هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۳۲ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۰:۱۴
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 181
آفلاین
تا کنون در چنین دو راهی سختی گیر نکرده بود.باطن تاریکش به او می‌گفت:«یه آواکداورا نثارشون کن .هم از دست اون مشنگ احمق راحت میشی هم از دست دامبلدور»
اما لرد سیاه با خود گفت:«این مشنگ اصلا لایق آواکداورای من نیست.باید یک فکر دیگر کنم. »
ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:«آهان!باید به ذهن آن مامور مشنگ نفوذ کرده و ببینم چه دوست دارد»
پس چوبدستیش را در آورد و گفت:«له جی منس»و چون مشنگ ها متوجه خواندن ذهن‌شان نمیشوند،مامور هم چیزی نفهمید.

«پس گربه دوست داری؟آهان !الان تو را دنبال نخود سیاه میفرستم»

اما بعد لرد با خود گفت:«من و در آوردن صدای گربه؟باید یک گربه واقعی اینجا ظاهر کنم»
سپس یک گربه از غیب ظاهر کرد و به گربه گفت:«ببین گربه،میری خودتو به مرده نشون میدی. بعد از این که مرده دنبالت کرد تو هم فرار می‌کنی.شیر فهم شدی؟»
گربه بینوا سر تکان داد.
لرد سیاه گربه را به سوی مأمور فرستاد
-سلام پیشی کوچولو.بیا اینجا ببینم...
اما گربه با سرعتی سرسام آور به سوی در خروج اتاق رفت.

-وایسا ببینم کجا میری..

تا گربه کار خود را کرد لرد سیاه پیش آلبوس آمد گفت:«بیا بقل عمو» و دامبلدور هم بقل لرد سیاه پرید و هر دو از سینما خارج شدند...


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۰ ۱۷:۴۲:۳۰


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۱۰ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۰:۰۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 38
آفلاین
لرد سیاه در ذهنش اینگونه تصور میکرد که ناگهان به واقعیت برگشت.
سوزن سرنگ آهسته آهسته به دست لرد نزدیک میشد. لرد ناخود آگاه نفسش را حبس کرد و چشمانش را بست. پرستار که دیگر فاصله ی چندانی با گرفتن خون با اصالت لرد نداشت، ناگهان صدایی از بیرون توجهش را جلب کرد و باعث شد که برای رفع کنجکاوی هم که شده لحظه ای لرد را تنها بگذارد.

بیرون اتاق بین بیماران دعوایی به راه افتاده بود که از قرار معلوم همین به نفع لرد تمام شده بود. لرد که هنوز درحال خود بود، زیر چشمی به دستش نگاه کرد. انگار هنوز چیزی از او کم نشده بود. بلند شد و به اطراف نگاه کرد گویا خبری از پرستار نبود.
_میدانستیم آنها عرضه ی این کارها را ندارند. گرفتن خون ما کار هرکسی نیست.

سپس به آرامی از آن مکان نفرین شده دور شد. باید فورا دست به کار میشد و به دنبال آلبوس کوچک میگشت و تا کسی متوجه آنها نشده از فرصت به وجود آمده استفاده میکرد تا از آنجا خارج شوند. آخرین باری که آلبوس را رویت کرد، در دست مامور سالن بود پس قطع به یقین هنوز هم باید با او باشد.

نیم ساعت بعد

_پیدات کردم.
مامور سالن درحال بافتن ریش های بلند آلبوس دامبلدور کوچک یافت شد.
_یکی از زیر یکی از رو.
_اوقع اوعه .

اما لرد از این بابت نمیتوانست مدت زیادی خوشحال باشد حال باید برای یک فرار موفق چاره ای می جویید تا آن دو نفر را از یکدیگر جدا کند.


ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۰ ۱۴:۵۷:۱۷

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۵۳ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۰:۱۴
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 181
آفلاین
شل کن!!!!!شل کن میگم!
-ای مشنگ.چطور جرئت می‌کنی جلوی لرد ولدمورت،بزرگترین جادوگر دوران ها،حرف از شل کردن بزنی؟

-وایسا ببینم!چی گفتی؟گفتی اسمت لرد ولدمورته؟
-چیز است منظورم ...
-آقای جونز! این بچه این آقا نیست.بیاید ببریدش یتیم خونه.
- آواکداورا
پرستار مانند سنگی محکم بر زمین افتاد.اما سریع نگهبان سینما وارد شد و گفت:

-قتل!قتتتتتتتتل!
-آواکداورا
-این هم از هوش و درایت ما . آلبوس بیا اینجا

اما ولدمورت خشکش زد.هری پاتر در آنجا بود



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۱۶ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۳:۰۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 88
آنلاین
پرستار
_ نگران نباش درد نداره.

لرد
_آری جان خودت .اگر جلوتر بیایی جوری طلسمت می کنم که نفهمی از کجا خورده ای .

_ گفتی چیکار می کنی ؟ فکر کنم باید از مغزت یه عکس بندازم .

_ آری ما عکس را ترجیح می دهیم

اما پرستار دیگر توجهی نمی کرد

_ تو حق نداری خون با اصالت ما را در شیشه بکنی، چطور جرئت می کنی از خون ما برداشت کنی.

پرستار ( با خودش )
_بابا این یارو قاطی داره

_ دامبلدور هم که هیچ وقت برای ما خیر نداشت

پرستار همین طور با سوزن جلو می آمد و لرد هم آماده بود تا چوب دستی اش را بکشد


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۳:۰۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 347
آفلاین
لرد که در حال تمرین ژست های اربابانه بود تا عکسی با ابهت بگیرد، نگاهی به اطرافش انداخت.
-بویی تند و زننده از این مکان می آید.

خانم پرستاری رو به روی لرد ایستاده بود‌.
-بوی الکله...لطفا آستینتونو بالا بکشید و دستتونو مشت کنید.
-آستین بالا کشیدن هم ژست عکاسی جدید است؟ اگر با ابهت نشیم عکس نمی اندازیم ها...گفته باشیم.

خانم پرستار مهربان لبخندی زد و از اتاق خارج شد. لحظه ای بعد مردی با سبیل چخماقی و قیافه ای به زیبایی و دل فریبی رودولف وارد اتاق شد!

-ما ترجیح می دهیم عکاسمان آن خانم باشد. بسیار با ذوق و با حوصله به نظر می رسید.

مرد نگاهی ترسناک به لرد انداخت. سرنگی از جیبش در آورد و با سوزنی که اندازه انگشت سبابه لرد بود به او نزدیک شد.

-آن جسم در دستتان سرنگ که نیست؟ نکند می خواهید خون ما را در شیشه کنید؟!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۳۲ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲:۰۷:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5960
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.
لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده.
نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده. لرد ادعا می کنه که پدر بچه اس. ولی نگهبان تصمیم می گیره ازشون آزمایش خون بگیره.
لرد می ترسه و به سمت هاگوارتز آپارات می کنه.

.....................

-الان دقیقا داری چیکار می کنی؟

لرد چشمانش را باز کرد و متوجه شد که هنوز در سالن سینماست و سینما هیچ شباهتی به هاگوارتز ندارد!
تا آن زمان، هرگز پیش نیامده بود که آپارات های لرد سیاه، ناموفق باشند! ولی ناگهان ذهنش جرقه ای زد.
-ما که با زمان سرگردان اومدیم اینجا! این جا هم که چیزی سر جای خودش نیست. عجیب نیست که موفق نشدیم. ما در واقع موفق شدیم، ولی این زمان، ظرفیت و گنجایش موفقیت های ما را ندارد!

و این گونه خودش را قانع کرد!

صدای نگهبان سالن باز هم در گوشش پیچید. جمله ای که هرگز دوست نداشت بشنود.
-اگه نمایش مضحکت تموم شده، با هم بریم برای آزمایش!

لرد سیاه دامبلدور کوچک را از یقه گرفت و بلند کرد.
-بریم اصلا! فکر کردی ما می ترسیم؟ همش یک آزمایش است دیگر! با سرنگ سوراخمان که نمی کنید! خونمان را که بیرون نمی کشید. فوقش عکسی چیزی می گیرید. بگیرید!

و چند دقیقه بعد، همراه مامور سالن، در آزمایشگاه بودند!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۱۴:۵۹ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
لرد سیاه هیچگونه ترسی از هیچ چیزی نداشت. یا حداقل تمام اطرافیان و کسانی که اسم او را شنیده بودند یا چهره اش را دیده بودند، اینگونه فکر می کردند. خود لرد سیاه هم اینگونه فکر می کرد. مگر میشد که او، ارباب تاریکی و پلیدی، از سوزنی نازک بترسد؟ چند دقیقه ای با خود فکر کرد و به گفتگو پرداخت.
- نه... نمی ترسیم! ما از هیچ چیزی نمی ترسیم!
- ولی اگه درد داشته باشه چی؟
- ما بسیار قوی و بی باک هستیم! درد چیه؟

لرد سیاه در پاسخ به خویش، چهره ای مصمم گرفت و گفت:
- ما میریم که آزمایش مشنگی بدیم! حتی اگه در این راه درد بکشیم!
- یعنی دامبلدور ارزششو داره؟
- اهم...

حق با ندای درونش بود. بچه ای که در میان بازوانش قرار گرفته بود، ارزش سوراخ شدن بدن لردِ سیاه را نداشت. کوچکترین قطره ای از خون لرد سیاه نباید توسط وسایل مشنگی یا حتی خود مشنگ ها لمس یا رویت می شد. نگاهی از سر غرور به نگهبان کرد و گفت:
- ما با اینکه بسیار مایل هستیم تا با شما به آزمایشگاه مشنگی برویم، ولی باید اعلام کنیم که این بچه به آزمایشگاه حساسیت دارد. کهیر می زند!
- ینی چی میشه دقیقا؟

لرد سیاه کهیر را تازه آموخته بود و هنوز فرصت گوگل کردنش را نیافته بود. اما او کسی نبود که در همچین موقعیتی خود را ببازد. پوزخندی زد و گفت:
- کهیر! مطمئنا دیگه نگهبانی مثل تو می دونه کهیر یعنی چی!
- اونو که بله! می دونم!

اما نگهبان هم نمی دانست. فقط فکر می کرد که شاید با پرسیدن از لرد، معنی آن را بفهمد! لرد سیاه ادامه داد:
- به همین دلیل ما سریعا بچه مون رو برمیداریم و فلنگو می... چیز! این جا رو ترک می کنیم!
- ولی...

لرد سیاهی برای شنیدن ادامه ی جملات نگهبان باقی نمانده بود. لرد به سمت هاگوارتز آپارات کرده بود تا دامبلدور بچه را جلوی در آنجا بگذارد و به جستجویش به دنبال پدرش ادامه دهد. اما هنوز چند قدمی به درب ورودی مدرسه باقی مانده بود و سوژه های فرعی دیگری ممکن بود انتظارش را بکشند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۰۸:۴۴ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 296
آفلاین
چوبدستی لرد همچنان در دستانش میچرخید تا آواداکداورایی بر سر مرد برخورد کند. بازرس، هم تعجب کرده بود و هم عصبانی بود و این صورت برای دامبلدور خنده دار بود.
-هه هه! هه هه!
-نخند بچه. ما که کاریکاتور جلوت نذاشتیم که میخندی!
-هی... این ماسماسک چیه گرفتی جلوم. چوب؟ میخوای منو بزنی؟

لرد از اخم کردن به بچه خسته شد و به صورت مرد نگاه کرد.
واقعا چرا چوبدستی اش را روبه روی مشنگی که هیچ چیز سرش نمی شود گرفته است؟
-خب عصبی شدیم. ما عصبی میشویم همه مرگـ... خدمتکارانمان در میروند.

و چوبدستی اش را سر جایش گذاشت. نشست و قنداغه دامبلدور کوچک را گرفت و آویزان، نگه داشت.
لرد میخواست ابهتش را نشان دهد تا شاید مرد از پرسیدن این سوال صرف نظر کند.

-من تا ندونم مادرش کیه رات نمیم بری بیرون.
-چی؟ مگه ما نگفتیم که ابهت خاصی داریم. هرچه میگوییم انجام میشود؟
-خب که چی؟
-خب... اسم مادرش... کندرائه.
-خب این بچه و شما باید آزمایش خون بدین تا معلوم شه پدرشی. وگرنه بچه رو ازتون میگیرم، میدیم یتیم خونه. مفهوم شد؟
-آزمایش... آزمایش مشنگی؟ عمرا! ما آزمایش نمیدیم.

بازرس نیشش با این حرف لرد باز شد. به دامبلدور کوچک و لرد نگاه کرد.
-میترسی؟
-ترس؟ ما و ترس؟ نه خیر، نمیترسیم. الانم با خود تو میریم و آزمایش خون مشنگی میدیم.


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۱ ۲۰:۱۰:۰۰
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۲ ۱۵:۲۱:۱۹

My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۱۸ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو

آبرفورث دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۸:۲۶ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 37
آفلاین
-باشه،باشه گیریم که تو سرپرستشی،اگه راست میگی اسم بچه هه چیه؟

-دا....آلبوس.

-اسم شما چیه؟

لرد داشت فکر میکرد تا اسم پدر دامبلدور را بدست اورد.
ناگهان گفت:پارزیوال

-حالا من از کجا بدونم که دروغ نمیگی؟

-خب اگه فکر میکنی دروغ میگم،پس چرا میپرسی؟

-آیا این بچه مادری هم داره؟

لرد عصبانی شد و چوبدستیش را در اورد.



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۸:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4836
آفلاین
نگهبان با شک و تردید مشغول تماشای لرد می‌شه که هرچی می‌رسید به زبون میاورد و بچه هم به دنبالش به وجد میومد!

- ما خوب می‌دونیم چقد به همه کس و همه چیز اعتماد داری. مگه نه؟

بچه با اشتیاق سر تکون می‌ده و با سرعت بیشتری مشغول مک زدن پستونکش می‌شه. لرد فکر می‌کرد اوضاع داره خوب پیش می‌ره، اما نگهبان نظر دیگه‌ای داشت.
- خب که چی؟ بچه‌س دیگه به همه کس و همه چیز اعتماد داره. این باعث می‌شه سرپرستیش با تو باشه؟ برو آقا برو، اینو باید ببریم پرورشگاه.

و دست بچه رو می‌گیره که ببره، اما لرد هم کوتاه بیا نبود. پس اخماش تو هم می‌ره. شاید بهتر بود همون راه عشقو بگیره و جلو بره!
- تو به ما عشق نمی‌ورزی بچه؟

کلمه‌ی "عشق" برای دامبلدور بچه معنای خاصی داشت حتی اگه با این لحن ادا می‌شد. اون هرگز نمی‌تونست به سادگی از کنارش عبور کنه. با عشق برمی‌گرده و نگاه عاشقانه‌ای به لرد می‌ندازه.

لرد اصلا از این نگاه و تلاش بچه برای رها شدن از دست نگهبان و در آغوش کشیده شدنش خوشش نمیومد، اما مجبور بود برای لحظاتی هم که شده، دامبلدور عشق‌آلود رو تحمل کنه.

بچه از دست نگهبان رها می‌شه و با قلبی آکنده از عشق به آغوش لرد پناه میاره. لرد با بی‌میلی سعی می‌کنه بچه رو در فاصله مناسبی از خودش نگه داره و می‌گه:
- ما سرپرستشیم دیگه. اگه دزد بودیم که بچه نمی‌پرید بغلمون!می‌پرید؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.