هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۱:۲۱ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸

M1383hp


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹:۵۹ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۳۸:۲۷ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۱۲
دیگر شب شده بود. ستارگان با شیطنت در پس زمینه تاریک آسمان چشمک می زدند. هری توانست صدها نور از پنجره های هاگوارتز را در دوردست ببیند.دیگر تا هاگوارتز راهی نمانده بود و اگر اوضاع به خوبی پیش می رفت و دیگر با پرنده ای تصادف نمی کردند، می توانستند قبل از مراسم گروهبندی سال اولی ها، در سرسرای اصلی بر سر میز گریفندور بنشینند. از آنجایی که ماشین پرنده آقای ویزلی خراب بود و هر از گاهی رادیویش روشن می شد، این بار برای بار چهارم رادیو روشن شد.
گوینده رادیو که یک ساحره ی جوان بود و صدای زیبای داشت گفت:
- شنوندگان عزیز. از شما دعوت می کنم که به آهنگ های درخواستی تان گوش بدهید و لذت ببرد.
سپس صدای آهنگ قرص قمر از خواننده ی محبوب، بهنام بانی در ماشین پیچید:
- عاشقو در به درم، تویی قرص قمرم، زده امشب به سرم، که دلت رو ببرم...
ناگهان آهنگ قطع شد. باری دیگر گوینده رادیو روی خط برنامه آمد و این بار با لحنی تند و سریع گفت:
-به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید. طبق گزارشات هواشناسی، ساعت ۱۹:۴۳ دقیقه امشب، گردبادی عظیم از سمت غرب به سمت انگلیس خواهد وزید.از تمامی شما ساکنین دنیای سحر و جادو خواهشمند هستیم هر چه سریعتر به پناهگاه ها بروید. این گردباد از کنار مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز نیز خواهد گذشت. از تمامی دانش آموزان هاگوارتز خواهش مندیم تا آرامش خود را حفظ کنند و از قلعه خارج نشوند. از شما دعوت می کنم که شنوای ادامه آهنگ قرص قمر باشید.
رادیو خاموش شد. رون به ساعت ماشین نگاه کرد. ساعت ۱۹:۴۲ دقیقه بود. رنگ از چهره ی هری و رون پرید. هدویگ نیز با شدت شروع به هوهو کردن کرد. پنج ثانیه بعد، ساعت ۱۹:۴۳ دقیقه شد و هری توانست ورود جریان های باد را به درون ماشین احساس کند. چند لحظه بعد رون شروع کرد به جیغ کشیدن. هری گردباد بزرگی را دید که از سمت غرب به سمت آن ها می آمد. هری با وحشت فریاد زد:
- رون گاز بده! گاز بده!
اما رون که خیلی ترسیده بود صدای هری را نشنید. اگر هم می شنید نمی توانست جواب دهد. زیرا گردبار آن ها را مثل لقمه غذا بلعید بود. دنیا دور سر آن ها می چرخید. هری هم مثل رون شروع کرد به جیغ کشیدن. بیچاره ها در بد مخمصه ای افتاه بودند و راه فراری نداشتند. آنقدر چرخیدند که هر لحظه ممکن استفراغ کنند.ناگهان در راننده که شل بود باز شد و رون و هری از ماشین به بیرون پرتاب شدند. مرگ آن ها حتمی بود.
ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. گردباد ناپدید شد. اتفاق عجیب تری هم افتاد. دامبلدور با یک جت پک جلویش سبز شد. چوبدستیش را در دست داشت که جرقه ی بنفشی بر روی نوک آن قرار داشت. هری پی برد که دامبلدور با طلسمی ، گردباد را ناپدید کرده است.چهره ی دامبلدور از عصبانیت سرخ شد.
دامبلدور با پرخاشگری سر هری فریاد زد:
- آخه چرا همش باید تو رو از دردسر نجات بدم، هری؟ من که مامان یا بابات نیستم که مواظبت باشم.
سپس نگاهی به رون انداخت و گفت:
- برات یه خبر دارم آقای ویزلی که می دونم از شنیدنش قلبت می ایسته.خانم گرنجر گفت که دراکو خیلی از اون پسره ی کک مکی مو هویجی بهتره. دراکو مرد زندگی من خواهد بود.
رون با شنیدن این خبر رنگ صورتش به سرخی موهایش شد و اشک چشمانش را دربرگرفت.
دامبلدور افزود:
- و یه خبر بد برای هردوی شما. یک ثانیه دیگه شما سقوط می کنید
هری و رون به کلی فراموش کرده بودند که روی هوا هستند. آن ها به سرعت سقوط کردند و فریاد زدند. زندگی هری همین جا به پایان می رسید.
۵۰ متر...۳۰ متر...۱۰ متر...
هنوز یک متر مانده بود که به زمین برخورد کنند که ناگهان صدای رون را شنید که گفت:
- هری، هری، بیدارشو هری
هری از خوب پرید و به سرعت شروع به نفس نفس زدن کرد. سر و صورتش خیس عرقش شده بود.رون که با لباس خواب آبی فیروزه اش بالا سرش ایستاده بود گفت:
- داشتی خواب می دیدی.
هری با خیالی آسوده نفس عمیقی کشید. همه چیز فقط یک خواب بود.



قبل از اینکه به ته داستانت برسم می‌خواستم بنویسم خوب بود اما دامبلدور متفاوت با اونچه که ازش انتظار داریم رفتار کرد. تا اینکه به انتهای داستانت رسیدم و دیدم همه‌ش خواب بود! خب، تو خواب همه چی ممکنه! پس فقط می‌گم خوب نوشته بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۱۱:۳۳:۱۵
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۱۱:۳۶:۲۱


هری و تامبلدور
پیام زده شده در: ۳:۲۷:۵۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

armin.--farzin


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲:۰۷ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۳:۴۵:۲۶ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر 1

قبل داستان یه معذرت خواهی می کنم چون تازه واردم و شاید از داستان خوشتون نیاد ...
هری که بعد از بازی کوییدیچ خسته و کوفته نشسته بود تو سالن اجتماعات ، ناگهان هدویک کبیر اومد و یه نامه برای هری آورد.
هری نامه رو باز کرد و دید نامه از طرف تام براش اومده که نوشته : سلام هریییی، امیدوارم بمیری،هری من امروز عصر با یه نفر مبارزه دارم اگه ممکنه چوب دستیتو بده به من.تو وزارت خونه منتظرتم.
مواظب باش،تازگیا هدویک کبیر بعد از خوندن نامه گاز میگیره.
هری بعد این که نامه رو خوند و هدویک گازش گرفت رفت تا جریان رو به رون و هرمیون تعریف کنه.
هری همه جا رو گشت ولی پیداشون نکرد تا اینکه نویل رو دید و از اون پرسید که اونا کجا رفتن!؟
نویل هم گفت: اونا رفتن خونه هاگرید ،میخوان با هاگرید برن اژدها بیارن برا عصبانی کردن فاج.
هری خندید و به نویل گفت: نویل ، اگه دیدیشون بهشون بگو تام بهم مسیج زده، عصر میرم دیدنش، دلم براش تنگ شده.
نویل با حرف هری منگ و گیج شد ولی چون مشغول خوندن کتاب معجون ها بود زیاد بهش فکر نکرد.
یکم گذشت هری رفت به وزارت خونه .
وقتی رسید دید که تام نشسته زمین و داره با دابی درد و دل می کنه.هری رفت جلو و سلام کرد.
تام که از دیدن هری خوشحال بود هری رو بغل کرد و دابی هم مثل تام از خوشحالی هری رو بغل کرد.
هری از تام پرسید: هی تام، تو با کی مسابقه داری که چوب دست منو میخوای!؟
تام گفت: با آلبوس. آلبوس فکر میکنه خیلی زرنگه ولی نمیدونه من شکست ناپذیرم.
هری گفت: خب آلبوس درست فکر میکنه،هرچی باشه آلبوس اهل فنه و شکست ناپذیر.
تام عصبی شد و تلفنشو برداشت و به سورس اسنیپ زنگ زد و گفت: همین حالا میخوام اون پیرمرد خرفت و ریش بلند رو از رصدخونه بندازی پایین.
هری نفهمید که سورس چه جوابی داده ولی هرچی بود باعث شد تام خوشحال بشه.
یه دفعه یه صدایی اومد ، هری و تام و دابی از ترس به هم چسبیدن، یه دفعه دیدن آلبوس دامبلدور با قدرت وارد شد و زد عکس فاج رو پاره کرد.
بعد از کلی خوش و بش تام چوبدستی هری رو گرفت و دامبلدور هم آماده شد تا با تام مسابقه بده.
هری و دابی هم نشستن و نگاه میکردن.
هری از دیدن دوئل و مسابقه این دوتا خسته شد و چون قبلا هم خسته بود عصبانی شد و چوب دستی تام رو برداشت و بالا پایین یه چپ راست کرد و دوتا از ته دل گفت:سکتوم سپرا، نمیدونم چطور شد ولی دامبلدور و تام باهم مخلوط شدن و یه نفر شدن.
هری از این صحنه خیلی خوشش اومد و به دابی گفت برو و همه رو دعوت کن بیان اینجا و اینارو ببینن.
هری منتظر بود که بیان ولی به جای اونا یدفعه آلستر مودی اومد و چوبدستی هری رو که دست تام بود رو دستکاری کرد و به یه نقطه عبور تبدیل کرد و یدفعه تام و آلبوس به قرستون رفتن و اونجا که اصحاب کهف خوابیده بودن به پیشواز اونا رفتن و سدریک دیگوری اونجا تام و آلبوس رو از هم جدا کرد و تام رو انداخت توی دیگ، آلبوس رو هم فرتاد تو هزارتو جام آتش.
اینجوری شد که کرام برنده مسابقه سه قهرمان شد و نتیجه دوئل تامبلدور ناتموم موند.
راستی یادم رفت بگم، سوروس اسنیپ تو تلفن به تام گفته بود:سرورم به گفته ی شخض اولیوندر شما قهرمان خواهید شد.
زهی خیال باطل...

ببخشید اگه بد بود.

بد نبود اصلا.
جالب بود حتی.
ولی خیلی قیمه هارو ریخته بودی توی ماستا! کمتر بکن از این حرکتا.
و راجع به ظاهر پست باید بگم که یه سری اصلاحات بهتره انجام بدی.
نقل قول:
هری از تام پرسید: هی تام، تو با کی مسابقه داری که چوب دست منو میخوای!؟
تام گفت: با آلبوس. آلبوس فکر میکنه خیلی زرنگه ولی نمیدونه من شکست ناپذیرم.

این قسمت برای مثال باید به شکل زیر اصلاح بشه.
هری از تام پرسید:
- هی تام، تو با کی مسابقه داری که چوب دست منو میخوای!؟

تام گفت:
- با آلبوس. آلبوس فکر میکنه خیلی زرنگه ولی نمیدونه من شکست ناپذیرم.


و همینا... به نظرم مشکلاتت با ورود به ایفای نقش حل میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۰:۴۷:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۱:۵۴ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

M1383hp


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹:۵۹ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۳۸:۲۷ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۶
آن روز نیز همانند روزهای قبل، مارتل نالان بر روی طاقچه ی پنجره دستشویی نشسته بود. زیر لب آوازی بدون وزن و قافیه می خواند و پاهایش را در هوا تکان می داد. همان لحظه در دسشویی باز شد و محکم بر دیوار برخورد کرد و سکوت سرد دسشویی را شکست. صدا آنقدر مهیب بود که مارتل اگر در دوران حیاتش به سر می برد، حتما از وحشت می مرد. مارتل پسری مو طلایی را دید را دید که با قدم هایی درشت وارد دسشویی شد. مارتل از آرم ردای پسر مو طلایی فهمید که او از اعضای گروه اسلیترین می باشد. در چشمان پسر مو طلایی غم و اندوه برق می زد. پسر روبه روی یکی از دسشویی ها ایستاد. دستانش را مشت کرد و شروع کرد به گریه کردن. قطرات اشک پشت سر هم از چشمانش جاری می شدند و صورت رنگ پریده اش را خیس می کردند. ناگهان در چشمان مارتل نیز اشک جمع شد. تا به حال کسی را ندیده بود که اینقدر غم انگیز گریه کند. انگار پسر مو طلایی غم بزرگی را دل داشت. غمی بزرگی آسمان ها. غمی که هر چقدر هم اشک می ریخت، جایش را با شادی عوض نمی کرد.
پسر مو طلایی هق هق کنان چهره ی خود را در آینه دید و گفت:« من... نمی خوام که... یکی از... اونا... باشم.»
مارتل با خود گفت:« پسره ی بیچاره. دلم براش خیلی می سوزه. آخه چیه که اینقدر اون رو ناراحت می کنه.»
مارتل از طاقچه پایین آمد و کنار پسر ایستاد. او که عادت داشت بدون هیچ سلامی سر صحبت را آغاز کند،
گفت:« چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟»
پسر نگاهی به مارتل انداخت. چشمان مظلومش به سرخی خون شده بودند.
ناگهان پسر اخمانش را درهم کشید و با پرخاشگری فریاد زد:« برو گمشو! کاری به من نداشته باش.»
سپس دستش را دوباره مشت کرد و به صورت مارتل مشت زد. اما دستش از صورت مارتل عبور کرد. پسر با برخورد دست مشت کرده اش به صورت مارتل، چیزی جز سرما و هوا احساس نکرد.مارتل گریه کنان از آنجا ناپدید شد و پسر اینبار با صدایی بلند گریه اش را از سر گرفت. صدای گریه اش در دسشویی طنین انداخت.

خیلی خیلی سریع پیش بردیش. تا خواننده میاد هماهنگ شه، ببینه اصلا چی شده، چرا، تموم میشه داستان. سوژه ت جای مانور خیلی بیشتری داشت. حیف شد که زود تمومش کردی.
ظاهر پستت هم جای کار بیشتری داشت.
برای مثال:
نقل قول:
ناگهان پسر اخمانش را درهم کشید و با پرخاشگری فریاد زد:« برو گمشو! کاری به من نداشته باش.»
سپس دستش را دوباره مشت کرد و به صورت مارتل مشت زد.

این بخش باید به این شکل نوشته:
ناگهان پسر اخمانش را درهم کشید و با پرخاشگری فریاد زد:
- برو گمشو! کاری به من نداشته باش.

سپس دستش را دوباره مشت کرد و به صورت مارتل مشت زد.


هوم... همینا دیگه... اصلاحشون کن. روی سوژه ت هم بیشتر مانور بده و با یک پست بهتر برگرد.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۱۹:۳۹:۲۷
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۱۱:۳۳:۳۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵:۴۹ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

Black.Ghost


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷:۴۳ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۱۰ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
مسابقه شروع شده بود. بقیه مسابقه دهنگان تخم طلا رو دزدیدند. نوبت هری بود.شاخدم مجارستانی(در اینجا او را شاخدم صدا می کنیم) دمش را محکم روی زمین می کوبید.نقشه اش این بود تا آذرخشش را از خوابگاه رو به سمت خودش احضار کنه. اما روز قبل مالفوی که نقشه هری را فهمیده بود مخفیانه و با معجون تغییر شکل خود را به شکل هری درآورده بود و آذرخش هری را از وسط دو نصف کرده بود و هری عملا کاری نمی توانست بکند. اما روز شب گذشته از کتاب های ممنوعه کتابخانه طلسمی را یاد گرفته بود که باعث مرگ شاخدم می شد و چیزی نبود جز آوداکداورا. اما با یک شب تمرین نمی شد طلسمی به آن سختی را یاد گرفت و برای همین متکی به شانس بود. چوب دستی اش را سمت اژدها گرفت و فریاد کشید : آوداکداورا. نور سبز رنگی از نوک چوب دستی خارج شد و به شاخدم خورد و ناگهان چیز عجیبی مشاهده کرد....
شاخدم تبدیل به ولدمورت شد.ولدمورت سمت هری آمد و گفت : چه طوری هری . باورت نمیشه من اینجا باشم اما هستم. پس بمیر. چوب دستی اش را به سمت هری گرفت . خون به مغز هری نمی رسید. نمی دانست چه کار کند ناگهان وردی از دهانش بیرون پرید : ریدیکلیوس . ولدمورت باد کرد و باد کرد و ناگهان ترکید!!!!! درسته ان یک لولوخورخوره عجیب بود. هری رفت تخم طلا را برداشت و به سمت داوران رفت.

خود داستان خلاقانه و خوب بود. ولی لازمه به بعضی موارد توجه کنی تا پستت قوی تر بشه.
مثلا باید سرعت توصیفاتت کمتر بشه. نباید به شکل تعریف کردن قصه باشه. با حوصله صحنه ها و حالت ها رو بیان کن. دیالوگ ها رو به این شکل بنویس:
نقل قول:
ولدمورت سمت هری آمد و گفت :
-چه طوری هری؟ باورت نمیشه من اینجا باشم اما هستم. پس بمیر.

چوب دستی اش را به سمت هری گرفت .
دیالوگ ها رو از توصیفاتت جدا کن.
یه علامت تعجب کافیه و لازم نیست چند تا علامت بزنی.
چند تا از پست های تایید شده ی همین تاپیک رو بخون؛ بهت کمک می کنه.

همین پستت رو با رعایت نکاتی که گفتم دوباره بنویس.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۳ ۱۶:۱۴:۳۴


داستان ناهاری با اژدر
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸:۳۳ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸

alirostamiking


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹:۰۶ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۳۱ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ۲

سلام
امروز یه داستان مهیج از هری و اژدهای شاخدم مجارستانی داریم
مختصر ولی مفید

ماجرا از اونجا شروع شد که اژدهای شاخدم مجارستانی(برای اینکه لازم نباشه هربار اسمشو بگیم اژدر صداش میکنیم) هری رو برای ناهار به خونه دعوت کرد

هری که میدونست اون هنوز به خاطر مسابقات جام آتش از دستش شاکیه تصمیمی گرفت دعوتشه نپذیره اما بلاخره از اونجایی که اژدر خیلی اسرار می کرد هری بلاخره قبول کرد که برای صرف نهار پیش اژدر بره.
فردا ظهر هری آماده رفتنن شد کت و شلوار جدیدیشو که تازه خریده بود پوشید و جهت امنیت بیشتر چوبدستیش رو هم برداشت.

سوار جارو شد که بره ولی ناگهان فهمید جارو کار نمیکنه هری(با ناراحتی):واای حالا دیر میرسم.
اون پیاده شد که یه نگاهی به جارو بندازه که متوجه شد:جارو تسمه تایم پاره کرده.
هری(با تعجب):نمیدونستم اینا تسمه تایم دارن
به هر حال خیلی سریع جاروی یکی از بستگانو قرض کرد و راه افتاد.
نزدیکای ظهر به خونه اژدها رسید گرچه اژدر اونو با محبت و صمیمیت تحویل می گرفت اما هری هنوز مشکوک بود.
همه چی بنظر خوب میومد میز ناهار چیده شده بود و آماده خورده شدن بود.

اژدها اونو به سر میز دعوت کرد و گفت :خواهش میکنم بفرمایید.

هری سر میز ناهار اومد و بلاخره با خوشحالی داد زد:اخ جون قرمه سبزییییی

هری اونقدر خورد که بلاخره فهمید خود اژدر اصلا لب به غذا نزده اما دیگه خیلی دیر شده بود چون چشماش کم کمک سیاهی می رفت



هری بعد چند ساعت بیدار شد.در حالی که تو یه اتاق نسبتا تاریک و دست و پا بسته بود.
بلاخره سرو کله اژدر پیدا شد و با خنده شیطانیش گفت:گفته بودم یه روز حالتو میگیرم.

هری یکه خورده بود اما باهوش تر ازین حرفا بود پس به زحمت موفق شد چوبدستیشو که تو جورابش قایم کرده بود در بیاره و با یه ورد دست و پاشو باز کنه و با ورد بعدی یه ضربه به اژدها بزنه و به سرعت مشغول فرار شد در حالی که اژدر تکونی به شاخ و دمش داد و با عصبانیت دنبال هری افتاد.
هری اونقدر دوید که بلاخره به پارکینگ خونه اژدر اینا رسید و فورا جاروشو برداشت و مشغول پرواز شد.
اما اژدهای شاخدم مجارستانی(همون اژدر خودمون) علاوه بر تمام آپشن هایی که تو اسمش هست دو تا بال هم داشت که با استفاده ازشون از زمین بلند شد و دنبال هری افتاد.
هری پشت سرش رو نگاه کرد و فهمید اگه سریع تر حرکت نکنه تا چند ثانیه دیگه تبدیل به چلو هری میشه.
با اینکه هوا سرد بود اما آتش در آسمان زبانه میکشید هری هم بلاخره وایساد و به نبرد با اژدر مشغول شد از چند شعله آتش جاخالی داد و بلاخره با یه ورد درست و حسابی یه چشم اژدها رو کور کرد و اژدها در حالی که بادرد فراوان درحال سقوط به زمین بود فریاد زد:گیررت میاررم.


پایان

بامزه نوشته بودی واقعا.
فقط چندتا نکته... علائم نگارشی رو همیشه رعایت کن، وقتی جمله هات تموم میشن هم از نقطه یا علامت تعجب استفاده کن.
حالت شخصیت هارو توی پرانتز توضیح نده. خیلی راحت به حالت توصیفی بنویس.
نقل قول:
هری(با تعجب):نمیدونستم اینا تسمه تایم دارن

برای مثال این جا، بهتره که به شکل پایین اصلاح بشه:
هری با تعجب گفت:
- نمیدونستم اینا تسمه تایم دارن!


در کل مشکلاتت قابل حل هستن. در نتیجه...
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۲ ۱:۰۳:۲۷


تصویر شماره 9
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳:۴۴ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸

Maryam_hap


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸:۲۵ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۴۴:۲۷ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img539444b303dc1.png
جیمز و سیریوس و پیتر و ریموس امروز میخواستن یه ماجراجویی با هاگرید توی جنگل تاریک داشته باشن
سیریوس هم همراه جیمز بود و خیلی خوشحال
اما جیمز خیلی درهم بود
سیریوس:هی جیمز چته؟؟؟حواست این دور و اطراف نیست!!
جیمز:نه بابا خوبم
سیریوس:دیگه نیمیتونی به دوستت دروغ بگی فهمیدی؟؟؟!! من که میدونم دردت چیه!!
جیمز(عصبانی):مگه دردم چیه؟؟؟ها؟؟؟؟....عه..چیزه....یعنی....
سیریوس:چته رفیق ؟!!دعوا داری؟؟؟
ریموس و پیتر همزمان گفتن:راست میگه جیمز!!!عاشق شدن که دیگه ناراحتی نداره
جیمز:بس کنین بچه ها!!!من فقط از این ناراحتم که همبازیمو پیدا نکردم!!همین!
سیریوس:ببینم چرا لیلی رو انتخاب نمیکنی؟؟
جیمز:اخه اون....اون.....اون همبازیشو پیدا کرده!!!
سیریوس:صب کن ببینم...فک کنم بتونم حدس بزنم....سوروس...درسته؟؟
جیمز:بچه ها بیخیال...
سیریوس:عه جیمز اونجا رو نگا کن!!!
لیلی و سوروس اسنیپ دستای همدیگه رو گرفتن و دارن قدم میزنن
جیمز:بچه ها من حالم خوب نیست شما برین....خدافظ
سیریوس:صب کن ببینم....جیمز.....جیمز
سیریوس جیمز رو توی خوابگاه پیدا میکنه و میبینه که داره گریه میکنه!!
سیریوس:صب کن ببینم رفیق...از چی ناراحتی ها؟؟؟
جیمز:سیریوس...تو بهترین دوست منی...من...من....فک کنم که....عاشق شدم!
سیریوس:این که خب معلوم بود...!
جیمز:معلوم بود؟؟پس چرا پرسیدی؟؟
سیریوس:دلیل گریه کردنتو پرسیدم...پرسیدم چرا از اینکه عاشق لیلی شدی ناراحتی
جیمز:چون که من به اون نمیرسم..یعنی نمیتونم برسم...همه ی مدرسه میدونن که اون و اسنیپ باهم ان و .....همدیگرو...دوست دارن
سیریوس:نگران نباش جیمز...مطمئن باش که لیلی میفهمه که سوروس چه آدمیه!!بالاخره اون یه اسلایترینه!!!
من مطمئنم که شما دوتا مال همین و به هم میرسین

برای دیالوگ نویسی، بهتره که به جای آوردن اسم گوینده قبل از دیالوگ، با یه جمله اون رو مشخص کنی. مثلا:
نقل قول:
لیلی و سوروس اسنیپ دستان همدیگر را گرفته و قدم میزدند.
جیمز با دیدن آنها رویش را برگرداند و گفت:
-بچه ها من حالم خوب نیست شما برین....خدافظ.
-صب کن ببینم....جیمز.....جیمز.

سیریوس به دنبال جیمز دوید.

اینطوری توصیفات بیشتر و واضح تری از صحنه داری و درکش برای خواننده راحتتر میشه.

یه پست بهتر بنویس؛ حالات افراد و صحنه ها رو توصیف کن؛ قواعد دیالوگ نویسی رو رعایت کن و شکلک ها رو کمتر کن. اصولا پست جدی نیازی به شکلک نداره و البته شکلک فقط برای دیالوگه تا حالت شخص رو نشون بده، نه توصیف.
مطمئنم این بار خیلی بهتر می تونی بنویسی!

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۰ ۱۰:۰۹:۳۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶:۲۷ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸

امیلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۶:۳۹ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۲۴ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر انتخابی

اول سال تحصیلی در هاگوارتز است و هم همه و هیجان زیادی بین جادوگران و ساحره هاست.

محوطه پر از دانش آموزان هست که گروه گروه مشغول حرف زدن هستند.

یک گروه دوستانه سال سومی در حال رفتن به سمت پاتوقشونن . چشم یکیشون مدام دنبال یکی از دختراس و اصلا حواسش به صحبت های دوستانش نیست!

سیریوس: هی ! جیمز! با توعم به نظرت امسال چطوری سوروس رو اذیت کنیم ؟ همیشه بهترین سوژه مون بوده ، مخصوصا که با لیلی خیلی گرم میگیره! اسلیترین و گریفیندور! حتی خوده بنیان گذاراشم با هم نساختن ! جیمز! با توعم گوشت با منه؟

(سیریوس جلوی صورت جیمز چند بشکن میزند)

جیمز: چی میگفتی؟ متوجه نشدم!

سیریوس : نه انگار پاک عقلتو از دست دادی! ریموس تو یک چیزی بهش بگو! تو میدونی کجا سیر میکنه؟

ریموس: معلومه دیگه ! حواسش کجا میتونه باشه جز پیش لیلی ! جیمز دیوونش شده ! جیمز دیوونه.

پتی گرو: باور کنین اگر الان فحشش هم بدیم نمیفهمه ! میگی نه نگاه کن! هی جیمز! تو یک خوک بی مصرفی!

(جیمز جوابی نمیدهد و صدای خنده ی دوستان بلند میشود)

جیمز به خودش می آید: چرا این طوری میکنین؟ پتی گرو تو هم مراقب حرف زدنت باش تا به خارپشت تبدیلت نکردم یا شاید هم یه موش!(و لبخند خبیثانه ای میزند)

پتی گرو اب دهانش را قورت میدهد همه میدانند که جیمز قوی ترین جادوگر بین انهاست .

(صدای خنده ی سیریوس و ریموس بلند میشود)

جیمز : هی سیریوس! تو قبول میکنی پدر خوانده ی بچه ی من بشی؟

سیریوس در حالی که از تعجب ابرو هاش به موهاش رسیده است میپرسد:
-حالت خوبه؟ تو کی ازدواج کردی که بچه دار شدی؟ چقدر گفتم این قدر نوشیدنی کدو حلوایی عسلی نخور! عقلت پریده .

ریموس: چرا سیریوس پدر خوانده بچت باشه؟ من چی ؟

جیمز (در حالی که به نقطه ای خیره شده و اخم اش در هم رفته است):
- میکشمت پسره ی عوضی! کنار عشقه من چه غلطی میکنی؟ به اندازه ی کافی گوش مالی ندادمت؟

پتی گرو: اولالا! جیمز عاشق شده! عاشق دوست دختر سوروس!

جیمز (با عصبانیت) : لیلی ماله منه. دوست دختر سوروس! محاله، من نمیذارم.

ریموس : بیاین بریم بهش یاد بدیم دنیا دسته کیه!

سیریوس : عالیه از روز اول دردسر! من که پایم! جیمز ، موش کوچولو رو هم ببریم ؟ یا بزاریمش بمونه با دم باریکش بازی کنه؟


راهشون رو به سمت مشخصی تغییر میدن در حالی که پوز خندی گوشه ی لب شون نقش بسته.

توصیفاتت تقریبا خیلی کم بود. نیازی نیست توی پرانتز بنویسیشون. میتونی به صورت خیلی عادی بنویسیشون. و در مورد حالت دیالوگ نویسی... این حالتی که خودت نوشتی و نقل قول میکنم، حالت درسته:
نقل قول:
سیریوس در حالی که از تعجب ابرو هاش به موهاش رسیده است میپرسد:
-حالت خوبه؟ تو کی ازدواج کردی که بچه دار شدی؟ چقدر گفتم این قدر نوشیدنی کدو حلوایی عسلی نخور! عقلت پریده .

به همین شکل بنویس همواره.
بدک نبود در کل.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Marya.More در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۳ ۱۱:۲۳:۱۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۳ ۱۷:۴۱:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶:۵۲ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸

هافل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۴:۱۶ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۲۹:۲۹ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
از بغل وین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تازه واردم...اگه بد بود، بگین بهترش کنم.

<□تصویر منتخب□>
دامبلدور، مثل هر صبح دیگری روی صندلی مدیریتش نشسته بود و به صندلی تکیه زده بود.

تق!

-صدای چی بود؟

دامبلدور، به طرف پنجره اش حرکت کرد و نامه را برداشت و با شمشیر گریفندور، باز کرد.
-دامبلدور عزیز، وقت اون رسیده که کدورت ها رو کنار گذاشته و یک جشن ترتیب بدیم. مکان رو با من هماهنگ کن... تام چقدر مهربون شده.

دامبلدور، نامه ی پر زرق و برقی که اصلا به آن نمی آمد که توسط ولدمورت درست شده باشد را روی میزش گذاشت.

شب

-این لباس بنقشه خوبه؟ این کلاهه چی؟

دامبلدور، لباس را پوشید و با همراه یک کادو، به طرف خانه ریدل ها راه افتاد.

خانه ریدل ها

-سلام تام!
-خوشکل شدیم؟

دامبلدور، نگاه شکاکانه ای به ولدمورت انداخت.
-بله باباجان.

ولدمورت که می خواست رفتار خود را دوستانه جلوه بدهد، گفت:
-کادویت را بده!

دامبلدور، به طور فروتنانه ای، کادو را به ولدمورت داد.

-دامبلدور!
-بله باباجان؟
-شمشیر گریفندور را به ما هدیه دادی؟

دامبلدور که می دانست هورکراکس برای سن ولدمورت مناسب نیست، انکار کرد:
-بله باباجان.

ولدمورت که قصد ریختن زهرش را داشت، با دیدن گزینه ی جدیدی برای هورکراکس، همه چیز از یادش رفت و فکر های دیگری به سرش زد.

پس از رفتن دامبلدور

-یاران ما!
-بله ارباب؟

ولدمورت که اکنون هر چهار وسیله بنیانگذاران را تبدیل به هورکراکس کرده بود، با ابهت گفت:
-ما هورکراکسی جدید داریم!

یکی از مرگخواران، جلو آمد و پس از مدت زیادی، با تردید گفت:
-ا...ارباب!
-چیست؟

مرگخوار مذکور با کمی تردید و ترس، گفت:
-این شمشیره پلاستیکی نیست؟

ولدمورت، ناگهان از جا پرید و گفت:
-بیچاره شدیم... بی هورکراکس شدیم!

بله...اینجاست که می گویند، عشق چشم هایش را کور کرده بود و نمی توانست ببیند!

سلام.
اول از همه ببخشید بابت تاخیر.
و اینکه یک عدد پیام شخصی براتون ارسال شده. لطفا بخونید.



ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۲۱:۳۵:۲۱
ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۲۱:۴۸:۰۳
ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۱۰:۴۹:۱۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۰ ۲۳:۱۴:۳۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۴۹ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

Faezeh_Ahmadi


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۵:۴۶ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 5

وارد سالن اصلی شدیم با اینکه خیلی استرس داشتم ولی صحبت های لیلی باعث میشد کمی استرسم کمتر بشه .

لیلی پاتر دختری با موهای بور پوستی سفید بود که در قطار با او آشنا شده بودم . دختر خوشرو و خوش صحبتی بود .

هردو محو سقف که مانند آسمان شب میدرخشید شده بودیم . با ضربه لیلی به بازوم سرم رو پایین اوردم و با دانش اموزان دیگر که بزرگ تر بودند نگاهی انداختم .

پروفسور مک گونگال با صدای بلندی شروع به صحبت کرد :
-این کلاه شما سال اولی ها رو گروهبندی میکنه هرنفر ممکن در یکی از چهار گروه گریفیندور ,ریونکلاو , هافلپاف , اسلیترین, انتخاب بشه . اولین نفر امیلی جونز .

امیلی بدون هیچ استرسی به سمت چهارپایه راه افتاد . همین که کلاه روی سرش قرار گرفت فریاد اسلیترین از کلاه برخواست .
بعد از 30 دقیقه نصف بچه ها گروهبندی شدند تا اینکه اسم خودم رو از زبان پروفسور شنیدم :
_آلیس مالفوی .

با تمام وجودم میخواستم جزو گریفیندور باشم . با قدم های سست به طرف سکو رفتم و روی چهار پایه نشستم .

صدای کلاه انگار در سرم میچرخید . پدر و مادرم هردو اسلیترین بودن ولی من نمیخواستم اسلایترین باشم . کلاه با صدایی کمی ملایم گفت :
- خوب ,خوب, خوب , اصیل زاده هستی و میتونی خیلی قدرتمند باشی اسلایترین برات مناسب اما با صدای گفت : گریفیندور ولی مناسب تره .

انگار دنیا رو بهم دادند از جا پریدم و به سمت میز گریفیندور رفتم . نفر بعدی لیلی بود همین نشست گلاه گفت : -گریفیندور

از جا پرید و با جیغ کلاه را به هوا پرتاب کرد ولی انگار کلاه خوشش نیومده بود و این تازه اول ماجرا های ما بود .....

خوب نوشتی.
جای مانور بیشتری هم داشتی روی سوژه، ولی خوب بود در کل.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۱۸:۲۳:۴۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸

الکس سایکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۵۰ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
عکس مربوطه

رابی رابینسون با نا امیدی نگاهش را از میوه های روی استند برداشت:"مطمئنی که هیچ هویجی توی انبار هم نیست مگی؟ دیگه از کاهو خوردن خسته شدم."

مگی مگوایر سری تکان داد:"نه رابی، همونطور که گفتم اینجا فروشگاه میوه های جادوییه و تولید کننده ها از هویج استفاده نمیکنند. بیشتر مردم سیب یا میوه های سرخ دیگه رو ترجیح میدن در نتیجه این تمام چیزیه که ما داریم. چرا بیرون نمیری و از یک مغازه معمولی خرید نمیکنی؟"

رابی روزنامه زیر بغلش را کمی جابجا کرد:"این حرف از تو بعیده مگی، ماگل های اون بیرون با دیدن یه خرگوش غولپیکر سخنگو چی خواهند گفت؟ مطمئنم سرم در کمتر از پنج دقیقه از دیوار یه شکارچی آویزون خواهد شد. و کراور هم که میوه و تره بار معمولی میفروشه از هویج متنفره. اخرین امیدم تو بودی که..."

-"متاسفم راب. نظرت چیه دفعه دیگه که رفتم شهر ماگل ها برات چند کیلویی هویج بخرم؟"

برای لحظه ای امید به چشمان رابی بازگشت، تکانی به دماغش داد و با خوشحالی پرسید:"و اون کی خواهد بود؟ فردا؟ یا شاید امشب؟"

مگی به آرامی پشت سرش را خاراند:"خوب... امم... راستش فکر نمیکنم تا اخر این هفته بتونم وقت جور کنم..."

گوش های بلند رابی به آرامی روی سرش خوابید:"آه... خوب... فکر کنم سرنوشت رابی همین باشه... تا اخر این هفته رابی به انتظار هویج های ترد نارنجی گرسنه میمونه و میمیره... کاریش نمیشه کرد."

مگی اخم کرد:"یالا راب، با اون قیافه و حرفای نا امیدانه سعی نکن به من عذاب وجدان بدی. اگر میتونستم زودتر برم این کار رو میکردم ولی واقعا سرم شلوغه. اوه... خدای من، اون هاگرید نیست؟"

رابی به آرامی سری گرداند و به هاگرید و کودک عینکی که همراهش حرکت میکرد نگاه کرد:"از اون سوالای مسخره بود مگی... جوری میگی که انگار واقعا میشه اون هیکل رو که نصف کوچه دیاگون رو پر میکنه رو با کس دیگه اشتباه گرفت."

-"منظورم این نبود راب، مگه نشنیدی پسری که امروز اینجا اورده کیه؟ همون عینکیه... میگن پسر پاتر هاست، همونی که جون سالم به در برد."

رابی آهی کشید:"اره اره... قرار نیست امروز هم هویجی گیرم بیاد... یا فردا... یا روز بعد از اون... در کنار جادوگر ها زندگی کردن چه فایده ای داره وقتی نمیتونن حتی یه هویج برات بیارن...آه..."

مگی نفسش را بیرون داد:"اصلا میشنوی چی میگم؟"

رابی بی توجه به حرف های مگی رو گرداند و در حالی که دور می شد گفت:"روز خوش مگی... امیدوارم هویج... اه... منظورم چیز خوبی داشته باشی... امم... هویج... هممم..."



(توضیحات: رابی اون جن پایین سمت چپ عکس هستش، چون به نظرم شبیه خرگوش اومد اولش کلا به عنوان یک خرگوش نوشتمش...)

وقتی داستانت رو می خوندم، انتظار داشتم بیشتر پیش بری. خیلی برای گسترشش جا داشتی. ولی انتخابت متفاوت بود و توجهم رو جلب کرد.
دیالوگ ها رو به این شکل بنویس:

نقل قول:
مگی نفسش را بیرون داد.
-اصلا میشنوی چی میگم؟

رابی بی توجه به حرف های مگی رو گرداند و در حالی که دور می شد گفت:
-روز خوش مگی... امیدوارم هویج... اه... منظورم چیز خوبی داشته باشی... امم... هویج... هممم...
بین دیالوگ هایی که پشت سر هم گفته میشن هم نیازی به اینتر نیست.

تایید شد!

مرحله بعد:
کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۶:۳۱:۰۳
ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۶:۳۲:۴۰
ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۶:۳۳:۲۸
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۴:۴۵:۲۶







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.