هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷:۲۷ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
در همهمه دستورهای مرگخواران، ربکا نیز نشسته بود و به موهای بلاتریکس گونه اش دستور میداد. او میدانست اگر بالای مرگخواران پرواز نمیکرد و از موهایشان و لینی و نیشش تعریف نمیکرد، این بلا دامن گیر هیچ کس نمیشد. تمام بدنش با تصور خودش با موهای فر بلاتریکس، مورمور شد. موهای فر او نمی آمد. اما با دیدن بلاتریکس که با قدم های محکم به سمتش می آید، بیشتر ترسید.

-ربکا! بدشانسیت... معروفه! خب مثل اینکه... بدشانسیت لینی و بعد ما رو... گرفت.

آن چنان عصبانی بود که نفس نفس میزد و نفس های گرمش مانند سیلی ای به صورت ربکا میخورد و ربکا در این موقعیت از ترس لپ هایش قرمز شده بود.
-مشهور بودنه دیگه!
-مشهور بودنه دیگه؟! خب یه چیزی به من بگو. دقیقا چی گفتی که الان موهاشون شبیه موهای خوشگله منه؟ ها، چی گفتی؟
-خب ازتون تعریف کردم... کار بدی که نکردم!
-معلومه!

و با لگد ربکا تبدیل شده به خفاش را بیرون کرد. اما تمام این اتفاقات، در همهمه مرگخواران محو شده بود و شنیده نمیشد.
-موهای لعنتی! در بیاین!


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۰:۴۹
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 200
آفلاین
-آهای، مو!
-چیه؟
-از کله من در بیا.

موی هکتور که انگار به او توهین شده بود، ناگهان تکانی خورد.
-چی گفتی؟ من در بیام؟
هکتور:

شترق!

-این رو زدم تا ارزش گرانقدر موهارو بفهمی.
-بلا، این موها چجوری در میان؟

بلاتریکس، به لشکری از مرگخواران نگاه می کرد که با موهای لجبازشان بگومگو می کردند و هر از چند گاهی توسط موهایشان کتک می خوردند.


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۲۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
تصویر کوچک شده


-از ته بزنیمشون!
-از وسط نصفشون کنیم!
-با معجون پاک کن از صحنه روزگار محوش کنیم!

همه با هم حرف میزدند. کسی صدایش به صدای دیگری نمیرسید و این مشکل بزرگی بود. بلاتریکس که نا امیدانه و عصبی به موهای عین خودش مینگریست، روبه آنها کرد.
-هی شماها! دهه! میگم شماها!
-بله!
-موهاتونو بِکَنین! با دستای خودتون. وگرنه خودم با دستای خودم اونا رو میکَنَم!
-اوه... بله!

و مرگخواران به جون موهایشان افتادند تا آنها را با دستانشان بِکَنند.


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۲۱ پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۰:۱۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین
مرگخوارا همینطوریشم شک داشتن حتی در صورت پیدا کردن راهی برای خلاصی دائمی از شر موهاشون، روش احتمالی روی بلاتریکس جواب می‌ده یا نه؟ چون موهای بلاتریکس در نوع خود بسیار خاص و پرپشت و جنگلی بود برای خودش. اما حالا که همگی یه پا بلاتریکس شده بودن و خانه ریدل‌ها پر شده بود از مرگخوارهایی با موهای بلاتریکس‌مانند، نگرانی مرگخوارا بیش از پیش شده بود.

- لینی! اینا همه‌ش تقصیر توئه! خودت خراب کردی خودتم درستش می‌کنی!

اما لینی حشره‌ای نبود که با این حرفا کوتاه بیاد.
- به من چه! شما خودتون هول کردین و صف کشیدین تا بتون نیش بزنم. اگه دو دقیقه صبر کرده بودین الان به این وضع دچار نبودین.

لینی دستی به موهای بلاتریکس‌مانند یکی از مرگخوارا می‌کشه و نچ‌نچ‌کنان دستشو پس می‌کشه.
- اینا رو که دیگه کاریش نمی‌شه کرد. خوش به حال خودم که مث شما تسترال نشدم و خودمو نیش نزدم! روونایا شکرت که هنوز برای من راه نجاتی هست.

در کسری از ثانیه مرگخوارا ابروهاشونو بالا می‌دن، نگاهی به هم می‌ندازن و ناگهان همه به سمت لینی هجوم می‌برن و چنان اعضای بدن لینیو جا به جا می‌کنن که خودش به خودش نیش می‌زنه!

مرگخوارا خوش‌حال از کرده‌ی خودشون، پاپ‌کرن به دست می‌گیرن و مشغول تماشای لینی می‌شن که ابتدا کچل می‌شه و بعد از مدتی صاحب موهای بلاتریکس‌مانند می‌شه.

- نامردای حسود هرگز نیاسود!

حالا که عملیات به اتمام رسیده بود، مرگخوارا پاپ‌کرنا رو کنار می‌ذارن و دوباره به حالت جدی قبلی خودشون برمی‌گردن.
- خب حالا دیگه توام مث ما شدی و این دیگه فقط مشکل ما نیست، مشکل همه‌س. چی کار کنیم با این موها؟




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴:۵۷ سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۸

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
لینی وسوسه شده بود. حتی تصور نیش زدن هکتور هم باعث میشد چشم هایش برق بزند! پس بالی زد و سمت هکتور رفت و بدون لحظه ای درنگ او را نیش زد...
بعد دستمالی از جیبش دراورد و قطره های معجونی که از پشتش میچکید را با احتیاط پاک کرد!

مرگخوار ها که با تیریپ های "آره تسترالش کردیم نقشمون جواب داد"ی منتظر دیدن تاثیر معجون بودند به افق خیره شدند... مرگخوار ها نمیدانستند که آناتومی نیش پیکسی مثل آناتومی نیش زنبور است! به نظر می رسید که سرانه مطالعه در خانه ریدل ها واقعا پایین باشد...

جای نیش لینی شروع به باد کردن کرد.هکتور هر لحظه حجیم تر میشد، اما چیزی که باعث برق زدن چشم های مرگخوار ها شده بود باد کردن هکتور نبود! بلکه کچل شدن تدریجی او در اثر نیش لینی بود!

-ریخت؟
-ریخت.
-آره ریــــــخــــــــت!

لینی که تازه از خاصیت نیشش خبردار شده بود با ژست گادفادر گونه ای به صحنه خیره شده بود. اما ژست خفنش زیاد طول نکشید چون عده کثیری مرگخوار برای نیش زده شدن صف کشیده بودند!
هر کس یک نیش میخورد و میرفت و بعد شروع به کچل شدن میکرد. همه چیز خوب بود...

تا این که درست وقتی نفر آخر صف نیش خورد همه چشم ها به هکتور افتاد که زیر آواری از مو دفن شده بود...!
چیزی نگذشت که همه در خانه ریدل ها صاحل موهای جدید و بلاتریکس مانند شده بودند... و البته به لطف لینی و نیشش!

حالا اوضاع حتی از قبل هم وخیم تر به نظر میرسید.


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۲۱ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۳۹:۴۷
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 363
آفلاین
-وای لینی! اینجا رو ببین!

لینی به آنجا نگاه کرد؛ ولی چیزی ندید.

-آنجا، نه؛ اینجا! اینجا رو نگاه کن.

این بار لینی اینجا را نگاه کرد و چیزی دید!
سو کلاه مینیاتوری سبز_آبی ای در دستش گرفته بود و جلوی لینی تکان می داد.
همه می دانستند چشمان لینی به آن رنگ واکنش نشان می دهد. چشمانی که کم کم داشتند از خود او هم بزرگتر می شدند!

-چرا چشماش داره باز میشه انقدر؟

این چیزی بود که اشلی به آرامی در گوش سو گفت و سپس برای حفظ اصول ایمنی، چند قدمی از او دور شد.

-نمی دونم. قرار نبود چشماش باز بشه. می خواستم از تعجب دهنش رو باز کنه.

ظاهرا نقشه ی سو مفید نبود. آنها در آن شرایط به آآآآآآ کردن لینی نیاز داشتند؛ نه چشم باز کردن!
سو کلاهی که نقاشی کرده بود را مچاله کرد و در جیبش گذاشت تا در موقع مناسب، آن را در سطل زباله بیندازد.
مرگخواران می دانستند که لرد سیاه به تمیز بودن خانه اهمیت زیادی می دهند!

لینی پس از پذیرفتن حقیقت و کشیدن چند نفس عمیق از بینی و خارج کردن آنها، باز هم از بینی، به حالت طبیعی بازگشته و دو دستش را روی دهانش قرار داده بود.

-لینی لینی... بیا منو نیش بزن!
-چــــــــــــــــی؟!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۰۸ چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۹:۰۳
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 389
آفلاین
مرگخوارا مجبور بودن روش جدیدی برای اینکه لینی "آ" کنه، پیدا کنن، برای همین شروع کردن به فکر کردن. همه شون دستاشون رو گذاشتن زیر چونه شون، و شروع کردن به فشار آوردن به مغزهاشون.
به خاطر فشاری که مرگخوارا به مغزشون وارد کردن و بالا رفتن سوخت و ساز بدنشون، فضای اتاق شروع کرد به داغ شدن.
از کله های مرگخوارا هم شروع کرد به بخار بلند شدن، تا اینکه یهو هکتور از جاش پرید. البته هکتور به صورت عادی هم در حال ویبره زدن و پریدن بود، ولی اینبار پریدن و ویبره ش نشون دهنده این بود که یه فکری داره.
- لینی!

لینی اصلا فکر نمیکرد که صدا شدنش توسط هکتور در اون لحظه نشونه خوبی باشه. ولی بهرحال قصد داشت تا لحظه آخر با تمام وجود مقاومت کنه و از معجونی که هنوز حاضر نشده، نخوره.

- جاروی پرنده داره میاد لینی، بگو "آآآآآ"!
- جارو آخه؟

لینی به موقع دهنش رو بست. چون هکتور قاشق معجونی رو تا یک سانتی متری دهنش جلو آورده بود.

- لینی، انقدر سختی نده به من و خودت، یه "آآآآ" بگو و معجونم رو بخور!
- نووچ... من از "آآآآ" بدم میاد اصلا!

"آآآ" ناراحت شد.
مرگخوارا خیلی سعی کردن جلوش رو بگیرن تا با همین روش، معجون رو به لینی بدن. ولی لینی قلب "آآآآ" رو شکسته بود.
در نتیجه "آآآآآ" رفت خودش رو انداخت توی چرخ گوشت و تبدیل شد به چند صد تا "آآآآ" که البته مرده بودن و دیگه مرگخوارا نمیتونستن با کمکشون معجون بدن به لینی.
و مرگخوارا هم که داشتن به هکتور غر میزدن که وقتشونو تلف کرده، دوباره رفتن تو حالت تفکر برای دادن معجون به لینی!



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۵۴ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5606
آفلاین
خلاصه:

مرلین آیه ای نازل می کنه که می گه کل مرگخوارا باید از شر دماغ و موهاشون خلاص بشن. اولین پیشنهاد معجون از بین برنده موی هکتوره. چون لینی پیشنهاد رو داده قرار می شه معجون رو اول به خورد خودش بدن. معجون هنوز آماده نشده.

..............

-لینی...آ کن! آآآآآآآآ....

هکتور برای نشان دادن حرکت مورد نیاز، دهانش را همچون غاری گشود. لینی به پاتیل اشاره کرد.
-ولی این که هنوز آماده نشده.

هکتور محتویات ملاقه اش را کمی فوت کرد.
-می دونم...می خوام ببینی تا همین جا چطوری شده. نظر بدی!

-مگه سوپه که وسطا بخورم و نظر بدم؟ تو اصلا می دونی داری چیکار می کنی؟ متوجهی؟ من به این اعتماد ندارم. معجونشو رد می کنم.

جمله آخر خطاب به مرگخواران گفته شد...و همگی بطور همزمان سرهایشان را به دو طرف تکان دادند.
-نه دیگه...پیشنهاد خودت بود. باید بخوری. نمی خوام و نمی خورم نداریم. حالا " آ " کن!

لینی دهانش را با تمام وجود بسته بود و دو دستش را هم روی دهان گذاشته بود.
او نمی خواست "آ" کند!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵:۳۰ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-آماده نشد؟

دقیقا نیم ساعت بود که هکتور با تمام سرعت دور پاتیلش میدوید و گرمش میکرد.

مرگخوارا اول باور نکرده بودن که پاتیل اینجوری گرم بشه، ولی بعد از یکی دو دور معجون شروع کرد به قُل قُل کردن و همشون بشدت قانع شدن که هکتور معجون ساز قبلی نیست...ولی پاتیل گرم کن قابلیه.

مشکل همشون اینجا بود که هکتور زیادی با جدیت داشت کار میکرد و حتی جواب اونا رو هم نمیداد.

چند دقیقه بعد بالاخره هکتور دست از دویدن برمیداره و به طرف پاتیل میره.
مرگخوارا یه نفش راحت میکشن.

-انگار تموم شد.

هکتور یه ملاقه از پاتیل برمیداره. کمی بو میکنه. ملاقه رو سر جاش میذاره و شروع میکنه به "ها" کردن معجون.
و در کمال تعجب همزمان شروع میکنه به توضیح دادن:
-این قسمت از معجون به حرارت ملایم احتیاج داره. باید مدتی ها کنم.

مرگخوارا دوباره نفس ناراحت میکشن.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴:۳۲ شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5606
آفلاین

-خارق العاده اس! بی نظیره! بدون نقصه!

با فریاد بانز، همه به طرف او برگشتند.

-واقعا؟

مسلما نبود...نه خارق العاده بود، نه بی نظیر و نه بدون نقص. ولی به نظر بانز فرصت بسیار خوبی برای ادب کردن لینی بود.
پیشنهاد را هم که خودش داده بود. برای همین مجبور بود تسلیم بشود.

قبل از این که لینی فرصت اعتراض پیدا کند، چهار دست، شاخک هایش را گرفته و روی صندلی نشانده و او را به آن بستند!

-از جات تکون نمی خوری. نفس هم نمی کشی تا معجون هکتور آماده بشه. این روشیه که فقط روی تو امتحانش می کنیم. چون پیشنهاد خودته.

سو که تازه از راه رسیده بود به طرف صندلی لینی رفت.
-نگران نباش...اگه اوضاع خیلی بد پیش رفت و خیلی زشت شدی، کلاهمو...نمی دم بذاری سرت! هنوز نیشی رو که روز اول ورودم بهم زدی فراموش نکردم. پس به نظرم می تونی نگران باشی.

هکتور از شدت شور و شوق نمی دانست چطور دور پاتیلش بدود. ساختن معجون توسط او مورد توافق قرار گرفته بود و خورنده معجون هم لینی بود.

این می توانست بزرگترین فرصت زندگی هکتور باشد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.