هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





تصویر شماره 9
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳:۴۴ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸

Maryam_hap


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۸:۲۵ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۹:۰۸ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img539444b303dc1.png
جیمز و سیریوس و پیتر و ریموس امروز میخواستن یه ماجراجویی با هاگرید توی جنگل تاریک داشته باشن
سیریوس هم همراه جیمز بود و خیلی خوشحال
اما جیمز خیلی درهم بود
سیریوس:هی جیمز چته؟؟؟حواست این دور و اطراف نیست!!
جیمز:نه بابا خوبم
سیریوس:دیگه نیمیتونی به دوستت دروغ بگی فهمیدی؟؟؟!! من که میدونم دردت چیه!!
جیمز(عصبانی):مگه دردم چیه؟؟؟ها؟؟؟؟....عه..چیزه....یعنی....
سیریوس:چته رفیق ؟!!دعوا داری؟؟؟
ریموس و پیتر همزمان گفتن:راست میگه جیمز!!!عاشق شدن که دیگه ناراحتی نداره
جیمز:بس کنین بچه ها!!!من فقط از این ناراحتم که همبازیمو پیدا نکردم!!همین!
سیریوس:ببینم چرا لیلی رو انتخاب نمیکنی؟؟
جیمز:اخه اون....اون.....اون همبازیشو پیدا کرده!!!
سیریوس:صب کن ببینم...فک کنم بتونم حدس بزنم....سوروس...درسته؟؟
جیمز:بچه ها بیخیال...
سیریوس:عه جیمز اونجا رو نگا کن!!!
لیلی و سوروس اسنیپ دستای همدیگه رو گرفتن و دارن قدم میزنن
جیمز:بچه ها من حالم خوب نیست شما برین....خدافظ
سیریوس:صب کن ببینم....جیمز.....جیمز
سیریوس جیمز رو توی خوابگاه پیدا میکنه و میبینه که داره گریه میکنه!!
سیریوس:صب کن ببینم رفیق...از چی ناراحتی ها؟؟؟
جیمز:سیریوس...تو بهترین دوست منی...من...من....فک کنم که....عاشق شدم!
سیریوس:این که خب معلوم بود...!
جیمز:معلوم بود؟؟پس چرا پرسیدی؟؟
سیریوس:دلیل گریه کردنتو پرسیدم...پرسیدم چرا از اینکه عاشق لیلی شدی ناراحتی
جیمز:چون که من به اون نمیرسم..یعنی نمیتونم برسم...همه ی مدرسه میدونن که اون و اسنیپ باهم ان و .....همدیگرو...دوست دارن
سیریوس:نگران نباش جیمز...مطمئن باش که لیلی میفهمه که سوروس چه آدمیه!!بالاخره اون یه اسلایترینه!!!
من مطمئنم که شما دوتا مال همین و به هم میرسین

برای دیالوگ نویسی، بهتره که به جای آوردن اسم گوینده قبل از دیالوگ، با یه جمله اون رو مشخص کنی. مثلا:
نقل قول:
لیلی و سوروس اسنیپ دستان همدیگر را گرفته و قدم میزدند.
جیمز با دیدن آنها رویش را برگرداند و گفت:
-بچه ها من حالم خوب نیست شما برین....خدافظ.
-صب کن ببینم....جیمز.....جیمز.

سیریوس به دنبال جیمز دوید.

اینطوری توصیفات بیشتر و واضح تری از صحنه داری و درکش برای خواننده راحتتر میشه.

یه پست بهتر بنویس؛ حالات افراد و صحنه ها رو توصیف کن؛ قواعد دیالوگ نویسی رو رعایت کن و شکلک ها رو کمتر کن. اصولا پست جدی نیازی به شکلک نداره و البته شکلک فقط برای دیالوگه تا حالت شخص رو نشون بده، نه توصیف.
مطمئنم این بار خیلی بهتر می تونی بنویسی!

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۰ ۹:۰۹:۳۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۲۷ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸

امیلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۶:۳۹ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۵۹:۲۴ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر انتخابی

اول سال تحصیلی در هاگوارتز است و هم همه و هیجان زیادی بین جادوگران و ساحره هاست.

محوطه پر از دانش آموزان هست که گروه گروه مشغول حرف زدن هستند.

یک گروه دوستانه سال سومی در حال رفتن به سمت پاتوقشونن . چشم یکیشون مدام دنبال یکی از دختراس و اصلا حواسش به صحبت های دوستانش نیست!

سیریوس: هی ! جیمز! با توعم به نظرت امسال چطوری سوروس رو اذیت کنیم ؟ همیشه بهترین سوژه مون بوده ، مخصوصا که با لیلی خیلی گرم میگیره! اسلیترین و گریفیندور! حتی خوده بنیان گذاراشم با هم نساختن ! جیمز! با توعم گوشت با منه؟

(سیریوس جلوی صورت جیمز چند بشکن میزند)

جیمز: چی میگفتی؟ متوجه نشدم!

سیریوس : نه انگار پاک عقلتو از دست دادی! ریموس تو یک چیزی بهش بگو! تو میدونی کجا سیر میکنه؟

ریموس: معلومه دیگه ! حواسش کجا میتونه باشه جز پیش لیلی ! جیمز دیوونش شده ! جیمز دیوونه.

پتی گرو: باور کنین اگر الان فحشش هم بدیم نمیفهمه ! میگی نه نگاه کن! هی جیمز! تو یک خوک بی مصرفی!

(جیمز جوابی نمیدهد و صدای خنده ی دوستان بلند میشود)

جیمز به خودش می آید: چرا این طوری میکنین؟ پتی گرو تو هم مراقب حرف زدنت باش تا به خارپشت تبدیلت نکردم یا شاید هم یه موش!(و لبخند خبیثانه ای میزند)

پتی گرو اب دهانش را قورت میدهد همه میدانند که جیمز قوی ترین جادوگر بین انهاست .

(صدای خنده ی سیریوس و ریموس بلند میشود)

جیمز : هی سیریوس! تو قبول میکنی پدر خوانده ی بچه ی من بشی؟

سیریوس در حالی که از تعجب ابرو هاش به موهاش رسیده است میپرسد:
-حالت خوبه؟ تو کی ازدواج کردی که بچه دار شدی؟ چقدر گفتم این قدر نوشیدنی کدو حلوایی عسلی نخور! عقلت پریده .

ریموس: چرا سیریوس پدر خوانده بچت باشه؟ من چی ؟

جیمز (در حالی که به نقطه ای خیره شده و اخم اش در هم رفته است):
- میکشمت پسره ی عوضی! کنار عشقه من چه غلطی میکنی؟ به اندازه ی کافی گوش مالی ندادمت؟

پتی گرو: اولالا! جیمز عاشق شده! عاشق دوست دختر سوروس!

جیمز (با عصبانیت) : لیلی ماله منه. دوست دختر سوروس! محاله، من نمیذارم.

ریموس : بیاین بریم بهش یاد بدیم دنیا دسته کیه!

سیریوس : عالیه از روز اول دردسر! من که پایم! جیمز ، موش کوچولو رو هم ببریم ؟ یا بزاریمش بمونه با دم باریکش بازی کنه؟


راهشون رو به سمت مشخصی تغییر میدن در حالی که پوز خندی گوشه ی لب شون نقش بسته.

توصیفاتت تقریبا خیلی کم بود. نیازی نیست توی پرانتز بنویسیشون. میتونی به صورت خیلی عادی بنویسیشون. و در مورد حالت دیالوگ نویسی... این حالتی که خودت نوشتی و نقل قول میکنم، حالت درسته:
نقل قول:
سیریوس در حالی که از تعجب ابرو هاش به موهاش رسیده است میپرسد:
-حالت خوبه؟ تو کی ازدواج کردی که بچه دار شدی؟ چقدر گفتم این قدر نوشیدنی کدو حلوایی عسلی نخور! عقلت پریده .

به همین شکل بنویس همواره.
بدک نبود در کل.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Marya.More در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۳ ۱۰:۲۳:۱۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۳ ۱۶:۴۱:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶:۵۲ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸

هافل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۴:۱۶ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۹:۲۹ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
از بغل وین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تازه واردم...اگه بد بود، بگین بهترش کنم.

<□تصویر منتخب□>
دامبلدور، مثل هر صبح دیگری روی صندلی مدیریتش نشسته بود و به صندلی تکیه زده بود.

تق!

-صدای چی بود؟

دامبلدور، به طرف پنجره اش حرکت کرد و نامه را برداشت و با شمشیر گریفندور، باز کرد.
-دامبلدور عزیز، وقت اون رسیده که کدورت ها رو کنار گذاشته و یک جشن ترتیب بدیم. مکان رو با من هماهنگ کن... تام چقدر مهربون شده.

دامبلدور، نامه ی پر زرق و برقی که اصلا به آن نمی آمد که توسط ولدمورت درست شده باشد را روی میزش گذاشت.

شب

-این لباس بنقشه خوبه؟ این کلاهه چی؟

دامبلدور، لباس را پوشید و با همراه یک کادو، به طرف خانه ریدل ها راه افتاد.

خانه ریدل ها

-سلام تام!
-خوشکل شدیم؟

دامبلدور، نگاه شکاکانه ای به ولدمورت انداخت.
-بله باباجان.

ولدمورت که می خواست رفتار خود را دوستانه جلوه بدهد، گفت:
-کادویت را بده!

دامبلدور، به طور فروتنانه ای، کادو را به ولدمورت داد.

-دامبلدور!
-بله باباجان؟
-شمشیر گریفندور را به ما هدیه دادی؟

دامبلدور که می دانست هورکراکس برای سن ولدمورت مناسب نیست، انکار کرد:
-بله باباجان.

ولدمورت که قصد ریختن زهرش را داشت، با دیدن گزینه ی جدیدی برای هورکراکس، همه چیز از یادش رفت و فکر های دیگری به سرش زد.

پس از رفتن دامبلدور

-یاران ما!
-بله ارباب؟

ولدمورت که اکنون هر چهار وسیله بنیانگذاران را تبدیل به هورکراکس کرده بود، با ابهت گفت:
-ما هورکراکسی جدید داریم!

یکی از مرگخواران، جلو آمد و پس از مدت زیادی، با تردید گفت:
-ا...ارباب!
-چیست؟

مرگخوار مذکور با کمی تردید و ترس، گفت:
-این شمشیره پلاستیکی نیست؟

ولدمورت، ناگهان از جا پرید و گفت:
-بیچاره شدیم... بی هورکراکس شدیم!

بله...اینجاست که می گویند، عشق چشم هایش را کور کرده بود و نمی توانست ببیند!

سلام.
اول از همه ببخشید بابت تاخیر.
و اینکه یک عدد پیام شخصی براتون ارسال شده. لطفا بخونید.



ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۲۰:۳۵:۲۱
ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۲۰:۴۸:۰۳
ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۹:۴۹:۱۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۰ ۲۲:۱۴:۳۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۲:۴۹ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

Faezeh_Ahmadi


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۲ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۵:۴۶ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 5

وارد سالن اصلی شدیم با اینکه خیلی استرس داشتم ولی صحبت های لیلی باعث میشد کمی استرسم کمتر بشه .

لیلی پاتر دختری با موهای بور پوستی سفید بود که در قطار با او آشنا شده بودم . دختر خوشرو و خوش صحبتی بود .

هردو محو سقف که مانند آسمان شب میدرخشید شده بودیم . با ضربه لیلی به بازوم سرم رو پایین اوردم و با دانش اموزان دیگر که بزرگ تر بودند نگاهی انداختم .

پروفسور مک گونگال با صدای بلندی شروع به صحبت کرد :
-این کلاه شما سال اولی ها رو گروهبندی میکنه هرنفر ممکن در یکی از چهار گروه گریفیندور ,ریونکلاو , هافلپاف , اسلیترین, انتخاب بشه . اولین نفر امیلی جونز .

امیلی بدون هیچ استرسی به سمت چهارپایه راه افتاد . همین که کلاه روی سرش قرار گرفت فریاد اسلیترین از کلاه برخواست .
بعد از 30 دقیقه نصف بچه ها گروهبندی شدند تا اینکه اسم خودم رو از زبان پروفسور شنیدم :
_آلیس مالفوی .

با تمام وجودم میخواستم جزو گریفیندور باشم . با قدم های سست به طرف سکو رفتم و روی چهار پایه نشستم .

صدای کلاه انگار در سرم میچرخید . پدر و مادرم هردو اسلیترین بودن ولی من نمیخواستم اسلایترین باشم . کلاه با صدایی کمی ملایم گفت :
- خوب ,خوب, خوب , اصیل زاده هستی و میتونی خیلی قدرتمند باشی اسلایترین برات مناسب اما با صدای گفت : گریفیندور ولی مناسب تره .

انگار دنیا رو بهم دادند از جا پریدم و به سمت میز گریفیندور رفتم . نفر بعدی لیلی بود همین نشست گلاه گفت : -گریفیندور

از جا پرید و با جیغ کلاه را به هوا پرتاب کرد ولی انگار کلاه خوشش نیومده بود و این تازه اول ماجرا های ما بود .....

خوب نوشتی.
جای مانور بیشتری هم داشتی روی سوژه، ولی خوب بود در کل.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۱۷:۲۳:۴۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸

الکس سایکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۴:۵۰ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
عکس مربوطه

رابی رابینسون با نا امیدی نگاهش را از میوه های روی استند برداشت:"مطمئنی که هیچ هویجی توی انبار هم نیست مگی؟ دیگه از کاهو خوردن خسته شدم."

مگی مگوایر سری تکان داد:"نه رابی، همونطور که گفتم اینجا فروشگاه میوه های جادوییه و تولید کننده ها از هویج استفاده نمیکنند. بیشتر مردم سیب یا میوه های سرخ دیگه رو ترجیح میدن در نتیجه این تمام چیزیه که ما داریم. چرا بیرون نمیری و از یک مغازه معمولی خرید نمیکنی؟"

رابی روزنامه زیر بغلش را کمی جابجا کرد:"این حرف از تو بعیده مگی، ماگل های اون بیرون با دیدن یه خرگوش غولپیکر سخنگو چی خواهند گفت؟ مطمئنم سرم در کمتر از پنج دقیقه از دیوار یه شکارچی آویزون خواهد شد. و کراور هم که میوه و تره بار معمولی میفروشه از هویج متنفره. اخرین امیدم تو بودی که..."

-"متاسفم راب. نظرت چیه دفعه دیگه که رفتم شهر ماگل ها برات چند کیلویی هویج بخرم؟"

برای لحظه ای امید به چشمان رابی بازگشت، تکانی به دماغش داد و با خوشحالی پرسید:"و اون کی خواهد بود؟ فردا؟ یا شاید امشب؟"

مگی به آرامی پشت سرش را خاراند:"خوب... امم... راستش فکر نمیکنم تا اخر این هفته بتونم وقت جور کنم..."

گوش های بلند رابی به آرامی روی سرش خوابید:"آه... خوب... فکر کنم سرنوشت رابی همین باشه... تا اخر این هفته رابی به انتظار هویج های ترد نارنجی گرسنه میمونه و میمیره... کاریش نمیشه کرد."

مگی اخم کرد:"یالا راب، با اون قیافه و حرفای نا امیدانه سعی نکن به من عذاب وجدان بدی. اگر میتونستم زودتر برم این کار رو میکردم ولی واقعا سرم شلوغه. اوه... خدای من، اون هاگرید نیست؟"

رابی به آرامی سری گرداند و به هاگرید و کودک عینکی که همراهش حرکت میکرد نگاه کرد:"از اون سوالای مسخره بود مگی... جوری میگی که انگار واقعا میشه اون هیکل رو که نصف کوچه دیاگون رو پر میکنه رو با کس دیگه اشتباه گرفت."

-"منظورم این نبود راب، مگه نشنیدی پسری که امروز اینجا اورده کیه؟ همون عینکیه... میگن پسر پاتر هاست، همونی که جون سالم به در برد."

رابی آهی کشید:"اره اره... قرار نیست امروز هم هویجی گیرم بیاد... یا فردا... یا روز بعد از اون... در کنار جادوگر ها زندگی کردن چه فایده ای داره وقتی نمیتونن حتی یه هویج برات بیارن...آه..."

مگی نفسش را بیرون داد:"اصلا میشنوی چی میگم؟"

رابی بی توجه به حرف های مگی رو گرداند و در حالی که دور می شد گفت:"روز خوش مگی... امیدوارم هویج... اه... منظورم چیز خوبی داشته باشی... امم... هویج... هممم..."



(توضیحات: رابی اون جن پایین سمت چپ عکس هستش، چون به نظرم شبیه خرگوش اومد اولش کلا به عنوان یک خرگوش نوشتمش...)

وقتی داستانت رو می خوندم، انتظار داشتم بیشتر پیش بری. خیلی برای گسترشش جا داشتی. ولی انتخابت متفاوت بود و توجهم رو جلب کرد.
دیالوگ ها رو به این شکل بنویس:

نقل قول:
مگی نفسش را بیرون داد.
-اصلا میشنوی چی میگم؟

رابی بی توجه به حرف های مگی رو گرداند و در حالی که دور می شد گفت:
-روز خوش مگی... امیدوارم هویج... اه... منظورم چیز خوبی داشته باشی... امم... هویج... هممم...
بین دیالوگ هایی که پشت سر هم گفته میشن هم نیازی به اینتر نیست.

تایید شد!

مرحله بعد:
کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۵:۳۱:۰۳
ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۵:۳۲:۴۰
ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۵:۳۳:۲۸
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۳:۴۵:۲۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸

لونا لاوگودold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۵ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۳۵ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از پشت مجله ام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر ششم

کتابخانه خلوت بود و دختر مو قرمزی با صورت کک و مکی اش در میان قفسه کتاب ها راه میرفت. ناگهان با پیدا کردن کتابش فریاد زد:
-اوه اونجاست! کتاب "زندگی گودریک گریفندور/نوشته رومئو ژاندار"!
-جینی؟
-وای! نــــــــــه! ..... آها! توی لونا؟

کتاب از دستان جینی افتاده بود. برگشت و به لونا نگاه کرد که مثل همیشه گوشواره های شلغم های قرمز و لباس بافت آبی به تن دارد. آنقدر به هم نگاه کردند که لونا به حرف آمد:
-اومـــــــم...... کتابت افتاده!

خم شد و کتاب را برداشت و به جینی داد. سپس خودش کتاب "رازهای پنهان روونا ریونکلاو/نوشته الیزابت مارکرز" را برداشت و با جینی روی یک میز دو نفره نشستند.

نیم ساعت بعد

-هااااااااع...... من میرم دو تا فنجون قهوه برای خودمون دوتا بیارم.
-باشه برو لونا.

لونا رفت و جینی در کتابخانه ای که در غروب خورشید فرورفته بود تنها شد. افراد زیادی با دوستانشان آمده بودند، ولی او بین دوستانش نبود. در این میان، دراکو به سمت او آمد و جینی سعی کرد خودش را مشغول به خواندن کتاب جلوه دهد. دراکو هم با پوزخندی به او نگاه کرد و گفت:
-مثل اینکه یه ویزلی محفلی تنهاست. پاشو برو بغل مامان بابات تا کتابای ممنوعه نخوردنت! اون ور ترنا!
-فکر میکنی خیلی با مزه ای مالفوی؟
-بامزه؟ شما که کاپ دلقک بودنو دارین! ما داریم درس پس میدیم!
-هرهرهر، بی مزه.

وقتی قهقه های دراکو، کراب و گویل تمام شد، جینی چند ثانیه واقعا فکر کرد تنهاست. حتی لونا هم اینجا نبود تا از او طرفداری کند. دراکو ارشد اسلیترین و او تنها یک سال چهارمی بود. حس خوبی بین آن سکوتشان نبود، حداقل میان او و دارکو! اما لونا بعد از چند دقیقه، سکوت بین آن دو را شکست. چون فریاد زد:
-اکسپلیارموس!

دراکو که چوبدستی اش را یواشکی در آورده بود، با پرتاب چوبدستی اش به سمت قفسه های کتابخانه، از عملش نا امید شد. برگشت و با تعجب به لونا زل زد. گفت:
-تو؟ لاوگود؟ نه نه........ تو لاوگود نیستی که! تو یه شلغمی که دستو پا در آورده و جادو رو از پاتر یاد گرفته.
-نه خیر! من شلغم نیستم! به نظرم تو بهتره در بری تا جینی. چون ممکنه همون که خودت میدونی کیه، بیاد و یهو تو رو تبدیل به شلغم با دو تا دست و دو پا تبدیل کنه! تازه....... جادو رو هم از شلغما یاد گرفته!

دراکو دندانهایش را روی هم فشرد و از پشت آنها با صدای خفه ای گفت:
-لاوگووووود! یکی طلبت!

و با کراب و گویل از آنجا دور شد. لونا با چوبدستی اش روی میزشان، دو قهوه گرم ظاهر کرد و مجله و عینک همیشگی اش ر در آورد. عینکش را به چشمش زد و نشست. اما جینی بدون اینکه او بداند، کتاب ها را در جای خودشان گذاشت. بعد نشست و از لونا خواست تا به او مجله ای بدهد تا بخواند. وقتی لونا با لبخندی از روی مهربانی کتاب را به او داد، جینی نیز مانند او پشت کتاب پنهان شد. درحالی که از خوشحال اشک میریخت در دلش گفت:
-ممنونم لونا....... تو بهم ثابت کردی که من میتونم مثل تو مهربون و بخشنده باشم..... حتی کسی رو ببخشم که مسخره ام کرده..... ممنونم!!!!

خیلی خوب بود.
قبلا شناسه داشتی؟ اگر شناسه داشتی نیاز نیست توی کارگاه و گروهبندی شرکت کنی. کافیه یه بلیت بزنی، شناسه قبلیتو بگی و یه سره بری معرفی شخصیت.
ولی اگر شناسه قبلی نداشتی...
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط magel777 در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۱۵:۳۶:۲۰
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۰:۳۴:۳۲

خیالپرداز محفل ققنوس!
مجله دار ریونکلاو!
!ONLY RAVEN!


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸

لونا لاوگودold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۵ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۳۵ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از پشت مجله ام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg
جینی در حال خواندن کتاب باتیلدا بگشات در کتابخانه بود که دراکو مالفوی بالای سرش می ایسته ومیگه: به به میبینم که دوستات ولت کردن وتنهایی چرا اون دختر مو وزوزیه گرنچر یا اون پاتر بوگندوی متقلب یا اون داداش مو قرمز کک مکیت پیشت نیستند وخودش و کراب گوییل شروع به خندیدن کردند
جینی با عصبانیت گفت: تو حق نداری دوستای منو مسخره کنی وبا کتاب زد تو سر دراکو
دراکو با عصبانیت گفت: چی کار کردی دختره ی احمق
و چوب دستی اش را دردر اورد و خواست به سمت جینی شلیک کنه که صدای فریادی به گوش رسید: اکسپکتو پاترونوم و چوب دستی دراکو روی زمین افتاد دراکو با ترس برگشت که با دیدن لونا تعجب کرد
لونا گفت : دربارهی دوستای من درست صحبت کن شلغم راستی هیچ وقت بایه ریونکلایی در نیوفت چون ور می افتی
به سمت جینی رفتو باهم از کتابخونه بیرون رفتند

یه مقداری بیش از حد سریع پیش رفته و کوتاه نوشتی. چندتا نکته بهت بگم... موقعی که پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن. بعد پاراگراف رو شروع کن. وقتی هم دیالوگ مینویسی و دیالوگت تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن. الان من یه تیکه از پستت رو ویرایش میکنم و خودت تغییرات رو ببین.
نقل قول:
جینی با عصبانیت گفت:
- تو حق نداری دوستای منو مسخره کنی.

وبا کتاب زد تو سر دراکو. دراکو با عصبانیت گفت:
- چی کار کردی دختره ی احمق؟


نکته آخر اینکه حتما علائم نگارشی رو رعایت کن. چه ویرگول، چه نقطه، علامت تعجب یا عبامت سوال در انتهای جملاتت.
منتظر یه پست بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۵ ۱۴:۵۷:۰۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

دیدارا گیبن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۰ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۵۶:۴۷
از نیروگاه اتمی سیاهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
گروهبندی

فضا پر از شور و هیجان بود و همه ی سال اولی ها از میان جایگاه های چهار گروه رد می شدند.

-به هاگوارتز خوش اومدید.الان باید گروهبندی بشید.

مک گوناگال، به آرامی به طرف کاغذ پوسیده ای رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-دیدارا گیبن.

دیدارا که چهره نگرانی داشت، با تلاش فراوان، سعی کرد خودش را متین جلوه دهد؛ اما همین که کلاه رو سر او گذاشته شد، کلاه ترکید.

-این چه کاری بود کردی؟
-دست خودم نیست.

مک گوناگال، با جادو کلاه را ترمیم کرد و دوباره روی سر او گذاشت.

-شجاع، پر هیجان، شلوغ و بدجنس. کدوم گروه برات خوبه؟

دیدارا برایش گروه مهم نبود؛ بلکه می خواست بقیه با او که یک ژاپنی بود، خوب باشند.

-اصیل زاده هم هستی... ریونکلاو رو حذف می کنم.

دیدارا نفس عمیقی کشید.

-بهتره بری به... اسلیترین!

دیدارا، خودش را جمع و جور کرد و به طرف میز اسلیترین و ملتی که برایش دست می زدند، رفت.

یخورده سریع پیش بردیش و روی جزئیاتش زیاد مانور نداده بودی. ولی خوب بود. ظاهر پست هم اشکال بزرگی نداشت.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۲ ۹:۱۲:۵۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۰۲ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

مالی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۰ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۸:۵۲ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 5
توی سر سرای بزرگ هاگوارتز ایستاده بودم و برای من خیلی جای عجیبی بود چون من یه ماگل زاده بودم و تنها چیزی که از هاگوارتز میدونستم در مورد گروه ها بود و مخصوصا در مورد اسلایترین و خوشحال بودم چون جادوگران بد معمولا توی اون گروهن و به دلیل اینکه ماگل زاده بودم خوشحال بودم چون اسلایترین فقط برای اصیل زاده ها بود و من ممکن نبود برم تو اسلایترین .درواقع زندگی ای بیش از حد عادی داشتم.ولی وقتی نامه ی هاگوارتز رو دریافت کردم و فهمیدم خاصم همه چیز عوض شد.این موقعیت فوق العاده ای برام بود و به هیچ وجه نمیخواستم از دستش بدم.انقدر تو رویاهام غرق شده بودم که با صدای پروفسور مک گونگال از جا پریدم.

پروفسور مک گونگال:
سال اولی ها به صف بشن و هر کسی که اسمش خونده شد بیاد کلاه رو بذاره.
و بعد شروع به خوندن اسما کرد:
جیمز کایرنس...جیکب فریش...هنری نلسون... مالی-

با شنیدن اسمم سرمو بلند کردم و با دستپاچگی یه قدم جلو رفتم.ولی وقتی پروفسور اسم خانوادگی«کلاری»رو به زبون آورد فهمیدم نوبت من نیست،بلکه نوبت دختر کناریم بود.
یه اصیل زاده!
جوری بهش زل زده بودم که انگار یه موجود ماورالطبیعی عجیب رو می دیدم.
حداقل یه سرو گردن از من بلند تر بود و موهای صاف و مشکی بلندی داشت برخلاف من که موهای قرمز و فر داشتم.
راستش زیادی فر.بعد متوجه چشماش شدم .چشمایی داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست توشون زل بزنم شبیه چشمای جن دکانجیورینگ 2.بنابر این وقتی به سمتم برگشت و به خاطر زل زدنم بهم چشم غره رفت نزدیک بود سکته کنم و همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم به خاطرات پیوست .بنابر این فقط تونستم چشممو به زمین بدوزم و سیخ وایسم.

همینجوری که پروفسور اسمارو میخوند بیشتر ناامید میشدم.اسم من توشون نیست.

خودم با خودم می گفتم:
-از اولشم اشتباه نامه رو دریافت کرده بودی.
-معلومه که خاص نیستی احمق جون!
-همه ی امیدات پوچ بود.

ولی یهویی اسممو شنیدم

مک گونگال:
مالی ویزلی

با گفتن اسمم از ترس بدنم لرزید. یعنی توی کدوم گروه میفتادم؟
درباره گروه ها تحقیق کرده بودم ولی نمیدونم توی کدوم یکیشون قراره بیفتم.
وقتی به خودم اومدم دیدم هاج و واج زل زدم به صندلی و....
من آخرین نفر بودم.
سریع به سمت صندلی حرکت کردم.میتونستم نگاه خیره ی بقیه رو حس کنم.از این وضع متنفر بودم!
روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاهو گذاشت روی سرم.

کلاه گروهبندی:
هم شجاعی هم سخت کوش. بفرستمت گریفیندور یا هافلپاف؟
با شنیدن اسم گریفیندور خیلی خوشحال شدم.عاشق این گروه بودم بنابراین گفتم:
من گریفیندور رو بیشتر دوست دارم.
میتونستم لرزش صدامو حس کنم.ولی خوشبختانه کلاه متوجه نشد.شایدم نمی خواست بروم بیاره.

کلاه:
ولی به نظر من ریونکلاو برات مناسب تره.
نه نه نه.حد اقل این یکی خوب پیش بره.

من:
نه لطفا گریفیندور
.
کلاه:
چون اصرار میکنی گریفیندور.
نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم.بالاخره یه چیز خوب اتفاق افتاد.
پروفسور کلاه رو از روی سرم برداشت. با لبخندی ترسان به سوی میز مخصوص گریفیندوری ها حرکت کردم.همشون بهم لبخند زدن و تبریک گفتن.از همون اول عاشق فضای گروه شدم.خیلی خوشحال بودم...البته تاوقتی که متوجه مالی کلاری که بغلم نشسته بود نشده بودم!


شکلک ها به جز مواقع خیلی کمی، برای دیالوگ هستن و بهتره که توی توضیحاتمون استفاده نشن. دیالوگ ها رو هم باید به این شکل بنویسی:
نقل قول:
کلاه روی سرم کمی جابجا شد و گفت:
- ولی به نظر من ریونکلاو برات مناسب تره... نه نه نه! حد اقل این یکی خوب پیش بره.
یعنی نباید صرفا اسم گوینده رو قبلش بیاری.
مشکلاتت با ورود به ایفای نقش حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۰:۳۹:۱۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸

سوزان بونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۳:۱۰ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 3
وارد اتاق شد و به آیینه نگاهی کرد وسرش را پایین انداخت... به خودش قول داده بود.. قول داده بود که دیگر تمامش کند... قول داده بود که امشب برای آخرین بار تصویر خودش را در کنار لیلی عزیزش تماشا کند.چراکه این آیینه دروغ گو بود و واقعت را نشان نمی داد که اگر می داد لیلی در آن جایی نداشت. لیلی مرده بود....
سوروس خودش را کنار لیلی می دید و خیال بافی می کرد که اگر آن شب لیلی کشته نمی شد چه اتفاقی می افتاد؟؟اولین قطره ی اشک از گوشه چشمش سر خورد و روی صورتش غلطید و سپس میان ردایش گم شد.یا اگر لیلی اصلا با آن پاتر مغرور ازدواج نمی کرد؟اگر آن بلک خائن راز آن ها را فاش نمی کرد؟اگر آن شب کمی زودتر رسیده بود؟سوروس به پهنای صورت اشک میریخت.اگر.... کلی اگر در ذهنش بود که جوابش را نمی دانست.دیگر پاهایش توان ایستادن نداشت،زانوانش سست شد و ...با زانو روی زمین افتاد اما دردی حس نکرد چون درد قلبش خیلی بیشتر بود.صورتش را با دستانش پوشاند و سرش را روی زمین گذاشت.در اتاق تنها صدای هق هق سوروس می آمد که گاهی میان آن با خود زمزمه میکرد"چرا..".
**************************
کنار درختی نشسته بود و کتاب می خواند سرش را بالا برد و دستی به گردن دردناکش کشید و تا خواست سرش را دوباره در کتابش فرو کند؛لیلی را دید که از دور می آید و تاج گلی بر سرش می گذارد، لباس سفید و ساده بلندی به تن دارد.با خوشحالی برخواست و لبخند زنان دستش را برای او تکان داد،لیلی هم لبخدی زد و دست تکان داد و شروع به دویدن کرد.سوروس کتابش را بر زمین گذاشت و دوید...
می دویدند.. هر دو با تمام توان می دویدند،فاصله خیلی کمی مانده بود و سوروس با شوق بیشتری می دوید اما...چند قدم بیشتر نمانده بود که در آغوش هم فرو روند که در کمال حیرت لیلی با سرعت از کنار سوروس گذشت..سوروس خشک شده و متحیر ایستاد، می ترسید پشت سرش را نگاه کند و لیلی را باز هم در کنار جیمز پاتر ببیند و حقیقت روی سرش آوار شود؛اما چاره ای نبود.برگشت و آن ها را دست در دست هم دید و...خواست برگردد و از همانجا برود تا بیشتر از این نابود نشود اما با دیدن صحنه پشت سر آنها پاهایش به زمین چسبید.
-نه،نه لیلی،نههههه مراقب باش لیلی.
اما افسوس که دیر شده بود...
همان لحظه لرد سیاه چوبدستی اش را بالا برد و گفت:
-آوادا کداورا.
-نههههه.
در همان وقت دستی روی شانه سوروس گذاشته شد و او را محکم تکان داد و صدایش زد.
-سوروس..سوروس.
سوروس از خواب پرید صورتش خیس عرق بود و قلبش تند تند می زد.
-سوروس حالت خوبه؟
به سمت صدا برگشت،پروفسور دامبلدور بود در حالی که اطرافش را نگاه می کرد سرش را بالا پایین کرد که متوجه شد آیینه نفاق انگیز در اتاق نیست و به جای خالی اش چشم دوخت که پروفسور دامبلدور گفت:
-انتقالش دادیم به یه جای دیگه.. کم کم داشت مشکلات زیادی به بار میاورد.
-بهترین کار رو کردید.
سوروس از جایش بلند شد و برگشت تا از اتاق خارج شود که با صدای پروفسور ایستاد.
-سوروس؟
سوروس برگشت و فقط نگاهش کرد.
-قول بده که دیگه دنبالش نگردی.. خودت خوب میدونی که این آیینه فقط چیزی رو نشون میده که تو از اعماق قلبت میخوای ،نه چیزی که واقعیت داره؛اگر.. اگر جلوی خودت رو نگیری ممکنه دیوونه شی.
-میدونم..من قول دادم ..به خودم قول دادم که این آخرین بار باشه.
پروفسور سری تکان داد.
برگشت تا از اتاق خارج شود که پروفسور زیر لب زمزمه کرد:
-امیدوارم هر دوتون به قولتون عمل کنید وگرنه دیوونه میشید.
سوروس اسنیپ خوب میدانست پروفسور دامبلدور از چه کسی حرف می زند...لبخندی روی لبش آمد و با خود گفت:پسره کله شق شانس آوردی که در راهرو ندیدمت وگرنه ده امتیاز از گریفیندور کم میکردم.


توصیفات خوبی داشتی. فقط چند نمونه غلط املایی مثل غلتید و برخاست. علامت ها هم باید درست استفاده بشن. یعنی نباید دو تا علامت سوال بزنی یا چهار تا نقطه بذاری. یا سه تا، یا یکی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۰:۲۵:۲۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.