هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۴:۱۱ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سیریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹:۱۳ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۳:۳۸
از پیشمون هرگز نمیرن...و میتونی همیشه پیداشون کنی.. اینجا !
گروه:
گریفیندور
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 16
آفلاین
- مواد پیدا کنیم؟ بام؟ شیب دار درست میکنن؟
- ای اربابا! ای خرمالو! ای که دورت بگردم که دنیا داره دور سرم میچرخه و من با چرخش ساعتگردم میتونم چرخش پادساعتگرد دنیارو خنثی کنم! ما علیلیم. ذلیلیم. رحمی بنما !
- هرچی مواد از قبل توی این خونه بوده، از صدقه سر مورفینه. ما برای تهیه مواد باس بریم در دنیای مشنگا و با این سر وضعمون امکانش هست ببرنمون کمپ!

مرگخوارها یکی پس از دیگری مشغول بهانه‌گیری بودند که ناگهان صدایی توجه همگی‌شان را جلب کرد...
- تـــــــــــــــققققققق! [ افکت باز شدن در ]

مرد مرموزی جلوی در خانه ایستاده بود. خورشید تابان، چهره او را به طور کلی محو کرده بود. آرام آرام قدم برداشت و وارد خانه شد.
- شلام ژیگرا ! عمو براتون چیژ اورده.

و این صدای کسی جز مورفین گانت نبود که در گوششان طنین انداز شده بود. مرگخوارها از شدت خوشحالی خشتک دریدندی و به این طرف و آن طرف رفتندی. کمی که گذشت، اثرات آخرین موادی که مصرف کرده بودند، کم رنگ تر شد. لحظه به لحظه خمارتر می‌شدند و از سبک سورئال به سبک رئالیسم غیرجادویی تغییر حالت می‌دادند.

- صبر کنید ببینم. اینکه مورفین نیست! اون چیزیم که دستشه، چیز نیست!

اولین کسی که متوجه این توهم بزرگ شد، لرد سیاه بود. مرگخوارها لحظه ای مکث و دوباره به آن شخصی که احساس کرده بودند منجی‌شان است، نگاه کردند. البته اینبار دقیق تر. شخصی لاغر اندام، با یک کلاه چپکی و پیتزا به دست وسط خانه ریدل ایستاده بود و همه را متعجبانه نگاه می‌کرد.
- پیتزاتونو اوردم!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۸:۴۲
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 25
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن. لرد سیاه تحت تاثیر رفیق ناباب(اگلانتاین پافت که حالا بیهوشه) غرق در دود و دم شده و چون همه مواد های خانه ریدل ها دود شده، الان موادی برای لرد سیاه نیست و ایشون نشئه یه گوشه ای افتادن. مروپ از سمتی سعی در تزریق سرنگی از انواع میوه جات به لرد داره و اشتباها به رودولف تزریق میکنه و الان رودولف به خرمالو معتاد شده! مرگخواران نیز سعی در جمع و جور کردن ماجرا و دور کردن مروپ از اربابشان هستند.
....................

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت. از شدت نشئگی، قدرت بینایی چشمانش کمتر شده بود و یارانش را در هاله ای از ابهام می دید. حتی مطمئن نبود که آیا آن ها واقعی هستند یا فقط زاییده تخیلات او. سعی کرد کمی از جایش تکان بخورد و بنشیند. اما هیچ کدام از اعصاب بدنش در این راه به او کمک نمی کردند. خواست از دست عصب هایش عصبانی شود، اما حتی در این کار نیز ناموفق شده بود. در نهایت دست از تلاش برداشت و در ذهنش گفت:
- حالا دیگه به دستور ما گوش نمیدین؟ ما ارباب هستیم! نه تنها ارباب مرگخواران، که ارباب خودمون و اعضای بدنمون هم هستیم. وقتی اراده می کنیم که کاری رو انجام بدیم، دیگه نمی خوام و نمیشه و نمی تونم نداریم!

از عصبانیت درون ذهنی لرد، عصب هایش به خود لرزیدند. بالاخره لرد سیاه کسی نبود که حتی عصب هایش بخواهند با او در بیفتند. به همین دلیل باقی مانده نیرو و موادی را که در گوشه کنار بدن خسته لرد مانده بود را جمع کردند و با مصرف آن ها، لرد سیاه توانست از جایش برخیزد و بنشیند. لرد لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
- به خاطر همکاری تون با من، در اولین فرصتی که مواد به دستمون اومد، خودمون رو می سازیم و شما هم از این دست و دلبازی ما سود می برید!

لرد سیاه مرگخوارانش را تماشا کرد. هنوز نتوانسته بودند که آگلانتاین و رودولف را از سر جای خود حرکت دهند. مرگخواران در گروه های یک، دو، سه نفره و حتی بیشتر تمام سعی و تلاششان را کرده بودند، ولی دریغ از میلی متری حرکت! لرد با دیدن وضعیت مرگخوارانش، فهمید که کار از کار گذشته است... . گلویش را صاف کرد، انرژی باقی مانده ی بدنش را جمع کرد و گفت:
- یارانمان... می دانیم که شما نیز همانند ما... دچار این بیماری خانمان سوز... شدید... . اما نگران نباشید... اربابتان شما را نجات خواهد داد... . ما بر خود وظیفه می بینیم که مواد پیدا... کنیم و خودمان و شما را از این... وضعیت برهانیم... .
- ایولا ارباب.
- ارباب بر سر ما منت گذاشتن شدن.
- شما خیلی خوبین ارباب.
- آفرین پسرم! بیا این میوه رو هم بخور تا جون بگیری!

لرد سیاه بعد از کمی مکث گفت:
- خب... حالا به شما کمک می کنیم... کمک ما این است که به شما... کمک کنیم تا به ما کمک کنین و ... برامون مواد پیدا کنین... خودمون هم با شما میاییم... تا اولین نفر همه شو تست کنیم و ... مطمئن باشیم که یارانمان سالم می مانند...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۳۴ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
-چی؟ من چی؟
-تو معتاد شدی.
-معتاد؟ من و معتاد شدن؟

رودولف نمی خواست معتاد شدنش را باور کند.
او به خیلی از ساحره ها گفته بود که معتاد نیست!
اما حالا همه اش بر باد رفت. دیگر هیچ ساحره ای به او نگاه نمیکرد، توجهی به او نداشتند و او افسردگی خواهد گرفت.
-من معتادم... وااااای! ارباب! کجایین تا براتون غر بزنم؟ میخوام از نامردی های روزگار غر بزنم براتون!
-ما... اربابی هستیم... شنوا. ولی... الان ما... آگ را میخواهیم.
-ارباب!

بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت. سپس نگاهی به مروپ انداخت.
-بانو مروپ؟ رودولف به میوه هاتون معتا...
-عروس گلم... بیا اینو بگیر ببر برای شوهرت!

بلاتریکس به خرمالو ها نگاه کرد. در دلش صد لعنت بر رودولف فرستاد.
او معتاد خرمالو شده بود؛ چیزی که خط قرمز بلاتریکس و لرد بود.
-خرمالو؟ رودولف... خرمالو!
-خرمالو!

رودولف با شنیدن اسم خرمالو، آن چنان با سرعت به سمت مروپ دوید که باعث تعجب همه شد. سپس تمام خرمالو ها را بلعید، اما بلعید خورمالو آن هم خرمالو کال، سر انجام خوبی ندارد.
-آخ! چقد کیفیتش بد بود. قرار نبود این باشه!
-مواد رو باید اول امتحان کرد!

آگلانتاین با این حرفی که زد و نشان داد که بیدار شده است، مورد لگد بلاتریکس قرار گرفت. دوباره پیرمرد بیهوش شد و رودولف احساس تهوع اش بیشتر شد؛ ولی از بس خرمالوها کال بودند، او هم بیهوش شد.

-یکی دیگه؟
-یاران لرد! رودولف و آگ رو بلند کنین.
-خب بلا... کی بلندش کنه.
-حتما میخوایین من بلندش کنم؟ خب سه چهار نفر رودولفو بلند کنن، سه چهار نفر آگ رو.


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۵ ۱۵:۵۹:۰۴

Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۹:۳۷:۰۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۳:۳۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین


تصویر کوچک شده


چند ثانیه ای طول نکشید که رودولف دوباره از حرفش برگشت.
- اصلا چرا باید این پیرمرد رو ببریم؟
- رودولف، چرا نباید این پیرمرد رو ببریم؟

با این نگاه بلاتریکس، نه تنها قلب رودولف، که قلب همه مرگخوارا به مدت چند ثانیه از حرکت ایستاد.

- چیز... خب... ببین آخه... میگه بزار! میگه بزار! تازه شبم نمیخوابه! بعد...
- رودولف؟
- بله؟
- پیرمرد.
- چشم.

رودولف غر غر کنان به سمت پیرمرد که بی حال روی زمین افتاده بود رفت. دستشو گرفت و خواست اونو روی زمین بکشونه که... نشد. عوضش، خودش روی پیرمرد افتاد.

- چقدر سنگینه!

اما رودولف یه مرگخوار قوی بود و سبک و سنگین بودن براش معنا نداشت. اون از یه مورچه چی کم داشت که میتونست چند برابر وزن خودش رو بلند کنه؟ اون باید میتونست...

تق!

- میشه این مسخره بازیا رو تموم کنی رودولف؟ یه پیرمرد می خواد بیاره ها.

رودولف دوباره روی پیرمرد افتاده بود. سعی کرد بلند شه و روی پاهاش وایسه.
- آخه خیلی سنگینه.

بلاتریکس به سمت پیرمرد رفت و پشت پیراهنش رو چسبید. به صورت رودولف نگاه کرد که یه لبخند کنج لبش بود و یه "عمرا بتونی بلندش کنی" خاصی توی چشماش بود. بلاتریکس هم متعاقبا لبخندی زد و... بلندش کرد! به آسونی! لبخند رودولف محو شد.

- چی شده؟
- فکر کنم من بدونم.

دروئلا، در حالی که کتابشو ورق میزد، به سمتشون می دوید.
- رودولف، تو هم معتاد شدی.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۳۲:۰۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۲:۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
رودولف جیغ کشان رو به بلاتریکس کرد:
_چرا از من مایه می ذاری؟

که البته بعد از دیدن قیافه ی همسرش، حرفش را عوض کرد:
_مرسی که از من مایه می ذاری ...اگه تو میومدی جلوی سرنگ چی؟ اصلا از این به بعد همه هزینه های تو با من.
_رودولف...ساکت باش، ببین چی کار کردی؛ حالا سرنگ از قبلم کثیف تره. باید وایتکس دوبل درست کنم...

مروپ با گفتن این حرف، هراسان از اتاق خارج شد، به طرف کمد گابریل به راه افتاد و بار دیگر مرگخواران و اربابشان را تنها گذاشت.

بالاخره، بعد از گذشت ثانیه ای، دوتن از مرگخواران حاضر شدند لرد سیاه را بلند کرده و از اتاق بیرون ببرند.
اما ناله های اگلانتاین مانع کارشان شد:
_خواهش میکنم...منو تنها نزارین...به من میوه تزریق می کنن ...اگه منو نبرید، از کجا می خوایید مواد برای اربابتون گیر بیارید؟

مرگخواران زمانی برای تصمیم گیری نداشتند، چون در آن لحظه صدای قدم های بانو گانت، نزدیک و نزدیک تر می شد.
_بیا تو هم دیگه...

بلاتریکس این را گفت و خواست از در خارج شود که پافت گفت:
_من الان از خستگی نای راه رفتن ندارم...یه کمکی کنید.
_رودولف؟ چرا وایسادی؟...بیارش دیگه...
_من؟
_اوهوم...
_من؟
_آره...
_این پیرمرد رو من بیارم؟

بلاتریکس دندان هایش را نشان داد و دیگر جای بحثی، باقی نگذاشت. رودولف در حالی که سرنگ از بازوی راستش بیرون زده بود، حرف خود را تائید کرد:
_این پیرمرد رو من بیارم.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۰:۴۷:۳۶


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵:۳۶ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۲:۳۱
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1118
آفلاین
مرگخواران هنوز در این فکر بودند که باید چگونه از اربابشان در مقابل مادر اربابشان محافظت کنند...لرد ولدمورت که طی فرایندهایی اهل دود و دم شده بود، حالا بر اثر نرسیدن جنس به او و خماری، حال خوبی نداشت و نیمه هوشیار بود...از طرف دیگر مادر او یعنی مروپ گانت عقیده داشت که دلیل وارد شدن پسرش به این وادی‌ها، کمبود تغذیه مناسب و سالم بوده است و حالا قصد داشت با سرنگی که حاوی پودر میوه بود، لرد را درمان کند...اما مرگخواران که رابطه‌ی لرد و میوه‌ها را میدانستند و همچنین از مهارت تزریق مروپ اطمینان نداشتند، سعی کردند که مروپ را دست به سر کنند...اما به نظر سرعت عمل خوبی نداشتند، چون مروپ بعد از ضدعفونی کردن سرنگش، حالا برگشته بود...
_خب...فرزند رشیدمون کو که درمانش کنم؟
_عه؟ شما برگشتید بانو؟چه زود!
_مهر مادری باعث میشه که انرژی آدم دوبرابر بشه و برای فرزندش سریع عمل کنم...حالا فرزندم کو؟
_فرزندتون؟ فرزند داشتین؟
_معلومه که داشتم...چتونه؟ تام مامان کو؟
_آها...چیز...ارباب رو میگین؟چیزه...ام...همین پیش پای شما رفتش!
_پس اونی که پشت سرتون قایم کردین کیه؟
_کی؟چی؟پشت سر ما؟ چیزی نیست...نه بانو مروپ...به ارباب ما رحم کنید!
_برین کنار ببینم...من باید فرزند دلبندم رو از این اعتیاد وا برهانم...برین کنار!

مروپ به سمت مرگخواران حمله برد...مرگخواران هم چاره‌ای جز اینکه از جلوی مروپ سرنگ به دست جا خالی دهند، نداشتند...مروپ به لرد رسید و مرگخواران سعی داشتند آخرین سعی خود را بکنند...
_بانو مروپ...این کار رو نکنید...به ما رحم کنید که بی ارباب میشیم!
_یعنی شما بیشتر از من دلسوز فرزند عین دست گل من هستین؟
_حداقل سرنگ رو با زهر آلوده کنید، خطرش از میوه برای ارباب کمتره!
_نه...فرزندمون باید تغذیه‌ی درست داشته باشه..هیچی بهتر از میوه نیست!

به نظر میرسید که مرگخواران دیگر باید تسلیم میشدند و اربابشان را به دست مادرش میسپردند...اما بلاتریکس از اربابش به این راحتی نمیگذشت...او حاضر بود برای لرد جانفشانی کند و فدای اربابش شود...پس همین که دید مروپ سرنگش را بالا آورد، رودولف را به سمت لرد پرت کرد!
_آخ!
_رودولف؟! چیکار کردی؟ سرنگ رو به جای فرزند قند عسلم توی تو فرو کردم!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵:۲۴ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۰۶ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
پس از رفتن مروپ به دنبال وایتکس،بلاتریکس به سرعت به سمت لرد سیاه دوید.
-ارباب ،ارباب بلند شین..ارباب..شما که نمیخواین مریلینی نکرده بمیرین هان؟

لرد که در خماری به سر میبرد،با شنیدن کلمه ی مردن لای چشمانش را کمی باز کرد.
-یاران ما..نذارید..بمیریم!

سپس چشم هایش بسته شد و از شدت درد مصرف نکردن بی هوش شد.
مرگخواران باید ارباب بیهوش شده ی شان را از دست سرنگ نجات میدادند..اما چگونه؟

اتاق گابریل

مروپ به همراه سرنگ در دستش وارد اتاق شد و با باز کردن در کمد گابریل،یکی از بطری های وایتکس را برداشت و سرنگ را خوب در وایتکس ورز داد.
به سرنگ رنگ و رو رفته ای که میوه های درونش بخاطر برخورد با وایتکس گندیده شده بودند نگاه با عشقی کرد.
-الان میرم پسر مامانو از غول اعتیاد نجات میدم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰:۲۳ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۵:۱۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 512
آفلاین
اما بلاتریکس که متوجه شده بود!
لازم هم نبود علامه ‌دهر باشد... روبان مشکی گوشه عکس، گویای همه چیز بود.
مروپ سرنگ را هواگیری کرد. آماده تزریق بود.

-بانو! بانو مروپ... نکنین... اون سرنگ آلوده‌است. خودم دیدم چند دقیقه پیش فنریر با اون به خودش تزریق کرد. مگه نه فنر؟

فنریر بیچاره چند دقیقه پیش نشسته بود یک گوشه و غصه اربابش را می‌خورد. نه به سرنگ علاقه‌ای داشت و نه به تزریق. علاقه‌ای به تکذیب بلاتریکس هم نداشت... البته داشت‌ها... اما علاقه کافی نبود... چیزی لازم بود که فنریر آن را به میزان مورد نیاز نداشت... جرئت!
-بله بانو!... من همین چند دقیقه قبل اون سرنگ رو چه جاهایی از بدنم که فرو نکردم. اون آلودست... آلوده!
-چند دقیقه قبل؟
-اونش رو نمی‌دونم دیگه... خمارم... نه نشئه‌ام... نمی‌دونم! بلاتریکس می‌دونه!
-باشه! می‌جوشونمش... تو وایتکس می‌جوشونم... گابریل مامان! وایتکس!

مرگخواران باید وقت را غنیمت شمرده، جان اربابشان را نجات می‌دادند... هم از سرنگ میوه و هم از اعتیاد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۴:۱۳:۱۱ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۶:۰۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 121
آنلاین
_یاران ما...دوای درد ما را بدهید برویم!

لرد که در اثر اعتیاد رنگ پریده و تکیده شده بود، به شدت جیب های لباس رفیق نابابش اگلانتاین را به دنبال بسته ای مواد مخدر زیر و رو می کرد.

اما دریغ از بسته ای مواد، همه را دود کرده بودند و به هوا داده بودند.

_حال چه کنیم؟

اما اگلانتاین از شدت خماری بی هوش بر روی زمین افتاده بود.
مروپ به جنازه بی هوش رفیق ناباب نگاه می کرد و اشک ریزان آه می کشید.
_عزیز مامان...تقصیر مامانه خب! اگر از بچگی با گلابی و پرتقال محشورت میکردم الان سالم بودی و گرفتار دوستان ناباب نمیشدی. عیبی نداره هنوزم دیر نشده!

مروپ سرنگ تزریق مواد مخدر را از جیب اگلانتاین بیرون آورد و آن را پر از پوره میوه های استوایی و شلغم و کرفس کرد و آماده تزریق به لرد شد.

_بانو فکر کردن نمیشین که اینکار خطرناک بودن میشه؟
_نه رابستن مامان؛ همه چیز تحت کنترله. با تغذیه سالم هرکاری ممکنه...قبلا داداشمم همینطوری ترک دادم.

قاب عکس مورفین گانت با روبانی مشکی بر روی شومینه خانه ریدل نشان داده میشود که سرنگی پر از میوه های سالم در پیشانی اش فرو رفته است.

متاستفانه مروپ هرگز متوجه نشده بود که برادرش مورفین را ترک از دنیا داده است نه ترک از مواد مخدر!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۸ ۴:۲۹:۰۰



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۰۸ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۰۶ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
بلاتریکس نگاه خشمگینی به اگلانتاین انداخت.
-ارباب شما الان داغین نمیفهمین این ملعون شمارو به این وضعیت انداخته!

لرد اما توجه نمیکرد چون باید مصرف میکرد.
-نه... شما برین اون بمونه پیش مون!ما اینگونه راحت تریم وگرنه بهتون آبابکدرارا میزنیم

اشک در چشمان مروپی که گوشه ای ایستاده و فرزند خود را نگاه میکرد جمع شد.
-مغز پسر مامان از کار افتاده آوادا رو چی میگه؟... پسر مامانو از راه بدر کردن

در آن سو اما مرگخواران هر کدام میخواستند به نحوی لرد را نجات دهند.
-ارباب وایتکس قرقره کنین خوب میشینا

-ارباب آرایش هر دردی رو دوا میکنه!

-ارباب نوتلا بدم خدمتتون؟

-ارباب شاید اگه نود درجه به راست بچرخین بعد به اندازه ی ده درجه خم شین از سرتون بپره!

اما لرد نمیخواست لرد اگلانتاین و دوای دردش را میخواست!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.