هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۶:۲۶:۵۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۰:۲۵ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین

کنیچیوا!
امم... پرفسور!؟ هنوز زنده هستید؟ فنریر نخوردتون!؟... خب اگه تبدیل به شیرین پلو نشدید، باید بگم متاسفانه من تکلیف آوردم. می دونم خوب نشده ولی شما به شیرینی خودتون ببخشید.

۱.


می تونیم کاری کنیم، ماشین خود به خود تغییر رنگ بده و قیمت و مدلش بالا بره. با جادو می شه کاری کرد ماشین ها وقتی کثیف شدن خودشون به صورت خودجوش، خودشون رو تمیز کنن. می شه با جادو کاری کرد که ماشین باهات حرف برنه! با جادو می شه کاری کرد که ماشین هیچ وقت بنزین و گاز تموم نکنه! مخزن هیچ وقت خالی نشه. با جادو می تونیم کاری کنیم که از اگزوز ماشین به جای دود، رنگین کمان بیاد بیرون.


۲.


شب بود و باد خنکی از بیرون قلعه به داخل آن می وزید. اکثر بچه ها شامشان را خورده و به تالارهای خود رفته بودند ولی عده ای همچنان مشغول خوردن بودند. چند روز دیگر کریسمس بود و همه بچه ها سر میز شام با هم در مورد کریسمس حرف می زدند. آنها این که می خواهند به خانه بازگردند یا نه را از یکدیگر می پرسیدند. کم کم سالن داشت خالی می شد و بچه ها به تالارهای خود باز می گشتند. اما دابز نیز با عجله غذای خود را خورده و به تالار گریفیندور بازگشت. او می خواست امسال هدیه ی خانواده ی دابز را خودش با جادو خاص کند.
- رمز!
- آبنبات جنی!

بانو چاق کنار رفت و اما وارد تالار شد. او خیلی برای جادو کردن دفترچه مشنگی ذوق و شوق داشت. می دانست که اگر در این کار موفق شود، خاله کتی اش بسیار شادمان می گردد.
اما دفترچه ( کاملا معمولی) را برداشت و کنار شومینه نشست. حال باید فقط چند ورد معمولی خوانده و دفترچه را جادو می کرد.
- خیلی خب دفترچه، الان یه کاری می کنم که همه از دیدنت تعجب کنند. شروع می کنیم!

اما چوبدستی اش را بلند کرد و به سمت دفترچه نشانه رفت.


نیم ساعت بعد!


- پس... پس... پس مشکل از کجاست؟ این که مثل همون روز اوله.
- سلام اما! چی شده؟ چی کار می کنی؟

اما سرش را بلند کرد و آلکتو را دید که وارد تالار شده و با تعجب کارهای او را زیر نظر دارد.

- سلام آلکتو. کی اومدی داخل؟ ... ببخشید، متوجه حضورت نشدم.
- همین چند دقیقه پیش اومدم! با این دقتی که تو برای انجام کار داری، نبایدم متوجه می شدی. راستی گفتی داشتی چی کار می کردی؟

اما به دفترچه اش اشاره کرد و گفت:
- داشتم این دفترچه ی معمولی رو جادو می کردم. می خواستم اون رو تبدیل به یک هدیه ی خاص کنم.
- حالا موفق هم بودی؟
- نه!
- تا حالا چه طلسم هایی رو امتحان کردی؟
-من... خب... خب فقط افسون دلسردی رو روش امتحان کردم.
- شوخی می کنی!؟ یعنی نیم ساعت فقط داشتی این طلسم رو روش امتحان می کردی!؟
- نه... یعنی... آره! اصلا تو از کجا فهمیدی نیم ساعته؟
- حالا چه جوری فهمیدم مهم نیست! این طلسم به زور رو آدم تاثیر می ذاره، اون وقت تو انتظار داری راحت این دفترچه نامرئی بشه!؟
- راحت نه، ولی انتظار داشتم حداقل بعد از ده بیست بار امتحان نامرئی بشه.
- خب حالا فرض کنیم نامرئی شد، طرف چه طوری می خوادمرئیش کنه؟
- به نکته خوبی اشاره کردی! خانم دابز ماگله نمی تونه جادو رو خنثی کنه...
- پس چرا چیز دیگه ای انتخاب نکردی؟
- خب چیز دیگه ای به ذهنم نرسید، ولی تو اگه ایده ای داری بگو!

آلکتو دست راستش را زیر چانه اش گذاشت و شروع کرد به فکر کردن. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که فریاد زد:
- فهمیدم! فهمیدم! :vid:
- چی رو فهمیدی آلکتو جان؟

آلکتو لبخندی زد و چوبدستی را به سمت دفترچه نشانه رفت سپس وردی خواند.
- این طلسم دقیقا چی بود؟
-طلسم مقاومت!
- یعنی...
- آره! یعنی الان این دفترچه در برابر هر بلای آسمونی مقاومه!

اما دفترچه را از روی زمین برداشت و سر تا پایش را برانداز کرد.
- می گم آلکتو جان مطمئنی کاملا مقاومه؟
- بعله! تو شک داری اما؟

اما واقعا شک داشت. این موضوع را خیلی راحت می توانستی از چشمانش بخوانی.
-حالا که شک داری امتحانش می کنم تا شکت برطرف بشه.

آلکتو با یک دست دفترچه را از اما گرفت و نگه داشت سپس از ناکجا آباد یک چوب بیسبال آورد. همین که خواست ضربه ای به دفترچه بزند...
- چی کار می کنی؟ چرا نذاشتی ...
- می خوای خراب بشه آلکتو جان؟ من به این طلسم اطمینان ندارم!

اما که دفترچه را از دست آلکتو قاپیده بود، رفت گوشه ای نشست.

- پس چه جوری به تو ثابت کنم که طلسم کار می کنه؟
- نمی دونم! خب... می تونی اول رو یه چیز دیگه امتحان کنی! بعد می تونی بیای سراغ این.
- باشه! چرا اینقدر سخت می گیری؟ اصلا بذار روی این شیشه امتحان کنم ببینی که کار می کنه!
- ولی اون شیشه خون های...

حرف اما به اتمام نرسیده بود که آلکتو چوب بیسبالش را بالا برد و محکم ضربه ای به شیشه زد.
- ای وای! آلکتو ببین چی کار کردی! تمام تالار رو الان خون می بره. وای حالا به آستریکس چی بگیم!؟

اما سرش را به سمت آلکتو چرخاند به او خیره شد. آلکتو با تعجب داشت چوبدستی اش را معاینه می کرد.
- عجیبه! واقعا عجیبه! طلسم باید کار می کرد.
- شاید یه جایی رو اشتباه کردی ولی مهم نیست! بیا اینجا رو تمیز...
- آره شاید یه جایی اشتباه کردم. باید دوباره امتحان کنم.
- آخه آلکتو...
- به من اعتماد نداری اما؟ تو به هم گروهی خودت اعتماد نداری؟
- چرا، دارم ولی...
- ولی؟...
- ولی خب می ترسم مثل این شیشه بشه.
- نه نمی شه نگران نباش! اصلا از قدیم می گن که به شیشه نباید اعتماد کرد.
- حرفی ندارم بزنم!
- خیلی خب پس بیا امتحان کنیم. از چی شروع کنم حالا؟... آهان این خوبه! تازه ماگلی هم هست.

آلکتو چوبدستی اش را بالا برد و بعد از خواندن ورد، با چوب بیسبالش ضربه ای نچندان محکم به پریز زد.
- دیدی چیزیش نشد اما.
- به خاطر اینکه تو خیلی آروم ضربه زدی. اگه به شیشه هم مثل این ضربه می زدی قطعا سالم می موند!
- پس بازم راضی نشدی؟... الان یه ضربه محکم می زنم تا ببینی و باور کنی!

آلکتو به جان پریز برق های ماگلی آرتور افتاد. او پشت سر هم به پریز ها ضربه می زد.
- آهای!... شما... شما دارید چی کار می کنید؟ ... اونا!... اونا پریزهای من نیستند!؟

یک لحظه همه چیز متوقف شد و همه در جای خود ثابت ماندند. آلکتو در حالی که چوب بیسبال را ثابت نگه داشته بود( چوب فقط یک ذره با پریزهای خرد شده فاصله داشت) رو به آرتور (که به همراه آستریکس تازه وارد تالار شده بودند) کرد و گفت:
- سلام آرتور!... خوبی؟

آرتور با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند به پریزهای نصف شده چشم دوخت.
- آلکتو... تو، دقیقا چی کار کردی؟
- من فقط... فقط می خواستم به اما نحوه ی طلسم کردن چیزهای ماگلی رو یاد بدم...
- اونم رو شیشه خون جادویی من!

نگاه ها همه به سمت آستریکس چرخید که به شدت عصبانی بود و خون جاری روی زمین را می نگریست.
- آلکتو، آستریکس و آرتور ببخشید همه چیز تقصیر من بود. کاش از آلکتو نخواسته بودم که این طلسم رو امتحان کنه!
- چیزی نیس اما. تو که نمی دونستی طلسم من جواب نمی ده. خوشحالم که دفترچه ت خراب نشد.
- آهای آلکتو! پریزهای عزیز من رو مثل اولشون کن!
- شیشه خون من رو هم پس بده!

آلکتو با اشاره به اما گفت که به خوابگاه برود ولی اما قبول نکرد.
- من باعث شدم تو دردسر بیفتی آلکتو جان. من...
- این جرو بحث مربوط به بزرگتر هاست، به سال اولی ها مربوط نمی شه!
- ولی تقصیر...
- گفتم برو خوابگاه تا من بیام.
- آخه...
- گفتم برو بالا وگرنه دیگه تو هیچ درسی کمکت نمی کنم!
- اهم اهم... ما هم اینجا منتظریم!
- الان خدمت می رسم دوستان!... إ تو که بازم اینجایی! برو زود داخل خوابگاه! زود باش!


آلکتو با خشم اما را نگریست و این باعث شد اما زود به سمت خوابگاه برود.

- خب کجا بودیم دوستان؟...
- می...
اما وارد خوابگاه دختران شد و دیگر صدایی نشنید. آرام گوشه تخت خود نشست و به دفترچه چشم دوخت. گرچه هم او و هم آلکتو در جادو کردن دفترچه نا موفق بودند ولی این دلیل بر این نبود که او نتواند دفترچه را جادو کند. اما اگر می خواست می توانست! آری او باید یکبار دیگر شانسش را امتحان می کرد ولی این بار کمی با تفاوت. او باید دقت به خرج می داد و یک طلسم مناسب پیدا می کرد، طلسمی که نه برای خودش دردسر ساز باشد نه برای دیگران.
- چنین طلسمی رو چه طوری پیدا کنم؟

اما شروع کرد به راه رفتن در طول خوابگاه. هیچ ایده خاصی نداشت و از طرفی نگران این بود که اگر ایده اش را نیز بیابد نتواند طلسم را دقیق و درست انجام دهد.
- بذار این رو امتحان کنیم! باید پرواز کنه.

ولی دفترچه ثابت ثابت بود.
- الان یه کاری می کنم تغییر رنگ بده... اه بازم که نشد... خب شاید بتونم کاری کنم حرف بزنه!... یعنی امکان داره خاطرات رو تا ابد داخل خودش ذخیره کنه؟... مثل اینکه نمی شه... شاید بتونم...

اما دابز انواع اقسام طلسم ها را امتحان کرد تا به هدف اصلی خود برسد ولی گویی طلسم ها سر سخت تر از آن بودند که بتوانند روی دفترچه اثر گذاشته و آن را جادویی کنند.

یک ساعت بعد!


- وای عجب کیفی کردیم.
- امروز خیلی خوب بود...

بچه ها کم کم وارد خوابگاه شدند و به سمت تخت خواب هایشان رفتند.
- اما چی کار می کنی؟
- دارم تلاش می کنم این دفترچه رو جادو کنم ولی انگار نمی شه جینی!
- خب شاید... شاید طلسم رو از ته قلبت نمی گی!
- منظورت چیه جینی؟
- یعنی مثلا... مثلا تو الان چند تا طلسم انتخاب کردی که بودن یا نبودنشون فرقی نمی کنه! چون ویژگی خاصی نداره ولی مثلا می تونی چیزی انتخاب کنی که انسان رو به یاد یه خاطره خوب می اندازه. تو باید خاطرات خوب رو ببینی و نقطه مشترکشون رو پیدا کنی.
- یعنی خود این چیز خوب چی می تونه باشه!؟

اما کنار شیشه نشست و به فکر فرو رفت. در آن سوی شیشه قطرات باران آرام آرام می باریدند و روی شیروانی هاگوارتز سرسره بازی می کردند.
- خاطرات... خاطرات خاله کتی شامل خیلی چیزهاست... از یک روز سرد بارونی که زنی دختری به نام اما رو بهش می سپاره شروع میشه و تا وقتی که اما بزرگ میشه و به هاگوارتز میاد ادامه داره. نقطه مشترکی بینشون نمی بینم.

اما پنجره را باز کرد و سرش را بیرون برد.
- پاییز هم تموم شد و وارد زمستون شدیم.

او سرش را داخل آورد و به دلیل باد سوزناکی که می آمد پنجره را بست.
- فکر کنم... فهمیدم چی کار کنم.

اما چوبدستی اش را بالا گرفت، ولی نه با استرس بلکه با آرامش، دست خودش نبود ولی به درست از آب در آمدن این طلسم باور قلبی داشت. ورود را خواند و عقب رفت.
- یعنی درست شده؟... دفترچه این بار جادو شده؟

تنها یک راه برای فهمیدنش وجود داشت. امتحان! هیچکس هواسش به اما نبود که با شوق به دفترچه خیره شده و داشت با قلم پر درون آن چیزی می نوشت.
-... این هدیه تقدیم به خاله کتی عزیزم. از طرف اما.

وقتی اما نوشتن را تمام کرد صفحه اول دفترچه حالت عادی خود را از دست داد و تبدیل به یک صفحه بارانی شد. به طوری که قطرات باران دست انسان را خیس می کرد ولی نوشته ها را نه.

- خیلی خوب شد... آخه تنها چیزی که بین خاطره ها اهمیت داره زمان و فصل هاست... این دفترچه کمک می کنه که بفهمیم و به خاطر بیاریم هر اتفاقی در چه فصلی برامون اتفاق افتاده و هوا اون لحظه چه طور بوده.

بله اما موفق شده بود. او از ته قلب یک چیز را خواسته و به آن رسیده بود. او...
- خب دخترا زودتر بخوابید که فردا خیلی کار داریم!

اما لبخند زد و دفترچه را داخل کیفش گذاشت، هدیه اش برای چند روز دیگر کاملا آماده بود. او حال به خود افتخار می کرد و دوست داشت هدیه را زود تر به خانم دابز بدهد. با این فکر سرش را روی بالش گذاشت و به خواب رفت.

۳.


یک روز دلپذیر و زیبای دیگرشروع شده بود. همه مردم مشغول انجام دادن کارهای خود بودند و از اینکه در شهری پیشرفته زندگی می کنند بسیار خرسند و راضی به نظر می رسیدند.
- سلام شهروندان گرامی! ما امروز اینجا جمع شدیم تا تلکابین پرنده را افتتاح کنیم.

همه مردم شروع کردند به دست زدن.
- از آنجایی که حمل و نقل و رفت و آمد برای خیلی از جادوگران ساکن در لندن سخت بود، وزارت سحر و تکنولوژی تصمیم به ساخت این پروژه را گرفت. ما پروژه را با اینکه خیلی زمان بر بود به مرحله آخر خود رساندیم و حالا می خواهیم آن را در اختیار شما جادوگران و ساحران شهر لندن قرار دهیم...ولی حالا قبل از هر چیز دیگری دعوت می کنم از جناب الیور ویزلی و همکار گرامی شان خانم نانسی استو! لطفا این دو مخترع بزرگ رو تشویق کنید تا روی صحنه حاضر بشن! تشویق کنید!

دوباره مردم با شادی شروع کردن به کف زدن. در این هنگام بود که گوشی رز فریاد زنان گفت: تد! تد! تد!
مردم با تعجب رز را نگریستند و رز سریع از جمعیت حاضر در جلسه عذرخواهی کرد و رفت تا جواب تلفنش را بدهد.
- سلام تد!
- سلام مامان. خوبی؟ کجایی؟
- تد مگه من نگفتم که وقتی میام سر کار دیگه بهم زنگ نزن. تو وزارت سحر و تکنولوژی ام.
- ببخشید مامان. از این به بعد ساعت اداری زنگ نمی زنم.

لحن حرف زدن رز نرم تر شد.
- خواهش می کنم عزیزم. باشه، لطفا دیگه تکرار نشه.
- چشم مامان قول می دم تکرار نمی شه! قول می دم.
- خب حالا ول کن. خودت خوبی؟ باز که دسته گل به آب ندادی؟
- نه! چه دسته گلی!؟
- پس واسه چی زنگ زده بودی؟
- آهان! واسه دادن یک خبر خوب.
- حالا چه خبری تد؟
- حدس بزن!
- ببین پسرم اگه من واقعا وقت حدس زدن داشتم این کار رو می کردم ولی متاسفانه این زمان رو ندارم. پس خودت بگو.
- باشه مامان... من... من... من نامه هاگوارتز رو دریافت کردم! نمی دونی چقدر خوشحالم.
- تبریک می گم عزیزم. منم خیلی خوشحال شدم که این رو شنیدم.
- می تونم وسایلم رو از دیاگون بخرم؟
- باشه بخر ولی بدون حواسم بهت هست! جاهای خطرناک نرو!
- ممنون مامان. فقط میرم دیاگون، بعد شاید یه سری هم به بابابزرگ زدم.
- رز! آهای رز... زودباش بیا!

- خیلی خب پسرم مراقب خودت باش. من باید برم. کاری نداری؟
- نه مامان. دوستت دارم خداحافظ.
- منم خیلی دوستت دارم. تولدتم مبارک. خداحافظ.

رز با عجله گوشی را قطع کرد و رفت تا در جلسه حضور یابد.

کمی قبل: خانه رز


- تد!... بیدارشو... بیدارشو... صبح شده.
- ال سی و دو ولم کن می خوام بخوابم.
- تد... بیدارشو ... بیدارشو... دیر وقته!

تد به زور چشمانش را باز کرد. ربات هوشمندش، ال سی و دو آماده خدمت به تد بود.
- صبح بخیر تد!...این صبح بخیر از طرف من... صبح بخیر تد... این از طرف مادر... صبح بخیر تد!... این از طرف پدر... صب...
- وای ال تمومش کن! لازم نیست صبح بخیر رو ده بیست بار تکرار کنی.
- باشه... باشه... دیگه تکرار نمی کنم.

تد در تخت خواب نشست و با بی حوصلگی فریاد زد: شونه! در این موقع در اتاق باز شد و یک شانه پروازکنان به سمت تد آمد و شروع کرد به شانه زدن موهای تد.
- خب ال امروز چه اطلاعاتی داری که بخوای در اختیارم بذاری؟
- اطلاعات... الان... میاد.

با گفتن این حرف، ال چوبدستی هوشمندش را بالا برد و به طرف در نشانه رفت.
- من... فرکانس های روزنامه رو دریافت می کنم... روزنامه اومده!... می رم بیارم.
- باشه ال سی دو برو بیارش.

تد این را گفت و دوباره روی تختش ولو شد.
- بذار تا ال روزنامه رو بیاره خودم از اخبار جهان جادوگری آگاه بشم.

تد دستش را در جیب شلوارش فرو برد و یک موبایل بیرون آورد.
- لطفا رمز را بگویید!
- چه عالی!
- رمز مورد تایید قرار گرفت. صدای شما در وزارت سحر و صدا شناسایی شد! روز خوبی داشته باشید.
- تو هم روز خوبی داشته باشی!... امان از این وزارت سحر و صدا. نمی دونم چرا اینقدر روی این اطلاعات حساسه... خب حالا بریم سر وقت... این دیگه چیه!؟

تد به صفحه ی موبایل جادویی اش خیره شد و چشمانش از شادی برق زد!
- این... این... این واقعا! این واقعا عالیه!
- من... برگشتم!... من... روزنامه رو...آوردم!.... تد تو .... چرا اینطوری... نگاه... می کنی؟
- ال! ال! من... من... من نامه هاگوارتز رو گرفتم! من قراره برم هاگوارتز!
- اوه... چه خوب تد!... تبریک می گم!... هم تولدت رو... هم هاگوارتز... رفتنت رو!
- ممنون! باید به مامانم خبر بدم.

تد صفحه ایمیل هایش را ( که تصویر نامه ی هاگوارتز در آن وجود داشت) بست و لبخندی زد. تصویر مادرش را فشار داد و شماره مادرش را گرفت...

کمی بعد: آشپزخانه.

- این شگفت انگیزه!... من می تونم خودم برم دیاگون! حالا رمز رو دارم...
- تد... باید...اول صبحونه تو... بخوری!
- باشه ال سی! باشه!
- من ال سی ... نیستم! من... ال سی و دو... هستم!... آخرین مدل از... ربات ها... شما می تونید من... رو ال... صدا کنید... ولی ال سی نه... چون... سی... دو تا... قدیمی تر از منه!... من ال س...
- دید ارباب؟ دید که ربات مشکل داشت! دید که خراب بود...
- تو از... کجا... اومدی!؟ مگه... قول ندادی... دیگه نیای!؟
- ربات ساکت شو! از ارباب من دور شو. از اینجا برو.
- من... مراقب... دوستم... هستم.
- ایشون دوست تو نبود! ایشون ارباب بود!
- میشه بس کنید؟ خسته شدم از بس هر روز دعواهای شما رو شنیدم. شما تا کی می خواید دعوا کنید؟
- ارباب، هوتی معذرت خواست! هوتی قدر اربابی چون شما را دونست.
- تد... من هم... معذرت می خوام... ال سی و دو... معذرت می خواد... ولی قبلش باید... این... جن خونگی رو... ادب کنه!

ال سی و دو با نفرت تمام به جن خانگی که هوتی نام داشت خیره شد و او هم همینطور ال را نگریست.
- الان مشکل کجاست؟
- من میگم ارباب. من دونست که کار ها همه تقصیر ال بود.
- نخیر!...تقصیر....توی دور مونده از تکنولوژیه!
- ساکت دیگه.
- تقصیر تو بود!
- نخیر تقصیر هوتی بود!
- ال سی!
- من... ال سی و دو هستم... تقصیر تو بود.
- باشه کافیه!
- من نبود ارباب، ال بود!
- هوتی!
- ال!
- ساکت.
- هوتی زشت!
- ال دکمه ای!
- هوتی چروک.
- ال خش دار.
- بی خیال! بچه ها.
- جن خونگی پیر!
- ربات شارژی!
- من... شارژی نیستم!
- من پیر نیستم!
- بسه دیگه.
- تو پیر و زشت هستی!
- تو هم بی مصرف و به درد نخور بود!
- کافی...
- من... بیشتر... مراقبشم!
- نخیر مراقب ارباب بود! حتی بیشتر از تو.
- من... خیلی... بیشتر!
- نخیر علاقه من بیشتر از علاقه تو بود.
- بب...
- ما... دوست... هم هستیم!
-ما...
- گفتم ساکت بشید!

تد با عصبانیت به جن و ربات چشم دوخت.
- تد... ال معذرت...می خواد!
- هوتی هم بسیار شرمنده بود! هوتی معذرت خواست.
- مگه نگفته بودم که دعوا ممنوعه!؟
- تد... تقصیر...هوتی...بود.
- نخیر من به حرف ارباب گوش کرد! این ال سی و دو بود که شروع کرد. اون بی ادبی کرد.
- تو الان... چی گفتی؟
- گفتم ال بی ادب بود!

ال و هوتی دوباره به جان یکدیگر افتادند و تد نتوانست کاری کند. بنابر این بدون زدن حرفی رفت و گوشه ای نشست. گوشی اش را برداشت و رمز ورود به دیاگون را داخل لیست خریدش پیدا کرد.
- خیلی خب! اینم از رمز. حالا فقط باید شبکه پرواز گوگل رو فشار بدم تا به دیاگون برسم.

همین که تد صفحه را لمس کرد وارد دنیایی مجازی وشبیه سازی شده، شد.

- اینجا چه باحاله پسر! کاش زودتر یازده ساله می شدم. این دیگه چیه؟

تد به صفحه بزرگی که جلویش ظاهر شده بود خیره نگریست.
- سلام سال اولی! خوش اومدی به شبیه ساز جادویی دیاگون. اینجا می تونی هر چیزی که دلت خواست برای رفتن به هاگوارتز خریداری کنی. اسمت چیه؟
- سلام. من تد هستم. اولین باره که میام دیاگون. اینجا دقیقا چه جور جاییه؟
- تد اینجا می تونی به مغازه هایی که دوست داری سر بزنی و کتاب و چوبدستی بخری، می تونی هم لیست خرید هات رو اینجا بنویسی تا من تو رو به مغازه مورد نظرت ببرم.
- باشه! ممنون.

تد به صفحه ی سفید رنگی نزدیک شد و شروع کرد به خواندن:
کاربران آنلاین در شبیه ساز دیاگون، جمعیت حاضر در دیاگون:۹۵۸۴۳۷۸ نفر. ۳۷۸ تا سال اولی، ۱۶۸تا سال دومی و...
- بی خیال این اطلاعات! بذار لیست خریدم رو بدم و سریع خرید کنم.
- تد شما باید اطلاعات زیر را پر کنید.

تد اطلاعات خود را وارد کرد و دکمه برو را فشار داد.
- کاربر گرامی اطلاعات شما به درستی وارد وزارت جادو و اطلاعات شد. باری دیگر ورود شما را خوش آمد می گویم. اگر می خواهید می توانید به سایت بانک، جادو، تکنولوژی یا همان گرینگوتز سابق بروید و حساب خود را چک کنید. ما نیز pdf کتاب های مورد نظر شما را جستجو کرده و وارد صفحه شخصی خودتان می کنیم. شما با وارد کردن این کد می توانید به هرجایی که دلتان می خواهد بروید. پس معطلتان نمی کنیم! با آرزوی روزی خوب برای شما خداحافظ.

تد لبخندی سرشار از شیطنت زد. چقدر خوشحال بود که توانسته وارد دیاگون شود.
- خیلی خب اول بریم ردا فروشی.
- اطلاعات خود را وارد کرده و ردا را سفارش دهید.
- خب ببینم چی گفته. قد، وزن، جنس، رنگ و...

تد آدرس را وارد کرد و منتظر ماند. ناگهان دید که ردا پوشیده و خیلی شیک ایستاده.
- خواهش می کنم مدل مورد نظرتان را انتخاب کنید. برای تعویض ردا دکمه بعدی را فشار دهید.

تد آنقدر با شوق دکمه بعدی را فشار داد که ردا ها به اتمام رسید و او مجبور شد که بالاخره یکی را انتخاب کند.
- ردای انتخاب شده شما به زودی به دستتان می رسد. حالا به کارخانه چوبدستی سازی بروید و چوبدستی خود را انتخاب کنید.
- چه عالی! بزرگ شدن چقدر خوبه! مخصوصا تو عصر جادو تکنولوژی.
تد به فکر فرو رفت. او می خواست به هاگوارتز برود و گروهبندی شود( آن هم با جدیدترین مدل گروهبندی، یعنی تنها با یکبار برخورد انگشتش با صفحه حسگر، او می توانست گروهبندی شود.) برایش مهم نبود داخل چه گروهی می افتد. فقط دوست داشت که برای بالا بردن آن گروه تمام تلاشش را بکند. دوست داشت به ساعت شنی دیجیتالی زل بزند و امتیاز گروهش را بالا تر از همه بببیند.
- چوبدستی شما از چوب درخت کاج درست شده و حافظه ی زیادی دارد...
- کوچه ناکرتن! یکجا برای جادو آموزانی که علاقه به جادوی سیاه دارند و می خواهند تکنولوژی سیاه را نیز ببینند.
- یعنی من... من می تونم برم؟...مامان بفهمه من رو زنده نمی ذاره. ولش کن.
- آیا شما از ورود می ترسید؟ می خواهید راهکاری پیشنهاد کنیم!؟
- اممم... خب...
- تد! تد!

با این صدا تد از جا پرید و از سایت دیاگون بیرون آمد.
- تد! سلام. تولدت مبارک نوه گلم.
- سلام بابا بزرگ خوش اومدی.
- چه طوری پسر؟ می بینم که با تکنولوژی خوب رفیق شدی.
- خوبم ممنون بله بابابزرگ. دیگه الان عصر،عصر تکنولوژیه! زندگی بدون جادو و تکنولوژی جریان نداره.
- داره پسر داره.
- ببین بابابزرگ خودتم داری از تکنولوژی استفاده می کنی.
- اگه می تونی نام ببر من از چه تکنولوژی استفاده می کنم.
- خب صبح ها روزنامه هوشمند می خونید، به جای جن های خونگی، ربات ها واسه شما کار می کنند، لیوان هوشمندتون موقع نوشیدن چای برای شما موسیقی پخش می کنه، وقتی میرید بیرون، سوار ماشین های جادویی می شید، اگه گم شدید جی پی اس جادویی شما رو به مکان مورد نظر می بره. دوست داشته باشید دستگاه...
- بس کن تد، قانع شدم عزیزم. حق با تو بود، زندگی بی تکنولوژی جریان نداره.
- بله.
- راستی تد به من سر نمی زنی؟
- چرا، سر می زنم اتفاقا می خواستم بیام.
- پس منتظرتم پسر.
- باشه بابا بزرگ. فعلا خداحافظ.
- خداحافظ تد.

تصویر پدر بزرگ از جلوی چشمان تد محو گشت. او دوباره به ناکرتن بازگشته بود.
- آیا مایلید وارد شوید؟
- نه من مایل نیستم. من به جای اینجا می خوام برم خونه بابابزرگم.
- خرید شما کامل شد، آیا مایل به بازگشتید؟
- بله.

تد این را گفت و اینترنت جادویی را بست سپس با عجله به سمت پله برقی خانه راه افتاد. تد بسیار از اینکه در چنین دوره ای زندگی می کند خوشحال بود، زیرا در این دوره تکنولوژی آغشته به جادو اجازه خسته شدن به هیچ جادوگری را نمی داد.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که فردا در آن جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶:۴۵ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۱۲:۵۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 972
آفلاین

1.

+ میشه قابلیت سپر دفاعی بهشون اضافه کرد به اینصورت که هر طلسمی بهشون برخورد کنه، برگشت بخوره!
+ قابلیت سفر به فضا! میشه جادوشون کرد تا بتونن در جو فضا حضور داشته باشن و مثل یک سفینه فضایی سفر راحتی در فضا فراهم کنن
+ قابلیت تبدیل شدن به راکتور هسته ای و سانتیفیوژ
+ قابلیت تبدیل شدن به ربات مبارز همانند فیلم ها با این تفاوت که می تونه طلسم هم اجرا کنه

2.

چیزی که می خوام با جادو ترکیبش کنم کتابه!

کتاب یکی از بهترین وسیله های دنیای مشنگیه که در جهان جادوگران نیز حضور پررنگی داره اما میشه با جادو خیلی باهاشون حال کرد. یکی از این قابلیت ها که ساده هست ، قابلیت سخنگو شدنش هست! کتابو باز می کنی و یک زن خوش سیما و اندامی از توش درمیاد و کتابو برات می خونه! حتی می تونی در مورد کتاب باهاش حرف بزنی و بحث کنی! میشه وسط کتاب خوندن هم یه زنگ تفریحی داد و با همون خانوم خوش سیما رفت پیاده روی

قابلیت دیگه هم که خیلی خوبه ، قابلیت واقعیت مجازیه کتابه! به این صورت که خواننده کتاب وارد کتاب میشه و خودش رو وسط وقایع کتاب می بینه و بجای خوندن کتاب ، اون رو می بینه! فک کنید ببینید چقدر زیبا میشه! شما میری وسط داستان آرزو های بزرگ و زجر کشیدن های پیپ رو از نزدیک می بینی!

3.


صحنه ای که گودریک از زمان بیدار شدنش میدید، بی نظیر بود. تمام دیوار های اتاقش پوشیده از نمایشگر هایی بودند که منظره ی بیرون را به نمایش می گذاشتند. واحد گودریک در طبقه ی 123م قرار داشت و اکنون به کمک این تکلونوژی ماگلی ، به هر طرفی از خانه اش می رفت ، لندن زیر پایش قرار داشت و گویی معلق در آسمان لندن بود.

- ساعت 8 صبح می باشد، قهوه ی اسپرسو شما آماده است!

این صدای ربات هوشمند خانه اش بود که در جای جای خانه می چرخید. این ربات تمام وسایل الکتریکی خانه را تحت کنترل دارد. سر موقع دستگاه اسپرسو ساز را روشن می کند ، سر موقع تلویزیون ماگلی را روشن می کند، سر موقع رادیو را که روی شبکه ویزنگاموت تنظیم شده، روشن می کند تا گودریک بتواند اخبار را بشوند.

واحد گودریک بسیار کوچک است اما به کمک معماری مدرن ماگلی بسیار کاربردی می باشد. تخت خواب بزرگ گودریک کاملا قابلیت تا شدن دارد و گودریک آن را بعد از بیدار شدن ، تا می کند و تبدیل به یک صندلی راحت می کند. دیوار جنوبی خانه اش یک دستگیره دارد که در صورت کشیدن آن یک قفسه بزرگ کتاب که چرخ دارد ، بیرون می آید و اتاقش را تبدیل به یک کتابخانه بزرگ می کند.

گودریک بعد از خوردن صبحانه و اسپرسو خود، از خانه بیرون می رود و سوار آسانسور مقابل در خانه خود می شود. دکمه ی طبقه همکف را می زد و آسانسور شروع به پایین رفتن می کند. صدایی موسیقی روشن می شود و نمایشگر هایی که دور تا دور آسانسور را احاطه کردند نیز روشن می شود و فضای بیرون را به نمایش در می آورند. نکته ی جالب آسانسور این است که زیر پای مسافرانش نیز نمایشگر قرار داده شده است و زیر پای شما را نمایش می دهد و مسافر را به ترس می اندازد.

آسانسور 12 ثانیه بعد به طبقه ی همکف رسیده بود و درش باز گشته بود. گودریک بیرون می رود و در خیابان های شلوغ لندن قدم می گذارد. ماگل های زیادی در حال رفته آمد بودند و بیشتر آنها گوشی هوشمند در دست داشتند. گودریک نیز از همین وسیله های مشنگی داشت و آن را از جیب شلوارش بیرون آورد.

دوربین آن را باز کرد و به طرف بالا گرفت. موبایل هوشمند او توانایی شناسایی جاودگر ها را داشت و رهگذرانی که جادوگر بودند را با علامتی مشخص می نمود. تقریبا نصف رهگذارن رویشان علامت قرار داشت.

گودریک به سمت پارکینگ آپارتمان رفت و از آنجا دوچرخه خود را بیرون آورد اما این دوچرخه همانند دوچرخه های معمولی مشنگی نبود. همینکه گودریک سوارش شد ، صفحه نمایش کوچکی که بر وسط فرمان آن قرار داشت روشن شدن و نقشه شهر لندن را به تصویر گذاشت!

- خوش آمدید گودریک گریفیندور! لطفا مقصد خود را در نقشه مشخص کنید.

صدای مشاور هوشمند دوچرخه بود که گودریک را متوجه خود کرده بود. گودریک روی نقشه دروازه شماره 12 به کوچه دیاگون را پیدا کرد و روی آن ضربه زد.

- لطفا امکاناتی که می خواهید در سفر همراه شما باشند را انتخاب کنید.

چندین گزینه روی نمایشگر دوچرخه نمایان شد که شامل "نامرئی شدن" ، "پرواز" ، "سرعت صوت" و "حرکت خودکار" بود اما گودریک همه ی آن را در حالت غیر فعال قرار داد و همانند ماگل ها شروع به راندن دوچرخه کرد.

خیابان های لندن پر از ماشین های ماگلی بود اما دوچرخه جادویی گودریک هرگز به چیزی برخورد نمی کرد حتی اگر گودریک حواسش به راه نباشد. دوچرخه در مواقع ضروری ترمز می گرفت و جهت حرکت را عوض می کرد.

گودریک در میانه راه گزینه سرعت صوت را روشن نمود و به یکباره سرعت دوچرخه بسیار زیاد شد. 32 ثانیه بعد دوچرخه در جای خود ایستاد و گودریک خود را مقابل مکانی که گذرکاهی به کوچه ی دیاگون بود، دید.

گذرکاه ورود به کوچه همانند یک باجه عابر بانک درست شده بود. گودریک نزدیک شد و کارتی مخصوص وارد دستگاه کرد. به یکباره باجه تبدیل به یک تونلی کوچک شد که در پس آن کوچه ی دیاگون نمایان بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲:۱۳ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۰:۲۵ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین

کنیچیوا!
امم... پرفسور!؟ هنوز زنده هستید؟ فنریر نخوردتون!؟... خب اگه تبدیل به شیرین پلو نشدید، باید بگم متاسفانه من تکلیف آوردم. می دونم خوب نشده ولی شما به شیرینی خودتون ببخشید.

۱.


می تونیم کاری کنیم، ماشین خود به خود تغییر رنگ بده و قیمت و مدلش بالا بره. با جادو می شه کاری کرد ماشین ها وقتی کثیف شدن خودشون به صورت خودجوش، خودشون رو تمیز کنن. می شه با جادو کاری کرد که ماشین باهات حرف برنه! با جادو می شه کاری کرد که ماشین هیچ وقت بنزین و گاز تموم نکنه! مخزن هیچ وقت خالی نشه. با جادو می تونیم کاری کنیم که از اگزوز ماشین به جای دود، رنگین کمان بیاد بیرون.


۲.


شب بود و باد خنکی از بیرون قلعه به داخل آن می وزید. اکثر بچه ها شامشان را خورده و به تالارهای خود رفته بودند ولی عده ای همچنان مشغول خوردن بودند. چند روز دیگر کریسمس بود و همه بچه ها سر میز شام با هم در مورد کریسمس حرف می زدند. آنها این که می خواهند به خانه بازگردند یا نه را از یکدیگر می پرسیدند. کم کم سالن داشت خالی می شد و بچه ها به تالارهای خود باز می گشتند. اما دابز نیز با عجله غذای خود را خورده و به تالار گریفیندور بازگشت. او می خواست امسال هدیه ی خانواده ی دابز را خودش با جادو خاص کند.
- رمز!
- آبنبات جنی!

بانو چاق کنار رفت و اما وارد تالار شد. او خیلی برای جادو کردن دفترچه مشنگی ذوق و شوق داشت. می دانست که اگر در این کار موفق شود، خاله کتی اش بسیار شادمان می گردد.
اما دفترچه ( کاملا معمولی) را برداشت و کنار شومینه نشست. حال باید فقط چند ورد معمولی خوانده و دفترچه را جادو می کرد.
- خیلی خب دفترچه، الان یه کاری می کنم که همه از دیدنت تعجب کنند. شروع می کنیم!

اما چوبدستی اش را بلند کرد و به سمت دفترچه نشانه رفت.


نیم ساعت بعد!


- پس... پس... پس مشکل از کجاست؟ این که مثل همون روز اوله.
- سلام اما! چی شده؟ چی کار می کنی؟

اما سرش را بلند کرد و آلکتو را دید که وارد تالار شده و با تعجب کارهای او را زیر نظر دارد.

- سلام آلکتو. کی اومدی داخل؟ ... ببخشید، متوجه حضورت نشدم.
- همین چند دقیقه پیش اومدم! با این دقتی که تو برای انجام کار داری، نبایدم متوجه می شدی. راستی گفتی داشتی چی کار می کردی؟

اما به دفترچه اش اشاره کرد و گفت:
- داشتم این دفترچه ی معمولی رو جادو می کردم. می خواستم اون رو تبدیل به یک هدیه ی خاص کنم.
- حالا موفق هم بودی؟
- نه!
- تا حالا چه طلسم هایی رو امتحان کردی؟
-من... خب... خب فقط افسون دلسردی رو روش امتحان کردم.
- شوخی می کنی!؟ یعنی نیم ساعت فقط داشتی این طلسم رو روش امتحان می کردی!؟
- نه... یعنی... آره! اصلا تو از کجا فهمیدی نیم ساعته؟
- حالا چه جوری فهمیدم مهم نیست! این طلسم به زور رو آدم تاثیر می ذاره، اون وقت تو انتظار داری راحت این دفترچه نامرئی بشه!؟
- راحت نه، ولی انتظار داشتم حداقل بعد از ده بیست بار امتحان نامرئی بشه.
- خب حالا فرض کنیم نامرئی شد، طرف چه طوری می خوادمرئیش کنه؟
- به نکته خوبی اشاره کردی! خانم دابز ماگله نمی تونه جادو رو خنثی کنه...
- پس چرا چیز دیگه ای انتخاب نکردی؟
- خب چیز دیگه ای به ذهنم نرسید، ولی تو اگه ایده ای داری بگو!

آلکتو دست راستش را زیر چانه اش گذاشت و شروع کرد به فکر کردن. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که فریاد زد:
- فهمیدم! فهمیدم! :vid:
- چی رو فهمیدی آلکتو جان؟

آلکتو لبخندی زد و چوبدستی را به سمت دفترچه نشانه رفت سپس وردی خواند.
- این طلسم دقیقا چی بود؟
-طلسم مقاومت!
- یعنی...
- آره! یعنی الان این دفترچه در برابر هر بلای آسمونی مقاومه!

اما دفترچه را از روی زمین برداشت و سر تا پایش را برانداز کرد.
- می گم آلکتو جان مطمئنی کاملا مقاومه؟
- بعله! تو شک داری اما؟

اما واقعا شک داشت. این موضوع را خیلی راحت می توانستی از چشمانش بخوانی.
-حالا که شک داری امتحانش می کنم تا شکت برطرف بشه.

آلکتو با یک دست دفترچه را از اما گرفت و نگه داشت سپس از ناکجا آباد یک چوب بیسبال آورد. همین که خواست ضربه ای به دفترچه بزند...
- چی کار می کنی؟ چرا نذاشتی ...
- می خوای خراب بشه آلکتو جان؟ من به این طلسم اطمینان ندارم!

اما که دفترچه را از دست آلکتو قاپیده بود، رفت گوشه ای نشست.

- پس چه جوری به تو ثابت کنم که طلسم کار می کنه؟
- نمی دونم! خب... می تونی اول رو یه چیز دیگه امتحان کنی! بعد می تونی بیای سراغ این.
- باشه! چرا اینقدر سخت می گیری؟ اصلا بذار روی این شیشه امتحان کنم ببینی که کار می کنه!
- ولی اون شیشه خون های...

حرف اما به اتمام نرسیده بود که آلکتو چوب بیسبالش را بالا برد و محکم ضربه ای به شیشه زد.
- ای وای! آلکتو ببین چی کار کردی! تمام تالار رو الان خون می بره. وای حالا به آستریکس چی بگیم!؟

اما سرش را به سمت آلکتو چرخاند به او خیره شد. آلکتو با تعجب داشت چوبدستی اش را معاینه می کرد.
- عجیبه! واقعا عجیبه! طلسم باید کار می کرد.
- شاید یه جایی رو اشتباه کردی ولی مهم نیست! بیا اینجا رو تمیز...
- آره شاید یه جایی اشتباه کردم. باید دوباره امتحان کنم.
- آخه آلکتو...
- به من اعتماد نداری اما؟ تو به هم گروهی خودت اعتماد نداری؟
- چرا، دارم ولی...
- ولی؟...
- ولی خب می ترسم مثل این شیشه بشه.
- نه نمی شه نگران نباش! اصلا از قدیم می گن که به شیشه نباید اعتماد کرد.
- حرفی ندارم بزنم!
- خیلی خب پس بیا امتحان کنیم. از چی شروع کنم حالا؟... آهان این خوبه! تازه ماگلی هم هست.

آلکتو چوبدستی اش را بالا برد و بعد از خواندن ورد، با چوب بیسبالش ضربه ای نچندان محکم به پریز زد.
- دیدی چیزیش نشد اما.
- به خاطر اینکه تو خیلی آروم ضربه زدی. اگه به شیشه هم مثل این ضربه می زدی قطعا سالم می موند!
- پس بازم راضی نشدی؟... الان یه ضربه محکم می زنم تا ببینی و باور کنی!

آلکتو به جان پریز برق های ماگلی آرتور افتاد. او پشت سر هم به پریز ها ضربه می زد.
- آهای!... شما... شما دارید چی کار می کنید؟ ... اونا!... اونا پریزهای من نیستند!؟

یک لحظه همه چیز متوقف شد و همه در جای خود ثابت ماندند. آلکتو در حالی که چوب بیسبال را ثابت نگه داشته بود( چوب فقط یک ذره با پریزهای خرد شده فاصله داشت) رو به آرتور (که به همراه آستریکس تازه وارد تالار شده بودند) کرد و گفت:
- سلام آرتور!... خوبی؟

آرتور با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند به پریزهای نصف شده چشم دوخت.
- آلکتو... تو، دقیقا چی کار کردی؟
- من فقط... فقط می خواستم به اما نحوه ی طلسم کردن چیزهای ماگلی رو یاد بدم...
- اونم رو شیشه خون جادویی من!

نگاه ها همه به سمت آستریکس چرخید که به شدت عصبانی بود و خون جاری روی زمین را می نگریست.
- آلکتو، آستریکس و آرتور ببخشید همه چیز تقصیر من بود. کاش از آلکتو نخواسته بودم که این طلسم رو امتحان کنه!
- چیزی نیس اما. تو که نمی دونستی طلسم من جواب نمی ده. خوشحالم که دفترچه ت خراب نشد.
- آهای آلکتو! پریزهای عزیز من رو مثل اولشون کن!
- شیشه خون من رو هم پس بده!

آلکتو با اشاره به اما گفت که به خوابگاه برود ولی اما قبول نکرد.
- من باعث شدم تو دردسر بیفتی آلکتو جان. من...
- این جرو بحث مربوط به بزرگتر هاست، به سال اولی ها مربوط نمی شه!
- ولی تقصیر...
- گفتم برو خوابگاه تا من بیام.
- آخه...
- گفتم برو بالا وگرنه دیگه تو هیچ درسی کمکت نمی کنم!
- اهم اهم... ما هم اینجا منتظریم!
- الان خدمت می رسم دوستان!... إ تو که بازم اینجایی! برو زود داخل خوابگاه! زود باش!


آلکتو با خشم اما را نگریست و این باعث شد اما زود به سمت خوابگاه برود.

- خب کجا بودیم دوستان؟...
- می...
اما وارد خوابگاه دختران شد و دیگر صدایی نشنید. آرام گوشه تخت خود نشست و به دفترچه چشم دوخت. گرچه هم او و هم آلکتو در جادو کردن دفترچه نا موفق بودند ولی این دلیل بر این نبود که او نتواند دفترچه را جادو کند. اما اگر می خواست می توانست! آری او باید یکبار دیگر شانسش را امتحان می کرد ولی این بار کمی با تفاوت. او باید دقت به خرج می داد و یک طلسم مناسب پیدا می کرد، طلسمی که نه برای خودش دردسر ساز باشد نه برای دیگران.
- چنین طلسمی رو چه طوری پیدا کنم؟

اما شروع کرد به راه رفتن در طول خوابگاه. هیچ ایده خاصی نداشت و از طرفی نگران این بود که اگر ایده اش را نیز بیابد نتواند طلسم را دقیق و درست انجام دهد.
- بذار این رو امتحان کنیم! باید پرواز کنه.

ولی دفترچه ثابت ثابت بود.
- الان یه کاری می کنم تغییر رنگ بده... اه بازم که نشد... خب شاید بتونم کاری کنم حرف بزنه!... یعنی امکان داره خاطرات رو تا ابد داخل خودش ذخیره کنه؟... مثل اینکه نمی شه... شاید بتونم...

اما دابز انواع اقسام طلسم ها را امتحان کرد تا به هدف اصلی خود برسد ولی گویی طلسم ها سر سخت تر از آن بودند که بتوانند روی دفترچه اثر گذاشته و آن را جادویی کنند.

یک ساعت بعد!


- وای عجب کیفی کردیم.
- امروز خیلی خوب بود...

بچه ها کم کم وارد خوابگاه شدند و به سمت تخت خواب هایشان رفتند.
- اما چی کار می کنی؟
- دارم تلاش می کنم این دفترچه رو جادو کنم ولی انگار نمی شه جینی!
- خب شاید... شاید طلسم رو از ته قلبت نمی گی!
- منظورت چیه جینی؟
- یعنی مثلا... مثلا تو الان چند تا طلسم انتخاب کردی که بودن یا نبودنشون فرقی نمی کنه! چون ویژگی خاصی نداره ولی مثلا می تونی چیزی انتخاب کنی که انسان رو به یاد یه خاطره خوب می اندازه. تو باید خاطرات خوب رو ببینی و نقطه مشترکشون رو پیدا کنی.
- یعنی خود این چیز خوب چی می تونه باشه!؟

اما کنار شیشه نشست و به فکر فرو رفت. در آن سوی شیشه قطرات باران آرام آرام می باریدند و روی شیروانی هاگوارتز سرسره بازی می کردند.
- خاطرات... خاطرات خاله کتی شامل خیلی چیزهاست... از یک روز سرد بارونی که زنی دختری به نام اما رو بهش می سپاره شروع میشه و تا وقتی که اما بزرگ میشه و به هاگوارتز میاد ادامه داره. نقطه مشترکی بینشون نمی بینم.

اما پنجره را باز کرد و سرش را بیرون برد.
- پاییز هم تموم شد و وارد زمستون شدیم.

او سرش را داخل آورد و به دلیل باد سوزناکی که می آمد پنجره را بست.
- فکر کنم... فهمیدم چی کار کنم.

اما چوبدستی اش را بالا گرفت، ولی نه با استرس بلکه با آرامش، دست خودش نبود ولی به درست از آب در آمدن این طلسم باور قلبی داشت. ورود را خواند و عقب رفت.
- یعنی درست شده؟... دفترچه این بار جادو شده؟

تنها یک راه برای فهمیدنش وجود داشت. امتحان! هیچکس هواسش به اما نبود که با شوق به دفترچه خیره شده و داشت با قلم پر درون آن چیزی می نوشت.
-... این هدیه تقدیم به خاله کتی عزیزم. از طرف اما.

وقتی اما نوشتن را تمام کرد صفحه اول دفترچه حالت عادی خود را از دست داد و تبدیل به یک صفحه بارانی شد. به طوری که قطرات باران دست انسان را خیس می کرد ولی نوشته ها را نه.

- خیلی خوب شد... آخه تنها چیزی که بین خاطره ها اهمیت داره زمان و فصل هاست... این دفترچه کمک می کنه که بفهمیم و به خاطر بیاریم هر اتفاقی در چه فصلی برامون اتفاق افتاده و هوا اون لحظه چه طور بوده.

بله اما موفق شده بود. او از ته قلب یک چیز را خواسته و به آن رسیده بود. او...
- خب دخترا زودتر بخوابید که فردا خیلی کار داریم!

اما لبخند زد و دفترچه را داخل کیفش گذاشت، هدیه اش برای چند روز دیگر کاملا آماده بود. او حال به خود افتخار می کرد و دوست داشت هدیه را زود تر به خانم دابز بدهد. با این فکر سرش را روی بالش گذاشت و به خواب رفت.

۳.


یک روز دلپذیر و زیبای دیگرشروع شده بود. همه مردم مشغول انجام دادن کارهای خود بودند و از اینکه در شهری پیشرفته زندگی می کنند بسیار خرسند و راضی به نظر می رسیدند.
- سلام شهروندان گرامی! ما امروز اینجا جمع شدیم تا تلکابین پرنده را افتتاح کنیم.

همه مردم شروع کردند به دست زدن.
- از آنجایی که حمل و نقل و رفت و آمد برای خیلی از جادوگران ساکن در لندن سخت بود، وزارت سحر و تکنولوژی تصمیم به ساخت این پروژه را گرفت. ما پروژه را با اینکه خیلی زمان بر بود به مرحله آخر خود رساندیم و حالا می خواهیم آن را در اختیار شما جادوگران و ساحران شهر لندن قرار دهیم...ولی حالا قبل از هر چیز دیگری دعوت می کنم از جناب الیور ویزلی و همکار گرامی شان خانم نانسی استو! لطفا این دو مخترع بزرگ رو تشویق کنید تا روی صحنه حاضر بشن! تشویق کنید!

دوباره مردم با شادی شروع کردن به کف زدن. در این هنگام بود که گوشی رز فریاد زنان گفت: تد! تد! تد!
مردم با تعجب رز را نگریستند و رز سریع از جمعیت حاضر در جلسه عذرخواهی کرد و رفت تا جواب تلفنش را بدهد.
- سلام تد!
- سلام مامان. خوبی؟ کجایی؟
- تد مگه من نگفتم که وقتی میام سر کار دیگه بهم زنگ نزن. تو وزارت سحر و تکنولوژی ام.
- ببخشید مامان. از این به بعد ساعت اداری زنگ نمی زنم.

لحن حرف زدن رز نرم تر شد.
- خواهش می کنم عزیزم. باشه، لطفا دیگه تکرار نشه.
- چشم مامان قول می دم تکرار نمی شه! قول می دم.
- خب حالا ول کن. خودت خوبی؟ باز که دسته گل به آب ندادی؟
- نه! چه دسته گلی!؟
- پس واسه چی زنگ زده بودی؟
- آهان! واسه دادن یک خبر خوب.
- حالا چه خبری تد؟
- حدس بزن!
- ببین پسرم اگه من واقعا وقت حدس زدن داشتم این کار رو می کردم ولی متاسفانه این زمان رو ندارم. پس خودت بگو.
- باشه مامان... من... من... من نامه هاگوارتز رو دریافت کردم! نمی دونی چقدر خوشحالم.
- تبریک می گم عزیزم. منم خیلی خوشحال شدم که این رو شنیدم.
- می تونم وسایلم رو از دیاگون بخرم؟
- باشه بخر ولی بدون حواسم بهت هست! جاهای خطرناک نرو!
- ممنون مامان. فقط میرم دیاگون، بعد شاید یه سری هم به بابابزرگ زدم.
- رز! آهای رز... زودباش بیا!

- خیلی خب پسرم مراقب خودت باش. من باید برم. کاری نداری؟
- نه مامان. دوستت دارم خداحافظ.
- منم خیلی دوستت دارم. تولدتم مبارک. خداحافظ.

رز با عجله گوشی را قطع کرد و رفت تا در جلسه حضور یابد.

کمی قبل: خانه رز


- تد!... بیدارشو... بیدارشو... صبح شده.
- ال سی و دو ولم کن می خوام بخوابم.
- تد... بیدارشو ... بیدارشو... دیر وقته!

تد به زور چشمانش را باز کرد. ربات هوشمندش، ال سی و دو آماده خدمت به تد بود.
- صبح بخیر تد!...این صبح بخیر از طرف من... صبح بخیر تد... این از طرف مادر... صبح بخیر تد!... این از طرف پدر... صب...
- وای ال تمومش کن! لازم نیست صبح بخیر رو ده بیست بار تکرار کنی.
- باشه... باشه... دیگه تکرار نمی کنم.

تد در تخت خواب نشست و با بی حوصلگی فریاد زد: شونه! در این موقع در اتاق باز شد و یک شانه پروازکنان به سمت تد آمد و شروع کرد به شانه زدن موهای تد.
- خب ال امروز چه اطلاعاتی داری که بخوای در اختیارم بذاری؟
- اطلاعات... الان... میاد.

با گفتن این حرف، ال چوبدستی هوشمندش را بالا برد و به طرف در نشانه رفت.
- من... فرکانس های روزنامه رو دریافت می کنم... روزنامه اومده!... می رم بیارم.
- باشه ال سی دو برو بیارش.

تد این را گفت و دوباره روی تختش ولو شد.
- بذار تا ال روزنامه رو بیاره خودم از اخبار جهان جادوگری آگاه بشم.

تد دستش را در جیب شلوارش فرو برد و یک موبایل بیرون آورد.
- لطفا رمز را بگویید!
- چه عالی!
- رمز مورد تایید قرار گرفت. صدای شما در وزارت سحر و صدا شناسایی شد! روز خوبی داشته باشید.
- تو هم روز خوبی داشته باشی!... امان از این وزارت سحر و صدا. نمی دونم چرا اینقدر روی این اطلاعات حساسه... خب حالا بریم سر وقت... این دیگه چیه!؟

تد به صفحه ی موبایل جادویی اش خیره شد و چشمانش از شادی برق زد!
- این... این... این واقعا! این واقعا عالیه!
- من... برگشتم!... من... روزنامه رو...آوردم!.... تد تو .... چرا اینطوری... نگاه... می کنی؟
- ال! ال! من... من... من نامه هاگوارتز رو گرفتم! من قراره برم هاگوارتز!
- اوه... چه خوب تد!... تبریک می گم!... هم تولدت رو... هم هاگوارتز... رفتنت رو!
- ممنون! باید به مامانم خبر بدم.

تد صفحه ایمیل هایش را ( که تصویر نامه ی هاگوارتز در آن وجود داشت) بست و لبخندی زد. تصویر مادرش را فشار داد و شماره مادرش را گرفت...

کمی بعد: آشپزخانه.

- این شگفت انگیزه!... من می تونم خودم برم دیاگون! حالا رمز رو دارم...
- تد... باید...اول صبحونه تو... بخوری!
- باشه ال سی! باشه!
- من ال سی ... نیستم! من... ال سی و دو... هستم!... آخرین مدل از... ربات ها... شما می تونید من... رو ال... صدا کنید... ولی ال سی نه... چون... سی... دو تا... قدیمی تر از منه!... من ال س...
- دید ارباب؟ دید که ربات مشکل داشت! دید که خراب بود...
- تو از... کجا... اومدی!؟ مگه... قول ندادی... دیگه نیای!؟
- ربات ساکت شو! از ارباب من دور شو. از اینجا برو.
- من... مراقب... دوستم... هستم.
- ایشون دوست تو نبود! ایشون ارباب بود!
- میشه بس کنید؟ خسته شدم از بس هر روز دعواهای شما رو شنیدم. شما تا کی می خواید دعوا کنید؟
- ارباب، هوتی معذرت خواست! هوتی قدر اربابی چون شما را دونست.
- تد... من هم... معذرت می خوام... ال سی و دو... معذرت می خواد... ولی قبلش باید... این... جن خونگی رو... ادب کنه!

ال سی و دو با نفرت تمام به جن خانگی که هوتی نام داشت خیره شد و او هم همینطور ال را نگریست.
- الان مشکل کجاست؟
- من میگم ارباب. من دونست که کار ها همه تقصیر ال بود.
- نخیر!...تقصیر....توی دور مونده از تکنولوژیه!
- ساکت دیگه.
- تقصیر تو بود!
- نخیر تقصیر هوتی بود!
- ال سی!
- من... ال سی و دو هستم... تقصیر تو بود.
- باشه کافیه!
- من نبود ارباب، ال بود!
- هوتی!
- ال!
- ساکت.
- هوتی زشت!
- ال دکمه ای!
- هوتی چروک.
- ال خش دار.
- بی خیال! بچه ها.
- جن خونگی پیر!
- ربات شارژی!
- من... شارژی نیستم!
- من پیر نیستم!
- بسه دیگه.
- تو پیر و زشت هستی!
- تو هم بی مصرف و به درد نخور بود!
- کافی...
- من... بیشتر... مراقبشم!
- نخیر مراقب ارباب بود! حتی بیشتر از تو.
- من... خیلی... بیشتر!
- نخیر علاقه من بیشتر از علاقه تو بود.
- بب...
- ما... دوست... هم هستیم!
-ما...
- گفتم ساکت بشید!

تد با عصبانیت به جن و ربات چشم دوخت.
- تد... ال معذرت...می خواد!
- هوتی هم بسیار شرمنده بود! هوتی معذرت خواست.
- مگه نگفته بودم که دعوا ممنوعه!؟
- تد... تقصیر...هوتی...بود.
- نخیر من به حرف ارباب گوش کرد! این ال سی و دو بود که شروع کرد. اون بی ادبی کرد.
- تو الان... چی گفتی؟
- گفتم ال بی ادب بود!

ال و هوتی دوباره به جان یکدیگر افتادند و تد نتوانست کاری کند. بنابر این بدون زدن حرفی رفت و گوشه ای نشست. گوشی اش را برداشت و رمز ورود به دیاگون را داخل لیست خریدش پیدا کرد.
- خیلی خب! اینم از رمز. حالا فقط باید شبکه پرواز گوگل رو فشار بدم تا به دیاگون برسم.

همین که تد صفحه را لمس کرد وارد دنیایی مجازی وشبیه سازی شده، شد.

- اینجا چه باحاله پسر! کاش زودتر یازده ساله می شدم. این دیگه چیه؟

تد به صفحه بزرگی که جلویش ظاهر شده بود خیره نگریست.
- سلام سال اولی! خوش اومدی به شبیه ساز جادویی دیاگون. اینجا می تونی هر چیزی که دلت خواست برای رفتن به هاگوارتز خریداری کنی. اسمت چیه؟
- سلام. من تد هستم. اولین باره که میام دیاگون. اینجا دقیقا چه جور جاییه؟
- تد اینجا می تونی به مغازه هایی که دوست داری سر بزنی و کتاب و چوبدستی بخری، می تونی هم لیست خرید هات رو اینجا بنویسی تا من تو رو به مغازه مورد نظرت ببرم.
- باشه! ممنون.

تد به صفحه ی سفید رنگی نزدیک شد و شروع کرد به خواندن:
کاربران آنلاین در شبیه ساز دیاگون، جمعیت حاضر در دیاگون:۹۵۸۴۳۷۸ نفر. ۳۷۸ تا سال اولی، ۱۶۸تا سال دومی و...
- بی خیال این اطلاعات! بذار لیست خریدم رو بدم و سریع خرید کنم.
- تد شما باید اطلاعات زیر را پر کنید.

تد اطلاعات خود را وارد کرد و دکمه برو را فشار داد.
- کاربر گرامی اطلاعات شما به درستی وارد وزارت جادو و اطلاعات شد. باری دیگر ورود شما را خوش آمد می گویم. اگر می خواهید می توانید به سایت بانک، جادو، تکنولوژی یا همان گرینگوتز سابق بروید و حساب خود را چک کنید. ما نیز pdf کتاب های مورد نظر شما را جستجو کرده و وارد صفحه شخصی خودتان می کنیم. شما با وارد کردن این کد می توانید به هرجایی که دلتان می خواهد بروید. پس معطلتان نمی کنیم! با آرزوی روزی خوب برای شما خداحافظ.

تد لبخندی سرشار از شیطنت زد. چقدر خوشحال بود که توانسته وارد دیاگون شود.
- خیلی خب اول بریم ردا فروشی.
- اطلاعات خود را وارد کرده و ردا را سفارش دهید.
- خب ببینم چی گفته. قد، وزن، جنس، رنگ و...

تد آدرس را وارد کرد و منتظر ماند. ناگهان دید که ردا پوشیده و خیلی شیک ایستاده.
- خواهش می کنم مدل مورد نظرتان را انتخاب کنید. برای تعویض ردا دکمه بعدی را فشار دهید.

تد آنقدر با شوق دکمه بعدی را فشار داد که ردا ها به اتمام رسید و او مجبور شد که بالاخره یکی را انتخاب کند.
- ردای انتخاب شده شما به زودی به دستتان می رسد. حالا به کارخانه چوبدستی سازی بروید و چوبدستی خود را انتخاب کنید.
- چه عالی! بزرگ شدن چقدر خوبه! مخصوصا تو عصر جادو تکنولوژی.
تد به فکر فرو رفت. او می خواست به هاگوارتز برود و گروهبندی شود( آن هم با جدیدترین مدل گروهبندی، یعنی تنها با یکبار برخورد انگشتش با صفحه حسگر، او می توانست گروهبندی شود.) برایش مهم نبود داخل چه گروهی می افتد. فقط دوست داشت که برای بالا بردن آن گروه تمام تلاشش را بکند. دوست داشت به ساعت شنی دیجیتالی زل بزند و امتیاز گروهش را بالا تر از همه بببیند.
- چوبدستی شما از چوب درخت کاج درست شده و حافظه ی زیادی دارد...
- کوچه ناکرتن! یکجا برای جادو آموزانی که علاقه به جادوی سیاه دارند و می خواهند تکنولوژی سیاه را نیز ببینند.
- یعنی من... من می تونم برم؟...مامان بفهمه من رو زنده نمی ذاره. ولش کن.
- آیا شما از ورود می ترسید؟ می خواهید راهکاری پیشنهاد کنیم!؟
- اممم... خب...
- تد! تد!

با این صدا تد از جا پرید و از سایت دیاگون بیرون آمد.
- تد! سلام. تولدت مبارک نوه گلم.
- سلام بابا بزرگ خوش اومدی.
- چه طوری پسر؟ می بینم که با تکنولوژی خوب رفیق شدی.
- خوبم ممنون بله بابابزرگ. دیگه الان عصر،عصر تکنولوژیه! زندگی بدون جادو و تکنولوژی جریان نداره.
- داره پسر داره.
- ببین بابابزرگ خودتم داری از تکنولوژی استفاده می کنی.
- اگه می تونی نام ببر من از چه تکنولوژی استفاده می کنم.
- خب صبح ها روزنامه هوشمند می خونید، به جای جن های خونگی، ربات ها واسه شما کار می کنند، لیوان هوشمندتون موقع نوشیدن چای برای شما موسیقی پخش می کنه، وقتی میرید بیرون، سوار ماشین های جادویی می شید، اگه گم شدید جی پی اس جادویی شما رو به مکان مورد نظر می بره. دوست داشته باشید دستگاه...
- بس کن تد، قانع شدم عزیزم. حق با تو بود، زندگی بی تکنولوژی جریان نداره.
- بله.
- راستی تد به من سر نمی زنی؟
- چرا، سر می زنم اتفاقا می خواستم بیام.
- پس منتظرتم پسر.
- باشه بابا بزرگ. فعلا خداحافظ.
- خداحافظ تد.

تصویر پدر بزرگ از جلوی چشمان تد محو گشت. او دوباره به ناکرتن بازگشته بود.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که فردا در آن جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۰۹ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
1.
احسنت به این پروفسور بخاطر این سوالش.
اولین چیزی که به ذهن من می رسه، زه بغل پرایده! می دونی، زهو برداشتن و به عنوان آپشن می فروشنش. با جادو یه زه براش می سازم.
دومیش کارت معاینه فنی فور اوره!
سومیش هم می تونه چیزی باشه که باهاش دستگاه پلیس نتونه جریمه ات کنه!

2.
رابستن چند روزی بود که درگیر آب میوه گرفتن بود. مروپ گانت فقط بلد بود بگه:
-عزیز مامان، آب پرتقال بخور!

خب آخه خانوم! چیزی رو که می گی، خودتم درستش کن دیگه. از قدیم گفتن که تا عمل همراه با حرف نباشه، حرف به درد نمی خوره! ولی خب مروپ گانت بود و احترامش واجب! برای همین رابستن بدون اینکه بهش چیزی بگه به حرفش گوش می داد.

رابستن آب پرتقال می گرفت و غر می زد.
-از بس آب پرتقال گرفتن شدم، شبیه آب پرتقال شدن شدم. این آب میوه گیری دستی هم که اصلا کمک کردن نمی شه. با دماغم آب میوه گرفتن بشم بهتر آّبش گرفته شدن می شه.

دستای رابستن دیگه توان کار کردن نداشت. رابستن باید یه کاری می کرد، ولی چیکار؟

-بابا با جادو همه کار شدن می شه کرد؟

بچه همیشه به موقع به داد رابستن می رسید. سوال بچه باعث شد که رابستن یه ایده به ذهنش برسه. چوب دستیشو در آورد تا کاری کنه که پرتقالا به طور خودکار آب گیری بشن. ولی خب طلسمی برای این قضیه ساخته نشده بود. یکم فکر کرد ولی هیچ ایده ای به ذهنش نرسید.

-راب! اون آب پرتقالا چی شد؟

باز انگار مروپ گانت به پسرش وعده ی آب پرتقال داده بود.
رابستن باید بیخیال جادو می شد وگرنه غر غر های مروپ در انتظارش بود. شروع کرد به آب میوه گرفتن. نصف لیوان رو پر کرد و خسته شد. اون روز بیست و سه لیوان آب پرتقال گرفته بود. نگاهی به چوب دستیش انداخت. اگه فکری به ذهنش نمی رسید تا شب نشده از آب میوه گرفتن، تلف می شد.

-گرفتن شدم!

چوب دستیشو گرفت تو دستشو طلسم وینگاردیوم له ویوسا رو روی آب میوه گیری اجرا کرد و چوب دستی رو گذاشت توی یه ظرفی که با سرعت در حال چرخش بود. آب میوه گیری هم با همون سرعت می چرخید و رابستن خوشحال و خندان پرتقال هارو نصف می کرد و می ذاشت روی آب میوه گیری و در کسری از ثانیه، آب پرتقالا گرفته می شد.

-بابا! این پرتقال چشم داشتن می شه؟

رابستن نگاهی به پرتقالی که توی دستش بود انداخت.
-فکر کردن بشم! توی اتاق شکنجه بودن می شد. ندونستن می شم که کی این پرتقال تر و تازه رو اونجا انداختن شده!

بعد پرتقال رو از وسط نصف کرد و خون سوجی روی دستاش ریخت.
-دیدن کن بچه! پرتقال خونی بودن می شه!

3.
-بالاخره این آیفون 11 لعنتی رو خریدمش!

زخم جادوگر کمی درد گرفت. جادوگر پیرهنشو کنار زد و جای بخیه ها رو چک کرد.
-لعنتی چقد درد می کنه. ولی می ارزید. این آیفون به همه چی می ارزه!

منظور جادوگر از همه چی، یکی از کلیه هاش بود که برای اینکه پول لازم برای خرید آیفون 11 جور بشه مجبور شده بود درش بیاره و بفروشتش.

جادوگر داشت توی خیابون راه می رفت و به اولین آیینه ای که رسید، وایساد. گوشیش رو در آورد. یه جوری گرفتش که سیب گاز زده و اون سه تا دوربینش دیده بشه. بعد اون یکی دستش رو سفت کرد تا پشت بازو هاش معلوم بشه و بعد از خودش عکس گرفت.
-اینم اولین عکس با آیفون 11! اینو باید همین الان پست کنم!

اینستاگرام رو باز کرد و عکس رو انتخاب کرد و خودش و پیج "only merlin" رو روی عکس تگ کرد و کپشن هم نوشت:
نقل قول:
من شر حادس اذا حسد!

-این یعنی زندگی با آیفون 11!

و پستش کرد.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۳۶ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۳:۱۸ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 199
آفلاین
1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)


ما که چیزی ع این وسایلای ماگلی سرمون نمی شه؛ ولی به نظرم خوب می شد اگه:
1. یه وردی چیزی بخونیم که ملت ع ماشینه دور کنه جوری که هر کی خواس به ماشینه چپ نگا کنه شتکش کنه.
2. یه وردی بخونیم که ماشینه خودش خود به خود حرکت کنه.
3. قابلیت عبور ع دریا، صحرا، کوهستان و ... داشته باشه!
4. تو سه سوت غذا واست آماده کنه بذاره جلوت!
5. می تونیم حتی با جادو کوچیک و جیبیش کنیم!



2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)


آلکتوِ خسته نالان، با لباس های پاره پوره و قیافه ای درب و داغان، در حالی به زور چوب بیسبالش را دنبال خودش می کشید، در کوچه ای خلوت راه می رفت. دومین بار بود که در دعوا می باخت. تا آن موقع سابقه نداشت که او برنده نشود؛ بنا براین بسیار ناراحت بود.
- ای بابا! مث اینکه دیگه پیر شدیم ع پس دعوا ها بر نمیایم.
این را درحالی که نگاه غم زده اش را به چوب بیسبالش دوخته بود، گفت.
- مث اینکه هر دومنون ع کار افتاده شدیم رفیق!

چوب بیسبال آلکتو بسیار کهنه و قدیمی شده بود. او از بدو تولد چوب بیسبالش را داشت. چوب بیسبال او در همه لحظات زندگی اش حضور داشت. از وقتی که دندان درآورد گرفته تا آخرین دعوایی که امروز داشت. آن ها مثل دو دوست جدانشدنی بودند، دو رفیق، یک روح در دو بدن. دلیل بسیاری از پیروزی های آلکتو چوب بیسبالش بود.
در حالی که سعی داشت اشک هایش را کنترل کند دستی به چوب بیسبالش کشید.
- مث اینکه باس ع هم جدا بشیم رفیق! هر کی بره سی خودش!

آلکتو چوب بیسبالش را روی زمین گذاشت و از آن فاصله گرفت و دور تر شد. لحظه ای بس غم انگیز بود. درست لحظه ای که آلکتو می خواست دوان دوان محل را ترک کند، فکری به ذهنش رسید.
داده های مغزش را یک به یک بررسی کرد. پیش چوب بیسبالش برگشت.
- یه لحظه صب کن ببینیم! تو یه چوب بیسبالی! یه وسیله ای مشنگی که ع قضا جدیدم هسی! می تونیم قابلیت هاتو افزایش بدیم تا دیگه مجبور نشیم ع هم دیگه جدا شیم.
آلکتو این را گفت و با شادمانی چوب دستی اش را بیرون کشید.
ـ بیتارو!
این ورد به چوب بیسبال کمک می کرد تا به صورت خودکار و خستگی ناپذیر دیگران را کتک بزند.
آلکتو چوب بیسبالش را روی شانه اش گذاشت و برای دعوای بعدی اش آماده شد.



3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید. (می‌تونه در قالب یک رول کوتاه باشه یا صرفاً توصیف، هر کدوم که راحت‌ترید.) (10 نمره)

صب که ملت ع خواب ناز پا می شن اول می رن دست و روشون رو می شورن، دندوناشون رو با مسواک برقی که جادو شده و به صورت خودکار دندون رو مسواک می کنه، مسواک می کنن، بعد صبحونه شون رو که رباط شخصی شون درست کرده می خورن.

تو این جامعه جارو و پودر پرواز بسیار قدیمی شده ن مردم برای حمل و نقل از ماشین ها یا اتوبوس های جادویی مثل ماشین آرتور ویزلی استفاده می کنن.

خانم های خانه دار خونه شون رو با جارو برقی هایی که توسط جاد به صورت خود کار کار می کنن، جارو می کنن، بچه ها از تکنولوژی روز دنیا بی خبر نیستند و همه شون تلفن همراه دارن.

جادوگر ها و مشنگ ها کنار هم زندگی خوبی رو دارند و نه مشنگ ها از اونها می ترسند، نه جادوگر ها تعصب های قدیمی رو دارند؛ حتی گاهی اوقات با هم هم فکر و همکار هم هستن.

جادوگر ها تلوزیون هایی دان که به صورت سه بعد و واقعی کار می کنن و افراد درون تلوزیون می تونن تماشاگر ها رو ببینن و حتی می تونن از درون تلوزیون بیرون بیان.

تلفن های جادویی شون جوری هستن که افراد اگه اراده کنن می تون از توی تلفن سفر کنن و به پیش هم بیان.

کلا تکنولوژی زندگی جادوگر ها رو خیلی متنوع تر از قبل کرده.



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۲۶ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سوجی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۰:۱۱ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از یخچال گریمولد
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 40
آفلاین
~امتیازات جلسه‌ی اول ماگل‌شناسی~

هافلپاف
ارشد‌ها (نمره‌هاشون از سی محاسبه شده و باید منهای پنج بشه):

رکسان ویزلی 28
از ظاهر پستت که کاملا راضی‌ام. یعنی از نظر رعایت پاراگراف‌بندی و علائم نگارشی و خلاصه اینجور نکات خوبی. ولی داستانت برای یک رول سی نمره‌ای نسبتاً کوتاهه و پردازشش اونقدرا خوب و خلاقانه نیست؛ در حدی که حس می‌کنم خیلی براش وقت نذاشتی و سرسری نوشتی. در مجموع می‌تونم بگم رول خوبیه، و فقط کافی بود ایده رو کمی بیشتر پرورش بدی تا نمره‌ی کامل بگیری.

رودولف لسترنج 28
ایده‌ی نسبتاً خوبی داشتی و رولت بانمک و مناسبه. از نظر ظاهری، اینکه پستت توصیف خیلی کمی داشت حرکت ریسکی‌ای بود، ولی خب همین قضیه رو توی دیالوگا تبدیل به یک موقعیت طنز کردی در نتیجه اینم خوب بود حتی.
با این حال یک سری ایرادهای ظاهری خیلی فاحشی داری که باعث شدن نمره‌ی کامل نگیری: بعد از سه‌نقطه‌ها فاصله باید بذاری. مشخص کردن دیالوگ‌ها توسط خط فاصله انجام می‌شن، نه آندرلاین. تمام دیالوگ‌هات شکلک دارن، که باعث شلوغ شدن پستت شدن. یه سری غلط‌های تایپی ریز هم داشتی که اگر یه بار از روی پستت می‌خوندی به احتمال زیاد رفع می‌شدن.

سدریک دیگوری 30
آفرین!
این رول دقیقا همون چیزی بود که می‌خواستم. هم دقیقاً و مفصل به «پروسه‌ی جادویی شدن» پرداخته بودی (کاری که خیلی ها انجام ندادن و نمره‌دهی رو برام سخت کردن!)، هم ایده‌ت خوب بود، هم خوب بهش پرداختی. ظاهر پستت هم که خوب بود. خلاصه نمره‌ی کامل نوش جونت.
حالا برای اینکه یه نکته‌ای هم گفته باشم؛
نیمه‌ی دوم پستت یه سری پاراگراف ریز ریز داشتی که خیلی‌هاشون از یک جمله‌ی طولانی تشکیل شده بودن. بهتر بود بعضیاشون رو با هم به صورت پاراگراف‌های بزرگتر می‌نوشتی. متوجهی منظورم چیه؟

اگلانتاین پافت 24
شاید فکر کنی به خاطر این نمره‌ی کمی گرفتی که ایده‌ت با رکسان مشترک بود، در حالی که اصلا اینطور نیست!
علت نمره‌ی پایینت اینه که من ازتون خواسته بودم درباره‌ی پروسه‌ی جادویی شدن یک اختراع ماگلی رول بنویسید. پست تو داستانی بود درباره‌ی دعوای دوتا دانش‌آموز هاگوارتز سر تکالیفشون، که این وسط یک پاراگراف هم در مورد چیزی که من خواسته بودم گنجونده بودی! می‌دونی؟
من وقتی می‌گم در فلان مورد رول بنویسید، در واقع انتظار دارم یه داستان در اون مورد بسازید، چیزی که رول تو کلاً نداشتش؛ داستان در مورد جادویی شدن یک اختراع ماگلی.

سال اولی‌ها: -

ریونکلاو
ارشدها (نمره‌هاشون از سی محاسبه شده و باید منهای پنج بشه):

گابریل دلاکور 29
خیلی راضی بودم. یک مقدار کوتاه بود، ولی به هرحال ایده‌ت به قول فراستی، «درومده». اگر پستت کمی بیشتر توصیف داشت راضی‌تر می‌بودم. و اینکه «فرشتهء مهربون» نه! یا باید بنویسی فرشتة مهربون، یا فرشته‌ی مهربون! که من شخصاً دومی رو پیشنهاد می‌کنم.

لینی وارنر 30
چیز زیادی برای گفتن وجود نداره. یه رول عالی که سزاوار نمره‌ی کامله!

دروئلا روزیه 28
ولی با آلوهومورا آدم بلند نمی‌کننا.
البته اون دو نمره به خاطر آلوهومورا کم نشده، بیشتر به خاطر این کم شده که خیلی از جمله‌های پستت از نظر اینکه الان در حال توصیف چه شخصیتی هستن، گنگ بودن. مخصوصا نیمه‌ی اول پست. ولی در کل رولت در حد نمره‌ی کامل بود و حیف کردی خلاصه.

سال اولی‌ها:
پنه‌لوپه کلیرواتر 28
آفرین! ایده و داستانت خوب بودن. به اندازه‌ی کافی ایده‌ت رو پرورش دادی و طنز خوبی هم توی رولت داشتی. با این حال از نظر ظاهر پست خیلی جای بهتر شدن داری. برای شروع سعی کن دوتا چیز رو برای جلسه‌ی بعدی رعایت کنی؛ اول اینکه سعی کن پستت توصیفات بیشتری داشته باشن. نکته‌ی دوم هم این که بعد از تموم شدن دیالوگا، دوبار اینتر بزن بعد پاراگراف توصیف رو شروع کن. اگر اینا رو رعایت کنی فاصله‌ی زیادی با نمره‌ی کامل گرفتن نداری.

ربکا لاک‌وود 25
داستانت واقعا قشنگ بود. ولی وقتی داری رول جدی می‌نویسی، باید به منطقی بودن اتفاقات و حرف‌ها و کارهای شخصیت‌ها بیشتر توجه کنی. این که خانم کتابدارِ عصبانی، چی میشه که به سرعت تحت تأثیر قرار می‌گیره و یک‌دفعه رفتارش با دخترک قصه‌ی ما نرم میشه خیلی برام قابل قبول نبود. یا مثلا اینکه یک دفعه چنین طلسم قدرتمندی رو روی دفترچه اجرا می‌کنه و لحنش کتابی میشه. با این همه جا داره دوباره بگم: داستانت واقعا قشنگ بود!


گریفیندور
ارشدها (نمره‌هاشون از سی محاسبه شده و باید منهای پنج بشه):
فنریر گری‌بک 30
چیز زیادی برای گفتن ندارم فنریر. خوب و کامل نوشته بودی و نمره‌ی کامل هم گرفتی. نوشِ جون!

ریچارد اسکای 19
آه، ریچارد!
اولا که نیازی نبود در مورد چندتا اختراع بنویسی؛ چون اینجوری کیفیت رو فدای کمیت کردی. از طرف دیگه ایرادای ظاهری و فنی پستت یه مقدار زیاد بودن، طوری که هرکاری می‌کنم نمی‌تونم فقط با توضیح بهت بگم. واسه همین تلاش می‌کنم بخشی از رولت رو (فقط از نظر ظاهری) اصلاح کنم، خودت بگرد ببین چه تفاوتایی کرده.
نقل قول:
روزی از روز های گرم تابستانی، مردی که تازه از سر کار برگشته بود و می‌خواست بنشیند و خستگی در کند، با صدای ناهنجار زنش مواجه شد:
- باز که تو نشستی اون روزنامه رو بخونی! پاشو برو ظرفارو بشور.

آن لحظه مرد آرزو کرد که کسی بر رویش وردی نابخشودنی بزند و آن ثانیه ها ثانیه های آخر عمرش باشد؛ ولی دیگر فایده ای نداشت و باید تاوان ذلیل بودنش را پس می داد و دستانش را آسفالت می کرد.

اما این روند طولی نکشید، روزی مرد پی برد که می شود با جادو کاری کند که ظروف خود به خود شسته بشوند و دستانش دیگر مانند ماگل ها را آسفالت نشود. مرد ظرفشویی جادویی خودکار را ابداع کرد و خیال کرد که می تواند یک دقیقه راحت استراحت کند. اما وقتی خواست بنشیند و روزنامه ای بخواند باز صدایی آمد.


استرجس پادمور 24
استرجس، علائم نگارشی چیزی فراتر از نقطه و سه‌نقطه هستن. مخصوصاً ویرگول جای خالیش به شدت در جملات طولانیت احساس می‌شد. ضمن اینکه علائم نگارشی به کلمه‌ی قبلیشون می‌چسبن و از کلمه‌ی بعدی با یک فاصله جدا میشن. در ادامه، لازمه بگم متن توصیفاتت یا می‌تونن کتابی باشن، یا محاوره‌ای. ترکیب دوتاشون غلطه. سعی کن این سه‌تا ایراد مهم رو برای جلسات بعدی رفع کنی.

آرتور ویزلی 30
آفرین آرتور. واقعا رول خوبی بود. اصلاً هم به خاطر اینکه من شیفته‌ی فورد آنجلیای پرنده‌ام نمره‌ی کامل نگرفتی.

اینیگو ایماگو 28
می‌دونی، دو دل بودم که چطوری بهت نمره بدم. کم مونده بود «گوی» رو اختراع ماگلی در نظر نگیرم و نمره‌ی پایینی بهت بدم، ولی این دفعه رو گذشتم، چون نمیشه هم گفت که اختراع ماگلی نیست. خلاصه اینکه ایده‌ت خیلی جذاب نبود. از اونجایی که خوب رول می‌نویسی، سعی کن با انتخاب ایده‌های بهتر برای نوشتن، از هدر رفتن تلاش‌هات جلوگیری کنی.

سال اولی‌ها:
اما دابز 26
می‌دونی اما، داستانت واقعا قشنگ بود. جدی میگم. ولی متاسفانه اون بخشش که مربوط به پروسه‌ی جادویی شدن جارو بود واقعا کم بود. در واقع تو هدف اصلیِ داستان رو به حاشیه بردی. یک نکته‌ی ظاهری رو هم مراعات کنی خیلی خوب میشه: علائم نگارشی (مثل نقطه، ویرگول، علامت تعجب، دونقطه، سه‌نقطه و...) به کلمات قبل از خودشون می‌چسبن و از کلمه‌ی بعدیشون با یدونه فاصله جدا میشن.

اسلیترین
ارشدها: -

سال اولی‌ها:
دیانا کارتر 29
تکلیف خیلی خوبی بود!
فقط به چندتا نکته توجه کن: علائم نگارشی به کلمه‌ی قبل از خودشون می‌چسبن و از کلمه‌ی بعدی با یه فاصله جدا می‌شن. برای مثال می‌تونی به هر کدوم از علائم نگارشی همین پست خودم نگاه کنی... همه‌شون به کلمه‌ی قبلی چسبیده‌ان و از کلمه‌ی بعدی جدا شده‌ان! یه نکته هم اینه که شکلک جای علائم نگارشی رو نمی‌گیره. یعنی مثلا آخر این جمله هم باید نقطه یا علامت تعجب می‌ذاشتی:
نقل قول:
-انیوووو نمی خواااامم
-بذار با وایتکش بشورمت،درد نداره که


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۷ ۱۸:۳۱:۳۳
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۷ ۱۸:۳۸:۲۳


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴:۳۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۰۴ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از بالای درختِ کنار غار🖤
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
سلام... جیـــــــــــغ!
نمره اش بالاس اربابو قسم! له شدم تا همه رو بنویسم بعد بدم مداده پاک نویس کنه!
بفرمایید!


1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)

خب...
میشه ضد جیغش کرد!
ضد ترکیدن!
ضد صاعقه!
ضد هر بلای آسمونی! چون ممکنه کسی که سوارش میشه بد شانس باشه!

2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)

غروب بود و مغازه ها خلوت. در یک مغازه دختری ایستاده بود، و از فاصله دور نیز میشد فهمید که تعجب کرده است.
-اوه! عجب چیزیه! چقد باحاله!
-ببخشید مادمازل. میشه سریع تر مدادتونو بخرین برین؟ آخه چیز عجیبی نیست که اینقد ذوق میکنین.
-مگه... مگه تو فرانسه بازم از اینا هست؟
-بله میَم.

این جمله فروشنده، صورت دخترک را در هم برد. او هنوز میَم نشده بود! یعنی هنوز هجده سالش نشده بود که او را میَم خطاب میکرد! او همچنان مادمازل بود، آن مرد ماگل چطور جرات کرد به او میَم بگوید؟ میَم تنها مخصوص ماگل‌های فرانسوی ست.
-تو... به من گفتی میَم؟
-اوه! مثل اینکه اشتباه شده. ببخشید مادمازل که میم خطابتون کردم.

دختر، مرد را بخشید و بدون اینکه پولی را بدهد، مداد را و برداشت. از مغازه بیرون رفت و غرغر هایش را شروع کرد.
-همه ماگلا همینن. همههههه!

بعد از نیم ساعت قدم زدن در غروب آفتاب، به خانه شان رسید. خانه ای اشرافی و بزرگ با رنگ های روشن. واردش شد و به سمت اتاقش دوید. در راه به بتی که خدمتکارش است، رسید.
-بتی! امروز یه وسیله مشنگی خریدم! اسمش مداده!
-اوه مادمازل. واقعا؟
-بیا اتاقم. البته بعد از اینکه ملافه هارو آویزون کردی. میخوام این مداده رو جادویی کنم تا مامان نیومده.
-ولی امشب... پدرتون از سفر برمیگرده.
-عه! خو چه بهتر! بهش نشون میدم تا ببینه چه دختر نابغه ریونی داره!
-چشم مادمازل. حتما میام در خدمتتون.

دختر دوید و به سمت اتاقش رفت. در را باز کرد و چوبدستی اش را برداشت. مطمئن بود چون خانه جادویی ست، وزارت خانه نمیفهمد! پدرش این کار را کرده بود! مداد بنفش را روی میز گذاشت و خودش روی تخت پرید. دخترک منتظر بتی ماند تا داستان هایی که امروز اتفاق افتاده بود را برایش تعریف کند.

نیم ساعت بعد

-تق تق تق.
-کیه؟
-منم مادمازل ربکا. بتی.
-بیا تو بتی. بدووو!

بتی وارد شد و ربکا به او اجازه داد تا روی تختش، کنار او بنشیند. بتی بسیار متین و آرام کنار ربکا نشست و از او درباره اتفاقات امروز و کارهایش با آن مداد مشنگی پرسید. ربکا هم هر اتفاقی که در یک ساعت بیرون بودنش را تعریف کرد.
وقتی تمام شد از بتی خواست تا مطمئن شود غیر از خدمتکاران کسی در این خانه نیست. وقتی بتی اطمینان داد که کسی نیست، ربکا صندلی دومش را کنار میز سیاهش گذاشت و خودش روی صندلی دیگری نشست. چوبدستی هایشان را بیرون آوردند.

-راستی مادمازل! من که چوبدستی ندارم! دارما... ولی قول دادم که بدون اجازه شما ازش استفا...
-باشه باشه... در بیارش.

چوبدستی های بتی و ربکا به سمت مداد بخت برگشته رفت و...

بعد از یک ساعت تلاش بی فایده!

-آخ آییییییییییی! اوففف! الان دویستمین وردیه که روش میزنیم و کار نمیکنه!
-ناراحت... آخخخ!... نباشین مادمازل! حتما این طلسم که تو این کتاب هست درستش میکنه و همون چیزی که میخوایین میشه!
-آره! شاید!

کتاب کوچک ولی قطوری در دستان بتی بود. ربکا مطمئن بود که تمام جواب تلاششان در آن کتاب است. پس از آن کتاب دور ماند و به آن نزدیک نشد. میترسید بلای آسمانی یا جادویی سر آن کتاب مهم بیاید.
-ببرش اونور بازش کن وگرنه جیغ میزنم!
-اوه... چشم مادمازل! ولی دقیقا چرا؟
-چون... چون هیچی! اصلا بده خودم بازش کنم! دهه!

ربکا تا به آن صفحه ای که میخواست رسید و ورد را حفظ کرد، کتاب پر پر شد و زیر دستانش له شد. آن کتاب، تنها کتابی بود که بتی داشت و این اتفاق بتی را تا حد امکان ناراحت کرد.
-عه... مهم... مهم نیست اصلا!
-اوخ! ببخشید. همین که ورد رو مداده زدم به بابام میگم برات یکی عینشو بگیره! باشه؟
-خب... ممنون مادمازل ربکا! شما خیلی مهربو...
-من مرگخوارممممم! مهربونی تو من نمیگنجهههه!

بتی عذرخواهی کرد و پیشنهاد داد تا دعوای دیگری درست نشده ورد را امتحان کنند. ربکا هم طبق معمول قبول کرد و شروع کرد به زمزمه کردن درست ورد تا در زمان مورد نیاز درست آن را تلفظ کند.
-اوممممم... شروع میکنم. یک. دو. سه!

ورد به سمت مداد رفت و بعد از چند ثانیه مداد شروع کرد به حرف زدن.
-چیکار کنم؟ چیکار کنم براتون؟
-اوه! دی مانلولا پنغونسسس!
-بله مادمازل! بسیار عالی شدن و اینکه کارتون عالیه!

بعد از این کارشان مداد تا شب تکالیف ربکا را انجام میداد و ربکا با خانواده اش به عجایب مالزی و دنیای جادوییش که پدرش تعریف میکرد، گوش میدادند. ربکا هم انگار نه انگار که فردا دوباره باید به هاگوارتز برگردد، راحت با دوستان فرانسوی اش حرف میزد و درباره کارهایش در هاگوارتز میگفت. مداد هم تا جان داشت تکالیف سنگین ربکا را پاک نویس میکرد.

3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید. (می‌تونه در قالب یک رول کوتاه باشه یا صرفاً توصیف، هر کدوم که راحت‌ترید.) (10نمره)

صبح با راحتی کامل پا میشن و صبحانه ای که صبحانه ساز جادویی درست میکنه رو میخورن. بعد درحالی که لباساشونو یه ربات با قابلیت انتخاب و تغییر رنگ لباسا، اونارو تنشون میکنن و دربارش نظر میدن که خوبه یا نه!
وقتی میخوان برن سر کار، با اتوبوس یا تاکسی سریع السیر میرن. درِ محل کارشون (امیدوارم محل کارشون بی در نباشه!:| ) با شناختن صورتشون اونا رو راه میده و بعد از باز شدن در میتونن با آسانسوری که به اتاق کارشون وصله، به اتاق کارشون برن.

ظهر هم با همون کارایی که صبح کردن از محل کارشون خارج میشن و به یه رستوران میرن. رستوران با ربات های گارسون شکل، غذا رو همون جا آماده میکنه و براشون سرو میکنه.
بعد از غذا خورن با یه آسانسور شیشه ای تو محل کارشون ظاهر میشن. کاراشونو میرسن تا غروب موقع برگشتن به خونه.
با همون آسانسور شیشه ای تو خونه ظاهر میشن و با زدن یه دکمه به اسم: "برگشتن به محل اصلی" به رستوران همیشگی شون برمیگرده.

موقع شام که شد رباتی که از قبل جادو شده تا با تشخیص عصب صاحابش بفهمه گشنه است یا نه، غذا رو به اندازه ای که تموم بشه سرو میکنه. طرف شامو میخوره ضرفا به صورت جادویی غیب و ماشین ظرف شویی ظاهر میشن و تمیز میشن. خود وسایل خواب تا صاحابشون تلویزیون جادویی میبینه، آماده میشن تا اون بیاد و بخوابه. تلوزیونه هم بر اساس حال و احوال طرف یه شبکه انتخاب میکنه و درجا با نشستن طرف روی صندلی مورد نظر تلویزیون میشینه و تلویزیون درجا روشن میشه.

موقع خواب میرسه. مسواک جادویی خود به خود دهن صاحبشو میشوره و میره سر جاش. طرف هم اگه بخواد میتونه دستور اومدن تخت خواب به کنارشو بده(اگه حال رفتن به اتاقم نداشته باشه ها!:| )و روش بخوابه. تخت هم پتو رو میکشه رو طرف و میره سر جاش. اگه نه که طرف میره روی تخت میخوابه و همون اتفاقا دوباره میوفته.


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۷ ۱۶:۰۲:۴۴

Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳:۳۸ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سوجی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۰:۱۱ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از یخچال گریمولد
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 40
آفلاین
دانش‌آموزها تک تک طومارهایشان را روی میز سوجی می‌گذاشتند و به صندلی‌هایشان برمی‌گشتند. سوجی که خودش روی میز قرار داشت، به سرعت عناوین طومارها را می‌خواند:
- دستمال آشپزخونه‌ی جادویی، ساعت ویزلی‌ها، جاروی پرنده، حمام جادویی...

لبخند کجکی سوجی مدام پهن‌تر می‌شد. هیجان داشت؛ هم شاگردانش تکالیف جالبی نوشته بودند، هم این بار تعداد حاضران در کلاس بیشتر بود و مشتاق‌تر به نظر می‌رسیدند. وقتی همه‌ی تکالیف جمع شدند، بعد از یک سرفه‌ی تصنعی تدریسش را شروع کرد:
- خب بچه‌ها! از کاراتون راضی‌ام. همه‌تون دیدین که چجوری ترکیب جادو با وسایل ماگلی کیفیت زندگی در دنیای جادویی رو بیشتر کرده. بیایین بعضی از نوشته‌هاتون رو بررسی کنیم.

سوجی به سمت طومارها قل خورد و گفت:
- به طور ویژه، اون‌هایی که در مورد حمل و نقل هستن رو مثال می‌زنم. مثلا فنریر در مورد اتوبوس شوالیه نوشته... یکی از ترکیب‌های ماگلی-جادویی شگفت‌انگیز! هر موقع بهش نیاز داشته باشین پیداش میشه و در حالی که توش روی تخت لم دادین، با سرعت خارق‌العاده موانع رو پشت سر می‌ذاره و شما رو به مقصد می‌رسونه!

موقع توصیف اتوبوس شوالیه، شیفتگی در چشم‌های سوجی نمایان بود. ادامه داد:
- توش حتی می‌تونید شکلات داغ هم بخرید! چی بهتر از این؟ نه جدی... چی بهتر از یه وسیله‌ی حمل و نقل عمومیه؟

مکث کوتاهی کرد و بعد از نگاه دوباره به تکلیف‌ها، جواب داد:
- طبیعتاً یه وسیله‌ی حمل و نقل شخصی بهتره. مثلا اِما و لینی درباره‌ی جاروهای پرنده نوشتن. قدیمی ولی کارآمد، درسته؟ خب باید اعتراف کنم خیلی از جاروها خوشم نمیاد. اگر تفریح جذاب کوییدیچ رو بذاریم کنار، جاروها واقعا ناکارآمد و اذیت‌کن به نظر میان. نشستن روی جارو عذاب‌آوره، حفظ تعادل روش سخته و اگه بازیکن حرفه‌ای کوییدیچ نباشین، احتمالا مجبورین تمام طول مسیر دو دستی ازش بچسبین! پس چاره چیه؟

سوجی به سدریک نگاه پرسشگری کرد. سدریک با تردید گفت:
- قالیچه‌ی پرنده؟
- آفرین! همون طور که سدریک گفت و در تکلیفش هم نوشته، یک جایگزین خوب برای جارو، می‌تونه قالیچه‌ی پرنده باشه. نرم و راحت، روش لم می‌دید و پرواز می‌کنید. حتی به راحتی می‌تونه برای بیشتر از یک سرنشین به کار بره. ولی... آیا واقعا قالیچه‌ها بهترین وسیله‌های حمل و نقل جادویی هستن؟ فکر نمی‌کنم. از یک طرف کنترل کردنشون خیلی سخت‌تر به نظر می‌رسه و دوماً، من که وقتی به قالیچه‌ی پرنده نگاه می‌کنم ترس از پایین پرت شدن می‌گیرم! اگر هوا طوفانی یا کولاک باشه واقعا میشه راحت روی قالیچه اینور اونور رفت؟

تکالیف را این ور و آن ور کرد تا به طومار آرتور رسید.
- بله، پیداش کردم. نهایتا می‌رسیم به تکلیف و نوآوری آرتور؛ یعنی فورد آنجلیای پرنده! کمی بهش فکر کنید... یه وسیله‌ی حمل و نقل شخصیه که با سرعت زیاد پرواز می‌کنه. قشنگ صاف و ساده روی صندلی می‌شینید و هدایتش می‌کنید، برخلاف خودروهای ماگلی اونقدر راحت کنترل میشه که دوتا بچه‌ی دوازده ساله بتونن از لندن تا هاگوارتز باهاش پرواز کنن، می‌تونه نامرئی بشه تا با خیال راحت همه جا برونیدش، پنج تا سرنشین داره، داخلش حین پرواز از باد و کولاک و طوفان در امانید و کلی مزیت دیگه. آرتور، واقعا جا داره بهت تبریک بگم! این یکی از بهترین و کارآمدترین نوآوری‌های جادوییه که تو خلق کردی ولی متاسفانه نادیده گرفته شده.

سوجی ذوق را در چشمان آرتور می‌دید، و خوشحال بود که توانسته کاری کند که بقیه هم به آرتور به دیده‌ی تحسین نگاه کنند. لبخند محوی زد و گفت:
- ببینید عزیزانم، حتی آرتور هم از تمام پتانسیل‌هایی که این ابداع می‌تونه داشته باشه استفاده نکرده. مثلا با کمی جادوی بیشتر، می‌شد کاری کرد که علاوه بر پرواز، زیر آب هم بتونه حرکت کنه. و خیلی کارهای دیگه. فکر می‌کنید چرا بقیه‌ی جادوگرا به جای شگفت‌زده شدن از همچین شاهکاری، نادیده گرفتنش و هنوز چسبیدن به جاروهاشون؟ دلیل اولش کم کاری خود آرتور بوده که خوب به همه معرفیش نکرده، ولی مطمئناً دلیل اصلیش تعصب بیجاییه که جلسه‌ی قبل ازش گفتم. اینکه خیلی‌ها استفاده از تکنولوژی جدید ماگلا رو، حتی اگر با جادو ترکیب شده باشه ننگ می‌دونن.

و تدریسش را اینگونه به پایان برد:
- در تکلیف جلسه‌ی قبل، به وسایلی نگاه کردید که در گذشته با جادو ترکیب شده بودن. حالا می‌خوام نگاهتون به آینده باشه. می‌خوام دیدتون باز باشه و ببینید چقدر پتانسیل‌های زیادی برای خلاقیت و نوآوری هست اگر نسبت به ماگل‌ها و تکنولوژیشون گارد نداشته باشیم. می‌خوام برید بین وسایل ماگلی بگردید و ببینید چجوری میشه با جادو کردنشون کیفیت زندگیمون رو افزایش داد. پس تکالیف رو می‌خونم یادداشت کنید:
1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)
2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)
(توضیح: می‌تونید آزمون و خطا کنید. لزومی نداره حتماً جادوهاتون اونطوری که می‌خواین عمل کنن! مهم ایده‌تونه که چی رو چجوری جادو کنید، اینکه آیا نتیجه می‌گیرید یا نه خیلی مهم نیست.)
3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید. (می‌تونه در قالب یک رول کوتاه باشه یا صرفاً توصیف، هر کدوم که راحت‌ترید.) (10 نمره)
امیدوارم بتونم شما رو نسبت به آینده‌ای که توش جادو و تکنولوژی ترکیب شده باشن خوشبین کنم. کلاس تمومه، موفق باشین!

از روی میز پایین پرید و به خارج از کلاس قل خورد.


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱ ۱۴:۴۲:۱۵


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۲۴ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۲:۴۵ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 142
آفلاین
استااااااد!
بفرمایید!


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۰:۱۲:۲۸ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۲۵:۱۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 38
آفلاین
سلام. تکلیفم .


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.