هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸:۰۷ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸

magel777


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۵:۲۱ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۵:۳۲ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg
جینی در حال خواندن کتاب باتیلدا بگشات در کتابخانه بود که دراکو مالفوی بالای سرش می ایسته ومیگه: به به میبینم که دوستات ولت کردن وتنهایی چرا اون دختر مو وزوزیه گرنچر یا اون پاتر بوگندوی متقلب یا اون داداش مو قرمز کک مکیت پیشت نیستند وخودش و کراب گوییل شروع به خندیدن کردند
جینی با عصبانیت گفت: تو حق نداری دوستای منو مسخره کنی وبا کتاب زد تو سر دراکو
دراکو با عصبانیت گفت: چی کار کردی دختره ی احمق
و چوب دستی اش را دردر اورد و خواست به سمت جینی شلیک کنه که صدای فریادی به گوش رسید: اکسپکتو پاترونوم و چوب دستی دراکو روی زمین افتاد دراکو با ترس برگشت که با دیدن لونا تعجب کرد
لونا گفت : دربارهی دوستای من درست صحبت کن شلغم راستی هیچ وقت بایه ریونکلایی در نیوفت چون ور می افتی
به سمت جینی رفتو باهم از کتابخونه بیرون رفتند

یه مقداری بیش از حد سریع پیش رفته و کوتاه نوشتی. چندتا نکته بهت بگم... موقعی که پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن. بعد پاراگراف رو شروع کن. وقتی هم دیالوگ مینویسی و دیالوگت تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن. الان من یه تیکه از پستت رو ویرایش میکنم و خودت تغییرات رو ببین.
نقل قول:
جینی با عصبانیت گفت:
- تو حق نداری دوستای منو مسخره کنی.

وبا کتاب زد تو سر دراکو. دراکو با عصبانیت گفت:
- چی کار کردی دختره ی احمق؟


نکته آخر اینکه حتما علائم نگارشی رو رعایت کن. چه ویرگول، چه نقطه، علامت تعجب یا عبامت سوال در انتهای جملاتت.
منتظر یه پست بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۵ ۱۵:۵۷:۰۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۴۹ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

دیدارا گیبن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۰:۵۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۲۷:۳۴ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از تار عنکبوت
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
گروهبندی

فضا پر از شور و هیجان بود و همه ی سال اولی ها از میان جایگاه های چهار گروه رد می شدند.

-به هاگوارتز خوش اومدید.الان باید گروهبندی بشید.

مک گوناگال، به آرامی به طرف کاغذ پوسیده ای رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-دیدارا گیبن.

دیدارا که چهره نگرانی داشت، با تلاش فراوان، سعی کرد خودش را متین جلوه دهد؛ اما همین که کلاه رو سر او گذاشته شد، کلاه ترکید.

-این چه کاری بود کردی؟
-دست خودم نیست.

مک گوناگال، با جادو کلاه را ترمیم کرد و دوباره روی سر او گذاشت.

-شجاع، پر هیجان، شلوغ و بدجنس. کدوم گروه برات خوبه؟

دیدارا برایش گروه مهم نبود؛ بلکه می خواست بقیه با او که یک ژاپنی بود، خوب باشند.

-اصیل زاده هم هستی... ریونکلاو رو حذف می کنم.

دیدارا نفس عمیقی کشید.

-بهتره بری به... اسلیترین!

دیدارا، خودش را جمع و جور کرد و به طرف میز اسلیترین و ملتی که برایش دست می زدند، رفت.

یخورده سریع پیش بردیش و روی جزئیاتش زیاد مانور نداده بودی. ولی خوب بود. ظاهر پست هم اشکال بزرگی نداشت.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۲ ۱۰:۱۲:۵۷



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۵۹ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

مالی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۰:۴۹ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۴:۵۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 5
توی سر سرای بزرگ هاگوارتز ایستاده بودم و برای من خیلی جای عجیبی بود چون من یه ماگل زاده بودم و تنها چیزی که از هاگوارتز میدونستم در مورد گروه ها بود و مخصوصا در مورد اسلایترین و خوشحال بودم چون جادوگران بد معمولا توی اون گروهن و به دلیل اینکه ماگل زاده بودم خوشحال بودم چون اسلایترین فقط برای اصیل زاده ها بود و من ممکن نبود برم تو اسلایترین .درواقع زندگی ای بیش از حد عادی داشتم.ولی وقتی نامه ی هاگوارتز رو دریافت کردم و فهمیدم خاصم همه چیز عوض شد.این موقعیت فوق العاده ای برام بود و به هیچ وجه نمیخواستم از دستش بدم.انقدر تو رویاهام غرق شده بودم که با صدای پروفسور مک گونگال از جا پریدم.

پروفسور مک گونگال:
سال اولی ها به صف بشن و هر کسی که اسمش خونده شد بیاد کلاه رو بذاره.
و بعد شروع به خوندن اسما کرد:
جیمز کایرنس...جیکب فریش...هنری نلسون... مالی-

با شنیدن اسمم سرمو بلند کردم و با دستپاچگی یه قدم جلو رفتم.ولی وقتی پروفسور اسم خانوادگی«کلاری»رو به زبون آورد فهمیدم نوبت من نیست،بلکه نوبت دختر کناریم بود.
یه اصیل زاده!
جوری بهش زل زده بودم که انگار یه موجود ماورالطبیعی عجیب رو می دیدم.
حداقل یه سرو گردن از من بلند تر بود و موهای صاف و مشکی بلندی داشت برخلاف من که موهای قرمز و فر داشتم.
راستش زیادی فر.بعد متوجه چشماش شدم .چشمایی داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست توشون زل بزنم شبیه چشمای جن دکانجیورینگ 2.بنابر این وقتی به سمتم برگشت و به خاطر زل زدنم بهم چشم غره رفت نزدیک بود سکته کنم و همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم به خاطرات پیوست .بنابر این فقط تونستم چشممو به زمین بدوزم و سیخ وایسم.

همینجوری که پروفسور اسمارو میخوند بیشتر ناامید میشدم.اسم من توشون نیست.

خودم با خودم می گفتم:
-از اولشم اشتباه نامه رو دریافت کرده بودی.
-معلومه که خاص نیستی احمق جون!
-همه ی امیدات پوچ بود.

ولی یهویی اسممو شنیدم

مک گونگال:
مالی ویزلی

با گفتن اسمم از ترس بدنم لرزید. یعنی توی کدوم گروه میفتادم؟
درباره گروه ها تحقیق کرده بودم ولی نمیدونم توی کدوم یکیشون قراره بیفتم.
وقتی به خودم اومدم دیدم هاج و واج زل زدم به صندلی و....
من آخرین نفر بودم.
سریع به سمت صندلی حرکت کردم.میتونستم نگاه خیره ی بقیه رو حس کنم.از این وضع متنفر بودم!
روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاهو گذاشت روی سرم.

کلاه گروهبندی:
هم شجاعی هم سخت کوش. بفرستمت گریفیندور یا هافلپاف؟
با شنیدن اسم گریفیندور خیلی خوشحال شدم.عاشق این گروه بودم بنابراین گفتم:
من گریفیندور رو بیشتر دوست دارم.
میتونستم لرزش صدامو حس کنم.ولی خوشبختانه کلاه متوجه نشد.شایدم نمی خواست بروم بیاره.

کلاه:
ولی به نظر من ریونکلاو برات مناسب تره.
نه نه نه.حد اقل این یکی خوب پیش بره.

من:
نه لطفا گریفیندور
.
کلاه:
چون اصرار میکنی گریفیندور.
نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم.بالاخره یه چیز خوب اتفاق افتاد.
پروفسور کلاه رو از روی سرم برداشت. با لبخندی ترسان به سوی میز مخصوص گریفیندوری ها حرکت کردم.همشون بهم لبخند زدن و تبریک گفتن.از همون اول عاشق فضای گروه شدم.خیلی خوشحال بودم...البته تاوقتی که متوجه مالی کلاری که بغلم نشسته بود نشده بودم!


شکلک ها به جز مواقع خیلی کمی، برای دیالوگ هستن و بهتره که توی توضیحاتمون استفاده نشن. دیالوگ ها رو هم باید به این شکل بنویسی:
نقل قول:
کلاه روی سرم کمی جابجا شد و گفت:
- ولی به نظر من ریونکلاو برات مناسب تره... نه نه نه! حد اقل این یکی خوب پیش بره.
یعنی نباید صرفا اسم گوینده رو قبلش بیاری.
مشکلاتت با ورود به ایفای نقش حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲:۳۹:۱۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲:۰۳ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

سوزان بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲:۲۶ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۱۵:۵۶ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 3
وارد اتاق شد و به آیینه نگاهی کرد وسرش را پایین انداخت... به خودش قول داده بود.. قول داده بود که دیگر تمامش کند... قول داده بود که امشب برای آخرین بار تصویر خودش را در کنار لیلی عزیزش تماشا کند.چراکه این آیینه دروغ گو بود و واقعت را نشان نمی داد که اگر می داد لیلی در آن جایی نداشت. لیلی مرده بود....
سوروس خودش را کنار لیلی می دید و خیال بافی می کرد که اگر آن شب لیلی کشته نمی شد چه اتفاقی می افتاد؟؟اولین قطره ی اشک از گوشه چشمش سر خورد و روی صورتش غلطید و سپس میان ردایش گم شد.یا اگر لیلی اصلا با آن پاتر مغرور ازدواج نمی کرد؟اگر آن بلک خائن راز آن ها را فاش نمی کرد؟اگر آن شب کمی زودتر رسیده بود؟سوروس به پهنای صورت اشک میریخت.اگر.... کلی اگر در ذهنش بود که جوابش را نمی دانست.دیگر پاهایش توان ایستادن نداشت،زانوانش سست شد و ...با زانو روی زمین افتاد اما دردی حس نکرد چون درد قلبش خیلی بیشتر بود.صورتش را با دستانش پوشاند و سرش را روی زمین گذاشت.در اتاق تنها صدای هق هق سوروس می آمد که گاهی میان آن با خود زمزمه میکرد"چرا..".
**************************
کنار درختی نشسته بود و کتاب می خواند سرش را بالا برد و دستی به گردن دردناکش کشید و تا خواست سرش را دوباره در کتابش فرو کند؛لیلی را دید که از دور می آید و تاج گلی بر سرش می گذارد، لباس سفید و ساده بلندی به تن دارد.با خوشحالی برخواست و لبخند زنان دستش را برای او تکان داد،لیلی هم لبخدی زد و دست تکان داد و شروع به دویدن کرد.سوروس کتابش را بر زمین گذاشت و دوید...
می دویدند.. هر دو با تمام توان می دویدند،فاصله خیلی کمی مانده بود و سوروس با شوق بیشتری می دوید اما...چند قدم بیشتر نمانده بود که در آغوش هم فرو روند که در کمال حیرت لیلی با سرعت از کنار سوروس گذشت..سوروس خشک شده و متحیر ایستاد، می ترسید پشت سرش را نگاه کند و لیلی را باز هم در کنار جیمز پاتر ببیند و حقیقت روی سرش آوار شود؛اما چاره ای نبود.برگشت و آن ها را دست در دست هم دید و...خواست برگردد و از همانجا برود تا بیشتر از این نابود نشود اما با دیدن صحنه پشت سر آنها پاهایش به زمین چسبید.
-نه،نه لیلی،نههههه مراقب باش لیلی.
اما افسوس که دیر شده بود...
همان لحظه لرد سیاه چوبدستی اش را بالا برد و گفت:
-آوادا کداورا.
-نههههه.
در همان وقت دستی روی شانه سوروس گذاشته شد و او را محکم تکان داد و صدایش زد.
-سوروس..سوروس.
سوروس از خواب پرید صورتش خیس عرق بود و قلبش تند تند می زد.
-سوروس حالت خوبه؟
به سمت صدا برگشت،پروفسور دامبلدور بود در حالی که اطرافش را نگاه می کرد سرش را بالا پایین کرد که متوجه شد آیینه نفاق انگیز در اتاق نیست و به جای خالی اش چشم دوخت که پروفسور دامبلدور گفت:
-انتقالش دادیم به یه جای دیگه.. کم کم داشت مشکلات زیادی به بار میاورد.
-بهترین کار رو کردید.
سوروس از جایش بلند شد و برگشت تا از اتاق خارج شود که با صدای پروفسور ایستاد.
-سوروس؟
سوروس برگشت و فقط نگاهش کرد.
-قول بده که دیگه دنبالش نگردی.. خودت خوب میدونی که این آیینه فقط چیزی رو نشون میده که تو از اعماق قلبت میخوای ،نه چیزی که واقعیت داره؛اگر.. اگر جلوی خودت رو نگیری ممکنه دیوونه شی.
-میدونم..من قول دادم ..به خودم قول دادم که این آخرین بار باشه.
پروفسور سری تکان داد.
برگشت تا از اتاق خارج شود که پروفسور زیر لب زمزمه کرد:
-امیدوارم هر دوتون به قولتون عمل کنید وگرنه دیوونه میشید.
سوروس اسنیپ خوب میدانست پروفسور دامبلدور از چه کسی حرف می زند...لبخندی روی لبش آمد و با خود گفت:پسره کله شق شانس آوردی که در راهرو ندیدمت وگرنه ده امتیاز از گریفیندور کم میکردم.


توصیفات خوبی داشتی. فقط چند نمونه غلط املایی مثل غلتید و برخاست. علامت ها هم باید درست استفاده بشن. یعنی نباید دو تا علامت سوال بزنی یا چهار تا نقطه بذاری. یا سه تا، یا یکی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲:۲۵:۲۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸:۵۵ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸

.Tom.Riddle


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۸:۳۷ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۷:۵۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 5

با چهره ای عاری از هرگونه احساس خاصی، در سرسرای بزرگ هاگوارتز ایستاده بود و منتظر بود نامش را از روی لیست بخوانند. بدون هیچگونه علائم ترس و استرس به اطرافش نگاه میکرد و سوت میزد.
تا اینکه بالاخره نوبتش رسید. آرام آرام رفت و روی صندلی نشست، پیرزنی کلاه کهنه و چروکیده را محکم روی سرش گذاشت.
-آخ! این کلاهه سایزش بزرگه، تا کمرم اومده!
صدای خنده های ریز از گوشه کنار سالن به گوش میرسید.
-پس که میخوای تو اسلیترین بیفتی؟
با این حرف کلاه هزاران فکر به صورت هم زمان بر سرش آوار شدند. البته مهم نبود، نباید بد به دلش راه میداد، او یک اصیل زاده بود و صد در صد در اسلیترین میفتاد، نیازی به ترسیدن نبود. فقط کافی بود اولین حرفی که کلاه میگوید را بشنود تا مشخص شود در کدام گروه میفتد، حتما اولین حرف الف ...

-ر...!

دیگر ادامه ی حرف کلاه را نشنید، فقط در خیالات ترسناکش فرو رفت، به یاد لحظه ی قبل از سوار شدن در قطار هاگوارتز افتاد.

-بیا بغلم پسرم...
پدرش این را گفت و محکم در آغوشش کشید.
-بابا، اگه تو اسلیترین نیفتم چی؟
پدرش محکم تر بغلش کرد و گفت:
-باید بیفتی پسرم!
لرزش خفیفی را در بدنش احساس کرد.
مگر میشد او در اسلیترین نیفتد؟ شاید کلاه گفته بود (( روزت اسلیترینی!)) یا اینگه ((ریونکلاوی نیستی، برو اسلیترین!)).

اما نباید خودش را گول میزد، کلاه به علاقه پدرش توجه نکرده بود، به علاقه خودش توجه کرده بود.
مهم نبود که همه خانواده اش در اسلیترین گروه بندی شده اند، مهم این بود که خودش چه میخواست.
از روی صندلی بلند شد و با همان نگاه شجاعانه به سمت میز ریونکلاو رفت.


خوب بود. فقط بهتره بعد از دیالوگا و قبل از آوردن توصیف، اینتر بزنی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۰:۰۷:۳۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۵۹ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

ناتسومی سوزوکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۱:۴۸ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۵۶ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
از ~Wonder Land~
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی

همهمه تالار را پر کرده بود. ولی رزا چیزی نمیشنید.همه چیز در نظرش گنگ بود. لحظه ای که مدت ها منتظرش بود فرا رسیده بود. دوست داشت فرار کند ولی برای این کار دیر بود.میترسید. از همه ی این جادوگران و ساحره ها میترسید.

_ناتسومی سوزوکی
کسی تکان نخورد. مک گانگال به صف سال اولی های میخکوب شده نگاهی انداخت. خب یه نفر بود که بنظر ژاپنی میومد. از پشت عینکش یک ابرو بالا انداخت و به دخترک خیره شد. نفر پشت سر رزا که در تیررس نگاه مک گونگال بود سیخونکی به رزا زد.
-هی نمی خوای بری؟
رزاکه به خود اومده بود نفس عمیقی کشید رفت روی صندلی نشست. مک گانگال کلاه گروه بندی بزرگ رو روی سرش گذاشت و همه جا تاریک شد.

-خب خب اینجا چی داریم؟ یه دختر کوچولو با کلی راز
رزا نفسش را حبس کرد.
-هوووم باهوشی. باهوشی. اگه باهوش نبودی نمیتونستی الان اینجا باشی....آه ه ه زیرکی. چقدر فریبکار... هووم چطور اسمتو وارد لیست کردی؟ هوووم؟ قابلیت های خوبی داری ولی تو ساحره نیستی. نباید اینجا باشی.
-صبر کن. چیزی نگو. اگه بفهمند ساحره نیستم و اینجام منو میکشند.
-هووم قبل از اومدن باید فکرشو می کردی.
-ولی من جادو دارم. من ...من نیازی به چوبدستی ندارم
-نیازی نداری ولی یکی همراهت آوردی که بقیه فکر کنند ساحره ای.
- چه اشکالی داره؟ چون از بقیه بهترم نباید جادو یاد بگیرم؟
-از بقیه بهتر؟ ها ها ها ها...تو فکر می کنی چون بدون چوبدستی میتونی از جادو استفاده کنی از بقیه بهتری؟ تو حتی جرات نداری از اسم واقعیت استفاده کنی
-الان نمی تونم ولی وقتی یاد بگیرم جادومو کنترل کنم، وقتی برای محافظت به یه قلعه ی جادویی احتیاج نداشته باشم خودمو پنهان نخواهم کرد.خواهش می کنم بهم یه فرصت بده.
-هووم صادقی... وفاداری... باید با دامبلدور حرف بزنی. راستشو بهش بگی.
-حرف میزنم. قول میدم به کسی آسیب نزنم.
-"بهتره بری هافلپاف"
این جمله ی آخر رو کلاه گروهبندی بلند گفته بود. صدای تشویق توی تالار پیچید و مک گانگال کلاه رو از رو سر رزا برداشت.
رزا با زانوانی لرزان و ناباوری به سمت میزی رفت که هم گروهی هاش از اونجا براش دست تکون میدادن و جیغ و هوورااا میکشیدن.

با خودش فکر کرد : هافلپاف... گروهی که همه رو می پذیرند. به همه یاد میدن.
وقتی تصمیم گرفت بیاد هاگوارتز براش مهم نبود چه گروهی باشه.فقط میخواست توی این قلعه ی جادویی باشه و به کتابخونش دسترسی داشته باشه. ولی حالا که توی هافلپاف پذیرفته شده بود. احساس گرما میکرد. گرمایی که بهش میگفت شاید جایی توی این دنیای جادویی باشه که موجود غیرعادی ای مثل اون رو هم به گرمی بپذیرند.

خوب بود.
فقط یه نکته ای رو بگم، وقتی دیالوگت تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۶ ۲:۳۵:۵۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۵۴ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸

Ravenna_-_Rivenclaw


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۳:۴۰ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۵:۲۸:۴۵ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 8
صدای تق تق در زدن درحال بلند تر شدن بود اما دامبلدور روی میز خوابش برده بود.
که ناگهان دامبلدور از خواب پرید و خیلی ترسید.
با صدای لرزان به هاگرید گفت:
-بیا تو هاگرید.

در باز شد. او هاگرید نبود بلکه یکی از دانش آموزان به نام جیکب اراتستن بود.

جیکب گفت:
-هاگرید نیست منم جیکب اراتستن!

دامبلدور که ترسش کاملا رفت با کمی عصبانیت گفت:
-چرا اینطوری در می زنی بچه نمیگی من پیر مرد سکته می کنم.

جیکب که تا حالا دامبلدور رو اینقدر عصبانی ندیده بود ترسید و گفت:
-ببخشید من ترسیده بودم فکر کردم اتفاقی براتون افتاده.

دامبلدور کمی آرام شد و گفت:
-حالا چی کارم داری؟؟؟

جیکب با دیدن آرام شدن دامبلدور آرام شد و گفت:
-این نامه رو براتون آوردم

دامبلدور تعجب کرد و گفت:
-هاگرید چی شد حاش خوبه؟؟؟ مسئول نامه ها اونه.

جیکب گفت:
-نگران نباشین اون حالش خوبه ولی فقط گفت که بهتون بگم اون کاری که بهش داده بودین تموم نشده و برای همین نتونست بیاد و گفت وزیر اون نامه رو ننوشته

دامبلدور فهمید که نامه را وزیر سحر و جادو نوشته بعد گفت:
-اون نامه رو بده ببینم.

بعد هم دنبال نامه باز کن می گشتند. گشتند و گشتند و گشتند تا دو ساعت گشتند وقتی آن را پیدا نکردند دنبال کلاه گروه بندی گشتند ولی آن هم در به هم ریختگی دفتر دامبلدور گم بود سر انجام آن کلاه پیدا شد و دامبلدور دستش را تا جایی که فقط سرش بیرون بود برد داخلش و بعد شمشیری که روی آن نام گودریک گریفیندور نوشته شده بود را در آورد و بعد با آن نمه را باز کرد و خواند. پس از خواندن نامه سریع غیب شد.


احیانا از اعضای قدیمی نیستی؟ آخه اینترها رو رعایت کرده بودی.
اگر هستی، فقط کافیه بلیت بزنی یا به یکی از مدیرا پیام بدی تا مستقیم به معرفی شخصیت بری.

البته بعضی از نکات رو لازمه بگم؛ هم شکلک و هم علائم نگارشی، نیازی به بیشتر از یدونه ندارن. یه علامت سوال تاثیرش به اندازه سه تا علامت هست و بیشتر از اون غلطه. انتهای جمله ها رو هم بدون نقطه رها نکن، حتی اگر شکلک گذاشتی.
بخش آخر یکم سریع شده بود. بهتر بود با حوصله بیشتر می نوشتیش.
با اینحال، میدونم که مشکلاتت با ورود به ایفا برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۲۱:۴۶:۲۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۳۱ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

RON_WEASLY


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۲:۰۹ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۵۰:۱۴ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=332064]؟[/url]
تصویر شماره 12
هری ک ترسیده بود مسیر هاگوارتز رو گم کنن ، رو به رون کرد و گفت : میدونی داریم کجا میریم؟


تو همین لحظه صدای بوووق قطار هاگوارتز شنیده شد...
رون سرشو رو به پایین کرد و نگاهی به قطار انداخت


- رون به چی نگاه میکنی دنبالش برو
- چی؟ اها ، باشه


مدتی گذشت هر چه جلوتر میرفتن هوا مه آلود میشد و هردو خواب آلود تر ...



- رون؟ ، هی رون با تو ام
- هان ؟ چیه ؟ چیشده؟ ما کجاییم؟
- خودمم نمیدونم انگار قطار رو گم کردیم...

رون نگاهی به پایین انداخت و با قیافه ای ترسیده گفت : - حالا چیکار کنیم ؟


همین که رون حرفش تموم شد محکم به ی سنگ بزرگ برخورد کردن و هر دو از ماشین افتادن بیرون



رون در حالی داشت بینی خونی شو تمیز میکرد گفت : - هری داری دنبال چی میگردی؟
هری در حالی داشت از رو زمین عینکشو بر میداشت گفت : دنبال ی دستبندم.
- دستبند؟ چجور دستبندی؟
- همین تابستون هرمیون برام فرستاد ، اگه ی کار اشتباه انجام بدی یا مسیر اشتباه رو بری رنگش بنفش میشه.
- خب چرا موقعی تو ماشین بودیم بهش نگاه نکردی ؟
هری کمی مکث کرد و سرشو خاروند و بعد گفت : چون بهت اعتماد داشتم فک میکردم مسیرو بلدی بهش نگاه نکردم گرفتم خوابیدم.



همین ک هری دستبند رو پیدا کرد و رو دستش بست ،روبروش مادرشو دید ، هری بدون اینکه به رون چیزی بگه به سمت مادرش رفت ، هر چی هری نزدیک تر میشد مادرش دورتر میرفت ...
هری سریع شرو کرد به دویدن به دنبال مادرش ، بعد مدتی مادرش کنار ی درخت وایساد ، هری سریع خودشو رسوند کنار مادرش...

همین ک رسید به مادرش تا مدتی فقط به مادرش نگاه میکرد و بعد شروع کرد به صحبت کردن با مادرش اما مادرش هیچ حرفی نمیزد فقط رو به هری لبخند میزد همه اینا برای هری اهمیت نداشت چون تنها چیزی ک براش مهم بود این بود ک الان کنار مادرشه ...
اما هر چی میگذشت هری احساس میکرد ک جاش راحت نیست...همین ک هری به زیر پاش نگا کرد دید ک شاخه هایی دارن دورتا دور بدنش پیچ میخورن و اونو به داخل زمین میکشونن و وقتی ک روشو به مادرش کرد دید ک مادرش اصلا اونجا نبوده و روبروش ی پری جنگلیه(این پری ها با تغییر قیافه و ایجاد حالتی سرخوشی طرف مقابلو تو ی حالت گیجی قرار میدن و کاری ک میخوان رو باهاش میکنن) هری تازه به خودش اومده و فهمیده بود همش ی چیز خیالی بوده و دستبند هرمیون تمام مدت بنفش بوده و اون توجهی نکرده... هری با ی ورد قوی شاخه ها رو نابود کرد و تا خواست چوب دستیشو ببره طرف پری جنگلی ، پری ناپدید شد... هری خیلی خستش بود با ناراحتی روی ی صخره نشست...



- هری کجایییییی؟؟؟؟
- رون من اینجام ... رون ، هی این طرفم نمیتونم راه برم بیا این سمت...
-سلام... پاهات چیشده؟ شلوارت چرا پارس؟ چیشده؟ اصلا به کدوم سمت رفتی ؟
- داستانش مفصله بعدا برات میگم.
- همه اینا بخاطر او دستبند لعنتیه ک هرمیون بهت داده ، اونو دربیار دور بنداز ، بعد میتونی بهش بگی گم شد.


چیزی ک ذهن هری رو مشغول کرد این بود ک واقعا شاید گم شدنش یا توهم زدنش مربوط به دستبند هرمیون بوده یا شایدم رون از سر حسودی اینو میگه...

- هری با توام ؟ به چی فکر میکنی؟ اون لعنتیو دوربنداز ، پاشو بریم من مسیر مدرسه رو بلدم.
- باشه درش میارم ...


هری برای اینکه رون ناراحت نشه دستبند رو درآورد ولی اونو دور ننداخت بلکه بدون اینکه رون بفهمه دستبندو تو جیبش گذاشت.


- رون تو مطمعمنی مسیر رو بلدی ؟
- اره مطمعنم، دنبالم بیا،ی دختر ارشد هافلپافی رو دیدم ک برای جمع کردن قاتل الذعب اومده بود با اجازه ی دامبلدور،گفت ک راه رو بلده ، میریم پیش اون و بعدش باهم سه نفره میریم مدرسه ،فقط سریع دنبالم بیا.


هری بدون اینکه چیزی بگه دنبال رون حرکت کرد ... هر چه جلوتر میرفتن هری احساس میکرد شاخه های درختا دارن دنبالش حرکت میکنن اما همین ک به عقب نگاه میکرد انگار اونا به جای خودشون برمیگشتن...کم کم از دور ی دختر پیدا بود...


- هری زود بیا خودشه...
- باشه دارم میام ... رون این دختره چه شکلیه؟
- یعنی چی ؟
-قیافش چه شکلیه؟
- چشاش عسلیه و موهای مشکی مشکی داره و پوستش سفیده...



حدود چند متری مونده ک هری و رون به اون دختر برسن ک چیزی به ذهن هری خطور کرد...بله درست بود ویژگی های این دختر کاملا شبیه دختری بود ک رون همیشه تو خیالش داشت ، هری درست فهمیده بود اون ی پری جنگلی بود ک رون رو گول زده بود...



- رون وایسا - چیه؟زود راه بیا...مگه نمیبینی اونجا وایساده ،خوب نیست ی دختر نجیبو اینقد معتل کنیم - چرا اینقد زود باور کردی همه چیو؟تو واقعا شک نکردی که چرا همه چی اون طوره ک تو میخوای ؟ من مطمعنم اون ی پری جنگلیه.
-رون سرشو خاروند و چیزی نگفت...
- هری سریع چوبدستشو به سمت پری گرفت و با ی ورد اون پری تبدیل به ی پر کرد.


رون در حالی ک هنوز گیج بود و داشت سرشو میخاروند اون پر رو برداشت و با بغض گفت : _تموم چیزی که من میخواستمو تبدیل به ی پر کردی...
- پاشو ... بچه نشو باید راه رو پیدا کنیم.


همین که هری خواست حرکت کنه متوجه جیبش شد ک دستبند توش بود ، عجیب این بود ک با از بین بردن او پری جنگلی ن تنها نور بنفش از بین نرفته بود بلکه شدید هم شده بود... همین که هری به خودش اومد شاخه های پیچنده نه تنها دستاشو بسته بودن بلکه پاهاشو هم بسته بودن و در حینی ک هری بیهوش میشد
چیزی که فهمید این بود ک اون واقعا رون نبوده که بلکه ی پری جنگلی بوده...در همین حین چیزی ک هری رو به بیهوشی بود بین شاخه ها ، به این فک کرد ک چرا پری ک شکل مادرش بود اونو گول نزد ولی پری که شکل رون بود اونو گول زد ؟ آیا رون از مادرش براش مهمتر بود؟ آیا اگه قرار باشه بین رون و مادرش کسیش رو انتخاب کنه رون رو انتخاب میکنه؟ در حالی ک این چیزا تو سرش بود بیهوش شد...


خلاقیت زیادی خرج کرده بودی! خوب بود. فقط چند تا نکته. با اینتر بیش از حد رفیقی، اگه خواستی به پاراگراف بعدی بری نهایتا دو تا اینتر بزنی کافیه، سه چهارتا لازم نیست. و اینکه اصلا و به هیچ‌وجه موقع داستان‌نویسی کلماتو خلاصه نکن. "که، نه، یه" کامل بنویس!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط RON_WEASLY در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲ ۲۲:۴۱:۰۷
دلیل ویرایش: شماره تصویر
ویرایش شده توسط RON_WEASLY در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۹:۱۴:۰۷
دلیل ویرایش: نیاز به ویرایش
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۳:۰۰:۳۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۵۹:۳۸ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین

ریگولوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۵:۱۸ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۰:۲۰ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 7
هری احساس درد شدیدی در تمام بدنش می کرد . مثل اینکه دست و پاهایش بسته بود . چشمانش را باز کرد . دید در یک اتاق نسبتا کوچک روی یک صندلی چوبی نشسته او به دست و پاهایش نگاه کرد چیزی به آنها وصل نبود بعد از کلی تلاش برای بلند شدن تازه فهمید که با طلسم طناب نامرئی بسته شده، جلویش یک میز چوبی بود که روی آن یک فانوس روشن بود و تنها منبع نور اتاق بود . یک در آهنی در اتاق وجود داشت. ناگهان یک فرد با یک ردای سیاه که با ابریشم خالص دوخته شده بود و صورتش را با یک پارچه پوشانده بود وارد اتاق شد.پشت میز و روبه روی هری ایستاد.

هری گفت :
- تو کی هستی ؟ اینجا کجاست ؟ برای چی منو به اینجا آورده اید ؟

آن فرد گفت :
-اینجا زندان مخفی مورتیاناکوییچ است .

هری که کمی ترسیده بود پرسید:
- من چرا اینجام ؟

فرد با آرامی و صدایی کلفت گفت:
- واقعا هیچی یادت نیست ؟ چیزی از شب گذشته یادت نیست ؟

هری هم بیشتر ترسید و گفت:
- چرا یادمه . دیشب کار خواستی نکردم . شب بعد از خوردن شام رفتم خوابیدم چون ظهرش با تیم ریونکلاو بازی داشتیم، بازی سختی بود ولی پس از تلاش های زیاد تونستیم برنده بشیم.

آن فرد که در عرض اتاق قدم می زد گفت : بعدش چی ؟

هری آرام شد و با خونسردی گفت :
من چیزی یادم نیست .

صدای آن فرد به نظر آشنا می رسید. هری کمی فکر کرد. بعد گفت:
من تو رو می شناسم . تو اسنیپ هستی . درسته خودتی .

آن فرد که اسنیپ بود پوشش را از روی صورتش برداشت و گفت:
درسته .

در حالی که دستانش را روی میز گذاشته بود به سمت هری خم شد و گفت :
فکر کردی خیلی زرنگی پاتر . زود بگو دیشب توی تالار اشباح سیاه چه کار می کردی ؟

هری گفت :
من هیچی نمی دونم و از اون تالار هم خبری ندارم و تو هاگوارتز کسی رو به خاطر ورود به یک تالار زندانی نمی کنند.

اسنیپ کمی اصبانیت گفت:
- باشه من برات تعریف می کنم .

اسنیپ چیزی را که شبیه یک جام بود و رویش یک مروارید سیاه بزرگ بود را از زیر ردایش در آورد و روی میز گذاشت و با خشم گفت :
چیزی از این نمی دونی ؟

هری گفت :
نه من تا حالا چنین چیزی ندیدم .

اسنیپ با عصبانیت بیشتر گفت:
- باشه من برات تعریف می کنم . این اسمش جام زمانه که با این میشه در زمان و مکان سفر کرد. تو دیشب مثل بعضی از شب ها تو خوابگاه نبودی و داشتی تو هاگوارتز می گشتی و اتفاقی تونستی راه تالار اشباح سیاه را پیدا کنی. و به ته تالار رفتی و این جامو برداشتی و پس از خوندن راهنماش سعی کردی امتحانش کنی . اما ما سر رسیدیم و جلوتو گرفتیم . ورود افرادی که جواز ورود را ندارن ممنوعه و جادوگر یا بهتر بگم دانش آموزی که تو هاگوارتز درس می خونه باعث میشه که چوبدستیش نابود بشه و تمام قدرت های جادوگری اش غیر فعال بشه چون این یک میراث گرانبهاست . و کسی بلد نباشه با اون کار کنه می تونه جون خیلی از آدم ها رو به خطر بندازه چون در مکان های مختلف دریچه های ناپایدار ایجاد می شه . حالا تو مجرم هستی ومجازاتت هم فردا اعمال میشه و تا آخر عمرت حق دست زدن به هیچ چوبدستی را نداری .
هری که مهبوت مانده بود گفت :
ولی من چیزی یادم نیست .

اسنیپ گفت :
نبایدم باشه چون کسی که دستور العمل این جام زمان را که پدر اشباح سیاه ساخته رو بلد نباشه حافظه اشپاک میشه ، خیلی شانس آوردی که کل حافظه ات پاک نشد.

بعد در حالی که جام را زیر ردایش مخفی کرد بلند گفت :
بیایید ببرینش .
ناگهان در باز شد و افرادی که ردا های خاصی به تن داشتند وارد شدند و پس از باز کردن هری از صندلی او را به بیرون بردند. ناگهان هری از خواب بلند شد و دید که سر شب است .


داستان جالب و متفاوتی بود. فقط یادت باشه همیشه قبل از شروع دیالوگ "-" رو بذاری قبلش.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۵۳:۵۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۰۵:۳۷ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

هلگاهافلپاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸:۴۹ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۶:۲۲ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 6
قیافه اش را نمی دید سرش را پایین گرفته بود اما گروهش را از روی شنلش تشخیص داد، شنلی که با آن صورتش را پوشانده بود، البته تعجبی هم نداشت اعضای اسلیترین گریان دیده نمی شدند. میرتل معمولا به استقبال افرادی که وارد دستشویی می شدند می رفت به خصوص گریان ها! اما از اعضای اسلیترین خوشش نمی آمد، شاید چون بیشتر سالازار اسلیترین و تام ریدل را مسئول مرگش میدانست تا مار باسیلیسک . با این حال موهای شخص گریان نظرش را جلب کرد ...سفید...
دراکو مالفوی، پسرکی بی احساس ، زورگو و مغرور که پدرش با کوچکترین اشاره، هرچه می خواست در اختیارش قرار می داد ، بنظر نمی آمد توانایی گریه کردن داشته باشد!
اما او آنجا بود، بدون اینکه به میرتل توجهی داشته باشد ... و میرتل مبهوت تماشای این صحنه بود...

میرتل هرچه را که از ذهنش می گذشت بلند اعلام کرد:
-دراکو مالفوی! فکر میکردم اونقدر بی احساسی که توانایی گریه کردنتو از دست دادی واقعا داری گریه میکنی؟واقعا؟

دراکو خشکش زده بود به هیچ وجه انتظار یک روح سرگردان را نداشت به علاوه اصلا دلش نمی خواست کسی یا روحی او را در این شرایط ببیند اما می دانست کار از کار گذشته است.

اشکهایش را پاک کرد و گفت:
-گاهی گریه کردن لازمه

میرتل موافق بود و به نشانه ی موافقت چند لحظه سکوت کرد اما بیشتر از آن نتوانست و گفت:
-چرا داری گریه میکنی؟

مالفوی واکنشی نشان نداد. میرتل نزدیک تر رفت و گفت:
-میدونم مشکلاتتو با کسی به اشتراک نمیذاری؛ میدونم از اون دسته ای هستی که باید همه چیزو خودشون حل کنن. نگران نباش قرار نیست من برم خبر هر کسی که میاد اینجا رو همه جا پخش کنم.

مالفوی اصلا حوصله ی یک روح سمج را نداشت با این حال از درد و دل کردن بدش نمی آمد، میرتل این بار جلوی مالفوی ظاهر میشود، دوباره سوالش را تکرار می کند همین کافی است که مالفوی به صحبت کردن ترغیب شود.
دراکو گفت:
-خودت چرا همیشه گریه می کنی؟

میرتل به او گفت:
-به خاطر مرگم، تو چرا گریه می کنی؟

دراکو سرش را پایین انداخت و گفت:
-به خاطر زندگییم.

میرتل که باز گریه اش گرفته بود پرسید:
-چرا زندگی یک اشراف زاده گریه داره؟

دراکو به او گفت:
-یه پسربچه می تونه مدرس معجون سازی بشه، رئیس وزارت خونه ی سحر و جادو و...
اما یه شاهزاده باید شاه بشه.

میرتل تاسف خورد و گفت:
-اووووو مالفوی بیچاره، کیه که همه ی تصمیماتو واست گرفته؟

مالفوی کمی گریه کرد و بعد گفت:
-پدرم معلومه...

میرتل گفت:
-همممم یعنی پدرت یه جورایی اربابته؟

میرتل متوجه دستان مشت شده ی مالفوی می شود لحنش هم عصبی تر بنظر می رسد و می گوید:
-من اینجوری صداش نمی کنم.

میرتل گفت:
-ولی ... هست.

دراکو با صدایی خسته می گوید:
-حالا اون مهم نیست.

میرتل تایید کرد و گفت:
-آره درست میگی چرا بعد این همه سال یادت افتاده گریه کنی؟

مالفوی سکوت می کند، خوشش نمی آمد میرتل جزئیات زندگی اش را بداند ولی دوست داشت این موضوع را با یکی از هم سن و سال های خودش درمیان بگذارد هرچند که او یک روح صد ساله باشد؛ نمی گذارد سکوت طولانی شود... آستینش را بالا می زند تا میرتل خالکوبی روی دستش را ببیند و می گوید:
-می دونی این علامت چیه؟

میرتل با کمی تعجب می گوید:
-یعنی تو یه مرگ خواری؟

و دراکو می گوید
-نه یعنی من یه ارباب جدید دارم.


خیلی خوب نوشته بودی، حرفی برا گفتن نمی‌مونه!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۴۹:۰۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۴۹:۴۹

من معتقد بودم و هستم که ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسی است ! »







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.