هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۴۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 46
آفلاین
۱-

غروب بود و بچه ها خسته و کوفته از کلاس ها باز می گشتند. اکثر آنها به سمت تالار گروه یا سرسرا می رفتند ولی اما دابز بر خلاف بقیه بچه ها، به سمت برج نجوم می رفت; زیرا پرفسور خالی از او خواسته بود تا کتابش را از برج نجوم بیاورد.

برج نجوم

در با صدای جیر جیر بلندی باز شد و اما خیلی آرام وارد کلاس گشت. او کمی اطراف را نگریست و به فکر فرو رفت.

- پرفسور گفتن گذاشتنش تو قفسه... ولی ای کاش می پرسیدم گذاشتن تو کدوم قفسه!

اما قفسه ها را از نظر گذراند; چقدر زیاد بودند! او شروع کرد به برسی چیز هایی که داخل قفسه ها بود.

- کتاب... کتاب... کتا... این چیه دیگه؟

ناگهان چشمش به تلسکوپی نسبتا کوچک افتاد. تلسکوپ نقره ای با پایه های طلایی رنگ. اما به خاطر نمی آورد که تلسکوپی به این کوچکی دیده باشد.
- یعنی این ماکته؟
- نه! کاملا واقعیه. تلسکوپ جادویی مدل جدید!

اما به پشت سرش خیره شد، پرفسور بینز در حالی که از دیوار بیرون می آمد لبخندی به اما زد.
- می بینم که جذب تلسکوپ های جادویی شدی اما! دوست داری بدونی اینا چه فرقی با بقیه دارن؟
- بله پرفسور! خیلی مشتاقم که بدونم.
- چه جالب! آخه منم همین الان دو سه تا جزوه راجع تلسکوپ های جادویی پیدا کردم، که می خوام بهت بدم تا بخونی!
- جدی میگین پرفسور؟
- معلومه که جدی می گم. بیا فعلا این ها رو بگیر، بعدا راجع قیمت جزوه ها هم صحبت می کنیم... من الان یه کاری دارم باید زودتر برم! تا بعد.
- خداحافظ پرفسور!

پرفسور بینز دوباره از داخل دیوار رد و از کلاس خارج شد. به محض خروج پرفسور از کلاس، اما شروع کرد به خواندن:

- کاربرد تلسکوپ های جادویی در دنیای جادوگران.
امروزه اکثر جادوگران و جادو آموزان برای دیدن ستاره ها از تلسکوپ های جادویی استفاده می کنند; این تلسکوپ های جادویی بر خلاف تلسکوپ های معمولی قابلیت های ویژه ای دارند، مانند:
قابلیت تشخیص جنس خاک هر سیاره یا ستاره، وجود آب یا موجودات فضایی، تشخیص میزان عمر یک ستاره یا سیاره، تشخیص زمان تولد و پیدایش آن.
قابلیت هایی مانند کوچک شدن و تغییر رنگ. دریافت امواج فضایی یا ردیابی موشک های مشنگی، قدرت دید بسیار بالا که به این موضوع در کتاب...
- وای کتاب!... داشت یادم می رفت که اون رو برای پرفسور خالی ببرم.

اما از خواندن دست کشید و جزوه را در کیفش گذاشت; که ناگهان چشمش به کتاب مورد نظر افتاد.

- عجب شانسی! پیداش کردم.

او کتاب را از داخل قفسه برداشت و با لبخند از کلاس بیرون رفت.

۲-

تعمیر کار در حالی که زیر لب غر می زد و از زمین و زمان گلایه می کرد، به راهش ادامه داد.
- ای بابا پس این در کجاست؟! خسته شدم از بس دنبال در گشتم. اصلا من اینجا چی کار می کنم؟ یکی بگه من وسط بیابون به این بزرگی چی کار می کنم؟
- دنبال در... می گردی دیگه!

تعمیر کار با ترس و لرز به سمت صدا چرخید.
- چیه؟... چرا اینجوری... نگاه می کنی!؟ تا حالا... آدم فضایی ندیدی؟
- یا مرلین! آد... آدم... فضای... فضایی!

تعمیرکارکه به لکنت افتاده بود، آب دهانش را به زور قورت داد.
- سرابه دیگه؟ بگو سرابه!
- نیست!... تا اونجا که من... می دونم... سراب نیستم!... حتی تو هم... سراب نیستی!

تعمیر کار چند باری پلک زد و دوباره به موجود سه چشم خیره شد. پشت سر آن موجود سفینه ای بزرگ قرار داشت که نصفش در خاک فرو رفته بود. موجود فضایی به سفینه اشاره کرد و گفت:

- باید... درستش کنی!... وگرنه، اجازه... نمی دم... جایی بری تعمیرکار!
- من نمی تونم... من نمی تونم درستش کنم!
- چرا، خوب... می تونی!.. حالا بیا درستش کن.

تعمیرکار خواست فرار کند اما موجود فضایی محکم بازویش را گرفت و او را به داخل سفینه برد.

3-

رکسان که زانوهایش را در آغوش گرفته بود، به اطراف خیره شد. تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و چیزی در آن تاریکی، دیده نمی شد.

- عجب جای خوبیه واسه قایم شدن!... ولی... ولی حیف که یکم بوی بد میده و...

هنوز حرف رکسان به اتمام نرسیده بود، که فردی در را باز کرد و چیزی را روی سر رکسان انداخت; سپس دوباره در را بست.

- ایش!... این چی بود؟

او دستش را به سمت موهایش برد و چیزی را که فرد روی سرش انداخته بود، برداشت.

- چندش آوره!... پوست موز،خیلی... خیلی چندش آوره!

در همین موقع زمین شروع کرد به لرزیدن و رکسان به این طرف و آن طرف پرت شد.
ماشین حمل زباله، آخرین سطل را هم بلند و محتویات درونش را خالی کرد; سپس به سمت خارج از شهر راه افتاد.


سلام. من کامل متوجه تکلیف سوم نشدم، اگه اشتباه نوشتم بگین دوباره بنویسم.





من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین. ۲۰
شب بود و ربکا در خیابان های پاریس برای خرید تلسکوپ جادویی، قدم میزد. در این میان، پیرمردی با ردای بنفش و سیاهش، آن طرف خیابان راه میرفت. تلسکوپ طلایی پیرمرد در دستانش میدرخشید. ربکا با دیدن پیرمرد به سمتش دوید. پیرمرد هم با دیدن ربکا لبخندی زد.
-چیزی شده مادمازل؟
-موسیو؟ میشه بهم بگین اونی که تو دستتونه چیه؟
-خب یه تلسکوپه جادوییه.
-چه قابیلت هایی داره؟ میخوام باهاش برای کلاسم تمرین کنم.
-خب بهتره اینجا بشینیم و با هم گپ بزنیم.
-بگین... گوش میدم.

پیرمرد و ربکا نشستند. پیرمرد تلسکوپ را در دستان ربکا قرار داد تا نامش را ببیند و به خاطر بسپارد.
-این تلسکوپ قابیلت کوچیک شدن و بزرگ شدن داره. میتونه سطح هر سیاره ای رو بگین بهش براتون پیدا کنه و اگه خواستین به خاطر بسپاره. اینجوری اگه چیز جدیدی کشف کردین، یه سند ازش دارین. و اینکه... میتونه خیلی قوی بشه در حد دیدن آدم فضایی های فلان سیاره، و خیلی ضعیف بشه به حد دیدن چهارتا ستاره. و... هوم... یادم نمیاد! واقعا معذرت میخوام مادمازل!
-مهم نیس! اینا همون قابیلت های مورد نیاز منه. ممنون که بهم گفتین موسیو. شبتون تاریک!

ربکا تلسکوپ را در دستان پیرمرد قرار داد و خودش به دنبال مغازه ای رفت که آدرسش را از پیرمرد گرفته بود.

۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین. ۵
تعمیرکار مدتی در افق راه میرفت تا در کلاس را بیابد و از آنجا خارج شود؛ ولی در پیدا نمیکرد. تعمیرکار در بین راه پایش به چیزی گیر کرد و افتاد.
-آخ آخ! این چیه آخه؟ تو بیابون گیر کردیما! در به در باس دنبال یه در بگردیم! دهه!

وقتی سرش را برگرداند تا شی ای که باعث افتادنش شده بود را ببیند، دهانش از تعجب باز ماند. پایی بزرگ و پهن، سبز و زشت. این پا تنها متعلق به یک نفر بود، غول غار نشین! ترسید. خیلی ترسید به حدی که تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد.
-اع... اع... آقای غو... غول! میـ... نــــــــــــه!

غول او را بلند کرد و در جیب لباسش گذاشت.
-تو تعمیرکار بود. تو لامپ اتاق ما درست کرد. تو انجام داد!

۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین! ۵
رکسان که قایم شده بود، انتظار داشت جادوآموزانش بیایند و دنبال او بگردند. ولی او بعد از یک ساعت منتظر ماندن فهمید که کسی به دنبالش نخواهد آمد.
-هعی! یه پروفسور تنها شدم. راستی... من از تنهایی میترسم. ارباااااااب!
-فرزندم! به روشنایی برگرد تا در تاریکی تنهایی نیز دلت شاداب و روشن باشد. به سمت پدرت بازگرد.
-جان؟
-فرزندی که از روشنایی به تاریکی گراییدی، برگرد و از تاریکی روی گردان شو. ایمان بیاور.
-ها؟
-بیا و برگرد پیش پدرت... مادرت... دایی و دیگر اعضای روشنایی. بازگرد.
-دهه! من از تنهایی میترسم، نه از تاریکی که!

صدای فرشته که همان دامبلدور بود، لحظه ای قطع شد. دامبلدور داشت فکر میکرد تا چگونه او را به روشنایی برگرداند.
-دِ میگم برگرد یعنی برگرد! روشنایی بهتره ها! هری خیلی خوب بود تو جمع دوستاش! هرمیون یه محفلی موفق بود! اینا همش تو رو مجبور نمیکنه ایمان بیاری؟
-نه.

دامبلدرو که از برگرداندن رکسان نا امید شده بود، هلش داد و از زیر میز معلم بیرون رفت.

-هــــــــــــــــــــــی پروفسور خالی!
-نـــــــــــــــه!

رکسان با فریاد جادوآموزان غش کرد؛ او فکر میکرد جیغ آنها بسیار ترسناک تر از چوبدستی های در دست آنها بود!


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۳:۳۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
نمرات جلسه دوم کلاس نجوم و ستاره شناسی


ریونکلاو:

گابریل دلاکور (ارشد): 20 + 9 = 29
هم داستان رولات و هم روند اتفاقات بنظرم جالب بود. فقط اون آخرش نباید اشاره میکردی که تواناییش چیه. یه جورایی آخرشو که خوندم، زد حال خوردم. ولی خوشم اومد.

ربکا لاک وود: 19 + 8 = 27
از تکلیف اولت خیلی خوشم اومد. شخصیت دیگه ای جز رکسان توی رولت ندیدم، ولی از رکسان خوب استفاده کردی. فقط قبل از ارسال رولت، یه بار از اول بخونش.
لبخند محفل گونه؟
تکلیف دومت هم... میتونی یه پخ بزنی واست توضیح بدم.

لیسا تورپین (ارشد): 19 + 9 = 28
چیزی که عوض داره، گله نداره.
خوب بود رولات. تکلیف دومت؛ بهتر بود آخرش اشاره نکنی که قابلیت چی بود.

گریفندور:

اما دابز: 17 + 8 = 25
در مورد تکلیف اولت اما، کار جالبی کردی که اما رو به زور وارد سوژه نکردی. اومد و اطلاعات داد و رفت. اما طول رولت نسبتا بلند بود. اگه کمی جالبتر مینوشتی، این یه اشکال به شمار نمیرفت. ولی تکلیف دومتو، با وجود اینکه نه شخصیتاشو میشناختیم و نه دقیقا میدونستیم چه اتفاقی بینشون افتاده، خیلی دوست داشتم. نمره هایی هم که کم کردم بخاطر علائم و اشکالات نگارشیت بود.

فرد ویزلی (ارشد): 18 + 10 = 28
سلام عمو جون.
توی تکلیف اولتون، بهتر بود به شناسه قبلیتون و اتفاقاتی که قبلا توی هاگ افتاده بود اشاره نمیکردین. چون خیلیا اصلا یادشون نمیاد.

آلکتو کرو (ارشد): 20 + 10 = 30
خیلی خوب بود. فقط اگه نیاز شد، من میتونم وساطت کنم با علائم نگارشی آشتیتون بدما.

هافلپاف:

وین هاپکینز: 20 + 0 = 20

وین، حواست بود که دوتا تکلیف داشتین؟ حتما رول تدریس اساتید رو کامل بخونید تا از این اشتباهات پیش نیاد؛ اما رول تکلیف اولت خیلی خوب بود.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۳:۳۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
-

بله، باز هم کلاس سر صبح، باز هم خستگی، و باز هم نفرین شدن معلم توسط دانش آموزا! فقط کلاس امروز، یه تفاوتی با کلاسهای قبل داشت، اون هم این که امروز، از میز و صندلی کلاس، خبری نبود. حتی از خود کلاس هم خبری نبود.

- اجازه استاد؟ نمیشد کلاسمونو تو همون هاگوارتز برگزار کنیم؟ آخه بیابون خیلی گرمه.
- و خیلی ترسناک.

رکسان با عصبانیت به کسی نگاه کرد که جمله آخر رو گفته بود.
- بیابون ترسناکه؟ نه آخه بیابون گرم و تاریک که جایی واسه قایم شدن از دست حیوونای وحشی نداره، ترس داره؟ لابد میخواین بگین غول غارنشین هم ترس داره!

دانش آموزا با تعجب به هم نگاه میکردن. رکسان با عصبانیت، قلم و کاغذی برداشت.
- هی دانش آموز ترسو، گروهت کدومه؟
- هیچی خانوم. من اصلا تعمیر کننده سقفی بودم که جلسه قبلی که باد کرده بودین ترکوندین. همه رو جمع کردین آوردین اینجا، منم اومدم.
- پس برو بیرون کلاس وایسا تا بعد به حسابت برسم.

تعمیر کار که نمیدونست بیرون کلاس دقیقا کجاست، بلند شد و به سمت افق حرکت کرد.
رکسان که از عصبانیت قرمز شده بود، نفس عمیقی کشید و شروع کرد.
- خب، بچه ها، امروز توی بیابون کلاس رو برگزار کردیم، تا بتونیم توی یه هوای پاک، بدون هیچ آلودگی نوری و هوایی، به فضا و کهکشان نگاه کنیم.

بچه ها سعی میکردن نگاه کنن، ولی چشماشون از شدت خواب آلودگی، باز نمیشد.

- البته هدف درس امروزمون، کهکشانها نیستن، بلکه تلسکوپ های جادویی هستن که از کوچه دیاگون خریدین. شاید براتون سوال پیش اومده باشه که تلسکوپ جادویی با تلسکوپ ماگلا چه فرقی داره. درسته؟
-
- خوبه! تلسکوپ جادویی، خیلی قابلیتها داره که تلسکوپ عادی نداره. مثلا ظاهرشون کمی فرق داره. یا حتی، قدرت دیدش، خیلی بیشتره. میخوام قدرت دید تلسکوپتون رو امتحان کنین. تلسکوپاتون رو در بیارین و...
- خررررر... پففففف...

رکسان که تازه تلسکوپش رو در آورده بود، به سمت دانش آموز خواب آلود رفت.

تق!


- آخ...

رکسان که مطمئن شده بود الان همه حواسشون جمع شده، لبخند رضایتمندی زد، تخته سیاهی رو از کیفش درآورد، توی شن های نرم بیابون فرو کرد، چوبدستیش رو برداشت و شروع کرد به نوشتن:

تکالیف:
۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین. ۲۰
۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین. ۵


- خب، اینم از تکلیفاتون...

هنوز حرف رکسان تموم نشده بود که جیغ بنفشی شنیده شد، و لحظه ای بعد اثری ازش نبود.

- این که از غول غارنشین نمی ترسه، از چوبدستیش میترسه؟

دانش آموز شیطونی بلند شد و با چوبدستیش روی تخته نوشت:
۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین! ۵


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۲۲:۳۷:۲۳

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۱۵ شنبه ۲ آذر ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین

1. به مغازه بورگین و بارکز برین. قضیه اینه که رکسان و لیسا که میخواستن هدیه خوبی برای لرد ولدمورت بخرن، یه شهاب سنگ رو انتخاب کردن که به خیال خودشون قدرت ماگل کشی داره، ولی باعث شد جاشون عوض شه، و بعلاوه، شهاب سنگ رو هم گم می کنن. حتما لینک بدین وگرنه امتیازتون حساب نمیشه. ۲۰


تکلیفمون استاد!






2. توی یه رول، از کاربرد (های) دیگه شهاب سنگ استفاده کنید. 10

- این شهاب سنگ رو می بینید؟
- خب آره!
- دیگه نمی بینید!
- هاهاهاهاهاها! چه جوک بامزه ای مردیم ع خنده!

شعبده باز نگاه عاقل اندر سفیهی به آلکتو انداخت.
- خانم تماشا چی! اگه نمی خواید اینجا بمونید، مجبور نیستید. می تونین برید.
- ما تا وقتی دست توئه حقه بازو رو نکنیم نمی ریم که!

شعبده باز اخمی کرد و گفت:
- یعنی چی خانم محترم؟ این چه طرز حرف زدن با هنرمند مملکته؟
- آها! حالا این کلاه برداری که می کنی هنر محسوب می شه؟
- خب معلوم... نه یعنی چیزه! با چه رویی منو کلاه بردار خطاب می کنی؟

آلکتو از صندلی خود بلند شد و به سمت سن رفت.
- ملت این بابا داره گولتون می زنه! این مردک هیچ هنری نداره. این شهاب سنگی که دستش می بینید، یه شهاب سنگی یه قدرت نامرئی شدن داره. شهاب سنگه الان تو دستشه و همین حالا اگه من اون از دستش بیرون دربیارم دوباره مرئی می شه.
آلکتو شهاب سنگ را از دست شعبده باز دروغین بیرون کشید، شهاب سنگ بلافاصله مرئی شد.
- دیدین؟
آلکتو شهاب زنگ را بر زمین گذاشت و از سالن نمایش دور شد. در دلش به شعبده باز خندید زیرا او نمی دانست که آلکتو یک جادوگر است و طبیعتا می تواند شهاب سنگ نامرئی را ببیند.



اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶:۵۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۴:۳۹
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
1.
شخصیت منو میدزدی؟ میکشمت!

2.

لیسا و رکسان از مغازه خارج شدند. ناگهان موش فرزی از جلوی آن ها تند گذشت.
هیچکس جیغ نکشید و هیچکس فرار نکرد.

- رکسان موشو ندیدی؟
- بله دیدم.

لیسا با تعجب به رکسان زل زد.
- پس چرا جیغ نکشیدی؟
- مگه موش ترس داره؟

لیسا دوباره با تعجب به راه خود ادامه داد.
ناگهان کسی به لیسا تنه زد و رد شد.
- مگه کوری؟
- چه عجب باهاش قهر نکردی!
- چه دلیلی داره باهاش قهر کنم؟ من قطعا با همه آشتیم. بدون شک!

عاقبت دیگر استفاده از شهاب سنگ یافت شد. برعکس شدن شخصیت!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۴ ۱۴:۱۵:۲۹

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۷:۴۲:۲۹ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۰:۴۹
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 200
آفلاین
خکلیف رو با خمک هافل خنجام دادم.


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۵:۲۰:۵۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

فرد ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۷:۵۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۳۷ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
از این حرفا گوشم پره
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
ارشدشونم!



1. بیا برادرزاده نازنینم...

2.
-ای بر پدرت تف تسترال باد!

شهاب سنگ را مانند سیبزمینی داغ بین خودشان پرتاب میکردند و هر بار به شکل یکدیگر در می آمدند ولی فی الواقع تغییری در ظاهرشان رخ نمیداد، مگر سیکس پک های فرد که جرجی با آنها خیلی هم حال میکرد. فحش فرد هم به یاد و خاطره ای بود که دولورس آمبریج او و برادرش را تنبیه به نگه داشتن سیبزمینی داغ در دستانشان کرده بود! آنها همینجور که پرتاب میکردند هر دفعه از شهاب سنگ نوری بنفش ساطع میشد و بعد از تبدیل آن دو به یکدیگر پس از چند صدم ثانیه خاموش میشد. ولی این بار بار آخر بود.
-حاجی پشمام!
-حاجی پشمام!
+حاجی پشمامون!!

فرد به جرج نگاه کرد، به خود نگاه کرد، به سردر هاگوارتز نگاه کرد، به خانه هاگرید نگاه کرد، باز دوباره به جرج نگاه کرد، سپس به خود نگاه کرد، به سر در هاگوارتز نگاه کرد، به خانه هاگرید نگاه کرد و دوباره به جرج...
- ای درد! خستم کردی شتر!
-حقته تا تو باشی به جرج فخر فروشیِ سیکس پکتو نکنی!

از آنجا که راوی و جرج روی هم ریخته بودند معلوم بود که پارتی بازی به سایت جادوگران نیز باز شده است. برای همین فرد دست به اعتصاب میزند و دیگر در نقش خود بازی نمیکند پس برای همین از دوستان گرامی برای بازی کردن در نقش فرد درخواست داریم که هرچه سریع تر به شماره تماس زیر کانکت شوند تا با هم هم صحبت شویم.
تلفن: 29 دوتا 6

یک ساعت بعد

حال که کورممد در نقش فرد بازی میکند به ادامه رول میپردازیم.
-عمو اینجا کوجایه؟
-پلشت الان تو فردی، یعنی باید منو صدا کنی جرجی یا داداشی چیزی!
-داداش چیسته؟
-برادر، فردی که به همراه تو از شکم مادرت در اومده.
-مادر چیسته؟

جرج که سر خود را به دیوار میکوبید متوجه شد که راوی دارد بذله گویی میکند تا عرض و طول رول بیشتر شود که بتواند نظر خانم معلم را راجع به این پاره ای نوشته جلب کند و امتیاز لازم را بگیرد تا گروه گریفیندور در مخش هایشان موفق شوند. بنابر این او نیز دست به اعتصاب زد و از این نقش کنار کشید.

ولی متاسفانه از آنجا که کورممد برادری نداشت و از آن طرف نه پدری نه خواهری نه مادری برای همین مجبوریم که از او به تنهایی برای این دو نقش استفاده کنیم به طوری که دیالوگ هایی که میخوانید در واقع مکالمه کور ممد با کور ممد است.
-کور ممد هــــــــــــــو!
-جانم کور ممد؟
-به نظرت چرا ما در اینجا هسته ایم؟
-احساسات ممدیم بر من میگویه که مارا از آنجا که فرد و جرج بوده اند آپارات کرده میباشه این سنگه...
-یعنی این سنگ هه توانایی آپارات هم دِرِه؟
-فک کُنُم...
-عی بابا که.

خب دیگر، متوجه شدید که کور ممد نیز از فواید شهاب سنگ نیز با خبر شد و خود این یک دست آورد بزرگ برای جامعه جادوگری ایست که از سال 84 سعی بر تفهیم کور ممد دارند که جاروی کوییدیچ با جاروی رفتگری فرق میکند. برای همین نیز چون راوی هم نصف شبی خسته شده است و بخاطر این رول مجبور به از دست دادن دو بازیگر برتر سینما شده است مجبوریم که دیگر فواید این شهاب سنگ را کنار بگذاریم و عمرمان را صرف تفهیم این فواید به کورممد هدر ندهیم.

تامام.



بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۴۵ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۴۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 46
آفلاین
سلام پرفسور خالی. من تکلیف آوردم. دفعه پیش هم آبله هیپوگیریفی اجازه نداد بنویسم. ببخشید.



۲-

هوا گرم و طاقت فرسا بود و خورشید نورش را به دنیا می پاشید. بین با عصبانیت در جنگل ممنوع قدم می زدو به فردی ناسزا می گفت.
- متقلب! خیانتکار! دروغگو! بزدل! ترسو...

بین با حرص جلوتر می رفت و تمام چیزهایی که جلو پایش بودند، به اطراف پرت می کرد.
- من رو می فرسته تو جنگل ممنوع؟می دونم باهاش چی کار کنم!... حسابش رو می رسم! ولی قبلش باید کمی استراحت کنم.

بین این را گفت و به درختی تکیه کرد. می دانست که راه زیادی در پیش دارد. بنابراین خیلی به استراحت احتیاج داشت.

فلش بک
چند روز پیش!


- جک خوب حسابش رو رسیدی، آفرین به تو!
- ما اینیم دیگه.
- خیلی خوبه که خودت می دونی یه انسان بدجنس زورگویی!
- به به! ببین کی اینجاست. چه طوری بین؟
- خوب بودن یا نبودنم واسه تو مهمه؟
- نه، اصلا مهم نیست. وقتی خود تو مهم نیستی چرا خوب بودنت باید مهم باشه؟

جمعیت حاضر شروع کردن به خندیدن!
- می بینم که بازم زورگیری کردی! چه طور می تونی از سال اولی ها وسایل بدزدی؟
- من دزد نیستم!... من فقط از بچه ها عوارض می گیرم. همین!
- ای جک دروغگو! از سال اولی های بیچاره واسه چی عوارض می گیری؟
- زندگی خرج داره بین کوچولو!
- من کوچولو نیستم جک!
-چرا، هستی!
- نیستم!
- هستی! خوبم هستی!
- فکر می کنی خودت خیلی بزرگی؟
- دقیقا همین فکر رو می کنم.
- پس بیا دوئل کنیم جک گنده!

فردی از متیع های جک فریاد زد: اگه یکبار دیگه از این بی ادبی ها بکنی، من می دونم با تو!
- ولی به نظرم حرف خوبی زد. من با بین دوئل می کنم ولی شرط داره!
- چه شرطی داره؟
- شرط اینکه هر کسی که باخت بدون چوبدستی بره وسط جنگل ممنوع و گوی آبی رنگی رو بیاره و اگه قبل از طلوع آفتاب برنگرده، باید به خدمت فرد دیگه ای در بیاد.
- قبوله! من قبول می کنم!
- خوبه! ولی حواست باشه که یه وقت تو جنگل گم نشی.
- یکی باید به خودت هشدار بده.
- فردا همین ساعت داخل محوطه منتظرتم!
- منم همینطور.

دو پسر لبخندی سرشار از نفرت به یکدیگر زدند و از هم دور شدند.

فلش بک
حال


بین از جایش برخاست، نشستن هیچ کمکی به او (برای یافتن گوی) نمی کرد. به هر حال او بنابر تقلبی صورت گرفته در مسابقه باخته بود.
- همه دیدن که تقلب کرد ولی چون ازش می ترسیدن صداشون در نیومد. اون تقلب کرد تا من رو به این جنگل ممنوع بیاره. پس باید سعی کنم که نذارم برنده بشه.

بین به قطب نما خیره شد و آرام گفت: اون چیز تو شماله پس باید مستقیم برم. بعد با عجله دوید تا زود تر به هدفش برسد.
- پیداش می کنم! من می تونم پیداش کنم!

بین دسته ای از گیاهان را کنار زد و از لابه لای شاخ و برگ درختان گذشت.
- قبل از غروب پیداش می کنم و به جک ثابت می کنم از اون بهترم... اون چیه دیگه؟
بین به گوی آبی رنگی که برق می زد خیره شد. باورش نمی شد که پیدایش کرده.
- آره پیداش کردم! پیداش کردم!

او با شادی فریاد زد و به سمت گوی دوید. که به طور ناگهانی پایش به چیزی گیر کرد و با سر روی زمین فرود آمد. چراغ قوه و قطب نمایش هم کمی آن طرف تر روی زمین افتادند.
- آخ... پام چقدر درد گرفت... اما مهم نیست! باورم نمی شه که پیداش کردم. اونم به این زودی!

بین از جا بلند شد و لباسش را تکاند بعد به سمت گوی رفت و آن را از روی کنده درخت برداشت.
- به دستت آوردم گوی! حالا می تونم برگردم.

بین چراغ قوه و قطب نما را داخل کیفش گذاشت. سپس به راه افتاد.

چندین ساعت بعد


خورشید کم کمک داشت غروب می کرد.تماشای این غروب زیبا برای همه لذت بخش بود غیر از بین. بین سرگردان داخل جنگل می گشت تا راه بازگشت را پیدا کند ولی گویی بخت با او یار نبود.
- الان ساعت هاست که تو جنگل ممنوع دارم می گردم. پس راه بازگشت به قلعه کجاست؟... اوه داره شب میشه باید چراغ قوه ام رو هم در بیارم.

بین نگاهی به کیف سیاه رنگش انداخت و دستش را داخل آن فرو کرد، داخل کیف جز یک چراغ قوه دو قطعه سنگ (که لای دستمالی سفید پیچیده شده بودند)، یک قطب نما و یک گوی آبی رنگ چیز دیگری وجود نداشت. بین از بین همه این ها چراغ قوه و قطب نما را در آورد.
آسمان تاریک شد و خورشید کاملا غروب کرد.
- فکر کنم وقتشه چراغ قوه رو روشن کنم... چرا کار نمی کنه؟.... این چرا قاطی کرده؟... حتی... حتی قطب نما هم کار نمی کنه!

بین با ناراحتی پشت چراغ قوه را باز کرد.
- این غیر ممکنه! من یادم میاد که داخل چراغ قوه باطری انداختم!... نکنه... نکنه... جک! اگه دستم به تو برسه.

بین به یاد صبح افتاد، جک به بهانه ی گشتن به دنبال چوبدستی کیف بین را زیر و رو کرده بود.
- ای خائن! بازم تقلب کردی!... حالا چه طور باید برگردم قلعه؟

آرام قطب نمایش را که شکسته بود بالا برد. اما اتفاق خاصی برای قطب نما نیفتاد! بین با خشم محتویات کیفش را روی زمین خالی کرد! با این کار یک شهاب سنگ از دستمال بیرون آمد.
- چرا... چرا!... چرا باتری اضافه همراه خودم نیاوردم. ببین این تکه شهاب سنگ ها رو آوردم ولی باطری نیاوردم. وای بر من.

بین گوشه ای نشست. هوا تاریک بود و جایی را نمی دید و خود نیز نمی دانست چه خطراتی در کمینش هستند ولی در کمال تعجب دید که یکی از شهاب سنگ ها دارد روی زمین حرکت می کند.
- یا مرلین! این... این چرا این شکلی شده!؟

فلش بک.
پنج روز پیش کتابخانه


- سلام چارلی! چی کار می کنی؟
- لطفا ساکت باش بین، دارم کتاب می خونم.
- چه کتابی می خونی؟
- راجع فضا و شهاب سنگ ها می خونم. این کتاب مطالب خوب و مفیدی داره.
- پس حتما خیلی جالبه، نه؟
- بله همینطوره! مثلا تا حالا من چند تا کاربرد از یک شهاب سنگ خوندم که خیلی به درد بخوره.
- مثل چی؟
- مثلا کا می تونیم از شهاب سنگ ها برای روشن کردن لامپ استفاده کنیم.
- تا وقتی لوموس هست چه نیازی به این داریم!؟
- خب شاید یه جا لازم بشه دیگه. تازه شهاب سنگ جادویی رو اگه یک جای صاف قرار بدی مثل براده آهن به سمت بزرگترین تکه می ره. تازه شهاب سنگ جادوی . اگه با یک شهاب سنگ دیگه برخورد کنه، می تونه جرقه تولید کنه! شهاب سنگ می تونه آب رو در خودش ذخیره کنه و تو می تونی مواقعی که به آب نیاز داشتی اون رو بشکنی و آب داخلش رو بنوشی! این نوع شها...
- میشه دیگه توضیح ندی!؟
- البته! ولی فکر می کردم مشتاق یادگیری باشی.
- هستم ولی نه در مورد شهاب سنگ ها. آخه تا وقتی ما چوبدستی داریم دیگه کی نیازی به شهاب سنگ داره.
- می دونم که این کتاب رو دوست نداری ولی می خوام به تو چیزی بدم که شاید جز خودم و خودت نداشته باشیم!
- چی می خوای بدی؟
- شهاب سنگ! بین من خودم از این شهاب سنگ دارم و دوست دارم این دو تا رو هم به تو میدم. من شهاب ها رو لای دستمال گذاشتم تا جذب نشن ولی اگه تو خواستی می تونی از دستمال در بیاری.
- ممنون چارلی.
- امیدوارم بتونی خوب ازش استفاده کنی.

بین شهاب سنگ ها را داخل کیفش گذاشت و از کتابخانه خارج شد.

فلش بک. حال: جنگل ممنوع

- چارلی عزیزم! امیدوارم خیر ببینی، تو نجاتم دادی!

بین با یک دست یکی از شهاب سنگ را به چراغ قوه چسبانده بود و با دست دیگر شهاب سنگ برزگتر را نگه داشته بود تا جذب شهاب سنگ چارلی که در داخل قلعه بود شود.
- من می رم قلعه اونم قبل از طلوع خورشید. مرلین شکرت!

بین جنگل را یک نفس دوید تا به بیرون آن رسید. او واقعا از اینکه راجع شهاب سنگ بد گفته ناراحت بود ولی حالا دیگر می دانست که شهاب ها چه کاربردهای خوبی دارند. بین لبخندزنان وارد قلعه شد و به سمت خوابگاه جک رفت تا به او ثابت کند که زودتر بازگشته.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
جیـــــــــــــــــــــــغ!
سلام پروفسور!

1. به مغازه بورگین و بارکز برین. قضیه اینه که رکسان و لیسا که میخواستن هدیه خوبی برای لرد ولدمورت بخرن، یه شهاب سنگ رو انتخاب کردن که به خیال خودشون قدرت ماگل کشی داره، ولی باعث شد جاشون عوض شه، و بعلاوه، شهاب سنگ رو هم گم می کنن. حتما لینک بدین وگرنه امتیازتون حساب نمیشه. ۲۰

بفرمایید! جیـــــــــــــــــغ!

2. توی یه رول، از کاربرد (های) دیگه شهاب سنگ استفاده کنید. 1۰

غروب بود و هاگوارتز ساکت. فقط صدای کفش های مردی به گوش میرسید که با دخترش به سمت اتاق مدیریت میرود. دخترش با آب و تاب از هاگوارتز میگفت و پدرش هم تایید میکرد، اما همیشه درباره هر چه که نظرش مخالف آن بود، میگفت:
-من انتخابم درباره هاگوارتز درسته... ولی تو باید به فرانسه هم سر بزنی!

دخترش هم سرش را تکان میداد و ادامه حرفش را میگفت. در این میان، تنها آفتاب بود که با آرامش غروب میکرد و هوا را تاریک تر از قبل میکرد. و با غروب خورشید و تاریک شدن کامل هوا، پدر و دخترش وارد اتاق مدیریت شدند.
-تق تق!
-بفرمایید.

کسی روی صندلی بزرگ چرمی مدیر ننشسته بود. پدر دختر، به نایب رئیسان هاگوارتز نگاه کرد.
-اهم اهم! موسیو گری بک؟

فنریر برگشت و به نگاهی به مرد انداخت. سلامی کرد و با لبخندی پرسشگرانه به او نگاه کرد.

-موسیو گری بک؟ مدیر هاگوارتز کجاست؟ من همین الان باهاش کار دارم.
-مدیر روی صندلیش نشسته. باید... خخخ... بیاین نزدیک تر تا ببینیشون!
-فکر کردین من نشنیدم شماها چی گفتین؟

حشره ای وزوز کنان از پشت میز ظاهرشد و این حرف را با اخم گفت. اخم های مرد هم در هم رفت تا نشان دهد به غرورش برخورده است. ولی دختر با ذوق به مدیر نگاه کرد. با این اتفاق، پدرش برگشت و او نگاه کرد.
-ربکا؟ چرا بهم نگفت که یه پشه مدیرتونه!؟
-من پشه نیستم! درست حرف بزن ریچارد!
-شما اسم منو از کجا میدونین؟
-عه! بابا! پروفسور لینی وارنر هستن!
-اوه... لن این خودتی؟
-آره!

ربکا با تعجب به پدرش نگاه کرد که از تعجب چشمانش گرد شده است. او مرگخوار است ولی با مرگخواران در شعبه انگلستان خانه ریدل ها آشنایی کامل ندارد. این همه گرم گرفتن از طرف او و لینی برایش عجیب بود.
ریچارد لاک وود دستش را بلند کرد و جلو آورد تا با لینی دست بدهد. لینی هم انگشت او را گرفت تا ادای احترام کند. سپس به ریچار لاک وود اجازه نشستن داد. ربکا میدید که پدرش بین بگو مگو هایش با لینی، سولی و فنر میخندد و خاطره تعریف میکند. برایش عجیب بود. چرا به او اجازه نشتن ندادند؟
-اهم! پروفسور وارنر؟ منم بشینم؟
-اوه ربکا! ببخشید! فکر کردم فقط جمع ما مرگخوارای با سابقه است. ولی تازه واردام هستن مثل اینکه! بشین.
-ممنون!

روی صندلی روبه روی پدرش نشست. و به پدرش نگاه کرد.

-خب ریچارد! چرا اومدی انگلستان؟ مگه ارباب دستور نداد که تو شعبه دوم خونه ریدلای فرانسه کار کنی؟
-چرا... اربابو شکر، به میمنت رگ فرانسوی ارباب، شعبه دوم تو فرانسه ساخته شد. مام برای تزیین و تاریک تر شدن و نامرئی تر شدن از نظر محفلی ها و مشنگا، با شهاب سنگ توده مه روش کار کردیم! اومدم ربکا ببرم اونجا تا اگه برای تابستون اومد اونجا تعجب نکنه.
-خب از درسش زده میشه! ارباب دستور دادن هر مرگخواری باید تحصیلات عالیه رو رد کنه! خوبه خودتم بعد از گرفتن سطح بالا تو درسا وارد گروه شدی؛ بعد میخوای دخترت رو مرگخوار نکنی؟
-نه بابا! تازه خودش خود به خود رفته درخواست داده! دخترم خیلی به ارباب ارادت داره. به باباش رفته!
-بعله!

عکسی را از جیب کتش در آورد روی میز گذاشت. هر سه مدیر هاگوارتز روی عکس خم شدند تا عکس را بهتر ببینند. مخصوصا لینی که روی عکس نشسته بود و از تعجب چشمانش بزرگ شده بود. عکس خانه ای بود که در تاریکی شب، بین مه ها و خفاش ها محو شده بود. سپس لینی، ریچارد و خلاقیتش را تشویق کرد و قول داد تا عکس را به لرد بدهد. از برق کوچک در چشمان ریچارد لاک وود میشد فهمید که پاداشش بسیار بزرگ خواهد بود! اما همچنان ربکا به این بگو مگو ها، در حالی که دلایل پدرش برای این کار را میگفت مینوشت، نگاه میکرد.

نیم ساعت بعد


-خب ما مرخص شیم موسیوز و مادامیزلز!
-خداحافظ!
-خداحافظ!
-خداحافظ ریچارد!
-خداحافظ مدیرا!

بالاخره بعد از یک ساعت و نیم حرف زدن، ربکا به خواسته اش رسیده بود. بدون اینکه به فرانسه برگردد در نیم ساعت تکالیف نجومش را نوشته بود و تاریکی شب میخواند:

تکلیف نجوم و ستاره شناسی(2)
ربکا لاک وود


بعضی از شهاب سنگ ها با جادوی سیاه ترکیب و خاصیت جدید به دست می آورند.
برای مثال "شهاب سنگ توده مه" خاصیت های زیر را برای خانه هایی که جادوگران تاریک در آن زندگی میکنند، به ارمغان می آورد:
1. دشمنان نمیتوانند آنجا را ببینند. حتی اگر در آنجا قدم بگذارند چیزی نیست که در آن قدم بگذارند و زمین عادی ای زیر پاهایشان است.
2. موقع ورود دشمن به خانه، مه تولید میکند و جیغ های خفاش گونه ماورای بنفش میکشد تا فقط دشمن آنها بشنود و بمیرد.
3. به زیبایی خانه کمک میکند!
4. در شب خود به خود از خانه با مه ها و خفاش های خون آشام محافظت میکند.
1.4. اگر دشمنی وارد شود (که نمیتواند وارد شود و این تنها حدسی بر محال است!) خفاش ها و مه ها او را خفه میکنند.

*پایان*


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۱۸:۲۰:۱۸
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۱۸:۳۵:۴۷

Une fille française
~Only Raven~







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.