هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۱۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 252
آفلاین
هافلپاف vs ریونکلاو



سوژه: اسنیچ

اعضای تیم هافلپاف بر سر میز صبحانه نشسته و هر یک به نقطه نامعلومی خیره شده بودند. یک ساعتی می شد که فقط نشسته بودند و هیچ یک چیزی نمی خوردند.

سرانجام سدریک که احساس کرد باید در وظیفه ی کاپیتانی اش کاری انجام دهد، با اشتیاقی کاملا ساختگی رو به اعضای تیمش گفت:
- هی بچه ها، چرا صبحونه نمی خورین؟ اگه چیزی نخورین که نمی تونین بازی کنین!

سپس تکه ای نان برداشت و به سمت دورا هجوم برد تا آن را در دهانش فرو کند؛ اما دورا به شدت مخالفت می کرد و درتلاش بود تا مانع سدریک شود.
سدریک پس از‌این که با هزاران زحمت تکه نان را در دهان دورا چپاند، با نانی دیگر در دست به سمت رکسان که سعی داشت از او دور شود، خیز برداشت.

سدریک درحالی که درتلاش بود تا نان را به رکسان بخوراند، گفت:
- چرا نمی خورین؟ باید یه چیزی بخورین که جون داشته باشین بازی کنین! اولین بازیمونه، مقابل ریونکلاو؛ می خواین ببریم یا نه؟

رز از گوشه ی میز با درماندگی گفت:
- معلومه که می خوایم ببریم سدریک، ولی نداریم میل، نیست گشنه مون!
- یعنی چی که گشنه تون نیست؟ اصلا مگه می تونین گشنه نباشین؟ وقتی مسابقه دارین باید بخورین؛ همینه که هست، زود باشین!

سپس با پارچ های آب کدوحلوایی و تکه های نان به دست، به سمت اعضای تیمش حمله ور شد تا از نظر خودش، در انجام وظایفش کوتاهی نکرده باشد.

دو ساعت بعد

اعضای تیم هافلپاف با حالی خراب ناشی از صبحانه ی زورکی که سدریک به خوردشان داده بود، در رختکن نشسته و در همان حالی که به سخنرانی سدریک گوش می دادند، بی صبرانه منتظر اعلام نامشان از زبان گزارشگر، یوآن، بودند تا هر چه سریع تر به زمین رفته و خود را از دست سدریک خلاص کنند.

سدریک با هیجان مشغول حرف زدن بود:
- خیلی خب بچه ها، حرفایی که گفتمو فراموش نکنین؛ باید اولین بازیمونو ببریم! رودولف حواست به چیزایی که می گم هست؟ کجا رو نگاه می کنی؟

رودولف داشت از سوراخ نسبتا بزرگی بر دیوار، ساحره های تشویق کننده را در جایگاه تماشاچی ها نگاه و آن ها را بررسی می کرد. در همان حال جواب سدریک را داد:
- آره شنیدم چی گفتی... باید اسنیچو زودتر بگیرم تا اون ساحره های باکمالات بیشتر از این منتظرم نمونن و زودتر بتونم برم پیششون!

سدریک با خود فکر می کرد این دقیقا همان حرفی نبود که او زده بود؛ اما به هر حال مهم این بود که رودولف قسمت اصلی حرف هایش که زود گرفتنِ اسنیچ بود را متوجه شده بود.

درست در همان لحظه، یوآن در میکروفون اعلام کرد:
- خانم ها و آقایان، حالا شاهد ورود بازیکنان دو تیم هافلپاف و ریونکلاو هستیم...
اعضای تیم یکی پس از دیگری پشت سر سدریک وارد زمین شدند. بازیکنان ریونکلاو نیز به رهبری لینی وارد زمین شده بودند.

سدریک و لینی جلو رفتند و با هم دست دادند. سپس یکی از داوران با صدای سوتش، آغاز بازی را اعلام و بلافاصله توپ ها را آزاد کرد. بازیکنان که سر جایشان قرار گرفته بودند، به سرعت بازی را شروع کردند.

- سرخگون دست بازیکنای ریونکلاوه؛ دروئلا سرخگون به دست، یک به یک بازیکنای هافلپافو جا می ذاره و به سمت دروازه حرکت می کنه. آماده می شه برای شوت سرخگون که... آخ... بازدارنده ای محکم به سرش می خوره و سرخگون از دستش ول می شه!

اگلانتاین در حالی که پیپش گوشه ی لبانش نمایان بود و از پرتاب بازدارنده به سمت دروئلا بسیار خوشنود به نظر می رسید، برای پرتاب بعدی آماده می شد.

- حالا رکسان سرخگونو در دست داره؛ اونو به آریانا پاس می ده و آریانا با یه هدف گیری دقیق به سمت حلقه ی چپ دروازه پرتاب می کنه و... گل نمی شه، جرالد با پرشی جانانه اونو می گیره!

در همین لحظه، دورا که از گل نشدن سرخگون عصبانی شده بود، با تمام قدرتش بازدارنده ای را به سمت چو که آن طرف زمین قرار داشت و به سدریک زل زده و سعی می کرد توجهش را به خود جلب کند، روانه کرد.
بازدارنده از کنار چو گذشت و محکم به مهاجم دیگر ریونکلاو، جارو برخورد کرد. برای پرتاب بازدارنده، جارو می توانست بدترین گزینه باشد؛ زیرا بلافاصله پس از برخورد با انتهایش، کمانه کرد و به طرف خودِ دورا برگشت.

- دیوانه ساز سرخگونی رو که دروئلا به سمتش پاس داد رو گرفته و حالا داره به سمت دروازه حرکت می کنه. اون برای حرکت تو زمین هیچ مشکلی نداره؛ چون با توجه به ظاهر پرابهت و بوسه ی معروفش، کسی جرعت مقابله باهاشو نداره، و بله... همین ویژگی کار خودشو کرد و دیوانه ساز اولین گل رو به نفع ریونکلاو به ثمر رسوند!

صدای فریاد تماشاچیان ریونکلاوی در فضا طنین انداخت؛ اما بلافاصله با گل تساوی ای که رز روانه ی دروازه کرد، درمیان فریاد شادی هافلپافی ها گم شد.

- حالا آریانا سرخگون به دست تو زمین حرکت می کنه و... صبر کنین ببینم، این اسنیچ بود که از جلوم رد شد؟ جستجوگرا باید حواسشون حسابی جمع باشه!

درست در همان لحظه که گزارشگر این را گفت، لینی به سرعت با آن جثه ی کوچکش، به سمت گوشه ی سمت چپ زمین که دورترین نقطه به جایگاه گزارشگری بود، شیرجه زد.

- عجیبه... لینی طوری رفتار می کنه که انگار اسنیچو اون گوشه دیده؛ ولی اسنیچ که همین الان از جلوی من رد شد! امکان نداره سرعتش اونقد بالا باشه که بتونه در عرض یه ثانیه خودشو از این ور زمین به او ور برسونه!

درمیان تعجب گزارشگر و سایر بازیکنان، ناگهان رودولف به سمت گوشه ی دیگر زمین با سرعت پرواز کرد؛ اما در گرفتن اسنیچی که تصور می کرد در آن گوشه باشد، ناکام ماند.

- این خیلی عجیبه... انگار که اسنیچ تو یه لحظه توی چند جای مختلفه!

در همان لحظه داور سوتش را به صدا در آورد و بازی را متوقف کرد‌. سپس رو به جمعیت اعلام کرد:
- مثل این که یه مشکلی برای اسنیچ پیش اومده. فعلا بازی رو نگه می داریم تا اسنیچو پیدا و مشکلو حل کنیم؛ بعد به ادامه بازی می پردازیم!

پس از این حرف، همه ی بازیکنان نیز به کمک جستجوگرها رفتند تا در پیدا کردن اسنیچ و یافتن مشکل آن کمک کنند.
پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، صدای رودولف از گوشه ی زمین به گوش رسید:
- پیداش کردم؛ اینجاست!

سپس با مشتی که اسنیچ درونش بود، نزد داور برگشت. پس از رودولف بقیه ی بازیکنان نیز بر زمین فرود آمدند.
داور اسنیچ را از رودولف گرفت و آن را بررسی کرد. چند دقیقه مشغول معاینه ی اسنیچ بود، که ناگهان اتفاقی افتاد؛ اسنیچ شروع به لرزیدن کرد و سپس در مقابل چشمان حیرت زده ی همگی، یک اسنیچِ دیگر از درون خود به بیرون راند.

داور درحالی که با نگاهی متعجب به اسنیچ زل زده بود، گفت:
- این چرا دوتا شد؟ یعنی...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که اسنیچِ اولیه دوباره شروع به لرزیدن کرد و یک اسنیچ دیگر نیز تولید نمود.

داور که همچنان در فکر این بود که چه بلایی ممکن بود سر اسنیچ آمده باشد، ناگهان به یاد هکتور افتاد که صبح همان روز او را بطور اتفاقی در حوالی صندوق توپ ها دیده بود. با به یاد آوردن همان صحنه، همه چیز برایش روشن شد و با عصبانیت و فریاد بلندی هکتور را صدا زد:
- هکتور!

فلش بک

هکتور بالای پاتیل معجونِ درحال جوشش ایستاده و همانطور که آن را با ملاقه ای هم می زد، با خودش صحبت می کرد:
- عجب معجونی بشه این... یه چیزی درست کردم که حرف نداره! فقط مشکلش اینه که نمی دونم کاراییش چیه و چه کار می کنه!

هکتور همانطور که به کاربرد معجونش فکر می کرد، تصمیم گرفت آن را امتحان کند؛ اما نه روی وسایل پیش پا افتاده ای که همیشه معجون هایش را روی آنها امتحان می کرد. بلکه می خواست معجونش را روی وسیله ای قوی و مهم امتحان کند و ببیند که آیا معجونش روی آنها نیز تاثیر می گذارد یا خیر.

پس از اندکی زمان که صرف پیدا کردن وسیله ای مناسب برای امتحان کردن معجونش شد، بالاخره به نتیجه ای رسید؛ او می خواست معجونش را روی اسنیچ آزمایش کند!

در حالی که همچنان با خود حرف می زد، از این طرف اتاق به آن طرف می رفت تا خود را آماده ی دزدیدن اسنیچ کند.
- آره... این بهترین انتخاب واسه امتحان کردن معجونمه. هم این که ابهت معجون با ارزشم با آزمایش روی وسایل بدرد نخور، زیرسوال نمی ره، و هم این که فلز اسنیچ خیلی سخت و مقاومه و همچنین روی اون جادوهای پیشرفته ی محافظتی و ضدتقلب زیادی اجرا شده؛ باید معجونمو به چالش بکشم. باید ببینم در برابر جادوهای قدرتمندم کار می کنه یا نه...

سپس با تجهیزات لازم برای دزدیدن اسنیچ، از آزمایشگاهش خارج شد. حدود نیم ساعت بعد، با اسنیچی در دست و لبخندی شیطانی بر لب وارد آزمایشگاه شد.

با خوشحالی دستکشی پوشید و اسنیچ را مستقیم درون پاتیلش فرو کرد و آن را حدود ده ثانیه درون پاتیل نگه داشت. هنگامی که اسنیچ را بیرون آورد، هیچ تفاوتی حس نکرد. هیچ اتفاقی برای اسنیچ نیفتاده بود.

مدتی صبر کرد؛ اما باز هم اسنیچ تغییری نکرد. با گذشت یک ساعت، هکتور که کم کم از معجونش ناامید می شد، تصمیم گرفت اسنیچ را تا قبل از این که کسی متوجه نبودش شود، به سرجایش برگرداند.

هکتور اسنیچ را به سرجایش، در صندوقچه ی توپ ها برگرداند و ناامید و ناراحت از عمل نکردن معجونش، به آزمایشگاهش برگشت. او نمی دانست که معجون، برای اثر کردن نیاز به فضای تاریک داشت، که البته صندوقچه این فضا را برای اسنیچ فراهم کرده بود.

پایان فلش بک

داور درحالی که همچنان با عصبانیت به اسنیچِ درحال زاد و ولد خیره شده بود، به نتیجه ای رسید:
- این اسنیچ که دست منه، هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ دیگه از خودش تولید می کنه؛ پس یعنی زمانی که ما اسنیچو در یه لحظه تو چند جای مختلف می دیدیم، بخاطر سرعت بالاش نبود؛ در واقع الان تعداد زیادی اسنیچ تو زمین هست. این اسنیچی که دست منه اسنیج اصلیه؛ چون فقط اینه که هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ از خودش تولید می کنه و بقیه، اسنیچی تولید نمی کنن.

سپس نگاهی به فضای اطراف که پر از اسنیچ شده بود، انداخت و در حالی که سعی در کنترل خشمش از هکتور داشت، ادامه داد:
- اگه بخوایم این همه اسنیچ تقلبیو جمع کنیم تا بازی رو به حالت عادی ادامه بدیم، خیلی طول می کشه و مجبوریم بازی رو کنسل کنیم. اما چون نمی خوایم این اتفاق بیفته، استثنائاً روند بازی رو تغییر می دیم. همه بازیکنا باید پست های خودشونو ول کنن و در پست جستجوگر بازی کنن؛ تیمی که بتونه اسنیچ اصلی رو پیدا کنه برندست! یه راه تشخیص اسنیچ اصلی اینه که هر اسنیچو چند دقیقه زیرنظر داشته باشین، اگه لرزید و از خودش اسنیچ تولید کرد، یعنی اصلیه. در ضمن، تفاوت ظاهری اسنیچ اصلی با اسنیچای تقلبی فقط تو اینه که تقلبیا یه ذره مات تر و کدر ترن. همین! خب... موفق باشین!

سپس اسنیچ اصلی را به هوا فرستاد و خود نیز بی توجه به بازی، بازیکنانِ بهت زده را در میان دریایی از اسنیچ رها کرد و با خشم و عصبانیتی که دیگر توان کنترلش را نداشت، فریاد زنان به دنبال هکتور رفت.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۴۱:۱۲ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 114
آفلاین
_فکر کنم خوب نباشه این طوری تو خواب بهش زل زدیم.

اعضای تیم هافلپاف با عصبانیت و کلافگی به رکسان که کابوس می دید و فریاد می کشید، خیره شده بودند:
_الان سه صبحه سدریک، مهم نیست...چی کار کنیم؟ فردا مسابقه داریم.
_خب می خوایید من بیدارش کنم؟
_نه اگلا...فک کنم اگه بیدارش کنیم بیشتر میترسه.
_اگه ساکت نشه، من حاضرم برم...
_نه...ببیند، خوابید.

رکسان ساکت شده بود. گویا واقعا موشک را از او دور کرده بودند. پتویش را محکمتر کشید، غلتی زد و به خوابش ادامه داد.
دورا نفس راحتی کشید:
_خب دیگه، تا فردا صبح...

خوابگاه ساکت شده بود. دیگر نه صدای صحبت های رکسان در خواب می آمد و نه...
_خرپففف...خررر...

صدای خروپف پافت، در سرتاسر خوابگاه طنین می انداخت.
هافلپافی ها امشب، خوابی آسوده نداشتند.


فردا صبح:

_زنده باد هافل...تکرار کنید دیگه.

رکسان با آزردگی به هم تیمی هایش خیره شده بود. آنقدر خسته و خواب آلود بودند که نای سخن گفتن نداشتند.
_هی دورا، تیشرتتو برعکس پوشیدی. اگلانتاین... پیپ رو کردی تو چشمت...سدریک، چرا موهات این ریختیه؟ اصلا این چه وضعشه؟

یوان، فریاد زنان هافلی ها را دعوت کرد تا از رختکن بیرون رفته و مسابقه را شروع کنند. حتی او هم پکر و بی حوصله بود.

بازیکنان، سوار بر جاروهایشان در آسمان نیلگون صبحگاهی، اوج می گرفتند.
سوت مسابقه زده و بازی شروع شد.
_حالا دروئلا سرخگون را به طرف دیوانه ساز پرتاب می کنه که داره به سمت دروازه ی هافل میره.

اگلانتاین به کمک چماقش بازدارنده ای را به سمت دیوانه ساز فرستاد؛ اما او، حتی نیم نگاهی هم به پافت نینداخت و با حرکتی ساده از جلوی توپ، کنار رفت.
اگلانتاین غمگین شد...بی توجهی بدترین انتقام بود.

دیوانه ساز از بین تمام بازیکنان گذشت و سرخگون را به طرف دروازه پرتاب کرد. سدریک سرجایش میخکوب شده بود و حرکت نمی کرد. به نظر میامد سعی دارد جلوی هجوم خاطرات بدش را که با حضور دیوانه ساز قوی شده بود، بگیرد.

رکسان به طرف توپ هجوم برد و با سر جارویش از دروازه دفاع و توپ را به آن سر زمین فرستاد.
_گلللللل...نمیشه. خالی، میتونه از دروازه دفاع کنه...

فریاد خوشحالی هافلی ها بلند شد، اما دیوانه ساز خشمگین شده بود؛ با اینکه چیزی از صورتش مشخص نبود، اما، حتی تماشاگران هم از ترس به خود پیچیدند.

رکسان برخلاف همیشه، آرام بود، اضطرابی در چشمانش مشخص نبود و بی توجه به دیوانه ساز رفت تا بازی را شروع کند.
_رکسااان...

فریاد آریانا باعث شد رکسان برای ثانیه ای بازگردد و به دیوانه ساز که پشت سرش آمده بود، بر بخورد.
واکنش ویزلی، چیزی نبود که تماشاگران حاضر و حتی بازیکنان، انتظارش را داشته باشند. او چوبدستیش را بیرون کشید و وردی را زیرلب زمزمه کرد.

لحظه ای بعد، چند دیوانه ساز در آسمان به پرواز درآمدند.
صدای همهمه ی جمعیت و فریاد های وحشت زده ای بلند شد.

رکسان، مضطرب شد.
این ورد گونه ی دیگری کار می کرد.
دیشب خوابش را دیده بود؛ در خواب موشک کاغذی ای مزاحمش شده و زنی نقاب دار، به او گفته بود از این ورد استفاده کند تا موشک دیگر کاری با او نداشته باشد.

رکسان به بازیکنان اطرافش نگاهی انداخت، داشتند به طرفش می آمدند؛ اوضاع خطرناک شده بود.
چوبدستیش را بلند، و کاری را که نباید می کرد، کرد. به طرف هرکس که نزدیکش میشد طلسمی روانه کرد.

ثانیه ای بعد، غوغایی در زمین بازی به پا شده، که گویی گله ای تسترال به آنجا حمله کرده بود.
تعداد بازیکنان و توپ ها چند برابر شده بود.
چند رودولف، در حال دلبری برای ساحرگان بودند.
چند جارو، در حال دفاع از دروازه ها بودند و چند دروئلا با دسته ای کتاب در دست، دور زمین می چرخیدند.

از هر چیز، حداقل سه و یا چهار عدد وجود داشت.
چند سرخگون و بازدارنده، دور دروازه ها پس و پیش می رفتند و همه ی این ها تقصیر رکسان بود.

صدای برخورد دو قمه به هم بلند شد، رودولف ها سر ساحره ای با هم به توافق نرسیده و دعوا می کردند:
_اون ساحره ی با کمالات ماله منه.
_نه...نه...نه...

گوشه ی دیگری از زمین مسابقه گفت و گویی برپا شده بود:
_آتیش داری؟

اگلانتاین به نمونه اش فندکی قرض داد تا بتواند پیپش را روشن کند.
هیچکس متوجه اتفاقی که برایش پیش آمده بود، نبود.
همه با آرامش روی جاروهایشان نشسته و پرواز می کردند. گویی خیلی طبیعی بود که چند نمونه از خودشان کنارشان باشد.

رکسان ترسیده بود؛ نه داوری در آن حوالی بود که از او کمک بخواهد و نه تماشاگری در ورزشگاه باقی مانده بود. همه فرار کرده بودند.
ویزلی به سمت سدریک رفت:
_سد...سدریک.
_سلام رکسان.
_سدریک ببین...ببین اونارو...خودتو ببین.

سدریک لبخند زنان از او دور شد. رکسان به لینی پناه برد:
_لینی...ببین خودتو...داری اونجا پرواز میکنی...لینی کمکم کن.
_سلام رکسان...چه خبر؟ از این طرفا؟

رکسان مبهوت شد. دیگر کاری از دستش بر نمی آمد؛ زندگی دوستانش را خراب کرده بود.
با عصبانیت زیر لب به خودش گفت:
_احمق.
_با من بودی؟

توپی طلایی رنگ کنار گوش ویزلی پرواز می کرد:
_به من گفتی احمق؟

رکسان با دقت به توپ نگاه کرد.
_اسنیچ؟...تویی؟...چرا تو تغییر نکردی؟...چرا چند تا نشدی؟

اسنیچ تبسمی خودپسندانه کرد:
_آخه من به طور درد آوری خوش قیافه ام.
_چه ربطی داره؟...حتما طلسم به تو نخورده.
_خب...شاید. میتونه همچین دلیلی داشته باشه...ولی تو خیلی خوش شانسی.
_خوش شانس؟

خوش شانسی در زندگی رکسان معنایی نداشت؛ خصوصا از وقتی که در خانواده ی ویزلی متولد شد.
اسنیچ تایید کرد:
_اوهوم...چون من اومدم اینجا تا به تو کمک کنم؛ وقتی توپ های خوش قیافه میان تا به آدم ها کمک کنن، اونا بابد برن و مرلینو شکر کنن.

رکسان با صدا هوا را از بینی اش خارج کرد:
_تو؟...چطوری به من کمک می کنی؟

اسنیچ دم گوش ویزلی وز وز می کرد.
صورت رکسان لحظه ای متفکر ماند و سپس ابروهایش بالا رفت:
_به من ربطی نداره؟

اسنیچ پوزخندی زد و حرفش تایید کرد:
_اوهوم...تو نمی تونی کمکی به من بکنی...خصوصا تو این نقشه.

رکسان نگاهی به اگلانتاین های پیپ کش، سدریک های جذاب، دورا های بی اعصاب، رودولف های چشم چران و باقی اعضای تیمش انداخت؛ اگر آنها نبودند اصلا کویدیچ معنایی داشت؟ اصلا به خودش جرات ملحق شدن به تیم هافل را می داد؟
_مطمئنی کارت درسته؟
_البته...فقط کافیه بری توی کابین داورها و منتظر بمونی؛ بعد ده دیقه بیا بیرون.

رکسان تردید کرد. به اسنیچ اطمینان خاطر نداشت و دوست نداشت دوست هایش را تنها بگذارد. اما به هرحال به سمت کابین پیش رفت.

کابین داور ها مرطوب و نمور بود.
چند صندلی خشک و سفت دور تا دور اتاق قرار گرفته بود.
رکسان روی یکی از صندلی ها لم داد.
برای ثانیه ای پلک هایش را روی هم گذاشت و اشک ها گونه هایش را خیس کردند. از چیزی که فکر می کرد خسته و درمانده تر شده بود.
یا پشت دست چشم هایش را پاک کرد و از اتاقک بیرون رفت.

هم تیمی هایش روی زمین نشسته بودند و گیج و منگ به اطراف نگاه می کردند. همه چیز به حالت عادیش برگشته بود.

ریونی ها هم کم کم فرود می آمدند و به ورزشگاه خالی نگاهی سرشار از تعجب می انداختند.
سرخگون، تک و تنها در آسمان بالا و پایین می رفت و بازدارنده ها به دور هم می چرخیدند.

اسنیچ پرواز کنان به سمتش آمد، لبخندی زوری بر لبانش بود:
_تو که میدونی؟ هرکاری یه اجرتی داره...شما هم که با یه توپ خوشتیپ طرف بودی و دیگه اصلا...پول مارو بده بریم.

فردا شب:

_دادا...خوب فکری کردی ولی...
_آخه میدونی سرخگون جان...با این مخارج بالای زندگی و حقوقی که ما از هر مسابقه گیرمون میاد که نمیتونیم چرخ زندگیرو بچرخونیم. ما هم مجبوریم دوز و کلک های روزگارو بلد باشیم و یکم سر آدمارو گرم کنیم. حالا دوتا آدم اضافی ببینی که جای دوری نمیره.

اسنیچ، بازدارنده ها و سرخگون دور میزی نشسته و مهمانی گرفته بودند.
البته...با پول رکسان بیچاره، مهمانی خوبی برپا کرده بودند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۵۹:۱۹

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۲:۳۳ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
ریونکلاو Vs هافلپاف
روز دانش‌آموز


روزی که همه انتظارش رو می‌کشیدن بالاخره فرا رسیده بود، سیزده آبان بود و هاگوارتز حال و هوای دیگه‌ای داشت. همه خوش‌حال و خندان در جای جای هاگوارتز در حرکت بودن و روز دانش‌آموز رو به هم تبریک می‌گفتن.

این خوش‌حالی دو دلیل داشت؛ اول این که تمام کلاس‌های اون روز از کله‌ی سحر گرفته تا پاسی از شب، همگی تعطیل بودن. اما این تنها هدیه‌ی هاگوارتز به دانش‌آموزانش نبود، دومین دلیل برای خوش‌حالی اونا هاگزمید بود. سال اولی یا سال هفتمی، با رضایت‌نامه یا بی‌رضایت‌نامه هیچ فرقی نداشت، همه اجازه‌ی خروج از هاگوارتز و شرکت در راهپیمایی هاگزمید رو داشتن.

شاید با شنیدن اسم یه راهپیمایی از قبل تدارک دیده شده و افزودن این موضوع که تمام فروشگاه‌ها و مغازه‌های هاگزمید به این مناسبت در تعطیلی به سر می‌برن، شیرینی این واقعه رو براتون زهر کنه، اما دانش‌آموزای هاگوارتز زرنگ‌تر از این حرفا بودن که حضور تو هاگزمیدو به شرکت در راهپیمایی خلاصه کنن. علاوه بر اون... کیه که از تعطیلی کلاسا به هر قیمتی استقبال نکنه؟

دانش‌آموزا همراه اساتید و ارشدهای گروهشون از هاگوارتز خارج می‌شن و به سمت هاگزمید رهسپار می‌شن.

- هه! می‌بینم که بازم اون خرخونا نیومدن.
- اگه میومدن باید تعجب می‌کردی. نیومدنشون تبدیل به یه رسم هرساله شده!
- وای من برای دو هزار و سیصدمین بار کتاب گیاه‌شناسی مدرنو نخوندم، این تعطیلی وقت مناسبیه که عقب‌موندگیمو جبران کنم.

دیالوگ آخر توسط دانش‌آموزی که داشت ادای یه ریونکلاوی رو در میاورد بیان می‌شه و باعث می‌شه جمعیتی که دورش بودن و اینو ‌می‌شنون، از خنده‌روده‌بر شن. بعد از مقادیری خندیدن به ریش ریونکلاوی‌ها و به سخره گرفتنشون، بالاخره به قدری از هاگوارتز دور می‌شن که حتی با گوش‌های جادویی مغازه‌ی فرد و جرج هم صداشون به گوش نرسه.

- می‌بینی سو؟ همه‌ش دارن مسخره‌مون می‌کنن. من قهرم!

لیسا قهرکنان اینو می‌گه، از لبه‌ی پنجره دور می‌شه و میادو کنار شومینه روی مبلی ولو می‌شه. وقتی احساس نارضایتی از محل نشستنش می‌کنه، غرولندکنان کپه‌ی کتاب‌ها، جزوات و قلم‌پرهایی که روشون جلوس کرده بودو گوشه‌ای پرتاب می‌کنه.

دروئلا و سو با دیدن صدای آه و ناله‌های گاه و بی‌گاهی که از سرتاسر تالار شنیده می‌شد، جلو میان.
- واسه همینه که ما امسال نقشه کشیدیم تا متفاوت عمل کنیم!
- اونا خوش‌حالن که تعطیلن و رفتن راهپیمایی اما...
- اما ما خوش‌حال‌تریم چون هاگوارتز خالی از سکنه در اختیارمونه.
- و این یعنی می‌تونیم تعطیلیمونو تو جاذبه‌های هاگوارتز بگذرونیم!
- مثلا نظرتون در مورد سرک کشیدن به تالار هافلپاف چیه؟

اعضای ریونکلاو که تا دو ثانیه پیش پّکّر، پوکرفیس و کلا هر حالت غمگین و افسرده‌ای که بگین از چهره‌شون خارج نمی‌شد، حالا با شنیدن این حرفا روحیه‌ای تازه پیدا می‌کنن. طولی نمی‌کشه که به نشانه‌ی شادی کتاب‌ها به هوا پرتاب می‌شه، قلم‌پرها از وسط شکسته می‌شه و کاغذ پوستی‌ها داخل آتش شومینه خاکستر می‌شن.

ساعتی بعد

- خب؟ چی شد پس؟

ملت ریونکلاوی به تلاش بی‌وقفه‌ی لینی برای باز کردن جایی که ادعا می‌کرد ورودی تالار هافلپافه نگاه می‌کنن.

- تا کی قراره به خاروندنا و قلقلک‌دادنای تو به اون میوه‌ها نگاه کنیم؟

همون موقع لینی نیشگونی از انگوری می‌گیره و انگور به نشانه‌ی اعتراض دونه‌هاشو به سمت سر و صورت لینی پرتاب می‌کنه. انگورهایی واقعی!

- نشگون گرفتن رو هم اضافه می‌کنم.
- کی می‌خوای قبول کنی اونا فقط یه مشت میوه هستن و قرار نیست دریو مخفی کرده باشـ... واو!

بالاخره تابلو کنار می‌ره و تالار زرد رنگ هافلپاف با نور خیره‌کننده‌ای پیش چشمای ریونکلاویون ظاهر می‌شه.
لینی که دیگه چیزی نمونده بود به خاطر این همه شکست پیاپی آب بشه بره تو زمین، بعد از کسب موفقیتش با خوش‌حالی عرق روی پیشونیشو پاک می‌کنه.
- دیدین گفتم می‌تونم!

لینی روزها و شب‌های زیادی رو تو سوراخ روی دیوار گذرونده بود تا سر از چگونگی ورود به دروازه‌ی هافلپاف پیدا کنه!

- به لطف سرعت زیاد لینی تو باز کردن در، وقت زیادی برامون نمونده. پس زودتر برین اون نقشه‌های کوییدیچشونو پیدا کنین.

سو اصلا و به هیچ‌وجه در این لحظه چشم‌غره‌ای نثار لینی نمی‌کنه. کاملا مدیون هستین اگه چنین فکری کرده باشین!

به دنبال حرف سو، نه‌تنها اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو، بلکه باقی ریونکلاوی‌ها نیز برای یافتن نشونه‌ای برای طرح کوییدیچ تیم هافلپاف به راه میفتن. به هر حال موفقیت تیم کوییدیچ ریونکلاو، موفقیت اونا هم بود، مگه نه؟

- امکان نداره! من که حاضر نیستم وقتمو برای پیدا کردن نقشه‌های هافل تلف کنم.
- هیس... یکم آروم‌تر!

ناگهان گوشای ربکا با شنیدن این حرف تیز می‌شه و با دقت اطرافشو می‌پائه که مبادا کسی صحبتاشونو شنیده باشه. بعد از اطمینان از اینکه همه سرشون گرمه، پچ‌پچ‌کنان دم گوش تام زمزمه می‌کنه:
- به نظرت اگه من یکم از این معجون "سخنگو" رو به این گیاه اضافه کنم چی می‌شه؟
- هافلیا هر روز با صدای نعره‌های این گیاه که در نقش خروس آغاز صبحو اعلام می‌کنه از خواب بیدار می‌شن؟
- جالب بود! شاید! ولی خودمم نمی‌دونم. به هر حال تجربه‌ایه که مطمئنم روزای آینده در حالی که تو راهروهای هاگوارتز از کنار هافلیا رد می‌شیم می‌فهمیم.

ربکا اینو می‌گه و به آرومی بطری معجونی رو از جیبش در میاره و مشغول ریختن محتواش داخل گلدون می‌شه.

- هی شما دو تا! چی کار دارین می‌کنین؟

در حالی که ربکا هول می‌شه و مقداری معجون از لبه‌ی گلدون سُر می‌خوره و می‌ریزه رو میز، تام به سرعت برمی‌گرده و با دروئلا مواجه می‌شه.
- هیچی هیچی... داشتم از این گیاهه می‌پرسیدم چیزی دیده یا نه؟
- حالت خوبه تام؟ مگه گیاهم حرف می‌زنه؟

- چیزی ندیدم. چون چشم ندارم تا ببینم.

نه‌تنها تام، بلکه ربکا و دروئلا هم با تعجب از جا می‌پرن.

- اممم... خب گویا حرف می‌زنه؟

تام ضمن گفتن این حرف نگاه مشکوکی به ربکا می‌ندازه. ربکا هم با چشمک جوابشو می‌ده، گویا معجون عمل کرده بود!

اما دروئلا هم هرچیزی که لازم بود ببینه رو دیده بود.
- فک کردین من ندیدم یه چیزی ریختین تو اون گلدون؟ حالا شیطنتو بس کنین و برین دنبال نقشه‌ها!
- باش.
- خب.

بعد از ساعتی گشت و گذار تو تالار خصوصی هافلپاف، که بیشترش به کشف عجایب تالار گذشته بود تا گشتن به دنبال نقشه‌های کوییدیچشون، بالاخره تیک‌تاک ساعت با تهدید بیشتری گذر زمانو اعلام می‌کنه.

پس ریونیا دست از پا درازتر و بدون اینکه چیزی دستگیرشون بشه، تصمیم می‌گیرن به ماجراجوییشون تو تالار هافلپاف پایان بدن. قبل از خروج از تالار، تام دوباره نگاهی به گلی که به لطف ربکا سخنگو شده بود می‌ندازه. اما چیزی رو متوجه می‌شه که تا قبل از اون بهش دقت نکرده بودن.
گلدون روی میز نبود، بلکه روی صندوق بزرگی قرار داشت که حسابی با قفل‌های زیادی مهر و موم شده بود. از کجا معلوم؟ شاید نقشه‌های ناب کوییدیچ تیم هافلپاف اونجا مخفی شده بود!

- هی بچه‌ها، فک کنم یه جا رو از قلم انداخـ...
- دارن از هاگزمید برمی‌گردن! می‌بینمشون! زود باشین بریم.

و می‌رن...

طولی نمی‌کشه که ریونکلاوی‌ها کتاب و دفتر و جزوه به دست می‌شن و در حالی که تیکه‌های بقیه گروها که حالا دیگه به هاگوارتز برگشته بودنو می‌شنون، رهسپار تالار خصوصیشون می‌شن.

روز مسابقه کوییدیچ، تالار هافلپاف

- کی تجربیات معجون‌سازیشو رو این گلدون خالی کرده؟ چقد حرف می‌زنه.

گیاه با اصرار به مخالفت می‌پردازه.
- خنگ‌بازی در نیارین! واقعا متوجه تفاوت صدای من با اون هفتای دیگه نمی‌شین؟
- تازه بیماری چندشصیتی هم داره. فک می‌کنه هشت نفره. آخی... گیاه بیچاره.
- ببینین هرچقدرم که حساب کتاب کنین بازم می‌فهمین که من نمی‌تونم همزمان اینقد حرف بزنم! بالاخره منم انرژی‌ای دارم و اگه همه‌شو با صحبت کردن تلف کنم اونوقت چطوری فتونسنتز کنم؟ ما گیاها نقشای بسیار مهم‌تری بهمون واگذار شده تا تو دنیا انجام بدیم. به همین دلیلم هست که دهن بهمون ندادن تا با حرف زدن از انجام کارای مفیدی که دنیا بهش نیاز داره غافل نمونـ...
- همین الان نشون دادی چقد پر حرفیا. دِ ساکت باش دیگه!

گیاه که نطقش کور شده بود، "ایش‌گویان" تصمیم می‌گیره سکوت اختیار کنه. واقعا هم اختیار می‌کنه! اما همچنان صدای پچ‌پچ‌های متعددی به گوش می‌رسه.

کاپیتان تیم کوییدیچ، یعنی سدریک دیگوری، بی‌توجه به کل‌کل بی‌پایان اعضای تیمش با گلدون، جلو میاد تا در صندوقو باز کنه.
- دیروز تمرین نکردیم چون معتقد بودم یه روز قبل از مسابقه باید استراحت کنیم تا انرژی کافی بدست بیاریم. حالا وقتشه آمادگی خودمونو برای مسابقات نشون بدیم و بریم که ببریم!

سدریک همزمان با گفتن این حرف، در صندوقو باز می‌کنه و با صحنه‌‌ای مواجه می‌شه که هلگا هلگا می‌کرد هیچ‌وقت مواجه نشده بود!

- شنیدم این تو بودی که نذاشتی دیروز تمرین کنین و واسه همین ما اینجا موندیم!
- دو روزه ما رو اینجا حبس کردی که چی خب؟
- نمی‌گین اینجا سرد و تاریکه و ما قبل از مسابقات مثل هر ورزشکار دیگه‌ای نیاز داریم تا گرم کنیم؟
- جامونم تنگ بود. شما خودتون دوست دارین هفت‌تایی یه جای کوچیک حبس شین؟
- تازه سر و ته گذاشتینمون. ریشه‌های پای این هی می‌خورد تو سر من و قلقلکم می‌شد.
- منم هم‌چون زندانی در بند انفرادی، تا پای افسردگی پیش رفتم. آه.

با شنیدن این حرفا، حالا دیگه کل اعضای تیم کوییدیچ هافلپاف جلو اومده بودن و به اونچه که داخل صندوق در حال رخ دادن بود زل زده بودن. سدریک که حواسش کاملا جمع بود، رو به نفر هفتمِ داخل صندوق می‌کنه.
- شما حرفی برای زدن نداری؟
- نه من جاروی قانعی هستم.

هر هفت بازیکن، با چهره‌هایی آغشته از بهت و حیرت نگاهشونو از جاروهای سخنگوی داخل صندوق برمی‌دارن و به همدیگه می‌دوزن.
وقت تنگ بود و چاره‌ای نداشتن جز اینکه با همین جاروهای سخنگو برای مسابقات برن!

- دیدین گفتم من نبودم که اینقد حرف می‌زدم! کجاست سازمان حمایت از گیاهان جادویی؟ من ازتون شکایت می‌کنم. توهین‌هایی که به من کردینو فراموش نمی‌کنم. چه انگ‌ها که به من نزدین. دیوونه، روانی و چندشخصیتی فقط چندتاش بود که... داشتم حرف می‌زدم باتون بی ادبا، کجا رفتین پس؟

به نظر میومد معجون "سخنگو"ی ربکا که از گلدون سرریز شده بود، راه خودشو از سوراخای روی صندوقچه پیدا کرده بود و هفت جاروی پرنده‌ی هافلپاف رو مورد عنایت خودش قرار داده بود...

مدتی بعد، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو

اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو با جدیت تمام دور میزی دایره‌ای شکل حلقه زده بودن و آماده بودن تا از نقشه‌هایی که برای پیروزی تو این مسابقه کشیده بودن پرده‌برداری کنن. در حالی که نفس‌ها تو سینه حبس شده بود و قلب‌ها به شدت می‌تپید، لینی کاغذ پوستی‌ بزرگی که حاوی نقشه‌هاشون بودو روی میز پهن می‌کنه. وقتش بود تا برای آخرین بار اونو مرور کنن. اما...

- خب، همونطور که می‌بینین ما نه تمرین خاصی کردیم، نه خیلی کوییدیچمون خوبه و نه حتی نقشه‌ای داریم.

حق با لینی بود، کاغذ پوستی روی میز پهن شده بود، اما خالی بود. خالی خالی. درست مثل رکسان ویزلی که ویزلی نبود و رکسان خالی بود. خالی خالی.

- پس نقشه اینه که بی‌برنامه عمل کنیم! روونا بختکی هرچی تو لحظه به ذهنتون رسید پیاده کنین. ما ریونکلاوی و باهوش هستیم و مطمئنم که از پسش برمیایم.

با نگاه تردید آمیزی که بین اعضای تیم رد و بدل می‌شه، کاملا مشخص می‌شه که اونا چنین اعتقادی ندارن.

همان لحظه، رختکن تیم کوییدیچ هافلپاف

- به نظرتون کجا ممکنه دهنش باشه؟ شاید اگه چسب بزنم روش ساکت شه!
- فک می‌کنی دهنی که نمی‌بینی با چسب بسته می‌شه؟
- نمی‌شد حداقل اون جاروی قانع رو به من بدین؟ اونکه حتی اون جارو رو نمی‌خواد!

رودولف با دوباره وسط کشیده شدن این بحث به وجد میاد و از پیشنهاد رز استقبال می‌کنه.
- راس می‌گه! یه دونه با کمالاتشو بدین به من. مطمئنم جاروها هم جنسیت دارن پیش خودشون. یه ساحره‌شو بدین بیاد اینور.

سدریک با قاطعیت پاسخ منفیشو رو می‌کنه.
- نه، نه و نه! دقیقا به همین دلیله که جاروی قانعو دادیم به رودولف. از کجا معلوم وسط مسابقه حواسش به جاروی با کمالاتش پرت نشه؟ ریسک نمی‌کنیم!

آریانا در حالی که به دنبال هم تیمیاش برای خروج از رختکن آماده می‌شد، زیرلب زمزمه می‌کنه:
- باز خوبه تکون نمی‌خورن و فقط حرف می‌زنن!

زمین مسابقه

هوا بسیار صاف و آفتابی بود و شدت تابش خورشید به قدری بود که بستنی‌های تدارک دیده شده برای مسابقه تنها چند ثانیه تاب تحمل داشتن و به سرعت تسلیم گرمی روزگار می‌شدن. اما حتی این گرمای شدید هم باعث نشده بود تا ذره‌ای از شور و شوق دانش‌آموزان واسه مسابقات کوییدیچی که برای اومدنش لحظه‌شماری می‌کردن کم بشه.

هنوز مدت زیادی از آغاز سال تحصیلی نگذشته بود و امتیاز هر چهار گروه در رقابت تنگاتنگی به سر می‌برد و به همین دلیل، هنوز جهت‌گیری خاصی بین اعضای گروه‌های چهارگانه پیش نیومده بود. بنابراین رنگ‌هایی که بین تماشاچیا خودنمایی می‌کرد یک چهارم بین هر چهار رنگ زرد، قرمز، سبز و آبی تقسیم شده بود.

بالاخره با ورود اعضای دو تیم به داخل زمین، صدای تشویق تماشاچیان دو چندان می‌شه. اولین چیزی که توجه جرالدو به خودش جلب می‌کنه، خورشید زرد رنگیه که درست وسط آسمون جا خوش کرده بود و انگار که با انگشتاش علامت دیس‌لایک رو تو صورت ریونکلاوی‌ها می‌کوبید.

- حتی خورشیدم با ما سر ناسازگاری داره و هافلپافیه! هی روزگار!

ریونکلاویا به مرحله‌ای رسیده بودن که برای لاپوشونی کم‌کاری خودشون می‌خواستن زمین و زمان رو مقصر باخت احتمالی آینده‌شون نشون بدن.

- پیست... چو! هی چو... سدریکو نگاه کن.

چو با سقلمبه‌ی محکمی که از طرف آندریا می‌خوره به خودش میاد و نگاهی به سدریک می‌ندازه.

- من این نگاهو می‌شناسم، با یک نگاه عاشقت شده! زودباش یه چشمکی چیزی بش بزن.
- ها؟ که چی بشه؟!
- که وسط بازی بتونی حواسشو به خودت پرت کنی تا مهاجمامون بتونن گل بزنن.

به نظر ایده‌ی جالبی میومد. پس چو نگاه دلربایانه‌ای به سدریک می‌ندازه.

در این حین که چشمای سدریک لحظه به لحظه بیشتر به شکل قلب در میومد، یکی از دو داور به سمت توپ‌ها می‌ره تا آزادشون کنه. بنابراین هر چهارده بازیکن سوار جاروهاشون می‌شن و با رهاسازی توپ‌ها و سوت داور، بازی رسما آغاز می‌شه.

- با شروع بازی کوافل با پاس‌های سریع و هماهنگ سه مهاجم هافلپاف، یعنی زلر و ویزلی و دامبلدور به سرعت از میانه‌ی زمین به دروازه‌ی ریونکلاو می‌رسه و گل... حداقل می‌ذاشتین یه دقیقه از شروع بازی بگذره بعد گل بخورین.

سه مهاجم هافلپاف خندان چرخشی به جاروهاشون می‌دن و همونطور هماهنگ می‌رن تا دوباره کوافلو پس بگیرن. جرالد با دیدن سه مهاجمی که به سمتش خیز برداشته بودن، بی‌معطلی کوافلو به دیوانه‌ساز پاس می‌ده.

- حالا دیوانه‌ساز کوافلو گرفته. مهاجمای هافلپاف تصمیم می‌گیرن فاصله‌شونو حفظ کنن و شانس گرفتن کوافلو با مهاجم دیگه‌ای امتحان کنن! به نظر میاد دیوانه‌سازم این موضوعو فهمیده و اصلا قصد نداره پاس بده!

با رسیدن دیوانه‌ساز به جلوی دروازه، سدریک آماده برای گرفتن کوافل می‌شه. اما ناگهان موهای چو تو دست باد رها می‌شه و سدریک برای لحظه‌ای غفلت می‌کنه و... اولین گل ریونکلاو هم به ثمر می‌رسه!

- نه نه الان نده به رکسان بده به رز!

آریانا می‌خواست کوافلو به رکسان پاس بده، اما ازونجایی که تا اونجای کار از اعتماد به حرف جاروش نتایج مثبت گرفته بود، به جای رکسان، به رز پاس می‌ده و رز هم به ندای جاروش گوش می‌ده و جاخالی به موقعی به یه بلاجر می‌ده.

نیم ساعت از شروع بازی می‌گذره و هر بار که کوافل به دست یکی از مهاجمای هافلپاف می‌رسه، هر سه با هماهنگی بی‌نظیری که به لطف راهنمایی‌های به جای جاروهای سخنگوشون بدست آورده بودن، تا خود دروازه جلو می‌رن و گلی به نام گروهشون ثبت می‌کنن. از طرفی مهاجمای ریونکلاو تا حد توانشون سعی می‌کنن کوافلو به دیوانه‌ساز برسونن و از حربه‌ای به نام چوچانگ برای حواس‌پرتی سدریک بهره ببرن.

- دوباره کوافل دست دیوانه‌ساز افتاده، خب منم بهشون حق می‌دم که جرات ندارن نزدیکش بشن!

شاید مهاجمای هافلپاف جرات نزدیک شدن نداشته باشن، اما مدافعا بدون نزدیک شدن می‌تونستن بلاجرها رو به سمت دیوانه‌ساز هدایت کنن. این نکته‌ای بود که جاروهای پرتجربه‌ی دو مدافع هافلپاف بهشون یادآوری می‌کنن.
- اونا می‌ترسن جلو برن، شما که مجبور نیستین بیکار بمونین!
- بلاجرها رو بزنین سمتش.

اگلانتاین و دورا که دوشادوش هم پرواز می‌کردن، اول نگاهی به جاروهاشون و بعد نگاهی به هم می‌ندازن. حق با جاروهاشون بود!

دیوانه‌ساز که انتظار حمله‌ی یهویی از سمت دو بلاجر مسابقه رو نداشت، با موفقیت پروازکنان از جفتشون جا خالی می‌ده اما کوافلو از دست می‌ده.

- هووو هو هوو هوو!

رکسان در نقش مترجم می‌پره وسط معرکه.
- اوه داره می‌گه چه شانسی آوردم خودم پرواز می‌کنم و جارو ندارم. وگرنه یه چیزیم می‌شد!

رودولف که هنوز موفق به یافتن اسنیچ نشده بود، حرف رکسان رو می‌شنوه.
- چه ساحره‌ی با کمالاتی، شما زبان دیوانه‌سازهارو کجا یاد گرفتی؟
- من هم تیمیتم رودولف! باید مخ اونا رو بزنی.

رودولف آه‌کشان برمی‌گرده بلکه اسنیچو پیدا کنه.
- مطمئنم این اسنیچ مذکره که در مقابل جذابیت من مقاومت به خرج می‌ده و رخ نشون نمی‌ده!

هافلپاف تا اون لحظه تونسته بود 230 امتیاز بگیره و ریونکلاو هم به لطف حواس‌پرتی‌های گاه و بی‌گاه چو 80 امتیاز بدست آورده بود.

- نه سدریک! نه! نمی‌بینی اون دختر فقط وقتی می‌خوان گل بزنن سر و کله‌ش پیدا می‌شه؟
- نمی‌بینم. فقط چوی زیبا رومو می‌بینم.
- آخه چقد ابله می‌تونی باشی تو! اگه یه گل دیگه بخورین و اونا اسنیچو بگیرن 240 امتیازه می‌شن و می‌برن. اونوخ تو می‌شی یه بازنده که اون دختر قطعا بهت پا نمی‌ده!
- ها؟ راس می‌گی؟
- اگه ببری در نظرش جذاب‌تر می‌شی.

سدریک طی گفتگویی کوتاه با جاروی سخنگوش، قانع می‌شه و تمرکزشو می‌ذاره رو کوافلی که یکراست به سمت دروازه فرستاده شده بود.

- می‌گیره! ریونکلاو موفق نمی‌شه گل نهمش رو به ثمر برسونه. اما صبر کنین ببینم... دیگوری قبل از گرفتن کوافل با کی داشت حرف می‌زد؟

تام با شنیدن این حرف نگاه دقیقی به سدریک می‌ندازه. از چشمان تیزبینش پنهان نبود که نگاه سدریک به سمت جاروش بود و با اون حرف می‌زد. ناگهان خاطراتی توی ذهن تام شروع به نقش گرفتن می‌کنه و با یه نگاهِ "گند زدی ربکا" به آن‌سوی جایگاه تماشاچیا و جایی که ربکا سرگرم تشویق تیمش بود خیره می‌شه.

- کوافل به دست مهاجمای تیزروی هافلپاف میفته. جارو از ریونکلاو چپ و راست خودشو می‌کوبونه به بلاجرا و اونا رو همراه کگورت به سمتشون می‌فرسته و... ویزلی برای جلوگیری از برخورد با بلاجر پاس اشتباهی می‌ده!
- من رکسان خالی‌ام! خالی خالی! بدون ویزلی.

صدای فریاد رکسان حتی از وسط زمین بازی مسابقه هم به وضوح شنیده می‌شه. همین فریاد حس شنوایی و بینایی پیکسی حاضر در مسابقه رو تحریک می‌کنه و حرکت سریع اسنیچ از بیخ گوش‌های اگلانتاین رو می‌بینه.

اگلانتاین که تو این بازی از اختراع شگرفش به نام "بلاجرو بگیر و پرت کن" رونمایی کرده بود، بی هوا دستگاه رو تکون می‌ده و اسنیچ رو هم همراه بلاجر پرتاب می‌کنه. اسنیچ اختیار از کف می‌ده و عرض ورزشگاهو طی می‌کنه و یکراست روی سر رودولف فرود میاد.

- آخ! بابا من هنوز اسنیچو ندیدم چرا باید بلاجر سمتم پرتم کنین آخه نامردا.
- شاید مونث باشه.
- قانع بمون و اینقد حرف نزن!

اسنیچ که موجود حساسی بود و تحمل اشتباه گرفته شدن با شخصیت منفی مسابقات، یعنی بلاجر رو نداشت، حسابی احساساتی می‌شه. بال‌هاش پژمرده می‌شه، توان پرواز ازش گرفته می‌شه و همونجا رو کله‌ی رودولف غش می‌کنه. شوک روحی سنگینی بود به هر حال!

- اگه قانع نبودم همون موقع که ضربه بهت وارد شده بود می‌گفتم اونی که رو سرت جا خوش کرده اسنیچه نه بلاجر، و یه حشره‌ی آبی‌رنگ داره به سرعت به سمت سر مبارکت شیرجه می‌ره. ولی چون قانعم نمی‌گم!

رودولف با این حرف مثل برق از جا می‌پره و با دستاش به سرش چنگ می‌زنه تا اسنیچو بگیره، اما متاسفانه اسنیچ زودتر تو چنگال لینی گیر کرده بود.

- می‌مردی دو ثانیه زودتر می‌گفتی خب؟
- خودت گفتی قانع بمونم.

با بلند شدن صدای فریاد تماشاچیا به وضوح برای همه روشن می‌شه که بازی به پایان رسیده. اما برنده؟

- هافلپاف! به لطف گلی که لحظه‌ی آخر وارد دروازه‌ی ریونکلاو می‌شه، 240 به 230 هافلپاف موفق می‌شه ریونکلاو رو شکست بده. حتی گرفتن اسنیچ هم نتونست ریونکلاو رو برنده‌ی بازی کنه! تبریک به تیم هافلپاف و تسلیت به تیم ریونکلاو.

اعضای تیم هافلپاف خودشونم انتظار نداشتن بازی به این خوبی رو به نمایش بذارن. البته قدر کمک‌های جاروهاشونو می‌دونستن! نجات دروازه توسط جاروی سدریک و هماهنگی بی‌نظیر مهاجما، همه و همه از دقت بالای جاروهاشون و صحبت‌های به موقعشون بود.
پس با خوش‌حالی و افتخار جاروهای سخنگوشونو بالا می‌گیرن و همراه تماشاچیای سرازیر شده به داخل زمین پیروزیشونو جشن می‌گیرن.

و اما سمت تیم شکست‌خورده‌ی میدون بلوای دیگه‌ای به پا بود...

- ربکا! تام!

دروئلا که متوجه نقش تاثیرگذار جاروها شده بود و عاملین سخنگو شدنشون رو می‌دونست، در حالی که مشت مشت کتاب بود که از تو جیب رداش در میاورد، اونا رو یک در میون به سمت ربکا و تام پرتاب می‌کنه!




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۷:۱۵ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 27
آفلاین
گریفیندور
vs
اسلیترین


سوژه: قتل



شب بود و ماه با وضوح هر چه تمامتر تو آسمون جولون می داد. کاری هم نداشت چند نفرو اون وقت شب با خودنماییش به بوق میده و مجبورشون میکنه تبدیل شن به هیولاهای بی شاخ و دم و پاچه ملت بخت برگشته رو بگیرن. اگرچه صرف نظر از این مصیبت هاش شب آرومی بود. به نظر می رسید کل جامعه جادوگری اون وقت شب خواب باشن. هرچند هیچکس نمی تونه با قطعیت این حرف رو تایید کنه چون همیشه استثنائاتی هم پیدا میشن.
دوربین روشن شد و نمای ورودی خانه ریدل ها به نمایش در اومد. بعد آروم به راه افتاد تا مبادا اگر گرگینه ای چیزی اون اطراف بود توجهش بهش جلب بشه. از در ورودی که رودولف جلوش خوابش برده بود وارد خونه شد. تا اینجا معلوم نبود دوربین هدفش از این کار چیه و این وقت شب دزدکی وسط تالار ورودی خونه ریدل چیکار داره. دوربینه دیگه سرشو عین تسترال می ندازه پایین میره تو خونه ملت!

همون لحظه کراب که وسط تالار تاریک جلوی آینه تمام قد ایستاده بود و داشت خودش رو تو آینه برانداز میکرد متوجه حضور دوربین شد و با حالت تهدیدامیزی اومد جلو.
- تو کی هستی؟یا شایدم چی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ اومدی جاسوسی؟ از مادر زاده نشده کسی که جلوی کراب بخواد از اربابش جاسوسی کنه.

دوربین اومد نگاه طوری به دوربین بندازه که متوجه شد خودش دوربینه پس عوضش به پروفایل کاربری کراب اشاره کرد و کراب با دیدن عنوان کاربرار عضو گریه کنان از کادر خارج شد. دوربین لبخند شیطانی زد ولی بعد یادش اومد دوربین ها نمی تونن لبخند بزنن پس نیشش رو بست.
با بلند شدن سر و صدایی از طبقات پایین تر خونه دوربین یاد ماموریتش افتاد و به طرف صدا حرکت کرد. پله هارو آهسته پایین رفت و رسید به سردابه های خانه ریدل و پشت ازمایشگاه هکتور ایستاد.
از سر و صداهایی که به گوش می رسید واضح بود یه نفر تو آزمایشگاه سخت مشغول کاره. اساسا رو به رو شدن با هکتور نصف شبی اون هم وسط مقر مرگخوارا می تونه بدترین اشتباهی باشه که یه شخص میتونه مرتکب بشه. ولی دوربین هر کسی نبود. بلافاصله در با صدای قیژی باز شد. نور به راهروی تاریک هجوم آورد و سایه ی بزرگی از بین نور آشکار شد و صدای خنده دیوانه واری به گوش رسید. حتی خود نویسنده هم از شدت هیجان نفسش رو در سینه حبس کرد. فضا جوری بود آدم فکر میکرد الان قراره فرانکشتاین تو سوژه ظاهر بشه. ولی کمی بعد مشخص شد کسی که سایه اش افتاده بود رو زمین فرانکشتاین نبوده. حتی هکتور هم نبود بلکه سایه مال ترامپ بود.

درحالیکه با اون هیکل چاق و گنده با بدبختی از بین قفسه ها رد میشد، سخت مشغول گشتن بین شیشه های معجون هکتور بود. تا اون لحظه کل قفسه های معجون هکتور رو روی میز خالی کرده بود و روی زمین هم تعدادی خرده شیشه و معجون های پخش و پلا شده دیده میشد. هیچکس هم نمی دونست ترامپ دقیقا داره دنبال چی میگرده. به نظر هم نمی اومد کسی در مورد سومصرف معجون های هکتور بهش هشدار داده باشه. هرچند هیچ هم بعید نبود تمام هشدارهارو به نیم کره شمالی مغزش دایورت کرده باشه.
- معجون عوض کردن زمان، معجون تغییر لباس؟ بذارم تو جیبم به درد ملانیا می خوره...هوم... معجونه...اسم نداره چرا؟ چه بوی چرتی هم می ده اینو با چی درست کرده؟ از رنگش معلومه به درد نمی خوره...خب بعدی چیه؟ معجون تقویت موی سر ارباب؟ معجون دور دنیا در 80 روز؟ معجون مدرسان شریف؟ معجون بیست و نه دو تا شش؟ وات د...؟

چند ساعت بعد

ترامپ هنوز داشت برای خودش بین قفسه های تموم نشدنی آزمایشگاه می گشت و زیر لب با خودش حرف می زد. عوامل فیلمبرداری هم دوربین رو خاموش کرده بودن و نشسته بودن داشتن قلیون می کشیدن و نون ببر کباب بیار بازی میکردن.
اما درست همون لحظه که تهیه کننده موفق شد بزنه رو دست کارگردان و کارگردان تلاش کرد قلیون رو بکنه تو حلقش صدای جیغ ترامپ بلند شد.
- ایول! یافتم!

تصویر سریع زوم شد تو شیشه ای که ترامپ فاتحانه بالا گرفته بود. معجون رو به راه کردن اوضاع!
ملت چه داخل پست چه خارجش به سختی آب دهانشون رو قورت دادن. همه از وضعیت بد ترامپ خبر داشتن. در آستانه استیضاح بود. امار نشون میداد حتی تو نظرسنجی های مقدماتی انتخابات از همه دموکرات ها عقب تره. فضاحتش تو عرصه سیاست خارجی که دیگه گفتن نداشت و همه فهمیده بودن آدم ترسو و بی وجودیه. تو کوییدیچ هم که کاملا مشخص بود به هیچ جا نمی رسه و البته کم مغز بودنش هم بر کسی پوشیده نبود ولی چون خنگ بود طبیعتا این موضوع زیاد ناراحتش نمیکرد. ولی هرچقدر هم وضعیتش خراب بود خوردن یه شیشه از معجون های دست ساز هکتور به هیچ وجه راه حل مناسبی به نظر نمی رسید. اما ترامپ هم کسی نبود که به حرف کسی گوش بده مخصوصا اگر اون حرف منطقی بود! متاسفانه کسی هم اون وقت شب نبود که بهش هشدار بده. پس در شیشه رو باز کرد و یه نفس همه رو رفت بالا. قیافه ترامپ سریع رفت تو هم و شیشه از دستش رها شد. رنگش اول سبز شد. بعد قرمز شد کم کم رو به سیاهی رفت و دوباره برگشت به حالت سابق خودش. درحالیکه به نفس زدن افتاده بود سرش رو بالا گرفت و موهاش زشت بلوندش رو زد عقب:
- حتی از دستپخت ملانیا هم بدتر بو...ویژژژژ!

مثل این بود که زمین یهو دهن باز کرده باشه و ترامپ رو قورت داده باشه. ترامپ با صدای پقی ناپدید شد.انگار که هیچ وقت وجود خارجی نداشته. حالا آزمایشگاه هکتور خالی بود البته متاسفانه شلوغ کاری ترامپ هنوز سرجاش بود و یقینا هکتور از دیدن این وضعیت خیلی خوشحال نمی شد.
عوامل پشت صحنه با دهن باز به این منظره نگاه میکردن. همون موقع کارگردان پرسید:
- احیانا کسی اینجا شماره بایدن رو نداره؟

همان لحظه- ناکجاآباد

دوباره همون صدای پق کذایی به گوش رسید و شخص ترامپ تمام هیکل پخش زمین شد. سریع بلند شد تا سر و وضعش رو مرتب کنه مبادا ملت با اون وضعیت ببیننش. ولی جایی که ترامپ فرود اومده بود کسی حضور نداشت. جایی که ایستاده بود شبیه یه سالن بزرگ با دیوارهای دود خورده بود. روی در و دیوار انواع و اقسام جسدهای خون آلود و تیکه پاره شده میخ شده بودن و رد خونشون تا روی زمین کشیده شده بود. سالن خروجی های زیادی داشت که به نظر می رسید به راهروهای تنگ و تاریک و بی انتها ختم می شن. فضا گرفته و ملال آور بود.

ترامپ چرخید و دور و برش رو نگاه کرد و سعی کرد علت حضورش رو تو این مکان درک کنه. اون خواسته بود اوضاع سر و سامون بگیره ولی به نظر نمی رسید حضورش در اینجا کمکی بکنه. ترامپ مدت ها فکر کرد و به مغزش فشار آورد ولی از اونجایی که به جای مغز کلش رو با پهن پر کرده بودن افکارش راه به جایی نبردن جز اینکه احتمالا این وضعیت، کار بایدن رقیب سیاسیش بوده و سریع دست کرد تو جیب کتش تا گوشی مشنگیش رو دربیاره و یه توییت بذاره و به دنیا اعلام کنه که بایدن ادم فاسدیه و باید مثل سگ پرتش کرد بیرون. حالا منظورش از بیرون کجاش بود کسی جز خودش نمی دونست. ولی همون موقع یادش اومد گوشیش رو روی میزش تو کاخ سفید جا گذاشته.
دیگه کم مونده بود دود از کلش بزنه بیرون که صدایی توجهش رو جلب کرد.
- تو کی هستی؟

ترامپ برگشت و با دیدن کسی که یه مرتبه و بدون هیچ صدایی جلوش سبز شده بود سه متر از جا پرید. مردی که ترامپ رو مورد خطاب قرار داده بود سر و وضع عجیب و حتی میشه گفت ترسناکی داشت. پوست صورتش سوخته بود و بعضی قسمت ها تا روی گوشت آب شده بود و کلاهی که روی سرش بود نمی تونست لبخند شوم و شیطانیش رو مخفی کنه. تو دست راستش به جای انگشت چهارتا چنگال تیز و آهنی داشت.
معمولا دیدن همچین ادمی تو همچین فضایی نشونه شومیه ولی صد افسوس که طرف مقابل ترامپ بود توقع درک موقعیت توسط ترامپ غیر ممکن بود. درحالیکه با غرور سینه شو جلو می داد، سرتاپای غریبه رو برانداز کرد:
- خود تو کی هستی؟ می دونی من کیم؟ اگر می دونستی با این گستاخی جلوم نمی ایستادی. نکنه جاسوس بایدنی؟من هیچ تماسی با رییس جمهور اوکراین نداشتم. کسی نمی تونه از زیر زبون من حرف بکشه. من یه حرفه ایم.

مرد لبه کلاهش رو لمس کرد. تا حالا آدم های زیادی رو دیده بود ولی تا حالا با همچین کسی رو به رو نشده بود. مطمئنا هنوز نمی دونست کجاست و با کی رو به رو شده. با متانت گفت:
- به من میگن فردی کروگر. تو در حال حاضر تو عالم خواب و رویا هستی که یه جورایی قلمرو منه. تا به حال هیچ موجود زنده ای بدون اجازه من وارد اینجا نشده مگه اینکه هوس کرده باشه مثل اونا به دیوار میخش کنم.

فردی با لبخند خبیثی به جسدای روی دیوار اشاره کرد. ترامپ موجود بی مغز و بی شعوری بود. اعتماد به نفسش یکی از دلایل سوراخ شدن لایه اوزون بود و کلا بارها ثابت کرده بود درک درستی از هیچ چیز نداره. حتی وقتی که نتیجه تست هوشش مساوی با هوش غول های غارنشین دراومده بود اصرار داشت که تست هوش به درستی طراحی نشده. ولی دیدن یه ردیف جسد میخ شده به دیوار چیزی نبود که به هوش ربطی داشته باشه.
در نتیجه به سختی اب دهنش رو قورت داد و خیلی نامحسوس یه قدم عقب گذاشت تا از چنگال های تیز فردی یا هر کوفتی که بود عقب بمونه.
- ام...میگما...چیزه یعنی...نظرت چیه مذاکره کنیم؟

صبح روز قبل از مسابقه- تالار گریفندور

صبح شده بود و ملت راه افتاده بودن دنبال گرفتاری و بدبختیاشون. اتاق عمومی تالار پر بود از دانش اموزایی که داشتن بهم تنه می زدن یا غرغرکنان دنبال کیف و کفششون میگشتن تا برن سر کلاس. بعضی هاشون هم سعی میکردن لحظه اخری مشقاشون رو تموم کنن.
وسط اون بلبشو آرتور بین جمعیت داشت دنبال یه شخص مشخصی می گشت که ظاهرا گم شده بود.یکم اینور و اونور تالار رو با دقت نگاه کرد. سر چندتا بچه سال اولی داد زد و اشکشون رو درآورد. یه دور از در تالار رفت بیرون و دوباره برگشت داخل و سر چند نفر دیگه داد زد و سینه شو جلو داد تا ملت مدال ارشدی و نظارت تالارش رو ببینن. آخر سر هم با عصبانیت در حالیکه پاهاشو می کوبید زمین، رفت طرف خوابگاه پسرها و کاملا بدون غرض پای پرویز رو که روی لحاف جلوی شومینه خوابیده بود لگد کرد.

پرویز: اسیر شدیم این وقت روز.

تو خوابگاه بچه های تیم مشغول جمع و جور کردن وسایل و پوشیدن لباسای کوییشون بودن تا برای بار اخر برن تو زمین برای تمرین. فنریر که مشغول بستن دکمه های رداش بود با شنیدن صدای پای آرتور سرش رو بلند کرد.
- چی شد تونستی پیداش کنی؟

آرتور با خستگی روی تختش ولو شد.
- نه معلوم نیست کدوم گوری رفته اصلا.

صدای فریاد سرکادوگان از اونور اتاق بلند شد.
- چقدر بهتون هشدار داده بودیم این مرتیکه قزمیت رو نیارید تو تیم. عزت و شرف تیم رو فدای این مردک خیار دریایی بی مصرف کردین!

ارتور خواست بگه "خب حالا! خودتون اول کاری با اومدنش موافقت کردین و گفتین سوژه سازه!"
ولی گفتن این حرف ها وقتی در جوار مرگ نشسته بود شجاعتی بیشتر از شجاعت گریفندوری می خواست. در نتیجه ترجیح داد سکوت اختیار کنه. همون لحظه عله به کمک عصاش آخ و اوخ کنان بلند شد. بالاخره سنی ازش گذشته بود. در هر حال کمتر کسی تا حالا تونسته عصر دایناسورهارو با چشم ببینه. عله کمرش رو راست کرد و صاف ایستاد. بعد برگشت با چند جفت چشم که بهش زل زده بودن رو به رو شد.
- چیه همه به من زل زدین؟قرار نیست من اینجای داستان چیزی بگم.

بقیه با دلسردی نفسشون رو دادن بیرون. امیدوار بودن عله یه راه حلی براشون داشته باشه. همون لحظه کله پرویز از لای در ظاهر شد.
- نمیخواین صبحونه بخورین؟ پس چرا منو بیدار کردین؟ اسیر شدیم این وقت روز.

همان لحظه- عالم رویا

بالاخره ترامپ موفق شد تا فردی رو قانع کنه باهاش مذاکره کنه و یه قرارداد تنظیم کنن. فردی که مدت ها بود تو عالم رویا گیر کرده بود موافقت کرد تا بره هاوایی اب و هوایی عوض کنه و کلیدهاشو بده به دست ترامپ تا در نبودش به وظایفش عمل کنه. البته چیزهایی که فردی ازشون به عنوان شرح وظایف یاد کرده بود شامل لیستی از کشتن و تیکه تیکه کردن ادمایی بود که مورد خشم و غضب فردی قرار گرفته بودن و قرار بود خواب بهشون حروم بشه. ترامپ ولی به این کارها کاری نداشت. مهم این بود که امریکا بی رییس جمهور نشه حالا هرچقدرم که سبک مغز و بی خاصیت باشه.

در نهایت ترامپ دسته کلید و لیست به دست راه افتاد تا کارهای فردی رو به انجام برسونه. اول کاری طبق لیست عمل کرد. چند نفری رو تو خواب ترور کرد. یه چندتایی رو هم طبق راهنمایی فردی به سیخ کشید ولی چون مثل فردی حرفه ای نبود تمیز کار نکرد و در و دیوار رو به گند کشید. بعد هم هن و هن کنان جسد هارو رو زمین کشوند تا کف زمین رو هم به بوق بده و در نهایت همه شون رو مثل گونی سیب زمینی پای دیوار کنار هم چید. بعد هم با گوشی یکی از قربانیا که کش رفته بود از خودش و جسدها سلفی گرفت و تو اینستا شیر کرد تا ملت به داشتن همچین رییس جمهور ادمکشی افتخار کنن.

اول کاری همه چیز خیلی جالب بود و به ترامپ احساس خوبی می داد. عین مرگ شده بود. باجذبه و با ابهت. حالا اون داس دستش می گرفت و ادم می کشت ترامپ کلید می انداخت می رفت تو اتاق قربانی. حتی می تونست بگه اون با ابهت تر از مرگ شده بود.
از شنیدن جیغ و فریاد و التماس های قربانی ها احساس لذت و قدرت می کرد و چیزی نموده بود از شدت غرور بترکه. ولی این کار کم کم ترامپ رو خسته کرد. چرا باید فقط کسایی رو می کشت که فردی می خواست؟ پس خودش چی میشد؟ ایا درست بود یه رییس جمهور با کلاس و با ابهتی مثل اون کارهایی رو انجام بده که یکی مثل مرگ انجام میده؟
این افکار باعث شدن ترامپ کم کم وسوسه بشه و بره سر وقت درهایی تو راهروهایی که تو قرارداد نیومده بود.. کلا این یه اصل ثابت شده بود که ترامپ هیچوقت به قول و قرارهاش پایبند نیست.

عالم واقعیت- روز مسابقه بین گریفندور و اسلیترین

در حینی که ترامپ اونطرف مشغول اتیش سوزوندن بود، تو عالم بیداری روز مسابقه تیم های اسلیترین و گریفندور رسیده بود. ورزشگاه شلوغ بود. اغلب تالارها برای پیچوندن درس و کلاس مسابقه رو بهونه کرده بودن و برای تماشای مسابقه اومده بودن و طبیعیتا ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود. از عجایبه تو این وانفسای کمبود عضو و کاربر این همه جمعیت رو از کجا اورده بودن ریخته بودن تو ورزشگاه!
سرتاسر ورزشگاه پوشیده شده بود از پرچم های سبز و قرمز که سرجمع ترکیب بسیار مزخرفی رو تشکیل داده بودن.
دقایقی میشد که مسابقه شروع شده بود. صدای جیغ و داد طرفدارهای دو تیم به سختی اجازه می داد صدای گزارشگر به گوش برسه.
- توپ رو دادن دست هوریس از تیم اسلیترین. به شخصه فکر میکنم استفاده از دو تا معجون ساز تو ترکیب تیم که یکیشون هکتوره تصمیم درستی نبوده باشه. به نظر میاد هکتور از اینکه توپ دست هوریسه ناراضیه.

صدای فریاد اعتراض طرفدارای اسلیترین از اونطرف زمین بلند شد که گزارشگر رو هو کردن یه چندتا فحش ناموسی هم رد و بدل شد که توسط مدیران مجرب همیشه در صحنه سانسور و عوامل متخلفش بلاک و تبعید شدن. وقتی تو ایفای نقش چهارتا شناسه فعال حضور نداشته باشه هر ممد پاتری میاد گزارشگر میشه.

در حینی که هکتور و هوریس داشتن گیس و ریش نداشته هم رو میکندن تا ثابت کنن کی بازیکن بهتریه بچه ها گریف عاطل و باطل وایساده بودن چون وقتی توپ دست حریف بود ولی حمله ای صورت نمی گرفت کاری نبود که انجام بدن.
مرگ در مقام مدافع همینطور شق و رق وسط زمین و هوا معلق مونده بود و به لیست توی دستش زل زده بود. توی لیست اسم چند نفر بدون اینکه نوبت مرگشون رسیده باشه خط خورده بود ولی مرگ نمی دونست کی در کجای دنیا داره بی اجازش ارواح رو روانه دنیای دیگه میکنه. ولی از اونجایی که مرگ شخصیت مهمی نداشت و قرنی یه بار آن میشد خوددرگیریش تو اون لحظات توجه کسی رو جلب نکرد.
در همون حال که مرگ مشغول تجزیه و تحلیل بود، عله هم فرصت رو مغنتم شمرد روغن به دست رفت سمت دروازه تا سرکادوگان کمرش رو مالش بده. فسیل بودن هم سختی های خودش رو داره در هر حال.

آرتور هم که به شدت حوصلش سر رفته بود رفت طرف پرویز بخت برگشته که بی خبر از همه جا سرش رو گذاشته بود رو جاروش و خوابیده بود و یه لگد نثارش کرد تا یادش بمونه وسط زمین جای خوابیدن نیست. تنها کسانی که داشتن حرکت میکردن بوریس جانسون و علامت شوم بودن. کسی دقیق نمی دونست یه علامت معلق بین زمین و آسمون که حتی حالت مادی هم نداره چطور میخواد گوی زرین رو بگیره ولی خب این چیزی بود که به تیم اسلیترین مربوط بود. در هر صورت هرچی که بود اقلا علامت شوم می دونست داره دنبال چی میگرده. بر خلاف بوریس که مدل غول های غارنشین و به ضرب طلسم رو جاروش نشسته بود و به دسته جارو چنگ انداخته بود تا باد نبرتش و مرتب به در و دیوار میخورد و یه بار هم مستقیم رفت تو جایگاه تماشاچی ها تا پاک ابروی تیم رو ببره با این انتخابشون.

بعد از اینکه تلاش اعضای تیم گریف برای پیدا کردن ترامپ شکست خورد با توجه به اینکه تنها رییس جمهور دنیای مشنگی که از لحاظ حماقت و بی شعوری به ترامپ شباهت زیادی داشت بوریس جانسون بود، ناچار شده بودن برن خرکشش کنن و برای مسابقه بیارنش. کسی هم توقع نداشت جانسون بتونه کاری از پیش ببره همونطور که ترامپ هم عرضه انجام کاری رو نداشت و صرف حضورش برای پر کردن جاهای خالی بود. وقتی که کلا چند نفر تو ایفای نقش حضور داشته دارن که نصفشون هم فعالیتی ندارن، برای جور کردن اعضای تیم و برگزاری مسابقه آدم مجبور به چه کارهایی که نمیشه!
عاقبت با ریش و گیس گرو گذاشتن داورها، موفق شدن هوریس و هکتور رو از هم جدا کنن تا مسابقه ادامه پیدا کنه.


همان لحظه- عالم رویا

دوربین از راه رسید و بی مقدمه زوم کرد روی ترامپ که مثل شیر زخمی در حال قدم زدن وسط سالنی بود که تا اون لحظه پای دیوارهای سیاهش از کشته پشته ساخته بود.
اول کاری همه چیز خوب بود. یعنی اول کاری که ترامپ شروع کرده بود به سرک کشیدن به حریم خصوصی اشخاص دیگه ای که فردی منعش کرده بود.
سرک کشیدن به خواب زن های خوشگلی که تو عالم بیداری بهشون دسترسی نداشت و سلفی گرفتن باهاشون خیلی بهش حال داده بود ولی وقتی هوس کرد ببینه نزدیکانش در چه حال هستن حالش حسابی گرفته شد. از ملانیا گرفته که تو خواب میدید از ترامپ طلاق گرفته و با نصف ثروتش داره با یه جوون برازنده عشق و حال میکنه، تا تک تک بچه هاش که خواب مردنش رو میدیدن و اینکه چطور اون ثروت رو تصاحب میکنن.

ترامپ که دود از کله ش بلند شده بود رفت سر وقت کسایی که ازشون متنفر بود تا دق و دلیش رو سرشون خالی کنه. اول از همه با لبخند خبیثی بر لب رفته بود سراغ جو بایدن تا کلا ریشه اش رو خشک کنه. ولی بایدن زرنگتر از این حرف ها بود و سریع صحنه خوابش از خوشگذرونی تو ساحل با در و داف های با کلاس به صحنه جنگ تبدیل شد و ترامپ هم که جز پنچه عاریتی فردی کروگر چیز دیگه ای نداشت و اساسا هم وجود جنگیدن نداشت، دمش رو گذاشت رو کولش و با فحش های ناموسی میدون رو خالی گذاشت تا یه بار دیگه ترسو بودنش رو به عالم و ادم ثابت کنه. بعد رفت سر وقت رییس جمهور چین ولی چون مثل اون بلد نبود فن کنگ فویی بزنه با لگد از خوابش پرت شد بیرون. رییس جمهور کره شمالی هم تو خواب با موشک دنبالش کرد و مجبور شد فلنگو ببنده در نتیجه تصمیم گرفت اصلا به خواب مسئولین ایرانی نزدیک هم نشه چون ثابت کرده بودن با کسی شوخی ندارن. ولیعهد عربستان هم که ازش دل خوشی نداشت تو خواب با شمشیر رفت به استقبالش تا ترامپ کاملا شیرفهم بشه اساسا مردم خاورمیانه اعصاباشون تعطیله!

نفر بعدی مرکل بود که همیشه رو مخ ترامپ بود و بدش نمی اومد اتیشش بزنه ولی بسکه بی عرضه بود پاش به لبه تخت مرکل گیر کرد و گالن بنزین برگشت رو خودش اگر سریع نپریده بود تو گودال اب کثیفی که وسط سالن خونه فردی بود قطعا دنیایی از شرش خلاص می شدن ولی صد افسوس که شانس با اهل دنیا یار نبود. بعد رفت سر وقت پوتین عزیزش تا باهاش درد و دل کنه ولی پوتین اصلا نخوابیده بود و پیام نو سیگنال برای ترامپ مخابره کرد تا در نهایت با دلشکستگی راهش رو کج کنه و بره سر وقت بقیه.
اون وسط هم مچ مکرون رو تو خواب گرفت که با یه عالم در و داف دور از چشم زنش خلوت کرده بود و به شرط اینکه چیزی به زنش نگه گوشیش رو ازش گرفت چون گوشی قبلی وقتی پریده بود تو اب به بوق رفت. اما وقتی توییتر مکرون رو چک میکرد حسابی بهم ریخت. به کل مسابقه رو فراموش کرده بود و گویا تیم به جای اون از بوریس جانسون دعوت کرده بود بهشون بپیونده. رقباش هم از وضعیت سواستفاده کرده بودن تا به دنیا نشون بدن ترامپ چه موجود غیرقابل اعتماد و غیرمسئولیه ولی چیزی که بیشتر ناراحتش می کرد این بود که چطور بچه های تیم به این نتیجه رسیده بودن اون و بوریس جانسون خیلی شبیه همن؟ ترامپ خیلی خوش قیافه تر بود. باید هر جور شده برمیگشت و این رو به دنیا ثابت میکرد.
درحالیکه همچنان در حال قدم زدن بود ناگهان فکری به ذهنش رسید و لبخند کجی رو صورتش ظاهر شد.

زمان حال- ورزشگاه کوییدیچ

مسابقه کماکان ادامه داشت. تا اون لحظه اسلیترین با 20 امتیاز جلوتر بود و هنوز هم گوی زرین رو کسی نگرفته بود. صدای گزارشگر به گوش رسید:
- توپ مجددا دست هکتوره که میره سمت دروازه گریفندور. اون چیه تو دستش؟معجون؟

دقیقا همین بود. هکتور یه شیشه معجون از جیبش درآورده بود که احتمالا معجون گل زدن یا همچنین چیزی بود. گزارشگر ادامه داد:
-احیانا جایی گفته نشده که استفاده از معجون تو مسابقه ممنوعه؟

احتمالا جایی گفته شده بود ولی کار به اونجاها نکشید. حتی مرگ هم که داسش رو بلند کرده بود تا بره سراغ هکتور یا داور که سوتش رو دراورد تا خطا بگیره هیچکدوم نیاز به این کارها پیدا نکردن چون معجون تو صورت هکتور منفجر شد . این یه اصل شناخته شده بود که معجون های هکتور همیشه درست عمل میکنن.
- توپ از دست هکتور می افته و آرتور اون رو می قاپه و به سمت دروازه اسلیترین میره.

صدای تشویق طرفدارهای تیم گریفندور بلند شد.
- رابستن رو پشت سر می ذاره و از توپ بازدارنده که بانز به طرفش پرت میکنه جا خالی میده.

آرتور هم زمان با گزارش مسابقه از بغل پرویز که روی جارو خوابش برده بود رد شد و تو گوشش نعره زد:
- بلند شو مرتیکه بوقی آسمون جل!

- کاپیپتان گریفندور سر مدافع تیمش فریاد میزنه و همزمان که هوریس به سمتش حمله ور میشه توپ رو پاس میده به عله. عله عصاش رو بالا میاره با یه ضربه محکم توپ رو به سمت دروازه اسلی میفرسته و...گل! گل برای گریفندور. گریفندور 60 اسلی 70.

فریاد شادی طرفدارهای گریفندور با غرولند اعضای اسلیترین تو ورزشگاه پیچید.
- کاپیتان تیم اسلی رو میبینیم که داره با داور جر و بحث میکنه. ظاهرا معتقده که ضربه با عصا رو نباید گل حساب کرد ولی هیچ جا گفته نشده که گل با عصا رو نباید گل به حساب آورد.

دوباره صدای هو کردن طرفدارهای اسلیترین از اطراف ورزشگاه بلند شد. اما همون لحظه وسط زمین داشت اتفاق های عجیبی رخ می داد. پرویز برخلاف همیشه که خواب آلود بود حالا کاملا هشیار سرجاش نشسته بود و به هیچ وجه به نظر نمی رسید این اثر داد و فریاد آرتور بوده باشه. سرکادوگان که زودتر از بقیه متوجه حالت غیرطبیعی پرویز شده بود به بقیه گفت:
- یکی از شما بره ببینه این خیار دریایی بی خاصیت چه مرگشه؟

بقیه خودشون رو به پرویز رسوندن که به وضوح رنگش پریده بود. فنریر با تردید گفت:
- یه دفعه چش شد؟

- حتما پونه بهش زنگ زده هارهارهار!

آرتور با اعتماد به نفس جلو رفت و بقیه رو کنار زد.
- من این حالتو خوب می شناسم. شبیه حالت هریه تو کتاب اول که گوی زرین رو قورت داده بود. الان از دهنش در میارم!

این حرف آرتور باعث خوشحالی بچه ها شد. از بوریس جانسون که زرت و پرت می رفت تو دیوار کاری ساخته نبود چه بهتر که پرویز تو خواب گوی زرین رو قورت داده باشه. فقط کافیه از دهنش دربیارن و بدن دست اون جانسون بی خاصیت تا برنده بشن. یه پیروزی مفت و مجانی.
حالا توجه بقیه ورزشگاه هم به اون سمت جلب شده بود. صدای گزارشگر به گوش رسید.
- ظاهرا اون سمت زمین یه مشکلی هست. گویا برای یکی از اعضای تیم گریفندو اتفاقی افتاده. همه دوره...اسمش چی بود؟ اینجا نوشته پرویز... از مدافع های تیم گریفندور جمع شدن.

آرتور تا اون لحظه دستش رو تا ارنج کرده بود تو حلق پرویز و تا لوزالمعده اش رو به امید یافتن گوی زرین گشته بود. فنریر و عله هم پرویز بخت برگشته رو که کم مونده بود زیر دست ارتور جون بده محکم نگه داشته بودن. سرکادوگان که حوصله اش سر رفته بود با بی صبری شمشیرش رو تکون داد.
- چه شد؟پیداش نکردی آرتور؟این داور قزمیت بد نگاه میکنه. یک وقت به خاطر بد رفتاری با هم تیمی کارت زرد میگیریم ها!

آرتور که حالا دستش رو تا بازو فرو کرده بود تو دهن پرویز و عرق از سر و روش سرازیر بود گفت:
- نترس الان پیداش میکنم. یکم دیگه...اها خودشه یافتم! ام... قرار بود گوی زرین مو داشته باشه تو این بازی؟

بچه های تیم گریفندور:

آرتور دستش رو گذاشت رو کله پرویز و با تمام توانش سعی کرد چیزی رو که گرفته بود بکشه بیرون. فنریر نگاهی به سر و روی ارتور که عرق ازش میچکید انداخت و گفت:
- مطمئنی گوی زرینه؟ معلوم نیست این بابا چی خورده ها!

ارتور ترجیح داد این حرف رو نشنیده بگیره و به کشیدن ادامه داد. همون لحظه جاگسن سوت زنان از راه رسید. از راه رسید.

- هیچ معلومه دارین چه غلطی میکنین اینجا؟ دستت برای چی تو حلق هم تیمیته ویزلی؟

اما ارتور جواب نداد. لحظه ای بعد یه مشت موی زرد بی ریخت همراه دست آرتور از دهن پرویز خارج شد.

ملت حاضر در ورزشگاه:

آرتور که شدیدا جا خورده بود کلاه گیس زرد رو زود انداخت و دستش رو عقب کشید ولی اون چیزی که تو حلق پرویز بود به پیش رویش ادامه داد. چند ثانیه بعد یه کله طاس همراه یه جفت چشم ابی خشمگین و در نهایت یه کله نارنجی رنگ از تو حلق پرویز بیرون اومد. کله کچل سخنگویی به نام ترامپ!

کل ورزشگاه در سکوت غرق شد. اعضای هر دو تیم به اضافه خود داورها با دهن های باز و فک های به زمین چسبیده به کله ی ترامپ که از دهن پرویز بیرون اومده بود و اب دهن پرویز از سر و روش میچکید خیره نگاه میکردن.
- به حق تنبون ندیده مرلین! اینجا چه خبر شده؟

کسی جوابی نداشت نه برای گزارشگر نه برای ترامپ که دهن گشادش رو تا ته باز کرده بود و نعره می زد:
-کی اینجا فکر کرده بوریس جانسون در حد منه؟

ظاهرا کسی راه حلی برای این مشکل نداشت. داورها سریع یه گردهمایی تشکیل دادن تا برای این وضعیت یه فکری بکنن درحالیکه اعضای تیم گریفندور بهت زده داشتن به کله ترامپ نگاه میکردن که تلاش میکرد تا به صورت کامل از حلق پرویز بیاد بیرون. صدای همهمه و پچ پچ کل ورزشگاه رو فرا گرفته بود. اما درست همون لحظه که ترامپ تونست به طور کامل خودش رو بکشه بیرون صدای فریاد شادی طرفدارهای اسلیترین بلند شد. ظاهرا علامت شوم وقتی بچه های گریفندور حواسشون نبود موفق شده بود خودش رو به گوی زرین برسونه و بگیرتش. صدای گزارشگر بلندتر از صدای هلهله و شادی اسلیترینی ها به گوش رسید.
- خب ظاهرا علامت شوم موفق شد قبل از جانسون گوی زرین رو بگیره. اشکالی نداره همه ممکنه بدشانسی بیارن و با کله برن تو دیوار! مسابقه به اتمام رسید و برنده این بازی اسلیترینه!

بچه های تیم گریفندور که تازه از بهت ظاهر شدن ترامپ از تو دهن پرویز داشتن خارج میشدن با شنیدن خبر باختشون دوباره تو شوک فرو رفتن. سرکادوگان تو تابلوش از حال رفت و پرویز گریه کنان در حالیکه نیسان بار محبوبش رو صدا می زد از کادر خارج شد و گفت که از رفتار زشت بقیه به فدراسیون بین المللی کوییدیچ شکایت میکنه. بقیه اعضای تیم برگشتن و به ترامپ خیره شدن. ترامپ که خودش رو در محاصره چند جفت چوبدستی، یک داس و یه عصا می دید رجز خوندن رو فراموش کرد.
- ام...میگم. نیازی به خشونت نیست ها بچه ها. اون چیه تو دستته آرتور؟ و که نمیخوای منو طلسم کنی؟ ببینین من همه چیزو براتون توضیح میدم... اون داس رو از من دور کن...نه...نکنین... وایسین... به نظرم مذاکره کنیم خیلی بهتره نه؟.نه... دستتو بکش مرتیکه... اون چیزو از من دور کن... مذاکره... طلسم نه... کمک!




ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۲:۴۳
ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۰:۳۴
ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۹:۱۹


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۷:۲۴
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 261
آفلاین
گریفندور
VS

اسلیترین


موضوع: قتل



۱.

تصویر کوچک شده
"- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!"

نور آفتاب به پشت پلک‌هایم می‌زد، اما من مقاومت می‌کردم تا بیدار نشوم. گرمای تخت دلنشین بود و امروز هم یکشنبه، روز تعطیل بود. خواب شیرینی هم داشتم می‌دیدم.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

با صدای نکره‌ی کادوگان کامل از خواب پریدم و خوابی که داشتم می‌دیدم را بلافاصله فراموش کردم. آهی از ته دل کشیدم.
- من چه گناهی به درگاه ارباب کردم که موقع خواب هم از دست تو آرامش ندارم کادوگان؟ چند هزار دفعه باید بگم چون می‌تونی از توی تابلوها رد شی دلیل نمی‌شه سرت رو بندازی پایین عین...
- گرگ حسابی! نیم ساعت دیگه مسابقه داریم! اونوقت تو گرفتی کپیدی؟
- نیم ساعت دیگه مسابقه چی داریم؟ واستا ببینم مگه امروز چند شنبه است؟
- دوشنبه ابله نادان! دوشنبه خیار تن پرور!

در جا خشکم زد! از قیافه‌ی برافروخته و عصبانی کادوگان واضح بود که شوخی نمی‌کند. مثل برق گرفته‌ها از رختخواب بیرون پریدم. جغد نامه‌بری که ظاهراً آدرس را اشتباه آمده بود، محکم به شیشه‌ی پنجره خورد و باعث شد که یک متر دیگر هم به هوا بپرم. اسب کادوگان شیهه‌ای کشید و تابلو را یورتمه روان ترک کرد. کادوگان پشت سرش شروع به لیچار گویی کرد، بین رفتن دنبال اسبش و ماندن و مطمئن شدن از آمدن من مردد بود. به سمت دستشویی دویدم تا آبی به سر و صورتم بزنم تا حالم کامل سر جایش بیاید.
- تو برو رختکن حاضر شو، منم الان میام!
- دیر نکنی‌ها!

داشت از تابلو خارج می‌شد که دوباره صدایش زدم:
-کادوگان! میشه به بقیه نگی من خواب مونده بودم؟

نگاه شماتت باری به سر تا پایم انداخت، «ننگ گریف»ی گفت و تابلو را ترک کرد.
با عجله دست و صورتم را شستم، کیف ورزشی‌ام که ردای کوییدیچم از تمرین قبلی هنوز درونش مچاله شده بود را برداشتم و با عجله به سمت ورزشگاه به راه افتادم.

به مناسبت هالووین، مدیریت هاگوارتز رداهای یک شکل و ماسک‌هایی شبیه ماسک‌های مرگخواران برای همه بازیکنان و داور مسابقه تدارک دیده بود. مسلماً این ایده زیاد به مذاق کادوگان و آرتور خوش نیامده بود ولی چاره‌ای جز قبول کردن نداشتند. دشواری این ایده اینجا بود که بازیکنان را فقط از شماره‌های قرمز و سبز دوخته شده بر پشت ردایشان می‌توان تشخیص داد و از رو به رو، نمی‌توانستی هم تیمی را از حریف تشخیص بدهی. البته به استثنای کادوگان که به طرز تابلویی تابلو بود. در رختکن در حال به تن کردن ردای چروک شده و بوی نا گرفته‌ام بودم که آرتور ویزلی وارد شد.
- حالت خوبه؟ نگرانت شدیم، کادوگان می‌گفت از صبح اسهال استفراغ شدید گرفته بودی و نمی‌تونستی از در توالت در بیای!

در حالی که ماسکم را می‌زدم تا چشم‌های پف کرده‌ی خواب آلودم را از آرتور پنهان کنم، به دروغ گفتم:
- بهترم، مرسی. تو آماده‌ای بریم بهشون نشون بدیم گریف با ارشدهاش نمی‌بازه؟


آرتور لبخندی زد. با هم به زمین بازی رفتیم. در همان لحظه‌ی ورود به زمین بازی از ته دل ارباب رو شکر گفتم که ماسکم را زده بودم تا معلوم نشود صاحب این ردای چروکیده و این سر و وضع ژولیده، منم! چشم‌های پف کرده و صورت اصلاح نکرده که بماند. پاک یادم رفته بود که داور این مسابقه، فیونا داونینگ است. با دیدن طره موهای طلایی‌اش که در باد پشت سرش تکان می‌خورد، دلم هری فرو ریخت. همه‌ی اهل هاگوارتز من را گرگینه‌ی خشن و زمختی می‌دیدند که با کسی گرم نمی‌گیرد. بعید می‌دانم کسی حتی تصور می‌کرد که دل این مرگخوار زمخت پیش فیونای ظریف و خوش مشرب گیر کرده باشد.

زیر لب ناسزا گویان روی جارویم جلوی بقیه‌ی اعضای تیمم نشستم و منتظر سوت شروع بازی شدم. فیونا موهایش را در کلاه ردایش مخفی کرد و ماسکش را روی صورتش گذاشت. سپس سوت آغاز مسابقه را زد و همه‌ به هوا برخاستیم.

سرخگون دست من بود. آرتور را از پشت ردایش تشخیص دادم که با سرعت به جلو می‌رفت تا جای گیری کند. یکی از مدافعین اسلیترین به طرز خطرناکی به سمتم کمانه کرد. جا خالی دادم و به سمت دروازه‌شان به راه افتادم. مدافع دیگری به سمتم آمد، اگر اولی را انقدر راحت پشت سر گذاشته بودم، پس این یکی ارباب بود! معطل نکردم و به آرتور پاس دادم. بلافاصله به جلوی دروازه، جایی که بارها تمرین کرده بودیم جای گیری کردم و منتظر پاس آرتور ماندم. حالا که جلو تر از همه به جز بلاتریکس که جلوی دروازه بود ایستاده بودم، نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، فقط می‌توانستم امیدوار باشم آرتور هنوز سرخگون را از دست نداده باشد و همان پیکره‌ی توپ به دستی باشد که به سمتم می‌آید. عبور طلسمی را از کنارم حس کردم. می‌توانستم قسم بخورم صدای زمزمه‌ای هم شنیدم، اما وقتی به دور و برم نگاه کردم، متوجه شدم که خیالاتی شده ام. سرخگون به سویم پرتاب شد. درنگ نکردم، به محض گرفتنش، به سمت دروازه شوت کردم. فریاد لعن و نفرین بلاتریکس در صدای هیاهو و تشویق اعضای گریفندور گم شد! سرخگون از لای دستانش رد شده بود.

حالم حسابی جا آمده بود! با جارویم دوری در ورزشگاه زدم و جلوی اینیگو اینیماگو و ملانی استنفورد که کلاه‌هایی به شکل سر شیر به سر داشتند ایستادم و ژشت گرفتم. شیر‌ها غرش می‌کردند و گریفندوری‌ها ورزشگاه را روی سرشان گذاشته بودند. سرم را چرخاندم تا زیر چشمی ببینم که آیا فیونا دارد نگاه می‌کند یا نه. در همان لحظه یکی از بازیکنان را دیدم که انگار تعادلش را از دست داده بود و داشت با من برخورد می‌کرد. لحظه‌ی آخر تعادلش را بازیافت و از کنارم گذشت، اما زیر لب وردی را زمزمه کرد و بازتاب نور سبزی را دیدم که از دستش که بسیار نزدیک به شکمم بود خارج می‌شد و بلافاصله احساس کردم که ضربان قلبم متوقف شد و نفسم بالا نیامد. چشمان از حدقه بیرون زده‌ام می‌دیدند که دارم از روی جارویم سقوط می‌کنم، اما توانایی هیچ حرکتی نداشتم. فقط می‌توانستم دعا کنم تا قبل از اینکه پیکرم به زمین برخورد کند و استخوان‌هایم متلاشی شوند، هشیاری‌ام را از دست بدهم. چشمانم سیاهی رفت و صدای زوزه‌ی باد در گوشم محو شد...


۲.

تصویر کوچک شده
"قبل از آنکه بفهمم با پای خودم به تله افتادم، دستش به داخل ردایش رفت و نوری سبز از نوک بیرون زده‌ی چوبدستی اش خارج شد و..."

نور آفتاب به پشت پلک‌هایم می‌زد. دوباره می‌توانستم نفس بکشم. به نفس نفس افتادم. قبل از اینکه چشمانم را باز کنم، صدای کادوگان به گوشم خورد:
- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

با تعجب چشمانم را باز کردم و مثل جن زده ها یک کله از تخت خواب بیرون پریدم. سر کادوگان به وضوح از رفتار من جا خورد.
-چته سوسمار جهنده؟
- داشتم کابوس می‌دیدم. امروز دوشنبه اس؟
- معلومه که دوشنبه است، داری می‌ترسونیم گری بک، چرا یه جور نفس نفس می‌زنی انگار از رو جارو افتا ...

حرفش نصفه ماند. جغد نامه‌بری که آدرس را اشتباه آمده بود به شیشه کوبیده شد. اسب کادوگان رم کرد و از تابلو خارج شد. من خشکم زده بود و هاج و واج پنجره را نگاه می‌کردم. کادوگان بین رفتن دنبال اسبش و ماندن کنار من مردد بود.
- تو برو رختکن حاضر شو. من الان میام!

این را گفتم و به دستشویی رفتم و در را بستم. سرم را در دستانم گرفتم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم، فقط می‌دانستم که نمی‌توانم تیمم را نا امید کنم. کیف لباس‌های ورزشی‌ام را برداشتم و صورت نشسته به سمت ورزشگاه راه افتادم. در راه هر چیزی که دیدم برایم تداعی خوابی بود که دیشب دیده بودم، امکان نداشت همه چیز تا این حد درست باشد! تقریباً انگار که امروز را دو بار زندگی کرده باشم! مثل تسخیرشدگان راه می‌رفتم و همان کارهایی را می‌کردم که در خوابم کرده بودم.
در رختکن در حال پوشیدن لباس‌های چروک شده‌ام بودم که آرتور از در وارد شد، با عصبانیت گفت:
- مرد حسابی! ما اینجا داشتیم از اضطراب می‌مردیم، اونوقت تو گرفته بودی تخت خوابیده بودی؟ چیه چرا انقدر هاج و واج من رو نگاه می‌کنی؟
این تکه از داستان با چیزی که در خوابم اتفاق افتاد فرق می‌کرد. یادم افتاد که امروز آشفته و هاج و واج بودم و فراموش کردم به کادوگان بگویم که به بقیه تیم نگوید من خواب مانده‌ام. لابد کادوگان هم به اینجا آمده بود و به همه گفته بود. پیش خودم دو دوتا چهارتا کردم، پس هر اتفاقی که به من مربوط نبود، مشابه خوابم اتفاق می‌افتاد، اما حوادثی که من باعث و بانیشان بودم یا به نحوی معلول حرکات من بودند، می‌توانستند بنا به رفتار من عوض شوند. ناگهان فکری به سرم زد. با اینکه از خرافات متنفر بودم اما تا اینجا همه چیز مطابق کابوس پیش رفته بود. چه می شد اگر…؟ !
-ببین آرتور، از من نپرس چرا ولی باید تاکتیک جایگیریمون رو جا به جا کنیم. من سرخگون رو جلو میبرم و به تو پاس می‌دم، ولی خودم عقب می‌مونم تا حواس مدافع‌ها رو پرت کنم، عله به جای من جلو می‌ره و گل می‌زنه؟

آرتور با شک و تردید به من نگاه کرد.
-ولی ما هر بار با گل زدن تو تمرین کردیم، حالا چرا باید دقیقه آخر نقشه‌مون رو عوض کنیم؟ نکنه بهت خبر رسیده اسلیترین از نقشه‌هامون سر درآورده؟

به دروغ گفتم:
-آره، آره، فکر کنم جونور نمایی چیزی فرستاده بودن تو رختکنمون. برو به عله بگو.

تا جایی که امکان داشت با بخار از نوک چوبدستی‌ام، ردایم را صاف‌ و صوف تر کردم، نقابم را جلوی آینه رختکن زدم تا مطمئن شوم موهای ژولیده‌ام از بین نقاب و کلاه ردایم بیرون نزده باشند، آهی به سر و وضع اسفبارم کشیدم و درست به موقع وارد ورزشگاه شدم تا فیونا را ببینم که نقابش را می‌زند و موهای طلایی‌اش را در کلاه ردایش فرو می‌کند.

با سوت فیونا، بازی شروع شد. سرخگون به دست جلو رفتم، همانطور که می‌دانستم، اولین مدافع اسلیترین جلویم آمد. جا خالی دادم. به محض دیدن دومی که شک داشتم ارباب باشد، به آرتور پاس دادم. اما این بار به جلو نرفتم و به جایش به سمت راست پیچیدم. سرم را چرخاندم، مدافع اسلیترین داشت دنبالم می‌کرد. نقشه‌ام گرفته بود! یک بار دیگر دور زدم تا عله را ببینم که حمله را کامل می‌کند. عله سرخگون را گرفت و درست مثل من، بلافاصله شوت کرد. باید اقرار کنم به نظرم خودم در خواب دیروز شوت قشنگ‌تری از عله زدم، ولی در هر حال بلاتریکس باز هم اشتباه پرید و گل اول گریفندور به ثمر رسید. نفس راحتی کشیدم.

بازی را تیم اسلیترین شروع کردند. واقعاً نمی‌شد حدس زد کدامشان، اما مهاجم سرخگون به دستشان جلو می‌آمد. شماره‌ی سه خودمان را دیدم که به سمتش می‌رفت. مرگ بود. طبق تمرین‌ها باید جلوی دروازه‌ی حریف جای‌گیری می‌کردم، ولی به هیچ وجه قصد جلو رفتن نداشتم. چشمم به مهاجم دیگر اسلیترین افتاد که زیرکانه به دروازه‌ی ما نزدیک می‌شد. مرگ هنوز درگیر بود و پرویز به نظر نمی‌آمد متوجه آن بازیکن شده باشد. تصمیم گرفتم خودم کنار آن بازیکن بایستم و سد پاس دادن به او شوم. به بازیکن نزدیک شدم. متوجه حضور من شد، اما واکنشش با چیزی که فکر می‌کردم متفاوت بود. قبل از آنکه بفهمم با پای خودم به تله افتادم، دستش به داخل ردایش رفت و نوری سبز از نوک بیرون زده‌ی چوبدستی اش خارج شد و صاف به سینه‌ی من برخورد کرد!


۳.

تصویر کوچک شده
"جغد نامه بر به شیشه‌ی پنجره خورد."

سقوط کردم. همه جا تاریک شد. بعد نور گرم خورشید به پشت پلک هایم خورد، و در کمال وحشتم، صدای عربده‌های کادوگان را شنیدم!

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

چنان با سرعت از تخت خواب روی دو پا جهیدم که کادوگان از شدت تعجب از روی اسبش افتاد!
- چته سوسمار جهنده؟
- امروز دوشنبه است؟
- نگو که تازه یادت افتاده! معلومه که دوشنبه است! مرد حسابی نیم ساعت دیگه بازی داریم!

سرم به دوران افتاده بود، داشتم جنون می‌گرفتم! حالت تهوع داشتم و حس می‌کردم پاهای لرزانم قوای نگه داشتن هیکلم را ندارند. دوباره روی تخت نشستم. جغد نامه بر به شیشه‌ی پنجره خورد. اسب کادوگان رم کرد و از تابلو خارج شد. کادوگان اما بی توجه به اسبش این‌بار با لحن نگرانی پرسید:
-حالت خوبه همرزم؟ شبیه کسایی شدی که از مرگ برگشته باشن!
-نه، حالم خوب نیست کادوگان! من نمی‌تونم مسابقه بدم! یکی دیگه رو بذارین جای من!
-دیوانه شدی؟ کی رو پیدا کنیم توی نیم ساعت؟ بر فرض هم که پیدا کردیم، بعید می‌دونم کسی قبول کنه لحظه آخر تعویض کنیم!
-متاسفم کادوگان ولی به من ربطی نداره! من واقعاً نمی‌تونم امروز بازی کنم، الآن هم به جای تلف کردن وقتت با من، بدو دنبال یه راه چاره باش!

کادوگان برای چند ثانیه تعلل کرد، به نظرم بین گفتن و نگفتن «ننگ گریف»دودل بود، اما سر آخر با لحنی جدی که به ندرت از او شنیده می‌شد، گفت:
-ببین همرزم، من و تو هر دو برای این گروه خیلی زحمت کشیدیم. خودت هم میدونی که بدون تو شانس بازی کردنمون تقریباً صفره. میدونی که من نمی‌تونم بذارم این اتفاق بیفته. پس چرا صادقانه به من نمی‌گی چی شده تا شاید بتونم کمکت کنم؟

نگرانی و لحن صادقانه‌اش رویم تاثیر گذاشت. به حدی گیج بودم که واقعاً احتیاج داشتم تا با کسی صحبت کنم و اندکی از فشار روی سینه‌ام کم کنم.
-چون اگه به مسابقه بیام، به قتل می‌رسم!

لحظه ای چشمان کادوگان از تعجب گشاد شد.
-چرا باید همچین فکری رو بکنی همرزم؟ کسی تهدیدت کرده؟
-نه، اگه می‌خوای حرفم رو باور نکنی یا فکر کنی دیوانه شدم همین الان از تابلو برو بیرون، ولی من امروز رو دو بار دیگه زندگی کردم، و هربار به دست یکی از بازیکنان کوییدیچ به قتل رسیدم!

بر خلاف تصورم، کادوگان نه خندید، و نه شروع به فحاشی و دیوانه خواندن من کرد. بلکه خیلی کنجکاو و صبور به صحبت‌هایم گوش کرد و چند باری از شدت تعجب کلاه خودش را خاراند. وقتی همه چیز را برایش تعریف کردم، ده دقیقه بیشتر تا شروع بازی نمانده بود.
-ببین فنریر، به نظر من اینکه هر بار دوباره از این تخت خواب بیدار میشی اتفاقی نیست. این که واقعاً نمیمیری باید دلیلی داشته باشه. به نظر من اگه امروز هم به مسابقه نیای قاتل، هر کی که هست، بلاخره پیدات می‌کنه و دخلت رو میاره. راه حل تو فرار نیست، مبارزه است!
-چی می‌خوای بگی؟
-به نظر من تو باید با من به زمین بازی بیای، چون تقریباً هر اتفاقی که قراره اونجا بیفته رو می‌دونی، اما این بار منتظری! منتظر قاتل بمون و وقتی از بین بقیه بازیکن‌ها شناختیش، تو پیش دستی کن!

حرفی که می‌زد به نظرم منطقی می‌آمد. اگر راهی برای شکستن این چرخه‌ی عذاب آور مرگ من وجود داشته باشد، باید کشتن کسی باشد که هر بار من را می‌کشد! وقت زیادی نداشتم. موافقتم را به کادوگان اعلام کردم و با عجله به سمت ورزشگاه دویدم.

وقتی نفس نفس زنان خودم را به رختکن رساندم، آرتور را دیدم که از شدت اضطراب ناخون‌هایش را می‌جوید. با دیدن من جلو آمد و در کمال تعجبم، سفت من را در آغوش گرفت. گویا امروز همه‌ی هم تیمی هایم تصمیم داشتند شاخ های من را از تعجب در بیاورند!
-خوشحالم که سالمی مرد! دمت گرم که خودت رو به بازی رسوندی! کادوگان گفت که خیلی ناخوشی.

تلاش کردم تا حد امکان لرزش صدایم را پنهان کنم و لحن امیدوارکننده ای داشته باشم.
-حله آرتور، بهترم. وقت نداریم مرد، بزن بریم به خدمتشون برسیم!

این بار وقتی به زمین رسیدم که فیونا ماسک زده و بی صبرانه منتظر شروع بازی بود. من و آرتور از تاخیر چند ثانیه‌ای مان عذر خواهی کردیم و فیونا سوت آغاز بازی را زد.

سرخگون به دست جلو رفتم. همه چیز دقیقاً مشابه اولین خوابم پیش میرفت، بعد از جا گذاشتن اولین مدافع اسلیترین و پاس دادن به آرتور، جلوی دروازه منتظر آرتور بودم. باز هم عبور طلسمی را از کنارم احساس کردم، اما به حدی محو بود که نمی‌دانستم آیا به راستی احساسش کردم یا از آنجایی که همه چیز شبیه خوابم بود، مغزم این قسمت را از خودش ساخت. بلاتریکس در جلوی دروازه منتظر بود. شخصی سرخگون به دست نزدیک شد! باید آرتور می‌بود، اما به نظر نمی‌آمد قصد پاس دادن داشته باشد، به جایش داشت با سرعت به سمت من می‌آمد. لحظه‌ای گیج شدم و سعی کردم به خاطر بیاورم در خوابم دقیقاً چه زمانی آرتور به من پاس داده بود. اما لحظه‌ای بعد، بازیکن با سرعت بیشتری به سمت من می‌آمد. در دستش چوبدستی نبود، اما وقتی از کنارم رد می‌شد، ضربه‌ی کوبنده و کاری سرخگون به سرم را حس کردم. صدای جمجمه‌ام را شنیدم که می‌شکافت و گرمی خونم را حس کردم که از سرم فواره می‌کرد. چشمانم از شدت درد بسته بودند و فقط می‌توانستم از ته دل دعا کنم که این بار هم از خواب بیدار شوم...


۴.

تصویر کوچک شده
"دست‌های مشت شده‌ام را بالا آوردم و به دسته دسته موهای طلایی گره خورده در پنجه‌هایم خیره شدم..."

درد قطع شده بود و نور خورشید پشت پلک هایم را گرم می‌کرد.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

برای اولین بار در زندگی‌ام از دیدن کادوگان که بی اجازه در تابلویی در اتاقم ظاهر شده بود، خوشحال شدم!
-کادوگان! چقدر خوب شد که اومدی! باید به حرفام گوش بدی!
-چرا انقدر عجیب رفتار می‌کنی خیار چنبر دریایی؟ هیچ معلومه چرا تا این موقع خواب مونده بودی تنبل تن پرور؟

برای بار دوم، هر اتفاقی که برایم افتاده بود را برای کادوگان تعریف کردم. این‌بار کمی سخت تر از بار قبل حرف‌هایم را باور می‌کرد، اما از پیشگویی برخورد جغد نامه‌بر به پنجره و رم کردن اسبش استفاده کردم و بلاخره وقتی داستانم به پایان رسید، حسابی به فکر فرو رفته بود.
-پس یعنی، فکر می‌کنی آرتور تو رو به قتل رسوند، همرزم؟

برای چند ثانیه‌ای ساکت شدم. تصویر آرتور که من را در آغوش می‌فشرد در ذهنم زنده شد.
-راستش نمی‌دونم کادوگان. فکر نمی‌کنم، وقتی من شخصی که به من حمله کرد رو دیدم، از رو به رو به سمتم می‌اومد. درسته که سرخگون دستش بود، اما واقعاً می‌تونست هر کس دیگه‌ای باشه که تو این فاصله که من جلو میومدم، سرخگون رو از آرتور گرفته باشه. من شماره‌ی پشتش رو ندیدم چون وقتی به سرم ضربه زد، چشم‌هام از شدت درد بسته شد...

از یادآوری مرگ دردناکم، سنگینی بدی روی سینه‌ام نشست. کادوگان حس کرد و با لحن آرامتری پرسید:
-خودت فکر می‌کنی کی بوده هم رزم؟
-واقعا نمی‌دونم کادوگان! هر کس ردا پوشیده‌ای می‌تونست باشه، هر کسی به جز بلاتریکس که جلوم ایستاده بود، و چه حیف، چون توی حالت عادی اولین شکم بلاتریکس بود، این کارا از اون بر میاد.
-یادت نره، خودت گفتی صرف اینکه کسی ادای مهاجم گریفندور رو در میاورده، دلیل نمیشه آرتور باشه. چون کسی هم جلوی دروازه‌ی اسلیترین بوده، دلیل نمی‌شه که بلاتریکس باشه. مگه شماره‌ی رداش رو دیدی؟

کمی فکر کردم.
-نه.
-خیله خب بجنب همرزم! وقت نداریم!
-تو که واقعاً انتظار نداری با پای خودم به قتل‌گاهم بیام؟
-این فرد بلاخره تو رو خواهد کشت، اما به نظر من تو باید به زمین مسابقه بیای، پیداش کنی و بهش رکب بزنی! نباید وا بدی هم رزم!

درد وحشتناک حاصل از برخورد سرخگون با سرم را به یاد آوردم. حاضر بودم دست به هرکاری بزنم و هرچیزی را دست بدهم اما دوباره آن درد را احساس نکنم.
_میخوام وا بدم کادوگان. بیخیال من شو.
_خاک دره‌ی گودریک بر سرت همرزم! همینجا بمون! عین مرغ مخفی شو! شخصا اگه قاتل بودم ترجیح میدادم فرد مورد نظرم در حالی که کل هاگوارتز تو زمین بازی کوییدیچ هستن و این بدبخت تنها تو تالارشون نشسته بیام سراغش. به هرحال تو زمین بازی ممکن بود نقابم بیفته یا همچین چیزی.

تکه ای ابر خورشید را پوشاند و اتاق کمی تاریک شد.

-آی کادوگان! هیپوگریفو نگه دار با هم بریم! اینجا تالار گریفه و همین طوری نمیشه واردش شد. وارد هیچ کدوم از چهار تالار نمیشه شد.

کادوگان قهقه ای زد.
-گرگ ابله! واقعا باور کردی این بانوی چاق می تونه ازت محافظت کنه؟ اگه قاتل بیاد اینجا حتی نیاز نداره چوبدستی بکشه. فقط کافیه یه چاقو نشونش بده تا بدو بدو بره تو تابلو اون ویولت وراج قایم شه. تازه از کجا معلوم طرف گریفی نباشه؟

بنظرم حرف های کادوگان منطقی آمد. تابلوی بانوی چاق فقط می توانست دانش آموزان را کنترل کند. برای یک جادوگر آن هم از نوع قاتل گذشتن از تابلو چندان تولید زحمت نمی کرد بنابراین با تکان سری با کادوگان موافقت کردم.
در کمتر از ده دقیقه، با سر و وضعی ژولیده تر از همیشه، روی جارویم منتظر سوت آغاز بازی بودم. خستگی بند بند بدنم را دردناک کرده بود.بعد از آن خواب دلنشینی که با صدای نکره کادوگان از آن بیدار شدم، پشت سر هم بیداری، عجله، کوییدیچ و مرگ سلسله وار به سرم آمده بود. مثل گرگ وحشی که زخم خورده باشد با شک و بدبینی به همه نگاه می‌کردم. گویی منتظر بودم به ازای تک تک جمعیت نور سبز رنگ به سمتم شلیک شود. درد حاصل از برخورد سرخگون به سرم را به یاد آوردم. از تداعی آن چشمانم را لحظه ای بستم. از ته دل آرزو کردم اگر قرار است بمیرم آخرین چیزی که می بینم همان نور سبز رنگ باشد و شاید هم چهره زیبای…

به جز خودم، سیزده هیکل با لباس‌ها و ماسک‌هایی مشابه روی جارو نشسته بودند، بازیکنان حریف، هم تیمی‌هایم، و فیونای داور. حتی علامت شوم هم به هیبت انسانی درآمده بود. تنها کسی که ظاهرش با بقیه فرق می‌کرد، کادوگان بود که با اینکه در داخل تابلو مانند سایرین لباس پوشیده بود، از بیرون قابی بود که به جارویی بسته شده بود.

در تمام عمرم هیچ وقت موجود ترسویی نبودم، آن لحظه هم نمی‌ترسیدم، اما بدبینی و اضطراب، داشت هوشیاری و سلامت عقلم را زائل می‌کرد. فیونا را کم می‌شناختم، به تازگی از کشوری دور به انگلستان آمده بود. به جز او، همه‌ی بازیکنان را خوب می‌شناختم. با همه چند صباحی را گذرانده بودم و با چندتایی‌شان چند باری اختلاف نظر و جر و بحث داشتیم، آیا هیچ‌کدام از این بحث‌ها به حدی جدی بود که کسی را از من متنفر کرده باشد؟ سوت آغاز بازی زده شد و سرخگون به دست جلو رفتم. اولین مدافع اسلیترین جلویم آمد. بانز، بانز نامرئی... هیچ وقت نمی‌شد صورتش را دید، هیچ‌وقت ندیدم و نفهمیدم وقتی که لرد با افتخار از من تعریف می‌کند، نفرت و کینه در صورتش می‌نشیند یا نه...

جا خالی دادم و با ترس و تردید، پشتم را به بانز کردم، مدافع دوم که به گمانم ارباب بود جلویم سبز شد. آیا همیشه مرگخوار خوبی بودم؟ آیا همیشه وظیفه شناس بودم؟ صورت ارباب وقتی گاهی با محبتی که فقط یک مرگخوار می‌فهمید با من برای شک کردن به خودم دعوا می‌کرد جلوی چشمانم ظاهر شد. یعنی ممکن بود همه‌ی این حرف ها را نه از ته دل، بلکه برای حفظ آبروی مرگخواران می‌زد؟ آیا ارباب میخواست قایمکی من را سر به نیست کند؟ بعید می‌دانستم، به شخصیت ارباب نمی‌خورد، اگر می‌خواست من را بکشد همین پریشب در خانه ریدل جلوی همه...

زیادی به فکر فرو رفته بودم و تمرکزم را از دست داده بودم، مدافعی که فکر می‌کردم ارباب باشد بازدارنده‌ای را به بازویم کوبیده بود و سرخگون از دستانم رها شده بود! سراسیمه به پایین نگاه کردم اما قبل از اینکه بتوانم تکان بخورم، بازیکنی به سرعت برق و باد سرخگون را گرفت و در جهت مخالف من، به سمت دروازه گریفندور به راه افتاد، توانستم در نیم نگاهی شماره‌ی ردایش را ببینم، هشت سبز. هوریس بود.
زیر لب فحش و نفرین بار خودم کردم، به خاطر بی‌حواسی من، مسیر داستان عوض شده بود و حالا نمی‌دانستم که کی باید منتظر حمله از کدام جهت باشم! احساس گرگی زخم خورده در وسط گله‌ی کفتارها را داشتم.
چشم‌هایم را تا جایی که می‌شد باز کردم و چهارچشمی به بازیکن‌های اطرافم خیره شدم، سعی کردم تا جایی که می‌توانم شماره‌ها و جایشان را یاد بگیرم، تا حداقل اگر به قتل رسیدم، یادم بیاید چه کسانی در آن سمتی که به من حمله شد پرواز می‌کردند. در سمت مقابل زمین چشمم به کادوگان افتاد که او هم با نگرانی نگاهش بین من و بازیکنان اطرافم در نوسان بود. قوت قلبی نبود، اما کورسوی امیدی بود. همه‌ی ما می‌دانستیم کادوگان در حد طلسم آواداکدورا جادو بلد نیست، برای همین همیشه با شمشیر می‌جنگید، ولی در حد طلسم اکسپلیارموس یا پتریفیکوس که از دستش بر می‌آمد تا خودم بعدش به خدمت قاتل برسم.

از صدای هیاهوی اسلیترینی‌ها متوجه شدم که کادوگان که شیش دانگ حواسش به من بود، گل خورده است! عله جلو رفت تا توپ را بگیرد، و قبل از آنکه بتوانم مخالفتی از خودم نشان دهم، به من پاس داد. عالی شد! حالا همه‌ی بازیکنان برای اینکه بخواهند خیلی به من نزدیک شوند بهترین بهانه را داشتند! طبق غریزه به سرعت جلو رفتم. نا گهان صدای جیغ ظریف دخترانه‌ای از پشت سرم به گوش رسید. بلاتریکس که جلوتر از من در دروازه‌ی خودشان بود، فقط یک نفر دیگر می‌توانست باشد...

قلبم ریخت. با اضطراب برگشتم و بین شلوغی پشت سرم به دنبال ردایی با حرف «ر» نقره‌ای به جای شماره در پشت گشتم. همه جا شلوغ بود همه چیز در مقابل چشمم رژه می‌رفت. فریاد کشیدم:
- فیووونااا! فیونا کجایی؟!

ناگهان سوزش شدیدی را در پشت کتفم احساس کردم! تیزی جسمی سرد و نوک تیز را در بدنم احساس می‌کردم، اما آن جسم تیز هر چه که بود، شمشیر نبود، کوتاه بود، مثل یک چاقوی تاشوی جیبی. هر کس که از پشت سر به من چاقو زده بود، باید هنوز در فاصله‌ی نزدیکی به من می‌بود. درد طاقت فرسای پشتم نمی‌گذاشت به پشت بچرخم. دستانم را مانند چنگال‌های حیوان درنده‌ای به پشت سرم بردم و قبل از آنکه قاتلم چاقو را از پشتم بیرون بکشد، به سر و رویش چنگ انداختم! چاقو از پشتم لیز خورد و لگدی از روی جارویم به پایینم انداخت. همانگونه که به پایین سقوط می‌کردم و هشیاری‌ام اندک اندک از من دور می‌شد، دست‌های مشت شده‌ام را بالا آوردم و به دسته دسته موهای طلایی گره خورده در پنجه‌هایم خیره شدم...


۵.

تصویر کوچک شده
"اقرار می‌کنم خیلی وقت‌ها کارهایی کردم که به آنها مفتخر نیستم،..."

دوباره می‌توانستم نور خورشید را بر پشت پلک‌های بسته‌ام احساس کنم.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

مثل سرباز جنگنده‌ای که از سنگرش بیرون می‌آید، از رخت خواب بیرون پریدم و جلوی کادوگان ایستادم. بیشتر حرکاتم غریزی بود.
- چته سوسمار جهنده؟
- باورم نمیشه کادوگان! باورم نمیشه! فکرم به هر کسی می‌رفت جز اون!
- هذیون گرفتی داری پرت و پلا می‌گی گری بک! به خودت بیا خیار دریایی!

نفسم هنوز بالا نمی‌آمد، بدنم از مردن و بیدار شدن پشت سر هم کرخت شده بود. اعصابم را از دست دادم و نعره زدم!
-خفه شو کادوگان! نیم ساعت بیشتر وقت ندارم که همه چیز رو بهت بگم پس محض رضای مرلین یک بار توی زندگیت خفه شو و به من گوش کن!

کادوگان با تعجب سکوت کرد و من با بیشترین سرعتی که در توانم بود همه چیز را از اول برایش تعریف کردم.
- پس فکر می‌کنی کار این دختره بود هم‌رزم؟

قلبم هم از فکر کردن به فیونا درد می‌آمد. آخ که چقدر دلم می‌خواست هر کسی، هر کس دیگری به جز فیونا قاتلم باشد. تمام زندگی‌ام را با طغیان و تنهایی زندگی کرده بودم. اقرار می‌کنم خیلی وقت‌ها کارهایی کردم که به آنها مفتخر نیستم، اما برای اولین بار در عمرم، چیزی را احساس کرده بودم که هیچ وقت احساس نکرده بودم. وقتی به فیونا نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم می‌خواهم او کسی باشد که شب ها به امیدش به خانه می‌آیم. احساس می‌کردم شاید با حضورش، دیگر نیازی به زندگی با طغیان نباشد. چقدر حیف که هنوز حتی یک بار هم جرأت نکرده بودم تا حتی به یک آب کدو حلوایی دعوتش کنم! آخر چرا فیونا باید بخواهد من را بکشد؟

- من که میگم معجون عشق به خوردت داده!
- برو بابا من هیچ وقت از دست کسی هیچ چیز نمی‌خورم، بعدم قضیه یک روز دو روز نیست که، الآن چند ماهی هست که اینجوری فکر می‌کنم.

احساس کردم دل کادوگان به حالم سوخت و گوش‌هایم از حرص و خجالت توأمان قرمز شد.
-آخه چرا می‌خواد من رو بکشه؟
- ما چیز زیادی از گذشته‌اش نمی‌دونیم همرزم، شاید یکی از دشمنانت فرستادتش!

در حالی که سعی می‌کردم صدایم نلرزد، گفتم:
-مهم نیست، خودم بعد مسابقه شرش رو کم می‌کنم.
- منظورت چیه؟ نکنه می‌خوای نیای مسابقه؟
- کادوگان، اگه الآن بیام مسابقه، به فیونا زحمت نمی‌دم، خودم از خستگی میمیرم! احساس میکنم چند روزه که نخوابیدم و به جاش فقط دویدم! همین‌جا میمونم و درها رو قفل می‌کنم تا...
-ببین فنریر، نمی‌خواستم این رو بهت بگم تا روحیه‌ات رو بگیرم، ولی تا الآن هر بار که توی زمین مسابقه مردی، دوباره از خواب بیدار شدی، ولی آیا تضمینی هست که اگه تحت شرایط دیگه‌ای به قتل برسی باز هم نمی‌میری؟

پیش خودم فکر کردم. پر بیراه نمی‌گفت. من و کادوگان هنوز مکانیزم این هر روز از خواب پریدن‌ها را کشف نکرده بودیم. نه علتش را می‌دانستیم و نه شرایطش را. اگر بعد از مسابقه دوباره فیونا به کلکی من را می‌کشت و من دیگر زنده نمی‌شدم چه؟

- سگ تو زندگی من، باشه الآن حاضر میشم، تو برو.

چطور خودم را به موقع به ورزشگاه رساندم، هنوز هم نمی‌دانم. ردای کوییدیچم را روی لباس خوابم که هنوز تنم بود پوشیدم و دست دور گردن آرتور که از ترس نرسیدن من به بازی کم مانده بود غش کند انداختم و دوتایی وارد زمین بازی شدیم. بلافاصله بعد از ورود ما، فیونا سوت آغاز بازی را زد.

به آرتور گفته بودم تا بازی را به جای من شروع کند، پس خودم چشم از فیونا بر نداشتم. نمی‌خواستم گمش کنم. منتظر گرم شدن سر همه به بازی و منتظر یک فرصت مناسب بودم تا... یک فرصت مناسب که.. خوب، که بکشمش! بلاخره من یک مرگخوار بودم و قبل از این آدم‌های زیادی را کشته بودم. جانم در خطر بود و نمی‌توانستم بگذارم انقدر بیهوده کشته شوم. حالا که خودم در نقش قاتل کمین کرده بودم، می‌توانستم ببینم چقدر پوشیدن ردای یک شکل کار را برایم راحت کرده است. چند دقیقه‌ای فیونا را از پشت دنبال کردم، بی آنکه توجه کسی را جلب کنم. مرتب سرش را به چپ و راست می‌چرخاند، گویا دنبال کسی می‌گشت. فکر می‌کرد من، مهاجم اصلی گریفندور، در جلوی دروازه گریف کمین کرده باشم، فکرش را هم نمی‌کرد که پشت سرش باشم. چوبدستی‌ام را بیرون کشیدم. وقتش بود. دستانم می‌لرزید، اما تمام تلاشم را کردم تا صدایم نلرزد:
-آواداکدورا!

نور سبزی از چوبدستی‌ام خارج شد و به پشت شانه‌های فیونا اصابت کرد. برای هر پشیمانی دیر شده بود. به سرعت چوبدستی‌ام را قایم کردم و شیرجه رفتم تا پیکر بی‌جانش را قبل از متلاشی شدن بر روی زمین بگیرم. درست بود که کشته بودمش، ولی دلیل نمی‌شد برایش ناراحتی نکنم. با شیرجه رفتن من، توجه دو سه نفر دیگر هم به بدن فیونا که به سمت زمین سقوط می‌کرد جلب شد. لحظه‌ی آخر گرفتمش، روی جارو ساکن ماندم، شانه‌های سردش را در بازو گرفتم و با اضطراب نقابش را بالا زدم. گویا ته دل امید داشتم که خطا کرده باشم و در عین حال خطا نکرده باشم! صورت زیبایش از زیر نقاب پیدا شد. گونه های همیشه سرخش، رنگ پریده و سرد مثل یخ بودند.
می‌خواستم گونه‌هایش را با دستانم گرم کنم که صدای زوزه‌ی باد را شنیدم، مانند وقتی که کسی روی جارو به سرعت به سمتت می‌آید. سرم را بالا گرفتم و شخص ردا پوش و نقاب داری را دیدم که گویا تعادلش را از دست داده بود و داشت مستقیم به سمت من‌ می‌آمد. دستم ناخودآگاه از روی گونه های فیونا سر خورد و به سمت چوبدستی‌ام رفت، اما فرد شنل پوش از من تند تر بود... یک بار دیگر در کمال بهت و وحشت نور سبزی را دیدم که به سمتم آمد و تنفس و ضربان قلبم را بلافاصله قطع کرد. با چشمانی از تعجب گرد در آخرین ثانیه‌های هشیاری‌ام، به قاتلم نگاه کردم و نگاهم به پشت سرش افتاد، کادوگان را دیدم که او هم با بهت و ترس به من ‌می‌نگرد! از ته دل آرزو کردم می‌توانستم دهنم را باز کنم و آخرین و مهمترین سوالم را از کادوگان بپرسم، اما کادوگان گویا از صورت من حرف‌هایم را می‌خواند، همانطور که چشمانم سیاهی می‌رفت و با فیونا در آغوشم سقوط می‌کردم، شروع به فریاد زدن کرد:
-مرگ! مرگ!


۶.

تصویر کوچک شده
"شش روز لعنتی بود که در این چرخه‌ی زمان گیر کرده بودم."


نور خورشید به پشت پلک‌هایم می‌خورد.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

بدنم تازه متوجه شد که دوباره می‌تواند نفس بکشد. نفس عمیقی کشیدم که قفسه سینه‌ام را از روی تخت بلند کرد و به جلو پرت کرد.
-چته سوسمار جهنده؟ شبیه کسایی نفس می‌کشی که تازه از خفگی نجات پیدا کرده باشن!
- کادوگان! خفه شو و گوش کن! باورت بشه یا نه همین الان زندگی من رو نجات دادی!

و قبل از اینکه بالای منبر برود و بگوید که پرت و پلا می‌گویم، یک بار دیگر همه چیز را برایش تعریف کردم. وقتی بلاخره ساکت شدم تا نفسی بگیرم، پرسید:
-بعد من شروع کردم به فریاد زدن و گفتم مرگ؟
-آره! چون تو پشت قاتل بودی، من دیدم که تو دیدی کی من رو کشت، از همه مهم‌تر، از پشت دیدیش! می‌تونستی شماره‌اش رو بخونی! می‌خواستم ازت بپرسم اما نفسم بالا نمی‌اومد. اما تو به من نگاه کردی و از نگاهم فهمیدی چی‌میخوام ازت بپرسم، و داد زدی مرگ!

- چقدر وحشتناک همرزم! حالا چطوری می‌شه از شر مرگ خلاص شد؟
- با آواداکدورا! طلسم کشتن طلسم فوق‌العاده قویه و فقط مال انسان‌ها نیست، تقریباً هر چیزی رو می‌کشه. این مرگ‌ ما هم تنها فرشته‌ی مرگ دنیا نیست. فقط یکی از صدها مرگه. دنیا بدون یکیشون همچین خیلی متفاوت نیست.

با خودم فکر کردم یا حتی دوتاشون! اگه بازم مرگ بخواد اینجوری بازی کنه تسلیمش نمی شم.

شش روز لعنتی بود که در این چرخه‌ی زمان گیر کرده بودم. خستگی بیش از اندازه، عصبانی و کم خلقم کرده بود. فقطمی‌خواستم هر چه زودتر مرگ را بکشم و به این کابوس پایان دهم! به اندازه‌ی یک هفته خوابم می‌آمد و به اندازه‌ی یک جنگ تمام عیار، بدنم کوفته و دردمند بود.
-تو برو کادوگان، من الان میام!


۷.

تصویر کوچک شده
"جلویش زانو زدم."

باز هم لحظه‌ی آخر خودم را رساندم، آرتور را در آغوش کشیدم و با دیدن فیونای قبراق و سرحال که از دیر آمدن ما بدخلق بود، دلم به جوش آمد. با روحیه‌ای بهتر از پنج بار قبل، بازی را شروع کردم. حس می‌کردم که این‌بار بازی را تمام می‌کنم! این بار هم از آرتور خواستم تا به جای من بازی را شروع کند و خودم به تعقیب مرگ پرداختم، همانگونه که دیروز فیونا را تعقیب می‌کردم. بلاخره لحظه‌ای رسید که احساس کردم حواس همه به اندازه‌ی کافی به بازی جمع شده. چوبدستی‌ام را از زیر ردایم بیرون کشیدم و به سمت مرگ که بی‌خبر از همه جا در زیر پایم پرواز می‌کرد گرفتم.
اما زبانم قفل شده بود. نمی‌توانستم طلسم کنم!

به خودم نهیب زدم که احمق نباشم و در این لحظه‌ی حساس، ضعف از خودم نشان ندهم! اما چیزی در درونم با من مبارزه می‌کرد. هیچ وقت به باهوشی معروف نبودم، اما انگار تمام مغزم به کار افتاده بود و به من می‌گفت: فکر کن! یک جای کار می‌لنگد!

ما همیشه مرگ را با شنل سیاهش دیده بودیم، آیا امکان داشت پشت شنل سیاهش، موهایی بلند و طلایی داشته باشد، شبیه آن موهایی که موقع چاقو خوردنم، از سر قاتلم کندم؟ آیا ممکن بود این بار هم اشتباه کرده باشم؟ مرگ را بکشم و باز به دست کس دیگری به قتل برسم؟ از بین همه‌ی هم تیمی‌های دیگرمان، مرگ همیشه به من بیشتر احساس نزدیکی می‌کرد. همیشه دوست داشت با من وقت بگذراند و گاهی برایم خاطرات جالبی تعریف می‌کرد. می‌دانستم که هر روز بنا به شغلش، نام من را در لیست مرده‌های آن روز می‌بیند. هر روز می‌داند که بعد از سقوط من از روی جارو، باید روحم را به زیرزمین مشایعت کند، اما بر فرض اینکه قاتل هم نبود، باز هم به من هیچ چیز نمی‌گفت و اخطاری نمی‌داد.
-فکر کن گرگ حسابی!

آن وقت بود که دو گالیونی‌ام افتاد. مرگ طبق تعهدات کاری‌اش نمی‌توانست به من اخطار دهد و بگوید آن روز به قتل می‌رسم، اما هر روز می‌توانست از مشایعت روحم به زیر زمین سر باز بزند و آن روز را دوباره برایم تکرار کند، به این امید که قاتل را بشناسم و معما را حل کنم!

اگر اکنون مرگ را می‌کشتم، فرشته‌ی مرگ دیگری مسئول گرفتن جان هر دویمان می‌شد و این بار جدی جدی می‌مردم! پس چرا کادوگان می‌خواست که من مرگ را بکشم؟ ناگهان همه چیز برایم روشن شد… غیر قابل باور بود اما کاملا منطقی. پرده ای که حقیقت را پوشاند بود درست در مقابلم شروع به بالا رفتن کرد. حال همه چیز واضح بود!

نمی‌دانم چرا زودتر به این فکر نیفتادم، شاید چون ظاهرش با کسی که هر بار به من حمله می‌کرد فرق داشت. اما از بین همه‌ی این افراد که امروز در این زمین بازی بودند، کادوگان از همه بیشتر با من درگیر شده بود. وقتی هر روز می‌خواستم در خانه بمانم، هر بار کادوگان با بهانه‌ای من را به زمین بازی می‌کشاند، چرا؟ چون خودش تنهایی نمی‌توانست من را بکشد، اما این زمین بازی پر از مرگخوارانی بود که طلسم آواداکدورا را مثل آب خوردن بلد بودند. کادوگان شاید آواداکادورا بلد نبود، ولی از کجا معلوم طلسم فرمان هم بلد نبود؟

یاد احساس عبور طلسمی از کنارم افتادم که چند باری اتفاق افتاده بود. یادم افتاد فیونا قبل از اینکه به من حمله کند، جیغ کشیده بود. من احمق هر روز با تعریف کردن داستان برای کادوگان، بهش این موقعیت را می‌دادم که هر بار فرد جدیدی را طلسم فرمان کند و من را غافلگیر کند. شرط می‌بندم هر روز پیش خودش فکر می‌کرده که چرا روز قبل نتوانسته من را کامل بکشد؟ اما کادوگان از من زودتر فهمیده بود چرا!؟ آن روز که فریاد می‌کشید مرگ! مرگ! در حقیقت به من پیام نمی‌داد، داشت برای خودش فردا صبح پیام می‌فرستاد. روزها برای کادوگان تکرار نمی‌شدند، و اگر چیزی را کشف کرده بود، باید جوری به خودش می‌فهماند، مثلاً با فریاد زدن مرگ به من، در حقیقت به خودش فردا صبح پیام می‌داد:
-فنریر رو ترغیب کن مرگ رو بکشه، مرگ پشت این تکرار روزهاست!
چوبدستی‌ام را از سمت مرگ چرخاندم و به سمت دروازه‌ی گریفندور، جایی که کادوگان باید می‌ایستاد چرخیدم. ولی بازهم زیادی تعلل کرده بودم، قبل از اینکه کامل بچرخم، صدای کادوگان را در ذهنم شنیدم:
-گوش به فرمان! برگرد، مرگ رو بکش!

مطیعانه به سمت مرگ چرخیدم. چوبدستی ام را برای بار دوم بالا گرفتم. ولی بعد صدای خودم را در مغز خودم شنیدم:
-اگه نخوام مرگ رو بکشم چی؟
-بهت میگم مرگ رو بکش مرتیکه‌ی خرچنگ دریایی!
-نه مرسی، نمی‌خوام مرگ رو بکشم، میخوام تو رو بکشم.
-تو به فرمان من گوش می‌کنی!

اقرار می‌کنم که مقاومتم در حال شکسته شدن بود. چوبدستی‌ام صاف پشت مرگ را نشانه گرفته بود که ناگهان صدای آه و ناله‌ی تماشاگران اسلیترینی بلند شد و احساس کردم طلسم فرمان از رویم برداشته شد. با عجله برگشتم تا ببینم چه شده است.

هکتور که کوییدیچ بازی کردنش هم دست کمی از معجون سازی‌اش نداشت، جلوی دروازه‌ی گریفندور صاحب سرخگون شده بود و به جای شوت کردنش به یکی از سه حلقه‌ی دروازه، آنرا اشتباهی به تابلوی کادوگان کوبیده بود. این بار درنگ نکردم و طلسم را به سمت کادوگان فرستادم.
-آواداکدورا!

ناگهان فکر بکری به سرم زد و طلسم دوم را به سمت جارویش فرستادم:
-وینگاردیوم له‌ویوسا!

جارو در مقابل دروازه به پرواز درآمد، در حالی که تابلوی کادوگان هنوز به آن آویزان بود. هیچ کس تا پایان بازی لازم نبود بفهمد که کادوگان دیگر با ما نیست. بازی برای نیم ساعت دیگر ادامه پیدا کرد و تیم ما با نتیجه‌ی دویست و ده بر شصت تیم اسلیترین را شکست داد، با همه‌ی خستگی‌ام، سه تا از گل‌های گریفندور را خودم به ثمر رساندم. بلاخره وقتی ترامپ گوی زرین را گرفت، احساس کردم که حالا می‌توانم باور کنم که زنده‌ام! همه‌ی هم تیمی‌هایم با خوشحالی به سمت جایگاه تماشاچیان گریفندور پرواز کردند. من هم به آنها ملحق شدم. هنوز کسی حواسش به کادوگان که هنوز جلوی دروازه در حال پرواز بود، نبود. مرگ به کنارم آمد:
-آفرین گری بک. شرمنده رفیق، من نمی‌تونستم بهت بگم که چه خبره. ولی اگه یک صبح که از خواب پا می‌شدی اون پنجره‌ی کوفتی رو باز می‌کردی، من هر روز برات یه جغد می‌فرستادم که توش تا جایی که می‌تونستم بهت هشدار داده بودم.

پس آن جغد احمق که هر روز به پنجره می‌خورد، راهش را اشتباه نیامده بود.
از جمع گریفندوری‌ها فاصله گرفتم. اگر یک چیز از این چند روز کابوس وار یاد گرفته بودم، این بود که هیچ تضمینی برای زندگی نیست، فردا شاید خیلی دیر باشد. به سمت وسط زمین رفتم و بی مقدمه فیونا را در آغوش کشیدم. دست زمخت پنجه مانندم را در موهای نرم طلایی‌اش فرو کردم و گونه‌های گرم و لطیفش را به صورت خشن خودم فشار دادم. نمی‌توانستم صورتش را ببینم، ولی از کشیده شدن گونه اش بر صورتم فهمیدم که دارد لبخند می‌زند. او را از آغوشم جدا کردم و جلویش زانو زدم. کل ورزشگاه و بازیکنان به من زل زده بودند. برایم مهم نبود، شیش بار از مرگ نجات پیدا نکرده بودم که برای زل زدن مردم خجالت بکشم و سرخ بشوم. همه از شدت تعجب خشکشان زده بود. حق داشتند، خودم هم از جسارت خودم متعجب بودم!
-فیونا، با من ازدواج می‌کنی؟

صدای نفس چند نفر که در سینه حبس شد را شنیدم. یک «می‌خواد ازدواج کنه سر ما!»ی خاصی در نگاه ارباب بود. اینیگو و ملانی احساساتی شده بودند و با بغض یکدیگر را بغل کرده و به من زل زده بودند. صورت مرگ را نمی‌دیدم، ولی احساس کردم می‌خندد.
-باشه. ولی می‌شه الآن از اینجا بریم؟

از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم. دست فیونا را گرفتم و دوتایی در میان تشویق و همهمه‌ی ورزشگاه خارج شدیم.

پایان


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۰۹:۴۰
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۱:۴۰
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۳:۵۴
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۵:۴۲
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۳:۱۶
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۱۸:۱۹

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۲۰:۳۷ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 522
آفلاین
گریفیندور VS اسلیترین


قتل

____________________________________________________________


صبح روز دوشنبه - وزارتخانه

آرتور، درحالی که قهوه اش از درون لیوان توی راهروهایی که ازشون عبور میکرد میریخت، با عجله به سمت اتاق کار خودش میدوید. با اینکه به ما فوقش قول داده بود که هرگز دیر نکنه، ولی باز هم دیر کرده بود و این اتفاق اون رو به دردسر می انداخت. به سرعت به سمت در ورودی رفت و در رو باز کرد. دفعات پیش، با ما فوقش رو به رو میشد، اما اینبار جناب وزیر، کریس چمبرز، شخصا توی اتاقشون حضور پیدا کرده بودن.
-آرتور.
-جناب وزیر؟! بابت تاخیرم عذر میخوام قربان. دیشب، تمام وقت داشتم روی پرونده ها...

کریس، با بالا آوردن دستش به نشانه ساکت شدن، حرف آرتور رو قطع کرد و اجازه نداد ادامه بده. گلوش رو صاف کرد و برگه ای رو از لای پرونده آرتور که در دست گابریل بود، بیرون کشید. نگاهی به برگه انداخت و با دقت، اون رو با صدای بلند، طوری که آرتور بتونه بشنوه، خوند.
-تاخیر در حاضر شدن در محل کار، سابقه مدیریت سوء استفاده از محصولات مشنگی. تعداد تاخیرها، شش بار و در تاریخ های بیستم و بیست و هشتم فوریه، یازدهم جولای، هجدهم آگوست و دوم و پانزدهم نوامبر. همچنین تعداد تاخیرهای شما در سابقه حضورتون در مقام ریاست اداره شناسایی و مصادره جادوهای دفاعی و اسباب حفاظتی تقلبی، به یازده تاخیر رسیده که خوندن تاریخ هاشون، فقط وقت تلف کردنه. در نتیجه باید خدمت شما عارض باشم که ما در وزارتخونه نمیتونیم همچین کارکنانی رو نگه داریم.

آرتور نمیتونست حرفی بزنه. با همون چهره پوکر فیس و ظاهرش که حرف ها درونش پنهان بود، به وزیر کریس خیره شده بود. میدونست که اینبار هیچ امیدی به موندنش توی وزارتخونه نیست و منتظر بود تا وزیر ادامه بده. کریس چمبرز کمی به آرتور نگاه کرد. وقتی که دید آرتور حرفی نمیزنه، ادامه داد.
-چیزی هست که بخوای بگی آرتور؟
-من...
-بابت تمام زحماتی که این چندساله کشیدی ازتون سپاس گزارم. میتونید وسایلتون رو جمع کنید. دیگه نیازی نیست که نگران صبح روز دوشنبه باشید.

وزیر این رو گفت و از اتاق خارج شد و گابریل به دنبال اون پرونده ها رو با خودش میبرد. آرتور نگاهی به همکارانش که درون اتاق، پشت میز ها و روی سکوهای چوبی خودشون نشسته بودن، انداخت. با نا امیدی به سمت میز کارش رفت. آهی از ته دل کشید و شروع کرد به جمع کردن وسایلش.

ساعت دوازده ظهر - خانه ویزلی ها

باز هم کاناپه، آرتور، لیوان قهوه ای که در دست داشت و افکاری که در ذهنش میگذشت. ویزلی هایی که باید نون میداد. مایحتاج و حتی خرید های مالی. چطور باید هزینشون رو پرداخت میکرد؟ کمی پس انداز توی بانک گرینگاتز و درون اتاقک کوچکش، در انبار کنار خونش داشت. اما با وجود اونها، شاید تنها چند ماه دووم میاورد. حتی شاید چند ماه هم دووم نمیاورد. توی همین فکرها بود که در ورودی خونه باز شد و مالی داخل شد. با دیدن آرتور که روی کاناپه نشسته بود، جا خورد.
-یا مرلین! تو چت شده آرتور. گرخیدم.

آرتور به مالی نگاه کرد و با بی حالی جواب داد.
-بابتش معذرت میخوام.

از لحن آرتور مشخص بود که چقدر نا امید و داغونه. مالی نزدیک آرتور شد و بالا سرش ایستاد.
-چی شده آرتور؟ این وقت روز تو باید سر کار باشی. فقط پنجشنبه تا شنبس که شب کاری و روزای یکشنبس که تمام وقت خونه ای.
-میدونم مالی. خبر بد اینه که امروز اخراج شدم. به خاطر شش تاخیر در سوابق مقام سابقم و یازده تاخیر در سوابق مقام فعلیم که خوندنشون برای وزیر، فقط وقت تلف کردن بود. فکر کنم که تا چند وقت دیگه، شب ها باید با شکم گرسنه بخوابیم.
-این اتفاق نمیافته آرتور.

مالی به آرتور نزدیک تر شد. وسایلش رو کنار کاناپه گذاشت و کنار آرتور نشست. دست آرتور رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه.
-تو روز ها و شب ها برای اینکه بتونی خونوادمون رو کنار هم نگه داری و این گرمی و صمیمیت رو حفظ کنی، زحمت کشیدی. تمام وقت کار کردی. توی اون وزارتخونه که هیچ وقت مشخص نبود چه اتفاقات شومی داره توش رخ میده. شاید وقتش باشه که بازنشست بشی. درسته که اخراج شدی ولی به چشم بازنشستگی ببینش. دیگه لازم نیست که نگران تاخیر ها و شب کاری هات باشی.
-ولی کی میخواد این خونواده رو نون بده؟ لباس نو و تعمیرات این خونه نیاز به پول دارن. حتی حقوق بازنشستگی هم بهم نمیدن. از کجا باید هزینشون رو بیارم؟
-نگران نباش آرتور. ما تعدادمون زیاده و خرجمون بالا، ولی همین تعداد زیادمون میتونن خیلی کار ها بکنن. کنار هم میتونیم بهترین ها رو داشته باشیم. اصلا خودمون دو تا همه چیز رو درست میکنیم. نیازی نیست بچه ها کاری بکنن.

همینطور که مالی آرتور رو دلداری میداد، ناگهان آرتور به یاد حرف جرج و فرد افتاد که چند روزی پیش برای شوخی با پدرشون گفته بودن. حرف دوقلو های ویزلی توی ذهن آرتور تکرار شد:
نقل قول:
-پدر تا به حال کوییدیچ بازی کردی؟ اگه دوست داشته باشی میتونی بازم بازی کنی.
-فکر نمیکنم بازی کرده باشه. شاید الان بتونه توی تیم پیشکسوتان بازی کنه. البته چون سابقه بازی نداشته راهش نمیدن.

صدای برخورد ماهیتابه مالی به کله دوقلو های ویزلی
-انقدر پدرتون رو اذیت نکنید. یه زمانی اون هم کوییدیچ بازی میکرده و بازیکن بدی هم نبوده.


از تعریف های مالی ابتدا آرتور کمی لبخند طویل، تا دم گوش هاش زد. سپس به خودش اومد و در حالی که به مالی نگاه میکرد، با ذوق گفت:
-کوییدیچ.
-چی؟
-کوییدیچ مالی. میخوام برم و عضو تیم کوییدیچ بشم و دوباره بازی کنم. خیلی سال میگذره ولی شنیدم به بازیکنای تیم کوییدیچ حقوق خوبی میدن.
-درسته آرتور ولی فکر نمیکنی برای اینکار یکمی زیادی پیر و چاق شدی؟
-پیر و چاق؟ کی اهمیت میده؟ همین الانش هم از صد تا بازیکنای جوون بهتر بازی میکنم. درسته، خودشه! همین الان میرم و خودمو معرفی میکنم و عضو تیم کوییدیچ میشم.

مالی که کاری از دستش بر نمیومد، حرفی نزد و رفتن آرتور رو تماشا کرد. تنها نگران این بود که شاید دوباره آرتور ضربه ای بخوره و نا امید تر از قبل به خونه برگرده.

محل عضو گیری برای تیم کوییدیچ

در اطراف محل عضو گیری، تسترال پر نمیزد. گویا کاسبی کساد بود و هیچکس نبود که بخواد عضو تیم بشه. مشخص بود مهلت عضو گیری تموم نشده، چون هنوز بند و بساطشون پهن بود و داشتن پیکسی میپروندن. آرتور کراواتش رو تنظیم کرد و دستی به کت و شلوارش کشید. صداش رو صاف کرد و با اعتماد به نفس بالا رفت سمت دو شخصی که پشت میز نشسته بودن. چهره هاشون براش آشنا نبود و تا به حال همچین افرادی رو ندیده بود، ولی هر جوری که بود باید عضو تیم کوییدیچ میشد. آرتور جلو رفت و جلوی میز ایستاد.
-اهم... ببخشید! میخواستم توی تیم کوییدیچ عضو...

هنوز حرف آرتور تموم نشده بود که دو شخص سمت آرتور حمله ور شدن و دستاش رو گرفتن و به سمت رختکن زمین کوییدیچ کوچکی که در فضای پشت سرشون بود بردن.
-جون مادرت بیا عضو شو.
-مرلین تو رو برامون رسوند.
-اصلا راه نداره بذارم انصراف بدی. ناراحت میشم.
-حقوق دوبرابر بهت میدیم اصلا که زیر دلت هم درد نگیره.

آرتور ابتدا کمی جا خورد و توی ذهنش میگذشت که "یعنی این دو نفر من رو میشناسن؟ یعنی انقدر بازیم خوب بوده که حالا دارن برام سر و دست میشکونن؟". بی خبر از این که اینا یه بازیکن کم دارن و هیچکسی نیست عضو تیم بشه و همه فرار کردن، با خیالات خودش رفت تا قرارداد رو امضا کنه و تمرینش رو شروع کنه.

همان لحظه - خانه ریدل اینا

رودولف و هکتور، درحالی که همدیگر را هل میدادن، از پله ها بالا میرفتن تا زودتر در محضر اربابشون حاضر شن. بعد از کلی آسیب های سطحی و جدی، بالاخره رودولف زودتر از هکتور پاش رو توی اتاق گذاشت.
-ما زودتر رسیدیم ارباب. امر بفرمایید. عکس بدید جنازه تحویل بگیرید اصلا.
-تند نرو رودولف. برنامه هایی داریم که میخوایم بدون کمترین درصد خطا به عمل بیان. این هکتور وامونده کجاست؟

هکتور، در حالی که خودش رو روی زمین میکشید، با سر و وضع خونی وارد اتاق شد.
-در خدمتم ارباب.
-تن لشتون رو جمع کنید و برید و برام بیاریدش.
-کیو ارباب؟
-چیو ارباب؟

ولدمورت با عصبانیت ادامه داد:
-هر آدم کودن و ساده ای که بشه راحت گولش زد. بیاریدش تا نقشه ام رو عملی کنم.

رودولف و هکتور به سرعت از اتاق خارج شدن تا از افسون هایی که لرد ولدمورت به سمتشون پرت میکنه در امان باشن. حتی از خانه ریدل خارج شدن و در حد توانشون از اون خانه دور شدن. کمی بعد، در گوشه ای به زمین نشستن تا ببینن کیو میتونن پیدا کنن که هم کودن باشه، هم ساده باشه و هم راحت بشه گولش زد. هکتور نگاهی به اطراف انداخت و نگاهش افتاد به زمین کوییدیچ کوچک و متروکه ای که در گوشه ای از این دنیای جادوگری، تنها و خسته و افسرده افتاده بود.
-بریم اون تو ببینیم کیو میتونیم پیدا کنیم.
-اونجا سالهاست که متروکست. کی میتونه اونجا باشه؟
-حداقل بریم توش فکر کنیم.

مدتی بعد هردو داخل زمین کوییدیچ و روی سکو ها حاضر شدن. ورزشگاه ساکت ساکت بود و جای خوبی برای فکر کردن بود. هکتور و رودولف میخواستن تمرکز کنن و فکر کردنشون رو شروع کنن که یهو در ورزشگاه با لگد سرکادوگان باز شد و یه ایل آدم ریختن توی زمین. انگار زنگ ورزش، بعد از کلاس ریاضی بود. توی زمین بین فنریر و عله جیلتی، سر کوافل دعوا بود. آرتور با جاروش روی هوا میچرخید و توی در و دیوار میخورد و مرگ به جاروش آویزون بود. پرویز، با خونسردی همیشگیش در گوشه روی نیمکت نشسته بود و طبق معمول آجرش همراهش بود و سرکادوگان کنار دستش درحال کری خوانی بود. تنها ترامپ بود که جارو به دست، مثل بچه آدم سر جاش ایستاده بود. هکتور و رودولف کمی بهم نگاه کردن و لبخند شیطانیشون نمایان شد.

اواسط تمرین تیم کوییدیچ – درگوشه ای از زمین

-آقا نظم رو رعایت کنید. آرتور مهاجمه نه دروازه بان.
-اسیر شدیم این وقت روز.

بازیکنان همچنان درگیر خودشون بودن. نداشتن مربی، معضل بزرگی بود. در طرفی دیگر، هکتور و رودولف که از لحاظ جسمی، روحی و روانی، حسابی از اعضای تیم زخم خورده بودن، روی نیمکت نشسته بودن و به افق خیره بودن.
-سراغ همشون رفتیم. نمیشه گولشون زد.
-فقط آرتور و مرگ موندن. سراغ این دو تا نرفتیما.
-من نمیام. خودت برو. زیاد درد کشیدم دیگه نمیتونم ویبره بزنم.
-پس مرگ رو بیخیال شیم. اون از ظاهر و باطن و اسمش مشخصه نمیشه گولش زد.

هکتور همچنان ساکت بود و به افق نگاه میکرد. حتی با اشاره هم موافقتش رو اعلام نکرد. رودولف به سختی از جاش بلند شد و در حالی که لنگ میزد، خودش رو به داخل زمین رسوند. نگاهش رو به جمعیت رو هوا تیز کرد و دنبال آرتور گشت. انگار داشت دعوا میشد و اعضا داشتن با هم جر و بحث میکردن. بالاخره نگاه رودولف به آرتور افتاد که روی جاروش، در گوشه ای ایستاده بود و وارد بحث نشده بود.
-هوی! آرتوره. بیا اینجا بینم.

آرتور به پایین نگاه کرد و رودولف رو دید که قمه به دست توی زمین ایستاده و داره با اشاره بهش میگه که بره پایین. آرتور آب دهنش رو قورت داد و خیلی آروم با فاصله از رودولف روی زمین فرود اومد تا اگه رودولف حرکتی کرد، فلنگ رو ببنده.
-چی میخوای؟
-بیا نزدیک تر نمیخورمت. کارت دارم.
-از همونجا بگو خب.
-بیا واست پیشنهاد کار دارم.
-کار؟ چه کاری؟
-تو که توی وزارتخونه حقوق درست و حسابی نداری. تازه شنیدم اخراج هم شدی. از کجا میخوای پول در بیاری؟ زن و بچتو چجوری میخوای نون بدی؟ یه کار واست دارم با حقوق تپل. پول داره پررررررو.

آرتور کمی فکر کرد. شاید کوییدیچ به دردش نمیخورد و باید میرفت سراغ یه کار دیگه. رودولف راست میگفت. شاید این همون کاریه که بهش احتیاج داره.
-قبوله.
-آی قربون آدم چیز فهم. بریم از این فقیری و بی پولی نجاتت بدم.

آرتور که گول حرف های رودولف رو خورده بود، به همراه رودولف و هکتور به سمت خانه ریدل تلپورت کرد.

ثانیه ای بعد – راهروی طبقه دوم خانه ریدل

-اینجا کجاست؟
-ارباب آوردیمش.
-اباب کیه؟ کیو آوردید؟ چی شده؟
-به آغوش مرگ خوش آمدی آرتور.
-ولدمورت؟... نه! نمیخوام. ولم کنید.
-ایمپریو.

طلسم فرمان به آرتور برخورد کرد و تماما تحت فرمان ولدمورت قرار گرفت. ولدمورت خنده ای کرد و دور آرتور چرخی زد و به سر تا پاش نگاه کرد. سرش رو نزدیک گوش آرتور برد و در گوشش زمزمه کرد.
-حالا... تو تحت فرمان منی.
-هر امری باشه در خدمتم ارباب.

سپس ولدمورت به رودولف و هکتور نگاه کرد.
-بابت این کارتون پاداش خوبی خواهید گرفت.
-چه پاداشی اباب؟
-جونتونو نمیگیرم.

هکتور و رودولف به هم نگاهی کردن و سپس سر تعظیم فرود آوردن و از حضور ولدمورت مرخص شدن. ولدمورت دوباره نگاهش رو به آرتور دوخت و با لبخند شیطانیش ادامه داد.
-وقتشه خدمت بزرگی به دنیای جادوگری کنی آرتور. میخوام که منو به مقام بزرگترین جادوگر و پدر دانش جادوگری برسونی تا تمام جادوگران زیر سلطه من باشند.

سپس ولدمورت کمی مکث کرد و به سمت آرتور رفت.
-میخوام که در زمان سفر کنی و به گذشته بری و مرلین رو زودتر از آنچه که بخواهد بزرگترین جادوگر این عالم شود، بکشی.

آرتور به نشانه اطاعت، سر تعظیم فرود آورد و در یک چشم به هم زدن با اشاره ولدمورت، غیب شد و به گذشته سفر کرد.

سال 996 – مدرسه هاگوارتز

آرتور وارد مدرسه شد و به اطرافش نگاه کرد. به دنبال شخصی میگشت که تجربه حضور در هاگوارتز رو داشته باشه و تمام دانش آموزان رو بشناسه. کمی که دقت کرد، چهره ای دید که به نظر آشنا میومد. نزدیک تر شد و شخص رو صدا کرد.
-عذر میخوام جناب.
-کمکی از دستم بر میاد؟
-گودریک گریفیندور؟
-بله خودم هستم.

آرتور صداش رو صاف کرد و سر و وضعش رو مرتب کرد.
-من به دنبال یکی از دانش آموزان هاگوارتز میگردم به اسم نیک مرلین.
-نیک مرلین؟ هوووم... فکر میکنم کمی دیر اومدید. همین امسال فارق التحصیل شد و از مدرسه رفت.
-کجا میتونم پیداش کنم؟
-هوووم... شاید در دربار پادشاهی.

آرتور کمی فکر کرد و سپس از مدرسه خارج شد. نگاهی به اطراف انداخت و اولین کالسکه ای که دید رو سوار شد و به سمت قلعه پادشاهی به حرکت درومد. در بین مسیر تمام اطلاعات مربوط به پادشاهی اون زمان و اندک اطلاعاتی درباره دربار و خدمه رو به دست آورد. مدتی گذشت و جلوی قلعه پیاده شد و وارد شد. کمی جلوتر، نگهبانان جلوش رو گرفتن واجازه عبور بهش ندادن. آرتور که سعی در ورود داشت، خودشو معرفی کرد.
-من آرتور ویزلی هستم. بزرگ خاندان ویزلی ها. گودریک گریفیندور بنده رو فرستادن و با جناب نیک مرلین کار دارم.
-گودریک گریفیندور؟ نامه ای دارید که ثابتش کنید؟
-نامه؟ خب... چیزه... نه راستش. من...
-چه خبر شده؟
-درود بر مرلین.
-شما نیک مرلین هستید، درسته؟
-بله. با من کاری دارید؟

آرتور ابتدا به نشانه احترام، سرش را خم کرد و سپس ادامه داد.
-من آرتور ویزلی هستم. لرد ولد... چیز... گودریک گریفیندور بنده رو پیش شما فرستادن. میخواستم باهاتون به صورت خصوصی، صحبتی داشته باشم.

مرلین نگاهی به نگهبانان انداخت و دوباره به آرتور نگاه کرد.
-بهتره کمی قدم بزنیم و حرفتون رو در هنگام راه رفتن بگید.
-کاملا موافقم.

زمان حال – رختکن تیم کوییدیچ گریفیندور

-پس این آرتور کجا موند؟ الان بازی شروع میشه.
-اسیر شدیم این وقت شب.
-بیاید عظمت را به گریفیندور برگردونیم.
-یکی دهن اون تراب رو ببنده.
-آقا بازی شروع شد. بریزید تو زمین.

دروازه ها باز شد و هر دو تیم گریفیندور و اسلیترین وارد زمین شدند. گریفیندور یک بازیکن غایب داشت و هرجور بود باید ماست مالش میکردن. داور مسابقه به سمت بازیکنان تیم گریفیندور رفت.
-شما که یکیتون کمه.
-نه بابا عله جیلتی دو تا حساب میشه. نگاه دو تا صورت روی هم افتادن.
-هوووم... اینم حرفیه.

سپس داور به سمت میانه زمین رفت و کوافل رو به سمت بالا پرتاب کرد و بازی آغاز شد. صدای تشویق و شعار های تماشاچیان بلند شد. تماشاچیان در پوست خودشون نمیگنجیدند و شور و شوق در بین تماشاچیان موج میزد. دو تیم توی هم گره خوردند و دست و پا بود که میشکست. در طرفی بازیکنان سعی داشتن تا موهای آشفته ترامپ رو از توی حلق هوریس در بیارن و در سمت دیگه، علامت شوم به دنبال اسنیچ، با مرگ درگیر بود و بین راه پرویز رو هم گاز گرفته بود.
-اسیر شدیما این وقت شب.

هیچ کدوم از بازیکنان تیم گریفیندور سر جای خودشون نبودن و هر کدوم برای خودشون توی زمین میچرخیدن و تنها سعی داشتن که یه جوری برنده بازی بشن.
-آرتور مرلین لعنتت کنه.

زمان گذشته - قلعه شاه آرتور

آرتور و مرلین، هردو در قلعه قدم میزدند و آرتور هرچیزی که مربوط به پادشاهی و خدمت بهتر به شاه در نظر داشت رو با مرلین در میون گذاشت. کم کم مسیر راه رفتنشون، به سالن دوئل کشیده شد. آرتور به سالن نگاه کرد و تمام سالن رو نظاره گر شد.
-اینجا سالن دوئل قلعست که توسط شخص خودم تاسیس شد.
-سالن زیباییه.
-درسته و من میدونم شما برای چی به اینجا اومدید.

آرتور سرش رو چرخوند و به مرلین نگاه کرد. به نظرش اومد که مرلین همه چیز رو فهمیده. پس چوبدستیش رو پنهانی از آستینش بیرون آورد.
-عذر میخوام. متوجه منظورتون نشدم.
-بگو کی تو رو فرستاده تا من رو بکشی؟ مورگانا لی فای؟
-خیر. بدتر از مورگانا. آواداکداورا.

مرلین از طلسمی که آرتور به سمتش پرت کرد فرار کرد و درگیری بین هر دو شروع شد. در بعد زمانی دیگر، دو تیم اسلیترین و گریفیندور در حال انجام مسابقه ای بزرگ بودن و در بعد زمانی دیگر، در گذشته ای دور، آرتور و مرلین در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و هر کدوم، سعی در رسیدن به هدف خود داشتن. یکی کشتار و دیگری زندگی. شدت درگیری بالا گرفت و پرتاب طلسم ها، ستون ها رو تخریب میکرد و شیشه ها رو میشکست. نگهبانان به محل درگیری نزدیک میشدند و سعی داشتن تا وارد سالن بشن. اما آرتور، قبل از درگیری در سالن رو با چوبدستیش قفل کرده بود. ولی هرطور که بود باید وارد میشدند و سعی در شکستن در سالن داشتن. با هر ضربه و جراحتی که آرتور و مرلین به یکدیگر وارد میکردند، در زمان حال، یک تیم به امتیاز میرسید. درگیری به حداکثر شدت خودش رسیده بود تا اینکه بالاخره مرلین، با دانش خودش و تجربه ای که داشت، تونست جراحت بزرگی در بدن آرتور ایجاد کنه و اون رو خلع سلاح، نقش زمین کنه.

مرلین جلو اومد و بالاسر آرتور حاضر شد. نگاهی به آرتور که غرق در خون بود انداخت. بالای سر آرتور نشست و به صورتش خیره شد.
-میدونم که طلسم شده بودی. فقط بگو کی تو رو فرستاده تا من رو بکشی.
-لرد ولدمورت.

آرتور سخنی به زبان نیاورد ولی صدایی از درون بدن اون به گوش مرلین رسید. در همین لحظه، تکه شیشه بزرگی به درون قفسه سینه مرلین فرو رفت و غباری سیاه رنگ از درون بدن آرتور به بیرون اومد. ولدمورت، تمام مدت درون بدن آرتور مخفی بود و بر اون تسلط داشت. ولدمورت دستش رو روی گلوی مرلین گذاشت و اون رو بلندش کرد.
-حالا... این پایان دنیای جادوگران سفید و شروعی برای حکمفرمایی منه.

زمان حال – زمین کوییدیچ

-آقا گل نبود. از کنارش رد شد.
-اصلا باگ فیفا بوده.
-جان؟
-نه آقا گل مردود نیست. اسلیترین 230، گریفیندور 190

بازیکنان دوباره سر پست های خودشون برگشتن تا بازی رو ادامه بدن، اما در آن لحظه فریاد تمام جادوگران بلند شد و همگی روی زمین افتادند. بازیکنان از روی جارویشان به پایین افتادن و تماشاچیان روی سکو ها، در حالی که گوش ها، چشم ها، گلو و سرشان را گرفته بودن، فریاد میکشیدند.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۴۰ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
گریفیندور
vs
اسلیترین


سوژه: قتل


اسکاتلند، شهر ادینبرو، سال 1994، ماه دسامبر، محله پیلتون، خانه شماره هشت:

- جوآن؟ ناهار حاضره! دیگه صدات نکنم ها!

دختری که پشت پنجره نشسته بود و به قطره های بارون که به شیشه برخورد میکردن، نگاه میکرد؛ از جاش بلند شد. توی چهره ش هیچ احساسی دیده نمیشد، البته به جز زیر چشماش که گود افتاده بودن و نشون از کم خوابی زیاد داشتن. به سمت آشپزخونه رفت. کوچیک بود، ولی دنج و گرم.
جوآن پشت میز نشست، به غذاش نگاه میکرد، ولی میل آنچنانی نداشت. تنها کاری که تونست انجام بده، بازی کردن با غذاش بود.
- چرا غذا نمیخوری؟ ببین، اگه بی اشتها باشی جسی کوچولو هم بی اشتها میشه ها.
- نمیدونی چقدر از بابت همه چیز ازت ممنونم، فقط... نمیدونم... میل ندارم به غذا. هنوز فکر جورج اذیتم میکنه.
- جورج خودشم اذیتت میکرد! یادت نیست چند بار کتکت زد؟! بازوت هنوز کبوده!

جوآن با لحنی بغض آلود گفت:
- من فقط میترسم دوباره پیدامون کنه... حتی نمیدونم از چیش خوشم اومد که باهاش ازدواج کردم...
- آره. و الان حکم جلبشو داری. اگر نزدیکت بشه پلیس سریع میگیرتش. پس نگران نباش و غذاتو بخور.

خواهرش، با لبخندی پر از مهربونی دستش رو روی شونه های جوآن گذاشت و بعد روی صندلی خودش پشت میز چهار نفره چوبی کوچیک نشست.
- اوه... سقف دوباره داره چیکه میکنه... باید به شوهرم بگم تعمیرش کنه وقتی اومد. راستی...

جوآن بقیه حرف های خواهرش رو نشنید، داشت به دختر کوچیکش جسیکا نگاه میکرد. یک ساله بود و چهره قشنگی داشت، و تنها دلیلی بود که جورج، شوهر سابقش، هنوزم دنبالش بود. جوآن کتلین رولینگ، بعد از طلاق از شوهرش، همراه با دخترش به خونه خانواده خواهرش اومده بود و با اونا زندگی میکرد. وضعیت اونا هم چندان خوب نبود، شوهر خواهرش، یه کافه کوچیک توی محله های پایین شهر داشت که البته اکثر اوقات خلوت بود.

جوآن انقدر توی افکار خودش غرق شد که نفهمید چجوری غذاش رو خورد و چجوری غذای جسیکارو داد. تنها چیزی که فهمید، این بود که برگشت توی اتاق کوچیکی که خودش و جسیکا توش اقامت داشتن، پشت پنجره نشست و به بیرون نگاه کرد.
خیالش راحت بود که دیان، جسیکا رو توی بغلش گرفته و داره باهاش بازی میکنه. و خودش... تنها کار مفیدی که میتونست بکنه خیال پردازی راجع به یه زندگی بهتر و جادویی بود، البته به جز گرفتن حقوق ثابت از دولت و دادنش به خواهرش، دیان، برای اجاره و کمک خرج.

از نگاه کردن به آسمون ابری و بارونی خسته شد. این هوا فقط افسرده ترش میکرد. پس از روی صندلی چوبی بلند شد و روی لحاف خودش روی زمین دراز کشید. فقط یک تخت توی اون اتاق کوچیک وجود داشت و اون رو برای جسیکا گذاشته بود و خودش روی زمین میخوابید.
خیلی زود خوابش برد...

بعد از گذشت چند ساعت، از خواب بیدار شد.
دیان بالای سرش نشسته بود و بهش نگاه میکرد.

- ساعت... چنده؟
- نزدیک نصف شب.
- اوه...
- نه چیزی نیست. گرسنه ای؟ یه نیمرو بزنم برات؟
- نه واقعا گرسنه نیستم... جسیکا؟
- شامشو دادم بهش. مثل یه فرشته خوابیده.
- خداروشکر...
- راستی چرا مثل پارسال دیگه داستان کوتاه نمینویسی و نقاشی نمیکشی؟
- واقعا نصف شب این سوال به ذهنت رسیده؟

جوآن و دیان به طرز خنده داری به هم نگاه کردن... و بعد زیر خنده زدن. حتی مجبور شدن با دست جلوی دهنشون رو بپوشونن که صدای خنده شون باعث بیدار شدن جسیکا و راجر نشه.
خنده هاشون کم کم با خاطرات دوران کودکی در هم آمیخته شد...
و دو خواهر تا صبح با صدای آروم از گذشته یاد کردن. دلشون برای پدر و مادرشون و خونه قدیمیشون تنگ شده بود. ولی گذشته ها گذشته، و هر دوشون این رو خوب میدونستن.

جوآن عادت داشت صبح ها زود از خواب بیدار بشه. معمولا زودتر از همه روزنامه هارو از جلوی در برمیداشت و میخوند، به خصوص بخش مشاغل رو. میدونست که نمیتونه تا ابد توی خونه خواهرش بمونه و حقوق کمِ دولت رو به عنوان کمک خرج به خواهرش بده.

اون روز هوا یکم آفتابی بود. برای قدم زدن روز خوبی بود... شاید حتی میتونست یه سر به کافه راجر بره. اون کافه محیط آرومی داشت و جوآن میتونست اونجا بهتر از دنیای واقعی فاصله بگیره. محیط خلوت کافه، با آهنگای ملایم همیشگیش و قهوه های گرمش، جای مناسبی برای نوشتن، فکر کردن و خوندن بود.

جوآن یادداشت کوتاهی برای خواهرش گذاشت، و بعد از خونه خارج شد. حس کردن آفتاب روی پوست صورتش، شادابش میکرد. مدت طولانی ای بود که هوا ابری بود و آفتاب خودش رو به اسکاتلند نشون نداده بود.

با قدم های آروم خودش رو به خیابون اصلی رسوند، و بعد سوار یک تاکسی شد. خیابونا خلوت بودن و رانندگی نیم ساعت طول کشید. جوآن پنجره های ماشین رو پایین داده بود تا از نسیم خنک لذت ببره.

محله های نزدیک کافه راجر به شدت خلوت بودن و بوی نم میدادن. خونه ها کوچیک و آپارتمانی بودن و دیوارهای خاکستریشون حالت غمگین و خفه کننده ای بهشون میداد.
جوآن میتونست نگاه هایی رو از پشت سر، روی خودش حس کنه. حس جالبی نداشت. احساس میکرد یه نفر زیر نظر گرفتتش، شاید هم فقط حال و هوای اون محل باعث این احساس شده بود. نمیدونست، ترجیح هم داد بهش فکر نکنه و وارد کافه بشه.

راجر وقتی دید خواهر زنش وارد شده، از جاش پشت بار بلند شد، جلو اومد و جوآن رو در آغوش کشید.
- چطوری تو؟ چه عجب از این ورا! خیلی وقت بود نیومده بودی.
- آره... یه سال شده. نه؟
- اوهوم. اون موقع که میومدی دائم مینوشتی... داستان بود، نه؟ دنیای جادویی و اینا...
- و دقیقا اومدم که ادامه ش بدم. با یه مقدار تغییر.
- برو بشین، منم دوتا چای بیارم و ببینم چه تغییراتی میخوای بدی.

جوآن لبخند زد. واقعی ترین لبخندی که طی چند ماه اخیر زده بود. راجر مثل همیشه خوش برخورد بود و توی کافه به جز دو نفر که پشت یکی از میزهای نزدیک پیشخوان نشسته بودن، کسی نبود.
جوآن یه میز رو نزدیک پنجره انتخاب کرد و نشست، بعدش هم دفترچه یادداشت و خودکارش رو از توی کیفش در آورد.

چند دقیقه بعد، راجر هم بهش ملحق شد، همراه با دو لیوان چای داغ و دارچین.
- خب... میخوا...

جوآن که به شدت هیجان زده بود و با نوک خودکارش روی کاغذ ضرب گرفته بود، حرف راجر رو قطع کرد.
- یادته گفتم قراره داستان حول سه تا شخصیت باشه؟ میخوام تغییرش بدم. میخوام همه شخصیتام داستان خودشونو داشته باشن... میخوام...

و جوآن شروع به توصیف صحنه های داخل ذهنش کرد. صحنه هایی که با جزئیات تمام داشت روی کاغذ شکل میداد و زنده شون میکرد...
و افکار قدرتمندش کم کم جلوی چشمش رو گرفتن و حتی برای خودشم کاملا واقعی شدن.

***


قلعه عظیم هاگوارتز، با چند محوطه، دریاچه ای در کنارش و دانش آموزانی که داشتن توی محوطه و راهروها پرسه میزدن یا توی کلاسا علوم و فنون جادویی رو یاد میگرفتن.
توی تالارهای گروه های چهارگانه همیشه عده ای نشسته بودن و در حال استراحت و صحبت با هم دیگه بودن، و اون روزها، داغ ترین بحثشون مسابقات کوییدیچ بود.
اولین مسابقه، بین تیم های گریفیندور و اسلیترین بود.
اعضای تیم ها چندبار با هم به خاطر تمرین برخوردهای فیزیکی و خشن کرده بودن که البته با پا در میانی اساتید از هم جدا شده بودن.
حتی توی راهروهای قلعه هم جو به شدت متشنج بود و اعضای گریفیندور و اسلیترین با هم درگیر شده بودن که البته با کسر امتیاز و گاهی هم کتک خوردن و متواری شدن دانش آموزای گروهی که تعدادشون کمتر بود یا ضعیف تر بودن، اوضاع به حالت عادی برگشته بود.

جوآن توی ذهنش روزهارو جلوتر برد، خیلی جلوتر. میتونست انگار از توی آسمون داخل قلعه، فعالیتا و جریان داشتن زندگی رو ببینه. و بعد به روز مسابقه رسید...
دانش آموزان و اساتید توی جایگاه هاشون نشسته بودن و منتظر ورود دو تیم کوییدیچ بودن.

هوا آفتابی بود و نسیم ملایمی میوزید. این وضعیت برای تیم کوییدیچ اسلیترین که دروازه شون رو به روی جهت تابش آفتاب بود، زیاد جالب نبود و مهاجمین اسلیترین باید تلاش زیادی برای دور نگه داشتن سرخگون از دروازه شون میکردن.

و بعد از اینکه کم کم صدای تشویق و شعارهای تماشاگرا کم شد، دو تیم کوییدیچ با رداهای سرخ و سبز وارد زمین چمن شدن.
کاپیتان های دو تیم، فنریر و هکتور، محکم با هم دست دادن. هکتور به شدت میلرزید. یه لرزش عجیب و ترسناک که به فنریر هم منتقل میشد. و البته دو کاپیتان به شت محکم دست همدیگه رو فشار داده بودن و حاضر نبودن ول کنن که در نهایت با پا در میونی بازیکنا همدیگه رو ول کردن.

چند ثانیه بعد، داور توپ هارو آزاد کرد و بازیکنا سوار جاروهاشون شدن و روی هوا اوج گرفتن. میتونستن صدای گزارشگر، سو لی رو بین صدای تشویق تماشاگرا و بادی که توی گوششون میپیچید بشنون.

- حالا میبینید که آرتور و فنریر دارن پاسکاری زیبایی رو به نمایش میذارن و مستقیم به سمت دروازه اسلی... اووه... رابستن با یه حرکت چرخشی تونست سرخگون رو از دستشون در بیاره. البته به نظرم اگر شیرجه منحرف کننده هوریس نبود، موفق نمیشد. شاید هم فنریر و آرتور میدونستن اگر بخورن توی شکم هوریس، احتمالا تمام استخون هاشون خرد میشه.

بازیکنای گریفیندور سریع چرخیدن به سمت حلقه های دروازه خودشون و مدافعا سعی کردن رابستن رو هدف بگیرن. تلاش هاشون موفق بود، رابستن نتونست گل بزنه؛ البته فقط برای یک مدت کوتاه. چون چند ثانیه بعد، دو مهاجم دیگه اسلیترین بهش ملحق شدن و با اسکورتِ مدافعا، تونستن سرخگون رو وارد حلقه سمت راست دروازه گریفیندور کنن.

بازی کم کم داشت روند سریعتری به خودش میگرفت. تماشاگرا هیجان میخواستن. نه یه بازی آروم رو. و فریادهاشون به بازیکن ها آدرنالین تزریق میکرد. آدرنالینی که کم کم به صورت خشونت خودش رو نشون میداد. چند دقیقه بعد، بازی برای درمان خون ریزی بینی عله، که به نظر میرسید یکی از معدود دانش آموزان ایرانی هاگوارتز باشه، متوقف شد و داور هم یه پنالتی به نفع گریفیندور گرفت که البته موفقیت آمیز بود.

و بعد، درست لحظه ای که گریفیندوری ها داشتن خوشحالی بعد از گلشون رو نمایش میدادن، سو که از شدت هیجان صداش دو رگه شده بود، فریاد زد:
- به نظر میرسه بازیکن جستجوگر اسلیترین که به نام علامت شوم معروفه، شایدم خود علامت شوم باشه! گوی زرین رو دیده، چون داره با تمام سرعت به سمت جایگاه تماشاچیا میره!

البته که جستجوگر گریفیندور، دونالد ترامپ، یه دانش آموز آمریکایی و رئیس جمهور آینده آمریکا هم بیکار ننشست و با تمام سرعت به سمت علامت شوم رفت. ولی زمانی که علامت شوم با یه چرخش سریع از جایگاه تماشاچیا دور شد، دونالد نتونست خودشو کنترل کنه و با صورت خورد توی جایگاه و رنگش نارنجی شد.

***


و جوآن با دیدن همون صحنه جلوی چشمش، لبخندی زد. برای اون روز کافی بود. سرش رو تکون داد. صحنه رو متوقف کرد، گذاشتش گوشه چشمش، نمیخواست فراموش کنه. و میخواست بعدا روش کار کنه. تا اینجا همه چیزایی که نوشته بود رو دوست داشت. و حالا داشت بهترش میکرد.
به راجر لبخند زد و گفت:
- ممنونم بابت امروز.
- من و دیان همیشه واسه ت هستیم. نگران هیچی نباش.
- بازم ممنون... و من برم خونه کم کم... امیدوارم جسیکا زیاد بهونه گیری نکرده باشه.
- مطمئنی؟ اگه میخوای ناهار اینجا باش، عصری با هم میریم. هوم؟
- نه نه... حس میکنم برم بهتره. یکم هم قدم بزنم. خیلی وقت بود هوای خوب نداشتیم.
- آره راست میگی. از آفتاب لذت ببر و توی راه مواظب باش.

جوآن بعد از خداحافظی از راجر، از جاش بلند شد و از کافه خارج شد.
نسیم ملایمی میوزید و هوا عالی بود. با قدم های آروم و بدون هیچ عجله ای توی کوچه ها و خیابون های خلوت حرکت میکرد تا به خیابون اصلی برسه و یه تاکسی سوار بشه.

تمام مدت که میرفت، با وجود هوای خوب و آرامش و سبک بودن ذهنش، حس ناراحتی عجیبی داشت. حس زیر نظر گرفته شدن.
غرق افکارش بود. جسیکا، نداشتن شغل، بودن توی خونه خواهرش و شوهر سابقش، جورج که تحت تعقیب بود...

و بعد صدای قدم هارو شنید... قدم هایی که به سرعت توی اون کوچه خلوت از پشت بهش نزدیک میشدن، بعد یه سرمای تیز، و خیس شدن لباسش.
به سرعت برگشت، جورج و چاقوی خونی توی دستش رو دید...

***


- نتیجه بازی تا الان هفتاد به شصت به نفع اسلیترین هست. اون هافلیا و ریونیای ردیفای عقب نخوابید! فکر نکنید حواسم بهتون نیست! به نظر میرسه دونالد بالاخره گوی زرین رو دیده، چون داره به سمت دروازه اسلیترین شیرجه میره. با فاصله کمی علامت شوم داره تعقیبش میکنه. اونا جدی جدی گوی زرین رو دیدن! حتی منم میبی... عه... گوی زرین غیب شد!

سو درست میگفت. گوی زرین که چند لحظه پیش کاملا جامد و واضح زیر نور آفتاب میدرخشید، کاملا غیب شده بود! هر دو جستجوگر قبل از اینکه به میله های بلند دروازه ها برخورد کنن، متوقف شدن و با تعجب اطرافشون رو نگاه کردن.

و بعد اتفاق دیگه ای افتاد... یکی از جایگاه های تماشاچیا، انگار که داشت تبدیل به غبار میشد. هم جایگاه، و هم تمام کسایی که داخلش نشسته بودن...

نفس همه کسایی که توی ورزشگاه بودن حبس شده بود و مثل سنگ ثابت مونده بودن...

***


جوآن به سختی میتونست توی اون کوچه بدوه. نفسش بریده بود و زخم عمیق پشتش میسوخت. صدای قدم های جورج رو میشنید که آروم بهش نزدیک میشد. اصلا عجله ای نداشت. میدونست که زخم کاریه.

***


بازیکنای کوییدیچ و تماشاگرا همه شون به هم نگاه میکردن. امیدوار بودن که اینا فقط یه شوخی بزرگ باشه، یا هرچیزی...
و بعد کم کم بازیکنا هم تبدیل به غبار شدن میخواستن دهنشون رو باز کن تا توی لحظه آخر چیزی بگن، ولی حتی از توی دهنشون هم غبار خارج میشد.
یه غبار سیاه، که انقدر ناگهانی اتفاق افتاد که حتی فرصت فریاد زدن هم پیدا نکردن.
و بالاخره اولین تماشاچیا با وحشت جیغ کشیدن.
جیغ هایی که وقتی تبدیل به غبار میشدن و توی هوا پخش میشدن، به سکوت تبدیل میشد.

***


جوآن به سختی حرکت میکرد. خونش روی زمین میریخت و نفسش گرفته بود. با دستش و با کمک دیوار، فاصله ش رو از جورج حفظ کرده بود. ولی برای جورج این موضوع اهمیتی نداشت. خیلی راحت خودش رو به جوآن رسوند و چاقو رو یه بار دیگه از پشت وارد بدن جوآن کرد.
خون از دهان جوآن با فشار خارج شد. چاقو مستقیم وارد ریه ش شده بود.

***


تماشاچیان وحشت زده، از جایگاه خارج میشدن. یا لااقل تلاششون رو میکردن. که البته تعداد زیادی در پی این تلاش ها زیر دست و پا له میشدن.
جایگاه های تماشاچیا، درختای اطراف، زمین کوییدیچ، و حتی قلعه هاگوارتز، همه شون داشتن تبدیل به غبار میشدن... غباری که به آسمون میرفت و حتی آسمون رو هم سفید میکرد... درست مثل یک صفحه کاغذ. یک صفحه کاغذ بدون هیچ نوشته ای.

در طرف دیگه، لرد سیاه و مرگخوارانش که در خونه ریدل ها سر ناهار بودن، متوجه لرزیدن ظروف شدن...
- لرزش چیه حالا؟ هکتورم که داره کوییدیچ میزنه...

و بعد لرد متوجه درد ناگهانی ای توی کل وجودش شد. دردی که نشون دهنده نابود شدن تک تک هورکراکس هاش بود...
- این دیگه چه...؟

لرد نتونست جمله ش رو تموم کنه. خودش، مرگخواراش و حتی خونه ریدل ها داشتن به غبار تبدیل میشدن. آروم آروم. نمیتونستن دردی حس کنن. نمیتونستن حتی چیزی بگن. فقط میتونستن نگاه کنن که چطور خودشون و هم قطاراشون از هم میپاشن و به نیستی میپیوندن.

و اما در اونطرف دیگه، در خونه گریمولد، محفلیا داشتن آخرین راه کارهاشون برای محافظت از پسر برگزیده رو ارائه میدادن و دامبلدور بهشون گوش میکرد. چهره های همه شون جدی بود و نگران...
و بعد کریچر ناگهان وارد اتاق جلسه شد.
- مواد مذاب داشت از زیر زمین خونه بالا اومد! کریچر خوشحال بود! دنیا داشت تموم میشد! کریچر پوچ گرای خووب و خوشحال!

محفلیا انقدر تعجب کردن که نتونستن واکنشی نشون بدن. البته فقط تا وقتی که کریچر جلوی چشمشون تبدیل به غبار شد. و بعد وحشت بهشون غلبه کرد. به سرعت از جاهاشون بلند شدن، خواستن به طبقه پایین برن که با دیدن مواد مذاب که همینطور بالاتر میومد، متوقف شدن...
و البته قبل از اینکه مواد مذاب بهشون برسه، شروع کردن به تبدیل شدن به غبار... غبار سیاه رنگی که همه چیزو میپوشوند و وقتی به جاهای دیگه برخورد میکرد، اون جاها رو هم به غبار تبدیل میکرد.

یه صفحه خالی... بدون هیچ نوشته ای.

***


جوآن با هر دو زانو روی زمین افتاد.
و بعد زانوهاش تاب نیاوردن و به شدت زمین خورد.
آخرین چیزی که دید، صورت بی روح جورج بود. نمیدونست چطور پیداش کرده. نمیدونست حتی چرا... فقط میدونست که دنیای جادویی ای که سال ها قبل ساخته بود و اون روز دوباره بهش برگشته بود تا زنده ش کنه، به عدم پیوسته، و قرار نیست دیگه برگرده.
و کم کم اعصابش به خاطر نرسیدن خون متوقف شدن و قلبش هم پمپاژ کردن خون رو متوقف کرد...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۲:۲۶



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۲:۳۳ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
آغاز دور اول مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز


از دوشنبه 15 مهر ماه تا ساعت 23:59 جمعه 17 آبان


هافلپاف - ریونکلاو
گریفیندور - اسلیترین



ارسال نتایج داوری: از شنبه 18 آبان تا ساعت 23:59 سه‌شنبه 28 آبان


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۰۷:۴۹
دلیل ویرایش: اعمال تمدید زمان‌ها



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
نتایج مسابقات کوییدیچ ترم جاری به شرح زیر اعلام می‌گردد:


بازی اول:

گریفیندور:
هاگريد: ٨٥ - 98
تاتسويا موتوياما: ٨٦ - 97
ادوارد: ٦٧ - 58 *
رون ويزلى: ٨٤ - 89
هرميون گرنجر: ٩٠ - 91
امتیاز نهایی: 82.4 - 86.6

هافلپاف:
آمليا فيتلوورت: ٩٠ - 90
نيمفادورا تانكس: ٧٧ - 84
ماتيلدا استيونز: ٧٧ - 86
ليندا چادسلى: ٨٢ - 89
رز زلر: ٨٨ - 97
امتیاز نهایی: 82.8 - 89.2

برنده: هافلپاف


بازی دوم:

گریفیندور:
تاتسویا موتویاما: 90 - 98
ادوارد: 72 - 91
رونالد ویزلی: 88 - 92
هرماینی گرنجر: 85 - 94
سوجی: × - 75 **
مجموع: 83.75 - 90

ریونکلا:
لاتیشا رندل: 75 - 83
آندرومدا بلک: 97 - 96
پنه لوپه کلیرواتر: 85 - 89
شما ایچیکاوا: 98 - 94
لادیسلاو زاموژسلی: 94 - 95
مجموع: 89.8 - 91.4

برنده: ریونکلا


بازی سوم:

ریونکلا:
آندرومدا بلك: ٩٧ - 96
لاديسلاو زاموژسلى: ٩٦ - 94
شما ايچيكاوا: ٩٤ - 95
پنه لوپه كليرواتر: ٩٠ - 90
لاتيشا رندل: ٩٠ - 87
مجموع: 93.4 - 92.4

هافلپاف:
سدريك ديگورى: ٩١ - 88 ***
نيمفادورا تانكس: ٩٢ - 87
رز زلر: ٩٦ - 93
ارنى پرنگ: ٩٤ - 87
ماتيلدا استيونز:٩٤ - 90
مجموع: 93.4 - 89

برنده: ریونکلا


جدول نهایی مسابقات:

تصویر کوچک شده


* به علت ویرایش بعد از موعد مقرر، قانونا پست ادوارد نباید درنظر گرفته می‌شد اما بنده از داوران تقاضا کردم تخفیف قائل شده و پست ایشون رو داوری کنن و برای ضایع نشدن حق حریف، بنا به صلاحدید خودشون امتیازی رو ازش کسر کنن. هر دو داور تصمیم به کسر 20 امتیاز گرفتن.

** مجددا بنا به دلایل ذکر شده پست سوجی نباید در نظر گرفته می‌شد. یکی از داوران 20 امتیاز از ایشون کسر کردن و داور دیگه ترجیح دادن پست ایشون رو امتیاز دهی نکنن اما برای متضرر نشدن گروهشون، امتیاز گروه با تقسیم بر 4 محاسبه شد.

*** سدریک دیگوری در میانه مسابقه به تیم هافلپاف اضافه شد. با هماهنگی و رضایت تیم حریف، پست ایشون هم در نظر گرفته شد.

پیوست:



jpg  jadval.jpg (31.99 KB)
40797_5b87fef8e2603.jpg 280X139 px


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

آندرومدا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۹:۰۰:۲۲ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از ماست که بر ماست...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 252
آفلاین
-نوموخوام!

آندرومدا از این‌ور سالن به اونور سالن، پشت سر ثور داشت راه می‌رفت. البته ثور داشت راه می‌رفت، آندرو داشت می‌دویید که بهش برسه، بلکم بتونه نظرشو عوض کنه!

-یعنی چی که نوموخوام؟ مگه شهر هرته؟ مملکت قانون داره!
-چه طور جرات می‌کنی به شاهزاده‌ی ازگارد دستور بدی؟ این‌جا من قانونو تعیین می‌کنم!
-بَ رَ بَ بَ! شاید تو سیاره‌ی خودتون خیلی تحویلت بگیرن، ولی این‌جا من قانونو تعیین می‌کنم اتفاقا!
-نوموخوام!

-راست می‌گه خب! چرا وقتی شانسی برای قهرمانی نداریم باید بازی کنیم اصن؟

-چی چیو راست می‌گه؟ یه نگاه به اون دیوار افتخارات بنداز! ما یکی از امیدهای قهرمانی‌ایم، اگه شما به حرف گوش بدید.

آندرومدا نفسی تازه کرد، بعد رو به جماعت ریونی کرد و گفت:
-کی از همه خرخون‌تره؟
-من!
-من!
-من!
-من!

خب... گو این‌که ریونی‌ها کودک درون‌شون بیش‌فعال بود و به برنامه کودک‌های مشنگی علاقه‌ی وافری داشتند!
آندرومدا سری به نشانه‌ی تاسف تکون داد، نگاهی به آسمون دوخت و در دل با روونا یه گلایه‌ی کوچکی که ته دلش مونده بود مبنی بر این‌که "به کدامین گناه واقعا؟" رو مطرح کرد، بعد رو کرد به جماعت ریونی و گفت:
-می‌گم یعنی سرعت تندخوانی کدوم‌تون بیشتره؟ یه کتاب کهن پیدا کردم راجع به کوییدیچ که چطوری می‌تونیم شانس‌مون رو برای برد افزایش بدیم...
-من!
-من!
-من!
-من!

خب... گو این‌که کلا امیدی به ریونی‌ها نبود!

ساعاتی بعد

بچه‌های ریون به خاطر شور و شوقی که در راستای ترویج علم داشتند، دعوایی اساسی میون‌شون شکل گرفته‌بود و بر اثر همین دعوا، کتاب به چهار شقه تقسیم شده‌بود.

-خب... کی چی پیدا کرد؟
-من، من! یه طلسم پیدا کردم برای دفع حشرات!
-دفع حشره آخه؟
-یه موقع نره تو دماغمون مثلا.
-

-منم یه معجون برای تبدیل انسان به هرکول پیدا کردم.

زئوس از آن‌سوی اتاق چشم غره‌ای رفت. همه می‌دانستند که خدایان با قهرمان‌ها مشکل دارند... البته گویا همه به غیر از لاتیشا!

-منم یه چیزی پیدا کردم، ولی حروف این قسمتش پاک شده، خیلی مشخص نیست. فکر کنم نوشته یه انسانی رو باید پیدا کنیم به اسم فلیکس فلیسیتی. ولی ننوشته از کجا باید پیداش کنیم.
-من یه رفیقی دارم به اسم ریتا اسکیتر. می‌تونیم بهش بگیم آگهی کنه برامون.

و چه کسی نمی‌دونست که ریتا می‌تونه هر چیزی رو از زیر سنگم که شده، پیدا کنه؟

روز مسابقه، رختکن کوییدیچ ریونکلاو

بچه‌های تیم ریون که دل‌شون به حضور فلیکس فیلیسیتی، پسر بچه‌ی پنج‌ساله‌ای که همه‌اش ورجه ورجه می‌کرد و داشت همه‌چیز رو به هم می‌ریخت و حتی یه بار نزدیک بود اشتباهی زیر پای ثور له بشه، گرم بود، حس می‌کردن برنده‌ی دنیا و آخرت... چیزی، نه... کوییدیچ و هاگوارتزند!
البته هیچ‌کس هیچ ایده‌ای نداشت که حضور یه بچه‌ی پنج‌ساله دقیقا چه طوری می‌تونه باعث شانس‌شون بشه، اما یقین داشتند که کتاب کهن دروغ نمی‌گه! برنامه‌شون این بود که فلیکس رو توی شکم زئوس جا بدند که داورا شک نکنند، چون زئوس گاهی از شکمش به عنوان انباری هم استفاده می‌کرد و بچه‌هاشو می‌خورد و از این داستانا.

بالاخره گزارشگر اسامی‌شون رو خوند و اونا رو به میدون مسابقه دعوت کرد:
-... تیم ریونکلاو رو در طرف دیگه‌ی زمین داریم که تشکیل شده از آندرومدا، لاتیشا، ایچیکاوا، لادیسلاو، پنه‌لوپه، ثور و زئوس. زئوس نسبت به بازی قبل خیلی چاق‌تر به نظر می‌رسه... انگار سه‌قلو حامله‌اس!

مسلما این مزه‌پرونی گزارشگر به مذاق زئوس خوش نیومد و باعث شد یه آذرخش از بیخ گوشش رد شه.

-خب... بخت با من یار بود و تا آخر مسابقه، اگه بتونم جلوی زبونم رو بگیرم، با شما خواهم بود. داور در سوت خودت می‌دمه و بازی آغاز می‌شه. بچه‌های ریون هرچی ژانگولر بازی بلدن به نمایش می‌ذارن که نشون بدن رئیس کیه. انگار ریونی‌ها از خودشون خیلی مطمئن‌اند!

خب چرا نباید مطمئن می‌بودند؟ با اون کارنامه‌ی درخشان و اعضای خفن... و البته فلیکس؟

-لادیسلاو کوافل به دست به طرف دروازه‌ی هافل به پیش می‌رفت که آملیا راهشو سد کرد. نیمفادورا تانکس اصلا حواسش به مسابقه نیست! همه‌اش دور و بر آندرومدا می‌پلکه و هی مامان، مامان می‌کنه! آندرومدا هم عصبانی شده و تاکید داره که اون فقط بیست سالشه و اصن ازدواج نکرده که بخواد بچه‌ای داشته باشه. به نظر می‌رسخ این شگرد تیم هافل برای برنده شدنه، چون ماتیلدا همین‌طوری داره دنبال اسنیچ می‌گرده.

گیاه آدم‌خوار که زئوس رو دوتا می‌دید و متوجه شده‌بود بار شیشه داره، به طرف زئوس هجوم می‌بره که دلی از عزا در بیاره... ولی اشتباه گرفته‌بود! اون گیاه آدم‌خوار بود، نه خداخوار. پسر عموی پدرش خداخوار بود و هافلی‌ها اشتباه گرفته‌بودند. به خاطر همین، اولین گازی که به زئوس زد، آخرین گازش بود! دندوناش خرد شد ریخت تو دهنش و ناک‌اوت شد.

-تا این‌جای کار مسابقه ده بر پنجاه به سود هافله. نمی‌دونم چرا این ریونیای از دماغ فیل افتاده، بر خلاف فیس و افاده‌شون، اصن خوب بازی نمی‌کنن؟ خلاصه که اصن بازی جذابی نیست!

بله... گزارشگر خیلی بی‌طرفانه داشت گزارش می‌کرد بازی رو!

-اوه! به نظر می‌رسه ماتیلدا بالاخره تونسته اسنیچ رو پیدا کنه. آندرومدا اصلا حواسش نیست، چون تانکس خودشو انداخته رو جاروی او و دوتایی دارن با هم کلانجار می‌رن و به سمت زمین سقوط می‌کنن. اینهههههه! اینهههههه! ماتیلدا موفق شد اسنیچ رو به دست بیاره و بازی دویست و پنجاه به چهل به سود هافل به پایان رسید! مرلین رو شکر... از دست بازی افتضاح ریونی‌ها نجات پیدا کردیم!

آندرومدا همون‌طور که نیمفادورا از پاچه‌اش آویزون بود، خیلی آروم به شما نزدیک شد و یکی زد پس کله‌اش.
-که گفتی فلیکس فلیسیتی پیدا کنیم می‌بریم دیگه؟

شما همون‌طور که جاروشو آروم از اندرومدا فاصله می‌داد، گفت:
-آره... ولی اشتباه خوندم فکر می‌کنم.
-که اشتباه خوندی؟
-آره دیگه... الآن که دارم فکر می‌کنم به نظرم اون‌جا نوشته بود معجون فلیکس فلیسیس، نه فلیکس فلیسیتی. غلط کردممممم!

با گفتن جمله‌ی آخر، شما سر جارو رو چرخوند و به سرعت از آندرومدا دور شد. البته آندرومدا هم کسی نبود که بی‌خیال بشه! می‌دونست اگه دستش به شما برسه، چه بلایی سرش بیاره!


Only Raven

هر کسی به اصل خود باز می‌گردد...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.