هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۰:۴۵ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۰:۳۱
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
اما محکم میله های زندان را چسبیده بود و قصد نداشت آن ها را رها کند.
- چرا اینقدر پوکری؟
- شما چی فکر می کنید؟ به نظرتون جای یک دانش آموز اینجاست! تو سلول های آزکابان؟!
- نچ . قطعا جاشون تو هاگوارتزه. درست مثل من!

اما نگاه متعجبی به زن جوان انداخت اصلا شبیه دانش آموزان نبود. منظور اصلا شبیه آن دانش آموزان علاقه مند به مدرسه نبود.
- چرا اینجوری نگاه می کنی!؟ خب با اینکه درسم خوب نبوده ولی یه کارایی هم می کردم. مگه هاگوارتز فقط برای درس خوندنه؟

اما حرفی نزد و دوباره به پشت میله ها چشم دوخت. دمنتور ها به راحتی می رفتند و می آمدند. کسی کاری به کارشان نداشت ولی آن ها با تمام زندانیان کار داشتند ، آنها باعث می شدند که اما دابز لحظه به لحظه ناراحت تر از قبل شود و به خاطر گذشته دردناکش شروع کند به گریه کردن. ولی هم سلولی او گویا این را فهمیده بود زیرا می خواست حواس اما را پرت کند.
- اگه الان تو هاگوارتز بودی چی کار می کردی؟
- حتما داخل کتابخونه بودم و داشتم کتاب می خوندم.
- اوه! دوست داری الان هم کتاب بخونی؟

اما لبخند تلخی زد و جواب مثبت داد. دلش برای دیدن جلد کتاب ها تنگ شده بود.
- می تونی از جایی کتاب ظاهر کنی؟ مثلا اگه چوبدستی داشته باشی!؟
- آره می تونم یادگرفتم که مردم رو تبدیل کنم به کتاب.
- روی دیوانه ساز اثر داره؟
- احتمال قوی! ولی من که چوبدستی ندارم.
- اما من دارم. یه خوشگل و ناز هم دارم. می خوای؟
- بله ولی تو چه طوری تونستی با چوبدستی...
- بابا من به جرم دزدیدن چوبدستی های متعدد اینجام. یک مدت از کارم خسته شدم اومدم آزکابان شناسی تا بعدا بیام اینجا کار و کاسبی چوبدستی فروشی راه بندازم. حالا ببخیال بیا این رو بگیر هر کاری خواستی بکن با هاش. اگه کتاب خوندی هم بلند بخون تا منم بشنوم چون سواد خوندن و نوشتن ندارم.

زن لبخندی زد و چوبدستی را تحویل اما داد. اما از خوشحال در پوست خود نمی گنجید! سریع چوبدستی را گرفت و به سمت دیوانه ساز نشانه رفت
- کتابشیو!

دمتور به راحتی ورقه ورقه و تبدیل به کتاب شد و اما با شادی شروع کرد به خواندن کتاب.

مدتی بعد:

-... و اینجانب دمنتور، او را بوسیده و از زندگی فارغش کردم.پایان!
- امم... ببین این کتاب ها اصلا به درد نمی خوره. کتاب دیگه ای نداری؟
- نه خانم! این ها دمنتور هستند، چه انتظاری از محتوی درونی اونا دارید؟ نکنه با این بی روح بودنشون می خواید داستاناشون مهربون و مامانی باشه؟
- نه خب... ولی فکر کردم شاید داستاناشون جذاب باشه. نه اینکه مثلا قاتله اینقدر بی عرضه باشه که با یک بوسه بمیره.
- خب آخه دمنتور با بوسه آدم رو می کشه. تازه حق قاتل بود که بمیره! زده ده بیست تا مشنگ رو کشته!
- سخت نگیر دختر جون . اگه ضعیف نبود نمی مرد! من که با بوسه دیوانه ساز نمیمیرم! در ضمن کار خوبی کرده که مشنگ ها رو کشته، اونا در جامعه هیچ ارزشی ندارند.

اما به علامت شومی که زن خالکوبی کرده بود نگاه کرده و چیزی بر زبان نیاورد. سرش را به طرف میله ها چرخاند و. چوبدستی را به سمت سه چهار تا دمنتور دیگر نشانه رفت.
- این بی روح و سرده... این یکی خیلی متن های بد داره... این که به درد نمی خوره... این که کلا قاطی پاتیه!... وای! این همونی که هری و دادلی رو از نزدیک دیده... این چرا قرمزه ؟... این....
- بسه! دیوانه شدم. همین یه طلسم رو بلدی؟ به خاطر همین اومدی آزکابان؟
- نه اینم ها رو هم بلدم!

اما با ناراحتی چوبدستی را بلند کرد و به هر طرف که می توانست نشانه رفت. هدف خاصی نداشت و فقط با صدای بلند فریاد می زد: آواداکتابرا! آواداکتابرا!
بعد از اینکه چندین بار طلسم را تکرار کرد بلند تر ادامه داد : ایبموکریو! ایمبوکریو! ایمبو...
- دختر جان بس کن! مگه بهت یاد ندادن تو کتاب خونه نباید سر و صدا کرد؟
- ببخشید من منظور شما رو متوجه نمی شم!

زن لبخند ژکوندی تحویل اما داد و با خرسندی گفت: آفرین! تو موفق شدی! حالا می تونی بی سر و صدا بری بیرون.

اما نیز نگاهی به اطراف انداخت، تمام اهل زندان در حال مطالعه بودند.
- بیا! در رو باز کردم برات. بی سر و صدا برو بیرون چون...
- چون اگه سر و صدا کنم، دمنتور ها می فهمن!؟
- نه خیر! اگه سر و صدا کنی نظم کتابخونه بر هم می خوره! حالا برو بیرون.

زن این جمله را گفته و اما را به بیرون هل داد، سپس کتابی در دست گرفت و شروع کرد به خواندن.
- مگه نگفتید سواد ندارید؟
- هیس! برو بیرون!

اما با خوشحالی تمام از آزکابان خارج شد، او با خودش فکر کرد که طلسم های نابخشودنی چه کاربرد ها که ندارد، یکی را به آزکابان می اندازد و یکی را از آزکابان نجات می دهد.

۲-
۱.طلسم لمیابوتمن lamiabottemen :
با اجرای این طلسم جایی از بدن فرد ( گلو، مچ دست،..) سوراخ شده و خونریزی شدید می کند ولی خون فرد روی زمین نمی ریزد بلکه داخل شیشه ای زخیره شده و پس از مرگ فرد، به دست قاتل می رسد.

۲.طلسم لوکاماسانی glaucomasani : با اجرای این طلسم فرد دچار نابینای می شود.
۳.طلسم استرانگلسی بی stranglesibi :
این طلسم به راحتی فرد را خفه می کند.



من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
魔法の世界
レイモンド

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۰:۴۵ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۰:۳۱
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
اما محکم میله های زندان را چسبیده بود و قصد نداشت آن ها را رها کند.
- چرا اینقدر پوکری؟
- شما چی فکر می کنید؟ به نظرتون جای یک دانش آموز اینجاست! تو سلول های آزکابان؟!
- نچ . قطعا جاشون تو هاگوارتزه. درست مثل من!

اما نگاه متعجبی به زن جوان انداخت اصلا شبیه دانش آموزان نبود. منظور اصلا شبیه آن دانش آموزان علاقه مند به مدرسه نبود.
- چرا اینجوری نگاه می کنی!؟ خب با اینکه درسم خوب نبوده ولی یه کارایی هم می کردم. مگه هاگوارتز فقط برای درس خوندنه؟

اما حرفی نزد و دوباره به پشت میله ها چشم دوخت. دمنتور ها به راحتی می رفتند و می آمدند. کسی کاری به کارشان نداشت ولی آن ها با تمام زندانیان کار داشتند ، آنها باعث می شدند که اما دابز لحظه به لحظه ناراحت تر از قبل شود و به خاطر گذشته دردناکش شروع کند به گریه کردن. ولی هم سلولی او گویا این را فهمیده بود زیرا می خواست حواس اما را پرت کند.
- اگه الان تو هاگوارتز بودی چی کار می کردی؟
- حتما داخل کتابخونه بودم و داشتم کتاب می خوندم.
- اوه! دوست داری الان هم کتاب بخونی؟

اما لبخند تلخی زد و جواب مثبت داد. دلش برای دیدن جلد کتاب ها تنگ شده بود.
- می تونی از جایی کتاب ظاهر کنی؟ مثلا اگه چوبدستی داشته باشی!؟
- آره می تونم یادگرفتم که مردم رو تبدیل کنم به کتاب.
- روی دیوانه ساز اثر داره؟
- احتمال قوی! ولی من که چوبدستی ندارم.
- اما من دارم. یه خوشگل و ناز هم دارم. می خوای؟
- بله ولی تو چه طوری تونستی با چوبدستی...
- بابا من به جرم دزدیدن چوبدستی های متعدد اینجام. یک مدت از کارم خسته شدم اومدم آزکابان شناسی تا بعدا بیام اینجا کار و کاسبی چوبدستی فروشی راه بندازم. حالا ببخیال بیا این رو بگیر هر کاری خواستی بکن با هاش. اگه کتاب خوندی هم بلند بخون تا منم بشنوم چون سواد خوندن و نوشتن ندارم.

زن لبخندی زد و چوبدستی را تحویل اما داد. اما از خوشحال در پوست خود نمی گنجید! سریع چوبدستی را گرفت و به سمت دیوانه ساز نشانه رفت
- کتابشیو!

دمتور به راحتی ورقه ورقه و تبدیل به کتاب شد و اما با شادی شروع کرد به خواندن کتاب.

مدتی بعد:

-... و اینجانب دمنتور، او را بوسیده و از زندگی فارغش کردم.پایان!
- امم... ببین این کتاب ها اصلا به درد نمی خوره. کتاب دیگه ای نداری؟
- نه خانم! این ها دمنتور هستند، چه انتظاری از محتوی درونی اونا دارید؟ نکنه با این بی روح بودنشون می خواید داستاناشون مهربون و مامانی باشه؟
- نه خب... ولی فکر کردم شاید داستاناشون جذاب باشه. نه اینکه مثلا قاتله اینقدر بی عرضه باشه که با یک بوسه بمیره.
- خب آخه دمنتور با بوسه آدم رو می کشه. تازه حق قاتل بود که بمیره! زده ده بیست تا مشنگ رو کشته!
- سخت نگیر دختر جون . اگه ضعیف نبود نمی مرد! من که با بوسه دیوانه ساز نمیمیرم! در ضمن کار خوبی کرده که مشنگ ها رو کشته، اونا در جامعه هیچ ارزشی ندارند.

اما به علامت شومی که زن خالکوبی کرده بود نگاه کرده و چیزی بر زبان نیاورد. سرش را به طرف میله ها چرخاند و. چوبدستی را به سمت سه چهار تا دمنتور دیگر نشانه رفت.
- این بی روح و سرده... این یکی خیلی متن های بد داره... این که به درد نمی خوره... این که کلا قاطی پاتیه!... وای! این همونی که هری و دادلی رو از نزدیک دیده... این چرا قرمزه ؟... این....
- بسه! دیوانه شدم. همین یه طلسم رو بلدی؟ به خاطر همین اومدی آزکابان؟
- نه اینم ها رو هم بلدم!

اما با ناراحتی چوبدستی را بلند کرد و به هر طرف که می توانست نشانه رفت. هدف خاصی نداشت و فقط با صدای بلند فریاد می زد: آواداکتابرا! آواداکتابرا!
بعد از اینکه چندین بار طلسم را تکرار کرد بلند تر ادامه داد : ایبموکریو! ایمبوکریو! ایمبو...
- دختر جان بس کن! مگه بهت یاد ندادن تو کتاب خونه نباید سر و صدا کرد؟
- ببخشید من منظور شما رو متوجه نمی شم!

زن لبخند ژکوندی تحویل اما داد و با خرسندی گفت: آفرین! تو موفق شدی! حالا می تونی بی سر و صدا بری بیرون.

اما نیز نگاهی به اطراف انداخت، تمام اهل زندان در حال مطالعه بودند.
- بیا! در رو باز کردم برات. بی سر و صدا برو بیرون چون...
- چون اگه سر و صدا کنم، دمنتور ها می فهمن!؟
- نه خیر! اگه سر و صدا کنی نظم کتابخونه بر هم می خوره! حالا برو بیرون.

زن این جمله را گفته و اما را به بیرون هل داد، سپس کتابی در دست گرفت و شروع کرد به خواندن.
- مگه نگفتید سواد ندارید؟
- هیس! برو بیرون!

اما با خوشحالی تمام از آزکابان خارج شد، او با خودش فکر کرد که طلسم های نابخشودنی چه کاربرد ها که ندارد، یکی را به آزکابان می اندازد و یکی را از آزکابان نجات می دهد.

۲-
۱.طلسم لمیابوتمن lamiabottemen :
با اجرای این طلسم جایی از بدن فرد ( گلو، مچ دست،..) سوراخ شده و خونریزی شدید می کند ولی خون فرد روی زمین نمی ریزد بلکه داخل شیشه ای زخیره شده و پس از مرگ فرد، به دست قاتل می رسد.

۲.طلسم لوکاماسانی glaucomasani : با اجرای این طلسم فرد دچار نابینای می شود.
۳.طلسم استرانگلسی بی stranglesibi :
این طلسم به راحتی فرد را خفه می کند.



من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
魔法の世界
レイモンド

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۲:۳۰
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 204
آفلاین
جیــــــــــــــــغ!
مثل اینکه اشتباه شده! بفرمایید!
جیـــــــــــغ!


1. شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه تو آزکابان زندانی شدین. تو یه رول کوتاه، ده دقیقه وقت دارین تا فقط با استفاده از همین سه تا طلسم از آزکابان فرار کنین. (سال اولیا: 15 نمره - ارشدا: 10 نمره)

-جیـــــــــــــــــــــــغ!
-دِ! جیغ نزن خواهر من! ژون داداژت این کارو نکن!

این حرف های زندانی‌ای بود که درآن تاریکی هیچ چیز را به غیر از جیغ های وحشتناک ربکا نمیشنید. او تنها میتوانست درخواست کند تا ربکا جیغ نزند، ولی ربکا هیچ کدام اینها را-حتی آنهایی که زیر لبش زمزمه میکرد- نشنیده میگرفت و به کارهای خودش فکر میکرد.
-چیکار کنم؟ باید فرار کنم!
-داری به ژی فک میکنی داداژ؟
- به تو چه!
-بچه ای؟ منژورم اینه که... دانژ آموژی؟
-اومـــم... چطور؟

مرد لبخندی زد. ربکا تنها ده دقیقه وقت داشت و این لبخند مرد او را عصبی میکرد!
-دهه! بگو چرا اینو ازم پرسیدی؟
-چون به لباسات میخورد دانژ آموژ باژی! همین ژوری پرسیدم!

ربکا دیگر فرق بین مرد و خماری اش را نمیدانست جلوتر رفت و دهانش را تا حدی نزدیک به گوش مرد کرد. بوی سیگار خفه اش کرده بود!
-
-چی ژوده؟!
-هیچی...

ربکا نفس گرفت. چهره اش در هم رفت و...
-جیـــــــــــــــــغ!
-واااای! نــــــــه! چی ژوده؟ بازژویی دارم؟! نه؟ پس ژی؟

مرد بعد از کلی حرص خوردن غش کرد. ربکا راحت شد! حالا چوبدستی مواقع ضروری اش را از داخل گوشش در آورد و به سمت در گرفت.

5 دقیقه بعد

در با هر طلسمی که اجرا میشد محکم تر میشد. ربکا دیگر راهی نداشت. او باید نگهبان کنار در را طلسم میکرد. شاید اینگونه کلید را بدست بیاورد!
جلوتر رفت و چوبدستی را به زور از میله های کلفت آنجا رد کرد. به سر مرد نزدیک کرد و زمزمه کرد:
-ایمبوکریو!

اهم!... داد زد و نگهبان را طلسم کرد! () کمی بعد در باز شد. ربکا تبدیل به خفاش شد و به بیرون پرواز کرد. آزادی!
-آزادی! جیــــــغ!

ربکا به ساعت در دفتر رئیس آزکابان نگاهی انداخت. تا فرار ده دقیقه‌ای و شکستن رکورد فرار، تنها 2 دقیقه مانده بود!
-آواداکتابرا! کتابشیو!

او چند نفر ناکار کرد و از در آزکابان بیرون رفت! او رکورد فرار را شکانده بود!
-یوهو! جیـــــــــغ! میتونم به عنوان سابقه زندان برای مرگخواری استفاده کنم! شایدم بلا قبول کنه من تونستم رکورد رو بشکونم!

البته! ربکا به روی خودش هم نمی آورد که نیمی از آزکابان با این جیغش و فرور ریخت و نیمی دیگر در حال لرزیدن است! بهتر است تا او را به جرم ترکاندن آزکابان و کشتن سه چهار نفر دستگیر نکرده اند، به غارش برگردد!


2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین. (15 نمره)

اولی:
نام طلسم:
لسلوکاکه یا Laisse le craquer!
طرز کار با طلسم: کافیه چوبدستیتون رو سمت اون آدمی که میخوایین بگیرین، بعد این طلسمو داد بزنین!
نتیجه انجام طلسم: اون طرف میترکه!

دومی:
نام طلسم:
کیلیمونتل یا Cli mental!
طرز کار با طلسم: با چوبدستی سر طرف رو نشونه میگیرین، بعد با جیغ طلسمو میگین!
نتیجه کار با طلسم: تو مغز طرف مقابل تا مدت زمان زیادی، جیغ بلندی انعکاس پیدا میکنه!

سومی:
نام طلسم:
دومیشو یا Demi Shaw!
طرز کار با طلسم: چوبدستی رو روی قفسه سینه طرف نشونه میگیرین و بعد این طلسمو توی ذهنتون میگین.
نتیجه کار با طلسم: اون آدم به دو قسمت تقسیم میشه! حالا عمودی یا افقی نصف شدن طرف، به خودتون مربوطه!


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۰۰
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 189
آفلاین
سلام!

گویا یه ابهام و یا حتی یه ایهامی پیش اومده. اومدم که توضیح بدم، رفع شه.

تو تکلیف اول، منظور از همون سه تا طلسم، سه تا طلسمین که تدریس شد. از طلسمای کتاب استفاده نکنین. از آواداکتابرا، ایمبوکریو و کتابشیو استفاده کنین.

فرار لذت بخشی داشته باشین!


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۲:۳۰
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 204
آفلاین
جیــــــــــــــــغ!
بفرمایید!
جیـــــــــــغ!


1. شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه تو آزکابان زندانی شدین. تو یه رول کوتاه، ده دقیقه وقت دارین تا فقط با استفاده از همین سه تا طلسم از آزکابان فرار کنین. (سال اولیا: 15 نمره - ارشدا: 10 نمره)

-جیـــــــــــــــــــــــغ!
-دِ! جیغ نزن خواهر من! ژون داداژت این کارو نکن!

این حرف های زندانی‌ای بود که درآن تاریکی هیچ چیز را به غیر از جیغ های وحشتناک ربکا نمیشنید. او تنها میتوانست درخواست کند تا ربکا جیغ نزند، ولی ربکا هیچ کدام اینها را-حتی آنهایی که زیر لبش زمزمه میکرد- نشنیده میگرفت و به کارهای خودش فکر میکرد.
-چیکار کنم؟ باید فرار کنم!
-داری به ژی فک میکنی داداژ؟
- به تو چه!
-بچه ای؟ منژورم اینه که... دانژ آموژی؟
-اومـــم... چطور؟

مرد لبخندی زد. ربکا تنها ده دقیقه وقت داشت و این لبخند مرد او را عصبی میکرد!
-دهه! بگو چرا اینو ازم پرسیدی؟
-چون به لباسات میخورد دانژ آموژ باژی! همین ژوری پرسیدم!

ربکا دیگر فرق بین مرد و خماری اش را نمیدانست جلوتر رفت و دهانش را تا حدی نزدیک به گوش مرد کرد. بوی سیگار خفه اش کرده بود!
-
-چی ژوده؟!
-هیچی...

ربکا نفس گرفت. چهره اش در هم رفت و...
-جیـــــــــــــــــغ!
-واااای! نــــــــه! چی ژوده؟ بازژویی دارم؟! نه؟ پس ژی؟

مرد بعد از کلی حرص خوردن غش کرد. ربکا راحت شد! حالا چوبدستی مواقع ضروری اش را از داخل گوشش در آورد و به سمت در گرفت.

5 دقیقه بعد

در با هر طلسمی که اجرا میشد محکم تر میشد. ربکا دیگر راهی نداشت. او باید نگهبان کنار در را طلسم میکرد. شاید اینگونه کلید را بدست بیاورد!
جلوتر رفت و چوبدستی را به زور از میله های کلفت آنجا رد کرد. به سر مرد نزدیک کرد و زمزمه کرد:
-ایمپریو!

اهم!... داد زد و نگهبان را طلسم کرد! () حالا نگهبان مال او بود! به او دستور داد تا در را باز کند و بگذارد او برود. مرد وقتی در را باز کرد، کنار رفت. ربکا تبدیل به خفاش شد و به بیرون پرواز کرد. آزادی!
-آزادی! جیــــــغ!

ربکا به ساعت در دفتر رئیس آزکابان نگاهی انداخت. تا فرار ده دقیقه‌ای و شکستن رکورد فرار، تنها 2 دقیقه مانده بود!
-آواداکداورا! ارباب معذرت میخوام! با اجازه بلا ! کروشیو!

او چند نفر ناکار کرد و از در آزکابان بیرون رفت! او رکورد فرار را شکانده بود!
-یوهو! جیـــــــــغ! میتونم به عنوان سابقه زندان برای مرگخواری استفاده کنم! شایدم بلا قبول کنه من تونستم رکورد رو بشکونم!

البته! ربکا به روی خودش هم نمی آورد که نیمی از آزکابان با این جیغش و فرور ریخت و نیمی دیگر در حال لرزیدن است! بهتر است تا او را به جرم ترکاندن آزکابان و کشتن سه چهار نفر دستگیر نکرده اند، به غارش برگردد!


2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین. (15 نمره)

اولی:
نام طلسم:
لسلوکاکه یا Laisse le craquer!
طرز کار با طلسم: کافیه چوبدستیتون رو سمت اون آدمی که میخوایین بگیرین، بعد این طلسمو داد بزنین!
نتیجه انجام طلسم: اون طرف میترکه!

دومی:
نام طلسم:
کیلیمونتل یا Cli mental!
طرز کار با طلسم: با چوبدستی سر طرف رو نشونه میگیرین، بعد با جیغ طلسمو میگین!
نتیجه کار با طلسم: تو مغز طرف مقابل تا مدت زمان زیادی، جیغ بلندی انعکاس پیدا میکنه!

سومی:
نام طلسم:
دومیشو یا Demi Shaw!
طرز کار با طلسم: چوبدستی رو روی قفسه سینه طرف نشونه میگیرین و بعد این طلسمو توی ذهنتون میگین.
نتیجه کار با طلسم: اون آدم به دو قسمت تقسیم میشه! حالا عمودی یا افقی نصف شدن طرف، به خودتون مربوطه!


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲ ۱۳:۰۶:۱۷

فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۰:۴۳ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۰۰
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 189
آفلاین
جلسه دوم

سر و صدای دانش آموزا تا هفت کلاس اونورترم میرفت. وین و هافل، سر موازی بودن یا نبودن خطای پشت هافل یه بحث جدی داشتن. رکسان با دیدن کتاب تو دست بچه ها، دور خودش می چرخید و سعی می کرد جایی دور از اون همه کتاب پیدا کنه. رابستن، بچه رو که رو سرش جا خوش کرده بود، دو دستی گرفته بود و از دست گابریل فرار می کرد. جیغای ربکا رو هم هر چند ثانیه یه بار می شد شنید. همه پشت در کلاس وایساده بودن و منتظر باز شدن در بودن.

لا به لای سر و صدای بچه ها، در با صدای "جیر" ترسناکی باز شد. کلاس تاریکِ تاریک بود. بچه ها که حالا ساکت شده بودن، آروم، آروم جلو رفتن. همین که اولین نفر پاشو تو کلاس گذاشت، اولین مشعل رو دیوار سمت راست، با صدای ترسناکی روشن شد. دونه دونه همه ی مشعلا به ترتیب روشن شدن.

جیـــغ و بعد تق!

صدای "جیغ" و "تق"، بقیه رو کنجکاو کرد که وارد کلاس شن و با رکسان بیهوشی که رو زمین افتاده بود مواجه شن. طولی نکشید که همه صحنه ای که موجب بیهوش شدن رکسان شده بود رو دیدن و نفسشونو حبس کردن.
و بازم تق! در پشت سرشون بسته شد و رو به روشون دریایی از جوهر بود و کتابایی که انگار تو خون خودشون داشتن غرق می شدن. و بعد... صدای قدمایی که نزدیکتر می شد...

- خیله خب بچه ها... کات! کارتون عالی بود.
دروئلا دستاشو بهم زد و بلافاصله کلاس روشن شد. دیگه جوهری کف کلاس نمونده بود. کتابا بعد از شنیدن فرمان "کات" از طرف دروئلا، از جاشون بلند شدن و سر و وضعشون رو مرتب کردن و دستی به جلدشون کشیدن، از وسط باز شدن و پرواز کنان به طرف دفتر دروئلا رفتن.

- بشینید بچه ها. خیلی خوش اومدین به جلسه دوم کلاس جذاب و دوست داشتنی دفاع در برابر جادوی سیاه.
اما کسی از جاش تکون نخورد. همه مات و مبهوت به دروئلا نگاه می کردن.

- اهم... خب... آره... کلاس رسما شروع میشه!
صندلیا به طرف دانش آموزا حرکت کردن، هرکدوم یکی از دانش آموزا رو برداشتن و پشت میزشون برگشتن. دروئلا با رضایت به چشمایی که شوک ازشون میچکید نگاه کرد.

- حتما با طلسم های نابخشودنی آشنایی دارین... سه تا طلسم آواداکداورا، کروشیو و ایمپریو. مطمئنم می دونین مجازاتشونم آزکابانه.
برای تاثیر بیشتر کلامش، چند ثانیه ای مکث کرد.
- امروز سه تا طلسم نابخشودنی دیگه رو می خونیم. آواداکتابرا!
چوبدستیشو به سمت یکی از دانش آموزای بخت برگشته گرفت. چشم بقیه ی بچه ها، دو دستی رگاشونو چسبیده بودن که از حدقه بیرون نپرن. دانش آموز بخت برگشته، چند لحظه به جای نامعلومی خیره شد و بعد از چند ثانیه، کتابی با عنوان "قصه های بادل بقال"، با چشمای ضربدری و زبونی که از گوشه دهنش آویزون بود، کنار پای بخت برگشته ظاهر شد.

- پوف... همون بهتر که مرد...
با این حرف، چشمِ چشمای بچه هام میخواست از حدقه بیرون بزنه.
- نگران نباشین، چیزیش نشده. آواداکتابرا، اطلاعاتی رو که با خوندن کتاب به دست آوردین از بین می بره و کتاباییم که خوندین می کشه. طلسم بعدی، ایمبوکریوئه. کسی ایده ای نداره چیکار می کنه؟
- خـ... خانوم؟! ما بگیم؟ کـ... کنترل می کنه؟
- 10 امتیاز از گروهت کم میشه تا دیگه بی اجازه حرف نزنی! کجا بودیم؟ اها... ایمبوکریو طلسم کنترله. این طلسمو رو هرکی اجرا کنین، هرکتابی که بگین رو بدون استراحت، کامل تا آخر می خونه. خیلی طلسم باحالیه... یعنی... جالبه!

دروئلا نفس عمیقی کشید. کاملا تو فکر رفته بود و چیزایی رو زمزمه می کرد و دونه دونه رو دانش آموزا زوم می کرد.
- نه شر می شه ارزششو نداره... و طلسم آخر... کتابشیو! این طلسم آروم، آروم فرد رو ورقه ورقه می کنه. اگه مدت کوتاهی اعمال شه، فرد به حالت عادیش بر می گرده. اگه مدت طولانی اعمال شه، فرد کاملا ورقه ورقه می شه و به یه کتاب تبدیل می شه. خب... اینم از این. نه، به ساعت نگا نکنین. هنوز یه ربع وقت داریم. دو نفری یه تیم تشکیل بدین و این طلسما رو تمرین کنین.

صدای اعتراض بچه ها بالا گرفت. اما دروئلا زیر بار این حرفا نمی رفت. فقط کافی بود یه لبخند بزنه و با چشماش به چوبدستیش اشاره کنه. همه فورا از جاشون بلند شدن و شروع کردن به تمرین کردن طلسما. هر لحظه کتابای مرده بیشتری ظاهر می شد و ورقه های کاغذی بیشتری تو هوا پخش می شدن.

- بهتون تبریک می گم. همه ی شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه بازداشتید.
با زدن مهر پای کاغذ پوستی که از جیب رداش درآورده بود، همه ی دانش آموزا غیب شدن.

تکالیف:
1. شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه تو آزکابان زندانی شدین. تو یه رول کوتاه، ده دقیقه وقت دارین تا فقط با استفاده از همین سه تا طلسم از آزکابان فرار کنین. (سال اولیا: 15 نمره - ارشدا: 10 نمره)
2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین. (15 نمره)


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۰:۴۶
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 224
آفلاین
۱. خدمت شما

۲.
-فنریر گری‌بک!
-یا غلامحسین بنان! سر صبحی باز چی‌ از جونم می‌خوای کادوگان؟
-صبحت به خیر باشه گلم!
-
-بریم با هم یه دست کله پاچه هیپوگریف بزنیم هم‌رزم؟
-برو سر اصل مطلب بگو کجا رو مربا مالیدی کادوگان، من طاقتش رو دارم
-مهمون من!
-

در همان لحظه در اتاق خواب فنریر گری‌بک چهارطاق باز شد و کریچر جارو به دست، مثل جن بو داده پرید توی اطاق!
-ردای ارباب به من صبر بده! به جفتتون صد دفعه گفتم این اطاق طویله نیست که کله صبحی آدم خوابیده جفتک بندازید بیاید تو...

اما کریچر هیچ توجهی به گرگینه نکرد. به طرف تابلویی که کادوگان و اسبش در آن نمایان شده بودند رفت، تابلو را از دیوار پایین کشید و با لنگ و لقد و جارو به جان تابلو افتاد، با هر ضربه فریاد می‌زد:
-کادوگان مقاومت کرد! کادوگان تحمل کرد! کریچر کادوگان را نجات داد! الان خلاص شد!

بهترین شکلکی که حال فنریر گری‌بک را شرح دهد، این بود:
-

ولی اگر جا داشت فکش از این هم بیشتر پایین بیفتد، با واکنش بعدی کادوگان به ضربه‌های کریچر، می‌افتاد!

-آخیش! مرلین عوضت بده هم‌رزم! خلاص شدیم!
-کادوگان مطمئن بود بوکارت ازش اومد بیرون؟ میخواد کریچر یک ذره وایتکس ریخت؟
- نه دیگه هم‌رزم، خوشت اومده‌ها! می‌بینی که به خودمون اومدیم. به موقع رسیدیا کم مونده بود واسه این ننگ گریف از پول خودمون کله پاچه‌ی هیپوگریف بخریم!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
استاد روزیه تکلیفمون رو آوردیم!

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین.

- دوشیزه کرو!

آلکتو در حالی که داشت درس دیروز را مرور می کرد جواب داد:
- بله! فرمایشی داشتین استاد؟

دروئلا کتابی که در دست داشت را با نهایت دقت، روی میز گذاشت.
- بله که داشتم! می تونید خلاصه ای از درس دیروز رو برامون بگین؟

آلکتو، شاگرد درس خوانی نبود. او بیشتر به دعوا کردن علاقه داشت تا درس خواندن. اما مطمئن بود دیروز درس را تمام و کمال خوانده بود.
-ام... ام! یادمون بودا... یه لحظه وایسید الان می گیم!
- همون بهتر نگید دوشیزه کرو! معلومه باز درس نخوندید. دیروز مشغول بنفش کردن موتون بودین یا دوباره داشتین با کسی دعوا می کردین؟
کلاس منفجر شد. آلکتو واقعا شرمنده بود. هیچوقت بابت درس نخواندن شرمنده نمی شد اما این بار متفاوت بود. او تمام تلاش خود را کرده بود.
آلکتو با شانه های فرو افتاده وارد تالار گریفیندور شد. همه جا بهم ریخته بود. معلوم بود که دوباره ابیگل مشغول ساختن یک گرد باده بوده.

- هی تو چرا انقد پکری؟
ابیگل این را به آلکتو گفت.

- باز نتونستیم درس جواب بدیم!
- این که چیز جدیدی نیست!

آلکتو عصبانی شد.
- حالا ما یه بار درس خوندیما!
- وایسا ببینم! گفتی درس خوندی و نتونستی جواب بدی؟
- خب اره!

ابیگل چرخی زد و گرد باد سهمگینی به وجود آورد. آلکتو که داخل این گرد باد قرار داشت؛ حس کرد دارد بالا می آورد.
- صبر کن چی کار دری می کنی؟ داریم بالا میاریم!
آلکتو این را گفت و سپس روی زمین بالا آورد.
- حالا می تونی درس رو یاد بگیری؟
- چطور؟
- چون همین الان یه بوکات بالا آوردی!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۰۰ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 147
آفلاین
تکلیفمون خدمتتون استاد.

۲.

خوابگاه گریفیندور

_ پاشو دیگه! خورشید غروب کردو وقت شکاره ، خون میخواام!
_نمیخوام. خوابم میاد ، میخوام بخوابم دا.
_ من خون میخوام... خوووووون.
_ ده بگیر بکپ دا. بوکات عنتر.

آستریکس نگاهش رو بین ملتی که از صدای بحثش بهش خیره بودن میچرخه و با بی حوصلگی تمام میگه:
_ چیه؟! تا حالا با بوکاتتون بحث نکردین؟

ملت که حال آشفته آستریکس رو دیدن سوت زنان به کار خود مشغول شدند.

کلا داشتن بوکات چیز سختیه اونم وقتی که بوکاتت خون‌آشام باشه. صبح تا عصر تو کلت بالا پایین میپره و انقد خون خون میکنه که درس رو متوجه نمیش و کلافه کلاس رو ترک میکنی. شبم انقد خون مغزتو میخوره که نه میتونی خوب بخوابی و نه صبح راحت به کلاسات برسی و بدتر از همه با کمبودی خون مواجه میشی.

فردا سر کلاس

همه ملت درحال ور ورفتن با بوکات توی مغزشون بودن و بسی خوش بش میکردنو ورق بازی و...
تو این میان آستریکس که نتونسته بود دیشب خوب بخوابه و بوکاته همه خون مغزشو خورده بود ؛ با بی حالی درحالی که شیشه بطری خون رو سرمیکشید به وز وز های پایان ناپزیر بوکات گوش میداد هرچند کار هر روزش بود.
_ اومممممم...ارهههههه...ژوووووون.... خودشهههههه... تو فقط خون بخور لنتی.
_ حاضرم جلوی نور خورشید مرغ بریان شم ولی وز وز های تورو نشنوم.
_ جووون! مرغ بریان دوست داری.
شطرق

ملت با صدای خورد شدن شیشه بطری رو سر آستریکس بطرفش برگشتن. البته این کار هرروزش بود و یجورایی عادت کرده بودند بهش حتی یه ظرف مخصوص خورد شیشه هم براش گزاشته بودند.

_ خب پس این پروفسوره درولا...دورولا...دروئلا کی میاد؟!

در باز شد و پروفسور دروئلا وارد شد و از پشت کتاب ها درحال صحبت بود.
_این موجود، اسمش بوکاته. پسر عموی بوگارته و لای کتابا زندگی می کنه.
آستریکس یهو به خودش اومد.
_چیییی! لعنتی بازم بوکااات! نهههههه!


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۹:۱۰:۳۶
دلیل ویرایش: مرگ بر امریکا
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۹:۱۴:۴۹

•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۴:۵۵ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۴:۳۵
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 392
آفلاین
استاااااااااد!

تکلیف آوردم استاد.

.................

نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین.


-خودشه!

سو با هیجانی که از صورتش بیرون می ریخت، دستش را به طرف آخرین قفسه ی کتابهای کتابفروشی برد. قفسه ای که سالها بود مشتری نداشت و در سکوت خاک می خورد. خیلی کم پیش می آمد کسی نیازمند آن کتابهای خاک گرفته و قدیمی بشود. ولی پیش می آمد... برای سو پیش آمده بود!

«خرررررچ»

هیجان سو معمولا کار دستش می داد.
این بار هم داد. جلد پوسیده‌ی "کتاب ورود به انواع عمارت ها" را پاره کرد. کاملا نابودش کرد!

در این میان، بوکات پیر و خسته ای که خانه اش آسیب دیده و از خواب پریده بود، تصمیم قاطعی برای انتقام از سو گرفت. نزدیک ترین راه را برگزید و به درون دهان سو از که ترس باز مانده بود، شیرجه زد؛ زاویه پرش بسیار مناسبی داشت و توانست در یک حرکت سریع، آویزان زبان کوچک سو شود.
کمی خودش را تاب داد و وقتی که شتابش به حد کافی رسید، زبان کوچک را رها کرد و به طرف مغز رفت.
او بوکات پیر و با تجربه ای بود!
-آخ! این چی بود؟

یک در بود.
درست چند سانتی متر قبل از ورودی مغز، مانعی وجود داشت. با برخورد بوکات با در، چراغی روی آن روشن شد و از سوراخ کوچکی که به نظر می رسید بلندگو باشد، صدایی پخش شد:
-راه ورود به خانه ریدل ها چیست؟

بوکات نفهمید ماجرا چیست. ولی تصمیم گرفت به سوال پاسخ دهد.
-راهِ... دماغ؟

بوکات حتی نمی دانست خانه ریدلها چیست! عمری زندگی کردن در آن کتاب، چیزی به معلوماتش اضافه نکرده بود.

-جواب معتبر نیست!

این صدا از همان بلندگوی روی در به گوش رسید. به علاوه‌ی چراغی که قرمز شده و چشمک میزد. در آخر هم کفش کهنه و رنگ و رو رفته ای که به یک میله وصل بود، از زیر در بیرون آمده و لگدی حواله‌ی بوکات کرد.

-مغز مریض...

صدای بوکات، همانطور که از راه بینی خارج میشد، در سر سو پیچید. اما توجه سو به آن جلب نشد. در آن لحظه درگیر مسئله مهمتری بود.
-چکارش کنم؟... جلدشو با تف بچسبونم؟ با طناب؟... عتچه!

عطسه‌ی سو، مستقیما به طرف قسمت پاره شده‌ی جلد کتاب بود؛ و البته حاوی بوکات!
-عــــــــه! چسب هم جور شد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.