هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۴۸:۴۴ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 193
آفلاین
صدای موسیقی ملایمی توی اتاق پخش می شد. اتاق، مثل همیشه، مرتب و آروم بود و تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای آروم برخورد قطره های بارون با شیشه پنجره و آهنگی بود که مدام تکرار می شد. جای مورد علاقه ش توی کل اتاق، لبه ی پنجره بود. دوست داشت شبا، وقتی همه خوابن و همه جا ساکته، تو تاریکی اونجا بشینه و با نور ضعیفی که از نوک چوبدستیش خارج می شد، تو دنیای کتابی که توی دستش بود غرق شه. امشبم اونجا نشسته بود، ولی کتابی توی دستش نبود و نوری از چوبدستیش خارج نمی شد. سرشو به شیشه ی پنجره تکیه داده بود و چشمش رو به قطره بارونی دوخته بود که انگار محکم نرده ی پنجره رو گرفته بود و نمی خواست سر بخوره.

حواسش اما جای دیگه ای بود. موسیقی بهش کمک می کرد ذهنشو مرتب کنه و عمیق تر فکر کنه. افکارش هر جایی می رفتن. توی ذهنشم مثل دلش آشوب بود. دوران سختی رو می گذروند. قبلا هم اتفاقات مشابهی رو تجربه کرده بود، اما هیچکدوم باعث نشده بودن از وظایفش غافل شه و تا اون حد میل به گوشه گیری داشته باشه. به لیست کاراش فکر می کرد که باید تا اون لحظه تقریبا همه شون یه تیک کوچیک آبی کنارشون می بود. به فرصتایی فکر می کرد که تو این مدت از دست داده بود. اما هیچکدوم از اونا نگرانی اصلیش نبودن. هنوزم یکم وقت واسه جبران کارای عقب افتاده و فرصتای از دست رفته ش داشت، ولی نمی دونست واسه جبران چیزی که بیشتر از هرچیزی ذهنشو مشغول کرده بود، هنوزم وقت داره یا نه.

چشم از جای خالی قطره ای که بالاخره تسلیم سرنوشتش شده بود، برداشت و نگاهی به اتاقش انداخت. سال ها اونجا زندگی کرده بود. حتی وقتایی که از اون اتاق دور بود، اونجا رو خونه ی خودش می دونست. همیشه میل عجیبی به برگشتن به اونجا داشت. نمی تونست اونجا و اهالیش رو فراموش کنه. تک تک افرادی که توی اون خونه زندگی می کردن رو عضوی از خونواده ش می دونست. اما یه نفر توی اون خونه زندگی می کرد که همیشه بخاطرش به اون خونه بر می گشت. کسی که قلب خونه بود و دلیل کنار هم موندن اهالی خونه شده بود.

بغض سنگینی رو روی سینه ش حس می کرد. بغضی که مثل یه مار روی قلبش چنبره زده بود و روز به روز، با نادیده گرفته شدن، بزرگتر می شد. حالا اون مار فرصت مناسبی رو پیدا کرده بود که به قلبش نیش بزنه و زهر تمام اتفاقات بدی که ممکن بود اتفاق بیوفتن رو توی تمام وجودش پخش کنه. مدتی طولانی بود که توی هیچ ماموریتی شرکت نکرده بود. به وظایفش درست عمل نکرده بود و همه ش خودشو توی اتاقش حبس کرده بود. مشغله ش زیاد بود، اما نمی تونست قبول کنه گذاشته درگیریاش باعث شن از وظایفش غافل شه. به اربابش فکر می کرد که احتمالا خیلی از دستش عصبانی بود. اربابش... بزرگترین و مهم ترین دلیل حضورش توی اون خونه، اربابش بود. اربابی که خیلی چیزا رو بهش یاد داده بود و هر بار که ازش خطایی سر می زد، می بخشیدش و با دلسوزی راهنماییش می کرد.هر بار مشکلی واسش پیش میومد، پاهاش خود به خود به سمت دفتر اربابش می رفتن و همیشه م با خوشحالی و راه حلی واسه مشکلش، از دفتر خارج می شد. حالا چی؟ اگه دیگه اربابش نمی بخشیدش چی؟ اگه دیگه اجازه ی ورود به دفتر اربابشو نداشت چی؟ از همه بدتر... اگه اربابش از خودش می روندش چی؟... توی ذهنش پر بود از اگه های بی جواب. شرمنده و درمونده بود. باید شانسش رو امتحان می کرد. باید از اربابش عذرخواهی می کرد. حتی اگه قرار بود با بدترین شکنجه ها رو به رو شه. اگه اربابش اونو می بخشید، بدترین شکنجه ها رو هم به جون می خرید.

چوبدستیش رو برداشت. پنجره ی اتاقش رو باز کرد و از اونجا، توی حیاط پرید. بارون هنوز می بارید و گاه گاهی نور یه رعد و برق، آسمون تاریک رو واسه یه لحظه ی کوتاه روشن می کرد. از خیس شدن و قدم زدن زیر بارون متنفر بود، اما حالا احساس می کرد واقعا بهش نیاز داره. احساس می کرد بارون میتونه افکار بهم ریخته ش رو بشوره و واسه ی فردا آماده ش کنه. فردا روز بزرگی واسه دروئلا بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۳۲ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۲:۳۱
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 372
آفلاین
می‌دانید؛ گاهی وقت ها، گاهی آدم ها، دقیقا همان چیزی هستند که باید باشند.
دلسوز در عین جدیت، همیشه با ابهت، بهتر بخواهیم بگوییم... یک پدر!
کسی که در هر شرایطی و هر جایی، هستش که حالتو خوب کنه. هستش که بهت بگه عشق همیشه نباید سرخ و سفید باشه؛ عشق میتونه خودشو به سیاه ترین شکل ممکن نشون بده و هنوز عشق باشه!

برای تام اما، عشق واژه ی نامانوسی بود. نامانوس تر از برف در تابستان! و تجربه کردنش، مثل تجربه کردن شیرینیِ یک فلفل!
از وقتی که خودش رو شناخته بود با پلیدی و کینه بزرگ شده بود. از همون موقعی که هر روز پدرِ مستش مجازاتِ نبود مادرش رو روی اون پیاده می‌کرد. انگار... انگار مقصر تمام اشتباه های دنیا اون بود.
از همون روزها کینه ی دلش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر میشد. تا یک شب سرد زمستونی، شبی که داخلش شمعی روشن نمی‌موند؛ نور سبزی خونه ای کوچیک و دلگیر رو روشن تر از همیشه کرد. روشنی ای منحوس! نحس تر از تاریک ترین روزهای تاریخ برای تام...

"فلش فوروارد"

امروز روز عجیبی بود. برای اولین بار، اربابش اون رو به یک دیدار دعوت کرده بود. آن هم تنها!
هر چیزی با خودش تصور می‌کرد.
- نکنه بابت صحبت کردن زیادیم ارباب ناراحت شدن؟! نکنه بخاطر اون روزیه که رداشون رو زیر پا خاکی کردم؟! نکنه...

ذهنش پر از "نکنه" ها بود و تهی از هر نتیجه...

- ارباب احضارت کردن جاگسن.

می‌دونست. می‌دونست که بالاخره می‌رسه. اما چرا؟ اون که اشتباهی نکرده بود. کرده بود؟
با لرزشی عجیب وارد شد. سکوتی مرگبار حکم فرما بود و فقط قژ قژِ در روغن نخورده ی اتاق اربابش این سکوت رو می‌شکست.

- بیا اینجا جاگسن!

نمی‌خواست، اما نمیشد... نمیشد نرود. بالاخره اربابش بود.
پاهایش تنِ خسته و بی روحش رو می‌کشید؛ جلوی اربابش زانو زد و منتظر شکنجه اش شد.
لحظات می‌گذشتند...
ناگهان دستی بر روی شانه اش نشست.
- درکت می‌کنیم تام! ماهم روزهای سختی داشتیم. ماهم کسی رو نداشتیم. اما تو اینطور نیستی! تو مارو داری. تو دوستانت رو داری، تو خانواده ی بزرگی به اسم مرگخوارها داری...

هضم این کلمات برایش به سختیِ هضم عشق بود؛ اما هضمش کرد!
منظورِ اربابش رو فهمید. اربابش بهش دلداری داده بود. غیر ممکن بود، لرد سیاه به کسی دلداری بدهد... اما شده بود.

همان لحظه با خودش عهد بست؛ عهد بست که تا جان دارد و تا زمانی که می‌تواند به اربابش خدمت کند.
افتخار می‌کرد! به خودش برای داشتن همچین اربابی افتخار می‌کرد.
شاید حالا معنیِ عشق و پدر، و ارتباطشون رو درک کرده بود..
پس به خودش قول داد... قولی همیشگی. قول داد تا می‌تواند برای شاد کردنِ اربابش تلاش کند.
به هر حال، او حالا تنها خانواده اش بود...


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۰۵ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۳:۴۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
فصل اول_تحمل مادری با گواهی عدم تعادل روانی!

"-نه...میل نداریم."

پر تکرار ترین و کلیدی ترین جمله گفت و گوی آن دو نفر بود. مروپ دیگر مدت ها بود که به این جمله عادت کرده بود، به قدری به این جمله وابسته شده بود که اگر یک روز آن را از زبان لرد نمی شنید شب خوابش نمی برد.

خلاصه برایتان بگویم که مرلین چنین مادری را قسمت نکند! شاید بپرسید چرا؟ در جوابتان باید بگویم با داشتن همچین مادری یک هفته ای پیر می شوید!

فلش بک_ یک هفته قبل

-کیک داریم چه کیکی! میخوام همش به سلیقه عزیز مامان باشه.

لرد با احتیاط یک پلک چشم هایش را باز کرد تا در صورت هجوم میوه ای مروپ بتواند بلافاصله خودش را به خواب بزند.
اما ظاهرا وضعیت سفید بود!

مروپ با دفترچه یادداشتی کنار تخت لرد نشست.
-خب عزیز مامان...دوست داری کیکت شکلاتی باشه یا کرفسی؟
-مادر آخه چرا ما باید دوست داشته باشیم کیکمون کرفسی باشه؟! ما کی در زندگی پر برکتمان علاقه ای به کرفس نشان دادیم که این بار دوم باشد؟
-پس کرفسی باشه.
-
-حالا دوست داری تزئین های روش با تیکه های شکلات باشه یا با تیکه های پرتقال؟

لرد با خودش کمی محاسبه کرد. درست است که بخش کلی کیک را کرفس تشکیل می داد اما حداقل همان تکه های شکلات می توانست از عمق فاجعه کمتر کند. هرچه باشد بهتر از دیدن پرتقال بود!
-با تکه های شکلات تزئین شود.

مروپ با دقت در دفترچه اش نوشت:
-با تکه های پرتقال تزئین شود.
-چرا مادر؟! آخه چرا با احساسات ما بازی می کنید؟ الان کجای این کیک به سلیقه ما شد دقیقا؟
-اشکال نداره عزیز مامان...بجاش شمع ش کاملا به سلیقه خودته!

لرد آهی از سر ناامیدی کشید و پتو اش را تا بالای کله کچلش کشید و خرو پفی کذایی سر داد.

داشتن مادری مثل مروپ به صبر و بردباری فراوانی نیازمند بود. حتی شنیده ها حاکی از آن است که عامل ریختن بخشی از مو های لرد سیاه، مادرش بوده است.
اما لرد واقعا مقاوم بود. هرچه باشد او تنها کسی بود که تحمل اخلاق های عجیب و غریب مادرش را داشت. تحمل غر های گاه و بی گاهش، تحمل دموکراسی نداشته اش...
و تحمل بی حوصلگی هایش.

فصل دوم_تحمل مادری که همواره می خواهد برود!

لرد به در آشپزخانه تکیه داده بود و به مادرش که ظروف آشپزخانه را در چمدانی می چپاند نگاه می کرد.

-میخوام برم.
-اونوقت چرا؟!
-دیشب خواب نما شدم باید برم خونه سالمندان، عزیزمامان.

لرد نفس عمیقی کشید. با لحنی که هیچ احساسی در آن به گوش نمی رسید، گفت:
-نه...نمیشه. تمام خانه سالمندان های جهان را برای دامبلدور رزرو کردیم و باقی مانده ها هم تعطیلند. باید بمانید.

مروپ همان لحظه چمدان پر از ظرف و ظروفش را روی زمین گذاشت. خودمانیم...شاید دوست داشت که گاهی از لرد بشنود که باید بماند، که باید برای آمدن روز های خوب مقاومت کند؛ آن "نمیشه" لرد برایش لذت بخش ترین و پر احساس ترین فعل دنیا بود.

فصل سوم_مرگخوار پر حرف!

آسمان بی امان می بارید. لرد که چهره اش خسته به نظر می رسید در دفتر کارش نشسته بود و نامه های بی شمارش را بررسی می کرد که همان موقع مروپ طبق معمول همیشه با موجی از انرژی منفی وارد شد.

-عزیز مامان به نظرت چرا آسمون انقدر گرفته هست؟ چرا مایع ظرفشویی های این دوره زمونه خوب ظرفارو برق نمیندازن؟ به نظرت این قاشق رو تمیز شستم؟

و قاشق را به قدری به صورت لرد نزدیک کرد که کم مانده بود در بینی نداشته لرد فرو کند. لرد برای احتیاط کمی سرش را عقب کشید. حالا شاید بینی نداشت اما باید از چشمش که در معرض برخورد با قاشق بود حفاظت می کرد.
-

اما مروپ همچنان در حال صحبت بود.
-عزیز مامان این روزا قرمه سبزی هام مثل قبل نمیشه. به نظرت سبزی قرمه ش کمه یا لوبیاهاش؟ میخوام برم اون دیگ مسی جدیده رو از کوچه دیاگون بخرم...آخه میدونی؟ میگن دیگ تفلون برا سلامتی ضرر داره. راستی عزیز مامان به نظرت برنج دمی بهتره یا آبکش شده؟

یک سال بعد

-فاصله بین عطارد و زمین بیشتره یا فاصله زمین و مشتری؟ شنیدی آخرین جمله ماری کوری قبل از مرگش چی بوده؟ منم نشنیدم دردونه مامان! حالا نظرت...

لرد خیلی خسته بود. اما با دقت به حرف های مروپ گوش می داد. درواقع حرف های مروپ واقعا بی اهمیت بود و وقت گیر اما باز هم لرد پسش نمیزد. و این دلیلی بود که مروپ بیش از همه دوست داشت با پسرش صحبت کند و هر کلمه جوابی که از پسرش می شنید عجیب به دلش می نشست و حالش را بهتر و بهتر می کرد.

فصل آخر_مادری که فرزندش را با تمام وجود دوست داشت.

همواره وجود لرد ، مسئولیت پذیری، مقاومت و صبوری اش مورد تحسین و افتخار مروپ بود. شاید عجیب باشد...
اما این ها صفاتی بود که مادری دوست داشت از فرزندش به ارث ببرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۲۲:۴۱:۴۰
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۲۲:۴۶:۵۸



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱:۴۴ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۱:۲۹ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
حتی برای ترسناک‌ترین ‌آدم‌های دنیا هم چیزی برای ترسیدن هست و حتی برای تاریک‌ترین آدم‌های دنیا هم تاریکی وجود دارد. ولی آن چه که واضح است این است که آن ترس و آن تاریکی، عجیب‌تر، خاص‌تر و متفاوت‌تر از همه‌ی ترس‌ها و تاریکی‌های دنیاست.

- حرف بزنم؟ سوال چی؟ بپرسم؟
- خسته‌ام گب. ولی بیا حرف بزن.

می‌دانید، برای آدم‌هایی مثل آن‌ها، به‌نظر سیاهی‌‌ای وجود نداشت که از آن بترسند، اما واقعیتِ عمل چیز دیگری بود؛ همیشه چیزی برای ترسیدن وجود دارد و ترس همیشه می‌تواند آدم‌های این‌گونه را نیز از پا در بیاورد. این، تنها مایه‌ی ضعفی‌ست که هرگز نمی‌توان آن را حذف کرد و بگذارید واضح بگویم، آدم‌ها را هشیار نگاه می‌دارد.

- دعواش نکنین. بذارین ناخن‌هاتونو بگیره.

آن‌ها نیز هشیار بودند. تنها ترسشان را جلوی چشمشان گذاشته‌بودند و هر روز و هر ساعت و هر ثانیه، نگران وقوعش بودند و نگران نابودی‌ای که بعد از وقوعش دامن‌گیرشان می‌شد و نگرانِ... حتی نگران این‌که دیگر از آن نترسند.

- چقدر خونه‌ی ریدل سرده!
- اصلا هم سرد نیست. وقتی یکهو یاد آشغال‌های توی خیابون میوفتی و یواشکی و بی‌اجازه می‌پری تو خیابون، توهم سرد بودنِ هوا رو می‌زنی دیگه. حالا وقتی از خونه انداختیمت بیرون می‌فهمی قضیه از چه قراره... چیکار می‌کنین؟ اینا کمه، پتوهای خودتونم براش بیارین دیگه!

عجیب بود، نه؟ خاص و متفاوت و عجیب. آن‌ها ترسشان را دوست داشتند و نمی‌خواستند از بین برود. آن‌ها با ترسشان زنده بودند و این برایشان جزو بزرگی از زندگیشان بود. دقیق‌تر، همه‌ی زندگیشان.

- حالتون چطوره ارباب؟
- ما کمی خوبیم.

آن‌ها از، از دست دادن می‌ترسیدند.
اول از همه، یک تکیه‌گاه. یک تکیه‌گاه واقعی. یک رهبر، یک ارباب ِ به تمام معنا که معنایِ ارباب بودنش با همه‌ی ارباب‌های دنیا تفاوت داشت. او کمک می‌کرد، محبت می‌کرد، گوش می‌داد، از یاد نمی‌برد، تحمل می‌کرد و خسته نمی‌شد. هر جای دنیا که بود، هر چقدر هم که خسته بود، هیچ‌وقت پس نمی‌زد.

ترس داشت. از دست دادنِ او. و آنچه که ترسناک‌تر بود، از دست دادنِ این ترس بود، اگر این متفاوت‌ترین اربابِ دنیا خسته می‌شد و می‌رفت. دیگر جایی برایشان در خانه‌ی ریدل نبود که سرش دعوا کنند یا دیگر اربابی نداشتند که برایش حرف بزنند و او گوش بدهد. دیگر نمی‌توانستند از حضورش احساس آرامش کنند یا تلاش کنند کاری انجام بدهند که لبخند ظریفش، روی لبهایش بنشیند و انگشت‌های کشیده‌اش را روی میزش بزند.

- کارت خوب بود گب، هر چند ما وزیر خانوم نمی‌خوایم ولی... اون کلاه خیلی بهت میاد.

برای از دست دادن چنین اربابی، آن‌ها حق داشتند بزرگترین ترس دنیا را داشته باشند و از تاریکیِ نبودش، وحشت داشته باشند. چرا که، می‌دانید، مرگخوارها به اربابشان احتیاج داشتند که باشد. حتی اگر حرفی نزند، حتی اگر نگاهشان نکند... حتی اگر دوستشان نداشته باشد‌. ولی آن‌ها دوستش داشتند و حاضر بودند تا هر جای دنیا هم که شده، بیایند تا از دستش ندهند.

خستگی‌ها اما می‌ماندند. توی تن بهترین اربابِ دنیا هم می‌مانند. حتی اگر ترسناک‌ترین گروهِ دنیا هم دوستش داشتند و امیدوارِ لبخندش بودند، باز هم می‌ماندند. خستگی‌ها خوب بلد بودند ناراحت کنند و بهترین ارباب‌ها را از پا در بیاورند. اما مرگخوارهایش ترسوتر از این بودند که این از پا در آمدن را فقط تماشا کنند. ترسشان جلوی چشمشان بوده و قرار بود بماند. آن‌ها مواظب ترسشان می‌مانند تا بماند و تا ابد از آن بترسند.

- ارباب، من مطمئنم که همه‌چی درست می‌شه. فقط کافیه یه گوشه بشینین و به آسمون نگاه کنین و با ستاره‌تون خیال‌پردازی کنین. این همه‌چی رو درست می‌کنه.

شاید این بار، لازم بود آن‌ها تکیه‌گاه باشند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۳:۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 114
آفلاین
هیچ گاه تولدی نگرفته بود؛ حتی تولد کسی را تبریک هم نگفته بود. اما حالا باید دست به کار میشد؛ حداقل تولد او را تبریک می گفت.

به هر حال میدانست چه باید کرد...که چه خوشحالش می کرد.
فقط کافی بود سری به دنیای آن سر کمد، سری به سرزمین نورلند و سری به وستروس و اسوس بزند.

فقط کافی بود قهوه ای در سنترال پرک بنوشد و دنبال پسر هادس با انگشتر اسکلتی اش و یا حتی پسری که وقت و بی وقت خودش را آتش میزند، بگردد.

                    *******

کلاه های بوقی را بین گروهش پخش کرد.
گروهی که به هزار زور و زحمت جمع کرده بود.
گروهی که امیدوار بود تاتسویا، موقع دیدنشان حداقل ذره ای خوشحال شود.

دخترک مثل همیشه روی نیمکتی تنها نشسته بود و به افق خیره شده بود.
 آرام آرام، به او نزدیک شدند و سپس، فریاد گوش خراششان به آسمان رفت:
_تولدتت مبااارک!!

تاتسویا ایستاد و شمشیر کشید؛ اما با دیدن جمعیتی که جلویش بودند، کاتانا را روی زمین انداخت.

اگلانتاین سفر کرده بود...سفری دور و دراز...سفری به دنیاهای دوست داشتنی تاتسویا...سفری که با خود مهمانانی به همراه داشت.

پسر هادس از دنیای زیرین، پسری با اژدهای برنزیش از اوجیجیا، فرمانده ای رومی از کمپ ژوپیتر، جویی به همراه پیتزای بزرگش و...

اگلانتاین بر روی نیمکتی که دقیقه ای پیش تاتسویا رویش نشسته بود، و حالا درحال سلفی گرفتن به کمک گوشی ماگلی اش بود، نشست.

کم کم، مهمان هایشان در حال طلایی شدن بودند. داشتند آرام آرام محو می شدند.
دخترک، پرسشگرانه به او نگاه کرد؛ اگلانتاین توضیح داد:
_دارن به دنیاهای خودشون بر می گردن...باید برن، بالاخره کسی اون طرف منتظرشونه.

چند دقیقه بعد دیگر خبری از بقیه نبود؛ فقط اگلانتاین و تاتسویا، بر روی نیمکتی نشسته و در حال خوردن کیک تولد و نوشیدن ماگ بزرگی چای بودند.
_خب...چه خبر از کیک یزدی؟

و آن ها اگر می خواستند تا فردا صبح در مورد اجتماع بزرگ کیک یزدی های عینک زن، بحث می کردند.

به هر حال تاتسویا میدانست اگلانتاین، روی چه موضوعاتی حساس است.


____________________
پ.ن: تاتسو جان...خلاصه که تولدت مبارک!!
هر چقدر دنبال یه کادوی مناسب گشتم، چیزی در شان شما نیافتم.( )


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۲۲ یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- تولدت مبارک لینی!
- ممنون ولی ... تولد من که دو هفته پیش بود!
- آره ولی نت قطع بود! بعدم کادوت مونده بود توی لپ تاپ و دم دست نبود.
- چی قطع بود؟ مونده بود کجا؟
- هیچی ولش کن. من خیلی فکر کردم لینی ... ارباب همیشه از دست تو در رنج و عذابن. کادویی برات تدارک دیدم که این موضوع رو حل کنه.
- ارباب؟ از دست من؟
- آره دیگه! تو همش داری پرواز می‌کنی ... بال بال که می‌زنی زیربالت عرق می‌کنه. بوی گند می‌گیری. همشم که زیر دماغ ارباب می‌پلکی. از دستت خفه می‌شن و دم نمی‌زنن.
- آخی ارباب ... هی تو مطمئنی؟ ما حشرات اصلا غده عرق نداریما!
- معلومه که مطمئنم! اصلا گیریم من اشتباه کنم. بیا ... این کادو که برات خریدم رو ببین ... اسپری ضد عرق، مخصوص حشرات! اینا که اشتباه نمی‌کنن.
- فکر کنم راست می‌گی ... ازت ممنونم هوریس. اما راستش من در راستای حمایت از تولید ملی، کار و سرمایه ایرانی، فقط از محصولات داخلی استفاده می‌کنم
- این که مشکلی نیست! ایرانیشم هست. بیا از این استفاده کن.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
ممنون از شفاف سازی جناب لسترنج 2، کی گفته من آلکتو رو کشتم؟ خودش مرد!


انتقام خونین!


قسمت2- آخر


- ارباب مطمئن دادانیش به آلکتو؟آخه اون آدمه؟
- یعنی می گه ما حافظه درست حسابی نداریم یادمون نمی مونه چی کارا کردیم؟
- نه ارباب من غلط کنم فقط می گم، چرا به همچین آدمی اعتماد می کنید؟ می دادینش به من!

لرد سیاه نگاهی از خشم به فنریر انداخت.
- به هر کس دیگه جز تو می دادیمش، مطمئن باش! حالا هم برو ببین این آلکتو کجا مونده.

فنریر وارد سالن اصلی شد و از پله ها بالا رفت. اما هنگامی که نزدیک اتاق آلکتو شد، افراد زیادی را دید که در آنجا جمع شده بودند.
- اینجا چه خبره؟
- رابستن می خواسته فیلم بسازه مثل اینکه زدن یکیو کشتن!
- اصلا تو کی هستی؟

فرد مذکور با خونسردی قهوه اش را می نوشید.
- دستیار دوم فیلم بردار!

دو نفر جنازه آلکتو را از اتاقش خارج می کردند.

- اونور بردن نکنید، در خروجی از اینور هستن می شه!
- رابستن می شه بپرسم اینجا چه خبره؟
- هیچی! آلکتو مردن کرد ما هم جنازش رو بردن می شیم!
- هی راب! پس دستمزد من چی می شه؟
- زدی کشتنش کردی، دستمزد خواستن می شی؟

پالی مو هایش را دور انگشتش پیچاند.
- ای بابا چه قدر سخت می گیری! چی کار کنم انقدر خوب تو نقشم فرو رفتم که یادم رفت چوبدستی واقعیه، طلسمم واقعیه! تو اصلا کارگردان خوبی نمی شی. هنر هنرمندا رو درک نمی کنی؟ می دونی چقدر دیالوگا رو تمرین کرده بودم؟
پالی گریه کنان، وارد اتاقش ( اتاق قبلی آلکتو) شد و در بهم کوبید.

- یه خورده شیرین عقله نه؟
- من دونستن نمی شم، وقتمو گرفتن نشو، کارگردان بودن می شم وقت نداشتن می شم!
- پس امانتی ارباب چی؟

رابستن به جنازه آلکتو که روی دوش دو نفر از اعضای پشت صحنه بود، اشاره کرد.
- از آلکتو پرسیدن شو!


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۲:۵۴
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
پشت صحنه ی قسمت 1 انتقام خونین (پست قبل)


-خب آلکتو فهمیدن کردی دیگه! خیلی عادی توی خانه ی ریدل قدم زدن می کنی. همه چی عادی بودن می شه! بعد یادت افتادن می کنه که یه امانتی ...
-رو به لرد دادم و امروز قراره بهم برگردونه! همه رو بلدم بابا!
-دقیقا برعکسش رو گفتن کردی!

رابستن از بچگی دوست داشت که یه فیلم بسازه و از همون موقع هم برای خودش فیلمنامه می نوشت و تو ذهنش اونو کارگردانی می کرد.
اون چند روز پیش به آرزوش رسیده بود و با بودجه ای که اربابش در اختیارش گذاشته بود، می خواست که یه فیلم بسازه. فیلم، اکشن بود و برای یه فیلم اکشن کی بهتر از آلکو؟ البته کار با آلکتو یکم سخته ولی خب رابستن یه کارگردان صبوره!
-بعدش رفتن می کنی سمت اتاقت و اونی که دو سال پیش کشتن بودیش رو دیدن می کنی. دیالوگایی رو که تو فیلمنامه بود رو گفتن می کنین و بعدش اون بهت آوادا زدن می کنه و تو افتادن می کنی. حل بودن می شه؟
-حله!

رابستن رفت روی صندلی کارگردانی نشست و زل زد به یه صفحه ی مانیتور!
-صدا رفتن شد؟
-رفت!
-دوربین رفتن شد؟
-رفت!
-حرکت کردن کنین!

آلکتو خیلی عادی توی خونه ریدل قدم زد و بعدش یادش اومد که یه امانتی رو باید برگردونه به اربابش! در اتاق رو باز کرد و پالی چپمن رو دید.
-تو... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه نمرده بودی؟
-نه نمردم. اما مثل اینکه خیلی دلت می خواست مرده باشم نه؟
-پس تو بودی که اینو فرستادی!
-چقدر خنگی! خب معلومه اسممو اونجا نوشته بودم!

-چهره ی خودتو خونسرد نشون دادن کن!
-نباید میومدی اینجا. تو فراموش شدی. افراد خیلی کمی هستن که یادشون مونده تو کی بودی. کسی اینجا منتظرت نیست!

-عالی بودن می شه. این خونسردی، عالی بودن می شه!

رابستن سریع اشکاش رو پاک کرد تا بتونه قشنگ مانیتور رو ببینه!
-دستیار صحنه! رنگ غم پاشیدن کن توی صورت پالی! سریع!

دستیار صحنه رنگ غم رو پاشید.

-به خواسته خودت رسیدی! به خیال خودت منو کشتی تا خودت به لرد سیاه خدمت کنی. اما مطمئنم زیاد موفق نبودی.

-الان دیگه خود واقعیت رو نشون دادن کن آلکتو!
-نخیر همه می دونن ما چقدر به ایشون وفاداریم.
-بله یه خادم وفادار که یکی از خادمین دیگشون رو کشت.
-حالا که زنده ای و اینجا داری واسه من بلبل زبونی می کنی!
-اره زنده م اما به زور! دو ساله توی اعماق دریا مرگ رو به چشم خودم دیدم.
-از اینجا برو پالی! کسی نمی خواد تو رو ببینه! ما جای تو رو گرفتیم!

-چشمات رو دوختن کن بهش پالی!
-حالا دیگه نه!

-حالا وقتش بودن می شه!
-آواداکداورا!

از چوبی که دست پالی چپمن بود نور سبزی زد بیرون و خورد به آلکتو و آلکتو افتاد زمین.

-مطمئنم که نمی دونستی چقدر تو این طلسم واردم!
-کات کردن بشین! عالی بودن شد! عالی! من به همتون افتخار کردن می شم. مخصوصا بچه های جلوه های میدانی بخاطر اینکه این نور سبز رو توی چوب گذاشتن کردن.

بچه های جلوه های میدانی نگاهی به هم کردن.
-ما این کارو نکردیم ولی!
-واو! یعنی جلوه های بصری انقدر پیشرفت کردن شده؟ وسط فیلم برداری جلوه های بصری رو گذاشتن می کنین؟
-آقای کارگردان این فیلم اصلا بخش جلوه های بصری نداره!

رابستن کمی فکر کرد.
-چقد از بودجه ی ارباب موندن شده؟
-270 میلیون گالیون!
-خب مرلین رو شکر! دیه رو تونستن می شیم، پرداخت کردن بشیم!




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
انتقام خونین!


قسمت اول



آلکتو مثل همیشه داشت تو راهرو اصلی خانه ریدل ها قدم می زد. همه چیز عادی بود. اما ناگهان به یاد آورد که لرد سیاه به او امانتیی داده بود تا امروز, آلکتو آن را دوباره به او پس دهد.
به سرعت دوید تا وارد اتاقش شود. اما پس از اینکه وارد اتاق شد، با صحنه ای عجیب رو به رو شد.
- تو... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه نمرده بودی؟

دختر مو نارنجی که روی تخت آلکتو نشسته بود، نگاه خصمانه ای به او انداخت.
- نه نمردم. اما مثل اینکه خیلی دلت می خواست مرده باشم نه؟
- پس تو بودی که اینو فرستادی!
- چقدر خنگی! خب معلومه اسممو اونجا نوشته بودم!

آلکتو به صورت همزمان متعجب و ترسیده بود. اما به روی خودش نیاورد و مثل همیشه خونسرد باقی ماند.
- نباید میومدی اینجا. تو فراموش شدی. افراد خیلی کمی هستن که یادشون مونده تو کی بودی. کسی اینجا منتظرت نیست!

نگاه دختر رنگ غم گرفت.
- به خواسته خودت رسیدی! به خیال خودت منو کشتی تا خودت به لرد سیاه خدمت کنی. اما مطمئنم زیاد موفق نبودی.

آلکتو عصبانی شد.
- نخیر همه می دونن ما چقدر به ایشون وفاداریم.

پوزخندی روی لبان دختر نقش بست.
- بله یه خادم وفادار که یکی از خادمین دیگشون رو کشت.
- حالا که زنده ای و اینجا داری واسه من بلبل زبونی می کنی!
- اره زنده م اما به زور! دو ساله توی اعماق دریا مرگ رو به چشم خودم دیدم.
- از اینجا برو پالی! کسی نمی خواد تو رو ببینه! ما جای تو رو گرفتیم!

پالی با چشمان موذی اش نگاهی به آلکتو انداخت.
- حالا دیگه نه!
چوبدستی اش را بالا برد.
- آوادا کداورا!

آلکتو بی درنگ بدون اینکه فرصت داشته باشد چشمانش را ببندد، بر زمین فرود آمد.
- مطمئنم که نمی دونستی چقدر تو این طلسم واردم!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
دوباره صبح شده بود.
و نور خورشید از میان ابر های سیاه سو سو میزد.
چشمانش را آرام باز کرد.
از تختش پایین آمد و دمپایی های پشمی کوچکش را پوشید.
به سمت میز چوبی قهوه ای بلوطی که رویش آینه ای طرح دار خودنمایی میکرد قدم برداشت.
صندلی که متعلق به میز بود را عقب کشید و رویش نشست.
شانه ی ابریشمی اش را برداشت و روی موها و گوش های گربه ای اش کشید.
گوش های بامزه ای که از مادرش به ارث برده بود.
سپس شانه را به دم پشمالویش کشید و آن را مرتب کرد.
به سمت کمد لباس هایش رفت و به لباس هایش خیره شد.
او جزء محدود مرگخوارانی بود که در کمد لباسش رنگ های دیگری بجز سیاه هم خودنمایی میکرد.
اما امروز دلگیر بود پس هودی مشکی از کمدش درآورد و پوشید.
یاد حرف های مادرش افتاد،صورتش درهم رفت‌.
مادرش ...پرنسس شهر نکوها بود،زمانی که پدربزرگش متوجه شد که مادرش جادوگر است اورا تبعید کرد و مادرش نیز وقتی درس های جادوگری اش را تمام کرد جادوگری سیاه شد و شهر نکو هارا نابود کرد.اما پدرش را نه!
پس از مرگ مادرش او تنها نکوی باقی مانده بود.
پس او در سفری که به آن شهر متروکه داشت کار ناتمام مادرش را تمام کرد،پدربزرگش را کشت!

ناراحت نشد.او یک قاتل بود او جادوی سیاه را دوست داشت.
کشتن را دوست داشت .لرد سیاه را دوست داشت.
مادرش اورا اینگونه بزرگ کرده بود...یک جادوگر سیاه!

او حالا آماده بود.آماده ی خوردن صبحانه در جایی که به آن تعلق داشت..او به خانه ی ریدل، اربابش و مرگخواران تعلق داشت
هر چیزی بجز این دروغ بود!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.