هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۳۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۱۸:۱۴
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 472
آفلاین
تصویر کوچک شده


تک تک مرگخواران سابقه داشتن، هرکدوم توی زمینه مختلفی. این موضوع اجازه نمیداد که اون ها بتونن پلیس بشن. تمام مرگخواران، با حالتی آویزان و داغون، به یکدیگر نگاه میکردند و فحش به قبر پدر شانسشون میدادن، به جز فنریر که درحال گشت زدن اون اطراف بود و برای خودش میچرخید و از زیر میز ها و صندلی های اداره رد میشد.
-حالا چیکار کنیم؟
-دیگه لرد بهمون افتخار کردن نمیکنه.
-لرد یَک یَکمون رو میکشه.
-اصلا نموخوام!

در حالی که مرگخواران کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته بودن، رئیس پلیس گلوش رو صاف کرد:
-باید عرض کنم به خدمتتون که یه عدتون به خاطر جرم هایی که مرتکب شدید هنوز زندان نرفتید. در نتیجه بازداشتید.
-من که سابقم زندان بوده.
-فرار کردی!
-منو نترسون از قفس!

درحالی که کم کم صدای اعتراض مرگخواران بلند میشد، فنریر پشت سر رئیس پلیس ظاهر شد:
-هالووین مبارک!

بعد از گفتن این جمله، فنریر روی کول رئیس پلیس پرید و قورتش داد.
-خوردیش؟
-بدبخت شدیم که.

فنریر دور دهنش رو پاک کرد و رو به جمعیت ادامه داد:
-حالا میتونید پلیس شید.


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۱:۰۵:۱۱

اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱:۴۱ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۶:۲۷
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 197
آفلاین
همه ی مرگخواران به رودولف اشاره کردند.

-یک امتیاز منفی برای ایشون ثبت می شه.
-البته من فقط مزاحم ساحره ها می شم.
-کدومتون سابقه مسموم کردن بقیه رو داره؟
-انواع معجون های سمی برای افراد غیر مسموم می خواید؟
-یک امتیاز منفی هم برای شما ثبت شد.

هکتور خیلی راحت خودش را لو داد.
-چی شد؟ معجون نخواستین؟

رءیس پلیس دوباره به لیست جنایت ها نگاه کرد.
-کدوم از شما به هر دلیلی سابقه زندانی شدن داره؟
-این سوال جزء سوال های کلی بودن می شه.
-به نکته ی خوبی اشاره کردی.

رءیس پلیس دوباره نگاهی به لیست جنایت ها کرد.
-کدومتون سابقه گرگینگی داره؟

فنریر با اضطراب به رءیس پلیس نگاه کرد.
-مگه گرگینه بودن چه اشکالی داره؟
-چون اکثر نگهبانی های شما شب هاست، می تونه خطرناک باشه.





در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۳۰ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۴:۱۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 117
آفلاین
اتاق رئیس پلیس

رئیس پلیس با فنجانی چای از یک طرف اتاق به سمت طرف دیگر با صندلی چرخ دار اداری اش خود را می سراند و جیغ و هورا می کشید که ناگهان...

بوووم(افکت برخورد در اتاق به دیوار)

لشگری مرگخوار به سرعت وارد اتاق رئیس پلیس شدند. رئیس پلیس که هل شده بود فنجان چای داغ را بر روی خودش خالی کرد و جیغی کشید.
_مگه اینجا در نداره؟

ملت مرگخوار که از شدت اشتیاق پلیس شدن تازه متوجه شده بودند که اتاق دری هم داشته است لبخند ملیحی تحویل رئیس پلیس دادند.

_حالا چرا اومدید اینجا؟ گزارش قتل؟ اعتراف؟
_اومدیم تا پلیس شدن بشیم.
_مگه پلیس شدن الکیه؟!
_عه؟ الکی نبودن میشه؟

رئیس پلیس که هیچ با کله آبی و نامتعارف رابستن کنار نمی آمد با بی حوصلگی گفت:
_نه معلومه که الکی نیست. مهمترین قسمت اینه که سوابق تک تک شماها بررسی بشه تا ببینیم سوابق جنایی نداشته باشین و تازه تعداد افراد استخدامی اداره پلیس هم محدوده پس باید بهترین های شمارو انتخاب کنیم.

دیانا درحالی که دست های نوتلایی اش را به در و دیوار اتاق رئیس پلیس می مالید، گفت:
_یعنی هرچی تعداد کیگوری ها کمتر بشه احتمال پلیس شدن من بیشتره؟
_دقیقا همینطوره.

مرگخواران با لبخند های شیطنت آمیزی به یکدیگر نگاه کردند. پیدا کردن شانه لرد و تقدیر لرد بابت این موفقیت، افتخاری بود که مرگخواران بخاطرش همدیگر را هم می فروختند!

_خب با سوال اول شروع می کنم. اینجا کسی سابقه جنایت داره؟

همه مرگخواران به یکدیگر اشاره کردند.

_خب...ظاهرا باید سوالمو جزئی تر کنم! اینجا کسی سابقه ایجاد مزاحمت برای مردم رو داره؟ مثلا ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم؟




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹:۲۶ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۰:۴۶
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
برای لحظاتی، مرگخواران فقط خیره‌خیره به جایی که لرد نشسته‌بود نگاه می‌کردند.

- شما دارین به کجا نگاه می‌کنین یاران ما؟

جمع مرگخواران، به‌طور همزمان چشم‌هایشان را از سر خالی ِ لرد سیاه به طرف چشم‌هایش جابجا کردند.

- آممم... چشم‌های مبارکتون ارباب!
- یکی نیش رودولف رو با نخ جراحی بدوزه و بقیه هم دوباره اتاقمون رو بگردن و شونه رو پیدا کنن!

همزمان با کوک زدن‌های بلاتریکس، بقیه مرگخواران به طرف اتاق هجوم برده و سعی کردند اولین نفری باشند که شانهء لرد سیاه را پیدا می‌کند. اما اتاق آن‌قدرها بزرگ نبود و جای زیادی هم برای گشتن نداشت‌.

- برو کنار ببینم! خودم اول اومدم زیر فرش رو ببینم!
- نخیرم اول من رسیدم!
- ارباب توی این گلدون‌و که افتاد شکست گشتم، نبود.
- ارباب چرا نگفتین روی رداتون لکه افتاده؟
- ارباب این گوشی مشنگی توی اتاق شما چیکار می‌کنه؟
- ارباب معحون دماغ در بیار منم اینجاست!
- عه ارباب این همون ماتیکیه که بهتون هدیه دادم. چقدر زود تمومش کردین!

لرد سیاه اندکی شوک‌زده به مرگخوارانی که داشتند دار و ندار زندگی‌اش را رو می‌کردند نگاه کرد و سپس با حرص گفت:
- برین بیرون از اتاقمون! حریم شخصی‌مونو از بین بردین! کروشیو! حتما اینجا نیست که خودمون پیداش نکردیم دیگه!
- خب پس ما چیکار کنیم ارباب؟
- برین پیداش کنین، تا وقتی هم که پیداش نکردین اصلا برنگردین!

و اندکی بعد تک تک مرگخواران به جز مروپ، با تیپا از خانه ریدل به بیرون پرت شدند.

- خب الان چه‌جوری پیداش کنیم؟
- خودمون که نمی‌تونیم همین‌جوری الکی بریم بگردیم، باید از کسی که بلد بودن می‌شه پرسیدن کنیم!
- یعنی کی؟
- دایره جنایی باکینگهام پلیس!

***

مدتی بعد، قلعهء باکینگهام

دایرهء جنایی ِ قلعه باکینگهام، مکانی بسیار خوف‌دار و ترسناک بود که هر کس تا وارد آن می‌شد برگ‌هایش می‌ریخت و به کار نکرده‌اش هم اعتراف می‌کرد. تاریخی که از آن ثبت کرده‌بودند هم به‌شدت طولانی و افتخارانگیز و پر از انواع و اقسام خلافکارها با جرمهای عجیب و غریب بود.
اما در آن لحظه، وقتی که مرگخواران تک تک و با اضطراب واردش می‌شدند، حتی تسترال هم آنجا پر نمی‌زد.
- این بود اون جایی که گفتین پر از آدمای کار بلده؟
- الان از کی باید کمک بگیریم؟
-بدبخت شدیم!
- حالا دیگه نمی‌تونیم شونهء ارباب رو پیدا کنیم و ایشون هممونو می‌کشن!
- همش تقصیر این رابه!
- قبل اینکه پز پلیس‌های زیر نظر شهرداری رو بدی لااقل از یکی بپرس!
- خب... خب خودمون پلیس شدن می‌شیم!
- منظورت چیه؟
- الان رفتن می‌شیم پیش رئیس پلیس، بعدشم اون باهامون مصاحبه کردن می‌کنه. اگه توی مصاحبه درست رفتار کردن بشیم، خودمون پلیس شدن می‌شیم!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۵۰ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۲:۴۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
سوژه ی جدید

-این امکان ندارد!

لرد ولدمورت خیلی عصبانی کشو های کمدشو باز می‌کرد و بهم می‌ریخت و می‌بست. انگار که یه چیزیشو گم کرده بود.

وقتی گشتن کشو ها تموم شد به سراغ میز رفت. میز رو بلند کرد و زیر پایه‌شو دید.
یعنی اون چیز کوچیکتر از پایه ی میزه؟

وقتی که دید اونجا هم نیست عرض اتاقو طی کرد و رفت بین کتابا رو دید.
یعنی اون چیز ربطی به کتاب داره؟

-ما یا اون رو پیدا می‌کنیم! یا رابستن رو می‌کشیم!

رابستن اگه می‌دونست اربابش تو خلوت خودش اسمشو برده، از شدت ذوق زدگی جامه می‌درید!

لرد تموم اتاق رو زیر و رو کرد ولی اون "چیز" رو پیدا نکرد.
آستین هاشو بالا زد...چوب دستیشو در آورد تا بره و رابستن رو بکشه ولی یه فکر دیگه به ذهنش رسید.
-اون بمیره گه اون پیدا نمی‌شه... پس بذار به جای اینکه بکشمش یه ماموریتی بهش بدم. ما بسیار فکر خوب می‌کنیم! به خودمان افتخار کردیم!

لرد، رابستن رو صدا زد تا بیاد به اتاقش.

-ببین راب...یک ماموریت برات داریم...ما یک چیزی گم کردیم و فکر می‌کنیم از ما دزدیده شده! برو برای ما پیداش کن!
-چشم ارباب!

رابستن سریع رفت بیرون و در پشت خودش بست.
چند ثانیه بعد صدای در اتاق لرد بلند شد.
-بیا تو!
-ارباب! بخشیدن می‌شم! دقیقا دنبال چی باید گشتن کنم؟

این حرف رو، مروپ گانت که داشت قابلمه ی پر از کوبیده ی هلو رو می‌برد سمت آشپزخونه شنید.

-وای مرلین مرگم بده...چیشده؟ به من بگو راب؟ من طاقتشو دارم! نمیگی؟ تو بگو عزیز مامان! چی گم کردی؟ تو هم نمیگی؟ مامانتو بی خبر می‌ذاری؟ ینی من توی بی خبری بمونم و فقط غصه بخورم؟ انقد غصه بخورم که آب شم؟ پس دیگه کی برات غذا های خوشمزه درست کنه؟ کی برات میوه بیاره و به زور فرو کنه تو حلقت؟

تن صدای مروپ اونقدری بود که کل خانه ریدل از این قضیه با خبر بشن و بیان جلوی در اتاق لرد.

-مادر! می‌تونستی یکم آروم حرف بزن که این جماعت بلند نشن و بیان جلوی در! ما فقط یک چیز خیلی کوچکی رو گم کردیم!

لرد، مادرش رو دید که داشت اتاقشو زیر و رو می‌کرد.
-گلدون که هست...تموم ۳۲۴۵ کتابتم که هست...
-چیکار می‌کنی مادر؟
-...دارم می‌بینم چی رو گم کردی...چوب دستیت که هست...موهای نداشتتم که هست...وای! اونو گم کردی عزیز مامان! شونه ی کودکیتو!

همه ی مرگخوار ها از این حرف مروپ بهت زده شدن و می‌خواستن از خنده منفجر بشن که با نگاه تهدید آمیز مروپ، حتی معنی کلمه ی "خنده" رو هم از یاد بردن!

-آری! ما شانه ی عزیزمان را گم کردیم!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲:۴۱ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
-حرکت کنیم!

لینی با نگرانی به پشت سرش نگاه کرد.
-ارباب...هکولی...

-فرمودیم حرکت کنیم!

ماشین حرکت کرد.

هکتور جیغ کشان و لرزان مدتی دنبال ماشین دوید...دست تکان داد...بالا و پایین پرید. کم کم فاصله اش با ماشین بیشتر شد. سرعت ماشین زیاد بود...و سنگی که جلوی پایش قرار گرفته بود، باعث شد زمین بخورد.
با چشمان اشک آلود دور شدن ماشین آتش نشانی را تماشا کرد...


نیم ساعت بعد...


-ارباب...رسیدیم!

لرد سیاه که جایش بسیار تنگ بود خوشحال شد.
-عالیه. پیاده می شیم. اول ما!

آرسینوس در را باز کرد.
-البته ارباب...بفرمایین.

لرد در حالیکه نجینی دور گردنش پیچیده شده بود از ماشین پیاده شد.
انتظار داشت صدای فریاد و دعوای مرگخواران عجول را بشنود که سر زودتر پیاده شدن دعوا می کنند...ولی صدایی که شنید صدای روشن شدن ماشین بود.
-یاران ما؟ پیاده بشین خب!

لایتینا سرش را از پنجره بیرون برد.
-نه دیگه ارباب...ما که نمیاییم. مزاحم شما نمی شیم. خونه ای که خراب شد خانه ریدل ها بود. تنها ریدل حاضر در محل شما هستین. خونه شما بود. ما هر کدوممون برای خودمون خونه داریم. شما بفرمایین به خونه جدیدتون. اگه دستور یا ماموریتی داشتین ما رو با فشردن علامت احضار بفرمایین. اگه جایی آتیش گرفت هم زنگ بزنین. میاییم خاموش می کنیم.

قبل از این که لرد سیاه موفق به نشان دادن عکس العملی بشود، ماشین آتش نشانی دور زده و محل را ترک کرده بود.

-نامردا...دور زدن هم بلد بودن نجینی...دیدی؟
-شام پاپا! از شامگاه خیلی گذشته!

لرد سیاه غمگین شال گردن را دور گردن نجینی، و نجینی را دور گردن خودش محکم کرد. خوب می دانست این بار دلیل شام خواستن نجینی، پرت کردن حواسش از مرگخوارانی بود که او را ترک کرده بودند.


سه ساعت بعد...پشت بام خانه ویزلی ها...


لرد سیاه شمع کوچکی روشن کرده بود.
-نجینی...ما رو می بینی؟...قصر مستحکمی بنا کردیم. ولی نگران نباش. فردا بهترشو درست می کنیم. این موقتیه. امشبو همینجوری بخواب.

نجینی نگاهی به چوبی که بصورت عمود روی پشت بام نصب شده بود انداخت...و شنل لرد سیاه که سعی کرده بود نقش چادر را بازی کند. ولی فقط موفق شده بود نیم دایره کوچکی را پوشش بدهد. لرد خودش و نجینی را به سختی در همان نیم دایره جا کرده بود. روی زمین نشسته بودند...زمین خشک و خالی!
-فردا بهت شام هم می دیم...شام مفصل. امشب چوب دستی نداریم...این جونورای پایینی هم که به نون شب محتاجن. زیاد بچه دار می شن که هر وقت گشنه شون شد یکیشو کباب کنن بخورن.

نجینی فس فسی کرد و چشمانش را روی هم گذاشت.

چند دقیقه گذشت...چشمان نجینی تازه گرم شده بود که با تکان شدید لرد، از خواب پرید. شمع خاموش شده بود. صدای لرد را شنید.
-چیه نجینی؟ گفتیم امشب شامی در کار نیست. درک کن. بذار بخوابیم. چرا تکونمون می دی بچه؟

نجینی فکر کرد...نه او لرد سیاه را تکان می داد و نه لرد او را! پس فقط یک احتمال باقی می ماند...
سرش را دراز کرد و ویزلی ها را دید که سراسیمه از خانه خارج شدند و صدای فریاد "زلزلهههههههه" مالی ویزلی به گوشش رسید.
-فیسسسسسسسسسسس!

قبل از این که لرد موفق به ترجمه این "فیس" شود، تکان ها شدید تر و شدید تر شد...و طولی نکشید که خانه با صدای مهیبی فرو ریخت...

گرد و خاک شدیدی به هوا بلند شد. لرد سیاه سرفه کنان چشمانش را مالید. فشار شدیدی روی سینه اش حس می کرد و قادر به تکان خوردن نبود.
-نجینی؟ اینجایی؟ زنده ای؟

نجینی دور گردنش پیچید...زنده بود!

-یکی با یاران ما تماس بگیره...بهشون بگین ما مطمئن نیستیم...ولی فکر کنیم زلزله زده شدیم!


پایان


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۰۲ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۲۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 508
آفلاین
ليسا با يك ناخن گير، چهار زانو روى زمين نشسته و با دقت و توجه، تك تك پوسته هاى روى درخت را مى كند.

‏-
‏-

‏-

ملت مرگخوار با چشم غره لرد سياه، چشم و چالشان را جمع كردند و منتظر ماندند.
ليسا كند و كند و در نهايت پس از چند دقيقه بلند شد.
يك لنگه كفشش را درآورد و در چشم مرگخواران زل زد.

ضربه اول...
ضربه دوم...
ضربه سوم!

شترق!

ليسا با پاشنه كفشش سه ضربه به درخت زده و درخت، وسط خيابان افتاده بود.
-

-هكتور! اين درخت رو بردار از تو خيابون بذار كنار. ياران ما! سوار شيد... ادامه مى ديم!

مرگخواران دوان دوان سوار شدند. آرسينوس، لرد و ليسا نيز سر جايشان برگشتند و ماشين حركت كرد.

-هى... وايسين! من رو جا گذاشتين!... معجون سازتون جا موند...هى!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۷:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4763
آفلاین
- ارباب اگه نمی‌ذاشتین بلاتریکس با من چنین رفتاری داشته باشه، الان یه قمه تو دستام بود که راحت می‌تونست اون درختو ادب کنه. فکر نمی‌کنین وقتشه یه همسر دیگه برام اتخاذ کنین؟

رودولف که کله‌ای بود نصب شده بر روی آژیر ماشین آتش‌نشانی، دید وسیعی به کل مناطق نداشت و تنها یک دید 180 درجه به منطقه‌ی جلوش داشت. برای همین بلاتریکسو که در دو قدمیش و پشت سرش ایستاده بود و به وضوح سخنانش رو می‌شنید، نمی‌بینه!

- چیزی گفتی رودولف؟
- شنیدین ارباب؟ مطمئنم نشنیدین چون همه‌ش تو فکرم اتفاق افتاد. ارباب حتی وقتی جسمش نیست هم تو افکار من حضور داره. آرامش نذاشته برام ارباب!

بلاتریکس با پرشی بر پشت ماشین سوار می‌شه و کله‌ی رودولفو می‌گیره و طوری می‌‌چرخونه که چشم تو چشم باهاش بشه.

- عه سلام همسر عزیزم. کجا بودی تو؟ همین الان داشتم می‌‌گفتم وقتشه همسر منو از هرکجا هست پیدا کنین و تحویل شوهر دلتنگش بدین.

متاسفانه یا خوشبختانه بلاتریکس قمه رو در محل آواربرداری رها کرده بود، وگرنه مطمئنا در این لحظه رودولف تبدیل به کله‌ای می‌شد که به دو قاچ مساوی تقسیم شده.

- سرورم؟ اجازه می‌دین از نفس کشیدن راحتش کنم؟

لرد هنوز نگاهش رو ناخن‌گیر آرسینوس ثابت مونده بود.
- ما اربابی هستیم زلزله‌زده. اینقد از ذهن ما کار نکشین! ... سینوس، پس چرا اون ناخن‌گیرو نمی‌دی لیسا؟
- چیزه ارباب... داشتم دعوای خانوادگی تماشا می‌کردم.

آرسینوس بلافاصله بعد از گفتن این حرف جلو میاد و ناخن‌گیرو تحویل لیسا می‌ده.




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۱۰ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لیسا برای چند ثانیه به فکر فرو رفت. انتخاب سختی در پیش داشت. اگر ناخن گیر را برمیداشت، میتوانست تا آخرین شاخه و در نهایت تنه درخت را بچیند. اگر کارد میوه خوری را برمیداشت، میتوانست به یکباره درخت را ببرد.

لیسا عمیق تر فکر کرد. با ناخن گیر، درخت را میشد زجر کش کرد، اما با کارد میوه خوری، کار درخت به یکباره تمام میشد.

- لیسا؟ همچنان میخوای فکر کنی یا میری برش داری؟ یا خودتو هم بذاریم بالای درخته، جفتتونو برداریم از سر راه؟

خشم لرد، حتی در موقع زلزله زدگی هم ترسناک بود، پس نتیجتا لیسا به سرعت چاقو را از دست آرسینوس قاپید و به سوی درخت حرکت کرد.
لیسا از میان تشویق های مرگخواران گذشت و با درخت چشم در چشم شد.
- اول از همه باهات قهرم. چون قهر کشنده ترین سلاحه و حتی نیازی ندارم به چاقو متوسل شم!

لیسا با درخت قهر کرد. به این صورت که دست به سینه شد، پشتش را به درخت کرد و حتی چندین بار هم زبان درازی کرد.
درخت اهمیتی نداد. در واقع سرش آنقدر برای در آوردن برگ های جدید و دوباره سبز شدن شلوغ بود، که قهر لیسا جزو کمترین اولویت هایش هم نبود!

لیسا وقتی این میزان بی اهمیتی درخت را دید، به غیرتِ قهر کردنش برخورد، پس به سرعت همراه چاقوی میوه خوری به درخت حمله کرد.

- آی آی... نکن همچین قلقلکم میاد!

لیسا همچنان به بریدن ادامه داد، تا اینکه ناگهان...

تق!

لیسا به تیغه شکسته چاقو نگاه کرد.

- سینوس... چاقوهاتم مثل خودت بی کیفیتن و به نظر میرسه از آب دهن ساخته شدن. ناخن گیر رو بده به لیسا و امیدوار باش بتونه باهاش درخت ببره، وگرنه خودتو تبدیل به اره میکنیم!



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
با شنیدن دستور لرد، بلاتریکس به حالتی بسیار غیرتی شده به طرف درخت رفت. دستش را گرفت و شروع به کشیدن کرد.
-ببین گل کلم...وقتی ارباب اراده می کنن تو اینجا نباشی، نباید اینجا باشی! سریع برو کنار ببینیم. من نمی فهمم کی تو رو این وسط کاشته آخه!

درخت مقاومت کرد.

بلاتریکس کشید و درخت مقاومت کرد.

در این بین، کلاغ وقت نشناسی تکه ای چوب آورد و روی بلند ترین شاخه درخت جاسازی کرد. بلاتریکس خشمگین تر شد!
-آهای...داری چیکار می کنی؟ الان وقت لونه ساختنه؟ این درخت تا چند دقیقه دیگه اینجا نیست. بیخودی نساز!

-پاپا...شام!
-تو چی می گی این وسط فرزندم؟

نجینی به رادیو اشاره کرد.
-پیچ اینو چرخوندم...گفت شامگاه شما بخیر! شام!

-فرزندم...هوا که روشنه...کدوم شامگاه؟ تو به چشمات اعتماد داری یا به مشنگی که اون توئه؟
-به مشنگی که اون توئه فیسسسس!

لرد سیاه موقتا نجینی را ندیده گرفت!
-برین بکشینش کنار. لیسا...تو که در گاز گرفتن مهارت داری...برو به مقدار زیاد گازش بگیر تا قطع بشه!

لیسا دندان هایش را روی هم فشار داد.
-ارباب...اره بهتر نیست؟...کسی اره نداره؟...دارین؟ اره! بچه ها؟

دل آرسینوس کمی سوخت.
-من یه کارد میوه خوری و یه ناخنگیر دارم. کدوم به دردت می خوره؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.