هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸:۵۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۴:۳۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 207
آفلاین
اسلیترین vs هافلپاف


سوژه: تغییر شکل


*****

-با سلام خدمت دوست داران کوییدیچ! با شما هستیم با یه مسابقه ی دیگه! یه مسابقه ی حساس و تماشایی بین اسلیترین و هافلپاف! حاشیه هایی که طرفداران هافلپاف ایجاد کرده بودن باعث شده که حساسیت این بازی دو چندان بشه.

فلش بک - تالار هافلپاف

- همتون می دونین که ما به برد این بازی نیاز داریم تا وضعیتمون توی جدول خوب بشه. پس لطفا ایده هاتون رو بریزین وسط که چیکار کنیم تا ببریم.
-این ساده‌س! من می رم و ساحره های تیم حریف رو اغفال می کنم و می گم به نفع تیم ما بازی کنن.

البته رودولف بعد اینکه یادش اومد که ساحره های تیم حریف، بلاتریکس و خانوم بلک هستن از حرفش پشیمون شد.

-می تونیم جو رو متشنج کنیم!
-منظورت چیه سدریک؟
-ببینید! اگه ما بتونیم با یک سری کار ها، وضعیت روحی تیم مقابل رو به هم بریزیم، بردمون حتمی می شه.
-خب ایده ای داری؟
-یه چندتا دارم!

پایان فلش بک

-البته این حواشی، عصبانیت آقای فیلچ رو هم دو چندان کرده.

همون لحظه - آقای فیلچ

-از همون اول هم از کوییدیچ بدم میومد! یه سریا این بنر های مزخرف رو می زنن ولی من باید جمعشون کنم. آخه بنر "لا تیم الا هافل! لا رابستن الا خنگ" چیه دیگه؟ این حتی قافیه هم نداره! می خواین ملت رو مسخره کنین، حداقل یکم خلاقیت به خرج بدین!

پایان همون لحظه

-در بین حرفای من، بازیکنان هم وارد میدان شدن. خشم بازیکنان اسلیترین حتی از اینجا هم مشخصه! بنظرم این کار هافلپافی ها بیشتر به ضرر خودشون شده بود...خب، توپ ها آزاد می شن و مسابقه شروع می شه. بلاتریکس سرخگون رو صاحب می شه و به سرعت به سمت دروازه ی هافلپاف حرکت می کنه. آریانا رو رد می کنه و توپ رو می ده به هوریس اسلاگهورن...دورا به توپ بازدارنده ضربه می زنه و اونو می فرسته سمت هوریس! هوریس باید مراقب باشه. اوه مرلین من! هوریس رو می بینین که روی جاروش ایستاده...بازدارنده داره بهش نزدیک می شه و هوریس، آفتاب بالانس می زنه و بازدارنده بهش نمی خوره. به نظرم که هوریس قبل بازی یه 100 ساله باز کرده. ... حمله ادامه داره. هوریس، رابستن رو خالی می بینه و بهش پاس می ده. رابستن تا سرخگون بهش می رسه اونو به سمت دروازه می فرسته و گل! گل برای اسلیترین! چه گل می زنی رابستن! سدریک حتی فرصت واکنش هم نداشت! اینه عاقبت عصبی کردن اسلیترینی ها!

همه ی هافلپافی بعد از خوردن این گل به سدریک نگاه کردن.
-الان به نظرت روحیه اینا داغون شده؟
-باید می شد! ولی خب انگار که نشده.

بعد از دعوای کوتاه بین بازیکنای هافلپاف با سدریک، بازی از سر گرفته می شه.

-خب بازی رو هافلی ها شروع می کنن. اونا این فرصت رو دارن که گل زود هنگامی رو که خوردن، جبران کنن! رکسان، رز و آریانا به صورت مثلثی حرکت می کنن و هرکی بهشون نزدیک می شه رو با پاس های بی نقص رد می کنن. ولی مهاجمین اسلی بعد از چند ثانیه دوباره جلوشون ظاهر می شن.

مهاجمین هافلپاف از این همه سمجی بازیکنان اسلیترین خسته شده بودن. از هر راهی می رفتن، جلوشون سبز می شدن. برای همین رز یه فکری کرد و به سرعت رفت سمت دروازه. آریانا که سرخگون دستش بود اونو دید و سریع بهش پاس داد. رز سرخگون رو گرفت و وقتی صورتشو برگردوند که جلو رو نگاه کنه، یه توپ بازدارنده رو توی 30 سانتی متری خودش دید. فرصت واکنش دادن رو نداشت و توپ بهش خورد و اونم تعادلش رو از دست داد و از روی جاروش افتاد.

-نوش جونت بشه هیپوگریف! گوشت تسترال 500 ساله بشه، بچسبه به تنت.

خانوم بلک با اولین ضربه اش یدونه از هافلپافی هارو از دور خارج کرد.
رابستن سرخگون بی صاحب رو ورداشت و دوباره یه حمله رو ترتیب داد. بلاتریکس و هوریس هم در دو طرفش قرار داشتن و منتظر بودن که رز و آریانا نزدیکشون بشن. همین‌طور که سه نفری به سرعت به سمت دروازه حرکت می کردن، آریانا سعی کرد که از سمت هوریس به رابستن نزدیک بشه و توپ رو ازش بقاپه که شکم هوریس مانعش می شد. رکسان هم از اون طرف، همین قصد رو داشت ولی موهای بلاتریکس بهش اجازه نمی داد.

-مدافعین هافل باید به کمک مهاجمینشون بیان و یه کاری کنن!

اگلانتاین و دورا هم‌زمان با هم توپ های بازدارنده رو به سمت رابستن فرستادن.

- انگار قراره یه چیز دردناک ببینیم. اگه اون دو تا بهش بخورن، حداقل 6 ماه توی بیمارستان بستری می شه...صبر کنین! نیروی کمکی رابستن تو راهن!

خانوم بلک و هکتور به سمت رابستن میومدن.

- اونا به رابستن می رسن! و بله! توپ ها رو می زنن و نمی ذارن که به رابستن اصابت کنه...رابستن توی بازی می مونه!

توپی که هکتور دفع کرد، دوباره به سمت دورا برگشت و دورا هم با یک ضربه، توپ رو زد تا بهش نخوره. توپ بازدارنده به طرف کریچری که دنبال گوی زرین می گشت، رفت.

- یک لحظه چشم از حمله ی اسلیترین بردارین و کریچری رو ببینین که از روی جاروش افتاده و داره لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر می شه!
-ارباب ریگولوس به کوییدیچ بی برخورد اعتقاد داشت! کریچر درد داشت!

کریچر به زمین برخورد کرد و دیگه نتونست به بازی ادامه بده. از اون طرف مهاجمین تیم اسلیترین هم به پیش‌رویشون ادامه می دادن.

-با از دست دادن جستجوگر کار برای اسلیترین سخت می شه ولی اگه همینجوری به حمله ادامه بدن، شاید ورق برگرده. به ادامه بازی می پردازیم! هوریس و بلا، همچنان دارن از رابستن مراقبت می کنن. اگه همینجوری پیش بره این حمله هم به گل تبدیل می شه و در اوایل بازی، هافلپاف دو گل رو دریافت می کنه...از نگاه های رودولف هم معلومه که گوی زرینی در کار نیست. هافلپاف باید به خودش بیاد.

رکسان و آریانا هیچ کاری نمی تونستن بکنن غیر از اینکه حرکت مستقیم رابستن به سمت دروازشون رو مشاهده کنن.

-و گل! یه گل دیگه برای اسلیترین! اینجوری پیش برن شاید حتی به وجود جستجوگر هم نیاز پیدا نکنن.

تیم اسلیترین با حواشی قبل از بازی، عصبی تر و با گل های زود هنگامش پر روحیه تر بازی می کرد.

11 ساعت و 50 دقیقه بعد

-سرخگون دست رابستنه! اون فرصت گل زنی داره!

رابستن به سرعت به سمت دروازه ی تیم گریفندور حرکت می کرد. از طرفی رودولف هم بالاخره گوی زرین رو دیده بود و به سمتش حمله ور شده بود.


-فقط چند دقیقه به تموم شدن 12 ساعت بازی مونده و بعدش استراحت 2 ساعته ی بین بازی شروع می شه. البته کاپیتان ها می تونن مساوی رو اعلام کنن ولی فکر نکنم که اسلیترین با همچین نتیجه ای که کسب کرده این کار رو بکنه. نتیجه روی تابلو، 230 - 80 به نفع اسلیترینه! اگه رابستن بتونه این حمله رو گل کنه، هافلپاف حتی با گرفتن گوی زرین هم نمی تونه برنده بشه ولی اگه رودولف موفق بشه که گوی رو بگیره، هافلپاف یه مساوی رو بدست آورده.

رابستن به 10 متری دروازه رسید. همه رو رد کرده بود و فقط خودش بود و سدریک! بقیه از گرفتنش قطع امید کرده بودن و باخت خودشون رو حتمی می دونستن. رابستن هم برای تحقیر بیشتر هافلپافی ها سرعتشو کم کرد و با آرامش، ادامه ی راه رو در پیش گرفت.

-رابستن باید کار رو یه سره کنه! رودولف خیلی به گوی زرین نزدیکه!

رابستن دیگه به موقعیتی که می خواست رسیده بود. سرخگون رو پرت کرد!

- و گل! گل برا...نه یه لحظه صبر کنین! رودولف، گوی زرین رو گرفته. معلوم نیست که اول گوی زرین گرفته شده و بعد راب گل زده یا برعکس. باید منتظر نظر داورا باشیم.

دل تو دل تماشاگرا نبود. این بازی خیلی برای اسلیترینی ها مهم بود. با اینکه اونا از قبل هم می دونستن که توی کوییدیچ قهرمان می شن ولی الان، جلوی برد هافلپاف رو گرفتن از قهرمانی هم براشون مهم تر بود.

-داورا دارن با هم مشورت می کنن...فکر کنم الان راب توی دلش داره به خودش لعنت می فرسته که چرا تعلل کرد.

داخل دل رابستن لسترنج

-این رختا کجا گیر کردن شدن؟
-تو مری‌ هستن می شن! تا چند ثانیه دیگه رسیدن می کنن.

رختا از مری وارد معده شدن!

-شستن کردن بشین!

ورزشگاه

- بله داورا رو می بینیم که از هم جدا می شن... داور اصلی میاد تا نتیجه رو اعلام کنه... و بله! مساوی شد. تعلل رابستن کار دست تیمش داد و رودولف بازی رو مساوی کرد. از نگاه تماشاگر های اسلیترین معلومه که می خوان سر به تن رابستن نباشه!

رختکن اسلیترین

بازیکنای اسلیترین دور رابستن حلقه زده بود و زل زده بودن بهش...دهمه ازش توضیح می خواستن.

-خب... خب چیزه... خواستن می شدم که اونا رو تحقیر کردن بشم.
-الان تحقیر کردن شدی؟ حالا قهرمانی که برای ماست. این هیچی! به عنوان کاپیتان در این مورد هیچی نمی گم بهت. اعضای تیم هم چیزی نمی گن. ولی خب جواب تماشاگرایی که بیرون رختکن صف بستن تا کله‌تو بکنن رو چی میدی؟

رابستن صدای اسلیترینی های بیرون رختکن رو می شنید. نفرت رو به خوبی توی صداشون حس می کرد.
-من چیکار کردن بشم؟ من نخواستن می شم که مردن بشم.

تیم اسلیترین شروع به فکر کردن کرد ولی هیچکس ایده ای برای این قضیه نداشت...البته همه غیر لرد ولدمورت!
-ببین راب! ما از اینجا فراری‌ات می دهیم. نه برای اینکه دلمان برایت می سوزد! بلکه برای اینکه ملت دنبالت بگردند و تو مجبور بشی گم و گور بشی و ما از دستت خلاص شویم. حالا هم از پشت چادر فرار کن تا دیر نشده.

رابستن از اربابش تشکر کرد و از پشت چادر فلنگو بست. به سمت دستشویی رفت تا اونجا قایم بشه و یه فکری به حال خودش بکنه.
همین که به دستشویی رسید وارد یکیشون شد، در رو بست و پاهاشو بالا گرفت. چند نفس عمیق کشید تا آروم بشه و بتونه خوب فکر کنه.
-خب! چیکار کردن بشم؟ اینجا موندن بشم؟ نه این خیلی خطرناک بودن می شه چون هر لحظه ممکن بودن می شه که یکی اومدن کنه و منو دیدن کنه و کله‌م رو فرو کردن بشه...

رابستن مکانی رو که می خواست بگه، تو ذهنش مرور کرد و از گفتنش صرف نظر کرد چون حتی گفتنش هم تهوع آور بود.
- ... من اصلا نباید به این چیز ها فکر کردن بشم. باید راه فرار پیدا کردن بشم تا رفتن کنم و وقتی آبا از آسیاب افتادن کردن، برگشتن کنم.
خب چیکار کردن بشم؟ چجوری از بین اسلیترینی هایی که به خونم تشنه بودن می شن، گذشتن کنم؟
آها! حتما بچه تونستن می شه که بهم کمک کردن بشه!

همون لحظه

-گفتن کن! مرگ بر رابستن! اون عقبی ها چرا گفتن نمی کنن؟ حنجره‌تو جر دادن کن و فریاد زدن کن! مرگ بر رابستن!

دستشویی

-البته این باعث شدن می شه که بچه هم به دردسر افتادن بشه و من به عنوان یک پدر، نباید بچه رو تو همچین موقعیتی قرار دادن کنم. خب پس چیکار کردن بشم؟

رابستن داشت ناامید می شد. فکرش داشت به سمت این می رفت که خودش رو تسلیم کنه و به زندگیش پایان بده. ولی خب شاعر می گه "در ناامیدی بسی امید است"!

-آها! تغییر شکل دادن می کنم تا کسی منو نشناختن کنه! همین بودن می شه! خب! برای تغییر قیافه به چه چیزیایی نیاز بودن می شه؟ لوازم آرایشی؟ ... آره خودش بودن می شه. باید از کراب گرفتن کنم.

رابستن تا اومد حرکت کنه، یادش اومد که کراب هم اسلیترینی هستش و به خونش تشنه! پس دوباره شروع کرد به فکر کردن تا راهی برای گیر آوردن لوازم آرایش پیدا کنه.
-قبلا کراب رو دیدن کردم که اومدن می کنه داخل دستشویی و آرایش شده خارج شدن می شه. پس حتما توی دستشویی لوازم آرایش قایم کردن می شه.

رابستن درست فکر کرده بود. کراب بیشتر لوازم آرایش هاش رو توی دستشویی پنهون می کنه تا دخترای خوابگاه اونا رو ندزدن.

رابستن شروع کرد به گشتن دنبال لوازم آرایش کراب!

چند دقیقه بعد

-پیداشون کردن شدم. خب اینجا همه چی داشتن می شیم. حالا شروع کردن بشیم به تغییر شکل. اول باید از رنگ پوستم خلاص شدن بشم... خب حالا برای اینکه نشناختنم کنن ریش و سیبیل و مو برای خودم کشیدن می کنم.

رابستن خودش رو آرایش کرد و رفت جلوی آیینه. همه چی خوب به نظر می رسید و تنها مشکل اندازه ی کله ی رابستن بود. تنها شخصی که کله ی به این بزرگی داشت رابستن بود.
رابستن برای این قسمت از ماجرا هم فکری داشت. دفترچه‌اش رو در آورد و برگه ای که تا خورده بود از بینش کشید بیرون. برگه رو باز کرد و الگوریتمی که درست کرده بود رو جلوی خودش گذاشت... الگوریتم معجون های هکتور!
رابستن طی تحقیقاتی به این نتیجه رسید که معجون های هکتور طی یک الگوریتمی اثر می کنن و اونا رو توی یک برگه کشیده بود. طبق این الگوریتم، معجون " بیدار نگه دار" باعث می شه که سر رابستن کوچیک بشه. اینجا تنها مشکل نحوه ی به دست آوردن معجون بود.

-ریخت! ریخت! برین کنار!

هکتور با سرعت وارد دستشویی شد و بدون توجه به رابستن رفت تا خودش رو خلاص کن. چند دقیقه بعد "آخیش" گویان از دستشویی اومد بیرون و رابستن رو دید.
- تو اینجایی؟ نمی گی یکی میاد و تورو می بینه و بدبخت می شی؟
- هکتور اینا رو ول کردن شو! باید برای یکی از معجون هات رو آوردن کنی.
- کدوم؟
- بیدار نگه دار!
- چرا می خوای بیدار بمونی؟
- واقعا این روحیه‌ات که فکر کردن می شی معجونات کار کردن می شن، تحسین بر انگیز بودن می شه.
- منظورت چیه؟
- هیچی فقط اون رو آوردن کن!

هکتور رفت و معجون رو برای رابستن آورد.

- خب هکتور، تو رفتن کن تا کسی به اینجا شک کردن نشه!
- باشه راب! مراقب خودت باش.

و در دستشویی رو باز کرد.
- راب اینجا نیست، منم باهاش حرف نزدم و معجون براش نیاوردم و فقط کارمو کردم.

هکتور داشت سعی می کرد طبیعی جلوه کنه.

رابستن معجون رو خورد و آرزو کرد که الگوریتمش درست باشه. بعد از خوردن معجون تاثیری تو خودش احساس نکرد. نمی دونست چی شده. رفت جلوی آیینه! طاقت نداشت خودش رو ببینه، برای همین چشم هاش رو بسته بود. ولی باید با حقیقت رو به رو می شد. چشم هاش رو باز کرد وخودش رو توی آیینه دید.
-یعنی من سفید شدن بشم و کله‌م کوچیک شدن بشه، همچین چیزی شدن می شم. به به!

رابستن دست از خودش برداشت. حالا باید این تغییر شکل رو امتحان می کرد. کار ریسکی ای بود.

-ریخت! ریخت! برین کنار!

این تکون های هکتور باعث شده بود که دچار تکرر ادرار بشه.

-هیچوقت فکر نکردن می شدم که تکرر ادرار هکتور روزی به کار من اومدن کنه!

هکتور دوباره بدون توجه به رابستن رفت و خودش رو خلاص کرد و وقتی بیرون اومد یه غریبه رو تو ردای اسلیترین دید.
-ببخشید! شما یه آدمی رو ندیدین که کله‌ش گنده باشه و خودش رو آرایش کرده باشه که از قضا خیلی شبیه رابستن هم هست ولی خودش نیست؟

تغییر شکل جواب داده بود. البته به عقل و چشم هکتور نمی شد زیاد اعتماد کرد ولی خب رابستن مجبور بود که اعتماد کنه.
- من رابستن بودن می شم هک!
- عه؟ واقعا؟ اوه ببخشید! حتما اشتباهی معجون مرکب برات آوردم!

رابستن حین اینکه داشت به اعتماد به نفس هکتور فکر می کرد، به موضوع خیلی مهم تری هم فکر کرد. شاید قیافه ی خودش رو عوض کرده بود. ولی نوع حرف زدنش هنوز هم همونجوری بود. برگه‌ی الگوریتمش رو نگاه انداخت ولی هیچ کدوم از معجون های هکتور این مشکل رو حل نمی کردن و تنها راه حل این بود که حرف نزنه.
-هک! من نتونستن می شم که حرف زدن بشم. برای همین تو باید با من بودن بشی و جای من حرف زدن بشی.
-قبوله راب!

رابستنِ تغییر شکل یافته و هکتور از دستشویی اومدن بیرون. رابستن اولش با کمی ترس راه می رفت ولی بعدش که دید هیچ کدوم از افرادی که از کنارش می گذرن، متوجه نمی شن که اون رابستنه، ترسش بر طرف شد.
اون حالا همه کار می تونست بکنه فقط کافی بود که حرف نزنه.

داشتن با هکتور راه می رفتن که نگاه رابستن به گابریل افتاد. اون همیشه از قیافه‌ش خجالت می کشیدو به همین دلیل زیاد جلوی اون آفتابی نمی شد ولی الان قیافه‌ش بهتر شده بود.
از کنارش که گذشت لبخندی بهش زد و گابریل هم سرخ شده و راه رفتن رو سریع تر کرد.
از قضا سو هم این صحنه رو دید.

سو لی شخصیت عجیبی داشت. اون ریونکلاو رو از همه ی گروه ها برتر می دونست و برای همین به ازدواج درون گروهی اعتقاد داشت تا مرلینی نکرده از هوش ریونکلاوی به غیر ریونکلاوی بهره ای نرسه. برای همین به سرعت اقدام به جلوگیری کرد و مسیر خودش رو به سمت اتاق مدیر مدرسه کج کرد.
وقتی وارد اتاق شد بی درنگی، گزارش وجود یه غریبه با ردای اسلیترین رو کف دست مدیر داد. مدیر هم به آقای فیلچ گفت که بره و اون غریبه رو بیاره.

آقای فیلچ رابستن رو پیدا کرد.
-مدیر کارت داره!

رابستن نگاهی به هکتور کرد.

-چیکار داره؟
-من با تو حرف زدم؟ می خواد این غریبه رو ببینه!
-آها پس بریم!
-تو کجا میای؟ فقط با ایشون کار داره.

و دست رابستن رو گرفت و برد.

اتاق مدیر

رابستن به همراه فیلچ وارد اتاق مدیر شد و لرد ولدمورت رو که در کنار سو لی، روی مبل نشسته بود، دید.

-آقای مدیر! همین! این همون غریبه ایه که بهتون گفتم.

فنریر رو به رابستن کرد و گفت:
-این ردا رو از کجا آوردی؟ چهره ی تو برای من آشنا نیست.

رابستن فقط به فنریر نگاه کرد.

- چرا جواب نمی دی؟

رابستن جوری به فنریر نگاه می کرد که انگار اصلا حرفای اون رو نمی فهمید.

- زبون ما رو بلدی؟

رابستن سرش رو به نشانه ی "نه" تکون داد.

- بلد نیستی و جواب می دی؟ مدیر هاگوارتز رو مسخره می کنی؟

رابستن سوتی ای که نباید می داد رو داد. دیگه راه فراری نداشت. باید حرف می زد.
- من رابستن بودن می شم و تغییر شکل دادن شدم که کسی من رو پیدا نکردن بشه.

رابستن شروع کرد داستان تغییر شکل دادن خودش رو تعریف کردن.
وقتی که تعریف هاش تموم شد. متوجه لبخندی که اربابش توی چهره داره شد.
- شما هم قبول داشتن می شین که هکتور خیلی اعتماد به نفس داشتن می شه نه ارباب؟!
-اون که چیز عجیبی نیست راب! همیشه داشته!
-پس چرا لبخند داشتن می شین ارباب؟
-اول اینکه به تو ربطی نداره که ما چرا لبخند داریم. دوما لبخند ما به خاطر سرکار گذاشتنی بود که انجام دادیم تا روحمان شاد شود. که خودمان را شکر شاد شدیم.
-یعنی چی ارباب؟
-ما تو را پرنده ای معروف کردیم تا شاد شویم. ما با یک دستور می توانستیم به مرگخوار های اسلیترینی بگوییم که با تو کاری نداشته باشن. همونجور که اعضای تیم با تو کاری نداشتن. ولی برای اینکه به فلاکت رسیدن تو را مشاهده کنیم و شاد شویم، چیزی نگفتیم تا بدبخت شوی. حالا هم با ما بیا تا قضیه رو حل کنیم. به اندازه ی کافی شاد شدیم.

رابستن و لرد سیاه از اتاق مدیر بیرون اومدن و به سمت تالار اسلیترین حرکت کردن.

رابستن از دو چیز خیلی خوشحال بود. یکی اینکه باعث شده بود اربابش شاد بشه. یکی دیگه هم که صاحب یه قیافه ی توپ شده بود.



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۳۴:۱۰

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۲۶ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۹:۲۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
هافلپافvsریونکلاو

موضوع: بازی نا سالم


سالن عمومی زرد رنگ هافلپاف، به مراتب خلوت‌تر از همیشه بود. فصل، فصل امتحانات بود و بیشتر دانش‌آموزان یا در کلاس‌های درس به سر می‌بردند و یا اوقاتشان را در کتابخانه‌ها می‌گذراندند.

مسابقه کوییدیچ نزدیک بود و اعضای تیم هافلپاف هنوز هیچ تمرینی نکرده بودند. سدریک که حس می‌کرد بعنوان کاپیتان تیم باید کاری کند، تصمیم گرفته بود تا اعضای تیم را در سالم عمومی جمع و درمورد مسابقه‌ی پیش رو، حرف بزند.

حدود بیست دقیقه بعد، هر هفت نفر در سالن عمومی نشسته و منتظر سدریک بودند تا شروع کند.

اگلانتاین جزوه های درس ستاره شناسیش را روی میز پخش کرده و مشغول مرتب کردن آنها بود.
دورا طاق باز وسط سالن عمومی پخش شده بود و سرش را میان دستانش گرفته بود و رکسان با ترس به رودولف که درحال صحبت با خودش بود، خیره شده بود؛ به هر حال هرکدام به روشی نوین در حال گوش نکردن به سخنرانی سدریک بودند.
_اهم...اهم...

دیگوری با سرفه ای ساختگی، سعی در به دست آوردن توجه هم تیمی هایش کرد.
اما باز هم کسی به او توجهی نمی کرد.
_بچه ها...
_کنید گوش هافلی ها...سدریک دارد حرفی برای شما.

رز زلر باز هم به ویبره افتاده بود.
_ممنون رز...خب به هر حال، من شما رو اینجا جمع کردم که درمورد قوانین جدید مسابقه بحث کنیم.
قوانینی که درمورد نینداختن بازیکن ها از روی جاروهاشونه...

همهمه ی نارضایتی هافلی ها بلند شد.
سدریک حرفش را قطع نکرد و ادامه داد:
_نمی تونید با چماق ها به خود بازیکن ها ضربه بزنید و در کل...بازی نا سالم ممنوع. هرتیمی هم که خطایی انجام بده، دوپینگ کنه و یا داور هارو بخره، از دور مسابقات حذف می شه.

دیگوری از سالن عمومی فرار کرد بیرون رفت و هم تیمی های عصبانیش را رها کرد.
در آن میان تنها پافت بود که با خونسردی پیپی بر دهان گرفته و در فکر فرو رفته بود.

                          *****

_چیه اگلا این وقت صبح؟
_رکسان...پاشو، یه فکری دارم...پاشو دیگه دختر.
_تو چطوری اومدی تو خوابگاه دخترا؟
_اممم...بیخیال این قسمت رول، مجبور شدم دیگه...بیا بریم حالا.

رکسان معنی رول را نمی فهمید؛ اما این را خوب می دانست که وقتی اگلانتاین فکری در سر دارد، هر کاری می کند تا آن را عملی کند.

ثانیه ای بعد هر دو پاورچین پاورچین در راهرو پیش می رفتند.
_نقشت چیه اگلا؟
_دوپینگ...
_چی؟...دوپینگ کنیم؟ سدریک می کشتمون.
_ما نه رکسان ...تیم حریف. ما توی غذای بچه های اسلی داروی دوپینگ غیر بهداشتی که از باشگاه های ایران کش رفتیم می ریزیم.

 وقتی که به آشپزخانه رسیدند، اگلانتاین تمام نقشه اش را برای رکسان توضیح داده بود و عملی کردن آن وظیفه ی خودشان بود.

دقیقا وسط مسابقه:

_تو گفتی عمل می کنه...من از خوابم زدم تا باهات بیام تا داروی دوپینگ تو صبحونه ی بچه های اسلی بریزیم...تو...

رکسان در حال زدن اتهامات سختی به پافت بود.
حدود یک ساعت از شروع مسابقه گذشته و هنوز هیچ اتفاقی برای تیم اسلیترین نیفتاده بود.
هافلی ها خسته و عرق کرده، بطری های آب شان را سر می کشیدند و ناراضی از نتیجه ی مسابقه،
سخن می گفتند.
_عمل می کنه...مطمئنم عمل می کنه.

صدای سوت داور بلند شد:
_وقت استراحت تمومه...

_سرخگون حالا دست هکتوره...هکتور سرخگونو به هوریس پاس می ده و...هکتور فکر کنم وقتشه تمومش کنی.

هکتور روی جارویش، پوستر تبلیغات معجون هایش را چسبانده بود که هر از گاهی با صدای بلند و نور اضافی، ترکیدن یکی از معجون هایش را به نمایش می گذاشت.
_آریانا با یه حرکت سریع سرخگونو از هوریس میقاپه و حالا...بله گل برای هافلپاف.

بازی کماکان ادامه داشت. لردولدمورت گاهی آواداکاداورایی نثار سرخگون می کرد، اما تاثیری بر آن نداشت.
_ارباب ناراحت شدین؟
_بس کن پافت.

ترکیب تیمی عجیبی بودند.
اسلیترین بلاتریکس را در دروازه داشت و هافلپاف سدریک را و جست و جوگر اسلیترین علامت شوم بود و جست و جوگر هافلپاف، رودولف لسترنج.
اما با این حال، هافلی ها سرسختانه ادامه می دادند؛ تا اینکه رابستن، رکسان را از روی جارویش به زمین انداخت.

صدای سوت تاتسویا بلند شد.
_خطا...بازیکنان فرود بیان.

دختر سامورایی در حالی که فریاد می کشید و کاتانا را دیوانه وار تکان تکان می داد، به رابستن نزدیک شد.
_چطور جرات می کنی یه ساحره رو از روی جارو بندازی؟
_نه به مرلین...من انداخن نکردم. من فقط یه کله ی زیدانی زد...

رابستن قادر به اتمام حرفش نبود، زیرا زبانش باد کرده و اندازه ی سرخگون شده بود.
لرد عضله هایی که هر کدام اندازه ی کله ی نجینی بودند درآورده و تی شرت هوریس از شدت سیکس پک هایش پاره شده بود.
بلاتریکس قد بلند شده بود...خیلی قد بلند و هکتور هم در حال قیچی برگردان زدن و فیگور گرفتن های عجیب بود؛ حتی بانز هم با اینکه دیده نمی شد، اما جلوی راه هوایی بیشتری را سد کرده بود.

صدای تماشاگران ناراضی بلند شده بود.
هر کدام با پرتاب چیزی به وسط زمین عصبانیت خود را نشان می دادند.
تحمل دروئلا تمام شده بود. چرا باید در روز های اوج وزارتش، می آمد و بازی کویدیچ داوری می کرد. آن هم بازی ای که قوانینش را خودش وضع کرده بود و حالا داشتند به حضور او بی احترامی می کردند، به حضور جناب وزیر.
_به من بی احترامی می کنید؟ به وزیر مملکت بی احترامی می کنید؟ بدم حلق آویزتون کنن؟ بدم کروشیویی تون کنن؟ از جلوی چشمام دور شین...فقط دور شین.

سپس بلندتر فریاد زد:
_اسلیترین از دور مسابقات خارجه.

فریاد شادمانی هافلی ها بلند شد.
در آن میان تنها پافت بود که با خونسردی پیپی بر دهان گرفته و در فکر فرو رفته بود.



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱:۰۰ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۳:۵۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 375
آفلاین
ریونکلاو vs گریفندور
سوژه: مسمومیت!

تصویر کوچک شده
-نیومد؟
-مردیم از گرسنگی.
-لابد نشسته یه جا و داره تنهایی همه‌شون رو میخوره. چون با هر سرعتی که حساب کردم، تا الان باید دست کم صد و چهل درصد مسیر رو طی کرده باشه!
-لینی، نیشت قابل خوردنه؛ نه؟
-کاملا! بنیشم؟

دروئلا کتابش را به آرامی بست و مخفیانه در جیب ردایش گذاشت. دیدن آن همه آب دهان جاری شده، اصلا خوب نبود!

-کی غذای خوشمزه‌ی درجه یک و خفنِ بهترین رستوران هاگزمید رو میخواد؟

جوابی نرسید.
اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو عمل را به حرف برتری داده و میزان گرسنگی خود را به سو نشان دادند.

-چیزه...

سو با انتهای چوبدستی اش چند ضربه به پشت سر اعضای تیم زد تا به مقدار بسیار کمی بیهوش شده و دندان هایشان را از پاکت غذاها جدا کنند.
-این مال کی بود؟
-بده‌ش ببینم!

ربکا چنگی زد و دندان هایش را از دست سو کشید و به گوشه ای رفت تا آنها را سر جایشان بگذارد.

-حالا غذا چی هست؟

سو لبخندی مغرورانه تحویل تام داد و یکی از ظرف ها را باز کرده و به طرف هم تیمی هایش گرفت.
-این دیگه چیه؟
-چه شوخی زشتی.

ربکا و چو چانگ همانطور که با هم پچ پچ می کردند، آنجا را ترک کردند.

-انگار نیشمو از سر راه آوردم! روونافظ تا فردا.
-منم که رژیم دارم. با اجازه‌تون.
-ئلا؟

"شپلخ"

دروئلا یک کتاب به سو هدیه کرد. البته هدیه اش عوارض جانبی ای مانند کبودی چشم و صاف شدن بینی داشت. ولی سو قدر هدیه را می دانست و تصمیم گرفت در فرصتی مناسب، آن را جبران کند.
-اصلا خیلی هم خوب شد! همه‌ش موند برای خودمون دو تـ... گب؟

سو متوجه غیبت گابریل در آن دقایق نشده بود. حتی متوجه نشده بود که صدایی شبیه نفرین کردن های گابریل از مرلینگاه تالار به گوش می رسید. مسئله مهم تری وجود داشت...
-اون همه پول دادم!

"فلش بک"

-آقا... مطمئنید این غذاست؟
-نکنه با اون پول انتظار هیپوگریف سوخاری داری؟
-به‌به چه غذاییه این! دست شما درد نکنه. روز خوش!

"پایان فلش بک"

-اصلا خودم همه‌شو می خورم.

روز مسابقه_ زمین کوییدیچ هاگوارتز

-با صدای بلند به من بگید کی برنده‌ست؟
-سو؟ خوبی؟
-باز این قاطی کرد.
-نتیجه‌ی دیر خوابیدن همینه دیگه. مغزتون کلا از کار میفته.
-بریم آماده بشیم. چیزی به شروع بازی نمونده.

اعضای تیم، بدون توجه به سو که تمام ذوق و انرژی و هیجانش به یکباره بر باد رفته بود، جاروهایشان را برداشتند و جلوی در رختکن صف کشیدند. صدای تشویق تماشاگران و فریاد های دانش آموزان که بر سر جای بهتر دعوا می کردند و یکدیگر را از جایگاه به پایین می انداختند، اضطراب آنها را بیشتر کرد. گابریل به ربکا دلداری می داد و سعی می کرد استرس بازی اولش را از بین ببرد. تام آخرین محاسباتش را برای یافتن بهترین زاویه نشستن روی جارو انجام می داد و نگاه بقیه، به داخل زمین بود. جایی که تا چند دقیقه‌ی بعد، میزبانشان بود.
بالاخره صداهای عجیب و غریب بلندگوها قطع شد و این یعنی همه چیز برای شروع آماده بود.

-و بله! بالاخره قراره شاهد جدال حساس دو تیم ریونکلاو و گریفیندور باشیم، اونم با صدای دوست داشتنی و بی نظیر یوآن آبرکرومبی! بزن دستو... بازیکنان وارد زمین میشن. تیم ریونکلاو متشکل از دروئلا روزیه، تام جاگسن، ربکا لاک وود، چو چانگ، سو لی، گابریل دلاکور و لینی وارنره. در طرف دیگه‌ی زمین هم بازیکنان گریفیندور حضور دارن؛ آرتور ویزلی، عله جیلتی، فنریر گری‌بک، مرگ، پرویز، ترامپ و سر کادوگان. چه بازی ای بشه این بازی با صدای یوآن آبرکرومبی!

همهمه ها کم کم فروکش کرد و توجه همه به داور ها جلب شد. همه می خواستند علت تاخیر در شروع بازی را بدانند؛ همچنين بلاتریکس که با خشم به طرف رودولف می رفت که قرار بود سرخگون را پرتاب کند؛ ولی در حال امضا زدن روی آن برای یکی از ساحره های تماشاگر بود!

برنامه کمی تغییر کرد. بلاتریکس ترجیح داد داوری بازی را به تنهایی بر عهده بگیرد و رودولف را به شفاگر های حاضر در کنار زمین بسپارد. وضعیت رودولف برای داوری اصلا مساعد نبود!

-با صدای سوت بلاتریکس بازی شروع میشه. لینی وارنر با یه حرکت سریع سرخگون رو می گیره. فاصله‌ی اون با گابریل زیاده و مرگ و پرویز هم هر لحظه بهش نزدیکتر میشن. متاسفانه باید بگم چاره ای جز پاس دادن به سو لی نداره. چقدر لینی بد شانسه!

سرخگون با سرعت به طرف سو پرتاب شد. درست در لحظه ای که باید آن را می گرفت، نیرویی بر سو غلبه کرد و او را وادار به کم کردن ارتفاعش کرد. سرخگون هم به مسیرش ادامه داد و مستقیم در حلق یوآن رفت. چیزی به خفه شدنش نمانده بود که متاسفانه کادر شفاگرها دخالت کرده و راه تنفس او را باز کردند.

ربکا با دیدن سو در گوشه‌ی زمین، به طرف او رفت.
-سو؟ توی این شرایط داری چکار می کنی؟
-اووووق... خب، سبک شدم. بریم.

وضعیت سو به سرعت به حالت عادی برگشت.

-بازی ادامه داره؛ البته که با صدای جذاب یوآن آبرکرومبی! فنریر سرخگون رو گرفته و با سرعت به طرف دروازه‌ی ریونکلاو میره. جاگسن سعی داره نقشه‌ی اون رو حدس بزنه. اوه! چو چانگ بازدارنده رو مستقیم به صورت فنریر می زنه! به نظر می رسه فنریر هنوز زنده و هوشیاره ولی سرخگون رو از دست داده.

سو ارتفاعش را کم کرد و سرخگون را در هوا گرفت. پرواز در نزدیکی سطح زمین باعث شد مدافعان گریفیندور، دیر متوجه او شوند و در همان مدت، سو مسیر زیادی را طی کرده بود و فاصله بسیار کمی با دروازه‌ی گریفیندور داشت.
سر کادوگان که اسبش را به درختی درون تابلویش بسته بود، شمشیرش را برای سو تکان می داد.
-نگران نباشید همرزمان من! اجازه نمیدم این دشمنان کوته نظر بر ما پیروز بشن.

سو سرخگون را در دست گرفت و آن را عقب برد تا پرتاب قوی تری داشته باشد. اما نیرویی آشنا، دوباره به او حمله کرد.

-احتمالا سو لی دچار عذاب وجدان شده و الان رفته اون گوشه و به کارای بدش فکر می کنه. آرتور سرخگون رو از روی زمین برمی‌داره. به نظر می رسه سو لی دوباره داره به بازی بر می گرده!

آرتور سرخگون را تا میانه های زمین برد و از آنجا، آن را برای عله فرستاد که فاصله کمتری با دروازه ریونکلاو داشت. تام جاگسن خودش را به حلقه سمت راست دروازه که به عله نزدیک تر بود رساند اما سرخگون زوزه کشان از کنار گوشش عبور کرد و از درون حلقه‌ی وسط، رد شد.

-گل برای گریفیندور! بالاخره تابلوی امتیازا تغییر می کنه!

صدای فریاد تماشاچی ها بلند شد. بازیکنان گریفیندور دور عله جمع شدند و همراه با جمعیت، شعارهایی سر دادند. چهره‌ی اعضای تیم ریونکلاو گرفته و در هم بود ولی کسی چیزی نمی گفت.

-فکر کنم این بار سو لی داره میره کنار زمین تا گریه کنه! آخه چیزی نمونده بود که این امتیاز مال ریونکلاو بشه.

سو با یک دست، دسته‌ی جارویش را به طرف پایین گرفته بود و با دست دیگر، محکم جلوی دهانش را نگه داشته بود. با سرعت پیش می رفت و به چیزهایی که سر راهش بودند توجه نمی کرد؛ حتی به افرادی که سر راهش بودند!

-سو! کجا داری میای؟

دروئلا جیغی کشید و پشت یکی از کتابهایش سنگر گرفت. ولی سنگر او جارویش را پوشش نمی داد!

با برخورد سو با جاروی دروئلا، هر دو بیهوش روی زمین افتادند. سو در حالی که رنگش سبز شده بود و دروئلا در حالی که گوی طلایی رنگی را بین صفحات کتابش به دام انداخته بود!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸:۲۴ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۶:۱۷
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 221
آفلاین
ریونکلاو vs گریفندور
سوژه: مسمومیت!

تصویر کوچک شده
- سوژه چیه گایز؟
- ویبره داشت؟ نه انصافا ویبره داشت؟
- خب بعد لیگ کوییدیچ و قدرت نماییمون دلم هوس کویی کرده بود.
- قدرت نماییتون؟ مطمئنی تیم تو بود که قهرمان شد؟

تام گناه داشت. آخه اون چه گناهی داشت که باید همش از طرف سو ضایع میشد؟
-
- باشه حالا بغض نکن، سوژه پیشنهاد بده.

تام فکر کرد... بیشتر فکر کرد و یه لحظه حواسش به شجره نامه ی جیبی ای که از ارباب داشت افتاد؛ بالاخره هرکسی شجره نامه ی ارباب رو نخونه تام باید می‌خوند!
- مسمومیت!
- ها؟
- مسمومیت. اونم با چیژ!
-

تام دست به قلم شد و نوشت...


روز کریسمسِ سال 2019

امروز روز کریسمس بود؛ هیچ چیز نمیتونست حالِ تام رو بد کنه... هیچ چیز!

- بچه ها امروز تمرین کوییدیچه، دیر نکنید وگرنه تضمینی واسه اجازه ی وارد شدنتون به تالار نیست.

تا اینکه این پیام روی سکه اش نمایان شد. خبر کوتاه بود و دردناک!
تام سوار بر جارویش شد و راه افتاد.

رختکن کوویدیچ ریونکلاو

هر کس به نحوی اعتراضش رو غرولند میکرد. البته شاید چوبدستی سو هم نسبت به صرفا "غرولند" کردنشون بی تاثیر نبود، اما ما چه‌کار به مسائل سیاسی و مدیریتی داریم، بذارین حرف خودمونو بزنیم.

- امروز دورهم جمعتون کردم تا تمرینمون رو برای بازی با تیم قدر گریفندور شروع کنیم؛ اما اول از همه میخوام به همتون کریسمس رو تبریک بگم و از بس که کاپیتانِ سخاوتمندی ام به این مناسبت این کیکارو هم بهتون کادو بدم.

این رفتار ها از سو بعید بود، اما چه کسی می‌داند شاید تغییر کرده بود!
پس، بازیکنان تیم در یک چشم به هم زدن تمام کیک هارو تموم کردند.

- حالا بریم سراغ تمرین!

از قضا تمرین آن روز یکی از بهترین تمرین های تاریخ ریون بود! همه چیز برای تام عجیب می‌نمود.

روز مسابقه، فردای کریسمس

از بازیکنان تیم ریونکلاو، دو نفر خواب، یکی در حال خندیدن، یکی در حال گریه کردن و دو نفر غایب و فقط سو سالم بود!

- این چه وضعشه؟!

وضع خیلی داغون بود، اما داغون تر هم می‌تونست باشه... و شد!
- من کلاغم!
- من مرغم! قوقولی قوقو!

شاید بگین که مرغ قوقولی قوقو نمیکنه، ولی گابریل کرد! به ریش مرلین قسم!
- منم که خوابم!

این آخری تام بود که این رو گفت و دستکش به دست از حال رفت.

- هِلو اِوری بادی! من یوآن آبرکرومبی هستم و امروز با بازیِ جذابِ دو تیم پر طرفدار یعنی "ریونکلاو" و "گریفندووور" در خدمت شماییم. البته خدمت که از شماست،، ولی خب به هر روی.

از همین اولِ بازی عدالت در گزارش یوآن موج مکزیکی می‌رفت و گاها تشویق ایسلندی هم می‌کرد!
- خب، بازیکنان گریفی رو میبینیم که دارن وارد زمین میشن و در راس اون ها... چی؟! اینجا توی لیست عله جیلتی ذکر شده ولی مضمون حتما همون عله ی ژله ای هستش. خب میگفتم عله ی ژله ای، ترامپ پشت سرش در حال مو پریشون کردن و همه رو افشون کردنه و بعد از اونها فنریر به شکل ببر طوری در حال خط و نشون کشیدن برای رقباست و پشت سر اونها بقیه ی تیم خیلی متین و بزرگوار وارد میشن.

بعد از پایان سر و صداهای هواداران گریفندور و ایستادن بازیکنان سر جاهاشون، بالاخره ریونکلاوی ها هم وارد شدند.

- خدای من! این دیگه چیه؟! آیا این، اون تیمِ قهرمانِ لیگ کوییدیچه؟ من که اینطور فکر نمی‌کنم و احتمالا بخاطر حضور نحس این یارو جاگسنه.

تام کلا گناه داشت. از هر دری حرف می‌شنید!

- خب، میگفتم اول از همه سو لی با چهره ای نه چندان سرحال غرولند کنان وارد میشه و پشت سرش دروئلا کتاب هاش رو پاره کرده و داره باهاشون کاردستی درست می‌کنه. در سمت چپ دروئلا، چو چانگ در کمال شادی به سر میبره و داره میخنده، پشت سر

بالاخره بعد از پایان پرحرفی های یوآن بازی شروع شد، آن هم چه بازیِ مهیجی!

- سرخگون در اختیار فنریر گری بکه، حالا پاسش میده به وب مسترِ اعظم، خودِ علی ژله ای جلو میره، علی شوت میکنه، همه منتظر واکنش های زیبایِ تام جاگسن هستند و... اوه شِت! تام به یکی از حلقه های تکیه داده و خوابش برده! گل اول برای گریفندور.

با صدای تشویق تماشاگرا تام، لحظه ای از خواب پرید.
- نامردا، بژارین به دردِ خودم بمیرم.

و دوباره به خواب رفت!

- حالا سو لی، باید بازی رو شروع کنه، سرخگون رو به لینی پاس میده، اوه شِت بیشتر! :vay1: لینی سرخگون به دست به سمت دروازه ی خودشون روونه شده! از کنار چوی خندان می‌گذره و ربکایِ درحال توهم رو دریبل میده، چه می‌‌کنه این لینی! حالا سرگون را به بالا پرتاب میکنه و اوه یس! با یه ضربه ی برگردون توپ رو به حلقه ی کوچکِ دروازه روونه می‌کنه.

القصه! دقایق همینطور می‌گذشتند و بازیکنان گریفندور با بی رحمیِ تمام توپ رو به لینی ای که حالا تتوی "عشقم گریفندور، عشقش گریفندور" رو تنش داشت پاس می‌دادن و به گل می‌رسیدن.

- حالا دوباره عله ژله ای، پاس میده به فنر، خودِ فنر! میزنه یا پاس میده؟ میزنه یا پاس میده؟! و... چی می‌بینم اسنیچ توی دست دروئلاست!

همان موقع که دروئلا در حال موشک درست کردن بود اسنیچ به موشکش گیر کرده بود و دروئلا اسنیچ رو از لای موشک درآورد تا کاردستیش خراب نشه و تیم رو برنده ی بازی کرد!

"فلش خیلی بک، قبل از تمرین ریونکلاو"

- خودشه، بگیرش!

آرتور ویزلی، سو رو داخل گونی انداخت و با کندن تارِ مویش خودش رو به شکل سو درآورد.

- آرتور! کیکای مخصوصی که مورفین برامون آماده کرد رو یادت نره.


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۵۵:۵۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۳:۳۰:۴۳ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4765
آفلاین
آغاز دور دوم مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز


از شنبه 9 آذر تا ساعت 23:59:59 جمعه 14 دی


اسلیترین - هافلپاف

ریونکلاو - گریفیندور



ارسال نتایج داوری: از شنبه 14 دی تا ساعت 23:59 دوشنبه 14 بهمن


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۸ ۲۱:۴۳:۲۸



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۵۵:۰۰ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۳:۳۰:۴۳ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4765
آفلاین
نتایج دور اول مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز



هافلپاف - ریونکلاو

هافلپاف: 27

هافلپاف: 28
اگلانتاین پافت: 27
سدریک دیگوری: 28
دورا ویلیامز: 28
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هافلپاف: 26
اگلانتاین پافت: 25
سدریک دیگوری: ۲۶
دورا ویلیامز: ۲۷


ریونکلاو: 19

ریونکلاو: 19
لینی وارنر: 29
دروئلا روزیه:27/5
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ریونکلاو: 19
لینی وارنر: ۳۰
دروئلا روزیه: 28

برنده بازی: هافلپاف


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~`

گریفیندور - اسلیترین


گریفیندور: 24

گریفیندور: 21
فنریر گری‌بک: 25
آرتور ویزلی: 13
سر کادوگان: 22
مرگ: 18
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گریفیندور: 28
مرگ: 25
پست کوودیچه و بلند بودن هیچ مشکلی نداره، اما تا وقتی که این بلند بودن به داستان صدمه نزنه، از یه جایی به بعد داستان صرفا داشت کش پیدا میکرد و کش پیدا میکرد تا طولانی بشه، نکته ی دیگه هم تاکید بسیار بر احمق بودن ترامپ و دیگر صفات منفی بود که بنظرم از یه جایی به بعد لوس میشد و از حد خارج، به همین دلیل یک نمره ازتون کم شد، چهار نمره هم به دلیل کم پرداختن به کوویدیچ از شما کم شد.

سر کادوگان: 30
خب راستش مشکلی نداشت دیگه چی بگم، واقعا از همه جهت درباره اش فکر شده بود و مشخص بود کلی وقت گذاشته بودی، همه چی درست بود!

آرتور ویزلی: 23
اول از همه به دلیل ننوشتن کوویدیچ 5 نمره از شما کم شد. نکته دوم اینکه خیلی شکلک هارو استفاده کرده بودین، استفاده از شکلک بد نیست، ولی شما زیاده روی کرده بودین و به این دلیل یک نمره ازشما کم شد. نکته ی آخر هم مسئله ی پرداختن داستانه، راستش پایان داستان خیلی کامل نبود و یه نمره به همین دلیل کم کردم، کاش بیشتر روش کار میکردین، در کل جای کار بیشتری داشت.

فنریر گری بک: 29
اول از همه اینکه از شما بخاطر علائم نگارشی یک نمره کم شد.
اما خودِ پست، فقط میتونم بگم ساچ ا واو! پست خیلی جالب و زیبایی بود، ترکیب زیبای خالق و مخلوق با هم دیگه! ای کاش یکمی علائم نگارشی رو دقیقتر کار میکردی تا نمره کاملو میگرفتی.

شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


اسلیترین: 29

اسلیترین: 27
هکتور دگوریث گرنجر: 21
بلاتریکس لسترنج: 26
رابستن لسترنج: 25
هوریس اسلاگهورن: 28
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اسلیترین: 30
رابستن لسترنج: 28.5
پست تمیز و اتو کشیده ای بود، از اون مدل پستایی بود که نه خسته می کرد، نه اونقدر کوتاه بود که مسئله ای مبهم بمونه، فقط بشخصه دوس داشتم به موضوع اصلی که غول آرزوها بود بیشتر بپردازی و بخاطرش یک نمره و نه بیشتر کم کردم، نیم نمره ی دیگر هم بخاطر یسری نشانه های نگارشی بود و دو سه جا یسری کلمات مث با و از و اینطور چیزا جا افتاده بودن، در کل خوب بود.

هو ریس اسلاگهورن: 28
هوریس خیلی پست جالبی بود و مثل همیشه از مسائل حاشیه ایِ کوچیک سوژه های جالبی درآورده بودی اما مسئله ای که منو اذیت میکرد بحث پلویز بود، راستش نبودش واقعا خیلی بهتر میبود و مجبورم میکنه بخاطر ابهام پستت دو نمره ازت کم کنم. بغیر از وجود ابهام تو پستت که واسه ی یه خواننده ی عادی که خیلی درگیر فضای مجازی نیست، مسئله ی پرویز خیلی طنز خاصی ایجاد نمیکنه و صرفا گمراهش میکنه، اما نتیجتا پست جالبی بود!

بلاتریکس لسترنج: 27
پستی بود زیبا! اما واقعا انتظار داشتم که سوژه ی اصلی بیشتر پرداخت شه، شما فقط یه جمله گفتین غول آرزوها اومد بلا آرزو کرد و تمام. دو نمره به این دلیل ازتون کم شد. اما نکته ی دیگر طول کوتاه پست بود، راستش از یه پست کوویدیچی که یک ماه و نیم فقط داشت و توش باید یه سوژه کامل و جامع پرداخته بشه انتظار خیلی بیشتری میرفت. طول پست کوتاه باشه بد نیست، اما به شرطی که این کوتاهه ضربه ای به اصل پست نزنه، به همین دلیل یک نمره ی دیگر از شما کم شد.

هکتور دگورث گرنجر: 29
خب آدم از یه پست کوویدیچ چه انتظاراتی داره؟ شخصیتارو توضیح بده؟ کوودیچ داشته باشه؟ خب پست تو همه ی اونا رو داشت، اما انتظار داشتم تا یه کمی بیشتر به سوژه ی اصلیتون بپردازی!

شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز

برنده بازی: اسلیترین




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۳۷:۲۵ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 227
آفلاین
[پست مال تیم ریونکلاوه. نگاه به آرم اسلیترین این بغل نکنید ها! دوران بازی به عشق گروه و این ها گذشته. الان همه به عشق گالیون سوار جارو میشن. حریفمونم نفت مسجدسلیمانه. کی به کیه؟ شما که برنامه بازی ها رو نمیدونید. ]


- خرررررر ... تصویر کوچک شده

دیلیلیلیلی! [افکت تلفن پرویز]

- بله؟ تصویر کوچک شده

- با ما تبانی کن پرویز!

- نمی‌کنم. تصویر کوچک شده

تق! [افکت قطع شدن تلفن پرویز]

- پففففف ... تصویر کوچک شده

دیلیلیلیلی! [افکت تلفن پرویز]

- بیا صحبت کنیم.

- نه. تصویر کوچک شده

- ماشین بفرستم؟

تق! [افکت قطع شدن تلفن پرویز] تصویر کوچک شده

دیلیلیلیلی! [افکت تلفن پرویز]

- خداوکیلی صد تومن می‌دم!

- صبح شماره کارتمو می‌فرستم. تصویر کوچک شده

- من امشب دوستش داشتم.

تق! [افکت قطع شدن تلفن پرویز] تصویر کوچک شده


آن سوی خط، اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین با تردید به هوریس خیره بودند.

- 100 تومن؟

- پول ارزشمندیه ... آخرین بار با یه گالیون میشد 20 تاشو گرفت اما الان فقط 13 تاشو می‌دن! روز به روز داره گرون‌تر می‌شه.

- حالا از کجا 100 تاشو گیر بیاریم؟

تصویر کوچک شده


در یکی از دخمه‌های تنگ و تاریک و نم گرفته‌ی تالار اسلیترین، در میان تلّی از پاتیل‌های سوراخ و ملاقه‌های زنگار گرفته و بطری‌های خاک‌آلود، هکتور مشغول کند و کاو بود.

- بابا نگاه کردن کن! یک نیمه‌ی پایینی هکتور از اون‌جا بیرون زدن می‌شه.

رابستن راهش را به داخل دخمه کج کرد و بچه نیز چهاردست و پا به دنبالش ... هکتور که تا کمر در وسایل مستعمل معجون سازی‌اش فرو رفته بود، سرش را بیرون آورد.

- هی هکتور! چی کار کردن می‌شی؟

- دارم دنبال یه چیز به درد بخور می‌گردم بزنم تو دیوار بلکه پول پرویز دربیاد!

رابستن بدون این که به روی خود بیاورد که متوجه منظور هکتور نشده، مشغول بررسی دفترچه‌اش شد و هکتور نیز مجددا خم شده و در وسایلش فرو رفت.

- بابا نگاه کردن کن! یک نفر این‌جا یک سوراخ گذاشتن کرده!

- زمینی‌ها سوراخ رو گذاشتن نمی‌کنن بچه! در واقع جایی که هیچی گذاشتن نکنن، سوراخ ایجاد شدن می‌شه. یا شایدم جایی که «هیچی» رو گذاشتن کنن ... هوم؟ گذاشتن کردن یا نکردن؟ مساله این است! خودم هم شک کردن شدم.

راب بدون این که فکر کند، سوالات فلسفی مطرح می‌کرد و ذهن بچه مشوش تر از قبل می‌شد. او بدون توجه به حرف‌های خودش، به ورق زدن دفترچه ادامه داد.

- پیدا کردم!

هکتور این را در حالی گفت که پاتیلی بلورین را از وسایل بیرون می‌کشید.

- سالم سالمه! اصل فرانسس؛ فقط چون کنجش لب پر شده بود استفاده نمی‌کردم.

- دیدن بشم؟

راب پاتیل را از هکتور گرفت و اندکی وارسی کرد. با لبخند تصنعی سعی کرد حرف هکتور را تایید کند: «عالی بودن می‌شه.» سپس آن را با محکم (!) به دیوار دخمه کوبید. در حالی که به خرده شیشه‌های به جا مانده از پاتیل نگاه می‌کرد پرسید:

- برات تو دیوار زدنش کردم. پول دراومدن شد؟

تصویر کوچک شده


- اه ... بچه بیا زیر گچ منو خاروندن کن! کلافه شدن کردم!

- صبر کردن کن.

- اون چی بودن می‌شه توی دستت؟

رابستن که از گردن تا پاشنه در گچ بود، تلاش بی نتیجه‌ای برای گردن کشیدن و دیدن بچه داشت. بچه پشت به او نشسته بود و از بالا و پایین شدن متوالی بازوهایش مشخص بود با چیزی ور می‌رود. رابستن نگران شد؛ فضایی‌ها اسباب بازی نداشتند!

- با چی ور رفتن می‌کنی؟

- عهه ... صبر کردن کن دیگه!

- پدر زنوسی سر من داد زدن نکن! گفتن می‌کنی یا با همین دستای گچی چک زدن کنمت؟

- بابا دندون رو جیگر گذاشتن کنی الان دراومدن می‌کنه!

بچه برگشت و به سمت رابستن آمد. چراغی طلایی در دست داشت.

- اون چی بودن می‌شه؟

- من این رو توی کارتون‌های زمینی که برای آموزش دیدن می‌کردی دیدن کردم! چراغ جادو بودن می‌شه ...

- لازم نکرده به پدرت یاد دادن کنی ... خودم دونستن می‌شم. منظورم این بودن هست که از کجا آوردن کردی؟

- وقتی عمو هکتور شما رو با یک پرتاب سه امتیازی توی دیوار زدن می‌کرد، من از توی وسایلش برداشتن کردم.

بچه این را گفت و دوباره مشغول دست کشیدن بر لوله‌ی چراغ شد.

- داری اشتباه زدن می‌کنی!

رابستن این را گفت و به سوی بچه خیز برداشت اما لحظه‌ای بعد با صورت به زمین خورد.

- هیچی گفتن نکن! لوله چراغ عرق کردن شده ... صدای نفس غولش هم اومدن می‌شه!

رابستن که مانند کرم به سمت بچه می‌خزید، چنگ زد و چراغ را از او قاپید.

- اگر درست زدن می‌کردی تا الان اومدن کرده بود! توی فیلم فقط سه بار زدن کرد ...

- ای بابا! تازه داشتیم دم می‌کشیدیما! چقدر تو کار بچه دخالت می‌کنی؟ شما فضایی‌ها با متدهای روز تربیت فرزند آشنا نیستین؟ بذار کارشو بکنه دیگه.

چراغ از دست رابستن افتاد و او با بهت به آن خیره شد.

- تو حرف زدن می‌کنی؟

بچه از فرصت استفاده کرد و دوباره چراغ را در دست گرفت.

- نه پس الکی بهم می‌گن چراغ جادو.

رابستن دمر روی زمین افتاده بود و تلاش فرزند دلبندش برای بیرون کشیدن غول از چراغ را تماشا می‌کرد. بچه عرق جبین می‌ریخت و بر چراغ دست می‌کشید. راب حسی ناخوشایند داشت که پیش از آن تجربه نکرده بود و نامی برایش سراغ نداشت. حسی که به نظرش اصلا متعلق به او نبود؛ زمینی بود! فقط می‌دانست که دوست دارد این ماجرا را تمام کند. نفس عمیقی کشید و گفــ ... پیش از آن که دهانش را باز کند ابروهایش در هم گره خورد. دوباره نفس عمیقی کشید. بویی آشنا را احساس می‌کرد.

- اگه راست گفتن می‌کنی یکم حرف زدن کن ببینم.

- عجب تسترالیه ها! تا الان داشتم چی کار می‌کردم؟

شکش به یقین تبدیل شد؛ بوی کره!

- چقدر صدات هم آشنا بودن هست!

- ای بابا ... فهمیدی راب؟ من فقط می‌خواستم یه شوخی زمینی باهاتون کرده باشم.

- شوخی کردن شده باشی؟ بچه من یک ساعت تو رو دست کشیدن کرده!

- بی جنبه نباش دیگه! اصلا تو می‌دونستی هشتاد درصد لذت شوخیو طرف مقابل می‌بره؟

بچه بی توجه به این مکالمه همچنان داشت دست می‌کشید.

- صبر کن ببینم! :silent

چراغ-هوریس با صدایی وحشت زده گفت:

- بسه بچه ... نکن ... من که غولی توم ندارم! این چیه داره ازم درمیاد؟

تصویر کوچک شده


میز گردی وسط تالار عمومی اسلیترین قرار گرفته بود. در یک سو، پنج صندلی قرار داشت که طبعا لرد ولدمورت وسطی را اشغال کرده بود. «هکتور گرنجرچی»، «بلاتریکس لستروانچی» و «هوریس دلربای ظریف مریف» نیز اطرافش بودند و می‌شد حدس زد صندلی خالی نیز متعلق به بانز باشد. در آن سوی میز اما یک صندلی بیشتر قرار نداشت و دختری با کفش های کتانی ... چیز ... دختری با موهای قرمز؟ نه ... مشنگی با موهای طلایی نشسته بود تا مذاکرات 5+1 شکل بگیرد.

پس از دقایقی سکوت که با خیره شدن طرفین به یکدیگر سپری شد، لرد اولین جمله را رو به مخاطبی غیر منتظره بیان کرد:

- مایلیم برامون توضیح بدی که این مشنگ توی تو چه غلطی می‌کرد؟

هوریس که بالاخره تغییر شکل داده بود و دیگر شبیه چراغ جادو نبود پاسخ داد:

- ارباب به فلسای دخترتون قسم من بی تقصیرم! ما یک بار داشتیم تو جادوگر تی وی صحبتای اینو می‌شنفتیم ... هی قمپز در می‌کرد! ما هم کاملا بی منظور گفتیم «بیا برو تو آستینم باو! » نمی‌دونیم چرا جدی گرفت ... و اصلا از کجا شنفت ... و کی رفت!

لرد تصمیم گرفت تأدیب هوریس را به وقت دیگری موکول کند و رو به ترامپ کرد.

- خوب غول! آماده‌ای آرزوهای ما رو بشنوی؟

- غول؟ آرزو؟ چی می‌گین شما؟

- مگه از توی چراغ جادو در نیومدی؟ ما مایلیم فرض کنیم غولی. مطمئنیم اگر بدونی ما چه دیدگاهی نسبت به مشنگ‌ها داریم، خودت هم همین رو ترجیح خواهی داد.

- من رو تهدید کردین؟ تحریمتون می‌کنم! مرگخواران رو جزو ارگان‌های تروریستی ثبت می‌کنم! گزینه حمله نظامی رو می‌ذارم روی میز! پهباد فوق پیشرفته ضد جادو می‌فرستم اطراف خونه ریدل!

- کروشیو بابا!

- چی بـَــبَ؟ تصویر کوچک شده

ترامپ که مدتی درون آستین هوریس زندگی کرده بود، به صورت ناخودآگاه تغییر شکل مدنظرش را انجام داد و منتظر آرزوی لرد سیاه ماند.

- من که یه خورده ساحره‌های تینیجر و یه خورده در و دا... هیچی هیچی! فقط یه خورده مهربون باشیم.

هوریس با نگاه‌های لرد و بلاتریکس از آرزو کردن صرف نظر کرد و آن را به سایرین واگذار کرد.

- من آرزو می‌کنم بزرگترین معجون ساز تاریخ ... اوه ... حواسم نبود. همین الانشم هستم.

- من آرزو می‌کنم رودولف طلاقم بده و لرد سیاه ...

- بلا؟ احساس نمی‌کنی آرزوهات زیادی خصوصی و خاله زنکی هستن؟

- بله سرورم. من آرزویی ندارم. زیر سایه شما بودن برای من کافیه.

- من آرزو می‌کنم دیده بشم.

ترامپ-غول با تعجب به صندلی خالی خیره شد.

- کی بود که این آرزو رو کرد؟

- هیچ کس! خیالاتی شدی غول! این جا فقط ما آرزو می‌کنیم. ما هم که اربابی هستیم همه چیز تمام! بزرگترین و قدرتمندترین و باابهت‌ترین و ترسناک‌ترین و ثروتمندترین و جاودانه‌ترین ارباب دنیا. هر چیزی هم نیاز داشته باشیم خودمون به دست میاریم. با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی ما محتاج تو غول کله هویج هستیم که آرزومونو به تو بگیم؟

بلا که فرصت را در حال از دست رفتن می‌دید سریعا در گوش لرد زمزمه‌هایی بازدارنده ادا کرد.

- سرورم اوج نگیرید! به مسابقه فردا فکر کنید ... به هر حال شما هم تیمی‌هایی مثل این هوریس رو هم دارید که ممکنه باعث برنده نشدنتون بشن.

لرد بی آن که خود را از تک و تا بیندازد با همان لحن پیش از قطع شدن صحبت‌هایش، ادامه داد.

- پس گوش کن! ما آرزو می‌کنیم که صد تومن ...

این بار هوریس دست به کار شد تا بی اطلاعی لرد در مورد کوییدیچ کار دستشان ندهد.

- ارباب ما صد تومن رو برای تبانی با پرویز که مدافعه می‌خواستیم. این مشنگ خودش جست‌وجوگرشونه! بگید اسنیچ رو نگیره.

- خجالت بکش غول بی عقل! همون‌طورکه گفته بودیم ما ارباب ثروتمندی هستیم و نیازی به صد تومن تو نداریم. ما آرزو می‌کنیم که رفت و روبگر تیم حریف ما اسنیپ رو نگیره.

- شنیدی غول؟ ارباب فرمودن جست‌وجوگر حریف اسنیچ رو نگیره.

تصویر کوچک شده


- به نام خداح ... یوآن قانع هستم و با گزارش بی طرفانه بازی دو تیم گریفیندور و اسلیترین در خدمتتونم.

طرفداران گریفیندور که طبق قانون 90 درصد ظرفیت ورزشگاه را به خود اختصاص داده بودند، با توپ، تانک و فشفشه از بلاتریکس لسترنج استقبال به عمل آوردند.

- بازی در ورزشگاه یادگار دامبل خوابگاه گریفیندور و به میزبانی این تیم برگزار می‌شه و می‌بینید که طرفداران پرشور و بی‌شمار این تیم، علاوه بر جایگاه‌ها، تپه‌ها و جنگل‌های اطراف هاگوارتز رو هم پر کردن و واقعا الگوی تمام تماشاگران دنیا هستن. داشتن چنین طرفدارانی از صد تا جام فلزی بی ارزش هم بهتره.

فنریر و هکتور رو به روی هم قرار گرفته و منتظر آغاز بازی بودند. با اشاره خانم هوچ، بدون هیچ تمایلی، نزدیک شدند تا دست بدهند. فنریر در یک حرکت ناگهانی، مچ دست هکتور را گاز گرفت.

- کاپیتان تیم گریفیندور رو می‌بینید که مثل یک الگو عمل می‌کنه. خیلی جوانمردانه و با نهایت گرمی، دست کاپیتان حریف رو می‌فشاره ... البته با دندان!

آرتور ویزلی سوار بر جاروی دست ساز خود که به آن یک موتور مشنگی اضافه کرده بود به سمت سرخگون پرواز کرد و آن را در اختیار گرفت. از قضا موتور مشنگی، نیاز به یک اگزوز مشنگی نیز داشت که دودش استادیوم را فرا گرفت. رابستن که با بدن گچ گرفته پا به زمین مسابقه گذاشته بود، شش‌های فضایی‌اش طاقت نیاورد و مجددا از روی جارو به زمین افتاد و سپس با برانکارد از زمین خارج شد و به نزد مادام پامفری انتقال یافت.

- یکی از بازیکنان اسلیترین رو می‌بینید که با تجهیزات پوششی اضافه پا به زمین گذاشته و به نظرم معلم ورزش هاگوارتز اگر می‌خواد ثابت کنه که بی طرفه، باید باهاش برخورد کنه.

بانز ناغافل بلاجری به سمت آرتور فرستاد و او را از پیشروی به سمت دروازه خودشان باز داشت. هوریس از فرصت استفاده کرد و توپ بی صاحب را قاپید و به سمت دروازه حریف یورش برد.

- خوب مشخص نیست این بلاجر از کجا شلیک شد! کاملا مشخصه که عده‌ای از بیرون زمین هوای اسلیترین رو دارن و این تیم سوگلی هاگوارتز هست.

هوریس برای دست گرمی دروازه گریفیندور را از راه دور نشانه گرفت و توپ را به سمت حلقه کناری شلیک کرد. شلیکی که در آغوش سر کاوگان آرام گرفت. سر کادوگان با توپ به سمت سکوی 36 که جایگاه تیفوسی‌های گریفیندور بود رفت و با آن به حرکات موزون پرداخت.

- خـــــــــــــــــــــدااااااااای مــــــــــــن ... چه واکنشی ... یک ســـــــــــــوپـــــــــــرواکنـــــــــــــــــش از سر کادوگــــــــــــــــــــــــــــــــان!

طرفداران هلهله کنان کادوگان را تشویق کردند. عده‌ای از میان آن‌ها پرچم دورمشترانگ را به اهتزاز در آورده و شعار جدایی گریفیندور از هاگوارتز را سر دادند. کادوگان نیز به آن‌ها سلام نظامی داد و سپس به دروازه برگشت. توپ را به عله پاس داد و او نیز برای تلافی حرکت هوریس، مستقیما شوت زد.

- حالا یـــــک ســـــــــــــــــــــــــــــــــوپـــــــــــــر شــــــــــــــــــــــــــــــوت! وااااااای لسترنج توپ رو گرفت. واقعا خجالت آوره. واقعا این تیم از کجا حمایت می‌شه که دروازه بانش به خودش اجازه داد توپ عله رو بگیره؟ گرفتن توپ وبمستر توهین به تمام جادوگرانی‌هاست! هیچ جادوگرانی با غیرتی این رو نمی‌پذیره. من از نمایندگان اولیا و مربیان هاگوارتز تقاضا دارم سریعا برای لسترنج تشکیل پرونده بدن و اون رو از مدرسه اخراج کنن.

تصویر کوچک شده


با گذشت ساعتی از شروع بازی، بازی 130 به 20 به سود گریفیندور در جریان بود. با حکم کمیته انضباطی هاگوارتز، بلاتریکس از ادامه بازی محروم و با کارت قرمز داور، هکتور و هوریس از زمین اخراج شده بودند.

- واقعا کوییدیچ مدرن و چشم نوازی رو بازی می‌کنه تیم گریفیندور. از نتیجه کاملا مشخص هست که این تیم چقدر از حریفش سر تره و ایشالا بعد از منچستر اوله. باشه؟

بانز که به لطف نامرئی بودن از چشم داور پنهان شده و اخراج نشده بود، رو کرد به لرد که به خاطر کوییدیچ نابلدی بی خطر تشخیص داده شده و اخراج نشده بود به خاطر ابهت زیاد داور جرات اخراجش را نداشت و گفت:

- ارباب ... به نظرتون اون اسنیچ نیست لای موهای ترامپ؟

- بانز ... همین الان ما چیزی طلایی رنگ لای موهای طلایی رنگ ترامپ دیدیم. به نظرمان اسنیچ باشد.

- احست سرورم! علامت شوم رو بفرستین بگیرتش!

لرد همین کار را کرد. ترامپ نیز متوجه سکنا گزیدن اسنیچ در موهای خود شده بود اما با دیدن علامت شومی که به طرفش حمله ور بود، جرات نداشت آن را بگیرد.

- عبدالله بزن اون ضربه رو ... چیز ... ترامپ بگیر اون اسنیچو!

فریادهای تماشاگران و گزارشگر ثمری نداشت. اسنیچ در دستان علامت شوم جای گرفت. تماشاگران گریفیندور که در این مسابقه به رتبه دوم رسیده بودند، برای جشن گرفتن این موضوع به داخل زمین هجوم آوردند.

تصویر کوچک شده


نقل قول:
اطلاعیه:

با رای کمیته انضباطی هاگوارتز، تشخیص داور در مورد اخذ اسنیچ توسط علامت شوم اشتباه بوده و پیش از آن، آقای ترامپ اسنیچ را با موهای خود گرفته بودند. بدین ترتیب گریفیندور برنده این بازی خواهد بود.


این متن خبری بود که فردای آن روز، روزنامه «ریونکلاو جوان» با تیتر «باز هم تبعیض به سود اسلیترین» کار کرده بود.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۵۹:۴۰

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۲:۴۵ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 164
آفلاین
ریونکلاو VS هافلپاف

سوژه: روز دانش آموز

یه روز عادی دیگه تو هاگوارتز شروع شده بود. همه ی دانش آموزا با داد و فریاد ارشد گروهاشون، بیدار می شدن و برای شروع کلاسای کله سحرشون که حتی خورشید خانومم از پشت کوها بیرون نیومده بود، آماده می شدن. سال اولیایی که بعد از یه ماه و نیم هنوز هیجان روز اول ورودشون به هاگوارتزو داشتن، اینور و اونور می دوییدن و کتابا و قلم پرا و کاغذ پوستیا رو تو کیفشون می چپوندن. بقیه هم تمام تلاش خودشونو می کردن که مرتب به نظر برسن و به موقع به کلاساشون برسن. هیچکس دلش نمی خواست غرغر هم تیمیاشو بخاطر کسر امتیاز تحمل کنه به هر حال.

اوضاع تالار ریونم مثل بقیه تالارا بود. فقط شاید یه کم... یه مقدار خیلی کم... سر و صداشون بیشتر بود.
-یا همین الان پامیشی، یا اینو ول می کنم بیوفته رو صورتت، دماغت له شه. تا سه میشمرم. یک... دو...
- ویز ویز... ویز ویز ویز...
تلپ!
-خب... یه دماغ دیگه م له شد.

دروئلا، در حالی که با لینی لبخندی پیروزمندانه رد و بدل می کرد، کتابشو از رو صورت ریونی دماغ له شده برداشت و به سمت شومینه رفت. با دیدن کاناپه و میز پر از کاغذ و کتاب و نقشه های صور فلکی و فرمولا و نظریه های کوانتومی و پاتیلای پر از معجونایی که علاوه بر رنگ غیر عادیشون، شیون سر داده بودن، از نشستن منصرف شد و ترجیح داد به شومینه تکیه بده.
-ینی واقعا لازمه مام بریم؟ ما که میدونیم چی میخوان بگن و در هر صورت نمیریم.
-نمیدونم ئلا... نرفتنمونو مدیریت هاگوارتز باید تایید کنه. فعلنم که این دعوت نامه رو فرستادن...
-امیدوارم تایید کنن... یه جورایی رسم شده این نرفتنمون.باید به سنت ها وفادار باشیم.
سو و دروئلا، سری به نشونه ی تایید حرف لینی تکون دادن و هر سه، به شعله های شومینه خیره شدن.
-شوخی میکنین دیه؟ من کاری نئارم در مورد چیه بحثتون، ولی واقعا مشکلتون با اجازه مدیراس؟
جوزفین که مثل بقیه با تهدید له شدن دماغش و صدای ویز ویز کنار گوشش و افتادن یه کتاب رو صورتش بیدار شده بود، با دماغی باد کرده و چشمای گرد شده، به سه ارشد گروهش نگاه می کرد.
-سو، لینی، مگه مدیر هاگ نیسین شما؟
احتیاجی به توضیح بیشتر نبود. هوش ریونی سو و لینی، تا آخر کارو رفته بود.


صبح روز بعد، 13 آبان – دم در هاگوارتز

همه ی گروها به صف شده بودن و نفرات اول هر صف، پلاکاردی رو با چوبدستیشون کنترل می کردن. روی پلاکارد، با یه خط کج و کوله، "روز دانش آموز مبارک! – مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز" نوشته شده بود.

-اینا باز نیومدن؟
-تسترال خونای افاده ای!
-اصلا مگه چه فرقی با ما دارن که راهپیمایی نمیان؟
-باید مسائل مهم و حیاتی بشریت و جامعه جادویی رو حل کنن خب.
با گفنه شدن جمله آخر، همه زدن زیر خنده و حتی از خنده روه بر شدن و چون ریونکلاوی نبودن و اجازه موندن تو قلعه رو نداشتن، مجبور شدن با همون روده های بریده شده به راهپیمایی روز دانش آموز برن و تا هاگزمید پیاده برن و برگردن.


همون روز – تالار ریونکلاو

دعوای شدیدی توی تالار ریونکلاو سر گرفته بود. سال اول و دومیایی که تنها شانس رفتن به هاگزمید قبل از سال سوم ازشون گرفته شده بود، خودشونو به در و دیوار می کوبیدن، مگسا و پشه ها رو له می کردن، کلاها رو پاره می کردن و جفت پا رو کتابای پر پر شده می پریدن. لینی، سو و دروئلا که اوضاعو وخیم میدیدن، پشت یکی از کاناپه ها پناه گرفته بودن و سعی میکردن با هوش ریونیشون، خودشونو از اون وضعیت نجات بدن.

-بچه ها! یه لحظه ساکت لطفا... بچه ها!
بعد از جیغ لینی، همه ساکت شدن و با تعجب به هیکل ریز لینی زل زدن.
-ممنون از توجهتون! خب... ما یه برنامه ی خیلی، خیلی، خیلی، خیلی خیلی خفن تر از رفتن به راهپیمایی تدارک دیده بودیم. از طرفیم ریونکلاو هیچ سالی نرفته راهپیمایی.
-اما بقیه مسخره مون می کنن! بهمون میگن تسترال خونای منزوی!
بقیه با تاسف نگاهی به سال اولی انداختن و به حالش افسوس خوردن که هنوز به این حرفا عادت نکرده. بعد از اینکه افسوس خوردن همه تموم شد و دهنشونو با دستمال و سر آستین لباساشون پاک کردن، منتظر به لینی چشم دوختن تا برنامه رو توضیح بده.
-خب... برنامه... خیلی خفنه...
-کی این شومینه رو روشن کرده؟ افسوسم افتاد تو آتیش، سوخت.
-اون شومینه خودش هروقت هوا سرد شه روشن میشه.
خودش بود! بهترین ایده ای که اون لحظه میتونست به ذهن لینی برسه.
-هوش مصنوعی!


چند دقیقه بعد – دم در هاگوارتز

-خب لینی... میشه یه دور دیگه توضیح بدی قراره چیکار کنیم؟
-شما تا حالا تو تالار سردتون شده؟ تا حالا شومینه رو روشن کردین؟ واسش هیزم جم کردین؟ تمیزش کردین؟ نه! چون شومینه هوشمنده. حالا میخوایم این هدیه رو به همه بدیم.
-که چی بشه؟
-عالیه! اونوخ دیگه بهمون نمیگن تسترال خونای منزوی! همه مدیون نبوغ و استعداد ما میشن!
سال اولی که هنوز بخاطر "تسترال خونای منزوی" ناراحت بود، با خوشحالی و جوگیری محض، کتاب ورد های جادوییشو باز کرد تا دنبال طلسم قوی تری از لوموس، که تا اون لحظه فقط همونو یاد گرفته بود، بگرده.

همه ریونکلاویا کاملا درگیر هوشمند سازی هاگوارتز شده بودن و هرکی به میل خودش، ویژگی جدیدی رو به هر قسمتی که دلش میخواست اضافه می کرد. رو میزای سرسرای بزرگ، به صورت هوشمند، دسر مورد علاقه بچه ها ظاهر می شد. هر چند بار و تو هر سایزی که میخواستن. همین که کسی به کتابی فکر می کرد، اون کتاب از نزدیکترین کتابخونه پرواز می کرد و خودشو به سرعت به اون شخص می رسوند. شومینه ها، مبلا، صندلیا، تخته ها، درا و حتی آجرا، همه هوشمند شده بودن. ریونیا که از کرده ی خودشون به شدت راضی بودن، با رضایت خاطر کامل به تالارشون برگشتن.


همون شب

هاگوارتز کش و قوسی به خودش داد. لونه پرنده ها رو از رو سقفش پایین انداخت و برجاشو صاف و مرتب کرد و کوچکترین اهمیتی به صداهایی که هر لحظه بیشتر و بلندتر می شدن نداد. هاگوارتز خسته بود و شدیدا خوابش میومد. خمیازه ای کشید و کم کم چشماش سنگین شدن و خوابش برد. خمیازه ی هاگوارتز رفت و رفت تا رسید به زمین کوییدیچ. یه نگاه به زمین و جایگاه تماشاچیا انداخت. خمیازه تصمیم گرفت هوشمنداشو همونجا بذاره و با کوله باری سبک، به دور دنیا سفر کنه.


صبح روز مسابقه کوییدیچ، 17 آبان

-خیلی خوش اومدین به اولین مسابقه ی هیجان انگیز و پرطرفدار کوییدیچ امسال. همونطور که می دونین، مسابقه به دلیل زلزله ای که چن شب پیش اتفاق افتاد، عقب افتاد. اما حالا اینجاییم تا شاهد رقابت دوتا از تیما باشیم. تیم ریونکلاو با کاپیتانی لینی وارنر و تیم هافلپاف با کاپیتانی سدریک دیگوری.

همونطور که گزارشگر داشت با داد و هوار توضیح می داد و تماشاچیا انواع و اقسام پرچما و شعارا و عکسا، از جمله یه عکس بزرگ از سدریک دیگوری در حال لبخند زدن، رو رو سرشون گرفته بودن و از هیجان جیغ می زدن، اعضای تیما وارد زمین شدن. کاپیتانا با هم دست دادن و با سوت داورا، بقیه ی اعضا سوار جارواشون شدن و از زمین فاصله گرفتن. بلاتریکس که به وضوح دست تکون دادنا و نگاهای پر از مهر و محبت مادرش، دروئلا، رو نادیده می گرفت، جعبه ی توپا رو باز کرد. توپا رو آزاد کرد و جعبه رو کشون کشون از زمین خارج کرد.

-واو این خیلی عجیبه! تو ترکیب تیم ریونکلاو یه دیوانه ساز هست. احتمالا دروئلا روزیه از اختیاراتش سوء استفاده کرده و یکی از دیوانه سازای آزکابان رو با رشوه، راضی به بازی کردن تو تیم ریونکلاو کرده. خب دروئلا داره چیزی رو نشون میده که... بله مهر ریاست آزکابانه و... اوه نه نه ببخشید. قطعا خانوم روزیه هرگز همچین کاری نمی کنن و بنده مزاح کردم. اونجا رو! خدای من یه جاروی خالی برای تیم ریونکلاو بازی می کنه. این یه مقدار عجیـ...

با اصابت چیزی به سر گزارشگر که به گفته ی شاهدای عینی، کتاب بود، گزارشگر مدتی بیهوش شد و گوش همه به طور موقت به آرامش رسید.

دروازه بانای هر دو تیم کاملا حواسشون رو جمع کرده بودن و چشمشون رو کوافلی که دست به دست می شد بود. جستجوگرا کاملا برای پیدا کردن اسنیچ تمرکز کرده بودن و مهاجما و مدافعا کاملا درگیر بازی بودن.

-اهم... سلام. خوبین شما؟ :boganeh:
-خانوم مزاحم... قربان شما! شما خوبی؟
چو خنده ی ریزی کرد و تو این فاصله، دیوانه ساز از موقعیت استفاده کرد و گلی واسه ریونکلاو ثبت کرد. رکسان شیرجه ای زد تا کوافلو بگیره و برگرده و با جاروش، تو سر سدریک بزنه. همین که رکسان توپو گرفت و به سمت سدریک پرواز کرد، جیغ و هورای ریونکلاویا بازم شروع شد.

-تا حالا همچین چیزی مشاهده نشده بود! یکی از حلقه ها خم شد و رکسای ویزلی...خالی با رد شدن از تو حلقه، گل به خودی زد! انگار امروز روز شانس ریونیاس!

رکسان، از اتفاقی که افتاده بود به شدت عصبانی بود. توپ رو به سمت زمین پرت کرد و رفت با داورا حرف بزنه که یه چیز قرمز با سرعت به طرف اومد و به صورتش خورد. زمین کوییدیچ از شوخی ای که با رکسان کرده بود، خیلی خوشش اومده بود و داشت به شدت می خندید. اونقدر شدید که جایگاه تماشاچیا داشت خراب می شد.

-خدای من! مثل اینکه امروز، روز شانس هافلیا نیـ...
اینبار با اصابت یه پیپ به سر گزارشگر، بازم بیهوش شد و از جایگاه گزارشگریش پایین افتاد. هیچکس از صدای گزارشگر خوشش نمیومد تا نجاتش بده. حتی زمین کوییدیچم خوشش نمیومد. زمین کوییدیچ، گوشه ی چمنشو گرفت و یه کم کشیدش کنار و گزارشگر با سر خورد به زمین سفت و خاکی. صدای خنده ی جمعیت بلند شد و زمین کوییدیچ با دیدن این صحنه، باز زد زیر خنده. با خندیدن زمین، زلزله ای با شدت بیشتر شروع شد و همه با عجله به سمت خروجی زمین کوییدیچ دوییدن. بین راهم هم دیگه رو زیر دست و پا له کردن و هم رو هل دادن و حتی فنریر گری بک، مدیر هاگوارتز، چند نفری رو تو گونی کرد تا وقتی ماه کامل شد، بی سوسیس و کالباس نباشه.

-من نمی دونم این همه شلوغی واسه چیه. ولی این خورد به سرم و من قطعا به خاطرش از داورا و مدیریت هاگ شکایت می کنم!
بازیکنا که با ناامیدی بهم ریختن بازیشونو نگاه می کردن، به طرف رودولفی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود برگشتن. اسنیچ توی دست رودولف بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۴:۳۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 207
آفلاین
اسلیترین vs گریفیندور


غول آرزوها


*****


روز مرگخوار شدن رابستن

لرد ولدمورت بعد از چند ماه دوباره مرگخواری به مرگخوارانش اضافه شده بود و داشت علامت شوم رو روی دستش تتو می کرد.

-ارباب! دونستن می شم که دارین تتو زدن می شین و نباید حرف زدن کنم ولی خب خواستن می شم که گفتن کنم که من خیلی خوشحال بودن می شم که مرگخوار بودن می شم!
-داریم تتو می زنیم! خوشحالیت رو بذار برای یک وقت دیگه!
-ینی الان نباید حرف زدن کنم؟
-نه!
-پس کی باید حرف زدن بشم؟
-بعد از اینکه کار ما تموم شد.
-پس می شه فقط یه چیز دیگه گفتن کنم؟
-بعد از این حرفت اگه حرف زدی، خودمان می کشیمت!

رابستن از این همه ابهت اربابش به وجد اومده بود. همیشه دوست داشت که زیر سایه لرد ولدمورت باشه و بهش بگه "ارباب"!

صداشو صاف کرد تا حرفشو بزنه.
-ارباب! چرا شکل علامت شوم من با بقیه فرق داشتن می شه؟
-به تو ربطی نداره...مدل جدید یاد گرفتیم و داریم روی تو آزمایش می کنیم. حالا ساکت باش تا کار ما تموم بشه!

زمان حال

رابستن استرس داشت...خیلی! توی تیم کوییدیچ اسلیترین بود و هم تیمی های خیلی خوبی داشت، برای همین می ترسید که شاید اون باعث باخت تیمش بشه. عرض تالار اسلیترین رو طی می کرد و با خودش حرف می زد.
اعضای تیم کوییدیچ کنار شومینه نشسته بودن و با هم در مورد بازی حرف می زدن.

-راب! بیا اینجا تو هم یه حرفی بزن در مورد بازی!

رابستن از اینکه یه وقت نظری بده که به ضرر تیم باشه می ترسید برای همین نمی خواست که بره تو جمعشون.
-من...چیز هستن می شه...من یکم باید رفتن کنم تو هوای آزاد تا تونستن بشم که فکر کردن کنم! تو هوای آزاد راحت تر فکر کردن می شم.

اینو گفت و از تالار زد بیرون. تو راه اعضای تیم گریفیندور رو دید. وقتی از کنارشون رد می شد، سعی کرد که خودشو با اونا مقایسه کنه! اصلا قابل مقایسه نبود. یه سر و گردن ازش بلند تر و یه پر و پاچه ازش گنده تر بودن.
رابستن دیگه مطمئن شد که گند می زنه به بازی تیمش!

-به به! تک فضایی بازی! براتون آرزوی موفقیت کردن می شم.

رابستن اومد بخاطر آرزوی آرتور، ازش تشکر کنه که خب بخاطر اون خنده فهمید که بیشتر مسخره شده و روحیه اش داغون تر از قبل شد.
از هاگوارتز رفت بیرون تا یک جای خلوت پیدا کنه تا بتونه راحت به همه چی فکر کنه. یه جایی رو پیدا کرد و روی چمنا دراز کشید و دستشو گذاشت زیر سرش و توی افکارش غرق شد.

از قضا پشه ای هم توی مسابقه مدرسشون، عضو یک تیم شده بود، برای مسابقه آشغال خوری. این پشه هم فکر می کرد که باعث می شه که تیمش ببازه برای همین داشت پرواز می کرد و با خودش فکر می کرد. تو حال و هوای خودش بود که چشمش به رابستن افتاد.
-به نظرم یه خون تازه می تونه یکم بهم قوت بده!

پشه رفت و روی دست رابستن نشست. کمی با تعجب به تتو رابستن نگاه کرد بعد دستاشو به هم مالید و نیششو فرو کرد تو دست رابستن و خونشو خورد ولی عمرش به دنیا نبود چون رابستن با یه ضربه اونو کشت.

-نامرد چه نیشی زدن کرد...دیدن کن جاشو آخه. چقد قرمز شدن شده! تازه خیلی هم خاریدن می کنه.

و شروع کرد به خاریدن دستش. همینجور می خارید که یه لرزشی تو دستش احساس کرد. انگار علامت شومش داشت تکون می خورد. محکم دستشو گرفت تا شاید بتونه کاری کنه که دستش دیگه تکون نخوره ولی تو کارش ناموفق بود چون لرزش دستش به کل بدنش سرایت کرده بود.
بعد از چند ثانیه لرزش، علامت شومشو رو به روی خودش دید. از تعجب فکش چسبیده بود به زمین. نگاهی به دستش کرد و علامتی رو روش ندید. واقعا علامتش جلوش ایستاده بود!

-سلام ارباب!

رابستن مثل برق از جاش بلند شد. چون فکر کرد لرد ولدمورت اومده. ولی وقتی اطرافشو دید، شخصی رو غیر از خودش اونجا ندید.
-با من بودن می شی؟
-بله ارباب! با شما هستم.
-چرا به من گفتن می شی ارباب؟
-چون هستید.

رابستن همیشه دوست داشت که یکی بهش بگه ارباب. اون همیشه تو تنهایی های خودش فکر می کرد که اگه ارباب باشه چیکار می کنه...چه دستوراتی میده و ...
-یعنی الان من به عنوان ارباب هرچی به تو گفتن بشم رو انجام دادن می کنی؟ مو به مو؟
-خیر ارباب! من فقط یدونه از کارایی که شما بگین رو انجام می دم ارباب. فقط یکی!
-قبل از اینکه کارمو گفتن کنم، گفتن کن تا دیدن کنم که تو کی بودن می شی؟
-من غول ساعد دستم! یه تتو روی ساعد دست که اگه با یه جسم تیز روش کشیده بشه، من بیدار می شم. مثل الان!

رابستن نگاهی به ناخن هاش انداخت. واقعا از اینکه نذاشته بود تا گابریل اونا رو بگیره خوشحال بود.
-من یه چیزایی در مورد غول چراغ جادو شنیدن کردن شدم قبلا. اون سه تا کار انجام دادن می شد. تو چرا فقط یکی؟

غول ساعد دست همیشه از اینکه با غول چراغ جادو مقایسه می شد عصبی می شد.
-ارباب! اون کوه رو اونجا می بینی؟ اون یه کوه آتشفشانه. فعال! اگه از اون کوه بری بالا و از دهنه ی خروج مواد مذاب بری پایین، یه غار می بینی که توش یه ریتل آدم خوار وجود داره. اگه بتونی اون رتیل رو بکشی و ازش رد شی که احتمال این قضیه با احتساب شانس و کمک مرلین صفر درصده! می رسی به یه گنج نفرین شده! حالا چرا بهش می گن نفرین شده؟ بخاطر اینکه اگه غیر از چراغی که توش غول چراغ هست به چیزی دست بزنی آتشفشان فعال می شه و قبل از این که مغزت دستور خیس کردن شلوارتو بده، جزغاله می شی! حالا فهمیدی چرا من فقط یکی رو انجام میدم و اون غول سه تا!

رابستن که تا قسمت "جزغاله می شی!" فکر می کرد غول داره براش یه داستان ترسناک تعریف می کنه از غول یه تایم اوت خواست و رفت تا ترسشو به پشت بوته ها، دور از چشم کسی تقدیم کنه و برگرده!
بعد از این که ترس رابستن به طور کامل تخلیه شد، برگشت پیش غول!
-الان که داشتن می شم خوب فکر کردن می شم، دیدن می کنم که غول تو بودن می شی و بقیه اداتو در آوردن می کنن!
-ارباب! کارتو بگو!

خب دیگه بحث جدی شد. رابستن باید به همه چیز فکر می کرد. اون فقط یه فرصت داشت. اون می تونست جای اربابشو بگیره و رهبر مرگخواران بشه...اون می تونست با چند کلمه باعث بشه که محفل ققنوس به طور کامل منهدم بشه تا بشه نور چشمی لرد ولدمورت...اون می تونست با چند کلمه بشه ثروتمند ترین فضایی روی زمین. البته الانم چون تنها فضایی روی زمینه، هرچی داشته باشه می شه ثروتمند ترین فضایی روی زمین ولی خب رابستن بیچاره حتی یه گالیون هم نداشت که این لقب رو بدست بیاره.
رابستن خیلی کارا می تونست بکنه ولی به دلیل عقل کوچک و فندقیش به چیزای دیگه فکر می کرد.
-آها فهمیدن شدم! یه نقشه بهم دادن کن که بتونیم توی این بازی کوییدیچ برنده شدن بشیم!

شاید به این فکر کنین که رابستن می تونست آرزو کنه که توی هر بازی کوییدیچ برنده بشه اونم نه با نقشه بلکه فقط بگه "تو هربازی که شرکت کردن می شم برنده شدن بشم."! ولی خب من توجه شما رو به دو کلمه ی "کوچک" و "فندقی" جلب می کنم.

-نقشه رو بگم بهت؟

رابستن حافظه ی خوبی نداشت برای همین نمی تونست اینو قبول کنم.
-نه! نقشه رو روی کمرم تتو کردن شو!

غول به چشم به هم زدنی کار تتو رو تموم کرد و بدون گفتن حتی کلمه ای رفت و روی ساعد رابستن آرام گرفت!

با این اتفاقی که افتاد، رابستن دیگه نگران مسابقات کوییدیچ نبود. الان دیگه مطمئن بود که مسابقه رو می برن. با یه حس آرامشی راه تالار اسلیترین رو پیش گرفت. توی راه دوباره به تیم کوییدیچ گریفیندور برخورد کرد.
-به به! ندونستن می شم که بهش دقت کردن شدی یا نه ولی تو تک ویزلی بازی بودن می شی! برای اولین بار یک جا فقط یه ویزلی داشتن می شه! بخشیدن می شم که نتونستن می شم برات آرزوی موفقیت کردن بشم!

الان وقتش بود که صحنه آهسته بشه و ما صحنه ی چرخش سر رابستن و ادامه ی حرکتش رو اسلوموشن ببینیم ولی خب ما اهل این سوسول بازیا نیستیم و به ادامه ی داستان، مثل آدم ادامه می دیم.

رابستن در تالار رو باز کرد و شاد و بشاش رفت و روی مبل لم داد.

-راب! فکر کردی؟ ایده ای برای بازی فردا نداری؟
-من به هرچی که شما گفتن بشین ایمان داشتن می شم.
-خب پس پاشو بریم زمین تمرین تا تاکتیک هامونو تمرین کنین.
-من به تمرین کردن شما ایمان داشتن می شم، بلا. شما تمرین کردن بشین منم توی بازی تاکتیک هاتونو می سنجم و اجراشون می کنم.

تا اینجای داستان بلاتریکس سعی کرده بود که خیلی آروم رفتار کنه ولی خب رابستن باید زور بالای سرش باشه.

-بلند شو ببینم! مرتیکه ی آبی رنگ، کله کدو! اگه تا سه ثانیه دیگه بیرون تالار نباشی سر و ته‌تو به هم گره می زنم و جای بلاجر ازت استفاده می کنم و به بانز می گم که جوری بزنتت که از رابستن به رابستنه تبدیل بشی.
-داشتیم نگران بلایمان می شدیم. خودمان رو شکر که هنوز همان بلاست.
-من تونستن می شم که لباسم رو عوض کردن بشم؟ یکم احساس خیسی کردن می شم.
-سه ثانیه وقت داری!
-ولی...
-یک ثانیه اش رفت.

رابستن نفهمید چطور تونست زیر یک ثانیه لباسشو عوض کنه و برگرده تا برن و تمرین کنن.

توی زمین کوییدیچ، بلاتریکس تاکتیک ها رو توضیح می داد و همه بهش گوش می دادن و اونا رو توی ذهنشون تصور می کردن ولی رابستن داشت به این فکر می کرد که وقتی فردا، توی رختکن این نقشه رو رو کنه، همه اونو رو دستاشون می گیرن و بهش افتخار می کنن.

بعد از دو ساعت، تمرین تیم تموم شد و همه رفتن سمت تالار تا استراحت کنن و برای فردا آماده باشن.

فردا - رختکن تیم اسلیترین

-خب بالاخره امروز رسید. روزی که همه منتظرش بودیم!

هکتور به عنوان کاپیتان واقعا خوب شروع کرد. البته همه فکر می کردن که شروع کرده ولی این در اصل پایان سخنرانیش بود. لرد ولدمورت که داشت برای انتخاب همچین کسی به عنوان کاپیتان تاسف می خورد یه نگاهی به بازیکنا که هنوز منتظر ادامه ی سخنرانی هکتور بودن انداخت.

-ما یک سوال داریم. چرا یک نفر از تیم نیست؟
-ارباب! چه سوال زیبایی!

درست فکر کردین! اینم شروعی برای جواب دادنش نبود، بلکه پایانش بود.

تیم رو بلاتریکس جمع کرده بود ولی خب یه نفر کم آورده بود. برای اینکه تیم ثبت شه یکی از بازیکنا رو به اسم علامت شوم رد کرده بود. مسئول ثبت تیم هم به این بازیکن شک کرده بود و می خواست که اونو ببینه. بلاتریکس هم برای اینکه بتونه تیم رو ثبت کنه، بانز رو با رنگ مشکی شبیه علامت شوم رنگ کرده بود و برده بود پیش مسئول ثبت. مسئول هم با دیدن علامت شوم، برگه های ثبت تیماش ریخت و بعد از جمع کردن اونا، تیم اسلیترین رو ثبت کرد.
بلاتریکس این قضیه رو برای لرد و بازیکنای دیگه تعریف کرد.

-اینا رو نباید زودتر می گفتی تا یه کاری کنیم؟
-خب ارباب! اونجا بانز رو رنگ کردم اینجا هم رنگ می کنم دیگه!
-پس کی بانز بودن بشه؟

یکم به بازی مونده بود و این قضیه باید زودتر حل می شد.
رابستن نگاهی به علامت شومش کرد و دیروز رو یادش اومد و دستشو خاروند ولی غول ساعد دست بیرون نیومد. چند باری اینکارو کرد و یک نتیجه رو بدست آورد. یادش اومد که باید با یه چیز تیز اونو می خاروند ولی خب بلاتریکس اونو مجبور کرده بود که برای بازی، ناخوناشو از ته بگیره. نگاهی به دستش انداخت و نیش پشه رو دید که هنوز توی دستش بود. اونو در آورد و با اون دستشو خاروند. بعد از چند ثانیه غول ساعد دست بیرون اومد.
همه تعجب کرده بودن و به رابستن نگاه می کردن. رابستن هم داستان دیروز روی برای اعضای تیم تعریف کرد و لباسشو داد بالا تا تتوشو نشون بده.

-این نقشه بردمونه؟

رابستن رفت جلوی آیینه تا تتوشو ببینه!
-آره دیگه! این راه بردنمون بودن می شه! اگه همینجوری بازی کردن بشیم! برنده بودن می شیم.

هیچکس از اعضای تیم نتونست بفهمه که این نقشه دقیقا چجوری قراره اجرا بشه. رابستن خودشم هیچ ایده ای نداشت که این نقشه چجوریه ولی خب این امید رو داشت که وسط بازی بفهمه!

-یک دقیقه تا آغاز مسابقه وقت داریم و دیگه باید کم کم بازیکنا رو ببینیم که وارد زمین می شن...
-بالاخره این یک دقیقه ی آخر رسید!

این سخنرانی ها از نظر لرد مفت هم نمی ارزید برای همین خودش دست به کار شد:
-یاران هکتور! یک دقیقه ی دیگه بازی شروع می شه. یک امتیازی که ما داریم اینه که فنریر توی تیم اوناست. فنریر خودش یار منفیه و به نظرمان یک جا بالاخره زهر خودشو رو تیم خودش می ریزه. حالا هم دستاتونو بیارین جلو! ما تا سه می شماریم شما هم بگویید یا ارباب! 1...2...3! یا خودمان!

اعضای دیگه هم یا اربابی گفتن و آماده شدن که وارد زمین بشن.

بعد از وارد شدن به زمین، همه بازیکنا توی پستای خودشون قرار گرفتن. رودولف به عنوان داور برای شروع بازی اومده بود وسط زمین...البته تنها نه! برای خودش به جز تام دوتا ساحره هم به عنوان کمک داور انتخاب کرده بود تا در امر داوری بهش کمک کنن. بلاتریکس با دیدن این صحنه مثل همیشه عصبی شد و به سمت رودولف رفت.

-دستت به من بخوره از این بازی و بقیه ی بازی ها محرومت می کنم، تیمم بازنده اعلام می کنم!

برای اولین بار دست بلاتریکس برای زدن رودولف بسته بود. برگشت توی دروازه!
رودولفم بعد اینکه کوافل رو داد تا کمک داوراش بوس کنن، پرت کرد تا بازی شروع بشه.
هکتور ویبره زنان رفت تا کوافل رو بگیره ولی فنریر عین گرگ اومد و به سرعت کوافل رو برای خودش کرد. کسی که از نظر لرد ولدمورت یار منفی بود در کسری از ثانیه همه رو دریبل کرد و رو به روی لرد ایستاد.
-جرئت داری مارا هم دریبل کن!

فنریر این جرئت رو نداشت چون این بازی بالاخره تموم می شد و اون می موند و اربابش برای همین به آرتور پاس داد.
-ارباب ما هیچوقت شمارو دریبل نمی کنیم!

آرتور تک به تک شده بود بلاتریکس...البته خودش اینجوری فکر می کرد. کمی جلوتر رفت تا متوجه چوبی که داشت میومد سمتش شد.
بانز به سرعت به سمتش میومد تا کوافل رو ازش بگیره. رد کردن بانز برای آرتور مشکل بود. نه تنها برای آرتور، برای هرکی! کسی رو که نتونی ببینی رو سخت می شه رد کرد. ولی خب آرتور یک گریفیندوری بود. اون دل شیر داشت و عزمی راسخ! نفس عمیقی کشید. فاصله ی خودش رو با بانز و همچنین سرعت بانز رو حساب کرد ولی خب نمی دونست برای چی داره اینکارا رو می کنه برای همین پاس داد به عله! بانز هم به سرعت برگشت تا توپ رو از عله بگیره ولی دیگه دیر شده بود چون عله در چند متری دروازه بود.

بلاتریکس دروازبان قهاری بود و بعد از چند دوره دروازبانی برای اسلیترین تجربه ی زیادی کسب کرده بود. یکی از مهم ترین تجربیاتش اینه که یک دونه از حلقه هارو با موهاش پر می کنه تا شانس گل زدن رو برای مهاجم کم کنه. ولی خب مهاجم هم آدم کار درستی بود. کسی که از اول بود و هست و خواهد بود حتی اگه نباشه. همچین آدمی پر از تجربه‌س!
دو با تجربه، چشم تو چشم هم بودن. بلاتریکس می خواست از نگاه عله بفهمه که می خواد کدوم وری پرتاب کنه. عله مردمک چشمشو به سمت چپ می بره و دستشو میاره بالا تا توپو پرتاب کنه. بلاتریکس تا می بینه که عله مردمکش به سمت چپ حرکت کرده، میره سمت چپ ولی عله با یه حرکت رونالدینیویی توپ رو پرتاب می کنه سمت دروازه ی راستی!

-گل برای گریفیندور! یک حمله، یک گل! به نظر می رسه تیم اسلیترین روز سختی رو در پیش داره.

تیم اسلیترین خیلی سریع اولین گل رو خورد و این باعث شد که شیرازه ی تیم به هم بریزه. همه ی نگاه ها به رابستن بود. اگه دقیق بخوام بگم...به کمر رابستن!
همه داشتن به این فکر می کردن که اگه بتونن اون تتو رو رمز گشایی کنن، می تونن برنده شن! برای همین همه، غیر از بلاتریکس، رفتن سمت رابستن و لباسشو زدن بالا!
-به نظرم منظورش اینه که کوافل رو روی هوا نگه داریم و خودمونم عین فلش بشین.

نظر کاملا احمقانه بود برای همین بدون اینکه اجرا بشه، رد شد.

اعضای تیم اسلیترین مشغول رمز گشایی بودن و حواسشون نبود که کل تیم گریفیندور، دروازه ی اسلیترین رو دوره کرده بودن. هرکی توپ رو پرتاپ می کرد و بلاتریکس اونو دفع می کرد ولی خب بلاتریکس هم تا یه جایی می تونست اینکارو ادامه بده و از یه جایی به بعد بریده بود. یا توپ به موهاش می خورد و گل نمی شد، یا گل می شد.
گریفیندور همینجوری گل می زد و دوباره بازی شروع می شد و دوباره گل می زد و اعضای تیم اسلیترین هنوز داشتن رمز گشایی می کردن.
-به نظر من که باید دنبال یه فلش بگردیم که روش نوشته باشه. بعد توپ رو بذاریم اونجا تا برنده شیم!

این نظر می تونست درست باشه برای همین اعضای تیم به دنبال یک فلش و نوشته ی روش گشتن.
علامت شوم داشت دنبال فلش می گشت که اسنیچ ار جلوش رد شد. خواست بره دنبال اسنیچ که رابستن جلوشو گرفت.
-روی تتو من اسنیچ دیدن می کنی؟ خوبه خودت اون رو تتو کردن شدی! بعد حالا داری رفتن می کنی دنبال اسنیچ! دنبال اون فلش گشتن کن.
-یاران هکتور! اینجا هیچ فلشی نیست که روش نوشته باشه! نظر هاتون به درد خودتون می خوره. ما نظر خودمان را می گوییم! منظور این تتو اینه که باید گل بزنیم.
-خب اینو چرا از اول نگفتین ارباب؟
-چون نمی خواستیم! ما در هر شرایطی به خواسته ی خودمان عمل می کنیم! حالا هم برین گل بزنین تا برنده شویم!

اعضای تیم رفتن و از بین تماشاچی ها مورفین رو پیدا کردن و ازش گل گرفتن تا بزنن و برنده بشن. تیم اسلیترین مشغول گل زدن بودن که ترامپ اسنیچ رو دید و برای اینکه این بازی ساده رو زود تموم کنه، به سمتش حرکت کرد و بدون اینکه کسی تو کارش دخالت کن اونو گرفت!

-ترامپ اسنیچ رو گرفت! بازی تموم شد! یه باخت سنگین برای تیم اسلیترین در اولین مسابقه اش. اونا حتما باید روی نحوه ی بازی کردنشون کار کنن.

رختکن

جماعت گل کشیده گوشه ای دور هم نشسته بودن و می خندیدن.
-دیدی چطوری بلا گل می خورد! ما گل می زدیم اون گل می خورد. هی ما می زدیم، هی اون می خورد!
-اونو ولش کن. یادته ارباب می گفت فنریر یار منفیه! آقای گل بازی فنریره!

چرت و پرت می گفتن و می خندیدن و می خندیدن و می خندیدن و این خنده ها روی مخ لرد و بلاتریکس بود.
-ارباب اجازه هست من برم دهن تک تکشون رو بدوزم؟
-ولشون کن بلا...البته نه همشونو! همه چیز زیر سر رابه! با اون هرکاری دوست داری بکن! اون عامل باخت تیم ماست با اون تتو مسخره‌اش!

بلاتریکس هرکاری که دوست داشت رو با چاقو کرد.

تیم اسلیترین باخته بود ولی خب هنوز بازی اول بود. اونا هنوز دو بازی دیگه داشتن!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۹:۱۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 526
آفلاین
اسلیترین vs گریفیندور

سوژه: غول آرزوها


-تسترالی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله... کاشکی اون رو...
-رودولف؟

رودولف نتوانست آخر شعرش را به یاد آورد.
دیدن بلاتریکسی که رو به رویش ایستاده و خیلی سریع پلک می‌زد، حواسش را پرت کرد.
-چیزی رفته تو چشمت؟
بلاتریکس:
-فوت کنم؟
بلاتریکس:
-درد می‌کنه؟
بلاتریکس:
-خب بگو چی شده؟ شبیه وزغی شدی که آرتروز چشم گرفته.

و شد آنچه شد.
مرلین روح نصف و نیمه رودولف را قرین رحمت الهی قرار دهد.

محل تمرین تیم اسلیترین

-مردک بز! یک ساعته دارم عشوه میام، تهش می‌گه شبیه وزغ شدی. بی‌لیاقت! مانتیکور کوهی!

بلاتریکس عصبی بود... خیلی.
هکتور پاتیلش را سپر کرده، رابستن پشت علامت شوم پناه گرفته، هوریس تبدیل به ششمین فنجان روی میز شده و بانز هم ناپدیدتر از قبل شده بود. البته جای شکرش باقی بود که لردسیاه نیاز به تمرین نداشته و آنجا حاضر نبودند.

بلاتریکس بالاخره دست از متر کردن سالن برداشت، نشست و به سایرین مجال خروج از پناهگاهشان را داد.

-حالا چیکار کردن بشیم؟


هوا تقریبا تاریک شده بود. صدای انواع و اقسام جانوران به گوش می‌رسید. اعضای تیم غیر از بلاتریکس سالن تمرین را ترک کرده بودند، اما بلاتریکس نباید از آنجا خارج می‌شد.
بند اول قانون عصبانیت بلاتریکس تبصره‌ای داشت که بر طبق آن، او باید برای حفظ بقای موجودات و حیات وحش، تا زمان فروکش کردن عصبانیت، در محیط بسته باقی بماند. اما بلاتریکس ساحره پایبند به قوانینی نبود.
باید خودش را آرام می‌کرد... شاید کشتن چند مشنگ...

-بانو لسترنج! لطفا... خواهشا... استدعا می‌کنم دوباره دست به مشنگ کشی نزنین.

مسئول مبارزه با کشتار مشنگ‌ها بود.
بلاتریکس که از حضور ناگهانی او جا خورده بود، چشم غره‌ای نثارش کرد.
-تو از کجا فهمیدی؟
-خب... ما یه کم شمارو کنترل می‌کنیم... می‌دونین... بعد قضیه یازدهم سپتامبر نیویورک... مجبوریم.

چه دلیلی داشت بلاتریکس جا به جا مامور مبارزه با کشتار را نکشد؟

-من... من... من رو نکشید!

چهره بلاتریکس شبیه آدم‌هایی که قصد نکشتن را داشته باشند نبود.

-ببینین... من دو‌رگه‌ام... یه رگم غول آرزوها بوده. شنیدین؟ غول آرزوها! می‌تونم یه آرزوتون رو برآورده کنم!
-نشون بده ببینم.
-چیم رو نشون بدم دقیقا؟
-هیچی، باشه مهم نیست. باشه. نمی‌کشمت... آرزو می‌کنم.

آسان تر از آنچه که مامور فکر می‌کرد، بود. کلکش ساده تر از آنچه انتظارش را داشت گرفته بود و حالا باید فقط به نحوی آرزوی بلاتریکس را برآورده می‌کرد. البته راه آسان‌تر این بود که قبل از اتمام بازی به کوه‌های آلپ بگریزد.

روز مسابقه

-خب خب خب... با گزارش اولین سری بازی‌های کوییدیچ هاگوارتز در خدمتتونیم. همونطور که می‌بینین، تام جاگسن داور ریونکلاوی مسابقه با صندوق توپ ها وارد زمین میشه... و به نظرتون رودولف لسترنج کجاست؟

جواب سوال گزارشگر با بازشدن صندوق توپ‌ها، پاسخ داده شد.

-بله... اون رودولفه. همونطور که می‌بینین جز چشم‌هاش، باقی اعضاش گچ گرفته شده. مثل اینکه مورد خشونت خانگی قرار گرفته... خشونت علیه مردان تا به کی؟ تاسف باره.

گزارشگر در تاسفش غرق شد و کاری از غریق نجات‌ها نیز ساخته نبود.
گزارشگر ذخیره خیلی سریع جایگزین شد.
-خب دوستان... تیم گریفیندور رو داریم... آرتور ویزلی، فنریر گری‌بک، مرگ، ترامپ، سر کادوگان، عله یه چیزی که حقیقتا تلفظش سخته و پرویییز!

صدای تشویق تماشاچیان گریفیندوری به هوا رفت و در میان سوت و فریاد آنها، اعضای تیم اسلیترین وارد زمین شدند.
گویا زمانبندی گزارشگر با ایراد مواجه بود. و خب جدول زمانبندی سرخورده شده، خودش را ریز ریز کرد و خورد.
اما مهم نیست... نکته مهم این است که برای چند دقیقه کل زمین مشغول تشویق تیم اسلیترین بودند.
بالاخره تیم گریفیندور نیز وارد شد...تقریبا! پنج عضو وارد شدند. عضو ششم یک بار وارد شد ‌سپس به رختکن بازگشته، مچ پای عضو هفتم را گرفته و کشان کشان به زمین آورد.
عضو هفتم فنریر گری‌بک بود که گویا علاقه‌ای به شرکت در مسابقه نداشت.
-شایعه نکن راوی! علاقه دارم... جرئت ندارم! تو بودی جرئت داشتی مقابل اربابت بازی کنی؟

خیر... من هم جرئت نداشتم. لاکن مهم نیست. چراکه با سوت داور، مسابقه آغاز شده بود... و با سقوط جاروی لرد سیاه متوقف شده بود.
علت سقوط، ظهور ده‌ها مرگخوار تماشاچی و دو داور روی جاروی لرد‌سیاه بود.
تماشاچیان در تلاش بودند تا همزمان جیغ زده و راه فرار بیابند.
دلیل مشخص بود... علامت شوم به پرواز درآمده بود!

دقایقی بعد، اوضاع آرام شده، داوران بازی را مجددا آغاز کردند.
-خب... کوآفل دست گریفیندوریاس. ویزلی پاس میده به فنریر که اونم مستقیم داره میره به سمت دروازه بلاتریکس... اوه! فنریر با لرد سیاه رو به رو میشه و توپ رو دو دستی تقدیم ایشون می‌کنه! بازی بس ناجوانمردانه‌ است. حالا کوآفل رسیده به هکتور که اونو انداخته تو پاتیلش و داره پیش میره. پرویز داره نشونه گیری می‌کنه. اون به جای بلاجر از آجرش استفاده می‌کنه. و بله! آجرش به خطا میره!
-اسیر شدیم این وقت شب!

پرویز پتویش را رویش کشیده و روی جارو به خواب می‌رود. با دروازه‌بانی یک تابلو، گل زدن به گریفیندور آسان بود و فنریر از ترس لردسیاه گل نمی‌زد. بازی به نفع اسلیترین بود.

بالاخره کوآفل به دست گریفیندوری ها افتاده بود.

-برو هم‌رزم... برو جوانمرد!

هم‌رزم جوانمرد سرکادوگان، آرتور ویزلی دوست داشت که پیش رفته، گلی بزند... البته اگر جاروی بی سرنشین، بلاجری را در حلقش فرو نمی‌کرد.

-اوه... مثل اینکه ترامپ اسنیچ رو دیده... به سرعت داره پیش میره. علامت شوم هم به دنبالش... راستی! علامت شوم چجوری قراره اسنیچ رو بگیره؟... اوه ترامپ افتاد... جاروی بی‌سرنشین که همون بانزه باز بلاجرش به هدف می‌خوره و ترامپ کله پا میشه... علامت شوم به اسنیچ رسیده... اما راهی برای گرفتنش نداره. چقدر زشت و وقیحه این رابستن لسترنج. صداش به گوش می‌رسه که داره حرف بدی به علامت شوم می‌زنه... علامت شوم داره با دم مارش، چونه اسکلتش رو می‌خارونه. انگار داره یه جورایی فکر می‌کنه.

علامت شوم، بعد از مقادیری تفکر، مارش را به بیرون تف کرد و در عوض اسنیچ را در دهان اسکلتش جا داد.

-و بله! می‌خوره! اوه! مثل اینکه رابستن حرف بدی نمی‌زده... داشته راهکار می‌داده... و اسلیترین موفق میشه! اسلیترین برنده بازیه!

آنها برنده شده بودند...همگی شاد بودند و این برد را به لردسیاه تبریک گفته و بابت شایستگیشان از ایشان تقدیر به عمل می‌آوردند.
اما بلاتریکس کلافه به نظر می‌رسید. آرزویش برآورده نشده بود... رودولف با ارفاق هنوز زنده حساب می‌شد.







I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.