هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶:۲۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۰:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
-اول باید بمون ملحق بشی.

کراب جمله لینی را عینا تکرار کرد. غریبه بدون مو و دماغ، اخم هایش را در هم کشید.
-بمونم و ملحق بشم؟ به مون ملحق بشم؟ مون کیه؟

-بمون...یعنی به ما...محاوره ای حرف زدم. محاوره ای نمی فهمی؟ بِنیشمت که بفهمی؟

مقداری از خوشحالی چند دقیقه پیش کراب دود شد و به هوا رفت.
-لینی...این که خنگه...بی خیالش بشیم؟

برخلاف نظر کراب، لینی هیجان زده تر شده بود.
-نه بابا...خنگ نیست...موشکافه!

-مو چی چیه؟...تو چرا همچین حرف می زنی خب؟ هر چی سرمون میاد تقصیر توئه.

-یعنی کنجکاوه! شماها چرا هیچی نمی فهمین! نامستعد ها!

کراب در فرهنگ لغاتش سرگرم جستجو شد و لینی جلوتر رفت.
-ببین آقای غریبه که نه مو داری و نه دماغ...برای فهمیدن نقشه های ما باید به ما ملحق بشی. ما چرا نقشه هامونو به یک غریبه بگیم؟ هان؟ چرا واقعا؟

غریبه در حال فکر کردن به نظر می رسید.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۴۳ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۲:۱۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین

تصویر کوچک شده

کراب موجود جوگیری بود. اونقد جوگیر که وقتی بعد از مدت‌ها بالاخره با کسی برخورد می‌کنه که نسبت به ارتش صورتیش کنجکاوی نشون داده، تصمیم می‌گیره تمام نقشه‌های کشیده و نکشیده‌شو بذاره کف دستش.
- بعد حالا جدا از اون ما تصمیم داریم که از روش...
- هی کراب! پیست پیست!
- روش‌های جدید و خیلی...
- با توام کراب! پیشته!

کراب عمیقا سرگرم رو کردن همه چیز بود طوری که اصلا به تلاش گاه و بی‌گاه لینی برای جلب کردن توجهش اهمیتی نمی‌داد. اما کلمه‌ی آخر... پیشته خوkده شدنش... اونو با گربه یکی دونستنش... نه! این یکی چیزی نبود که بتونه ازش چشم‌پوشی کنه.
- مگه من گربه‌م؟
- خب کارت دارم گوش نمی‌دی!
- تازه اون برا دک کردن گربه‌س نه فرا خوندنش!
- خیله خب باشه عه! فقط یه دقیقه بیا اینور ببینم.

کراب با اکراه مرد مرموز که مشخص بود از قطع شدن صحبتشون لذت نبرده رو تنها می‌ذاره و همراه لینی یه گوشه‌ای می‌ره.
- ایش. چته تو؟ نمی‌بینی رهبر ارتش صورتی سرگرم صحبته؟
- برات عجیب نیست که اون مرد بی‌دماغ و مو به شدت داره به نقشه‌های تو علیه لرد واکنش نشون می‌ده؟ نقشه‌های تو؟ ارتش صورتی؟
- چرا باید عجیب باشه؟ مگه خودم و ارتشم چشه؟

لینی راهی برای قانع کردن کراب پیدا نمی‌کنه، اما گزینه‌ی دیگه‌ای می‌تونه پیش پاش بذاره.
- حداقل بگو اول باید بمون ملحق شه، بعد همه چیو لو بده بهش. هان؟ چطوره؟




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۵۰ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سیریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹:۱۳ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۱:۳۵
از پیشمون هرگز نمیرن...و میتونی همیشه پیداشون کنی.. اینجا !
گروه:
گریفیندور
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 13
آفلاین
بله همونطور که گفته شد، در دنیای جادوگری خیلی چیزها تغییر کرده است. مثلا کافه مادام پادیفوت که قبلا یک کافه خیلی شیک و گوگولی مگولی ای بود و فقط توش کیک و چایی سرو می‌شد، الان با اینکه همچنان صورتی بودن خودشو حفظ کرده اما محتواش اصلا با قبل همخوانی نداره. مدتیه که توی کافه، انواع نوشیدنی های کره‌ای سرو می‌کنن و هرشب هم چندتا آدم با دست و پای شکسته از کافه می‌اندازن بیرون. یا مثلا قبلا کافه فقط موسیقی‌های مجاز فرانسوی پخش میکرد اما الان از جواد یساری و شماعی‌زاده گرفته تا متالیکا و ...، پخش میکنن. خلاصه همه چیز خیلی تغییر کرده...

- لینی خیلی ها هستن که مو و دماغ ندارن، اینکه نشد دلیل! ما باید هرطور شده همه رو جذب کنیم. ضمن اینکه هیچوقت لرد سیاه بدون محافظ اینموقع شب بیرون نمیاد.

لینی هنوز قانع نشده بود و بال بال می‌زد تا جلوی کراب را بگیره اما کراب کله پوک تر از اینحرفا بود که بخواد به این چیزها توجه کنه و کار خودش رو میکرد.

مرد بدون مو و فاقد دماغ، روی یکی از صندلی های کافه نشست، کمی به جلو خم شد و یکی از دستانش را روی سرش گذاشت و آهی کشید. افسرده بنظر می‌رسید. با وجود چهره ترسناکش، لبخند مهربانانه ای بر روی لب داشت. هرچند تضاد آن چهره و این لبخند آنقدر آشکار بود که نمی‌شد هیچ رابطه ای بینشان برقرار کرد.
- یک نوشیدنی کره ای سنگین بی زحمت!

کراب و لینی هم به مرد مرموز پیوستن و اونها هم دوتا نوشیدنی کره‌ای سفارش دادن. چهره شون به مرد دوخته شده بود و منتظر بودن چیزی بگه.
- خب، نگفتی نظرتو؟ ارتش صورتی کلی کار برای انجام داره‌ها. می‌آی لرد سیاه رو بکشیم و دنیارو بگیریم یا نِ؟

مرد مرموز که بنظر می‌رسید کمی به این موضوع علاقه‌مند شده، به کراب نگاه کرد و همینطور که نوشیدنی‌شو میخورد گفت:
- خب حالا برای کشتن این لرد سیاهی که میگید نقشه‏‌ای هم دارید؟

کراب از خوشحالی بال بال می‌زد که با اضافه شدن یک نفر دیگه، روز به روز ارتش صورتیش بزرگ تر میشه و میتونه کارهای بزرگی بکنه. کارهایی به بزرگی مغزش! اما یک لحظه جوابی برای سوال فرد مرموز نداشت. اصلا هیچ چیز در مورد تشکیل و اداره یک ارتش نمیدانست.
- آره ما خعلی نقشه داریم! جونم برات بگه که ...




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳:۱۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۰:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
خلاصه:

تو دنیای جادوگری خیلی چیزا تغییر کرده. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها لرد سیاه رو بکشه و قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش صورتی شروع می شه ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
هر دو با هم راه میفتن که برای ارتششون عضو جمع کنن و بعد از لیسا که عضو نمی شه، به بانز می رسن.

..................

-خب چی؟ الان وعده های ترغیب کننده و خفن برای من ندارین؟ چیزی در حد...برات جسمی فیزیکی تدارک می بینیم!

کراب و لینی کمی دیگر به هم نگاه کردند. هیچیک توانایی خلق جسم فیزیکی نداشتند...ولی دادن وعده های غیرممکن درجهان سیاست کاری عادی بود.
-بله بله...همینو می خواستیم بگیم. برات یه جسم زیبا همراه با یه سر خوشگل تدارک می بینیم. جذاب...بدون نقص....

-خب شاید من قبلا نقصی داشتم. انسان ها با نقص هاشون زیبا می شن.

بانز برای عضویت در یک ارتش، زیادی ابله به نظر می رسید...ولی فعلا برای کراب کمیت مهم تر از کیفیت بود.
-خب یه نقصی چیزی هم برات می ذاریم. میای یا نه؟

-می رم فکرامو بکنم! اگه دوباره به هم برخوردیم ازم بپرسین!

و واقعا رفت.

کراب و لینی قصد فریاد و اعتراض و فغان داشتند که به شخص دیگری رسیدند و فرصت نشد! کراب فورا شروع به تبلیغ کرد.
-سلام آقای محترم...آیا مایلید عضو ارتش صورتی شده و ما را در امر کشتن لرد سیاه و تصاحب جهان یاری دهید؟

لینی با نیشش به بازوی کراب زد.
-هی...

-چته؟ آروم بگیر ببینم چه جوابی می ده...

لینی که به عقب هل داده شده بود، جلو رفت و دوباره سرنیشی به بازوی کراب زد.
-هی...پیست...آخه ببینش...مو نداره...دماغم نداره...


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۰۱ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۵:۵۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
- کراب، اونجا رو!

کراب اونجا رو نگاه کرد، ولی چیزی اونجا نبود. با اخم به لینی نگاه کرد که با فرمت درحال پرواز بود. آهی از سر تاسف کشید و راه افتاد دنبال لینی. چند قدم که جلو تر رفتن، کراب یهو متوقف شد.
- لینی، اونجا رو!
- اونجا رو نگاه نمیکنم!

لینی مصمم بود اونجا رو نگاه نکنه، و حواسش نبود که منظور کراب از "اونجا"، دقیقا جلوی روشه.

بوووووم!

این چیزی بود که لینی شنید. لینی محکم با شخصی برخورد کرد و به زمین افتاد. کراب و شخص که اصلا متوجه لینی نشده بودن، به همدیگه زل زده بودن.
لینی بعد از اینکه به سختی تعادلشو بدست آورد، پرواز کرد و رفت بالا تا بتونه صورت شخص رو ببینه. به نظر لینی و کراب، لباسهای شخص خیلی آشنا میومدن، ولی صورتشو تا الان ندیده بودن.

- سلام کراب. سلام لینی.
- سلام... ام...
- بانز هستم.
-

لینی یاد دفترچه توی دستش افتاد. دهنش که تا زمین رسیده بود رو جمع کرد.
- اهم، چیزه... بانز، دوست داری به ارتش صورتی ها ملحق شی؟
- ارتش صورتی ها؟ چی هست؟
- خب... ما میخوایم لرد سیاهو بکشیم و قدرت دنیا رو بدست بگیریم.
- همین؟

کراب و لینی به هم نگاه کردن. همین؟! چی میتونست بیشتر از این باشه که قدرت دنیا رو بدست بگیرن؟!
بعد از گذشت دو سه ساعت، بانز از نگاه های متعجب این دو نفر به هم خسته شد.
- خب...


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۱۰:۴۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۲:۵۲
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
کراب و لینی به سمت شخص نشسته حرکت کردند.
او داشت زیر لب چیزی را زمزمه میکرد.
- همه با من قهر میکنن. هی بهشون میگم من با همتون آشتیم ولی با من بازم قهر میکنن.

- سلام.

دختر سرش را بلند کرد. لبخند پهنی زد.
- عه، شما با من آشتی هستید؟ من که باهاتون خیلی آشتیم!

کراب با تعجب به لینی نگاه کرد؛ سپس به سمت دختر برگشت.
- معلومه که باهات آشتیم لیسا. ما یه ارتش داریم به نام ارتش صورتی ها. میای عضو بشی؟

لیسا با صورتی متفکر به لینی و کراب نگاه کرد.
- ارتش صورتی ها؟ صورتی خیلی رنگ قشنگیه. حالا چی کار میکنین؟
- از تو حرکت از ما کشتن لرد سیاه! این شعار ماست. اونجا لباس صورتی میپوشیم و اینجور کار ها رو میکنیم.

لیسا سرش را پایین انداخت و فکر کرد. بعد با جیغ بلندی نظرش را اعلام کرد.
- نمیام!

اعضای ارتش صورتی نا امید شدند.
- خب چرا آخه؟
- آخه اگر کسیو بکشیم مردم باهامون قهر میکنن. من دوست ندارم کسی باهام قهر کنه. همه باید با هم آشتی باشیم.
- حالا که اینطوره باهات قهریم.

اعضای ارتش با نا امیدی دوباره به جست‌وجو پرداختند.
در همیت حال صدای لیسا را از دور میشنیدند.
- اینا هم باهام قهر کردن. ولی من هنوزم آشتیم!


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰:۱۶ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لینی و کراب مدتی میدوئن و میدوئن و آخرش به نفس نفس زدن میفتن.
همین جا لینی داد میزنه:
-صبر کن! دست نگه دار! پا هم نگه دار ببینم...من چرا دارم میدوئم؟ من بال دارم! میتونم بال بزنم!

کراب که به دلیل اضافه وزن کلا داشت متلاشی میشد، روی زمین میشینه.
-منم...نمیفهمم...یه رهبر ارتش...چرا باید بدو بدو کنه! این زمین...چرا باید عقب عقبی بره؟ غذاهای کافه مشکل داشتن! حالا که زمین ثابت شده، بریم دنبال عضو گیری.

لینی و کراب و دفترچه شون راه میفتن.

میرن و میرن و میرن...

تا این که از دور یه نفرو میبینن که کنار خیابون نشسته و اصلا هم معلوم نیست داره چیکار میکنه.

کراب خوشحال میشه.
-دفترچه رو آماده کن لینی. اولین عضو...

لینی چپ چپ نگاهش میکنه.

-دومین عضو ارتش صورتی رو پیدا کردیم...بریم ترغیبش کنیم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۰۳ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۰۶ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
اینطور شد که کراب و لینی بلاخره پاشونو از کافه مادام پادیفوت بیرون گذاشتن، تا برای ارتش صورتیشون تلاش کنن و شعار ازتو حرکت از ما کشتن لرد سیاه رو به حقیقت تبدیل کنن...

مکالمات کرابنی:

-لینی،هرکسیو که دیدی وارد ارتش میکنی.

-آخه اونا نمیان!

-باید بیان!....اون مغز باهوشت رو به کار بنداز و از نقطه ضعف هاشون استفاده کن!

-هووووممم ..باشه!

خلاصه، کرابنی قصه ی ما رفتنو رفتن تا اولین عضو رو وارد ارتششون کنن،اما متوجه شدن که تازه چند قدم از کافه دور شدن!

لینی که از این موضوع تعجب بسیاری کرده بود روبه کراب کرد.

-کراب!...ماکه این همه رفتیم چرا هنوز کنار کافه ایم؟

کراب به دورو برش نگاهی کرد.

-ععه راست میگیا!!

ناگهان ترس بدی به تن کوچیک لینی افتاد.

-میگما کراب ،طلسمی که روی من انجام دادی...که با من کاری نکرد ،اگه سرخ شدنمو در نظر نگیری... پس....

کراب و لینی به زیر پاشون که نگاه کردن متوجه زمین شدن که مثل تردمیل هی عقب عقب میره.
لینی و کراب ایستادن اما ،نایستادن چون زمین عقب عقب میرفت و آن دورا با خود میبرد ؛پس مغز پر کراب در اون لحظه یک جرقه ی کوچیک زد.

-وایسا من یه فکری دارم!

لینی همونطور که به عقب رانده میشد ،شاخک ها شو خاروند.

-چ فکری؟

-چ فکری نه ..چه فکری؟

-خب حالا چه فکری؟

کراب با ذوق ادامه داد:
-خب...همونطور که میبینی زمین مثل ترد بیل شده پس ماهم باید...

-ترد بیل نه تردمیل...تلافی کردم!

کراب اخمی کرد و موهاشو به عقب هدایت کرد.

-خب داشتم میگفتم ، ما باید روی ترد میل بدوییم یعنی رو جاده،که عضو اضافه کنیم و ارتش صورتیمون رو بسازیم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۲۷ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۰:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
-چیکار می کنی؟

این سوالی بود که بعد از گذشت چند دقیقه، کراب از لینی پرسید...و لینی جواب داد.
-فوت می کنم! مگه نمی بینی شاخک پخت شدم. چیزی نمونده بود که خوراک مرد چینی بشم. من اصلا از چینیا خوشم نمیاد! آدم نمی فهمه خوشحالن یا ناراحتن یا تعجب کردن یا الان می خوان بهت حمله کنن...

کراب از سوالش پشیمان شد. او فقط سوالی برای رفع کم حوصلگی اش پرسیده بود.
-کسی نیومد.

-فوت فوت فوت...آره...نیومد...فوت فوت فوت...ملت پول ندارن بیان کافه که.

کراب دفترچه ای را به لینی داد.
-اینو بگیر و اسامی کل اعضای ارتش صورتی رو توش بنویس.

لینی زیر چشمی نگاهی به کراب انداخت و نگاه دیگری به دفترچه و از شدت مسخره بودن موقعیت، اشتباهی دفترچه را فوت کرد.

کراب جدی به نظر می رسید.
لینی اسم خودش را بالای دفترچه نوشت.
-تموم شد!

کراب لیست را بررسی کرد.
-خب...بذار بخونم...لینی...وارنر...خیلی کمه. ارتش که یه نفره نمی شه. تازه تو یه نفر هم نیستی. واحد شمارش حشرات چیه؟

لینی چپ چپ نگاه کرد. کراب ادامه داد.
-به نظرم باید بازاریابی کنیم! خودمون بریم دنبال عضو. من می رم. تو هم پشت سرم بال بال بزن و بیا. ملتو عضو ارتش می کنیم و تو اسمشونو توی لیست می نویسی. شاخک راستت داره دود می کنه. خاموشش کن. ظاهر ارتشمو زشت جلوه می دی!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴:۴۱ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
خلاصه:

همه چیز تو دنیای جادوگری تغییر کرده. شخصیت ها مثل خودشون رفتار نمی کنن. هکتور معجون نمی سازه. دامبلدور به اسنیپ شک داره. بلاتریکس موهاشو صاف کرده.لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش، در کافه مادام پادیفوت در جریانه. ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
لینی هم اشتباهی میفته توی یه پاتیل جوشان!
..........................

-کرررااا...

آخرین کلمات لینی از زیر آب جوش درون پاتیل بیان شد و به گوش کراب نرسید. اما کراب برای نجات تنها عضو ارتشش سعی کرد با سریعترین سرعت ممکن خود را به پاتیل جوشان برساند و لینی را نجات دهد، اما درست موقعی که دستش را نزدیک پاتیل کرد فردی یقه ی او را گرفته و با لگد به طرفی دیگر پرتش کرد.
-اینجا فقط جای آشپزه! صدبار گفتم مشتری ها اینجا نیان!

سپس آشپز تابی به سبیلش داد و پاتیل حامل لینی و آّب جوش را برانداز کرد.
-اه اه اه! حشره! طرف حتما چینیه، اومده اینجا حشره سفارش داده بخوره!

آشپز هنگام گفتن این جمله صورتش را در هم کشید و لینی حتی درحالی که زیر آب جوش غرق شده بود هم نمیتوانست از حقوق حشرات دفاع نکند.
-م...گ...حشات...چشه؟!

احتمالا جملات لینی که از زیر آب به صورت اصوات ناقص به گوش میرسید دفاعی سر سخت از حشرات بود اما آشپز اصلا توجه ای به معنای جمله نکرد و دوباره صورتش را در هم کشید.
-حشره ی زنده هم سفارش داده چندش! این چینیا همه چی میخورن!

در این حین کراب ایستاده بود و مرد آشپز را نگاه میکرد، اگر لینی زنده بود پس الان نباید دست به کار میشد... وقتی لینی سرو شد باید او را نجات میداد!
آشپز در آخر لینی شاخک پخت شده را درون ظرفی گذاشت و یک زیتون اندازه ی خودش در دستانش قرار داد.
لینی داشت زیر بار مشکلات زندگی له میشد...
آن طرف هم مردی چینی منتظر غذایش بود!

درست وقتی لینی سرو شد و جلوی مرد چینی گذاشته شد، کراب وارد عمل شد.
-آقای چینی! میشه لینی رو نخورید؟

کراب سعی کرد از راه دوستی وارد شود.

-من برای غذا پول داد! چرا من باید نخورم؟

کراب سعی کرد از راه دشمنی وارد شود.
-بدش من مردک چینی!

کراب پایش را به میز چسباند و بشقاب را کشید، در همین حین مرد چینی بلند شد و انواع حرکات کنگ فو، کاراته، جوجیتسو و نینجوتسو را روی کراب اجرا کرد، مرد چینی شاگرد مرحوم بروس لی بود.

و درست وقتی کراب کتک خورده بی هیچ حرکتی روی زمین افتاده بود و به بشقاب حاوی لینی نگاه میکرد، مرد چینی چنگال خود را محکم درون حشره ی توی بشقاب فرو برد و آن را مستقیم در دهانش گذاشت.

-لییینییی!

کراب این جمله را گفت و گریه کرد، همزمان با گریه ی کراب ریمل های سیاهش از گونه اش سرازیر شد.
-للییینییی!
-کر...اب!

صدای لینی از ناکجا آباد به گوش میرسید.
-توهم زدم؟ به همین زودی توهمات شروع شد لییینیی؟!
-توهم چیه؟ پشتتم! روی زیتونه چشم و دهن کشیدم شبیه حشره شه، اون بیچاره جای من خورده شد!

کراب برگشت و با یک پیکسی برنزه مواجه شد.
-پیکسی ما آبی بود خانم! برو به کارت برس!
-بابا کراب منم، توی قابلمه سرخ شدم، برنزه شدم! برای اینکه مطمئن شی من خود لینی ام میخوای قضیه خرگوش صورتی...
-نه!

کراب لینی برنزه شده را برداشت و دوباره روی صندلی اش نشست تا دوباره شانسشان را برای جذب اعضا به ارتش صورتی امتحان کنند!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.