِ این فاصله رو با خانه‌ی سالمندان دارین، چیکار می‌کنین؟

گابریل لب ورچید و رو به کسی که این را گفته‌بود برگشت. فکر می‌کرد انقدر خوب تغییرِ چهره داده که امکان ندارد کسی او را بشناسد.
- تو واقعا منو شناختی تام؟
- البته که شناختم. چرا نباید بشناسم؟ فقط این‌که سبیلی با عرض بیست و سه گذاشتید و موهاتون رو بنفش رنگ کردید و بهش پاپیون زدید نمی تونم درک کنم...
- دقیقا بخاطرِ همینا نباید منو می‌شناختی.
- آخه چند نفر توی دنیان که بطریِ شوینده توی بغلشونه و حین راه‌رفتن زمین رو تی می‌کشن؟
- خب...خب این بخاطرِ اینه که تو زیادی دقت می‌کنی. الانم برو پی درس و مشقت تا کسی ما رو با هم ندیده.

همین‌طور که تام از آنجا دور می‌شد، گابریل هم حینِ اینکه سعی داشت خودش را قانع کند که نیازی به تی‌کشیدنِ زمین نیست وارد خانه‌ی سالمندان شد. طبقِ ماموریتش مشغولِ سرشماریِ سالمندهای جامعه‌ی جادوگری شد و چشم‌هایش هم مشغولِ بررسی اطراف شدند.

- اوه، مامان مروپ اونجاست! ... خب، من‌که اصلا تابلو نیستم و هیچکس هم نمی‌تونه بفهمه چه اتفاقی افتاده، فقط کافیه دنبالش راه بیفتم و ریز ریزِ کارهاشو توی دفترچه بنویسم!

و دفترچه‌ای از توی جیبش بیرون آورد و سعی کرد به شکل نامحسوسی در فاصله ی بیست میلی‌متری‌اش تا مروپ، او را زیر نظر بگیرد.

- اه، من مگه نگفتم واسه من از اینا نیارین من دوست ندارم؟
- احتمالا نوشابه برای بانومون آوردن.

گابریل گردن کشید و سعی کرد عاملِ عصبانیت مروپ را ببیند.
- چی؟ ... نه این امکان نداره! حتما پفکه یا یه چیز دیگه و من دارم اشتباه می‌بینم!
- ولی بانو گانت، میوه برای شما خیلی مفیده، خصوصا پرتقال!
- آخه پرستارِ مامان، اصلا از گلوم پایین نمی‌ره. حالا این یه بار رو بخاطرِ تو می خورم ولی دوباره نه.

گابریل نفسِ عمیقی کشید و کمی از شدتِ شوکِ وارده کم شد که ناگهان، مروپ ظرفِ میوه‌اش را قایمکی توی سطل آشغال خالی کرد.

- این غیر ممکنه، من دارم خواب می‌بینم! ... نکنه دارم اشتباهی آمارِ یکی دیگه‌رو می‌گیرم؟ دچار توهم شدم نه؟ ولی آخه پرستاره گفت بانو گانت...
- وقتِ ناهاره، دیگه باید برم توی آشپزخونه.

با حرکتِ بانو گانت، گابریل هم دیگر نتوانست سرِ جایش بنشیند. نتایج به‌دست آمده را در دفترچه یادداشت کرد و مشغول تعقیبِ نامحسوسش شد.
- حتما الان مامان‌مروپ می‌ره توی آشپزخونه و به همه از اون غذاهای مخصوصش می‌ده! اون‌وقت همه دل‌درد می‌شن!

فرضیه‌ی اولِ گابریل با رفتنِ مروپ به آشپزخانه به تحقق پیوست، اما فرضیه‌ی دوم با دیدنِ او در حالی که با بشقابِ فسنجون توی دستش خارج می‌شد، نادرست از آب درآمد.

- حتما الان می‌ره و کلی توش آب و میوه و کوکو و سبزی می‌ریزه و بعد می‌خوره.
- به به، چه فسنجونی. دستش درد نکنه این آشپز.
- خب، الان دیگه وقتشه!

اما وقتش هرگز نرسید.
مروپ همه‌ی فسنجانش را خورد و دوباره هم غذا گرفت و برای دفعه‌ی سوم، آن‌را توی یک قابلمه که همه‌ی غذاهای چند روزِ اخیرش را آنجا ریخته‌بود خالی کرد و توی یخچال گذاشت.
- یادم باشه امشب اینا رو ببرم واسه مرگخوارای مامان، حتما گشنشونه!
- من دارم خواب می‌بینم، مطمئنم! فقط نمی‌دونم چطوری می‌تونم از این کابوسِ وحشتناک بیدار بشم.

گابریل همین‌طور که اشک توی چشمانش حلقه زده‌بود مشاهداتش را توی دفتر نوشت و دماغ‌بالا‌کشان، به‌طرفِ مروپ به راه افتاد.
- خب، فکر نکنم دیگه اتفاقی بیفته. بیشتر از این دیگه امکان نداره بشه چیزمیز جمع کرد... وایسا ببینم، مامان‌مروپ چرا اونجا قایم شده و دستش رو زده زیر چونه‌ش و داره پفکِ قلبی‌شکل می‌خوره؟
- وای اومد!

یک پیرمرد که خیلی شبیه لرد ولدمورت بود همراه با یک پیرزنِ دیگر در حالِ قدم زدن بود.

- مرتیکه‌ی گور به گور شده! پیر شد، دندوناش اندازه‌ی گیسِ من سفید شده هنوز با اون زنیکه سیسیلیا می‌چرخه. حیف که اون چاقو که اون سری پرتاب کردم و اون پیانو که از روی سقفِ خانه‌ی سالمندان پرت کردم و اون طلسم مرگ و خروارخروار کروشیوهام همشون خطا رفتن وگرنه الان این زنیکه مرده بود!
- چی؟
- از فردا میفتم دنبالِ یه راهِ دیگه، فکر کنم بهتر باشه تو خواب بالشت بذارم تو صورتش با شاتگان سرشو پودر کنم.
- این تام ریدله؟
- اگه بشه با شمشیرِ آلوده به زهرمار شکمشو سفره کنم هم خوب می‌شه فقط باید این پرستارا رو دست به سر کنم.
- یعنی تام ریدل هم توی این خونه‌ی سالمندانه؟
- شایدم بهتر باشه یه اسنایپر استخدام کنم همین دورو اطراف کمین کنه و در زمانِ لازم بزنتش.
- و مامان مروپ میاد اینجا قایم می‌شه و دید می‌زنه؟
- خب دیگه، رفت توی اتاقش. منم دیگه برم به کارام برسم.
- چرا من بیدار نمی‌شم؟

هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد که مروپ ردای سیاهش را پوشید و مخفیانه از خانه‌ی سالمندان خارج شد. یک لیموزین و چند بادیگاردِ قوی‌هیکل هم به سرعت از آن خارج شده و دور او ایستادند.

- به همه‌ی کارا رسیدگی شده؟
- بله بانو گانت.
- اون بارِ آخر رسید؟ توی مرز گیر نیفتاد؟
- فقط چند تا پلیس شک کرده‌بودن که همشونو سر به نیست کردیم.
- خوبه، یه بارِ دیگه‌ هم توی راهه. اینا قندِ اضافه دارن و باید حواسمون باشه وقتی واسه کنترل کیفیت اومدن، نذاریم بفهمن.
- می‌خواین اصلا نذاریم پاشون به کارخونه برسه؟
- نه، ما برای به فروش رفتن نوشابه‌هامون به تاییدشون نیاز داریم.
- چشم بانو گانت، هر چی شما امر بفرمایید.
- حواستون باشه هیچکسِ دیگه به جز ما حق نداره توی صادرات شکلات و نوشابه دستی داشته باشه، وگرنه همتون اخراجین! حالا هم بریم سراغِ بارِ قاچاق چند روز پیش! یه لیوان نوشابه با یخ هم برام بیارین گلوم خشک شده.

و سوار لیموزینش شد و گابریل را در حالی که دچار بحران شخصیتی و اختلال دوقطبی شده‌بود و اسکیزوفرنی‌اش عود کرده‌ و عقلش هم رو به زوال می‌رفت، برجای گذاشت.

***


- تو ما رو به تمسخر گرفتی گب! این چه چرت و پرتاییه که نوشتی و برای ما آوردی؟ یه ماموریت رو هم نمی‌تونی درست انجام بدی!

گابریل کفش‌های گِلی‌اش را روی زمین کشید.
- ارباب...
- تو انتظار داری ما این خزعبلات رو باور کنیم؟
- کدوما رو ارباب؟
- داری ما رو اذیت می‌کنی گب؟ ما ازت خواستیم بری و ببینی چرا مادرمون همش می‌خواد بره خونه‌ی سالمندان!
- ها ارباب؟
- ما دستور می‌دیم همین الان از اتاق بری بیرون و دوباره ماموریتت رو درست انجام بدی!

گابریل دستش را از توی دماغش بیرون آورد و چانه‌اش را خاراند.
- ماموریت ارباب؟
- بله، ماموریت!
- چی هست ارباب؟
- از زندگی خلاصت می‌کنیم‌ها گب! فردا دوباره می‌ری خونه‌ی سالمندان، تی هم نمی‌بری، این مجازاتته!
- چشم ارباب...
- از جلوی چشم‌های مبارکمون دور شو!
- فقط...
- چی شده گب؟
- ... تی چیه ارباب؟
- تو داری دوباره ما رو مسخره می کن...
- کباب چنجه‌ی مامان، سهمیه پرتقالِ امروزتو بیارم برات؟

تیتر فردای پیام امروز این‌چنین بود:

نقل قول:
وزیرِ سحر و جادو، پس از اینکه جیغ‌کشان دورِ خانه‌ی ریدل را هفتاد بار چرخید، به دلایل نامعلوم در بخشِ روانیِ بیمارستانِ سنت‌مانگو بستری شد.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۵۴ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۵:۱۰
از ش چندشم میشه!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 209
آفلاین
- دزد!

شنیدن جیغ های وقت و بی وقت رکسان، دیگه برای خونواده ش عادی شده بود. در حالت عادی، هر کسی بعد از از خواب پریدن، کمی رکسان رو مورد لطف و عنایت قرار می داد، کمی هم فکر می کرد که الان دیگه از چی ترسیده، و در نهایت شونه بالا می نداخت و دوباره میخوابید... اما الان یه کم فرق داشت؛ رکسان این دفعه دست بردار نبود و مطمئن بود دزد دیده، و بعد از اینکه همه اعضای خونواده به سمت اتاقش هجوم بردن و حال رکسان رو دیدن، فهمیدن چیز خیلی مهمی ازش دزدیده شده.

فردای اون روز - میز ناهار مرگخوارا

- اینم ظرف میوه واسه مرگخوارای مامان، بعد از سوپتون بخورین... یا نه اصلا بریزین توی سوپتون بخورین. میدونستین آب پرتقالو بریزین توی سوپ بخورین خاصیتش ده برابر میشه؟
-
- من میخوام آب پرتقال با سوپ بخورم... بیام تو؟

بلاتریکس برای لحظه ای وسوسه شد که به سو اجازه ورود بده، اما یه لحظه توجهش به رکسان جلب شد که سرش بطور کامل توی ظرف سوپ فرو رفته بود.
- ربکا، کله خالی رو از توی ظرف بیار بیرون، ارباب نباید ببینن کسی قبل از ایشون غذاشو شروع کرده.

ربکا در حالی که یه "با کمال میل" خاصی توی چشماش بود، چنان موهای رکسان رو کشید که وقتی رکسان سرشو از توی ظرف بیرون آورد، نصف موهاش توی دست ربکا بود.از قیافه ش، معلوم بود کل شب نخوابیده.

- دزد... همه داراییمو دزد برد.
- همه داراییت؟

فلش بک - شب قبل، بعد از اتمام تجسس توی اتاق رکسان

- رکسی... من کل اتاقتو گشتم... چیزی کم نشده ها.
- چرا... خودم دیدم که بردش.
- چی رو؟
- چنگالمو.
-

پایان فلش بک

-
- منم پوکر شدم. بیام تو؟

مرگخوارا به سو نگاه های سنگین انداختن و بعد از اینکه مطمئن شدن سو زیر نگاهاشون له شده، دوباره به سمت رکسان برگشتن.
- یه... چنگال؟
- نه، یه چنگال ترسناک، یه چنگال خیلی خیلی ترسناک که میخواستم روز تولد ارباب بهشون هدیه بدم.
- منظورت چنگال مرگه؟
- نه، چنگالی که باهاش غذا میخورن.
- آها... حتما چنگال یه ببر که باهاش غذا میخورده و خودت شکارش کردی.
- نه، فقط چنگال.

مرگخوارا فهمیدن که چیز قابل توجهی توی حرفای رکسان وجود نداره؛ پس فقط منتظر لرد نشستن تا غذاشونو شروع کنن.
اونا درکش نمیکردن. از روزی که مرگخوار شده بود، بارها کادوی مورد نظرش برای لرد سیاه رو عوض کرده بود، اما بالاخره به این نتیجه رسیده بود که بهترین کادو رو پیدا کرده. این کادو، اونقدر به نظرش ترسناک و خوفناک بود که توی یه گاوصندوق که صدها قفل روش زده بود، توی کمدی که درش با صدها کلید قفل شده بود، نگهداریش می کرد. اون فقط به خونواده ش گفته بود که توی اون کمد چیه.

- ما معطل کردیم یارانمون. داشتیم سعی میکردیم پیتزای دخترمونو یه جایی قایم میکردیم تا بیاد با ما ناهار بخوره، ولی هی پیداش میکرد. دختری داریم بسیار باهوش.

رکسان مصمم شده بود دزد رو پیدا کنه... به هر قیمتی که شده...

- مگه ما نگفتیم میوه جات دوست نداریم مادر؟
- چرا هندونه تو قرمز مامان، ولی گفتم واست خوبه، آوردم با غذات بخوری.
- مادری داریم لجباز و دلسوز.

* * *


از اون شب به بعد، چند بار دیگه هم از اتاق رکسان دزدی شد؛ چیز های بی اهمیتی مثل یه لپ تاپ مشنگی، و چیزهای با اهمیتی مثل یه مداد ترسناک. متوجه شده بود که دزد هر شب، راس ساعت مشخصی، از پنجره اتاق، وارد اتاقش میشه، پس شب بعد، آماده شد.

شب بعد، پشت کمدش قایم شد و با چوب بلندی منتظر دزد موند. چند دقیقه ای از ساعت مشخص نگذشته بود که از پنجره باز اتاق، مرد سیاه پوشی وارد شد. اول آروم آروم به سمت کمد حرکت کرد، ولی جسم معلقی توی هوا، نظرشو جلب کرد. نقشه رکسان گرفته بود!
دزد به سمت جسم معلق رفت. چند دقیقه بهش خیره شد و بعد، شروع کرد از زاویه های مختلف جسم رو بررسی کرد. رکسان نگران شد؛ شاید هم نقشه ش نگرفته بود. ولی همچنان به دزد نگاه کرد.
دزد همچنان مشغول بررسی جسم بود، متوجه خاکی بودنش شد. تکونی به جسم داد که باعث شد گرد و خاکش توی هوا پخش شه.
- ا... ااااااا.... اااااااااا... اچــــــــــــــــــــه!

جسم معلق که به یه نخ وصل بود، از شدت عطسه دزد، بالاتر رفت، دماغ دزد رو هدف گرفت و با سرعت به دماغ دزد کوبیده شد. دزد "آخ"ـی گفت و عقب عقب رفت و...

تـــــــــــق

در کمد به دست رکسان باز شد و محکم به سر دزد برخورد کرد. دزد درحالی که با یه دستش، دماغش و با دست دیگه ش، سرش رو گرفته بود، تلو تلو خوران به سمت پنجره رفت و...

تـــــــــــــاپ

دزد روی بوته های پشت پنجره فرود اومد.
اما یه چیزی درست نبود؛ فریاد های دزد برای رکسان خیلی آشنا بود.
- بابابزرگ!

چند دقیقه بعد - توی اتاق رکسان

- چرا بابابزرگ؟
- خب... تو خیلی از خونواده دور شدی. اونقدر که یادت نبود این هفته، مراسم ویزلی آزاری داریم. خب منم انتخاب کردم تو رو آزار بدم... تو هم منو آزار دادی دیگه. راستی، نقشه ت خیلی خوب بود نوه گلم.
- راستش... اونقدم خوب نبود. قرار بود شما از اردک پلاستیکی بترسی و بری عقب و...
- اردک پلاستیکی؟ ترس؟ هووووم... من همیشه احساس میکردم هری داره یه کاربرد اساسی ش رو ازم مخفی میکنه.

آرتور ویزلی با دستمالی دور دماغش رو پوشوند و به سمت پنجره رفت؛ اما قبل از این که بره، کیفی رو دست رکسان داد.
- بیا نوه گلم، اینم وسیله هات.

رکسان با خوشحالی به سمت کیف رفت، ولی وقتی وسایل رو ریخت، دیگه اونقدر هم از دیدن چنگالش خوشحال نشد. دیگه به نظرش ترسناک و مناسب اربابش نبود.

- اگه ناراحت نمیشی نوه گلم، میشه اون اردک پلاستیکی رو بهم قرض بدی برم بررسیش کنم؟
- اردک پلاستیکی؟!

رکسان جیغ بنفشی کشید و به سمت آرتور کنار پنجره شیرجه زد و...
تـــــــــــــاپ

هردو روی بوته های کنار پنجره فرود اومدن.
درد داشت، ولی ارزششو داشت! از روزی که مرگخوار شده بود، بارها کادوی مورد نظرش برای لرد سیاه رو عوض کرده بود، اما بالاخره به این نتیجه رسید که بهترین کادو رو پیدا کرده. این کادو، اونقدر به نظرش ترسناک و خوفناک بود که توی یه گاوصندوق که صدها قفل روش زده بود، توی کمدی که درش با صدها کلید قفل شده بود، نگهداریش کنه و این بار، به هیچکس درموردش چیزی نگه!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳:۳۴ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۹:۴۹
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 319
آفلاین
بسمه تعالی



- عجب!

آلبوس دامبلدور در مقابل آینه بزرگی ایستاده و با دقّتی وسواس گونه تک تک تار موها و ریشش را بررسی می‌کرد. موهای بلندی که در نگاه اوّل یک پارچه به نظر می‌رسیدند، ولی اکنون می‌دید جدا از هم ایستاده و حتی می‌توانست بگوید که مقداری ظالمانه در هم تنیده شده‌اند.

- منفصلشان بنمای.

پیرمرد از جا پرید و نگاهی به بالا تا پایین اتاق انداخت.
کسی نبود. پس کف دستش را بررسی کرده و سپس آن را بو کرد.

- این هوریس دست دادن باهاشم مسئله داره...

کف دستانش را با پشت ردایش پاک کرده و سپس با دست‌هایی عاری از کره، به سبیلش تابی داد و با خرسندی تاب آنان را تماشا کرد.

- عرض بنمودیم منفصلشان بنمایید مملوء از فسفرآ.

گوشه لبان دامبلدور به پایین کشیده شده و ابروهایش در هم گره خورد.

- باباجان، دلبندم، من از این شوخی‌ها خوشم نمی‌آد. نکن.
- مزاح نونمودیم متریّش‌آ.
- ها؟
- بگفتیم که مزاح نمی‌نماییم متریش‌آ.
-دیگه کم‌کم باس سوپ پیاز و کنار بذارم، اوضام داره خیلی خراب می‌شه.

دامبلدور با نگرانی نگاهی به رنگ و رویش درون آینه انداخته، سپس پلک‌هایش را به پایین کشیده و چشمانش را معاینه کرد.

- فرتوت‌آ! مگر خود خویشتن خویشمان مرض می‌باشیم که چنین می‌نمایید؟
- خب مگه مرض نیستی؟
- خیر نمی‌باشیم... ولی ایشان می‌باشند.
- کی؟
- آشان، می‌گویند نامشان آمنژیا می‌باشد.

دامبلدور با دهان باز به اطراف نگاه می‌کرد، گویی در حال محاسبه چیزی بود.
- خب... باباجان می‌گم الان شما و این منیژه کجا هستین؟

پیرمرد با زیرکی دریچه زیرشیروانی را زیرزیرکی نگاه می‌کرد.

- خود خویشتن خویشمان اینجا می‌باشیم. آمنژیا نیز درونتان می‌باشد.

پیرمرد بی درنگ پیرنش را بالا زده و گوشش را جایی بالاتر از ناف چسباند، سپس زمزمه کرد:
- منیژه، باباجان خوبی؟
- پیرآ شرم بنموده، روی ز نسوان بر بگیر.
- تو شیکم خودمه!

دامبلدور با دلخوری سیخونکی به شکم خودش زد.

- بر سرای جنابمان سیخونک مزن، کهن مرد.

همان صدای قبلی بود، یک هوا نازک تر.

- خودتی؟
- خیر، خویشتن نبوده، آمنژیا می‌باشیم.
-

پیرمرد خسته و کلافه مشغول خاراندن ریشش شد.

- منفصلش بنمای.
- نمی‌خوام، مال خودمه!
- خیر، ما نیز در این سرای حق آب و گل دارای می‌باشیم.
- کدوم سرا؟
- جنابتان.
- تو من؟!
- بلی.
- برو باباجان.

دامبلدور درون آینه نگاهی به خودش انداخت.او کارهای زیادی برای انجام دادن داشت، وظایفی بزرگ و سنگین. وقت برای تلف کردن پای یک صدا نداشت. لبخند پدرانه‌اش را بر لب نشانده، از در اتاق بیرون رفت.

- پیرآ.

با دست چند ضربه به در اتاق‌ها می‌زد و به سمت راهرو به راه افتاد.

- بچه‌ها بجنبید که صبونه از دهن می‌افته‌ها! بدووید.
- ای آنکه دامبل خویش را در دوردست‌ها نگه می‌دارید.

رقص کنان و لبخندزنان پله‌ها را دوتا یکی کرده و در نیمه راه از روی نرده‌ها تا پایین سر خورد.

- لالالالالالالالالالا

برای یک لحظه صدای جیغ و دادها در گوشش مثل ضربه‌ای تعادلش را از او گرفت. دندان‌هایش را روی هم فشرده و به سمت آشپزخانه به راه افتاد.
- سلام ری، امروز چطوری؟
- لالالالالالالالالالالاللالالالا!

پیرمرد سپس شیشه نوشابه پنه‌لوپه را قاپ زده و چند قلپ از آن نوشید.
- چه خوشمزه‌اس، چیه؟
- لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا!

در مقابل در آشپزخانه وین سر راهش سبز شد.
- خلام پروفسور، خالتون خوبه؟
- لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا!
- خفه شو دیگه!

- نمی‌دونستم پروفسور اینقدر رو خالش حساس باشه.
- حالا معلوم نیست خال‌ه کجاست.

وین بغض کرده و بعد زمین را کنده و محو شده بود دیگر محفلیون نیز در سکوت و با نگاه هایی سنگین پراکنده شدند. پیرمرد روی زمین زانو زده و نفس نفس می‌زد. دستانش را روی گوش‌هایش گذاشته و چشمانش نمناک بود.
- چی از جونم می‌خوای آخه.
- آنچه ز جنابمان مسروق نموده‌اید؟
- چی؟
- جنابمان را.




...Io sempre per te


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۴۲ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۳:۳۵
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1212
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس گابریل دلاکور



_پروفسور...دستتون چرا سیاه شده؟
_آه...هری...فرزندم...بعدا بهت میگم...حالا کارهای مهم‌تری داریم!
_خب...من به دراکو مشکوکم...داره یه کارایی میکنه!
_آه فرزندم...به تو ربطی نداره!
_
_خب خیلی فضولی میکنی فرزندم...من آخر این کتاب میمیرم زیاد وقت ندارم...باید سریع سری به خاطرات یک شخصی بزنیم که من خیلی سخت اون رو به دست اوردم!
_کی قربان؟
_دیدی خیلی فضولی؟
_
_شوخی کردم هری...من پیرمرد رو ببخش...گریه نکن جون مادرت!
_مادرم!
_چیزه...منظوری نداشتم...ای بابا...باشه...باشه...خاطرات شخصی به اسم باب آگدن...اون شخصی هست که از طرف وزارت خونه به منزل گانت‌ها، خانواده مادری ولدمورت رفته بود...حالا کله ات رو بکن تو قدح قبل از اینکه خودم فروش ببرم و خفه‌ات کنم!

هری پاتر، پسر برگزیده به سمت قدحی که در اتاق دامبدور بود رفت و همزمان با دامبلدور، وارد قدح شد...اما چیز خاصی آنجا نبود!
_چیزه...پروفسور...اینجا چه خبره؟
_فرزندم...طبق برنامه، الان باید همون وقتی باشه که باب آگدن به منزل گانت‌ها میره...ولی...معلوم نیست چرا این گوشه‌ی کوچه دیاگون، خواب و یا بیشتر بیهوش هست!
_یعنی چه اتفاقی افتاده؟

سالها پیش، دهکده لیتل هینگتون!

مرد لختی که اسمش باب آگدن بود به سمت خانه‌ای در حال حرکت بود که طرح مار بر روی در آن بود...جلوی در شخص ژولید‌ه‌ای، کنار منقل در حالی که سیخی در دست داشت، نشسته بود...همین که مرد لخت بالای سر آن مرد ژولیده رسید، گفت:
_مورفین!
_من تو رو میشناسم؟
_ار...چیز...نه...نه...من آشنام مگه؟ معجون تغییر قیافه کار نکرده یعنی؟
_ها؟
_ها؟ آها...هیچی هیچی...گفتم نه...نمیشناسی و اصلا هم بعدا نخواهی شناخت...من چیزم...باب گدام!
_گدا؟
_ها...اره فکر کنم...اسمم رو که روی سینه ام سنجاق کردم...بیین!
_روی گوشتت سنجاق کردی؟ پیرهن نپوشیدی چرا؟
_کاری به این کارا نداشته باش...اسمم چیه؟
_باب آگدن!
_افرین...همینه!

در همین حین بود که مردی شبیه مورفین ولی مسن‌تر از خانه خارج شد!
_هی تو؟ با پسرم چیکار داری؟ داری اغفالش میکنی؟ کی هستی؟
_عه؟ جد بزر...چیز...شما باید ماروولو گانت باشین....من رودو...چیز...ای بابا...باب گدا هستم!
_آگدن!
_اره...همین که مورفین میگه...باب آگدن هستم، کارمند و مامور وزارت!
_حتما اومدی تا در مورد مورفین صحبت کنی که از جادو استفاده کرده جلوی چندتا ماگل!
_چی؟ نه بابا...به من چه...من اومدم آمار دخترتون رو بگیرم!
_چی؟
_عه؟ نه...چیزه...من مامور آمار هستم، اومدم امار شما رو بگیرم...دخترتون...پسرتون...شما...داریم اصیل‌زاده ها رو سرشماری میکنیم!

ماروولو نگاه مشکوکی به رودولفِ باب آگدن نما کرد! منطقا نباید به یک جادوگری که پیرهن نپوشیده و اسمش را روی گوشت تنش سنجاق کرده، اعتماد کرد...ولی ماروولو به این فکر کرد که شاید وزارت قرار است مستمری ویژه ای به خاندان‌های با اصل و نصب بدهد...آنها وضع مالی خوبی نداشتند...
_خیلی خوب آقای باب آگدن...آمار بگیر!
_باشه...دخترتون هستن؟
_بله هستن!
_به‌به...خب...ایشون باکمالاتن؟

به نظر نمی‌رسید رودولف تعریف درستی از آمار گرفتن توسط یک مامور آمار داشته بود...و این باعث شد ماروولو بیشتر مشکوک شود!
_ببینم؟ چه گیری به دختر من دادی؟ چرا در مورد پسرم نمیپرسی؟
_چیزه..چون...اممم...اها...چون شاخ شمشادتون رو دارم میبینم...آمارش دستم اومده...دخترتون رو هنوز ندیدم...بریم توی خونه ببینم؟

ماروولو نزدیک بود که بیخیال مستمری ویژه‌ی احتمالی شود...ولی وضع مالی آنها واقعا بد بود...پس غرغرکنان در را برای رودولف باز کرد و پس از او، به همراه پسرش وارد خانه شد!
_مروپ...بیا اینجا ببینم آمار بده به این اقا!

مروپ گانت جوان، همراه با چند عروسک از اتاق خارج شد و نزد پدرش ایستاد!
_اینم دخترم...حله؟
_بله بله...ماشالا کمالات...این عروسکا چیه؟
_چیه؟ عروسکه دیگه...باهاشون بازی میکنه...مثلا مامان عروسک ها هستش!
_عجب مامانی!
_نفهمیدم چی گفتی؟
_چیزه...میگم در آینده مطمئنا مادر نمونه ای میشه!

در همین لحظه بود که صدای کالسکه‌ای از بیرون خانه به گوش رسید...پدر لرد ولدمورت و دختری در کنارش، در کالسکه بودند...صدای صحبت آنها درون خانه پیچید!
_این خونه چرا اینجوریه تام؟
_ولشون کن...گداین!
_یعنی چی؟
_بابا یک خانواده چرت فقیری اینجا ساکنن که خیلی عجیب غریبن...پسرشون که چرتیه...باباشون داغون...دختره هم خل وضعه، شوصدتا عروسک داره که هی بهشون غذا و میوه میده!

قبل از اینکه کسی از اعضای خانواده گانت‌ها واکنشی نشان دهند، این رودولف بود که اولین عکس‌العمل را همراه با یک فریاد بلند، انجام داد!
_آآآآآآی نفس کش....به خانواده ارباب توهین کرد!
_ارباب؟
_حتی بابای اربابم حق نداره به ارباب توهیین کنه!
_کوتاه بیا آقای آگدن...چیزی نگفت که!
_چیزی نگفت؟ اصلا چیزی نگفته باشه...چرا باید یه دخترجوون کنارش توی کالسکه باشه؟
_دادش...شما کوتاه بیا...شحبت میکنم، درشت میشه!
_نه...الان میرم با قمه نصفش میکنم!
_نیازی نیست اقای مامور...اشکالی نداره!
_اشکال نداره چیه؟ من به خاطر شما دنیا رو نصف میکنم...یه ماگل که چیزی نیست!
_وای...شما چقدر جنتلمن هستین...ولی خب...آخه تامه...حداقل تخفیف قائل بشین براش!
_چون شما گفتین باشه...میرم دماغش رو نصف میکنم، برمیگردم در مورد وضعیت تاهلتون صحبت کنیم!

سالها بعد، خانه‌ی ریدل، اتاق لرد ولدمورت!

تق تق!

_بیا تو!
_ارباب...سلام...رودولفِ شما صحیح و سالم از ماموریت برگشته...گزارش بدم؟
_
_خب ...میدم...طبق دستور شما ارباب از اون زمان‌برگردانی که تهیه کرده بودین استفاده کرده و به سالها پیش رفتم...زدم باب آگدن را شکت کرده و بیهوش نمودم...سپس مویی از او کنده، در معجون تغییر شکل قرار داده و آن معجون را نوشیدم...بعد از آنکه معجون اثر کرد به خانه پدربزرگتان مراجعه کردم و در پوشش یک ماماور آمار، اطلاعاتی که خواسته بودید را کسب نمودم...طبق این اطلاعات باید بگم که بله! پدر شما مادرزاد دماغ داشتند...ولی خب...در طی یک حادثه‌ای این دماغ رو از دست دادن...پایان گزارش...خوب بود ارباب؟
_رودولف...به شما گفته بودیم که فقط برو ببین پدر ما دماغ داشت یا خیر و به چیز دیگری دست نزن، چون هر اتفاقی در گذشته، آینده رو تغییر میده...گفته بودیم دیگه؟
_بله ارباب!
_پس این مردِ سبیلوی کچلی که حالا جلوی در خانه ما ایستاده و ادعا میکنه بردارِ ناتی ما هست، چی میگه؟
_ارباب...به نظرم دیگه وقتش شده که بعد از این همه سال من رو ببخشید...میبخشید ارباب؟




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۲۷ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۴:۳۵
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
ارنی پررنگvsاگلانتاین پافت

سوژه: مسئولیت


—مهم نیست...تهش قطار چپ میکنه...اصلا مهم نیست...ته تهش آتیش می گیریم دیگه...

اگلانتاین پافت در حالی که برای روحیه بخشیدن به خود زیر لب این حرف هارا زمزمه می کرد؛ استارت قطار را زد.
قطار لرزش خفیفی کرد و روشن نشد.
—خب...قطارم که روشن نمی شه...بریم پس دیگه...

پافت با خوشحالی از صندلی پایین پرید و به طرف در رفت اما در آخرین لحظه، قطار از لرزیدن باز ایستاد.
قطار حالا روشن شده و به اگلانتاین ترسو، اجازه خروج نمی داد.
—پرنگ...مرلین لعنتت کنه پرنگ.

فلش بک:
                  
—معامله انجام شد؟

هر دو مردد بودند؛ به هر حال مسابقه دادن برای دو پیرمرد کار چندان آسانی نبود.
—معامله انجام شد.

دست دادند. شرط بندی در خون اگلانتاین بود، با این حال او هیچ گاه پشت هیچ ماشینی ننشسته بود.
جنی کوتاه قد و پیر که قوانین شرط بندی را می نوشت پرسید:
—وسیله مسابقه چیه؟ یعنی با چی مسابقه می دید؟

ارنی در حالی که سیگار برگی بر لب داشت و عینک آفتابی روی چشم می گذاشت، گفت:
—همون طور که می دونید...من که راننده ی اوتوبوس شوالیه دارای ده ها مدال درون استانی، برون استانی، درون کشوری، برون کشوری، درون قاره ای، برون قاره ای، درون سیاره ای، برون سیاره ای، آزاد، فرنگی و...هستم، با اتوبوس شوالیه مسابقه می دم.
—شما چطور؟

اگلانتاین چیزی نگفت. داشت به دست آورد های مهمش فکر می کرد؛ یعنی تقریبا هیچ دست آوردی.
—من...من می خوام...
—البته...فکر نمی کنم تو وسع مالیت برسه که اوتوبوسی مثل من داشته باشی؛ اما اصلا نگران نباش...هیچ مشکلی نداره اگه تو وسیله ای به قشنگیه اوتوبوس من نداری.

خون به گونه های پافت دوید. ارنی اجازه نداشت با او اینگونه حرف بزند.
—من...یه قطاری اون وسط مسطا هست...جورش می کنم.

اگلانتاین دلش لک می زد تا بار دیگر آن قیافه ی مبهوت ارنی را ببیند.

پایان فلش بک:

اگلانتاین پافت برای هزارمین بار در زندگی خراب کرده بود.
قطاری پر از دانش آموز به جای اینکه به سمت هاگوارتز حرکت کند، داشت مسیر مسابقه را طی می کرد.
دانش آموزان، بی خبر در کوپه هایشان نشسته و منتظر رسیدن به مدرسشان بودند.

—چیزی می خوری پسرم؟

اگلانتاین جیغ کوتاهی کشید. اصلا انتظار پیرزن و چرخ دستی خوراکی هایش را نداشت.
—شما از کجا اومدید مادر جان؟
—مادر جان؟ من مادر جان تو ام؟
—نه...می خواستم یه چیز دیگه بگم.
—حتما می خواستی یه چیز بامزه بگی.
—نه...بیایید این شوخی کثیف رو شروع نکنیم.

پیرزن که چشمهایش روی اگلانتاین زوم شده و حالتی تهاجمی به خود گرفته بود؛ لبخندی زد و دوباره پرسید:
—چیزی می خوری پسرم؟

پافت که این دفعه کلماتش را با دقت انتخاب می کرد گفت:
—نه ممنون...انقدر غذاهای مفید و بدون چربی و قند و کم کالری خوردم که دیگه اشتها ندارم.

پیرزن برای آخرین بار نگاهی تحسین آمیز به او انداخت و از کوپه بیرون رفت.

صدای دنگ وحشتناکی بلند شد و سپس اگلانتاین دیگر چیزی از فضای رو به رویش نمی دید.
خفاشی غول پیکر بر روی شیشه ی قطار نشسته و در حال مرتب کردن موهایش بود.
—برو اون طرف...برو اون...
—سلام جیگر.
—جان؟
—ببینم...نکنه تو اون آشپز خوش شانسی که می خواد با من سوپ درست کنه؟
—بله؟

خفاش به توجهی به پیرمرد روبه رویش دوباره مشغول به مرتب کردن موهایش شد.
—چرا این جا نشستی؟ من هیچی نمی بینم.
—اگه قول بدی از من سوپ درست کنی بلند میشم...این همه خوش تیپ نمی کنم تا سوپ نشم که.
—سوپ؟...حله یه سوپ ازت درست می کنم که یه وجب روغن روش بیفته.
—اون آش بود.

یک اگلانتاین کوچک و گرسنه، درون مغزش نشسته و فریاد می کشید:
—همین الان سوپش کن...همین الان سوپش کن.

پافت، اگلای درونی کوچکش را سرکوب کرد و گفت:
—قول می دم سوپت کنم، یه سوپ خوشمزه...یه سوپی که همه بفهمن مال یه خفاش خوش تیپه.

خفاش رازی به نظر می رسید. پس از روی شیشه بلند شد و اگلانتاین را با مشکل دیگری روبه رو شد.

فلش بک:

—میدونستی که...من سیصد چهارصد گالیون فقط به بچه های کار دادم.
—وای عزیزم چقدر تو دل رحمی.
—منم توی مسابقه تسترال سواری نفر چهارم شدم.
—هوووم...خوبه.

دختر به طرف ارنی برگشت. به هر حال افتخارات پررنگ بیشتر از پافت بود.
—من بیست، سی تا مدال جام آتش دارم.
—وای عزیزم...تو چقدر شجاعی.

اگلانتاین خسته شده بود. باید تکلیفش را با ارنی مشخص می کرد. تا کی سینگلی؟ تا کی تنهایی؟
—هی پررنگ...
—هوم پافت؟
—از اون فاصله بگیر...این یکی دیگه ماله منه.
—نه...نه. من دلیلی نمی بینم رینگ رو برای پیرمردایی مثل شما خالی کنم.
—بیا شرط ببندیم.

پایان فلش بک:

جاروهای پلیس جلوی در تونل اتراق کرده بودند. مشخص بود منتظر کسی هستند.


********

تنها چیزی که دانش آموزان از آن روز به یاد دارند، پیرمردی است که فریاد می کشید:
—من قرار بود سوپش کنم...قرار بود سوپ خوشمزه ای بشه.






ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۹ ۲۳:۵۹:۳۲

ارباب...ناراحت شدید؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۰۹ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸

ارنى پرنگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۹:۲۰ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
کشت و کشتار قانونی

ارنست پرنگ
versus
اگلانتاین پافت


در یکی از روز های زمستانی ارنست پرنگ راننده ی اتوبوس جادویی، روی کاپوت اتوبوسش غمبرک زده بود.
-هی خدا آخه این رسمشه؟ جوون بودیم، پیر شدیم. شغل داشتیم، بیکار شدیم. کلی رفیق داشتیم، بی یار شدیم. الان هم که اون ایرانی ها بنزین رو تحریم کردن؛ بنزین شده لیتری صد دلار. نمیتونم حتی این شوالیه رو روشن کنم. زندگی داریم میکنیم یا زندگی داره... پاق.

-خاموش باش ای فناپذیر لاغرمردنی.

ارنست با برخورد جسمی به صورتش از روی کاپوت پرت شد و روی زمین افتاد.
-این دیگه چی بود؟

کمی آنطرف تر ابرهای سیاه با صدای وحشتناکی ظاهر شدند و هوا حسابی تاریک شد. آسفالت خیابان شروع به ترک خوردن کرد و از لای ترک ها مه سفیدی بیرون آمد که صحنه را بسیار ترسناک و تخیلی کرده بود.

-بلند شو ارنست پرنگ.

ارنست با وجود سردردی که داشت از جا بلند شد و به مرد سیاه پوشی که لباس هایش از لباس های دیوانه ساز ها چیزی کم نداشت خیره شد و درجا قالب تهی کرد.
-چیه؟ تو کی هستی؟
-من مرلینم!
-با من چیکار داری؟
-اومدم جواب دعاهات رو بدم. مگه همین چند دقیقه پیش ناشکری به درگاهم نمیکردی؟

کمی طول کشید که ارنست شرایط را درک کند اما بالاخره دوهزاری اش افتاد.
-آره خب. دروغ که نگفتم این همه بدبختی و مصیبت به خاطر چیه؟
-به خاطر تو!
-من؟...یعنی از بس من خوب و والا هستم داری منو با آزمایش های سخت و نفس گیر آزمایش میکنی؟
-خفه بمیر تا با این باز نزدم تو سرت.
-چشم چشم.

مرلین دست هایش را به هم زد و چشم هایش را به ارنست دوخت.
-همه ی رسوایی ها و بدبختی هایی که سرت میاد به خاطر خودته. همش از بی مسئولیتی توست که بر توست. بی مسئولیتی تو حتی در عالم مردگان هم زبانزده و ما همواره نظاره گر تو بوده ایم.

ارنست خیلی سعی میکرد تا مجذوب لحن و صحبت های کاریزماتیک مرلین نشود و همچنان بر سنگر اول خودش پافشاری میکرد.
-تقصیر منه؟ اصن من کجا بی مسئولیتم؟ همیشه یه سنگی جلو پام بوده و خوردم زمین. بی مسئولیتی من تقصیر اتفاقاتیه که برای من افتاده اگه راست میگی و خودت مقصر اون اتفاقات نبودی یه شانس دیگه بهم بده.

مرلین با شنیدن این حرف سرخ شد، بعد زرد شد و بعد به آبی تغییر حالت داد.

-چرا آبی شدی؟

ناگهان پرده ی قرمزی پشت سر مرلین کشیده شد و دوربین با نمای بسته روی صورت مرلین زوم کرد و مرلین با لبخند مسخره ای به دوربین زل زد.
یک.... دو...سه...اکشن !
نقل قول:
-نکته آموزشی این داستان، بچه های عزیز. آیا میدانستید آتشی که به رنگ آبی است به مراتب حرارت بیشتری از آتشی که به رنگ قرمز و زرد است دارد؟
وووپ
پرده ها کشیده شد و دوربین محو شد.

مرلین کمی لباسش را مرتب کرد و به سمت ارنست رفت.
-باشه من یه شانس دیگه بهت میدم. چی میخوای؟
-یه شغل خوب که لیاقت خودم رو ثابت کنم.
-باشه. جینگیلی وینگیلی دیتاکتو.

با خواندن این ورد ارنست به درون دنیای عجیبی کشیده شد. همه چیز سفید بود و تنها چهره هایی با سرعت زیاد از کنارش رد میشدند. بعضی از آن هارا میشناخت. بعضی از آن ها خیلی وقت بود که مرده بودند. ارنست حس کرد که سرش گیج میرود. چشم هایش را بست و نشست و با دو دست دلش را گرفت تا احساس حالت تهوه را از خودش دور کند. ناگهان همه چیز ساکت شد.

-نفر بعد... . گفتم نفر بعدی... هوی عمو.

ارنست چشم هایش را باز کرد و خودش را داخل اتاقی دید که فرش قرمز گل گلی زیر پایش و میزی چوبی جلویش بود.

سوووووووت

با شنیدن سوت قطار از بیرون اتاق، ارنست از جا پرید و تازه توجهش به مردی که پشت میز بود جلب شد.

-آقا حالت خوبه؟
-اینجا کجاست؟
-اینجا قسمت استخدامی برای راهبر قطار هاگوارتزه. رزومتو بده ببینم.
-اما من رزومه ای ندارم.

مرد از پشت میزش بلند شد و به سمت ارنست امد.
-هول شدی مث اینکه... اره؟ این چیه پس دستت؟

و پوشه ی حاوی مدارک و رزومه که در دستان ارنست بود را از او گرفت و پشت میزش برگشت.

-خب بفرما بشین. به به میبینم که راننده اتوبوس شوالیه بودی. روندن قطار با اتوبوس زیاد فرقی نداره. از نظر من برای اینکار مناسبی. فقط میمونه یک چیز!

ارنست تازه حواسش برگشته بود.
-فقط چی؟
-دوره ی آزمایشی. باید ببینیم از پسش برمیای یا نه. باید یه مدت بلاعوض برامون کار کنی.
-آخه بدون حقوق؟

ارنست آماده بود که از در بیرون برود و با خودش فکر کرد: اخه بدون حقوق هم مگه کار میکنن؟ این مرلین هم با این کار پیدا کردنش... مگه دوباره گیرش نیارم... .
که چشمش به تابلوی پشت سر مرد افتاد.

نقل قول:
بهای "بزرگی"، مسئولیت پذیری است. -وینستون چرچیل


با دیدن تابلو ارنست سر جایش خشک شد؛ یاد حرف های مرلین افتاد. به سمت مرد رفت و دستش را به سمت او دراز کرد.
-قبوله.

یک ساعت بعد ارنست با لباس راننده ی قطار و کلاه مخصوص توسط رئیس ایستگاه به سمت قطار برده شد.

-خب دیگه ارنی جون. این تو و این هم قطار. ببینم چیکار میکنی. چند دقیقه دیگه وقت حرکته. برو تو.

و ارنست را داخل واگن راننده هل داد.

آن طرف تر روی سکوی قطار

-هی کلوخ(اسم اون بنده خدا)بیا اینجا.

دو مرد اسرار امیز که چهره های خود را پوشانده بودند؛ به همراه بچه ای که کنارشان بود، کنار ستون ایستاده بودند و اطراف را می پاییدند. بچه ماسک و عینکش را برداشت و سیبیلِ چخماخی و ریش بلندش پدیدار شد.

-امیدوارم این دفعه گند نزنید به نقشه! حسابی نقشه را فهمیدین؟
-بله رئیس.

مرد اولی با آرنج ضربه ای به مرد دومی زد.
-بله رئیس جون. نقشه رو فول فولیم. شما میری تو قطار. میری سراغ این بچه های چندش. هر چی چوبدستی و پول و حیوانات اسرار آمیز دارن میدزدی و ما هم میایم دنبالت و از قطار میبریمت. مگه نه؟
-اره جون داداش. عجب نقشه ای رئیس.
-هاهاها.
-هاهاها.
-خفه خون بگیرید احمق ها. میخواید همه نقشه مون رو بفهمن؟ زود باشید گورتون و گم کنید و برید آماده شید. منم میرم سوار شم.

آنطرف ماجرا

ارنست نفس عمیقی کشید. تازه داستان شروع شده بود و وقتش بود ارنست خودش را ثابت کند اما نمیتوانست استرس و گفت و گو با خودش را پنهان کند.
-خب ارنست آروم باش. اروم باش. چیزی نیست این قطار هم به سلامتی فرود میاد.
-فرود میاد؟ منظورت چیه که فرود میاد؟مگه قراره پرواز کنیم؟

ارنست از جا پرید و به سمت صدا برگشت و با سرمهماندار قطار که پشت سرش بود مواجه شد.
-نه منظورم این بود که... .
ارنست عقب عقب رفت و دستش به دستگیره ی ترمز خورد و ترمز دستی از کار افتاد. قطار به خاطر شیبی که در ایستگاه نه و سه چهارم بود شروع به حرکت کرد.
ارنست با هول برگشت و به دکمه ها و اهرم ها نگاه کرد و نمیدانست چطور قطار را که هنوز روشن هم نبود نگه دارد.

-خیلی ها هنوز سوار نشدن. ترمز کن. ترمز کــن.
-یه اهرم اینجاست که شبیه ترمز اتوبوسه. فکر کنم همینه. بذار بکشمش... .

ویــــژ

قطار با صدای "میگ میگ" که از سوتش شنیده شد از جا کنده شد و با سرعت شروع به حرکت روی ریل کرد. ارنست و سر مهماندار "چارلز" به عقب کابین چسبیدند.
چند تا از چراغ های کابین روشن شد سر مهماندار با قسم دادن مرلین و امام زاده ریچارد خودش را جدا کرد و از کابین بیرون رفت. صدای جیغ و فریاد بچه ها به گوش میرسید. ارنست به سمت صفحه ای که دوربین های امنیتی قطار در انها قرار داشت رفت و نظاره گر احوال مسافران شد.

رستوران قطار

سر یکی از ماگل زاده های بدبخت به خاطر جهش یکهویی قطار، داخل ظرف غذای یکی از پسران مالفوی رفت و همبرگر داخل دهانش گیر کرد.

-هی بچه ها این گندِ خون میخواد غذای منو بدزده. اَمونش ندین.

بچه های اسلیترین زاده هم حالا نزن کی بزن، داشتند دهان بچه ی ماگل را حسابی سرویس میکردند که سر مهماندار سررسید و انهارا از هم جدا کرد.

-بچه ها الان وقت این کارا نیست. مشکلات بزرگ تری داریم. بهتره همه برین و کمربندهاتون رو ببندین؛ بیا، اینم یه همبرگر دیگه برای تو مالفوی.

اما مالفوی نامردی کرد و مشت محکمی به شکم پسرک زد که باعث شد همبرگر از دهان پسرک به بیرون پرتاب شود. صحنه آهسته شد و همه نگاه ها به سمت مسیر همبرگر چرخید. همبرگر رفت و رفت و محکم به صورت دزد قطار که به زور سعی میکرد خودش را سرپا نگه دارد خورد؛ اورا جانانه ضربه فنی کرد و روی زمین انداخت.
همه بالا سر دزد رفتند که ماسکش کنار رفته بود و گیج و منگ روی زمین افتاده بود.

-اقا... ینی پسرم... حالت خوبه؟
-اقای مهماندار فکر نمیکنم این مثل ما بچه باشه. اخه ریش و سیبیل داره.
-نه بچه ها هیچوقت کسی رو قضاوت نکنید. همه ی مشکلات دنیا به خاطر همین قضاوت ها است. درسته که این پسر شبیه یه دزد و جانیه. اما مطمئنم اون یه پسر بچه ی مهربونه که بلوغ زودرس داشته؛ همین!
-خفه خون.

دزد تفنگش را بیرون کشید و رو به مهماندار گرفت.
-اعصابمو چی؟ خط خطی کردین. زود باشین پول مول، مایه تیله هر چی دارین رد کنید بیاد که کلی کار دارم. اما اعصاب چی؟ ندارم.

بچه ها رو به سرمهماندار کردند و همگی با حالت " " به او خیره شدند.
سرمهماندار هم که حسابی ضایع شده بود و جانش هم در خطر بود با یک حرکت برق آسا همبرگر را از دست مالفوی گرفت و محکم به صورت دزد کوبید و اورا روی زمین انداخت و سپس فریاد زد.
-همگی فرار!

همه از رستوران که واگن آخر بود به واگن بعدی امدند و با هر وسیله ای بود جلوی در را بستند، اما دزد هم زورش زیاد بود، هم عصبانی بود و ممکن بود هر لحظه در را بشکند.
در این حین در نوک قطار جایی که ارنست پرنگ رانندگی قطار را بر عهده داشت، همه این ماجرا را دید.
-عجب شیر تو شیری. باید یه کاری کنم. باید یه کاری بکنم. حالا چیکار کنم اخه؟ مرلین خودت به لعنت خودت گرفتار بشی.

که ناگهان چشمش به تونلی افتاد که صد متر جلو تر تابلویی با مضمون " subway surfers"داشت. ارنست نمیدانست که اگر مسیر را عوض کند و از این تونل برود چه چیزی در انتظار او و قطار است اما میدانست که اگر از مسیر عادی برود هرگز سالم به هاگوارتز نخواهند رسید.
وقت تصمیم کبیر ارنست پرنگ بود. ارنست از داخل کوله اش ماهیتابه ی آریانا دامبلدور را که خیلی وقت پیش از او گرفته بود، به دست گرفت و سرش را از واگن بیرون کرد و با تمام قدرت به اهرم کنار ریل که مخصوص عوض کردن سوزن ریل بود ضربه ای زد. سوزن جا به جا شد و قطار تغییر مسیر داد.
-جانمی.

قطار هو هو کنان داخل تونل شد. ارنست آب دهانش را قورت داد و منتظر بود تا کورسو نوری، امید پایان یافتن آن تونل را به او بدهد که صدای بیسیم سرمهماندار چارلز، ارنست را از حال خود بیرون کشید.

-کیش...کیش... ارنست اونجایی؟ وضعیت اینجا اصلا خوب نیست. داری چیکار میکنی؟
-یه نقشه ی دارم. تا میتونید معطلش کنید و واگن به واگن بیاید به سمت من. اصلا درگیر نشید.
-چیزی نداریم که درگیر بشیم. اینجا کلی چوبدستی هست اما کسی نمیدونه چطور ازشون استفاده کنه.
-خودت چی؟
-ازمن انتظار داری برم جلوی کسی که با هفت تیر اومده جلوم؟
-باشه باشه. همون کاری که بهت گفتم رو بکن. فکر میکنی بتونی؟
-سعی میکنم. تمام!

به لطف مکالمه ی انها تونل زودتر به پایان رسید یا حداقل ارنست اینطور حس کرد. با دیدن روشنایی نور، امیدی که در قلب ارنست بود قوت گرفت. اما همین که چشمش به روشنایی عادت کرد و توانست اطراف را ببیند، قلبش داخل شرتش کفشش افتاد.
ریل های قطار در رنگ ها و جنس های مختلف با حالت های عجیب و غریب به موازات هم تا دوردست ها کشیده شده بودند. ارنست وقت زیادی برای تعجب کردن نداشت چون ریلی که ارنست راننده ی قطار ان بود؛ به زودی به بن بست میرسید. دیوار بتنی بزرگی جلوی مسیر را گرفته بود.

-فکر کن ارنست فک کن!

ارنست به تمام دکمه ها و اهرم ها نگاه کرد. سه دکمه ای که روی ان ها چپ و راست و بالا نوشته شده بود توجه او را جلب کرد.
-یعنی این میتونه...؟ تا نزنم که نمیفهمم...یا امام زاده ریچارد... .

ارنست دکمه ی سمت چپ را زد و به محض پایین رفتن دکمه، چرخ های قطار از ریل جدا شدند و قطار به سمت چپ پرت شد و روی ریل بغلی فرود آمد.

بوم!

ارنست محکم، زمین خورد و همه ی وسایلش پخش و پلا شدند. به زور خودش را بلند کرد و به بیسیم رساند.

-هی چارلز... همه سالمین؟
-اره فک کنم. این چه کوفتی بود؟
-خودمم نمیدونم. اما فعلا باید بهم اعتماد کنید.
-باشه ما داریم...(لعنتی ها... اگه دستم بهتون برسه بیچارتون میکنم.)
-چارلز... چارلز؟
-این در زیاد دووم نمیاره ارنی. بهتره عجله کنی.
-باشه. تمام.

ارنست همین که سرش را از بیسیم بلند کرد جلویش دیوار دیگری دید اما ایندفعه دیوار تمام ریل هارا پوشانده بود و راه فرار نداشت؛ که چشمش به ریلی که دقیقا بالای سر قطار بود افتاد. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید و ایندفعه محکم دکمه ی بالا را فشرد.
قطار چرخ هایش جمع و به بالا پرتاب شد و دوباره با چرخ های باز روی ریل بالایی فرود امد. از بالا منظره ها بهتر دیده میشد. ارنست از داخل دوربین، دزد را دید که به خاطر پرش، پایش لیز خورد و قل قل زنان تا کوپه ی آخر رفت و داخل سطل سس افتاد.
دزد عصبانی از جا بلند شد و رنگ صورتش به قرمزی سس هایی بود که داخلشان افتاده بود. خواست به سمت واگن بچه ها بدود که به خاطر سس مالی شدن، پایش لیز خورد و یکبار دیگر نقش بر زمین شد. اینبار دزد که کارد به او میزدی خون از او در نمیامد. آرام آرام به سمت بیسیمی که زیر میز آشپز بود رفت و آن را برداشت.
-هی تو!

ارنست بیسیم را جواب داد.

-وقتی گیرت بیارم تیکه تیکه ات میکنم. تا حالا هیچکس نتونسته حریف من بشه. میدونی من کیم؟ من... .

بوم

با پرش ارنست به ریل بغلی دزد محکم سرش به دیوار کوبیده شد و نقش بر زمین شد و بالای سرش هیپوگریف شروع به چرخیدن کرد. ارنست صدایی شنید. از دوردست ها جسمی به قطار نزدیک میشد. گویا سر و کله ی شریکان آن دزد پیدا شده بود که با ماشین پرنده با سرعت به انها نزدیک میشدند.
ماشین پرنده بالای سر قطار پیش میرفت و کمی از قطار پیشی گرفت. دزدان از بالا برای ارنست دست تکان دادند و بسته ای که رویش تی ان تی نوشته شده بود از دست یکی از دزدان ول شد و روی ریل افتاد.
ارنست پیراهنش را دراورد و در واگن را باز کرد. اگر روی ان بمب میرفتند فاتحه ی همه خوانده بود. شاید او در تمام زندگی اش مسئولیت پذیر نبود اما حاضر بود این فداکاری را در حق بقیه بکند.

ارنست اماده پرش میشد که در واگن باز شد و سر مهماندار و بچه ها مثل جوجه های هراسان داخل کابین ریختند و دیگر جای زیادی نمانده بود.

-ارنست، اون پشت دره. درهای تمام واگن ها شکسته، دیگه نمیتونیم نگهش داریم. تو... تو داری چیکار میکنی؟
-به موقع اومدی چارلز. هر موقع که گفتم اون دکمه ی سمت راست رو بزن. بچه ها شما هم پشت در واستین تا دزده نتونه بیاد اینجا.
-بسیار خب.

ارنست آستین پیراهنش را گره زد و دومتر قبل از اینکه به بمب برخورد کنند ارنست فریاد زد.
-حالا!

چارلز دکمه را فشرد و همه چیز صحنه اهسته شد. قطار از بالای بمب پرید و به سمت راست متمایل شد. ارنست پیراهنش را پرتاب کرد و موفق شد بمب را بگیرد. قطار محکم روی ریل فرود آمد.
-به خیر گذشت. تو یه قهرمانی ارنست. این چیه دستت؟
-بمبه.
-بمب؟

چارلز و همه ی بچه ها فریاد زدند.
-چرا اوردیش اینجا؟

ارنست بمب را داخل پیراهن گذاشت و دکمه هایش را بست. یکی از استین ها را گرفت و کله اش را از قطار بیرون کرد و شروع به چرخاندن ان کرد. ماشین دزدها که خیلی وقت بود انهارا دنبال میکرد را نشانه گرفت و بمب را درست به سمت ان ها پرتاب کرد.

دزد های داخل ماشین پرنده:
-وای مامانجون!

بوم!

ماشین منفجر شد و به سرعت به سمت ریل کناری آنها سقوط و اآن ریل را منهدم کرد. ارنست اول خوشحال شد ولی کم کم لبخندش محو شد و جایش را اضطراب گرفت چرا که ریل حاضر هم بن بست بود و چاره ای جز توقف نبود.

ســــــــــــــــس!

با ترمز ناگهانی قطار، دزد که تازه قفل در را شکسته بود با شدت داخل کابین پرت شد؛ بعد بلند شد و با دستان لرزان تفنگش را به سمت بقیه گرفت. بالاخره گیرتون اوردم. حالا نوبت منه. کجاست اون راننده ی احمق؟
ارنست از پشت سرش ظاهر شد و ماهیتابه ی آریانا را در دستش چرخاند.

-من اینجام!

بنگ

با له شدن صورت دزد بالای سر ارنست نوشته ی " Winner winner chicken dinner" ظاهر شد و همه ی بچه ها و سرمهماندار به سمت او امدند و اورا به بالا پرتاب کردند و حسابی تشویقش کردند.
فردای آنروز مراسم با شکوهی برای افراد حاضر در ان قطار گرفته شد و همگی مدال شجاعت دریافت کردند و رئیس ایستگاه زیر گوش ارنست پرنگ گفت.

-تبریک میگم. تو از فردا راننده ی قطاری.
-نه توروخدا!
-چرا اینم قراردادته به مدت صد سال.
-نه!
-همین که گفتم. من به فردی با مسئولیت، مثل تو نیاز دارم.

ارنست عقب عقب رفت و فریاد زنان از جشن دور شد و رئیس ایستگاه هم به دنبال او می دوید.
-ولم کنید.
-وایستا.
-من بی مسئولیتم اصن.
-دروغ نگو.

و مرلین که در بالای یکی از ساختمان های جشن نظاره گر ماجرا بود با دست به پیشانی خود کوبید.

THE END


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۵۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۵:۱۰
از ش چندشم میشه!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 209
آفلاین
- رکسان... رکسان! بازم خواب بد دیدن میشی؟ پاشو دیگه!

رکسان وحشت زده از خواب پرید. نفس نفس زنان به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن بشه بیداره. عرق کرده بود. مدتها بود این کابوس رو میدید.

- هوف... شکر ارباب خواب بود...
- دیر شدن شد دیگه، مگه نمیخواستی رفتن کنی بازرسی؟ میخوای یکی دیگه رو جات فرستادن کنم؟
- نـــــــه!

نمیخواست به هیچ وجه این فرصتو از دست بده. کلی برای بچه، پاچه خواری کرده بود، کلی وزارتخونه رو تی کشیده بود، و شب های زیادی برای بچه، قصه تعریف کرده بود و نمیخواست تلاشهای این چند روزش بی نتیجه بمونه. سریع خودشو توی کمد لباس انداخت و چند دقیقه بعدش، درحالی که کیف سامسونتش رو می بست، از کمد خارج شد.
- حاضرم.

کارخونه ماهیتابه سازی دامبلدور (فقط آریاناشون)

- زود باشین، دیر شد! اگه بازرس وزارت خونه این وضعیتو ببینه، بهتون اکسپلیارموس میزنم!

کارگرا به محض شنیدن "اکسپلیارموس" از زبون آریانا، سرعت کارشونو بیشتر کردن... خیلی بیشتر! اونقدر سریع که در عرض دو دقیقه، ده ها جعبه ی پر سر و صدا رو به انباری منتقل کردن.

- خوب شد. الان دیگه بازرسا نمیبیننشون...

تـــــــــــق
در کارخونه با شدت باز شد، و سایه مامور بازرسی وزارتخونه به همراه تیم بازرسی، وارد شدن. آریانا لبخند تصنعی زده و به سمت در دوید.
- سلام بر ماموران زحمتکش بازرسی وزار ... تو؟
-

فلش بک - مدتی قبل، ماموریت مرگخوارا

-
- از روی سرم بیا پایین، رکسان. این صد و هفتاد و چهارمین باری توی این سه ساعته که پریدی روی سرم! میدونی صد و هفتاد و چهار بار اینهمه مو رو شونه کردن یعنی چی؟
- اون تیکه چوب رو بردار تا بیام پایین.

آریانا که سعی میکرد وزن رکسان رو تحمل کنه، به سختی خم شد و تیکه چوب رو برداشت و پرتاب کرد.
- بیا، خوب شد؟ حالا بیا پایین...
- نمیام. پرتش کردی جلو. مثل صد و هفتاد و چهار بار دیگه بازم بهش برخورد میکنیم.
-

آریانا به بخت بدش لعنت فرستاد. چرا رکسان باید همگروهیش میشد؟ هر کس دیگه ای به دستور لرد همگروهیش شده بود، تا الان ماموریتشونو انجام داده و برگشته بودن. اگه رکسان نبود هم تا الان موفق شده بود.
اگه رکسان نبود...

- خب رکسان، تو بمون، من میرم چوب رو بردارم.

رکسان از روی سر آریانا پایین اومد، و مثل بچه آدم روی یه تیکه سنگ نشست. آریانا رفت، ولی دیگه بر نگشت. رکسان یک ساعت منتظر موند، دو ساعت منتظر موند، سه ساعت... وقتی دید انتظار فایده ای نداره، برگشت سمت خونه ریدل.

وقتی در خونه رو هل میداد، با خودش بهونه هایی که میخواست واسه لرد بیاره رو مرور میکرد.
- میگم وقتی چوب وحشتناکو دید، سکته کرد... نه، میپرسن پس بدنش کو. میگم... آها! داشت با چوب وحشتناک میجنگید، متلاشی شد. آره، این خوبه. ...
- جایزه آریانا رو بدین بهش. خالی هم که اومد مجازاتی براش در نظر گرفتیم.

پایان فلش بک

- خب... خوش اومدی رکسان. بیا... بیا کیفیت ماهیتابه هامونو ببین.

رکسان با فرمت به سمت ماهیتابه هایی که روی میز چیده بودن، رفت.
توی هر کدوم از ماهیتابه ها، برای اطمینان از کیفیتشون، غذا پخته بودن. آریانا نگاه اخم آلودی به کارگرایی که با تردید به ماهیتابه ها نگاه میکردن، انداخت.
- برین کیفیت ماهیتابه هامونو به بازرس نشون بدین دیگه.

کارگرا با دیدن چوبدستی آریانا که از زیر رداش نشون میداد، به سمت ماهیتابه ها حمله ور شدن.

- اینی که میبینی، ماهیتابه نسوزمونه.
- پس چرا سیاه شده؟
- ام... خب... دید بازرسمون مرگخواره، از شدت ذوق سیاه شد.
- پس چرا تغییر شکل داده؟
- عه، نگفتم؟ ماهیتابه هامون توی درس تغییر شکل همیشه شاگرد اول بودن... آها... اینم ماهیتابه نچسبمونه.

برای لحظه ای، فکر کرد حواس رکسان رو از ماهیتابه نسوز جزغاله شده پرت کرده، اما توجه رکسان به ماهیتابه نچسب جمع شد. قاشق رو توی ماهیتابه فرو کرد و خواست کمی از غذا بیرون بیاره، ولی هرچی قاشق رو کشید، بیرون نیومد. تیم بازرسی وزارتخونه، همگی رکسان رو چسبیدن و کشیدن، اما هرچی زور میزدن، بیرون نمیومد.

- چیز... آخی! چسبیده... دلش برای کریس تنگ شده. عـــــــــــه، مگه میشه ماهیتابه رنگ ثابتمون رو فراموش کرد؟

رکسان هم مثل آریانا، سعی کرد ذوق زده به نظر بیاد، ولی وقتی غذای توی ظرف رو دید، دیگه نتونست تظاهر کنه.
- اوق! این غذا چرا سیاه شده؟
- این... آخی! این یکی از فامیلاشون دیروز مرد. خبرشو نشنیدی؟ همون ماهیتابه هه که دیروز انداختن توی کوره... چه ماهیتابه ای بود! نسوز رنگ ثابت نچسب. فامیل همه اینا بود. چرا رفتی، چرا؟
- چرا؟

رکسان به تیم بازرسی که به گریه افتاده بودن نگاه کرد؛ کارش خیلی سخت شده بود. میخواست هر طور شده، یه دلیلی برای بستن اون کارخونه پیدا کنه. به هر قیمتی شده. اما غیر ممکن بود. کف کارخونه برق میزد، تمام مواد ظاهرا از لحاظ بهداشتی کاملا سالم بودن، و حتی کارگرا اونقد مصمم کار میکردن که هیچکس نمیتونست بهشون مشکوک بشه.
دیگه داشت دیوونه میشد؛ کار بازرسی تقریبا تموم شده بود، ولی هنوز هیچ نکته ای پیدا نکرده بود. لبخند آریانا هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد، درست مثل بغض رکسان.

- خب، وقت بازرسی تمومه. خیلی ازتون متشکرم خانم دامبلدور...

نه، نباید اینجوری تموم میشد. نباید میذاشت اینجوری تموم شه. باید کاری میکرد...
برای آخرین بار به اطراف نگاهی انداخت. هر قدمی که به سمت در بر میداشتن، نگرانیش بیشتر میشد، اما دیگه وقتی نمونده بود. با نا امیدی، برای آخرین بار به ماهیتابه ها نگاهی انداخت... و فهمید!

- آریانا؟ گفتی این ماهیتابه ها دلشون تنگ میشه؟
- ام... آره.
- و ناراحت و خوشحال میشن؟
- آره دیگه. ماهیتابه های ما احساسات دارن، جون دارن.

دقیقا به همین جمله نیاز داشت.
- اگه تو غذای مردم گریه کنن چی؟ یا توی غذای مردم...

گفتن همین جمله، کافی بود تا حالت تهوع به تیم بازرسی دست بده. ماموریتش انجام شده بود، و اینو میشد از حال بازرسا و آریانا به وضوح فهمید.

فردای اون روز - در محضر لرد

- آره ارباب، خودش بود! اون بود که کاری کرد جایی که واستون مشنگ قاچاق میکردم پلمپ بشه. همه مشنگای قاچاق شدتون تو انباری کارخونه ن! مجازاتش کنین ارباب!
- چیز... براتون توضیح میدم ارباب... من اگه میدونستم اونجا... توضیح ندم؟ حرف نزنم؟ درخواست نقد هم نکنم ارباب؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۲۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، ویزنگاموت

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۳:۳۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 128
آفلاین
تاتسویا
VS
آریانا
VS
رکسان




تپ. تاپ تاپ.

صدای قدم های کوتاهش بر روی کف راهرو، در ضربان قلبش گم شده بود.

تپ. تاپ تاپ. تپ. تاپ تاپ.


در معرض دید بود و نقطه ی کور داشت. هیچ سایه ای برای پنهان شدن و هیچ نشانه ای از حیات مقابل دیدش نبود. چشمانش با احتیاط هر نقطه را بررسی می¬کردند و احساس آسیب¬پذیری از رگ¬های آبی برجسته اش بالا می¬دوید.

در آن راهروی سرتاسر سفید، مثل گربه ی سیاهی با احتیاط قدم می¬گذاشت. موسیقی پاپِ بی کیفیت و آزردهنده ای، سکوت راهرو را پاره پاه کرد و انتهای موهای لَختِ دختر، به نشانه ی اعتراض، به سمت بالا برگشتند.

در تمام دنیا، فقط یک نفر از نقطه ضعف او خبر داشت. یک نفر که برحسب اتفاق، پشت میزی در انتهای راهرو نشسته بود.

تپ. تاپ تاپ.

حالا که مقابل میز و مقابل عنصر نامطلوبِ پشت میز رسیده بود، نمی¬توانست پا پس بکشد. گلویش را صاف کرد و از روی کاغذ خیس و مچاله شده ای در کف دستش، شروع به خواندن کرد.
- من بچه هستن کردم.

سرخی محسوسی روی گونه هایش دوید و با صدای محکم¬تری ادامه داد:
- سامورایی رو به عنوان بازرس فرستادن کردم تا به کلوچه¬های برنجی شما نظارت کردن بکنه و سلامتِ جامعه ی جادوگری رو تضمین کردن بکنه.
با آرزوی بهترین¬ها برای ایجاد کننده کردنِ اولین کسب و کارِ کلوچه برنجی در دوره ی نظافت و تقارن، کاتانا.

سامورایی به محضِ تمام کردنِ این جمله، نگاه سردی به مخاطبش انداخت و برق خصومت مشابهی بر روی تیغه ی کاتانا درخشید. هردو همزمان سرشان را با خشکی خم کردند و با صدای یکسانی اظهار ادب کردند:
- اوس.

تیغه ی کاتانا با "کلیک" آشنایی به دکمه ی قرمز رنگی بر روی میز برخورد کرد و پس از پخش شدنِ موزیکی مبارزه طلبانه، دیوار پشت سرشان با یک ضربه از هم پاشید. کاتانا با متانت از جایگاهش پایین پرید و بازرس را به درونِ کارخانه هدایت کرد.

راهرو اول - مزرعه ی کاشت برنج

صد کاتانا، تقسیم شده به دسته های ده تایی، با نظم و ترتیب بر روی تاتامی های یک شکل نشسته بودند. ساقه های برنج، با نوای موسیقی به سرعت رشد می کردند و سپس با یک ضربه قطع می شدند.

- کاتانا سان، فعالیت شما غیر قانونیه. شما از کاتاناهای زیر سن قانونی استفاده می کنید.

لبخند پیروزمندانه ای که در چشم های دختر نقش بسته بود، به لب هایش نرسیده بودند اما در لحن صدایش به گوش می رسید. کاتانا دسته اش را تکان داد، پوشه ای از ردای سرخش بیرون کشید و آن را به سمتِ بازرس گرفت.

"نام دسته: شمشیر پروانه
نامِ خانوادگی دسته: پروانه زاده
میانگین تحصیلات دسته: فوق لیسانس ساقه زنی
سن دسته: 150 سال"

سامورایی بدون اینکه سرش را بلند کند هم می توانست پوزخندِ شکل گرفته روی لبه های کاتانا را ببیند. اشتباه کرده بود.
- خب... قبل از تایید این بخش، باید درمورد تاثیر موسیقی بر روی رشد برنج‌ ها با متخصص موسیقی مشورت کنــ....

بلافاصله برگه ی مهر خورده ای که در امضای هنری آن شکی نبود، مقابل چشم هایش قرار گرفت.
- خب... این بخش اول بود. لطفا فکر نکنید بقیه ی بخش هارو هم به همین راحتی تایید می کنم.

راهرو دوم – هاون

- هیییییی...
- هوووووو!

راهروی دوم، زمان تا آسمان با راهروی اول متفاوت بود. هاون فلزی بزرگی در مرکزِ راهرو قرار داشت که صد نانچیکو بی وقفه دانه های برنج را می کوبیدند. گرد سفید رنگِ برنج و فریاد نانچیکوها، تمام راهرو را پر کرده بود.

- هاون فلزی؟

دختر با نارضایتی لب و‌لوچه اش را جمع کرد و به کاتانا خیره شد. کاتانا دسته‌ای تکان داد و به تابلوی "خواص مس بر روی برنج" اشاره کرد. سامورایی با هاون های چوبی انس گرفته بود، از این یکی کوتاه نمی‌آمد.
- دلایل‌تون رو‌ متوجهم. ولی پای آبروی کشور مطرحه. پای اعتبار کلوچه ی برنجی مطرحه. من نمی‌تونم امتیاز کافی رو از این قسمت به شما بدم.

دختر با مداد رنگی نارنجی، مربعِ "کیفیت متوسط- پایین" را مقابل راهروی هاون پر کرد. درست در همین لحظه، صفحه ی نمایشی در مقابلش روشن شد که فیلمی آموزشی بر روی آن پخش می‌شد. فیلمی که نشان می داد کوبیدن برنج ها بر روی هاون چوبی، موجب ایجاد جرقه و سوختن هاون می‌شود.

کاتانا با لبخندی تصنعی، پاک‌کنی صورتی با عطر شکوفه های گیلاس به سمت دخترک گرفت.

بخش دبیرستانی و نوجوان دختر، دلش می خواست مانند بچه ها پاک‌کن و برگه ی گزارش را زیر پا له کند اما با نفسی عمیق، سامورایی خاص و مغرور درونش را بیرون کشید و با لبخندی که به دهن‌کجی شباهت داشت، پاک‌کن را پذیرفت.

یک مربع سبز دیگر به نفع کاتانا!

راهرو سوم - تهیه ی خمیر شیرینی


حتی قبل از وارد شدن به راهرو هم دختر حس می‌کرد در این‌ مرحله دست پایین‌تر را دارد. همیشه پختن به دست سامورایی بود و خمیر کردن به دسته ی کاتانا. تمرکزش را بالا برد و سرش را بالاتر، تا وارد تالار شود.
سرش را زیادی بالا گرفته بود یا تابلو زیادی پایین بود؟ سرعت زیاد بود که تابلو اینقدر محکم به صورتش خورد؟
قبل از اینکه پاسخی برای این سوال‌ها به ذهنش برسد، بیهوش شد.

فلش بک - کلبه ی جنگلی کاتسو (کاتانا + تاتسو)

- بهت که گفتم کاتا چان! تنوری که بشه، اوج لطافت کلوچه رو میشه از زیر لایه های تردش حس کرد.

تاتسویا با بزرگواری آماده بود تا به عنوان برنده ی مسابقه ی کلوچه‌پزی، کاتانا را به عنوان دست راستش منصوب کند. مسابقه ی سرنوشت‌سازی بر سر کلوچه ی تنوری و کلوچه ی بخارپز که برنده، تمامِ سرمایه ی لازم برای ایجاد کسب و کارش را به دست می آورد و بازنده... قلک خالی را به نشانه ی شکست بر پشتش می‌بست.

کاتانا با لجبازی خمیر را از دست سامورایی قاپید و درون پاتیل آب جوش انداخت. خون سامورایی به جوش آمده بود. ضربه ی دقیقش به مرکز پاتیل خورد و آب جوش و کلوچه های نیم بخارپز شده در کلبه به پرواز درآمدند.

دیگر پاتیلی وجود نداشت.
مسابقه ای وجود نداشت.
برنده ای هم وجود نداشـ...ـت؟

دختر متوجه اشتباهش شد. بهم زدن مسابقه بدون دلیل منطقی، واگذار کردن نتیجه به حریف بود و واگذار کردن نتیجه به حریف، از دست دادن تمام پول هایی بود که برای کسب و کار آینده اش جمع کرده بود.
همانطور که کلوچه های برنجی کف اتاق وا می‌رفتند، امیدهای دختر هم به کف کلبه ی چوبی نفوذ می کرد. وزنش بر روی پاهای باریکش سنگینی می‌کرد و این‌بار، کاتانایی نبود که جلوی سقوطش را بگیرد. از لابه‌لای چتری‌های سیاهش دیده بود که با پول‌ها از کلبه خارج می‌شود و اورا با کلوچه های وارفته تنها می‌گذارد.

زمان حال - راهرو خمیر شیرینی

نه، دیگر در راهرو خمیر شیرینی نبودند. با هجوم گرما به هوش آمد. نیازی نبود چشمانش را باز کند و تابلو را بخواند. این¬جا، ایستگاه آخر سامورایی و آرزوهایش بود، یا پایانی که آرزوی انتقامش را به خاکستر تبدیل می¬کرد و بلیتی یک¬طرفه نزد خدای مرگ برایش به ارمغان می¬آورد، یا پیروزی ای که آرامش ابدی به او می¬بخشید.

راهروی نهایی – کوره

- بلیت یک¬طرفه مالِ کی بود؟

سامورایی به سختی روی پاهایش ایستاد. همیشه از گرما نفرت داشت اما این¬بار، صدای عجیبی در گوشش طنین انداخته بود.

- صدای عجیب دیگه چیه، آبجی؟ خدای مرگم ناسلامتی!

موجود سیاه پوشی که با سر و صدای آزاردهنده ای سیب می¬جوید، روبه¬رویش ایستاده بود و به او لبخند می زد. شبیه نقاشیِ زشتی از یک موجود بسیار زشت بود که یک لیوان چای سبز بر رویش ریخته باشند.

- ناموسا؟ حالا می دونم بچه خوشگل نیسّم. ولی اینارم نگو، دل دارم!

خدای مرگ دفترچه ی سیاه¬رنگی را مقابل سامورایی و کاتانا تکان داد.
- این دفترچه ی مرگمه. اسم هرکیو توش بنویسم، جیک ثانیه دود میشه می¬ره هوا! این خانوم خوشگله – چانه ای که آب سیب از آن می¬چکید را به سمت دخترک تکان داد – دعا کرد که برای سر و سامون دادن به این شلم شوربای کلوچه¬پزی، یه نفر امرو قربونی بشه و باقی¬مون بریم ردّ کارمون. حله؟

نه! حل نبود! خیلی هم ناحل بود! تاتسویا چنین پایانی را تصور نکرده بود.
اما...
حالا فقط از یکی چیزی مطمئن بود؛ این¬بار شکست نمی¬خورد. به هیچ وجه!

با حرکتِ سایه ای که به تازگی آموخته بود، به کلوچه ی بخارپز شده ای که در حال منتقل شدن به بسته¬بندی اش بود، حمله¬ور شد. می¬دانست که ایراد کار شریک سابقش چیست. با تمام دم و دستگاه و شمشیرها و نانچیکوهایی که جمع کرده بود هم نمی¬توانست این ضعف را پوشش دهد.

- کلوچه¬هاش ترد نیستن و وا می¬رن! اگه اینطوری ضربه بزنی، می¬فهمی که ترد نیستن و به درد...

به محض اینکه تیغه ی دستش با سطح کلوچه برخورد کرد، لایه ی ترد و لطیف آن مانند گردِ جادوییِ تینکربل* در هوا پخش شد. ترد، لطیف، باکیفیت. جای هیچ بهانه و شکایتی را باقی نمی¬گذاشت. سرش را به سمت خدای مرگ برگرداند و آماده ی اجرای شرطش شد.

در همین لحظه، ضربه ی ملایمی بر روی شانه اش احساس کرد و برگشت. کاتانا بود. با تیغه ای نرم و تا حدی شرمسار به سامورایی سابقش نگاه می¬کرد. صدایش، مانند همه ی دفعاتی که باهم حرف می زدند، در سر دختر طنین انداخت.

- کلوچه ی تنوری- بخارپز.

تاتسویا با نگاه گنگی به کاتانای سابقش زل زد.

- روش کات خوب نه. کات می دونست تات تو پختن بهتر. تات و کات همکارای جدید.
- ولی فقط دو نفر از اینجا...
- تات و کات زنده.

برق شیطنت روی تیغه ی تیز کاتانا نشسته بود. سامورایی باور نمی¬کرد. البته که هرگز قصد کشتن بهترین و تنها دوستش را نداشت. کاتانا به او اعتماد کرده بود. حالا که گرمای بیش از حد تیغه¬ش را نرم کرده بود، باید به اعتمادش پاسخ می¬داد. دو نفر زنده می¬ماندند. همان دو نفری که همیشه درکنار هم زنده مانده بودند.
نفر سوم... حذف می¬شد.

- خدای مرگ ساما؟
- سـ... ساما؟

دختر لبخند شرمگینی زد و گفت:
- واقعا خدایی برازنده ی شماست.

موجود سیاه¬پوش دستی به سر و وضعش کشید و با خنده ی ابلهانه ای پاسخ داد:
- الان که دیگه... چیزی نمونده از ابهتم. یه روزی منم خاطرخواه داشتم.

سامورایی دستش را دراز کرد و دستِ سرد، زبر و نوچِ آب سیبی مخاطبش را گرفت.
- اشتباه نکنین. فقط یه نگاه به این سطل پر از آب زلال بندازین!

موجود بیچاره، درحالی که مانند خوا¬ب¬زده ها به دنبال دختر می¬رفت، به پاتیلِ پر آبِ جوش نزدیک شد. گونه های سامورایی گر گرفته و چشمانش پر اشک بودند. احساس می¬کرد به زودی تمام سلول¬های پوستش در مقابل گرما از هم می¬پاشند و وا می¬روند.

وامی¬روند.

تصویری از کلوچه¬های وارفته ی کاتانا مقابل چشمانش ظاهر شد. کاتانا هنوز آن¬قدر خوب نبود که بدون او درکارش موفق شود. باید در کنارش می¬ماند. به زور دهانش را باز کرد و با آخرین نیرویش زمزمه کرد:
- حالا با چشمان شهلاتون به تصویرتون تو آب نگاه کنین تا ببینین چه جلال و شکوهی دارید!

خدای مرگ بر روی پاشنه هایش بلند شد و تا کمر درون پاتیل فرو رفت. سامورایی با یک لگد چرخشی، مابقی موجود زشت و بیچاره را درون پاتیل فرستاد و سپس بر روی زمین افتاد.
پیش از اینکه از حال برود، صدای گام هایی را شنید و فریادهای "کمک! رئیس و بازرس صدمه دیدن!" در گوشش پیچید و سپس، چشمانش را بست.

اتاق استراحت رئیس

- آروم آروم بهش آب بده. کل بدنش خشک شده. عجیبه که زنده مونده.

تاتسویا بدون اینکه چشمانش را باز کند، آب را جرعه جرعه سر کشید. گلویش می¬سوخت اما خنکی¬¬ش را دوست داشت. سرمای دستمال خیسی را روی پیشانی¬¬ش حس کرد و آهی از سر رضایت کشید. درست مثل کلوچه¬های کاتانایش وارفته بود و هیچ شرمی احساس نمی-کرد.
- کات...ـانا؟
- رئیس؟

صدای نرم و آشنایی جواب داد:
- گذاشتیمش تو فریزر که دوباره محکم شه. لیست بازرسیت رو هم خودمون کامل پر کردیم. البتــــه... امیدوارم ناارحت نشده باشی که امتیاز کامل به خودمون دادیم!

ناراحت؟ اگر انرژی اش را داشت، از ته دل می خندید. چه اهمیتی داشت که تمام زحماتش برای آن بازرسی خصمانه به هدر رفته بود؟
کاتانایش سالم بود. کاتانای سابقش، کاتانای فعلی اش و کاتانای همیشگی¬ش.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۰:۳۶:۰۷

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۰ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۱:۰۱
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
دوئل من و نگهبان جلوی در



-میشه، میشه... مطمئنم میشه!

سو سعی کرد خونسرد باشد؛ به خودش حرف های امیدبخش بزند و خیال خودش را بابت حمایت از خودش در هر شرایطی، راحت کند.
سو دیوانه نبود!
فقط مجبور بود. چرا که هیچ کسی آنجا نبود که حرف های زیبا و امید بخش به او بزند و برایش آرزوی موفقیت کند و نباید هم می بود! اصلا اگر کسی آنجا بود و می دید سو چکار می کند، همه چیز خراب میشد.

-فقط باید با آرامش انجامش بدم. اصلا بهتره چشمامو ببندم. آره! اینطوری بهتره. یک...

قبل از آنکه دو و سه را بگوید، یک بار دیگر چشمش را باز کرد و نگاهی به صفحه‌ی بازِ کتاب کنار پایش انداخت تا از بابت نحوه اجرای طلسم مورد نظرش، مطمئن شود. کتاب کهنه و رنگ و رو رفته ای که چیزی به تجزیه شدنش نمانده بود.
-دو فیـلترشکنیوس...

آنقدر هول شد که سه را نگفت. تا دو شمرد و ورد را فریاد زد!

«شپلخ»


-نشد.

نقشه سو با شکست روبرو شده بود. به سرعت خود را باخته و شکست را پذیرفته بود. حتی پشت خودش را خالی کرده و یک عالمه از ارزش هایش هم کم شده بود!
آنقدر از خودش خجالت کشید که کنجکاو نشد بفهمد آن صدای شپلخ، مال چه بود!
هنوز این طرف در ورودی عمارت ریدل ها و در جوار بوته های پر از خار بود. سرش را بالا گرفت تا نگاه پر حسرتی به آن طرف در ورودی بیندازد که عبور از آن با طلسم سول فـیلتر کن، برایش غیر ممکن بود.

ولی انگار نبود!

-عـــــه... من!

درست دو قدم آنطرف تر، نیم متر بعد از چارچوب در ورودی، جایی که بعد از طلسم سول فیـلتر کن قرار داشت، یک عدد سو دید. یک عدد سو، از گونه‌ی لی!

-تو منی!
-من توام!

خوشحال شد. بالاخره موفق شده بود از در عبور کند.
ولی مسئله ای وجود داشت. یک چیزی اضافه بود؛ یک چیزی مثل... یک عدد سو، از گونه‌ی لی!
-آخ!
-چته؟! چرا منو می زنی؟
-من خودمو زدم.
-خب تو منی، یعنی منو زدی! مگه بیماری که خودزنی می کنی؟
-می خواستم ببینم یه وقت از خوشحالی روح از بدنم جدا نشده؟ آخه دو تا شدم.

سوی این طرفِ در ورودی، نگاهی به کبودی پشت دستش انداخت که حاصل نیشگونی بود که دقیقه ای قبل، از خودش گرفته بود. او یک چیزی را خوب می دانست. دردش آمده بود، پس زنده بود!
-من واقعی ام. تو منی!
-من خودمم. تو منی! تقلبی! فیک!
-تقلبی خودتی! بیا این طرف تا نشونت بدم.
- اگه راست میگی خودت بیا.
-من که نمی تونم بیام اون طرف در.
-چـــــی؟!

مطمئنا پشیمانی بلاتریکس از ازدواج با رودولف، در برابر پشیمانی سو از گفتن آن حرف در آن لحظه، هیچ چیزی نبود!
-لعنت بهت! نرو... برگرد اینجا! دِ میگم نرو!

سوی کپی شده توجهی نکرد. در واقع توجه قابل توجهی نکرد! صرفا همانطور که در راهروی خانه ریدل ها پیش می رفت، سرش را برگرداند و زبانش را درآورده و با پوزخندی، به مسیرش ادامه داد.
طولی نکشید که مسیرش به پیچ انتهای راهرو رسید و از دید سوی اصلی، خارج شد.

-کجا رفتی؟

مشخص بود.
رفته بود در پیچ راهرو و ناپدید شده بود. اما سو به این راحتی ها تسلیم نمی شد. چیزی که خانه ریدل ها زیاد داشت، پنجره بود!

***

-دیدمش... دیدمش!

سو از خوشحالی فریاد زده و چیزی نمانده بود برای خودش دست بزند؛ که البته با یادآوری وضعیتش، از این کار منصرف شد. فقط محکم تر میله ی فلزی روی پنجره را در دستش فشرد و سعی کرد جلوی کفشش را در شیار بین آجرهای دیوار قرار دهد تا از ارتفاع سه متری به پایین پرت نشود.
-رفت تو اتاق بانز؟ عالیه! برو اذیتش کن. تهدیدش کن. حقا که خودمی.

خون در دست و پای سو جریان نداشت. کف دستانش عرق کرده و میله لیز شده بود. ولی خبری از داد و فریادهای بانز و رد و بدل شدن کلمات لود نشده‌ی ناپیدا و زشتِ کج کلاه نبود.


-وای تو چقد با نمکی!
-تازه یه جوک دیگه هم بلدم. گوش کن...

همین دو جمله، هر چند ضعیف و نا مفهوم، کافی بود تا سو جهت اطمینان از به وقوع نپیوستن کابوسی عظیم، همچون شامپانزه های جنگل آمازون خودش را تاب داده و به طرف پنجره‌ی سمت راستش بپرد.
-داری چکار می کنی؟!
-دو تا سو؟

صدای گرومپ و لرزش خفیفی که در زمین به وجود آمد، نشان دهنده‌ی سقوط بانز روی زمین، آن هم با صورت بود. قطعا بعد از به هوش آمدنش حسابی خوشحال میشد که انحناهای صورتش مانند لرد سیاه شده بود. ولی نمی توانست خودش را ببیند و در نتیجه، ذوقی هم نمی کرد!

سوی کپی شده اصلا خوشحال به نظر نمی رسید. به نظرش بانز سرگرم کننده بود و حالا که او غش کرده بود، باید به دنبال سرگرمی دیگری در آن خانه می گشت.

-نرو! بمون همینجا. حیثیت منو به باد نده!

سو داد زد. صدایش هم به داخل اتاق رسید. ولی گوش شنوایی نبود!
گوش شنوا در آن لحظه به راهرو برگشته و با مشکل عظیمی روبرو شده بود.
-سلام.

سوی اصلی توانست به سختی و مشقت و تحمل آسیب های جسمی بسیار، خودش را به پشت پنجره ای که انتهای راهرو قرار داشت برساند. او حتی در این راه یک لنگه کفش و یک نصفه کلاه و دو عدد انگشتش را فدا کرد.
صحنه‌ی پیش رویش، غیر ممکن ترین و ترسناک ترین و اشتباه ترین اتفاق بود. سو وظیفه داشت خودش را از خطر آگاه کند.
-نرو! نگو! برگرد! اون بزرگترین تهدید جامعه محسوب میشه تسترال!

کو گوش شنوا؟!

-چه با کمالات شدی امروز!
-چه جنتلمن!

سو کاملا از خودش قطع امید کرد. هرگز تا این حد تباهی را پیش بینی نمی کرد.

-نظرت چیه بریم تو حیاط قدم بزنیم سو؟
-رودولف؟

بلاتریکس آمد. بلاتریکس از آنسوی راهروها آمد. بلاتریکس با چوبدستی آمد!

-بلا، من کاری نکردم. فقط می خواستم سو رو بفرستم بیرون، توی حیاط.
-خب پس اول سو رو می کشم، بعد تو رو. الان کجاست؟
-چی کج‍...

نگاه متعجب رودولف، با نگاه منتظر بلاتریکس همراه شد تا نشانه ای از سو پیدا کند.
ولی نبود.

هیچ علامتی مبنی بر حضور سو در آن مکان وجود نداشت. تقصیر سو بود. میشد با نگاه کوتاهی به تبصره ها و نکته های صفحه مربوط به طلسم فرار از فـیلتر، متوجه زماندار بودن تاثیر آن شد.
ولی دیگر فرصتی نبود. طاقت بلاتریکس تمام شده بود.

-اشکال نداره عزیزم. فعلا تو رو می کشم تا بعد که سو رو پیدا کنم.

بلاتریکس بسیار به وقتش اهمیت می داد.
-آخی... گربه اومده پشت پنجره!

بلاتریکس نگاه بسیار دقیق و تیزی هم داشت. آنقدر تیز که لبه ی یک کلاه از پشت پنجره را تشخیص می داد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.