هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵:۵۷ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#25

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
سلام.

این تاپیک رو باز کردیم، به صورت تک پستی، یا تیم ها اگر خواستن یه سوژه رو بنویسن و تموم کنن بیان و پست بزنن. سوژه هاتون آزاد، ولی خب کوییدیچیه. حالت تمرین داره دیگه. نیاز به حریف و کشت و کشتار نیست.

یه سری برنامه های دیگه ای هم داریم. این اولیشه فعلا.




پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۲
#24

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹:۴۱ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
محل یکی از ساختمون های پول شویی، کوچه ی دیاگون!

همه ی کسبه ی محل از جمله نانوا، نقاش، خیاط، کتابفروش، دبیر و ... دم در یکی از مغازه های سوت و کور کوچه ی دیاگون ایستاده بودند!
پرسی ویزلی جلوتر از همه ایستاده بود. معلوم بود که موضوع مهمی است که رییس فعلی محفل ققنوس به شخصه به دیاگون آمده بود. در کنار وی فردی چاق و با سیبیل های تاب داده شده ایستاده بود.

هرکول پوآرو، کاراگاه مشهور و پرآوازه ی دنیای مشنگی، سیبیل های خودش را تابی داد و پرسید:
- که این طور، پول شویی در مغازه!

پرسی که تعجب کرده بود گفت:
- چطور مگه؟

هرکول پکی به سیگار روشنش زد و بدون دادن پاسخ به ویزلی دیاگون را به وسیله ی تاکسی جارو ترک کرد!


کیلومتر ها آن طرف تر، دفتر کاراگاهان.

یاکسلی در حالی که سیگار می کشید به کاراگاهان دستورات مختلفی می داد و دیگر کاراگاهان مجبور بودند به این کار ها عمل کنند.

یاکسلی با صدای بلند گفت:
-کارکنید دیگه تنبلا.

ویلبرت که از این وضعیت خسته شده بود گفت:
- این دیگه چه وضعیتی هستش؟ ما داریم صبح تا شب کار می کنیم در حالی که یاکسلی داره خوش می گذرونه. :vay:

مودی رو به ویلبرت و دیگران کرد و گفت:
- مجبوریم ویلی، مجبوریم! تا زمانی که قدرت دست فلور و مرگخواران باشه ما نمی تونیم مگر...

- مگر چی مودی؟

- مگر اینکه ...

سپس مودی با یک حرکت فوق حرفه ای طلسمی به سمت یاکسلی فرستاد و قبل از اینکه یاکسلی بتواند فرار کند، طلسم به او خورد و او مانند قطعه سنگی خشکش زد!

ویلبرت و دیگر کاراگاهان:

مودی:

یاکسلی:



یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.


پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲
#23

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
سوژه ی جدید

اتاق نیمه تاریک بود ، تنها منبع نور اتاق شومینه ای بود که در گوشه قرار داشت و به جای شعله های زرد و نارنجی همیشگی آتش ، شعله ای سبز رنگ را در خود قرار داده بود .

در جلوی شومینه ، لرد ولدمورت ، بزرگترین جادوگر حال معاصر بر روی مبلی بزرگ و کشیده نشسته بود و نجینی ، مار عزیزش را نوازش میکرد .
چشمهای قرمزش را به شعله های سبز آتش دوخته بود و در افکار خود غوطه ورد بود .
در این هنگام ناگهان در به صدا در آمد .

ولدمورت بدون هیچگونه تغییری بر چهره یا پوزیشنی که نشسته بود گفت :

- بیا تو

درباز شد و اسکلتی متحرک وارد اتاق شد .

- ارباب . . . ارباب. . .

- چی شده ایوان ؟

- ارباب ، محفلیا به طرز عجیبی محل یکی از ساختمون های پول شوییمون رو پیدا کردن .

لردولدمورت ناگهان با جستی سریع از جایش بلند شد و گفت :

- تو چی گفتی؟ چطوری تونستند جاش رو پیدا کنند؟

- نمی دونم ارباب ، من بی تقصیرم :worry:

ولدمورت به سمت شومینه برگشت ، دستهایش را بر پشتش گره کرد و به آتش چشم دوخت .
ایوان روزبه ، خس خسی کرد و درحالی که سعی داشت صدایش را صاف و بی لرزش از ترس و اضطرابی که داشت نگه دارد گفت .

- اربابا! قبلا هم گفته بودم این شیوه ها دیگه قدیمی شده و امنیت کار خیلی پایین اومده . بهتون گفته بودم بهتره که از شیوه های جدیدی استفاده کنیم .

- پیشنهادی داری؟

- ارباب ، من دیروز تو رادیو وزارت شنیدم که داییتون گفتن شرکت های که تیم کوییدیچ تشکیل بدن معاف از مالیاتن ، ما میتونیم از این فرصت استفاده کنیم .

- زهر نجینی ، بی خرد نمیدونی این خنده فقط مخصوص منه ؟

سپس ولدمورت روی صندلیش دوباره نشست و درحالی که نجینی را بغل کرده بود خنده های شیطانیش را سر دارد .


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱
#22

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۵:۳۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
نمی تونستم آزردگیمو از اون آب و هوای وحشتناک پنهان کنم .
از تو رختکن درختارو می دیدم که در برابر باد و بارون تعظیم می کردن .
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صورتمو طوری نگه دارم که ویکتور به عمق اضطرابم پی نبره .

ناگهان در باز شد و پادما که قبل از من وارد زمین شده بود در حالی که ویبره می رفت گفت : برو تو زمین ویکتور منتظره .

از رختکن خارج شدم و روبروی ویکتور ایستادم .

ویکتور با لبخندی که نشان می داد توسط من گول نخورده و می دونه استرس دارم گفت : خوب ، فلور برای کاپیتان شدن باید عالی بازی کنی . اگه بتونی رکورد کمترین زمان پنج نفر قبلیو بشکونی به عنوان جست و جو گر انتخاب می شی .حالا برو سوار جاروت شو .

من که سخنرانی ویکتور فقط به اضطرابم اضافه کرده بود سوار جاروم شدم .

سپس ویکتور گویو آزاد کرد و من شروع به پرواز کردم .

آب بارون تو ردام نفوذ می کرد و باد سوزناک هم کار اونو کامل می کرد و باعث می شد عضلات من از شدت سرما خشک بشه .

پس از مدتی که برای من ساعت ها گذشت گوی ذرینو دیدم به طرفش اوج گرفتم .

درست لحظه ای که من به گوی رسیدم گوی غیبش زد .

من گریم گرفت دیگه وقتی نبود که دوباره بگردم .
احساس کردم خیلی خستم ، دیگه از شدت خستگی و سرما عضلاتمو حس نمی کردم .

ناگهان گوی ذزینو تو آستین ردام دیدم .

به طرف ویکتور پرواز کردم و جیغ زدم : گرفتمش !گرفتمش !

ویکتور پرسید : کو ؟ کجاس ؟

در حالی که از جارو پیاده می شدم گفتم : تو آستینم .

دستمو تکون دادم و گوی پرت شد به طرف ویکتور .

سپس خستگی ، سرما استرس و ... بر من چیره شد و من از هوش رفتم .

چشم هامو در رختکن باز کردم گرمای ملایمی در هوای اون جا توسط شومینه پخش می شد .

به طرف تابلوی نتایج رفتم می دونستم ، کاپیتان نمی شم . اما در کمال تعجب اسم خودمو در صدر لیست دیدم .

فلور دلاکور جست و جوگر و کاپیتان تیم کوییدیچ ریون کلاو



پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱
#21

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۲۸:۵۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 457
آفلاین
پروتی که خیلی استرس داشت به این فکر میکرد که چرا اصلا ثبت نام کرده است لاوندر(دوست صمیمی اش)به او میگفت :چرا اینقدر نگرانی؟ تو فقط می خوای شانست را امتحان کنی ،همین .
این حرف ها کمی از استرس او کاست سپس به همراه لاوندر به سمت زمین کوییدیچ رفت .وقتی وارد زمین شد چشمش به تنها حریفش افتاد که ظاهرش نشان میداد او هم نگران است .چندی بعد آنجلینا وارد زمین شد و به آنها گفت :
خب دوستان بعد از شماره ی سه به هوا برید .اولین کسی که گوی زرین را بگیره به عنوان جستو جوگر انتخاب میشه.
سپس گفت:آماده .1...2...3
پروتی به هوا رفت وقتی آنجلینا گوی زرین را آزاد کرد او و حریفش همه جا را به دنبال گوی زرین نگاه می کردند که ناگهان پروتی پایین یکی از دروازه ها شئ طلایی رنگی دید . با سرعت به سمت پایین حرکت کرد حریفش با دیدن جهتی که او پیش میرفت گوی زرین را دید و به دنبال او حرکت کرد . گوی زرین ارتفاع کمی از زمین داشت ولی با این حال پروتی به راهش ادامه داد حریفش که نمی توانست جارویش را خوب کنترل کند بیش تر پیش نرفت و چند ثانیه ی بعد پروتی حرکت گوی زرین در دستانش را احساس کرد و البته به موقع توانست جارویش را به سمت بالا هدایت کند.بدین ترتیب حالا او بازیکن جستوجو گر گریفیندور بود.


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۹ ۱۸:۱۳:۲۹


Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱
#20

فرد.ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۸ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۰ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲
از عزیزتون لیلی رفتم زیر تریلی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 154
آفلاین
باران شدیدی از آسمان میبارید. هوا برای گرفتن آزمون مناسب نبود ولی حتما باید در آن روز آزمون گرفته میشد تا برای هر پست یک بازیکن انتخاب بشود. همه ی شرکت کنندگان آزمون در زمین حضور داشتند به جز فرد و جرج که بیشترین شانس انتخاب برای پست مدافع را داشتند.پس از نیم ساعت بالاخره فرد و جرج آمدند و برای گرفتن آزمون تیم ملی آماده شدند.

با سوت داور چهارده جارو به هوا بلند شدند و مسابقه آغاز شد.
فرد و جرج بلافاصله سر جاهای خود قرار گرفتند و منتظر آمدن بازیکنان حریف شدند. در تیم مقابل آن ها کراب و گویل مدافع بودند و به خاطر این که بدنی قوی داشتند به راحتی توپ را به بازی کنان حریف میزدند.

در همین هنگام سه داور که برای تماشای مسابقه آمده بودند و در نهایت آن ها بازیکنان را انتخاب میکردند در حال نوشتن نظرات خود درباره بازیکنان بودتد.فرد و جورج با دیدن این که دو تا از داوران یعنی رون و هری (که از دوستان خود بودند) خیالشان راحت شد اما هم چنان با دقت بازی میکردند و اجازه نمیدادند که مهاجمان حریف به دروازه آن ها نزدیک شنود.
ناگهان گل اول برای تیم فرد و جرج زده شد و دو برادر دو قلو در هوا خوشحالی کردند.

بازی به اتمام رسید و این تیم فرد و جرج بود که برنده بازی شد. حالا داوران باید از بین آن دو یکی را انتخاب میکردند.
هری اعتقاد داشت که فرد بهتر از جورج بازی کرده است اما وود که یکی دیگر از داوران بود گفت:
- درست است که فرد خوب بازی کرد اما جورج جلوی چند حمله خطرناک را رفت و این نکته بسیار مهم است.
پس از حرف های وود هری،فرد،جرج و وود به رون نگاه کردند که حالا نظر او بازیکن تیم ملی را تعیین میکرد.
رون پس از کمی فکر کردن گفت:
-فرد انتخاب شد.
و به این صورت بازیکن مدافع تیم ملی کوییدیچ انتخاب شد.



پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱
#19

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
نسیم خنک بهاری میبارید و افتاب تازه طلوع کرده بود
در زمین کوییدیچ استرجس و بقیه ی داوطلبان پست جسجوگر ایستاده بودند و منتظر بودند، استرجس بادیدن هرمیون بلند شد و گفت: هوممم... 3 دقیقه دیر کردید خانم گرنجر
هرمیون: ببخشید خواب موندم
استرجس:عیبی نداره ،بهتره بریم سراغ آزمون...
خیلی خوب سوار جاروهاتون بشید وبا شماره ی سه به هوا برید ،1...2...3

هفت جارو به هوا برخواستند .همگی داوطلب بودند تا جستجو گر تیم گریفندور شوند. وباید گوی زرین را پیدا میکردند.
استرجس گوی را رها کرد و....

ابتدا ی کار بود ناگهان صدای شترق بلندی آمد و درمقابل چشم همگان کالین به شدت سقوط کرد و به زمین خورد. استرجس سریعا او را به وسیله ی بلاکارد جادویی اش به بیمارستان برد.

در همان لحظات ناگهان در وسط زمین و هوا بین دو نفر از جستو گران دوئلی در گرفت که به موجب آن هر دو جستجو گر در حالی که گوش هایشان تبدیل تره فرنگی شده بود به زمین خوردند. استرجس اه بلندی کشید و زیر لب گفت:
ـاز اینا چیزی در نمیاد
سپس آنها را هم به درمانگاه فرستاد!!!

در بین آن 4 نفر باقی مانده هم کشمکشی بر پا بود...
میرفتند و می آمدند و از هر فرصتی برای لگد زدن و پرت کردن هم از روی جارو استفاده میکردند ...
ناگهان هرمیون شی درخشانی دید. بله درست دیده بود برق طلایی رنگی در پایین جاروی یکی از آن سه نفری که با هم گلاویز بودند...
هرمیون به طرف گوی زرین شیرجه رفت ولی چون یکی از پسر ها ترسیده بود و حرکتی ناگهانی کردهبود باعث نا پدید شدن گوی زرین از نظر ها شد.

هرمیون دوباره تلاش کرد تا آن را پیدا کند که در این میان ناگهان 2 نفر دیگر هم در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند!!! سقوط کردند.
اکنون تنها 2 نفر باقی مانده بودند...
هرمیون و تانکس و هردو باتمام توان سعی در گرفتن گوی زرین داشتند تا اینکه هرمیون گوی را پایین ترین قسمت زمین ، زمین و هوا دید. در آن لحظه تنها خدا را شکر کرد که تانکس آن را ندیده است.
به شدت به طرف تانکس شیرجه رفت وتانکس هم برای جلوگیری از تصادف!!! خود را کنار کشید.

هرمیون برای گرفتن گوی زرین دستش را دراز کرد ولی نتوانست آن را بگیرد .در همین حین تانکس که تازه متوجه حرکت هرمیون شده بود خود را بع کنار اون رساند. ناگهان هرمیون بر روی دسته جارو ایستاد و برای گرفتن گوی زرین به شدت به جلو پرید .گوی را گرفت.
شانسش هم خوب بود به محض اینکه به زمین نزدیک شد فریاد زد: اورستو مونتوم و به این ترتیب به آرامی به زمین فرود آمد

حالا او جستجوگر تیم کوییدیچ بود.



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱
#18

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۱۲:۵۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 972
آفلاین


نگاهی به ساعتم می کنم و بعد بالاخره نگاهی به سر و وضعم می کنم و بعد از رختکن خارج می شم و به طرف میدان می رم. کنار من نیز چند گریفندوری اینکار را می کنند و وارد میدان می شوند.

امروز قرار بود کاپیتان تیم بری انتخاب تیم از گریفندوری های مایل به این کار تست بگیره!

من می خواستم مهاجم بشم و خیلی هم تو تصمیم خودم ثابت بودم و مطمئن بودم که با دقت و سعی خودم می تونم اینکارو بکنم.

بالاخره کاپیتان تیم هم اومد و شروع به خوندن نام کسانی که می خواستن تست بدن ، کرد.

وقتی گفت " گودریک" با صدای بلندی گفتم "حاضر"!

بعد از مدتی اسم گویی تموم شد و کاپیتان مشغول تست گرفتن شد. با صدای بلندی گفت: خب اول مهاجم ها »

من به همراه کسانی که می خواستن مهاجم بشن ، به طرف کاپیتان رفتیم و اون گفت: « خب دروازبان اصلی تیممون تو دروازه ایستاده! من پنج بار براتون توپ را پاس میدم به شکل های مختلف و شما باید اونا رو تبدیل به گل کنین! لازم بهذکره که دروازه بان هم طلسم شده و الکی گل نمی خوره! خب اولین داوطلب بیاد جلو! »

یکی با عجله جلو رفت و سوار جارویش شد. کاپیتان نیز همینکارو کرد و در هوا توپ را به سرعت به طرفش فرستاد. او به طرف توپ رفت تا آن را بگیرد اما توپ به سرش برخورد کرد و او را زمین انداخت.

چهار توپ دیگر رو هم نتونست بگیره بجز آخری که به سختی تونست بگیره اما باز افتاد زمین!

نوبت به نفر دیگری رسید و همینطوری ادامه پیدا کرد و بهتر از همه استر عمل کرد که سه تا گل زد و همینطور رون هم دو تا گل زد. دیگرون نتوانستند گلی بزنند.

از آنجا که سه تا مهاجم انتخاب می شد ، من که اخرین نفر تست می دادم ، اگر فقط یه گل می زدم ، انتخاب می شدم.

سوار جاروم شدم و آماده ی دریافت توپ اول شدم. توپ سرعتش بسیار زیاد بود و نتوانستن بگیرمش! توپ دوم و سوم نیز همینطور!

اما توپ چهارم رو تونستم بگیرم و به طرف دروازه حرکت کردم اما توپ بسیار محکم فرستاده شده بود و بخاطر حفظ تعادلم خیلی زود ضربه زدم و دروازه بان راحت آن را گرفت.

عزم را زیاد کردم تا اخرین توپ را تبدیل به گل کنم. کاپیتان توپ را فرستاد. خرکت کردم و توپ را در هوا گرفتم. باز داشت تعادلم از بین می رفت اما ضربه نزدم و حرکت کردم تا اینکه داشتم کم کم از روی جارو می افتادم که ضربه را به طرف دروازه ای که دروازبان از ان دور بود ، فرستادم.

گل شد. بله گل شد. من انتخاب شده بودم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱:۳۹ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱
#17

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
ایگور در فدراسیون کوییدیچ مجارستان با دلهره قدم میزد ، امروز قرار بود که برای عضویت تیم ملی مجارستان تست بده ، ویکتور کرام شخصا خودش قرار شده بود که مهاجم ها رو انتخاب کنه . ایگور جادوگر قدرتمندی بود ولی هیچوقت نتونسته بود خودش رو تو کوییدیچ نشون بده .

بالاخره انتظار با صدای جیر جیر در قدیمی دفتر ویکتور کرام باز شد و نفر قبلی با دست و پای شکسته و زخمی به بیرون هدایت شد . ویکتور کرام سری به نشونه تاسف تکون داد و رو به ایگور کرد و گفت :

-به به جناب کارکاروف ، کاری داشتید با من ؟
-من اومدم که تست عضویت در تیم ملی بدم .

ویکتور اول جا میخوره و کمی عقب میره ، سکوت سنگینی بین دو نفر حاکم میشه تا ویکتور بالاخره افکارش رو متمرکز میکنه و با دست اشاره میکنه به ایگور که وارد اتاقش بشه.

---
همینطور که ویکتور برگه های زیر دستش رو بررسی میکرد و هر از گاهی امضایی زیر برگه ها میزد ، رو به ایگور کرد و گفت :

-خب جناب کارکاروف ، من میخوام باهاتون روراست باشم ، وقتی بهم گفتید که میخواید عضو تیم ملی بشید من حسابی جا خوردم ، فک نمیکنید یه مقدار سنتون گذشته برای چنین مسابقه سنگینی ؟
-ویکتور عزیز ، در دنیای جادوگری سن جایی نداره ، هر کسی هر کاری میتونه بکنه .
-ماجرا اینه که من خودم زیر دست شما تحصیل کردم ، واقعا خجالت میکشم که تست خاصی از شما بگیرم از طرفی هم اصلا نمیدونم در چه حدی بلدین بازی کنید . به همین منظور من یکی از دستیارانم رو با شما میفرستم ، سارا ، سارا بیا اینجا ببینم .
-فک نمیکنید یه مقدار یک زن نمیتونه ...

ایگور نتونست حرفش رو تموم کنه ، زنی خوش اندام با لباس ورزشی وارد اتاق شد . با موهای بلوندش تکونی داد و به سمت ویکتور رفت .

ایگور :

کرام بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :

- شما دو تا برید کار رو شروع کنید و گزارشش رو به من برسونید . موقع بیرون رفتن به نفری بعدی بگید بیاد تو .

ایگور :

-جناب کارکاروف ، با شما هستم ، بفرمایید !
-اوه با منید ؟ اوکی باشه حتما بریم کجا باید بریم ؟

----
ایگور وسط زمین کوییدیچ رو به روی سارا ایستاده و سارا در حال گفتن چند تذکر و نکته بود ولی ایگور نمیتونست فکرش رو متمرکز کنه . همچنان با دهن باز به سارا خیره شده بود و فقط سرش رو ناخودآگاه تکون میداد .

-خب جناب کارکاروف شروع کنیم ؟
-جان چی ؟ چیو شروع کنیم ؟
-گرفتن تست از شما رو دیگه !
-اوه اوکی باشه ، شروع کنیم !

سارا به کنار زمین میره و توپ ها رو از صندوقچه بیرون میاره و با دست به ایگور اشاره میکنه که جارو کنار دیوار رو برداره و به پرواز در بیاد . ایگور که به سختی بالاخره تونست چشمانش رو از سارا بر داره به طرف دیوار میره و جارو رو بر میداره و پرواز میکنه و دوباره خیره میشه به سارا !

سارا توپ رو بیرون میاره ، توپ دوری در هوا میزنه و از پشت به سرعت به طرف ایگور میاد . ایگور که حواسش هنوز روی سارا هست ، متوجه توپ نمیشه . سارا با چهره وحشت زده به ایگور خیره شده و سعی میکنه که با علائم بهش اخطار بده . ایگور به سختی متوجه میشه که منظور سارا چی هست و ...

بومب !

همه چی رو به تاریکی میره ، کم کم دیگه هیچ جای بدنش رو نمیتونه حس بکنه . احساس میکنه که به صورت وحشتناکی به طرف پایین رفتن هست ولی کاری از دستش بر نمیاد ، چشمانش بسته میشه و از هوش میره !







بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱
#16

هری جیمز پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۲ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۹:۲۳ جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 232
آفلاین
سلام بر ورزشکاران جادوگر و ساحره

تا 16 تیر تغییری در روند این تاپیک ایجاد میشه تا سطح بندی اعضای کوییدیچ انجام بشه. این تغییرات هم اینه که فقط اعضایی که توی کوییدیچ ثبت نام کرده اند اجازه شرکت در این تا
پیک را دارند و به صورت تک پستی هست.

من موضوع را زودتر اعلام کردم که وقت بیشتری داشته باشید و بتونید و روش بیشتر کار کنید.

موضوع کوییدیچ:
فکر کنید می خواهید برای عضویت توی کوییدیچ در هر تیمی که دوست دارید( میتونه یه تیم تخیلی باشه. میتونه هم چهار تیم هاگوارتز باشه و کلا هر تیمی که می پسندید.) برای هر پستی که بازم شما دوست دارید، یه آزمون بدید. در مورد این یه رول تک پستی بزنید.

مهلت ارسال تا 16 تیر هست. من به تمام بازیکنان برای اطلاع رسانی پیام شخصی میشم.

تاپیک هم در روز 10 تیر باز خواهد شد.

اگر هم سوالی یا مشکلی بود میتوانید در اینجا یا از طریق پیام شخصی به من، بگید.

موفق باشید.


ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۹ ۱۳:۲۴:۵۰

این شناسه قبلیمه

شناسه جدیدمه

ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک

ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.