هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵:۳۶ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۰:۵۳
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 195
آفلاین
- خیله خب! خیله خب هل نده گرگ قلچماق! هل نده خودم می‌نویسم!

کادوگان به صورت کاملاً خود جوش و از روی میل قلبی خود، سر وقت تکالیف هاگوارتزش رفت. او که سر هیچ کدام از کلاس‌ها حاضر نشده بود، وسط زمین تابلویش نشست و مشق‌هایش را که فنریر گری بک برایش آورده بود را دور و بر خودش پهن کرد تا به روش پسندیده‌ی «ده بیست سی چهل» یکی را برگزیده و ماستمال کند که چشمش به نام استاد معجون سازی افتاد!
- کریچر؟ به به این یکی خوراکه، کریچر رو که خودمون بزرگ کردیم! الان یه چیزی می‌نویسیم که حال کنه سی بده!

این را گفت و طومار مشق معجون سازی را جلو کشید، قلم پرش را جلوی دهانش گرفت،
-خاااااااااا

تف! تف گنده‌ای روی قلم پر انداخت و شروع به نوشتن کرد:

- با نام مرلین کبیر و ذکر یاد ارباب ریگولوس شهید و سایر شهدای هاگوارتز، این تکلیف را آغاز می‌کنیم. در ابتدا سلام و درود می‌فرستیم به تربت پاک ارباب ریگولوس در گور آرامیده و ارواح همیشه ناشاد شادروان مرحومه‌ی مکرمه بانو بلک و کلیه‌ی خاندان مطهر...

که یک دفعه در اتاق چهارطاق باز شد و شتلق به دیوار چسبید. کادوگان سرش را از روی کاغذ پوستی‌اش بلند کرد و با کریچر وایتکس به دست چشم در چشم شد. چشمان کریچر از شدت خشم شبیه دو عدد سرخگون شده بودند و لرزش پره‌های بینی اش، به کادوگان این پیام را می‌دادند که تابلوش پاره است!
- کریچر! هم‌رزم قدیمی و صمیمی خودم! جن بو داده شدی، همین الان داشتم مشقات رو می‌نوشتم!

کریچر که بر خلاف امید واهی کادوگان، کوچکترین تغییری در قیافه‌اش حاصل نشده بود، با حرص جواب داد:
- کادوگان تکلیف رو انداخت جلوی اسب کوتوله خورد! تکلیف تو سر کادوگان خورد! کریچر دیگه هر چی از دست مرد زره پوش کشید بس بود!
- زیاد رو فرم به نظر نمیای هم‌رزم، بیا بشین برات قصه‌ی نبرد و دلاوری بگم روحت شاد شه!
- تو روحت کادوگان! روح کریچر فقط با انتقام از تک تک دانش‌آموزان بی تربیتی که وسط کلاس کریچر رفت، شاد شد!
- تو رو به گلوی نیمه بریده‌ی نیک بی سر، رو تابلوی من وایتکس نریز!

کریچر که جوکر وار قهقهه می‌زد، به نشان اسلیترین در قسمت وفاداری‌هایش اشاره کرد، و قوطی وایتکس را کنار گذاشت.
- وایتکس مال اون بچه سوسول‌ها تازه واردها بود که کلاس کریچر رو پیچ زد رفت به جاش آب کدو حلوایی خورد...
-

کریچر به جای وایتکس، تبر را بلند کرد.

- کادوگان که خیر سرش این‌همه سال کریچر ریخت نحثش رو شناخت و پدر کریچر رو هر دفعه سر هاگوارتز و کوییدیچ درآورد و مادر سیریوس رو به عزای کریچر نشوند و حالا زحمت نکشید خودش و اسب خیگی‌اش رو حتی به کلاس آورد، باید سرش رو با تبر از بدن جدا کرد!
- به گلوی نیک بی سر نمی‌کنی، تو رو به خون ریخته بارون خون آلود رحم کن!
- رحم ایله یخدی!

کریچر تبر به دست و غووووودااا گویان دور اتاق می‌چرخید و کادوگان را از این تابلو به دنبال می‌کرد. چند بار تبرش را دقیقاً بیخ زره کادوگان فرود آورد و پنج شیش تایی تابلوی اعلا را جر واجر کرد.

- غلط کردم، میام! به مرلین قسم همه‌ی کلاس های بعدی رو میام!
- دیگه غلط رو خورد هم فایده نداشت، کریچر وقتی خوب فکر دید بمیری بهتر بود!
- همه‌ی کلاس‌های بعدی رو میام هر کاری هم بگی می‌کنم!

کریچر اندکی به فکر رفت و با انگشتان لاغر پنجه مانندش، سر کچلش را خاراند.

جلسه‌ی بعدی کلاس کریچر

این حضور صد در صدی همه‌ی دانش آموزان در یک کلاس هاگوارتز تا به حال بی سابقه بود! دانش آموزان که عده‌ی قابل توجهی از آنها به تازگی از درمانگاه هاگوارتز (اکثراً به علت سوختگی و مسمومیت با وایتکس) مرخص شده بودند، همه‌گی صاف و منظم نشسته بودند و همه‌ی نیمکت های کلاس را پر کرده بودند!
کریچر بعد از مقدمه‌ی همیشگی شروع کلاسش که حدود چهل و پنج دقیقه سلام و درود فرستادن به ارباب ریگولوس و جد و آبادش بود، بلاخره سر موضوع این جلسه رفت. همه‌ی دانش آموزان هنوز سر کلاس حاضر بودند و با دقت گوش می‌دادند. کریچر لبخندی زد و گفت:
-درس امروز در رابطه با وایتکس و استفاده آن در معجون سازی بود! خود کریچر هم هنوز درست و حسابی پتانسیل وایتکس در معجون را به طور کامل کشف نکرده ولی شوالیه‌ی قد کوتاه داوطلب شد تا هر چی کریچر امروز پخت رو امتحان کرد!



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵:۴۴ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- ای بابا! همینجا گذاشته بودیمش. پس کجاست؟
- پس دانش آموز این جا بود!

آلکتو با شنیدن این صدا جا خورد.

- دانش آموز چطور جرئت کرد که از سر کلاس جیم شد؟ چطور جرئت کرد به ارباب ریگولوس اهمیت نداد؟
آلکتو ماتش برده بود؛ کریچر همانطور تند تند صحبت می کرد.

- اصلا تو اینجا تو جنگل ممنوعه چی کار کرد؟ چطور این وقت شب به جای اینکه تو رخت خواب بود، اینجا اومد؟

آلکتو که نطقش را بازیافته بود، به سخن آمد.
- اومدیم که اومدیم! عشقمون کشید بیایم اینجا هوا بخوریم. به تو چه؟ سر پیازی یا تهش؟!

کریچر عصبانی شده بود و درحالی که خود زنی می کرد گفت:
- کریچر استاد بود! به کریچر ربط داشت.

آلکتو نمی دانست که کریچر استاد معجون سازی است؛ زیرا هرگز پایش را هم در کلاس معجون سازی نگذاشته بود.
- چه حرفا مگه جنم استاد می شه؟ به حق چیزای ندیده!

کریچر که از فرط عصبانیت موهایش را می کند گفت:
- دانش آموز هم به کریچر بی احترامی کرد هم به ارباب ریگولوس. کریچر باید معجون وایتکس رو تو حلق دانش آموز کرد تا ادب شد.

آلکتو که استاد بودن کریچر را باور نکرده بود، کریچر را به عقب هل داد.
- برو بینیم باو! نگا کن ببین یه جن چطوری واس ما شاخ شده؛ بر کنار بذا باد بیاد.

از نظر کریچر وایتکس ریختن در دهان آلکتو کافی نبود. او باید یک تنبیه سنگین تر برای همچین دانش آموز بی تربیتی در نظر می گرفت.
کریچر با یک بشکن غیب شد. آلکتو هم که خیال کرده بود کریچر بیخیال او شده است؛ مشغول کندن زمین شد. اما هر چه که بیشتر زمین را می کند، ناامید تر می شد.
پس از چند دقیقه سر و کله کریچر پیدا شد در حالی که فنریر خواب آلود و خمیاز کشان را، همراه خود می کشید. آلکتو آن قدر مشغول بود که متوجه حضور آن دو نشد.

- آقای مدیر کریچر شکایت داشت! این دانش آموز سر کلاس ها حاضر نشد، بلبل زبانی کرد، و این وقت شب به جنگل اومد و زمین رو کند. کریچر اشد مجازات رو برای این دانش آموز خواست.

فنریر در حالی که خمیازه می کشید کلاه خواب خود را تنظیم کرد.
- وایسا ببینیم دوشیزه کرو برای دفاع از خودش چی داره.

آلکتو درحالی که زبانش بند آمده بود، ابتدا نگاهی به کریچر عصبانی و سپس نگاهی به فنریر انداخت. در حالت معمول او ترسی از کسی نداشت اما در مورد فنریر فرق می کرد. فنریر گرگینه خطرناکی بود و ملت را به سوسیس کالباس تبدیل می کرد؛ حالا مدیر هم شده بود و با منویش هر کاری که دلش می خواست می کرد.
آب دهانش را به زحمت قورت داد.
- چیزه جناب مدیر، اومده بودیم یکم هوا بخوریم!

فنریر از اینکه این وقت شد به جای اینکه در تخت خواب گرم و نرمش باشد در جنگل ممنوعه است، بسیار ناراضی بود.
- مطمئنا دلیل خوبی برای نقض قوانین نیست.

آلکتو با این فکر که فنریر دوست و هم گروهی خودش است، دلش را به دریا زد و حقیقت را گفت.
- خب ما یه چاقو عتیقه داشتیم، ملت همش می خواست ع چنگمون دربیارنش ما هم یه شب اومدیم اینجا چالش کردیم. حالا هم که لازمش داریم پیداش نمی کنیم.

فنریر با بی حوصلگی خمیازه کش دار دیگری کشید.
- متاسفانه اصلا دلیل خوبی نیست. با این رفتاری که دارید مجبورم تنبیهتون کنم.

کریچر لبخند کریهی بر لب داشت.
فنریر نگاهی به منو مدیریت خودش انداخت و رو گزینه "کالباس شدن" کلیک کرد. قبل از اینکه آلکتو حتی بتواند فریاد بکشد، تبدیل به کالباس شد.

- خیالت راحت شد؟ حالا می تونم برم؟
کریچر با خوشحالی سرش را تکان داد و با یک بشکن غیب شد.



اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳:۵۵ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 974
آفلاین


تاریکی شب با نور ماه که در کاملترین حالت خود قرار داشت ، محو گردیده بود. گودریک در تالار خصوصی گریف مقابل پنجره طویل نشسته بود و یک جفت پوتین مقابل خود قرار داده بود. گاهی به پوتین ها نگاه می کرد و گاهی به ماه زیبا که گویی با تمام توان نور خورشید را می تاباند.

- یاد باد خاطرات دوران خدمت ... یاد باد

گودریک این را گفت و بار دیگر سیگارش را روی لب هایش قرار داد. دود دهمین سیگار گودریک آخرین اکسیژن های موجود در خوابگان پسران را نابود کرده بود. تمامی گریفی هایی که به خواب رفته بودند اکنون در برزخ منتظر نامه ی عمل خود بودند. یا بهشتی بودند و یا جهنمی!

در همین هنگام بود که صدای بشکنی آمد.

- سلام گودریک پیر

گودریک سیگارش را از لبش جدا کرد، نگاهش را به طرف صدا برگرداند و کریچر را دید که با یک سطل پر در کنار او ظاهر شده بود.

- سلام دابی! چطوری؟! مگه تو نمرده بودی؟! من یادمه تو فیلم یه خنجر فرو رفت تو قلبت

کریچر که از شنیدن این جمله بسیار آشفته خاطر شد ، بدون هیچ گونه جوابی وایتکس را روی سر گوردیک خالی کرد.

- من دابی نبود! من کریچر بود ، ارباب من ریگولوس کبیر بود ، ای پیرمرد سبک مغز! این تنبیه جیم زدن از کلاس بود.

گودریک وایتکس را از صورتش کنار زد و نگاهی به کریچر کرد و گفت: « کلاس؟ چه کلاسی؟! »

- کلاس معجون سازی ای گودریک نادان!

گودریک پوستش بخاطر حضور وایتکس در حال سوزش بود اما هیچ توجهی به آن نمی کرد و در جواب کریچر گفت: « ای دابی ... من اصلا کلاس نیومده بودم که بخوام ازش جیم بزنم! من صبح همینجا داشتم قلیون می کشیدم! »

کریچر با این جمله ی گودریک بر شدت عصبانیت بیشتر شد و بشکنی زد. غیب شد و بعد از گذشت چند ثانیه با بشکنی دیگر ظاهر شد اما اینبار سطل خالی شده اش دوباره پر شده بود. کریچر سطل را دوباره بر روی سر گودریک خالی کرد و غیب شد.

لباس های گودریک بر اثر وایتکس کاملا سفید شده بود اما پوست بدنش کاملا آغشته به وایتکس بود و وقتی گوردیک سیگار یازدهم را روشن کرد، یک واکنش شیشمیایی شکل گرفت و وایتکس ها شعله ور شدند. گودریک کمی تعجب کرد که بدنش در سوختن می باشد اما عکس العمل خاصی انجام نمی داد.

دوباره صدای بشکنی آمد و کریچر ظاهر شد.

- چرا خودتو خاموش نکرد پیرمرد؟! داری می میری؟!

گودریک در حالی که صورتش همانند توپی آتشین در حال سوختن بود، نگاهی به کریچر کرد و گفت: « نمی کشه پاشم خودشو خاموش کنم دابی جان ... خستم ... خسته »

و اینگونه بود که گودریک گریفیندور مٌرد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳:۳۹ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۲:۴۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 152
آفلاین
گابریل دستی به پیشانی‌اش کشید و با دستمال، قطرات درشت عرق روی پیشانی‌اش را پاک نمود.
سپس در حالی‌که از کمردرد رو به موت بود، به فضای بزرگ تالار اصلی هاگوارتز که سه ساعت از آخرین باری که تمیز شده‌بود می‌گذشت، نگاه کرد.
- خسته‌ام... پس کی می‌تونم تمومش کنم؟

و دستمالش را توی سطلی که ترکیبی از انواع شوینده‌ها تویش بود فرو کرد اما، مهلتی برای بیرون آوردنش نیافت. چرا که سایه‌ی چیزی رویش افتاد و ناگزیر، سرش را بالا آورد.

یک عدد جن خانگی، با لباس‌های پاره‌پوره که تعدادی پیکسل با نوشته‌های "فقط ارباب ریگولوس" یا " ارباب ریگول یه دونه‌س، فقط واسه نمونه‌س" به آن‌ها آویزان کرده‌بود، با قیافه‌ای خوف و بطری‌ای که گابریل بهتر از هر کسی می‌دانست چه چیزی تویش هست، بالای سرش ایستاده‌بود و نگاهش می‌کرد.
- کریچر اومده به جادو آموز دلاکور بگه که، امشب شب مجازات می‌باشه!
- پ... پروفسور کریچر!
- کریچر از کاری که می‌خواد بکنه خوشحاله!
- ولی...
- کریچر قصد داره با محتویات این بطری حرکت غیرقابل پیش‌بینی‌ای بزنه!
- تو رو روونا منو ببخشی...
- کریچر الان دست به کار می‌شه!
- لطفا...
- کریچر در بطری رو باز می‌کنه!
- نه...
- کریچر وایتکس رو به‌طرف تو سرازیر...
- به وایتکس توهین نکنین!

کریچر که به‌نظر می‌رسید از این فریادی که شنیده شوکه است، وایتکس را عقب گرفت و گفت:
- چی؟

گابریل نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لحن چرب و نرمی، جلوی وقوع آن اتفاق را بگیرد.
- پروفسور، شما دارین با این‌کار به ساحت مقدس وایتکس توهین می‌کنین.
- کریچر نمی‌دونه این یعنی چی...
- شما می‌خواین وایتکس رو روی من بریزین؟ اونم در حال که محیط اطراف به‌شدت بهش نیاز داره؟ آیا شما می‌خواین کاربرد اصلیش رو به تمسخر بگیرین؟ اونم وقتی که زمین پر از میکروب‌ها و کثیفی‌هاییه که می‌تونن با وایتکس تمیز بشن؟ پس آرمان‌های ما این بود؟

کریچر به فکر فرو رفت‌.
- پس کریچر چه‌جوری باید شب مجازات رو اجرا کنه؟
- من پیشنهاد می‌کنم اول اینجا رو با وایتکس تمیز کنیم تا بهش توهین نکرده باشیم. بعدش شب مجازات رو هم اجرا می‌کنیم!
- کریچر... موافقه!

گابریل "یِس" بلند و کشیدی‌ای گفت و بطری وایتکس را از کریچر گرفت و از آن توی سطل ریخت.

چند ساعت بعد

- کریچر کیه؟ اینجا کجاست؟

کریچر چشم‌هایش را مالید و از جایش بلند شد. کم کم به یاد آورد تمام شب را با گابریل مشغول رُفت و روب بوده و در نهایت از شدت خستگی، خوابش برده‌است.
کمی به اطرافش نگاه کرد و گابریل را ندید. در عوض، یک کاغذ کوچک به یکی از پیکسل‌هایش وصل شده‌بود دید و آن را برداشت.

نقل قول:
- صبحتون بخیر پروفسور! ازتون متشکرم که در تمیزکاری بهم کمک کردین. امیدوارم خواب نمونید، من رفتم سر کلاس!
راستی، شب مجازات هم گذشت و تموم شد!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۱۳ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

ناتسومی سوزوکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۱:۴۸ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۵۶ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
از ~Wonder Land~
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
یک اژدهای تنها (قسمت اول)

ناتسومی در صندلی ای در اتاق عمومی هافلپاف فرو رفته بود و کتابی را جلوی صورتش گرفته بود تا چهره ی بغض کرده و اشک هایی که هر چند لحظه یک بار با پلک زدن هایش به پایین سر میخورند را از دیده ی هم گروهی هایش پنهان کند.
تنها حدود دو هفته از ورودش به هاگوارتز میگذشت، اما این مدت خیلی به او سخت گذشته بود. هاگوارتز بزرگ تر، شلوغ تر و پرماجراتر از انتظارش بود.
در هر گوشه ای از آن که پا میگذاشت صدای خنده، گریه، فریاد و انفجاری شنیده میشد.

تمام این ها میتوانست هیجان انگیز و دوست داشتنی باشد اگر... اگر این قدر احساس تنهایی و از جمع جدا افتادگی نمی کرد. اگر میتوانست با هم گروهی های مهربان و شادش دوست شود و به همراهشان به شیطنت و شلوغ کاری بپردازد... اما نمی توانست.
در اینجای تفکرش چشم هایش اشک های بزرگتری تولید کردند و او در مبل بیشتر فرو رفت و کتاب را به خود نزدیک تر کرد.
صدای خنده ی همگروهی هایش را میشنید اما نمی توانست به آن ها بپیوندد. با این چشمان قرمز و روحیه ی شکسته و داستانی ناگفتنی فقط باعث دردسرشان میشد.
چطور میتوانست به آن ها از کابوس های هر شبش بگوید.. از بحث هایی که در خواب با پدرش انجام میداد و ترس هایی که هر روز با آن ها مواجه میشد.
چطور میتوانست به آن ها از حسرت پروازش بگوید؟
آه که چقدر دوست داشت بال هایش را باز کند و بالای جنگل ممنوعه میان ابرها پرواز کند و در آب خنک و زندگی بخش دریاچه شیرجه بزند. اما نمی توانست.
میترسید.
ترسی که او را میخکوب میکرد و قلبش را به تاپ تاپ های شدید و دردناک وادار میکرد.
-این بود ماجراجویی ای که بخاطرش این قدر از خونه دور شدی؟
-شرم آوره. چطور با این همه ترس به خودت میگی اژدها؟

با این خودگویی ها و سرزنش ها بیشتر ناراحت میشد و قلبش بیشتر تاپ تاپ میکرد. چقدر آزاردهنده بود.

او نمیخواست بترسد اما میترسید. میترسید در چشمان مدیر و اساتیدش نگاه کند. میترسید کسی بفهمد او یک اژدهاست. میترسید اساتید و هم مدرسه ای هایش به او حمله کنند. خونش را در شیشه کنند و برای دواهای خود استفاده کنند، قلبش را بشکافند و از ریسه هایش برای چوبدستی هایشان استفاده کنند، پوست زیبای اکلیلی اش را بکنند و با آن شنل و کیف درست کنند، استخوان هایش را خورد کنند و در معجون هایشان بریزند... میترسید دوستانش به دشمن تبدیل شوند و از همه بیشتر میترسید همواره در تنهایی خود بترسد. اما در آن شب تاریک راه حلی نمیدید.
تاریک...
در اینجا سوسوی امیدی در دلش روشن شد. در یک شب تاریک ابری و بدون ماه بیرون قلعه بسیار تاریک بود. دانش آموزان اجازه ی خروج از قلعه را نداشتند و احتمال دیده شدنش کم بود....
امید در دلش شعله کشید و به فکر نقشه ای افتاد.




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۳۰ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
کم کم هوا داشت تاریک میشد و خورشید غروب میکرد. ربکا بدون اینکه تغییر قیافه بدهد در حیاط بزرگ هاگوارتز ایستاده بود. احساس میکرد اتفاقی قرار است بیفتد ولی این اتفاق نمی افتد. این او را عذاب میداد.

به دیواره کوتاه هاگوارتز نزدیک شد. کوتاه بود ولی میتوانست درحالی که ایستاده پایین دره را ببیند. سرش را تکان داد و منتظر صدای ماند. انگار صدایی قرار بود به خانه گوشش بیاید و او را قلقلک دهد تا حدس بزند چیست.

پاق!

صدا را شنید. آرام بود ولی آن را شنید. چه کسی در این موقع از شب در حیاط هاگوارتز ظاهر میشود؟ و آیا میشود از جایی به هاگوارتز غیب و ظاهر شد؟ جواب سوال اول را نمیدانست، و حتی دلش نمیخواست بداند. ولی سوال دوم جوابش "نه" بود. او این را میدانست... پس کسی از داخل ساختمان هاگوارتز به حیاط رجوع کرده. چه جالب! او هم از بند افکار در هاگوارتز، به کنج حیاطش پناه آورده است!

تق... تق... تق...
خش... خش... خــــــــــش...


کسی با قدم های استوار و محکم به این طرف می آمد. وسیله ای هم در دستانش بر زمین کشیده میشد. در ظرف آب تکان تکان میخورد. چه کسی با آب به این طرف... به طرف دره... می آید؟

تق...

فرد ایستاد. سایه اش روی ربکا که نشسته بود افتاد. ربکا نمی خواست باور کند که فرد اینقدر کوتاه قامت است. نفس های مردب ه سرش میخورد. بوی وایتکس همه جا را گرفته بود و به مشام او که در نزدیکی ظرف نیز بود، رسید.

-تو ربکا بود؟ هــــوم....
-پروف... پروفسور؟

سرش را بلند کرد. کریچر با اخم و گره ای که به ابروانش انداخته بود، نشان میداد به حرفی که زده بود، عمل خواهد کرد... حتی اگر برایش بمیری!
-بالاخره تو رو پیدا کرد! اینقدر ها هم بدشانس نبود!
-من... اگه من خوش شانس بودم...

حرفی نزد. با دیدن در وایتکس که باز میشد، حرفش خورده شد. کنج حیاط هاگوارتز، آن هم شب، خواهد مرد. این برایش غیر قابل باور بود. او شب زاده بود و باید در شب همواره بهترینش را نشان میداد. چه وقتی که قرار است شاد باشد... چه وقتی که قرار است صورتش با وایتکس بسوزد.

-تو باید شسته شد! تو حرف گوش نکرد و فرار کرد. آن هم سه بار!
-خب... پروفسور...
-اهم...

در وایتکس باز بود و کم کم به بالای سر ربکا میرفت. ترس را در چهره سفید ربکا میتوان دید. قرار بود تمام استخوان هایش... صورتش... همه چیزش در کنج امن ترین مدرسه و معروف ترین مدرسه از بین برود. تمام خاطزاتش همچون صورتش خواهد سوخت. اما...

-تو...

و ربکا به پرواز در آمد. پروازی که در کنارش بارانی از وایتکس همراهی میکرد! او ترسیده بود ولی با جیغ خفاش ها، نا خودآگاه به پرواز در آمد. کوچک و کوچکتر شد. گوشش تغییر کرد و دستانش نازک و انگشتانش پره دار شدند. این است چهره خفاش گونه ربکا که از هر زورگویی بر علیه اش میگریزد. هر زورگویی... حتی اگر آن کس پروفسور هاگوارتز باشد!


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹:۱۴ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴:۵۵ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۳ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
لحظه ی غروب یکی از دیدنی ترین لحظات روز بود،لحظه ای که خورشید جای خود را به ماه می داد و با لبخندی نا پیدا خداحافظی می کرد.
و این لحظه رویایی از شیروانی ضلع غربی هاگوارتز دیدنی تر هم میشد.

آگاتا از زمین خود را به شیروانی رساند.
بهترین جای قلعه.
هوا کمی سرد بود.آگاتا سوئیشرت همیشگی اش را پوشیده بود.
این سوئیشرت همدم آگاتا بود،تمام سال هایی که در هاگوارتز بود،تمام پاییز های هاگوارتزی اش را با این سوئیشرت سپری کرده بود.
وقتی دعوتنامه هاگوارتز برایش آمد،خواهرش که او هم فارغ التحصیل هاگوارتز آن را به او هدیه داد.
او سوئیشرتش را خیلی دوست داشت،چون هم یادگاری خواهرش بود و با دیدن آن به یاد خواهر عزیزش می افتاد و هم کلی پاییز را با آن سپری کرده بود و خیلی به سوئیشرتش،دلبسته بود.

آگاتا به خورشید در حال غروب نگاه کرد.
خورشید مهربان،بدون هیچ مِنَتّی هر روز می تابید و از شغل خود خسته نمیشد.
خورشید تابان و زیبا.
آگاتا غرق در رویا و خیال شد.
خورشید آخرین بارقه های خود را بر زمین جادویی و سحر آمیز هاگوارتز انداخت و بعد،از نظر ناپدید شد.
هوا رو به تاریکی رفت.
آگاتا تصمیم گرفت پایین برود.
همینکه از جایش بلند شد و رویش را برگرداند،ناگهان به پروفسور کریچر برخورد کرد.

_استاد!!!!!!!!!شما اینجایین!!!!!چرا؟
_تو اینجا بود!
_پروفسور اما شما....
اوه نه! او تازه یادش افتاد که ماجرا چی بوده.امروز او کلاس معجون سازی داشته اما با بچه خها از کلاس در رفتند،حالا پروفسور آمده بود تا تاوان پس بگیرد.

آگاتا حس کرد،باید همین الان در برود و فرار را بر قرار ترجیح دهد،اما کار از کار گذشته بود.
پروفسور خشمگینانه به آگاتا خیره شده بود.

_من شمارو تنبیه کرد!من تک تک شمارو تنبیه کرد!و حالا من تو رو تنبیه کرد!
_پ..پروفسور حالا بزارین...ما بعدا این مسئله رو با هم بطور مسالمت آمیز حل می کنیم.
_کریچر تو رو تنبیه کرد...
_پروفسور باور کنید...

اما قبل از اینکه آگاتا حرفش را تمام کند،پروفسور وایتکس را سوئیشرت اگاتا ریخت.
روی سوئیشرت عزیز آگاتا!
آگاتا لحظه ای گیج ماند و به پروفسور زل زد،پروفسور بدون مکث بشکنی زد و غیب شد.
آگاتا چند ثانیه سکوت کرد تا دقیقا درک کند که چه اتفاقی افتاده.
پروفسور کریچر،روی سوئیشرت او ،سوئیشرت نازنین او وایتکس ریخت.
آگاتا همانجا زد زیر گریه،دقایق طولانی گریه کرد.انقدر گریه کرد تا ارام شد.

بعد از اینکه گریه کردنش تمام شد چند ثانیه به روبه رو زل زد سپس در دلش به این تنبیه بی رحمانه لعنت فرستاد.
هوا کانلا تاریک شده بود آگاتا به خوابگاه تا بتواند فکری به حال این سوئیشرت بیچاره بکند.


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۱۲ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۴۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 46
آفلاین
اما دابز روی تخت درمانگاه دراز کشیده بود و داشت کم کم به خواب می رفت. بیماری آبله ی هیپوگیریفی او را از پا در آورده بود و او مجبور بود که مدتی در کلاس های هاگوارتز شرکت نکند، تا هم بیماری اش به کسی سرایت نکند و هم با کمی استراحت بهتر شود. پلک هایش داشت سنگین و سنگین تر می شد که ناگهان با صدای تق بلندی از جا پرید!
- من تک تک شما رو پیدا کرد! تک تکتون رو!
- پ...پ...پروفسور کریچر!؟

پرفسور کریچر به سمت اما چرخید و لبخند کجی زد
- پس تو اینجا بود اما دابز!

اما با دقت به ظرفی که در دست پرفسور کریچر بود خیره شد و با گیجی گفت : بله. با من کاری داشتید پرفسور!؟
- کار داشت؟ به نظرت من با تو کار داشت؟ تو چرا اینقدر بی نظم بود؟ چرا در کلاس ها شرکت نکرد؟ چرا به ارباب ریگولوس اهمیت نداد؟
- ببخشید پرفسور! من دچار بیماری آبله هیپوگریفی شدم بخاطر همین...
- تو کم کاری کرد! ارباب ریگلوس هیچ وقت کم کاری نکرد! ارباب ریگولوس بهترین بود!
- معذرت می خوام پرفسور! دفعه بعد شرکت می کنم. قول می دم!
- تو هم مثل همه بود! تو هم مثل بقیه سر به هوا و بازیگوش بود! هیچ کس مثل ارباب عزیز من نبود!
- پرفسور چشم شرکت می کنم. حتما شرکت می کنم! فقط اگه بذارید خوب بشم. فقط خود شما هم زیاد نزدیک نشید مریض میشید.
- من از مریضی ترسی نداشت! ارباب هم ترسی نداشت! به همین خاطر تو هیچ چیزی از ارباب ریگلوس ندانست! تو اصلا ارباب ریگولوس را شناخت؟

اما که سر درد شدیدی گرفته بود نتوانست به این سوال پاسخ بدهد و فقط به بطری درون دست های کریچر خیره ماند.
- پرفسور اون چیه تو دستتون؟
- یعنی تو این را هم ندانست؟ تو اصلا کتاب خواند!

اما که نفهمیده بود خواندن کتاب چه ربطی به محتوی درون بطری دارد فقط جواب داد: بله!
- نمی دانم مشکل از کجا بود. شاید تو به اندازه ارباب من کتاب نخواند چون اون موقع راحت تر می فهمیدی در دست من بطری وایتکس بود!
- وایتکس! وای..وای...وایتکس برای چی؟
- برای ادب کردن!

کریچر این را گفت و با دقت درمانگاه را زیر نظر گرفت تا چیزی بیابد که ناگهان چشمش به کتاب هایی افتاد که روی میز کنار اما قرار داشت.
- آهان! پرفسور کریچر فهمید! تو باید خجالت کشید! تو کتاب های متفرقه خواند؟! تو باید خجالت کشید که سر کلاس ها حاضر نشد! تو باید خجالت کشید که به زندگی ارباب من گوش نکرد! تو باید خجالت کشید که معجون سازی بلد نبود! تو باید خجالت کشید که درس نخواند! تو باید خجالت کشید ارباب ریگولوس رو نشناخت! تو باید خجالت کشید که تکلیف تحویل نداد! تو باید خجالت کشید که ارباب ریگولوس رو نشناخت! تو باید خجالت کشید که محتوی داخل بطری رو ندونست! تو باید خجالت کشید که در درمانگاه بود! تو باید خجالت کشید که ارباب ریگلوس رو نشناخت! تو باید خجالت کشید که در گریفیندور بود! تو باید خجالت کشید...

این حرف ها تا دم دمای صبح ادامه داشت و با هر بار خارج شدن کلمه " تو باید خجالت کشید" از دهان پرفسور کریچر اما سرخ تر و سرخ تر می شد و در زمین فرو می رفت.
- تو باید خجالت کشید که ضعیف بود! تو باید خجالت کشید که ارباب ریگولوس رو نشناخت ! اصلا تو باید خجالت کشید که در هاگوارتز بود.

سکوت در درمانگاه حکم فرما شد .اما به آرامی سرش را بالا آورد،بالاخره حرف های پرفسور کریچر به اتمام رسیده و او حالا مشغول انجام دادن کاری بود.
- ببخشید پرفسور شما دارید چی کار می کنید؟
- وایتکس را روی کتاب های متفرقه خالی کرد تا اما دابز به جای بازیگوشی و متفرقه خوانی درسش را خواند.
- چی!؟ ولی کتاب ها...
- خداحافظ من دیگر باید رفت.

پرفسور کریچر بطری را خالی کرده و دوباره غیب شد و امای متعجب را تنها گذاشت اما با ناراحتی به کتاب هایی دیگر نشانه ی از آن ها پیدا نبود نگاهی کرد و آرام گفت: ای کاش لاقل می گفتم که این کتاب ها برای خانم پامفریه نه من! سپس سرش را روی بالش گذاشت تا فقط کمی استراحت کند و بعد هر طور که شده تکالیف معجون سازی اش را انجام دهد.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶:۳۵ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۴۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 46
آفلاین
اما دابز روی تخت درمانگاه دراز کشیده بود و داشت کم کم به خواب می رفت. بیماری آبله ی هیپوگیریفی او را از پا در آورده بود و او مجبور بود که مدتی در کلاس های هاگوارتز شرکت نکند، تا هم بیماری اش به کسی سرایت نکند و هم با کمی استراحت بهتر شود. پلک هایش داشت سنگین و سنگین تر می شد که ناگهان با صدای تق بلندی از جا پرید!
- من تک تک شما رو پیدا کرد! تک تکتون رو!
- پ...پ...پروفسور کریچر!؟

پرفسور کریچر به سمت اما چرخید و لبخند کجی زد
- پس تو اینجا بود اما دابز!

اما با دقت به ظرفی که در دست پرفسور کریچر بود خیره شد و با گیجی گفت : بله. با من کاری داشتید پرفسور!؟
- کار داشت؟ به نظرت من با تو کار داشت؟ تو چرا اینقدر بی نظم بود؟ چرا در کلاس ها شرکت نکرد؟ چرا به ارباب ریگولوس اهمیت نداد؟
- ببخشید پرفسور! من دچار بیماری آبله هیپوگریفی شدم بخاطر همین...
- تو کم کاری کرد! ارباب ریگلوس هیچ وقت کم کاری نکرد! ارباب ریگولوس بهترین بود!
- معذرت می خوام پرفسور! دفعه بعد شرکت می کنم. قول می دم!
- تو هم مثل همه بود! تو هم مثل بقیه سر به هوا و بازیگوش بود! هیچ کس مثل ارباب عزیز من نبود!
- پرفسور چشم شرکت می کنم. حتما شرکت می کنم! فقط اگه بذارید خوب بشم. فقط خود شما هم زیاد نزدیک نشید مریض میشید.
- من از مریضی ترسی نداشت! ارباب هم ترسی نداشت! به همین خاطر تو هیچ چیزی از ارباب ریگلوس ندانست! تو اصلا ارباب ریگولوس را شناخت؟

اما که سر درد شدیدی گرفته بود نتوانست به این سوال پاسخ بدهد و فقط به بطری درون دست های کریچر خیره ماند.
- پرفسور اون چیه تو دستتون؟
- یعنی تو این را هم ندانست؟ تو اصلا کتاب خواند!

اما که نفهمیده بود خواندن کتاب چه ربطی به محتوی درون بطری دارد فقط جواب داد: بله!
- نمی دانم مشکل از کجا بود. شاید تو به اندازه ارباب من کتاب نخواند چون اون موقع راحت تر می فهمیدی در دست من بطری وایتکس بود!
- وایتکس! وای..وای...وایتکس برای چی؟
- برای ادب کردن!

کریچر این را گفت و با دقت درمانگاه را زیر نظر گرفت تا چیزی بیابد که ناگهان چشمش به کتاب هایی افتاد که روی میز کنار اما قرار داشت.
- آهان! پرفسور کریچر فهمید! تو باید خجالت کشید! تو کتاب های متفرقه خواند؟! تو باید خجالت کشید که سر کلاس ها حاضر نشد! تو باید خجالت کشید که به زندگی ارباب من گوش نکرد! تو باید خجالت کشید که معجون سازی بلد نبود! تو باید خجالت کشید که درس نخواند! تو باید خجالت کشید ارباب ریگولوس رو نشناخت! تو باید خجالت کشید که تکلیف تحویل نداد! تو باید خجالت کشید که ارباب ریگولوس رو نشناخت! تو باید خجالت کشید که محتوی داخل بطری رو ندونست! تو باید خجالت کشید که در درمانگاه بود! تو باید خجالت کشید که ارباب ریگلوس رو نشناخت! تو باید خجالت کشید که در گریفیندور بود! تو باید خجالت کشید...

این حرف ها تا دم دمای صبح ادامه داشت و با هر بار خارج شدن کلمه " تو باید خجالت کشید" از دهان پرفسور کریچر اما سرخ تر و سرخ تر می شد و در زمین فرو می رفت.
- تو باید خجالت کشید که ضعیف بود! تو باید خجالت کشید که ارباب ریگولوس رو نشناخت ! اصلا تو باید خجالت کشید که در هاگوارتز بود.

اما به آرامی سرش را بالا آورد،بالاخره حرف های پرفسور کریچر به اتمام رسیده و او حالا مشغول انجام دادن کاری بود.
- ببخشید پرفسور شما دارید چی کار می کنید؟
- وایتکس را روی کتاب های متفرقه خالی کرد تا اما دابز به جای بازیگوشی و متفرقه خوانی درسش را خواند.
- چی!؟ ولی کتاب ها...
- خداحافظ من رفت.

پرفسور کریچر بطری را خالی کرده و دوباره غیب شد و امای متعجب را تنها گذاشت


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۵:۳۱ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۴ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 157
آفلاین
کفش هاشو بعد از 5بار دستمال کشیدن، واکس زد. بندای کفششو از تو ظرف حاوی الکل جادویی درآورد و مشغول پوشیدن کفشا و بستن بندا شد. دستکش مخصوص کفششو درآورد و تو سطل زباله ی جادویی کنار جا کفشی انداخت. سطل بلافاصله دستکش رو سوزوند و آروغ دود داری زد. با لبخندی از سر رضایت، چشمشو از صحنه لذت بخش نابودی دستکش پر از باکتری برداشت و به دستگیره ی جادویی در اشاره کرد که باز شه. هوای بیرون آفتابی بود. پس دستکش مخصوص هوای آفتابیشو از دستکشدون وایتکسیش برداشت. طلسم حفاظت از کفش و لباس رو خوند و بیرون رفت.

روز قشنگی بود. آفتاب به همه ی مردم لبخند می زد و حتی براشون دست تکون می داد و بعضا سلام و احوال پرسیم می کرد.بعد از سلام و احوال پرسی مفصل با آفتاب، به طرف مرکز شهر و محل کارش به راه افتاد. با احتیاط کامل پاشو دقیقا وسط سنگ فرشای وایتکس پاشی شده میذاشت و سعی می کرد به منظره ی نامتقارن و غیر بهداشتی اطرافش توجهی نکنه. اما هرچی به مرکز شهر نزدیکتر می شد، شدت بوی بدی که حس می کرد بیشتر می شد. همیشه اون اطراف بوی بدی داشت، اما اینبار بویی که حس می کرد، ذراتش با قمه و ساطور و اسید به سمت اعصاب بویاییش حمله کردن و قبل از اینکه بتونه جلوشونو بگیره، نصف حس بویاییشو از دست داد. با عصبانیت سرشو بلند کرد تا منشا بوی بد رو پیدا و حتی منهدم کنه.

یک ربع بعد - کف خیابونِ غیر بهداشتیِ وایتکس پاشی نشده

- داداش بیدار شو دیگه! وگرنه میگم آقا گرگه بیاد بخورتت.

گوینده ی جمله شونه هاشو گرفته بود و تند، تند تکون می داد. آقا گرگه... چیزی که چند دقیقه پیش دیده بود دست کمی از گرگ نداشت. ترسناکتر بود حتی! به علاوه، بوی بد هنوز حس می شد و با وجود اعصاب بویایی شهید شده ش، میتونست بیشتر شدن شدت بو رو تشخیص بده. از ترس جون اعصاب باقی مونده که قهرمانانه صف کشیده بودن تا با ذرات بو مبارزه کنن و انتقام دوستاشونو بگیرن، فورا بلند شد و بدون بررسی کردن کت و شلوار گرون قیمتش، کارت ویزیتشو کنار پای گوینده ی جمله ی گرگ مانندِ چشمه ی بوی بد انداخت و فرار کرد.

- دلاکور... منم بلک بکم مستر دلاکور!
آقای بلک بک کارت ویزیتو تو جیبش گذاشت.

همون روز طرفای ظهر - دفتر رییس کارخونه وایتکس جادویی

- چرا خب؟ حموم عمومی نداریم؟! که داریم. دلاک نداریم؟! که داریم. صابون نداریم؟! که داریم. چرا اینا بو میدن؟ چرا نظافت شخصی واسشون مهم نیست؟ چرا؟
- قـ... قربان...
- قربان و مرگ! مگه نگفتم هر 12 دیقه کل ساختمون رو دامستوس جادویی پاشی کنین؟ این بوی چیه؟
- قربان... یه آقایی دم در کارخونه س... میگن میشناسن شما رو... آقای بلک بک.

بلک بک... ترسناک ترین اسمی بود که آقای دلاکور تا اون لحظه شنیده بود. بلک... سیاه... یادآور چرک، کثیفی، باکتری و بیماری بود. حالا فرض کنین یه بلک بک نامی، با ظاهری گرگ مانند و بوی نامطبوع، جلوی آقای دلاکور ظاهر شه. هیچ شکنجه ای بدتر از این وجود نداره قطعا.

از پشت میز ریاستش پا شد و با قدمای بلند به طرف در رفت. منشی بدبختو که از ترس خشکش زده بود هل داد اونور و از پله ها پایین رفت. رفت و رفت تا رسید به در. همونطور که نفسشو تموم مدت حبس کرده بود، آقای بلک بکو با آلوهومورا از زمین بلند کرد، دستمال جیبیشو در آورد و گوشه ناخن انگشت کوچیک دست راستشو گرفت و آپارات کرد.

پاق!
آقای دلاکور همراه آقای بلک بک، تو خونه خودش ظاهر شد.

- دیگه حموم عمومی جواب نمیده... دلاک جواب نمیده دیگه... این صابونا... اینا مشنگین...
آقای دلاکور همونطور که زیر لب غر میزد، چوبدستیشو به سرعت تکون میداد و از در و پنجره و دودکش و چاه فاضلاب وسایل حموم میریخت تو اتاق. بعد از چن دیقه که به همین منوال گذشت و آقای بلک بک همه ی محتویات معده شو رو فرش ایرانی گرون آقای دلاکور خالی کرد، اختراع جناب دلاکور آماده شد.

-بفرما! اینم حمام شخصی جادویی.
و خیلی ریلکس آقای بلک بکو شوت کرد تو حموم جادویی خودکار. طبق روایات و داستان ها، آقای بلک بک بعد از بیرون اومدن از حموم، به دلیل غلظت زیاد وایتکس و مواد شوینده، رنگشون به طوسی تغییر داد و از اون به بعد به گری بک تغییر نام دادن.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.