هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۰۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

- لینی؟ من هنوزم نتونستم پیداش کنم.
- یعنی چی که نتونستی پیداش کنی؟ فنریر به اون گُندگی از فاصله دویست متری هم مشخصه!
- نبود خب! همه جارو گشتم! هم توی دفترش، هم خوابگاه گریفیندور، هم خوابگاه مدیریت...
- به پزشکی قانونی وزارت و سنت مانگو جغد فرستادی؟
- نه. مُرده یعنی؟
- فکر نکنم... اوه! ساعت نه شده! الان برنامه شروع میشه!

لینی و سو با فکری نگران به سرعت از روی صندلی هاشون توی دفتر مدیریت هاگوارتز بلند شدن و به سمت محوطه رفتن.
اون روز برای جامعه جادویی، یه روز خاص بود و حتی وزیر سحر و جادوی چندتا کشور هم برای تماشا اومده بودن. جامعه جادویی اون روز برای اولین بار میخواست یک موشک جادویی رو به همراه یک میمون به فضا بفرسته.
البته به خبرنگارا اجازه ورود نداده بودن. دلشون نمیخواست اگر اولین تلاششون شکست خورد، مضحکه خاص و عام بشن. پروفسور خالی فقط به این شرط در واقع اجازه داده بود که آزمایش پرتاب اجرا بشه.

ده دقیقه بعد، لینی و سو در جایگاه مخصوص سخنرانی بودن و پروفسور خالی سخنرانی رو شروع کرده بود.
- امروز برای اولین بار، جامعه سر بلند و پر افتخار جادویی اولین موشک جادویی رو به فضا و به خاک مریخ میفرسته. و بنده به عنوان استاد نجوم و ستاره شناسی، افتخار مدیریت این پروژه رو عظیم رو داشتم و تونستم با کمک دانش آموزانم به چنین موفقیتی دست پیدا کنم. و حالا شمارش معکوس رو آغاز میکنیم.

و یه صدای ضبط شده خسته که به نظر میرسید صدای یه دانش آموز بعد از تنبیه شدن توسط فیلچ باشه، از توی بلندگوهای محوطه که از زمان مدیریت آمبریج هنوز باقی مونده بودن، پخش شد.
- 10... 9... 8... 7... 6... 5... 4... 3... 2... 1... 0!

و از زیر موشک حباب های طلایی و کف و صابون بیرون اومد و موشک با تمام سرعت از جاش بلند شد و به سمت آسمون رفت... و همون موقع پروفسور خالی و مدیرای هاگوارتز، یک عدد میمون رو دیدن که به صورت خسته ای جلوی ورودی هاگوارتز لم داده و داره موزی رو که هنوز یه جن خانگی بهش چسبیده تا از دزدیده شدنش جلوگیری کنه رو پوست میکنه.

- خب... فکر کنم از جایی که فنریر باشه اطلاع داریم حداقل.
- میدونه چجوری باید برگرده دیگه؟
- آره. خبر داشت سفینه اگر خاک مریخ رو دریافت کنه برمیگرده سمت زمین.
- حالا از کجا بفهمیم فنریر توی سفینه س؟
- دوربینای جادویی کار گذاشتیم توی سفینه حتی. از چشم مودی چشم باباقوری کپی کردیمشون و میتونید از توی دفتر من ببینید داخل سفینه رو.

و مدیرای هاگوارتز پشت سر رکسان رفتن به سمت دفترش.
چند دقیقه بعد، توی دفتر رکسان، میتونستن توی صفحات جادویی داخل سفینه رو ببینن و البته فنریری که راحت خوابیده بود و شستش رو هم میمکید.

چند دقیقه بعد از اون لحظه، داخل سفینه فنریر از خواب بیدار شد. یه نگاه به اطرافش کرد و گفت:
- امیدوارم هنوز ساعت هشت و نیم باشه... نیم ساعت دیگه مراسم پرتاب مو... چرا بیرون انقدر تاریکه؟

فنریر با دیدن زمین که داره همینطور ازش دور میشه پوکرفیس شد.
- یعنی واقعا نباید یه دور بازرسی میکردن قبل از پرتاب؟ گیریم که اصلا من نبودم، میمون هم نبود! سفینه خالی میخواستن بفرستن؟!

فنریر بقیه راه رو به غر زدن و البته خوردن ذخیره موزهایی که برای میمون توی سفینه گذاشته بودن گذروند تا اینکه بالاخره به سطح قرمز مریخ رسید. سفینه لباس مخصوص فضانوردی رو به صورت جادویی تنش کرد و بعد هم در رو باز کرد، براش یه موز پرتاب کرد که به سمت بیرون از سفینه جذبش کنه.
البته جواب فنریر به سفینه چرخوندن چشماش توی حدقه و بعدشم خارج شدن از سفینه بود.

تا چشم کار میکرد همه چیز قرمز بود. هوا، زمین، حتی گرد و غبار توی هوا. فنریر از دیدن این همه قرمزی هیجان زده شد، روی زمین خم شد که یکم خاک برداره که حس کرد زمین لرزید.
فنریر به لرزش زمین داد. ولی به این موضوع اهمیت داد که خاک سفته و نمیتونه برش داره.
البته فنریر بعد از چندبار چنگ زدن به خاک برای برداشتنش، حس کرد یه سایه بلند داره روی سرش میفته... و تصمیم گرفت به این موضوع هم اهمیت بده.

فنریر که به این موضوع اهمیت داده بود، سرش رو بلند کرد و موجود کرم مانند عظیمی، بدون چشم و بینی، فقط با یه دهن گشاد و پر از دندون رو دید که از توی خاک خارج شده... البته با یکم توجه بیشتر، متوجه شد که موجود خارج نشده، بلکه به خاک متصله!

- مرلین به دادم برسه...
- تو بودی مزاحم خواب من شدی؟

فنریر میخواست بپرسه "تو میتونی حرف بزنی؟" ولی به نظرش این سوال احمقانه بود، به هرحال طرف خودش میدونست داره صحبت میکنه قطعا! در نتیجه پرسید:
- تو کی هستی؟
- من؟ همونی هستم که بهش میگید مریخ و هی میومدید از دستشوییش نمونه برداری میکردید.
- خوشوقتم از آشناییتون.
- من نیستم! از من فاصله بگیرید! چه خودت، چه کسایی که ممکنه بعد از تو بیان!
- ببین من واقعا ایده ای ندارم نفرات قبلی که اومده بودن، دنبال چی بودن. من فقط دنبال یه مشت خاک هستم که برگردم زمین.
- خاک چیه؟ خاک ندارم که! حدود پنجاه سال هم هست غذا نخوردم، نتیجتا از دستشوییم هم نمیتونم بهت بدم. پوستم رو میخوای بکنی؟ king:
- اگه حالت خاک مانند داشته باشه چرا که نه؟
- و بعد میری و دیگه برنمیگردی، چون اگه برگردی مجبور میشم قدرت جاذبه م رو زیاد کنم و یه سیارک رو بکوبم توی کره کوچیکتون، درسته؟
- من واقعا نمیدونم راجع به چی صحبت میکنی، فقط یکم خاک میخوام.

و فنریر دوباره دولا شد، با ناخن های بلندش که مشخص بود چند سالی هست کوتاه نشدن، سعی کرد یه مقدار خاک یا در واقع پوست مریخ رو برداره.

- نداریم خاک آقا! چه غلطی کردیم بدون دست و پا به وجود اومدیما! الان باید میزدم لهت میکردم یا خفه ت میکردم همینجا.
- باشه حالا ناراحت نشو. من رو ببین؟ هر شب که ماه کامل میشه تبدیل به گرگ میشم. کلی هم دردم میاد تازه در حین تبدیل شدن. ممکنه حتی دوستای خودم رو هم بکشم بعدش. نتیجتا زیاد سخت نگیر. به عنوان هیجان به همه ش فکر کن.
-
- پس من یکم از خاکت برداشتم.

و فنریر با چنگ و دندون افتاد به جون پوست مریخی که داشت فحشش میداد و نفرین میکرد و امیدوار بود شهاب سنگ بخوره به زمین و همه شون منقرض شن.
فنریر تا زمانی که به زمین رسید، حتی از زنده بودن و حرف زدن مریخ تعجب نکرد. بهرحال توی دنیایی زندگی میکرد که جادو وجود داشت، جادوگرا میتونستن برن تا مریخ، مشنگا هم میتونستن حتی! البته اینکه مغز فنریر کوچیک و دیر انتقال بود هم در این مورد خاص بی تاثیر نبود.

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان که امیدوار بود یکی از بچه ها داوطلبانه بخواد معجون رو امتحان کنه، وقتی با سکوت و بی علاقگی دانش آموزا رو به رو شد، آب دهنش رو محکم قورت داد و بعد با نگرانی معجون رو سر کشید.
معجون که به خاطر خاک مریخ حالت ژله ای داشت، آروم از توی گلوی رکسان پایین رفت و وارد معده ش شد.
اسید معده رکسان خواست وارد عمل بشه، ولی تعجب کرد. نمیدونست این ماده جدید و ناشناخته که وارد معده شده چیه، برای همین یه سر رفت تا مغز، شاید بتونه اختیار دفع بدون جذب رو از مغز بگیره، ولی مغز اجازه نداد.
در نتیجه اسید مجبور شد بره سروقت معجون.

اسید معجون رو تجزیه کرد و فرستاد به سمت روده ها، و روده ها که تعجب کرده بودن، با دستور و فشاری که از سمت مغز بهشون وارد شد شروع کردن به جذب معجون.
معجون جذب شده، رفت توی خون رکسان و کم کم تاثیرش رو گذاشت...

رکسان ثابت موند، کم کم شروع کرد به گرد شدن، بعدش روی هوا معلق شد، و در همون حال که گرد میشد، از درون سوراخ شد. یه سوراخ سیاه و تاریک که بزرگ شد و شروع کرد به بلعیدن دانش آموزا و وسایل داخل کلاس.
و بعد همینطور بزرگتر شد و شروع کرد به بلعیدن هاگوارتز و ساکنانش و هرچی که توی اون منطقه بود، و بعد رکسان موفق شد تبدیل به یک سیاه چاله کامل بشه و کل کره زمین و بعدشم تمام منظومه شمسی و در نهایت هم تمام کهکشان راه شیری رو ببلعه تا به تمام دانش آموزاش بفهمونه نباید معجونی که با خاک مریخ ساخته شده رو بخورن!

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

رنگ معجون بنفش با حاشیه هایی از قهوه ای هست و حالت ژله ای داره همراه با بوی همبرگر سوخته. اسم معجون هم هست: نکتار 100 درصد طبیعی حاج مریخ و برادران به جز اورانوس.




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۰:۲۴:۴۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱:۱۴ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۱:۴۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 133
آفلاین
1-
دختری مو قرمز به سمت انباری کنار خونه گیریمولد می رفت. در نزدیکی در حیوانی سفید سیاهی دیده میشد.

-میوو؟
-خالخالی یعنی منو با ویزلی ها اشتباه میگیری؟
-میوووو.
-خب چی کار کنم خالخالی قرارمونو فراموش کرده بودم.
-میو میو.
-خیلیم ریونیم فراموشی چه ربطی به هوشم داره؟تو که صاحبتو با یکی دیگه اشتباه میگیری حرف نزن.

و پشتشو به پنی کرد و از دری که برای حیوونای محفل ساخته شده بود رفت داخل.
پنه لوپه هم شروع به دوییدن کرد و رفت داخل. وقتی وارد شد دید خالخالی چراغو روشن کرده و بدون اینکه منتظر بمونه به نوشابه ها حمله ور شده.

-آهای تستسترال.
_میوو
-چیه و کوفت. مراقب ظرفا باش که همشونو نیاز دارم چون گفتم میخوایم همه رو امشب بخوریم دلیل نمیشه تو سریع بهشون حمله ور شی. تقارن و برابری چی میشه؟
-میوووو می.
-اه تقسیم کردی.

و خالخالی سری به نشانه تاسف تکون داد و دوباره به نوشابه خوردن ادامه داد. پنی هم به سمت بقیه نوشابه ها رفت تا شروع کنه به خوردن.

4 ساعت بعد
پنی در حالی که به اختراع خودش افتخار میکرد پارچه قرمزو بر داشت و از فضاپیمای تولیدی خودش رو نمایی کرد.

-
-اینم از فضاپیمای ما. همش از قوطی نوشابه و چسب ورقای آرم نوشابه ساخته شده. تازه یک کمد از نوشابه درست کردم که هر وقت گشنمون شد نوشابه بخوریم. بیا بریم تو تا بریم و مشق پروفسور ویزلی رو انجام بدیم.

صدای اربده ای از طرف خونه ریدل ها بلند شد که معلوم بود مخاطبش پنیه.
-خالیم بی تربیت خالی.

پنی هم اربده زد.
-ببخشید پروفسور خالی.

و هر دو وارد فضا پیما شدن و پنی شروع کرد به رانندگی.
-خیل خوب. خال خالی آماده ای؟
-میوو.
-یعنی چی؟ برای چی تو رانندگی کنی و من چشمامو ببندم؟
-میووووو.
-چی؟ فضا سیاه رنگه؟
-مووو.

پنی با سرعت به سمت کمد تغذیه رفت و تو کمدی قایم شد. خالخالی هم جاشو گرفت و شمارش معکوس رو شروع کرد.
-می. مییییی. مو. یوو...

بعد از دو دقیقه
-مو. بو. ما. هوووو.
-پیش به سوی مریخ. راهو بلدی که آره؟
-می.
-اه راست میگی تعداد سیاره هارو بشمر همونی که میدونیه. یه راهنمایی بکنم؟ قرمزه.
-میوو.
-نه میدونم کدومه فقط تو باید رو همون فرود بیای.
-میوووووو.
-آره نمیدونم. حالا تو حتما باید ازم سوتی بگیری.
-می.
-رانندگی تو بکن کره تستسترال.

بعد از کلی جر و بحث و تستسترال خوندن هم دیگه روی مریخ فروت اومدن. خالخالی شیشه نوشابه ای رو سرش گذاشت و رفت بیرون. بعد از دو دقیقه اومد تو و در کمدی که پنی توش قایم شده بود رو باز کرد.

-تو کی هستی؟ خالخالی کو؟
-نوشابه دادندی تا گربه بدمدی.
-نمیدم.
-خب نوشابه دادندی تا خاک بدمدی.
- یک چهارم نوشابه میدم خاک کل سیارتو بده.
-چی بدمدی تا تو دو نوشابه بدندی؟
- یک پاتیل خاک. سوخت فضاپیما به میزان لازم.ده گالیون و حالا گربم بده تا نخواد پول خورده بهم بدی.
-یهنی گربت به اندازه پول خورده ارزش دارندی؟
-اوهوم. اینا رو میدی که من بیام ازت بگیرم.
-میدمدی.

پنی بیرون اومد تا قنایم رو ازشون بگیره. بعد از اینکه همه چی رو ازشون گرفت رفت داخل و خالخالی رو از تو گونی بیرون آورد.

-میوو.
-یعنی شنیدی بهت گفتم پول خورد؟

2-
همه کسایی که تو کلاس بودن جز دروئلاشون هیجان زده بودن. اون منتظر بود تا تعثیرات معجون رو سریع تر بنویسه.

-من میگم منفجر میشه.
-نه بابا کمالاتش زیاد تر از همه میشه.
-نه...
-اههههه! نگاه کنین چی میشه اینقدر حرف نزنین.

بعد از این که پروفسور کل معجون رو سر کشید با نگرانی تمرکز کرد تا هر تحولی در خودش حس کرد برای بچه ها توضیح بده. اما تنها چیزی که حس کرد هیچی بود.
-بچه ها من هیچی حس نکردن میشم شما تغییری در من ندیدن میشین؟
-پروفسور دارین تغییر رنگ میدن.
-پروفسور چرا اینجوری حرف میزنین؟
-پروفسور چرا موهاتون داره بنفش میشه؟
-آبی شدن میشین. فضایی شدن میشین. مادر بچه شدن میشین ...
-رابستن مگه من نگفتن شدم خاک سیاره مریخ رو برام آوردن کن؟
-نه شما گفتین خاک سیاره خودمو آوردن کنم.
-سیاره تو مگه مریخ نشدن میشه؟
-ندونستن میشم.

دروئلا در دفترش نوشت:
اصلاح میکنم. معجون از خاک نا کجا آباد ساخته شده است و تاثیری جز ساخت آدم فضایی ندارد. جالب اینجاست که حتی به موی ملت هم رحم نمیکند و رنگ آبی را در آن اجرا میکند و باید توجه داشت که با موی قرمز ایجاد رنگ بنفش میکند. شاید تو امتحان بیاد.
3-
اسم: خودتون نوشتین معجون فضایی ولی به هر حال ... معجون سر تا پاتو آبی میکنم چه بخوای چه نخوای.
مثل فلوئور و خمیر دندونه و ترکیبی از تمام رنگ هایی که توشون آبی داره تشکیل شده یا به عبارت دیگه میتونیم تمام تنالیته های رنگی آبی رو توش ببنیم مثل رنگ آبی و بنفش و سبز و... در حالی که دودی قرمز رنگ برای گول زدن ملت ازش بلند میشه.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۷ ۲۳:۲۹:۲۱
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۷ ۲۳:۳۲:۵۱

به ریون و ریونی و محفل و محفلی و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵:۰۷ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۰۹:۳۴ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 470
آفلاین
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

آرتور چمدونش رو داخل فورد آنجلای آبی رنگش گذاشت و به خونه چوبیش نگاه کرد. دلش برای خونوادش و خونه اش تنگ میشد. مخصوصا اینکه بی خبر میرفت. سوار خودرو شد و روشنش کرد. ماشین پرندش که بازیش گرفته بود و روشن نمیشد، به ریش نداشته آرتور میخندید:
-روشن میشی یا نه؟

آرتور همچنان استارت میزد و خودرو با هر استارت آرتور، واکنشی غیر از روشن شدن نشون میداد و صدای خندش، بیشتر آرتور رو عصبانی میکرد.
-خیلی خب! یه فرصت دیگه بهت میدم. اگه روشن نشدی، بنزین و روغنت رو خالی میکنم و میرم یه ماشین بهتر میخرم.

با این حرف آرتور، فورد آنجلا کلی بهش برخورد و از روی ناچاری روشن شد. اما در سمت راننده خود به خود باز شد. آرتور خودش رو به سمت بیرون کشید تا دستگیره در ماشین رو بگیره و در رو ببنده که ماشین، در سمت راننده رو روی سر و کله آرتور آوار کرد و با خنده ای بلند تر، گازش رو گرفت و به سمت آسمون به پرواز درومد.

یک شب تا صبح کامل-اون بالا بالاها

آرتور بالاخره به هوش اومد. با ضربه ای که ماشین به سرش زده بود، آرتور تمام مدت سفر فضاییش رو بی هوش بود و توی خواب به سر میبرد و صحنه خروجش از جو زمین رو از دست داده بود. پیشونیش رو مالید و به بیرون نگاه کرد.
-خب... مثل اینکه خودت زحمت همه چیز رو کشیدی. مقصدمون مریخه. بیا سریع تر بریم اونجا.

فورد به حرکت درومد و گویی که انگار فضا رو واسش آسفالت کرده بودن، خیلی نرم و نازک و چست و چابک، به سمت سیاره ای رفت و طولی نکشید که روی اون فرود اومد.
-بیب بیب!
-دلبندم این ماهه.

آنجلا نگاهی به سطح ماه کرد و بعد کمی به اطرافش نگاه کرد و سپس نگاهش را به آسمان دوخت. لاستیکی بالا انداخت و به حرکت درومد و دوباره پرواز کرد. مدتی گذشت و دوباره روی یک سیاره دیگر فرود اومد.
-بیب؟
-اممممم... چیزه... این مشتریه. تو اصلا چجوری رو این فرود اومدی؟

ناگهان صدای مهیبی به گوش آرتور رسید و رعد و برق بزرگی، در فاصله ای نه چندان دور زده شد. آسمان رنگ سرخی به خود گرفته بود و از دور گرد و خاکی بلند شده بود.
-آنجلا! چیز خوبی نیست. بهتره همین الان راه بیافتیم.

ولی فورد آنجلا همچنان محو گرد و خاک و رعد و برق و آسمان سرخ مشتری بود. کم کم از دور گرد باد بزرگی نمایان شد. آرتور به گرد باد عظیم که گویی سیاره ای بزرگ به سمتشون میومد، خیره شد:
-گرِیت رِد اِسپات... آنجلا! همین الان باید راه بیافتی.

ماشین همچنان محو بود. آرتور گاز میداد ولی پدال خودرو تاثیری در حرکتش نداشت.
-جون مادرت... مامان نداری که! دستم به بوقت! راه بیافت.

آرتور این رو گفت و دستش رو روی بوق ماشین گذاشت. صدای بوق ماشین بلند شد و آنجلا از جاش پرید و به خودش اومد. سریع و بدون معطلی حرکت کرد و سعی کرد به پرواز در بیاد ولی گردباد سرخ، حرکت فورد آنجلا رو سخت کرده بود. با هر زحمتی بود، بالاخره ماشین به پرواز درومد و از جو مشتری خارج شد. آرتور عرق پیشونیش رو پاک کرد:
-نزدیک بودا. تو چت شده؟
-بییییب.
-عیبی نداره حالا. باید سریع تر برسیم به مریخ و خاکشو برداریم و بریم، وگرنه مالی با ماهیتابه میاد سر وقتمون.
-بیییب.
-خودتو لوس نکن کره تسترال. راه بیافت.
-بیب بیب.

بعد از کلی ناز کردن و تِر تِر کردن و اذیت کردن آرتور با ترمز های بیجا، بالاخره فورد آبی رنگ به حرکت درومد. مدتی گذشت. آرتور خسته شده بود و کم کم داشت به خواب میرفت. چشماش داشت بسته میشد که نوری توی صورتش زده شد و احساس گرمای زیادی کرد. به سختی چشماش رو باز کرد و رو به روش رو دید:
-نور؟! دارم میمیرم؟ نه... آنجلا اون خورشیده. نری روش فرود بیای.
-بیب بیب بیب.
-بزمجه داشتی جفتمون رو به کشتن میدادی. تو فاصله چند میلیون کیلومتریش ذوب میشدیم.
-بیب بابا.

بالاخره با کلی بدبختی و کرم ریختنای فورد آبی، آرتور و ماشینش روی سطح مریخ فرود اومدن. آرتور به سطح سیاره نگاه کرد. خاک سرخ مریخ. کافی بود در خودرو رو باز کنه و مشتی از خاک رو برداره و به سمت زمین حرکت کنه. همین کار رو هم کرد و در ماشین رو باز کرد ولی به سرعت در خودرو رو بست و شروع کرد به نفس کشیدن:
-لباس فضا نوردیمو نیاوردم!
-بیب!
-بی تربیت.

فورد آنجلا، مدتی لاستیک زیر سپر، به انتظار نشست تا شاید آرتور راه حلی پیدا کند. اما وقتی دید، آرتور هیچ فکری به ذهنش نمیرسه، لامپ چراغاش روشن شد و صندوق عقبش رو باز کرد. پدال را تا ناقوس فشار داد و دنده عقب به سمت صخره ای در آن نزدیکی برفت و ناگهان ترمز دستی. درحالی که ترمز دستی را کشیده بود، زد دنده یک و تا آخرین قدرت موتورش گاز داد. خاک های سرخ از زیر چرخ فورد آبی، به سمت صخره ریخته میشدن و با برخورد به صخره، به سمت صندوق اندر عقب فورد میریختن. انقدر گاز داد تا بالاخره صندوق فورد پر شد. آرتور نگاهی به پشت سرش کرد و نظاره گر حرکت خفن فورد شد.
-راضیم ازت.
-بیب بیب بی بیب
-همش تاثیرات بنزین سوپری که بهت زدما. گازوئیل نخوری یه چی میشی.
-بیب بیب
-شوخی کردم بابا. به موتورت نگیر. یکم استراحت میکنیم. بعدش برمیگردیم سمت زمین. کلی کار داریم واسه درست کردن معجون.

مدتی گذشت و هر دو بعد از استراحت، به سمت زمین به حرکت درومدن.

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

تمام دانش آموزان خواب رو فراموش کرده بودن و نگاهشون به رکسان بود. رکسان با لبخندی ملیح، در حالی که از ترس بد بودن اثر معجون عرق میریخت، به دانش آموزان خیره شده بود.
-فکر کنم سنگ شد.
-نه. احتمال میدم الانه که فریاد کشان، سر به بیابان نهانه.
-هیچ کدوم. از درون ذوب میشه!
-نه خیر. الان تبدیل میشه به...

حرف دانش آموز آخر تکمیل نشده بود که ناگهان رکسان ترکید و گرد های زرد رنگی، همه کلاس رو پر کرد. دانش آموزان سرفه کنان و عطسه کنان، گرد ها رو کنار زدن و با صحنه ای باور نکردنی رو به رو شدن. سپس دانش آموز آخر، جمله خودش رو تکمیل کرد:
-پیتزاااااااااا

دانش آموزان به سمت پیتزاها حمله ور شدن و رکسان که به پیتزا تبدیل شده بود، هر تیکه اش به طرفی فرار کرد.

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

نام معجون: هَق داج دِفُلف
معجونی لزج، به رنگ سفید که هرچند ثانیه بو و مزه اون تغییر میکنه و با خوردن یک قطرش، به مدت 24 ساعت، نه گشنه میشید و نه تشنه. با قطره چکون میخورن.
توجه کنید که هرگز معجون رو سر نکشید، وگرنه بلایی که سر رکسان اومد، سر شما هم میاد.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۰۳ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۰۴ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از بالای درختِ کنار غار🖤
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
پروفسور خالی؟
جیـــــــــــــــــغ!


***

۱.توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

-شمارش معکوس. 4.5.6.7.8.9.10...
-جیــــــــــــــــــغ!
-عه! این دوازدهمین باره که سر 4 جیغ میزنی! اَه!

ربکا این بار پس از تلاش های ناموفق برای گرفتن خاک مریخ از رابستن، سوار موشک جادویی شده بود، پشت سر هم جیغ میزد. مدیر اومورات فضایی جادوگران، برای اولین بار در سال یک فضانورد داشت و حالا هم که میخواست برود، جیغ میزد. مدیر کلافه، مرد پشت میز را انداخت و خودش روی آن نشست.
-برای سی و ششمین بار خانم لاک وود!
-
شمارش معکوس. 2.3.4.5.6.7.8.9.10 و... یــــــــــــــــــــک! پرتــــــــــــــاب! برو تا راحت بشیم از دستت!

و بالاخره ربکا سفر فضایی خودش را شروع کرد. در موشک، ربکا منتظر بود بخاطر جیغ زدنِ رد شدن از جو زمین، موشک بترکد یا از هم بپاشد. ولی مثل اینکه همه چیز درست پیش رفت. موشک رفت و رفت تا اینکه...

شترق!


با کمی درد، موشک سقوط کرد فرود آمد. ربکا هم سرش را برای سرک کشیدن، از موشک بیرون آورد. او میخواست نفسی هم تازه کند!
-مثل اینکه... اوهه اوهه... اینجا اکسیژنی نیست... اوهه اوهه... تا من نفس بکشم! اوهه اوهه!

داخل موشک را گشت و کلاه پر از اکسیژنش را بیرون آورد. سرش گذاشت و از موشک بیرون آمد.
-وای! یا مرلین!

تا چشم کار میکرد خاک قرمز تمام سیاره را گرفته بود. میترسید اگر یک دقیقه دیگر به خاک قرمز مریخ نگاه کند، حالش بد میشود.
-آخ! بهتره برم سر اون کپه خاک! خیلی خوش رنگه!

کپه خاکی که ربکا از آن میگفت، کمی آن طرف تر بود. پس بال هایش را باز کرد و تند تند بال زد.

30 دقیقه بعد

آخ آخ! آیی! بالهام خسته شدن! خودمم خسته شدم. چقدر راهش طولانی بود! خیلی خیلی راهش طو...

ولی وقتی موشکش را دید، فهمید که تنها بیست قدم با آن فاصله دارد. او میتوانست تا الان همه به خانه برگردد و هم خاک را در ظرفی مناسب تر از لیوان دردار بریزد!

-تو کی هست؟ کی هست؟
-جیــــــــــغ!

ربکا با مورد حمله ملاقات اولین آدم فضایی بال هایش را کاملا باز کرد. ولی کمی بعد تر از دیدن یک آدم فضایی نارنجی، تعدادشان بیشتر شد.
-تو کی هست؟
-من آدم هستم! یه آدم از سیاره همسایه!
-آدم!؟

ربکا سعی کرد سر چشمان کاملا سیاه بزرگشان نخند، ولی خیلی زود خنده اش گرفت. وقتی داشت میخندید، چشمان آنها کوچک و چهره شان در هم رفت. ربکا ترسید و از آنها دیلی خشمگین بودشان را پرسید. لبخند زد تا همه چیز -شاید- درست شود.

-با بال هات، خاک صادرات سیاه را پرت کرد! پخش کرد روی زمین! با خنده ات شیشه های دو خانه ترکید!

چرخید و خاکی که تا همین چند دقیقه پیش کپه ی بزرگی بود (ولی الان پخش زمین شده بود!) را نگاه کرد. توضیح داد که میخواست تنها یک لیوان از آن را بردارد و همه را حتما جمع خواهد کرد ولی وضع بدتر از این حرف ها بود!

-ما مسخره تو نبود!
-معلومه که من شما رو مسخره نمیکنم! فقط یه لیوان خاک! همین!
-اگر با همین دست فرمون رفت، دردسر درست کرد!
-جان؟!

ربکا نمیفهمید منظورشان از این حرف ها چه بود، ولی این را حدس میزد که چگونه باید خاک را بردارد. آنها هم انگار که فکرش را خوانده باشند، گفتند:
-ما به تو خاک نداد! هرگز!
-هرگز؟
-هرگز!

لیوانش را یواشکی بیرون آورد و سریع در خاک فرو کرد. وقتی لیوان را بیرون آورد، با حمله سربازان آبی پوش مریخی مواجح شد. آناه مطمئنا از او نمیگذشتند.
-ایست کرد! ایست!
-من ایست نکرد! هرگز! جیـــــــــــــــــغ!

با این جیغ، ربکا و پلیس های فضایی، دور تا دور مریخ را شروع به دویدن کردند. الیته ربکا پرواز میکرد.

6 روز و 7 ساعت و 23 دقیقه و 41 ثانیه بعد!: |

-ایست... کرد! ایست کرد... اهم اهم!
-اهم اهم اهم! خسته شدم. بهتره برم! کارام که تموم شدن. آره... بهتره که برم!

ربکا به ساعتش خیره شد. یعنی الان چه روز و چه زمان زمینی ای بود؟ بعد این را فهمید که باید برود و سوار موشکش شود. او فقط فکر نکرد، عمل هم کرد. رفت با آدم فضایی ها دست داد و سوار موشکش شد. میدانست با این کار همحواسشان را پرت میکند و هم راحت تر میرود.
-خداحافظ شما!
-خداحافظی کرد! خداحافظی!

و بدون اینکه به جایی صدمه وارد کند...
شترق
ترق

بووووم!


اومـــــــم... ربکا با کمی صدمه وارد کردن به سیاره و نابود کل شهر در نزدیکی موشکش به افتاد. مدتی بعد از معلق ماندن در فضا، موشک به راه افتاد.
-دِ راکت ایز کام بک تُو اِرث. وان... تُو... ثیری!
-خا باشه! این جوری نمیشه! باید روت فرانسوی نصب کنم! اینجوری بهتره آخه!

سپس خاک در لیوان را، داخل چمدون کناری اش گذاشت و ذوق زده خودش را تشویق کرد! اما وقتی به جو زمین نزدیک شد ذوقش ده برابر شد! آیا میتوانست بدون از بین بردن جو زمین به زمین برگردد؟

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

یک قورت. دو قورت. سه قورت. چهار قورت...

-چرا تموم نمیشه!
-ربکا؟ یعنی تو واقعا نمیتونی پاتلی که پروفسور خالی دارن معجونشو سر میکشن ببینی؟ معلومه که زیاده!
-اوخ! آره... راست میگی! میبینمش ولی خیلی زیاده!

12قورت. 13قورت. 14قورت. 15قورت و تمام! رکسان بعد از آخرین قورت از معجون، با ترس پاتیلش را روی میز گذاشت. انتظار داشت غول یا هیولا و یا آدم مریخی شود ولی اتفاقی نیفتاد.

-پروفسور خالی؟ خوبین؟
-آره! خوبم ربکا!
-ولی شما تمام معجونو با چند تا قور...
-بله تام! من معجونو با... با... با چی خوردم که اولش قور داشته باشه؟! اصلا صبر کنین! من کیم؟ شما کی هستین؟
-چیزی شده پروفسور؟

رکسان سرش را تکانی داد و سپس سرش را با محبت محفلی طوری (!) بلند کرد و به بچه ها چشم دوخت.
-گفتم که. عه! چی گفتم اصلا؟ هیچی یادم نمیاد اصلا! :ysmile:
-چی!؟ اسمامو و اسمتونو یادتون رفت!؟
-چیزی خفاش؟ انگار حالت خوب نیس. :ysmile:

رکسان وقتی نگاه های غمگین (یا شادم شاد) تُاَم با تعجب کلاس را دید، قهقه ای سر داد و بچه ها را در بهت فراوانی فرو برد. فقط بعت، بدون هیچ حیرتی!
-هن؟!
-امروز چقدر خوشحالم! انگار از خوشحالی رو هوام!

ربکا صندلی های اطرافش را بلند کرد. او ناگهان لا هایش را از تعجب زیاد باز کرد و چندین دانش آموز و صندلی را انداخت. بعد از تمام شدن کارش، برگشت و به رکسان نگاه کرد.
-پروفسور؟ احساس نکنین یکم واقعا رو هوایین؟
-ها؟ من الان خیلی خوشحالما! بگو ببینم... منظورت از "رو هوایین" چیه؟

سپس به پایین نگاه کرد. زمین از دور شده بود و همچان دور میشد. ترس از اتفاع تمام وجودش را فرا گرفت.
-نــــــــــــــه! ... آخ! آیی!

رکسان سرش به سقف مرتفع کلاس برخورد کرده بود، و او از این بالاتر دیگر نمیتوانست برود! با ترس به بچه هایی که با دهان باز به او زل زده اند نگاهی کرد.
-برین کمک بیارن! سریع! وگرنه از گروهتون امتیاز کم میکنم!

بچه های کلاس هم با جمله ی آخر به سمت اتاق مدیریت پروفسور اسلاگهورن هجوم آوردند.

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

اسم:
معجون سیاره آتش

رنگ:
یکم قرمزش روشنه ولی قرمزه.

شکل معجون:
غلیظ با بخار های قرمز خیلی کمرنگ که ازش بلند میشه. داخلش هم حباب هست. ته‌نشین خاک مریخ رو میشه از ته ظرف معجون دید.

تصویر معجون:
تصویر کوچک شده



ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۶:۱۱:۵۵

Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱:۲۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
۱
آرام آرام به سمت فضا پیمای کوچک قدم برداشت.
از پله های فلزی آن بالا رفت و وارد شد.
روی صندلی بزرگی که آنجا بود نشست و به فرمون و دکمه هایی که دورتادور آن را فرا گرفته بود خیره شد.
کار با فضا پیما را بلد نبود که البته چیز تعجب آوری برای دیانایی که اصولا کاری جز خوردن و خوابیدن کاری نمیکرد،نیست!
دکمه ای که فکر میکرد فضا پیما را روشن میکند را فشار داد اما اتفاقی نیوفتاد!
سپس خوی گربه ای اش به او غلبه کرد و با پنجه هایش به جان دکمه های فضا پیما افتاد!

چندی بعد..مریخ

فضا پیما ، عقبکی در حالی که ماهواره فضایی و زباله های فضایی به آن چسبیده بودند،روی
سطح سرخ مریخ فرود آمد و پس از کمی تلو تلو خوردن،در مچاله شده اش توسط دیانای گیج و زخم زیلی که حتی لباس مخصوص هم به تن نداشت باز شد و از آن بیرون افتاد و روی خاک مریخ سقوت کرد.
تن زخمی اش را تکاند و با دستانش به خاک مریخ چنگ زد،تا آن را در پاتیلی که همراهش آورده بود بریزد اما متوجه شد تن و بدنش به طرز عجیبی میخارد!
سپس متوجه شد که نمی تواند نفس بکشد...آنجا اکسیژن نبود و دیانا به خاک مریخ حساسیت داشت!
پس از آن واقعه ی تلخ دیانا هرگز پیدا نشد ولی سری داستان هایی که بچه ی رابستن درباره ی شجاعت گربه نمایی که بدون لباس فضایی به مریخ سفر کرده بود، نوشته و به بچه های مشنگ گفته میشد...پس از آن دیانا در والت دیزنی هم معروف شد!
و جای سیندرلا و بل و گیسو کمند و حتی السا را هم گرفت!
و البته که بچه ی رابستن هم روز به روز پولدار تر میشد...

نتیجه:هیچ وقت بدون خوردن قرص حساسیت به مریخ سفر نکنید چون باعث پولدار شدن افراد سود جو میشوید!

۲

رکسان ، آرام آرام پاتیل معجون را به سمت دهان خود برد و جلوی چشم مشتاق دانش آموزانش که گویی منتظر ناپدید شدنش از صفحه ی روزگار بودند،آن را نوشید.

کمی بعد

رکسان به دانش آموزانش که با تعجب به او خیره شده بودند نگاه کرد.
سپس یکی از دانش آموزان داد زد.
-استاد ویزلی!

رکسان خواست بگوید(خالیم خالی!) اما هرچه سعی کرد نتوانست.سپس با نهایت تلاش دهن خود را باز کرد.
-بده جا ده اتجادی اداده؟

کسی متوجه ی حرف رکسان نشد اما یکی از دانش آموزان آینه ای را روی میز او گذاشت و فرار کرد.
رکسان آینه را برداشت وبه خود که زبانش گنده شده و از دهانش بیرون زده و حتی رویش خال خال نارنجی در آورده بود، نگاه کرد.
خواست جیغ بزند اما صدایش در گلویش خفه شده بود...

۳***

معجون خال خالی خفه کن..
تصویر کوچک شده

همون طور که مشاهده میکنین زرده با خال خال های قرمز از همونا که روی زبون رکسانه و معجون داره از توش قل قل میکنه😸




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۳۵:۵۰ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین

۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین!

_ خب ملت! حالا از کجا خاک مریخو گیر بیاریم؟
_ از مریخ.
_ تنهایی فکر کردی؟! مسئله اینه چجوری بریم اونجا!
_ با فضاپیما خب.
_ پول فضا پیمارو از کجا بیاریم هان؟

چند ساعت بعد!

_ به نام خدا. صدای منو میشنوین از فضا پیمای هاگوارتز بیست سه. ملت هاگوارتز بخاطر تکلیف نازی که معلم نازشون بهشون داده هرچی پول تو جیبی داشتند رو روی هم گزاشتن و بلاخره تونستن یک فضا پیمای تاناکورایی دست چندم بخرن ،سوارش بشنو به آن سوی بیکران مریخ سفر کنند.

آن سوی بیکران (مریخ)

فضا پیما با هزار زور ، بدبختی و ماتحت جر دادن بلاخره فرود سالم داشت. ملت هاگوارتز یکی پس دیگری پیاده میشدند و هاچو واچ به اطراف نگاه میکردند.
آستریکس بعد اینکه پیاده شد به اطراف نگاهی کردو با خودش گفت:
_ همینمون کم بود پامون به مریخ باز بشه.
_ خب ملت! قبل اینکه اکسیژن کپسولاتون تموم بشه هرچی خاک میتونین جمع کنینو بریم.
ملت شیرجه زنان مشغول جمع کردن خاک مریخ شدن ولی خاک مریخ مثل خاک زمین نبود و خیلی فرق داشت و یکی از فرقاش این بود که خاکش خیلی سفت بود و بیل و کلنگ ملت توش فرو نمیرفت.

_چیکار کنیم الان؟
_کسی نظری نداره؟
_ملت حالا که نمیتونیم خاک مریخو ببریم نظرتون چیه خود مریخو ببریم؟
_یکی پس کله این مرتیکه بزنه قبل اینکه مریخو نکردم تو مخش!
_ اقا ولی چاره دبگه ای هم نداربم فقط همین یه راهه.

ملت هاگوارتزی بعد از بحث های فراوان که کردند به این نتیجه رسیدنت که مریخو ببندند به باربندی فضا پیما و هرجور که شده ببرنش.

ملت مریخو بزور روی باربندی فضاپیما میبندند و بعد از ساعت ها پرواز سایره به اون بزرگی رو ، روی میز معلم میزارن هرچند مریخ از کل مدرسه هم بزرگ تر بود و باعث خرابی مدرسه شد ولی مهم بود تکلیف معلم انجام بشه.

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟


قلوم، قلوم، قلوم!
_اخییییش تموم شدا.
_پروفسور الان چی میشه؟
_ خوب نگاه کنید... اگه دقت کنید رفته رفته موهام درخشنده و درخشنده تر میشم تا جایی که مثل ستاره برق بزنن.

ملت شروع کردن به دقت کردن و بازم دقت کردن و همچنان دقت کردن تا جایی که موهای رکسانا شروع کرد به درخشیدن ، درخشیدن و درخشیدن تا جایی که از شدت درخشندگی ملت خیره شونده کور شدند و تامام.

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین.

معجون با رنگ مایل به خاکستر ولی شیر مانند که در لیوان های ۵۰سی سی سرو میشن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸:۵۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
1.
- رسیدیم!

جمله کوتاه بود، اما کامل و جامع. اونا به مریخ رسیده بودن و وقتش بود از سفینه پیاده بشن و برای اولین بار تو عمر گرانقدرشون رو خاک مریخ قدم بذارن.

- من حشره‌م! هیچ‌وقت آرزوم قدم زدن رو خاک مریخ نبود. پرواز کردن تو آسمونش بود! پس گونه‌پرستی رو کنار بذارین و با همه به عدالت و یکسان برخورد کنـ... شپلخ!
- اوه شرمنده!

ضربه قرار بود فقط به جهت ساکت کردن لینی به پس کله‌ش برخورد کنه و بس. اما زننده‌ی ضربه یک مقدار در محاسباتش اشتباه کرده بود و نتیجه‌ش این بود که لینی با سرعت و شدت به دیواره‌ی سفینه برخورد می‌کنه و همچون کتلت می‌چسبه بهش.

پروفسور خالی اما حافظ جون دانش‌آموزاش بود پس در مقابل این عمل سکوت اختیار نمی‌کنه و به دفاع از حق دانش‌آموزش بلند می‌شه.
- کی شما رو اینجا راه داده آقا؟ تو محاسبه‌ی شدت یه ضربه اشتباه عمل می‌کنی! می‌دونی اگه حتی یک میلیاردم خطا توی محاسبات ساخت این سفینه و حرکتش و تا اینجا رسوندمون رخ می‌داد چی می‌شد؟ نه می‌دونی؟ بگو می‌دونی یا نه!

شخص ضربه زننده به لینی نمی‌دونست و احتمالا هرگز هم نخواهد دونست. چرا که خدمه‌ی سفینه کاملا با پروفسور خالی موافق بودن و به همین جهت برای جلوگیری از اشتباهات محاسباتی بعدی، اون شخصو از یقه می‌گیرنش و پرتش می‌کنن تو فضای بی‌کران بیرون. باشد که سرنوشت خودش مقصد رو براش مشخص کنه!

پروفسور خالی که به رضایت خاطر رسیده بود، در کمال آرامش کلاه و لباس مخصوصشو برمی‌داره و به تن می‌کنه.
لینی که به تازگی با کاردک از دیواره جدا شده بود، حالا در حالی که بر اثر سرگیجه‌ی حاصل از برخورد هلی‌کوپتری پرواز می‌کرد به نکته‌ی زیبایی اشاره می‌کنه.
- لباس سایز منم دارین دیگه؟

نگاه خدمه‌ی سفینه به وضوح جواب رو فریاد می‌زد. "نه"! پروفسور خالی برای بار دوم اختیار از کف می‌ده.
- شما بدون تجهیزات کافی پذیرفتین ما تو این سفر علمی شرکت کنیم؟ بگین کی مسئوله تا خودم به حسابش برسم!

خدمه از تهدید پروفسور خالی بسیار می‌ترسن. برای همین به صورت کاملا هماهنگ و اتوماتیک‌وار همگی به سمت در خروجی سفینه اشاره می‌کنن.

- عه اونی که انداختین بیرون مسئول بود؟ خیله خب به سزای عملش رسید. بریم دیگه!

همه نفس راحتی می‌کشن و پروفسور خالی ضمن گفتن این حرف لینی رو می‌چپونه تو یه کلاه فضانوردی و زیرشم با پوششی می‌بنده و اونو زیر بغل می‌زنه و بیرون می‌بره.

به محض خروج از سفینه، همه جا سرخ می‌شه. در واقع سرخ نمی‌شه، سرخ بود و در اثر بازتابش نور خورشید محیط براشون نمایان می‌شه و سرخی مریخ با شدت کوبیده می‌شه تو نگاهشون. تا چشم کار می‌کرد همه جا بیابون سرخ بود و کوه‌های کوتاه و بلندی که در جای‌جای مریخ سر بلند کرده بودن.

لینی که گوشه‌ی کلاه کز کرده بود و پاتیل غم زیر بغل گرفته بود، با بغض می‌کوبه به شیشه.
- پروفسور قرار بود از خاک مریخ یکم بردارم.

پروفسور خالی اونقد محو تماشای محیط اطراف شده بود که به کل کلاس و تکالیفش رو فراموش کرده بود. اما به محض برخورد نگاهش با لینی متوجه موضوعی می‌شه.
- تو که نمی‌تونی ازون تو بیای بیرون، پس من به جات برمی‌دارم!
- نـــــــــــــــــــــــــــه!

پروفسور خالی که تازه خم شده بود تا کمی از خاک مریخو برداره، با شنیدن فریاد لینی دوباره صاف می‌شه.

- پروفسور! شما گفتین که ما باید بریم و خاک مریخ بیاریم. خودمون! با دستای خودمون! پس من باید خاک مریخو بردارم، خودم، با دستای خودم. ولی این توام!

حق با لینی بود. پروفسور خالی این همه راه لینیو نکشونده بود اونجا تا از دور نظاره‌گر دست کشیدن پروفسورش به خاک مریخ باشه، بدون اینکه خودش شانسی برای این کار داشته باشه.

- چرا وایسادین؟ زودباشین باید سریع خودمونو به پایگاه برسونیم!

لینی با بغض و پروفسور خالی با غصه نگاهی به هم می‌ندازن. وقت تنگ بود و باید هرچه سریع‌تر راهی پیدا می‌کردن.
- پروفسور نظرتون چیه فقط برای چند ثانیه در حدی که این پاتیل کوچولو رو از خاک پر کنم ازینجا بیام بیرون و یه ذره ازون خاکو بردارم و دوباره تندی برگردم همین تو؟
- نه نه نه! اصلا و به هیچ‌وجه! من حتی برای یک ثانیه هم جون دانش‌آموزمو به خطر نمی‌ندازم حتی با وجود اینکه می‌دونم چیزی نمی‌شه.

لینی پوکرفیس‌وارانه به سخت‌گیری بیش از حد استادش نگاهی می‌ندازه. تا به الان این سختگیری به دادش رسیده بود، اما اینجا مانع رسیدن به رویاهاش شده بود.

- پروفسور کتاب علمی تخیلی هری پاتر و جام آتش رو خوندین؟ اونجا تو مسابقات سه جادوگر یکی از چهار قهرمان...
- مسابقات سه جادوگر فقط سه قهرمان داره.

لینی می‌خواست مخالفت کنه و کل داستانو برای استادش تعریف کنه. اما بلند شدن صدای فریاد دوباره‌ی خدمه، اونو ازین کار بازمی‌داره. پس به گفتن ادامه‌ی ماجرا اکتفا می‌کنه.
- یکیشون وقتی می‌خواست بره تو دریاچه یه جادویی گفت که یه حبابی دور سرش تشکیل شد که توش اکسیژن بود! اینطوری تونسـ...
- قبوله!

پروفسور خالی شاید اون کتابو نخونده بود، اما به هر حال پروفسور بود و وقتی توضیحات جادویی رو می‌شنید می‌فهمید منظور چیه. پس قبل از اینکه خدمه بیان و اون دو تا رو بکنن تو گونی و به زور ببرن تو پایگاه، نوک چوبدستیشو داخل کلاه می‌کنه و طلسمی رو زیر لب بیان می‌کنه و بعدش پوشش کلاهو برمی‌داره.

لینی که دور سرش حبابی تشکیل شده بود به سرعت بیرون میاد و در حالی که دستکش‌های مینیاتوری‌ای دستش بود، دستشو می‌کنه تو خاک و مشتی از خاک مریخو برمی‌داره می‌ریزه تو پاتیلش و پروازکنان برمی‌گرده تو کلاه.

- من نه‌تنها خاک مریخو برداشتم که حتی تو مریخ پروازم کردم!

پروفسور خالی که از دیدن شوق و ذوق لینی به وجد اومده بود، طلسمو خنثی می‌کنه و دوباره پوشش کلاهو برمی‌گردونه. این‌بار خدمه با عصبانیت و قدم‌هایی بلند داشتن به سمتشون میومدن. پس به سرعت کلاهو می‌زنه زیر بغلش و دوان دوان می‌ره به بقیه ملحق بشه تا به داخل پایگاه برن که پاش به سنگی گیر می‌کنه و محکم پخش زمین می‌شه و لینی همراه کلاه به هوا پرتاب می‌شه نمی‌دونی تا کجا می‌ره!

خب درسته که ماگلا اول پست از پروفسور خالی حساب می‌بردن چون جادوگر بود، ولی بالاخره یه جایی باید شخصیت حقیقیش می‌زد بیرون دیگه!


2.
دانش‌آموزان با ذکر "مرلینا اونو از ما بگیر" منتظر اثر کردن معجون بودن. ثانیه‌ها براشون مثل ساعت‌ها می‌گذشت و چیزی نمونده بود از شدت هیجان اختیار از کف بدن.

- صورتش داره سرخ می‌شه!
- همینه، داره خفه می‌شه.
- دستاشم داره سرخ می‌شه!
- همینه، داره سرخک می‌گیره!
- لباساشم دارن سرخ می‌شن!
- همینه، داره یه ویزلی کامل می‌شه!

مشخصا دیالوگ آخر متعلق به یک ویزلی بود که از افزوده شدن یک عضو دیگه به خاندان شونصد نفره‌ش خوشنود بود.

از اون طرف شاید پروفسور خالی می‌تونست خودشو از خفه شدن و سرخک گرفتن نجات بده، اما "ویزلی" بودن و کوبیده شدن حقیقت ویزلی بودن تو سرش، خط قرمزی بود که هیچ‌کس نباید ازش عبور می‌کرد.

- شما چی گفتین؟

پروفسور خالی همزمان با گفتن این حرف جلو میاد و به صندلی برخورد می‌کنه که موجب می‌شه تلو تلو بخوره، اما کنترل خودشو به دست میاره و دوباره همچون زامبی‌ها به سمت دانش‌آموزا به حرکت در میاد.

- تکرار کنین ببینم!

هیچ‌کدوم از دانش‌آموزا جرات تکرار کردن نداشت و آرزو می‌کردن کاش همون موقع که رکسان معجونو سرکشیده بود، بدو بدو دمشونو گذاشته بودن رو کولشون و فرار کرده بودن. اما خب، نه اونا فرار کرده بودن و نه پروفسور خالی دست از نزدیک شدن بهشون برمی‌داشت.

سو همراه بقیه با یه قدمی که رکسان جلو میومد، یه قدم عقب می‌رفت. اما اختیاری رو بدنش نداشت، چرا که کل سلول‌های مغزیش به دنبال چاره‌ای برای گریختن از وضع پیش اومده بود. این همه تفکر بالاخره نتیجه می‌ده! برای همین به سرعت آینه‌ای از جیبش در میاره و با طلسمی اونو بزرگ می‌کنه و یکراست می‌گیره جلوی پروفسور خالی.

پروفسور خالی با دیدن آینه‌ی قدی که کل هیکل سرخ رنگشو نشون می‌داد که بیش از پیش ویزلی بودنش رو فریاد می‌داد، در هم می‌شکنه! همونجا رو زمین می‌شینه و شروع می‌کنه به زار زدن.
- نه! من خالیم، خالی خالی! خیلی خالی. زیادی خالی!

دانش‌آموزا که فرصتی برای گریختن پیدا کرده بودن، دو پا دارن، دوتای دیگه‌م قرض می‌گیرن و به سرعت از کلاس خارج می‌شن تا پروفسورِ کاملا ویزلی نشانشون رو به همون حالت ویزلی تنها بذارن تا تو خلوت خودش با ویزلی بودنش کنار بیاد!

بله! اثر معجون به این شکل بود که کل بدنش به رنگ خاک مریخ در میاد و حتی معجون به لباساشم رحم نمی‌کنه و اونا رم سرخ رنگ و ویزلی مانند می‌کنه! شاید باید سیاره‌ی مریخ رو به سیاره‌ی ویزلی تغییر اسم می‌دادن...
(نکته: چون موهای رکسان از اول سرخ بود، سرخی روش اثری نذاشت!)


3.
ویزلی شو!
معجونی در تکاپو و سرخ رنگ، با خطوط سرخ رنگ، با دایره‌های سرخ رنگ و کلا سرتاپا و وجودش سرخ رنگ همچون ویزلـ... هیچی!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۳ ۲۱:۱۶:۲۸



پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۴۵ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
سلام پروفسور خالی!

۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

سدریک درحالی که رو به روی پنجره نشسته و به بیرون زل زده بود، به تکالیفش فکر می کرد. در بین همه ی کلاس هایش، کلاس ستاره شناسی سخت ترین و پر زحمت ترین تکلیف را به خود اختصاص داده بود.

در همین حال که به چگونگی انجام دادن تکلیفش می اندیشید و زیر لب درمورد تکالیف غیراستاندارد چیزهایی می گفت، ناگهان از خشم منفجر شد:
- اَه... یعنی چی برین مریخ خاک بیارین؟ اینم شد تکلیف؟ پس وزارتخونه داره چه کار می کنه؟ باید حواسش به تکالیف غیراستاندارد باشه دیگه! آخه من الان با چی باید برم مریخ؟

با گفتن جمله ی آخر، در بین آن همه خشم و عصبانیت، ناگهان فکری به ذهنش رسید. درحالی که از فکرِ خودش متعجب شده بود، برای عملی کردنش از اتاق خارج شد.

دو ساعت بعد

سدریک رو به روی جاروی پرنده ای که از آن اجزای مختلفی آویزان بود، ایستاده و به آن زل زده بود؛ جاروی پرنده ای که سدریک چندی پیش با کمک اطلاعات ماگلی اندکی که داشت، توانسته بود آن را به موشک های فضایی ماگلی شبیه کند.

در دو طرف جاروی موشکی، وسیله هایی برای بیرون آمدن آتش و وجود شتابِ بیشترِ جارو برای پرواز به سمت فضا وجود داشت. سدریک با رضایت، نگاه دیگری به جاروی موشکی اش انداخت، برای آخرین بار از درست کار کردنِ اجزایش مطمئن شد و سپس با اطمینان کامل از اختراع جدیدش، سوار بر جارو شد و به طرف فضا به پرواز در آمد.

پس از گذشت ساعت های طولانی، بدون هیچ مشکلی، بالاخره به فضا رسید. درحالی که از سالم رسیدنش به فضا به وجد آمده بود و از درست کار کردن جاروی موشکی اش به خود افتخار می کرد، به دنبال مریخ می گشت.

- اَه...پس کو این مریخ؟ چرا انقدر این سیاره ها شبیه به همن؟

البته که سیاره ها شبیه به هم نبودند؛ هر کدام رنگی متفاوت داشتند، اما از نظر‌‌‌‌‌ سدریکی عصبانی که تلاشی برای تشخیص رنگ ها نمی کرد، همه سیارات به یکدیگر شبیه بودند.

سدریک که دیگر از نشستن بر روی جارو خسته شده بود، درحالی که خودش را به دلیل این که صندلی راحتی برای جارو نساخته بود، لعنت می کرد، به سمت اولین سیاره ای که مقابلش بود حرکت کرد.

سدریک نمی دانست که سیاره ای که بر روی آن فرود آمده، مریخ است یا نه. برایش فرقی هم نمی کرد؛ همین که مشتی خاک بر می داشت و به زمین بر می گشت، برایش کفایت می کرد. چه دلیلی داشت که خودش را بخاطر معجونی احمقانه به زحمت بیندازد؟

البته از شانس خوبش، سیاره ای که بر آن فرود آمده بود مریخ بود. از جارویش پیاده شد تا مشتی خاک بردارد. دستش را درون خاک های نرم زیر پایش فرو برد که ناگهان با دیدن آنچه اتفاق افتاد، بر جا خشکش زد؛ بطور عجیبی همین که دستش با خاک ها تماس پیدا می کرد، خاک های آن قسمت کنار می رفتند.

دوباره تلاش کرد اما باز هم با همان نتیجه مواجه شد. پس از چندین تلاش دیگر، سدریک متوجه شد که خاک ها از دستش فرار می کنند و به هیچ وجه نمی تواند با دست آنها را بگیرد.

فکر دیگری به ذهنش رسید. با این که امید چندانی به عملی شدن فکرش نداشت، تصمیم گرفت که حداقل امتحانش کند. بنابراین بلند شد و روی جارویش نشست و سپس درحالی که مخاطبش خاک ها بودند، رو به آنان گفت:
- سلام ای خاک های خوش رنگِ قرمز! چقدر شما خوش رنگین؛ تا حالا همچین رنگ قرمزی ندیده بودم!

هیچ اتفاقی نیوفتاد. دانه های خاک حتی ذره ای عکس العمل از خود نشان ندادند. اما سدریک ناامید نشد و ادامه داد:
- شما خیلی خاص هستین، رنگ قرمزتون خیلی جلب توجه می کنه. راستی، می دونستین تو زمین خاک های دیگه ای وجود داره؟ خاک هایی که عاشق رنگ قرمزن!

دانه های خاک با شنیدن نام خاک های زمینی، دیگر نتوانستند خودشان را کنترل کنند؛ کم کم شروع به جنب و جوش کردند. چیزی نگذشت که دانه ای که به نظر می رسید رئیس بقیه باشد، رو به سدریک گفت:
- گفتی خاک های زمین؟ منظورت چه جور خاک هاییه؟ تو از ما چی می خوای؟

سدریک که از عملی شدن نقشه اش بسیار به وجد آمده بود، گفت:
- آره، گفتم خاک های زمینی. اونا قهوه ای هستن و عاشق رنگ قرمز! می دونستی رنگ قرمز چقد به قهوه ای میاد؟
- خب حالا، چی می خوای؟
- می خوام یه ذره ازتونو با خودم به زمین ببرم.

دانه ی رئیس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- نمی شه! من و اعضای گروهم با تو هیچ جا نمی ایم؛ ما سیاره قشنگمونو ول نمی کنیم!
- ولی آخه شرایط تو زمین خیلی بهتره! شما می تونین اونجا زندگی بهتری داشته باشین! من همش یه مشت ازتون می خوام!
- اصلا و ابدا!
- فقط چند نفرتون؟
- حرفشم نزن!

سدریک باید چاره ی دیگری می اندیشید. پس از گذشت چندین ثانیه، بالاخره حرف دیگری زد:
- ببینین، من می تونم براتون یه زندگی عالی فراهم کنم. می تونم بهترین خونه های زمینو واستون بگیرم، براتون تشکیل خانواده بدم! می دونستین بهترین خاک های مونث تو سیاره ی زمینن؟

خاک ها با شنیدن این حرف ها دیگر طاقت نیاوردند و اندکی نرم شدند. چیزی نگذشت که دانه های خاک شروع به مشورت با یکدیگر کردند. پس از گذشت دقایقی طولانی، بالاخره رئیس خاک ها رضایت خود را اعلام کرد. سپس خود به همراه جمعی از داوطلبان وارد مشت سدریک شدند تا به سمت سرنوشتِ معجونیشان که البته خودشان از آن خبر نداشتند، بروند.

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان معجون را سر کشید. ابتدا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. مدتی گذشت. باز هم اتفاقی نیفتاد. حتی مدتی بعدتر هم همه چی به همان صورت بود و باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.

سرانجام درست هنگامی که رکسان از کار کردن معجون ناامید شده بود، اتفاقی رخ داد؛ در کسری از ثانیه موهای قرمز رنگ سرش رشد کرد؛ به قدری که تمام بدنش را در بر گرفت. از دست و پا و سر و صورت و تمام قسمت های بدنش موهای قرمز می رویید تا تاکید بیشتری باشد بر ویزلی بودن رکسان!

رکسان درحالی که در سرتاسر اتاق می دوید و درتلاش بود تا از موهای قرمز رنگ خلاص شود، فریاد می زد و با پافشاری، بر خالی بودنش تاکید می کرد.

معجون این قابلیت را داشت که چیزهایی که فردِ مصرف کننده از آنها تنفر دارد را به مقدارِ بسیار زیادی در وجودش برویاند!

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

نام معجون: رویاننده ی مشکلات
شکل ظاهری: معجونی غلیظ که همیشه درحال قل قل کردن و جوشیدنه، رنگ ثابتی نداره اما یه جورایی می شه گفت رنگ غالبش قرمزه، مدام درحال تغییر رنگه تا مشکلات و چیزهایی که فرد از اونا تنفر داره رو با رنگی که ازش بدش میاد، روی بدنش تولید کنه.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱:۲۲ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۲۰:۳۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 145
آفلاین
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴


- روونایا، آخه چرا من؟ چطوری بگم از خاک متنفرم؟

گابریل نگاهی به آن همه خاک و غبار انداخته و سعی کرد جلوی ایستادن قلبش را بگیرد و جلوی دهانش را، تا مبادا باز شود و سخنانی خارج از ادب بر زبان آورد و جلوی سیارهء غریبه، هم‌گروهی‌هایش را بی‌شخصیت نماید.
- همهء عمرم سعی کردم از خاک و گرد و غبار دوری کنم، اون‌وقت این بوقیا منو فرستادن وسط اینا! ... حالا چی می‌شد یکی دیگه واسه معجون پروفسور خالی خاک ِ مریخ میاورد؟!

همین‌طور که غر می‌زد، نایلونی را از توی کیفش برداشت و کمی جلو رفت؛ سعی کرد توجهی به آن‌همه گرد و غبار قرمز روبرویش نکند و نایلونش را پر از خاک کرده و سریعا از همان راهی که آمده، برگردد. اما درست در لحظهء آخر، وجدان ِ فضول و خاک بر سرش وارد کار شد.
- می‌خوای اینجا رو همین‌طوری ول کنی و بری؟ همین‌قدر کثیف؟ چطور دلت میاد؟
- خب... خب...
- چطور می‌تونی ادعا کنی تمیزترین آدم دنیا هستی وقتی بخشی از دنیا رو این‌قدر کثیف می‌بینی و بهش بی‌توجهی؟
- آخه...
- برگرد و بجنگ! برگرد و اینجا رو پاکیزه کن!

وجدان ِ گابریل همیشه همین‌قدر تسترال بود و حرفش را به کرسی می‌نشاند. در نتیجه، گابریل تی تاشو اش را از توی جیبش بیرون آورده و با نگاهی به اطراف، مشغول تمیز کردن مریخ شد.

هفتاد و سه سال بعد

- خب... بالاخره تمیز شد!

گابریل نگاهی به روبرویش انداخته و لباس‌هایش را تکان داد. لبخندی از سر رضایت زد و به طرف فضاپیمایش رفت تا به زمین بازگردد.
فضاپیما همانجایی بود که در ابتدا قرار داشت، ظاهرش نیز درست شبیه همان موقع بود اما تفاوت‌هایی نیز داشت.
گابریل لبخندش را تجدید و کرد و دستش را به ‌طرف در فضاپیما برد تا سوارش شود اما با اولین تماس، فضا پیما کاملا پودر شد و روی زمین ریخت.

- آیا... ممکنه... انسان‌ها بتونن پرواز کنن؟!



۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان شیشهء معجون را بالا برد و تمامش را توی دهان خودش ریخت. معجون که غلیظ هم بود به طرف دهان ِ رکسان جاری شد و...

بلافاصله به طرف جایی که از آن آمده‌بود برگشت و گوشهء ظرف جمع شد!

رکسان که ترسی... چندشش شده‌بود کمی خم شد و توی ظرف را نگاه کرد. دستش را به طرفش برد و سعی کرد آن‌را از گوشهء ظرف جدا کند که ناگهان معجون جیغ کشید و از توی شیشه بیرون پرید و توی ترک دیوار، پنهان شد!

معجون که شبیه سازنده‌اش شده‌بود، هیچ بلایی سر رکسان نیاورد؛ جز اینکه رکسان نیز از ترس جیغ زد و پا به فرار گذاشت و توی ترک دیوار ِ روبرویی قایم شد.

معجونی که رکسان درست کرده بود، معجونی بود که هر کس آن را درست می‌کرد ویژگی‌های خودش را هم به آن منتقل می‌نمود!

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲


اسم معجون: منم همین‌طور!

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۱ ۲۰:۴۲:۲۳

نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۳۰ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
نقل قول:
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴



_ببین....بذار برادریمون سرجای خودش بمونه...نذار به خشونت متوسل بشم!
_هزار بار گفتن شدم...من خاک مریخ نداشتن هستم...من از سیزارو اومدن کردم!
_ببین داداش‌های مردم چیکار میکنن، تو یه خاک مریخ از من دریغ میکنی....برو جلو چشمم آفتابی نشو، به هیچ دردی نمیخوری!

رودولف لنگه پایی که متعلق به رابستن بود را ول کرد و رابستن با مخ به زمین خورد...چند دقیقه‌ای میشد که رودولف به طمع اینکه بردارش از فضا و امثالهم اطلاعات و دسترسی دارد و ممکن است کمی از خاک مریخ که رودولف دنبال آن بود را داشته باشد، رابستن را از قوزک پا گرفته بود و به صورت وارانه بلند نموده بود!
اما حالا که مشخص شده بود که رابستین این خاک را ندارد، رابستین را رها و به فکر چاره‌ای دیگر بود...
_خاک مریخ از کجا گیر بیارم؟مریخ فروشی؟ نداریم که...از خود مریخ؟ هوم...چطوری برم تا اونجا خب؟ آپارات که نمیشه...جاروی پرنده هم توی جو میسوزه...فضاپیما هم مشنگیه و افت داره واس ما...هومممم....آها! فهمیدم!

رودولف بلاخره بعد از کمی فکر کردن و به یک راه‌حل رسیدن، سریعا به سمت پارک سرکوچه رفت!

چند دقیقه‌ی بعد، گوشه‌ای از پارک!

_این منقل رو ژود راه بنداژین، یه صفایی بکنیم بابا!
_سلام...کسی اینجا چیزی داره من باهاش برم فضا؟
_من...من دارم...بیا اینجا...اسمت چیه؟
_رودولف!
_منم اسمم آمفتامینه!
_عه؟ ما هم دایی اربابمون اسمش مورفین بود...همکار شما هم بود...حالا بیا بده من ببینم این "فضابَر" کجاست؟


*این قسمت به دلیل بدآموزی و مقابله با اموزش نحوه استعمال مواد افیونی، سانسور شده است!*


رودولف حالا جایی بود که تا کنون تا به حال نه دیده و نه شنیده بود...او متعجب به اطرافش در حال نگاه کردن بود...
_وااااااای پسر....مریخ چه باحاله..من فکر میکردم قرمزه...اصلا بهمون گفته بودن کخ قرمزه...چرا سبز، یشمی و خال خالی پشمیه پس؟ اصلا مگه نگفته بودن که آب نداره؟ پس این دریای نوشیدنی کره‌ای چیه؟ چقدر جاذبه کمه اینجا...میتونم پرواز کنم....اگه میدونستم اینقدر جای باحالیه زودتر میومدم اصلا!

رودولف همانطور که در حال پرواز بود، از باغ‌های تسترال آنجا (درختانی در آنجا بود که تسترال در آن میرویید!) کمی خاک برداشت...رودولف باور نمیکرد که بیدار باشد...همه چیز عجیب بود!

فردا صبح!

_هوی رودولف....رودولف...بیدار میشی یا طلسم بفرستم سمتت؟
_چی شده؟
_بیدار شو...چته؟ لنگ ظهره...بلند شو برو نون بگیر!
_نون؟ من؟ تو؟کجا؟چی شده؟
_بله...نون نداریم برای صبحونه‌ی ارباب....و بله تو...رودولف...همسر بلاتریک لسترنج متاسفانه...چون منم بلاتریکس لسترنج هستم...جا هم اینجا، خونه‌ی ریدل....سوال های احمقانه‌ات تموم شد؟
_ها؟ آره...یعنی نه...یعنی چیزه...چیز...من مریخ بودم!
_آره...مریخ بودی، منم خوش‌برخورد و مهربونم....حالا برو نون بگیر!

بلاتریکس این را گفت و از اتاق خارج شد...رودولف هم نگاهی به اطرافش انداخت...بلاتریکس راست میگفت و آنجا اتاقی از اتاق‌های خانه ریدل بود...رودولف شاید خواب دیده بود، ولی توجه‌اش به مشتش که بسته بود جلب شد...مشتش را باز کرد....خاک سبز رنگی در مشتش بود!

----------------------------------------------


نقل قول:
۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴


رکسان لرزش خفیفی احساس کرد...احساس نگرانی کرد...سپس لرزش شدیدتری حس کرد...احساس نگرانی بیشتری کرد...بعد لزرش بسیار شدید در حد هفت ریشتر احساس کرد که باعث شکسته شدن شیه های کلاس شد...اما این پایان ماجرا نبود...چرا که لرزش بعدی که احساس شد، باعث فرو ریختن دیوار و سقف کلاس شد...مصدومان این حادثه شونصد و شصت و یک نفر گزارش شدن که شونصد و شصت نفر اونها زیر آوار گیر افتاده بودند و نیازمند یاری سبز هموطنان بودند...آن یک نفر هم جان به جان آفرین تسلیم کرد..مجلس ختم آن مرحوم در مسجد محل با حضور دوستان، آشنایان و سایر بستگان برگزار میشود....حضور در آن مراسم موجب شادی روح آن تازه درگذشته شده و تسلی خاطر عزیزان را به همراه دارد!
بلاخره بعد از لرزش های بسیار بلاخره اتفاقی که نباید می‌اُفتاد، افتاد...رکسان باد گلو از خود مسطع کرد و گفت:
_آخیش...چقد حال داد...یه قلوپ دیگه معجون بخورم!

پایان!

-------------------------------------------


نام:معجون فضایی

رنگ: قرمز و سبز

شکل:آبکی و فضایی!


---------------
/ \
/ \
/____ ____ \
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
\ /
\______/









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.