هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#26

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۳:۰۸ جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
مرگخوار
پیام: 160
آفلاین
~پست پایانی~

- کجا با این عجله حالا؟

همه به سمت گوینده ی این جمله برگشتند.
پرستاری با جثه ای که چیزی هاگرید کم نداشت به آنها نگاه می‌کرد. چرخ دستی جلویش را هل داد و نزدیک‌تر شد.

- ممنون فرزندم. اما ما مزاحم نمی‌شیم دیگه...همون طور هم که می‌بینید همراه دو تن از پرستاران مجرب این بیمارستان هستیم و...

دامبلدور جمله‌اش را به پایان نرساند. با نزدیک شدن پرستار و کشیده شدن چرخ های چرخ‌دستی روی زمین، احساس خطر کرده و عقب‌تر رفتند.

لبخندی ترسناک روی لب های پرستار نشست.
- لباس کدوم پرستارو دزدیدین؟ از بخش روانی بیمارستان فرار کردید، نه؟

یوان خنده ای عصبی کرد و گفت.
- چی؟ روانی چیه بابا. من دارم‍ـ‌...

پرستار دو تی درون دستانش گرفت، لبخندی زد و شروع به دویدن به سمت آنها کرد.

افسانه‌ها هنوز هم می‌گویند سایه هایی در راهرو های بیمارستان بالا و پایین می‌روند...سایه ی پنج فردی که از دست زنی تی به دست، فرار می‌کند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۷ ۱۶:۴۳:۲۸

ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#25

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
_خواهش می کنم بابا جان.
_پرفسور مگه شما مریض نبودین؟.
_از اون پاستیلا ی دورنگ فرد و جورج رو خوردم بابا جان. طعم غش کردن.
_ایول پورف..یعنی پرفسور .
دامبلدور نگاهی به اطراف کرد و با عشق و محبت اهی از سر رضایت کشید .
_ راستی پرفسور. چه جوری فرار کردین. مگه تحت نظارت نبودین؟.
_با عشق محبت همه چی حل میشه.
_ولی من هنوز می خوام رگ های یه نفرو درارم .
_بیاین بریم محفل شاید یه نفر داوطلب شد.پرفسور بریم؟
_بله عزیزانم♥️


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#24

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۰۲:۰۱ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
ریموس، مالی ، سیریوس و یوان به سمت پروفسور نگاه کردند.
- اه. پروفسور! حالا دقیقا باید الان بیاین؟ زد حال بدی بهم زدین. می خواستم برای اولین بار رگ های یه نفر رو در بیارم.
- یعنی چی باباجان؟
- همین دیگه پروفسور. می خواستم از دستش راحت بشم.
- وای پروفسور مرسی. خیلی مرسی. به موقع اومدین من هنوز کلی ارزو داشتم و شما نجاتش دادین. مرسی پروفسور. .



پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#23

پنه‌ لوپه کلیرواتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۹ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
تصویر کوچک شده

-مگه کرین ؟ گفتم میخوام رگاشو در بیارم.

و جدی جدی خودشم باور کرده بود. وقتی سرشو روی سیریوس بخت برگشته خم کرد سیریوس هم باور کرد. چشماشو باز کرد و با حالت نگرانی گفت:
-مطمئنی؟
-اوهوم.

قبل از این که به جون رگ های سیریوس بیوفته سیریوس داد زد:
-کریچر کمک!
-واقعا فکر کردی کریچر کمکت میکنه؟

و صدای انفجاری بلند شد و کل بیمارستان منهدم شد.

-بابا جانیا شما کجا این جهنم دره کجا؟


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#22

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۰ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
-خب خب برين اينايي كه ميگم رو بيارين
قيچي
نخ و سوزن
سيم چين
آچار فرانسه
و آب كدو حلوايي اكسيژنه اي
-بابا مگه ميخواي ماشين بسازي
-شايدم بخوام بسازم
-باشه

ريموس و مالي رفتند تا وسايل را آماده كنند.

بعد از ٢٣ دقيقه رسيدند.

-خب ببينم چي اوردين

يوآن به آن وسايلي كه آنها اورده بودند نگاهي انداختند.

-همم خوبه.حالا دهنتونو ببندين تا رگهاشو دربيارم

همه باهم داد زدند:چي!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
شناسه قبلي:نيكلاس فلامل


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸
#21

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور زندانی شده، ولی حالا به بیمار و به بیمارستان منتقل شده...چهار تا از محفلیا(یوآن، مالی، ریموس و سیریوس) تصمیم می‌گیرن برای نجاتش به بیمارستان برن...مالی و ریموس به وسیله معجونی سیریوس رو مریض کردن تا بتونن وارد بیمارستان بشن و از اون طرف هم یوآن با لباس پرستاری بهشون ملحق میشه...حالا اونا میخوان بیمارستان رو بگردن تا دامبلدور رو که احتمالا تحت محافظت هم هست، پیدا کنن!

---------------------------


سیریوس واقعا مریض بود....خیلی هم مریض بود...یوآن احساس نگرانی میکرد...
_میگم حالا شما دوتا چی به خورد این سیریوس بدبخت دادین؟
_یکی از معجون های وسایل شوخی فرد و جرج!
_لامصبا، میخواستین مریضش کنید یا بکشیدش؟

مالی و ریموس عذاب وجدان گرفتند...نگاهی به سیریوس انداختند...
_خب حالا مریضیش چیه؟
_آبله مرغون داره یحتمل!
_البته احتمالا معده اش باشه که داره بالا میاره!
_شاید هم ریه اس..چون داره خون سرفه میکنه!
_خیلی هم محتمله که ایدز گرفته باشه!
_طبق تجربه‌ی من دچار سوزش شده!
_یه چیز حاد با خونریزی داره!
_میگرن داره فکر کنم!
_حتی علائم سفلیس رو هم میبینم من!
_شاید هم مُرده، چون دیگه تکون نمیخوره!

یوآن که با تعجب شاهد مکالمه‌ی ریموس و مالی بود، بلاخره به زبان آمد و گفت:
_بسه بابا...بچه‌ی مردم رو فوت کرد! بذارین نجاتش بدم!
_میتونی مگه؟
_پس چی..این لباس پرستاری رو نمیبینی پوشیدم؟

ریموس و مالی نگاهی به هم انداختند...یوآن واقعا موجودی جوگیری بود...
_هر کاری میکنی زودتر بکن یوآن...باید بریم پرفسور رو نجات بدیم!




پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#20

یوآن بمپتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۲۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
پرستار که فوراً خم شده بود تا ماسکش رو برداره، معلوم شد که روپوش سفیدش، کنار ناحیه‌ی باسن، یه مقدار آغشته به رنگ‌های سرخ و زرده.
- هیـــــش! هیچی نگین! فقط گوش کنین! آره، من یوآنم. ریموس، نمی‌خواد بپرسی دُمم چش شده. لامصبا رام نمی‌دادن... از توی فاضلاب و سوراخ دستشویی اومدم تو! پرستاریو که لباساش تنمه مسموم کردم، درجه یک! ولی نامردا! بهم شک کردن! دُممو نتونستم قایم کنم. لامصب اصلاً جا نمیشد. واسه همین... مجبور شدم... چیدمش! ... الآن دردشو حس نمی‌کنم، ولی درد روحیش عذابم میده!
- آخــــی! بمیرم الهی...

مالی، یوآن رو بغل کرد و دلداریش داد.
ریموس پرسید:
- حالا اینو ولش کن، اصلاً اومدی اینجا چیکار؟
- خو معلومه. اومدم دامبلدورو نجات بدم.
- راس میگی؟ اتفاقاً ما هم اومدیم نجاتش بدیم! اونام ما رو راه نمی‌دادن. مجبور شدیم سیریوس رو مریض کنیم!

و در همین لحظه، سیریوس بالا آورد و کلّی چیزمیزِ وحشتناک ریخت کف اتاق.
یوآن محکم کوبید به پیشونیش.
- خو بوقیا! زدین نابودش کردین! آخه تمارض تا چه حد؟! شیطونه میگه جفتتونو مسموم کنما!

ریموس موذیانه یادآوری کرد:
- مگه دُم داری؟

یوآن وقتی یادش اومد که الآن دُم نداره، قلبشو گرفت و تو بغل مالی ولو شد. مالی نگران پرسید:
- الآن چیکار کنیم؟

ریموس متفکرانه نگاهی به سیریوس و چیزمیزاش انداخت، نگاهی به یوآنِ افسرده و نگاهی هم به مالیِ نگران.
- به گمونم باید دوبه‌دو تقسیم بشیم...


How do i smell?


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#19

هانا آبوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
مالی و ریموس در حال خوراندن معجون به سیریوس بودند.
_هواپیما داره می یاد!
_ببین به به برات اوردم!
_دهنتو وا کنننن...
_ببین چه خوش رنگه! رنگه لجنه هاااا!
_نخوری لولو می خوردتاااا!
_من نمیخورمش ! من ...
مالی در یک حرکت معجون را در حلق سیریوس کرد!
_بسه دیگه شیشه رو هم نمیخواد بخوره!
ناگهان صورت سیریوس دون دون شد! مالی و ریموس سریع اون رو به سمت کوتوله بردند.
_این آبله مرغون گرفته!
_این که صورتش سبزه!
_ااااامممم خب یک معرض دیگه گرفته!
_راهرو مستقیم یک پیچ به چپ اتاق بالا اوردگی!
_مگه داری ادرس میدی!
_می خوای بری یانه ؟!
_بلی.
آنها دوییدند سمت راهرو تا به سمت اتاق دامبلدور بروند که به یک پرستار برخوردند.
_سلام راهتون رو گم کردین؟
_اااههه.
_ایشون انگار حالشون خیلی بده!
آنها را در یک اتاق هل داد.
_چجوری می خواین مریضیشو درمون کنین؟
_با آمپول آمپول داره میاد...!
_
سیریوس او را هل میدهد و ماسک پرستار می افتد.
_چی؟! تو اینجا چیکار می کنی؟



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#18

لاورن د مونتمورنسی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۴ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از دهکده بلک تورن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
صدای مالی در گوش سیریوس و ریموس میچرخید :
- بخور ! خوش مزه اس ! خوش مزه ! خوش مزه ! خوش مزه !
مالی تلاش میکرد تا ملاقه را در حلق آن دو بکند و آن دو نیز تلاش میکردند تا ملاقه در حلقشان نرود و با زبان کوچکشان تماس پیدا نکند .
- جان مرلین ول کن مالی !
بالاخره بعد از چندین دقیقه تقلا مالی تصمیم گرفت پوره پیاز را برای زمان مناسبتری کنار بگذارد .
ماشین با ترمز گوش خراشی متوقف شد و هر سه محفلی از ماشین پایین پریدند و پشت دیوار پشتی بیمارستان رفتند . بعد از انتقال دامبلدور آنها نیز وارد بیمارستان شدند . در چند قدمی ورودی ، جلوی میز پذیرش ایستادند. کوتوله ای که آنجا نشسته بود گفت : نام ؟
- سیریوس بلک
شکاره اتاق مریض ؟
نگاه هایی بین آن سه رد و بدل شد .
- راستش نمیدونیم .
کوتوله نگاهی چپکی مملو از محبت و احترام (میدونین که ، کوتوله ها خیلی خوش برخورد و صبورن ...) به آنها انداخت و گفت :
- مرضت چیه ؟
سیریوس شانه بالا انداخت :
- خب راستش من بیماری خاصی ندارم .
- بالاخره پس چرا اومدین ؟ یاباید برای عیادت مریض اومده باشین یا یه درد و مرضی
داشته باشین !
- مرض از کجام در آرم ؟
- اینش به من مربوط نیس .
محفلیون دست از پا دراز تر به محوطه جلوی بیمارستان برگشتند . ریموس گفت :
- خب سیریوس مجبوریم مریضت کنیم .
- ا ا ا ! چرا من ؟
- چون تو اسمتو گفتی .
دوگالیونی سیریوس افتاد .
ریموس رو به مالی کرد :
- مالی ! از اون معجونای مریض کن فرد و جورج داری ؟
- اوه البته که دارم ! آخرین دفعه ازشون توبیخ کردم !
مالی بطری را به ریموس داد و بعد هر دو به سیریوس ک عقب عقب میرفتند چشم دوختند .
ریموس زیر لبی گفت : من میگیرمش تو بریز تو حلقش ...


ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۹ ۱۳:۳۱:۲۱
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۹ ۱۳:۳۲:۴۸

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آشپزخانه زندان
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷
#17

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور زندانی شده و سه تا از محفلیا(مالی، ریموس و سیریوس) تصمیم می گیرن برای نجاتش به آزکابان برن. نقشه اینه که دامبلدور رو مسموم کنن و وقتی داره به بیمارستان منتقل می شه کمکش کنن فرار کنه.
دامبلدور به جاربولانس(آمبولانس جادویی) منتقل می شه و سه محفلی از جاربولانس آویزون می شن!

.................

اوضاع محفلی ها اصلا خوب نبود. جریان هوا شدید و سرد بود و سیریوس کم کم احساس می کرد عضلات صورتش در حال فلج شدن هستند.

-سیریوس...سیریوس...سگ شو!

سیریوس به سختی به طرف ریموس برگشت.
-چی شد؟ نقشه ای داری؟ سگ بشم که چی بشه؟

-نه...گفتم این لحظات آخر عمری کمی سرگرم بشیم ...نشیم؟ ...چرا اونجوری نگاه می کنی؟

مالی ملاقه ای از جیبش در آورد.
در کمال تعجب، ملاقه پر از مایعی گرم بود و بخار از روی آن بلند می شد.

-این چیه؟ اینو چطوری گذاشتی تو جیبت؟ چرا نریخت؟ سوپ پیازه باز؟

مالی با خوشحالی ملاقه را جلوی دهان سیریوس گرفت.
-ترفند های کدبانویی...بخور گرم شی. سوپ پیاز نیست. خود پیازه. پوره پیاز. توش کمی سوپ ریختم که قابل خوردن بشه. بخور تبدیل به سوپرمحفلی بشی.

ریموس و سیریوس در وضعیت بد و سردی از جاربولانس آویزان بودند و ملاقه مالی بی وقفه جلوی دماغشان تکان داده می شد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.