هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۰۸ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
فلش بک به وسطای پست بلا


خِرخِر خِرخِر خِرخِر خِرخِر خِرخِر ...[افکت اره کردن]

- این که هیچی توش نیست!

- انتظار داشتی چی باشه؟

- فکر کردین چرا شما ره ره گفتم اینه ره رای بدین؟

مرگخواران با حیرت بالای سر هکتور حلقه زده و به جمجمه شکافته او نگاه می‌کردند. بر اثر خلأ کامل، سیاهچاله کوچکی در آن ایجاد شده بود. موهای بلا همگی صاف شده و به آن سو کشیده می‌شد.

- بدوز تا هممونو نکشیده تو.

- حالا مغزو چی کار کنیم؟

- باروفیو؟

- چی شده هسته؟ چرا این طور منه ره نگاه می‌کنین؟

و این گونه شد که مرگخواران تصمیم گرفتند هر روز به صورت فرمالیته، سر هکتور را به عنوان یکی از داوطلب‌ها شکافته و مغز یکی از گاومیش‌های باروفیو را به جای مغز او به خورد گل بدهند تا در مصرف قربانی صرفه جویی کنند.

- ننویس آقا! ننویس! چی چی ره تصمیم گرفتن؟ مغز گاومیشه ره بخورین مرلینه ره قهر می‌گیره! گاومیش ارزشمند هسته! عجبا! اومدم صوابه ره کنم کبابه ره شدم. خودم کردم که لعنت بر خودم هسته.

پایان فلش بک


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰:۰۶ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۵۵:۳۰
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 324
آفلاین
- نه! نه! نه! قبول بودن نشد!

رابستن به جمعیت سیاه پوش که مشت‌هایشان را بالای سر برده بودند، اعتراض کرده بود.

- برو بابا.
- قبول بودن نشد.

جمله این بار با صدایی نازک و مامانی تکرار شده بود. توسط بچه که تنها سر، دستش از پشت رابستن پیدا بوده و چاقوی خون‌آلودی را به شکل تهدید آمیزی تکان می‌داد.
مرگخواران اهمیت داده سنگ، شنل، چوبدستی را متوقف کردند.
- چرا قبول نیست؟
- در سیزارو این بازی شدن بودن نبودن نمی‌شه. من و بچه ندوستن می‌شیم. ما می‌گیم ئیـــائوروزیغاااااء بودن می‌شه.
- چی هست؟
- ئیـــائوروزیغاااااء یک بازی اصیل سیزارویی بودن هستش که با غیــــــاظوروثائیلینق انجام شدن می‌شه.

مرگخواران با دهان های باز به رابستن و بچه خیره شده بودند. آنها تا آن روز به جهالت خون نسبت به فرهنگ غنی سیزارویی پی نبرده بودند.

- بازی کردن می‌شیم!

بچه چاقویش را تاب داد. پس از لحظه‌ای بلاتریکس جلو آمده، چاقوی بچه را گرفته، قورت داده و با آروق دسته‌اش را دفع کرد.
- بیاید همون سنگ، شنل، چوبدستیمون رو بازی کنیم.




...Io sempre per te


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹:۴۳ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۹:۵۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 629
آفلاین
-زود باشین دیگه... گل پسر گلمون گرسنه‌اند!

مروپ دیالوگش را گفته و قدم قدم به در نزدیکتر شد.
در واقع تمامی مرگخواران داشتند تلاش می‌کردند که بدون جلب توجه به راه نجاتشان نزدیک و نزدیکتر شوند.

-دنده عقب تا خود محفل ققنوس هم برید، باید گل مارو سیر کنید... به ما مربوط نیست... حالا تا هرجا دوست دارین برید.

مطابق معمول لردسیاه آب پاکی را بر سر و دست مرگخواران ریختند تا حساب کار دستشان بیاید.

دقایقی بعد، آزمایشگاه هکتور

هکتور هیچگاه نفهمید چه شد که باز قرعه به نامش افتاد. او را به تخت بسته و بلاتریکس با اره برقی بالای سرش ایستاده بود.
-مطمئنین که درد نداره دیگه؟... ها؟... آره؟... نداره دیگه؟
-مطمئن مطمئن باش هک... اصلا درد نداره.

آخرین بار که بلاتریکس در مورد درد نداشتن به هکتور اطمینان داده بود، کروشیویی در حلقش فرو کرده و تارهای صوتی‌اش تا مدت‌ها متورم شده بودند.
-خب شروع می‌کنیم.

دقایقی بعدتر، اتاق همایونی لرد سیاه

هکتور در حالی که سعی می‌کرد جمجمه‌ی شکسته اش را با دست روی سرش ثابت نگه دارد، به خورده شدن مغزش توسط گل مورد علاقه لرد سیاه نگاه می‌کرد.
-خوشمزه‌اس نه؟ می‌چسبه نه؟... می‌دونی چقدر درد داشت؟... بخور... بخور نوش جونت.

اولین مغز امروز با موفقیت اهدا شده بود. تنها یک مغز دیگر نیاز بود.
-سنگ، شنل، چوبدستی بازی می‌کنیم. هرکی باخت، مغزش رو میدیم. قبوله؟




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲:۰۴ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۲:۰۱ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
گیاه سرش را دیوانه وار به اطراف میچرخاند.رنگش هی بنفش و سیاه و قرمز میشد.با برگهایش که اکنون مانند برگ گزنه،گزنده شده بود اطرافش را چنگ میزد و از میان پرچم هایش دهانی با دندان های تیز سر بر آورده بود و حتی سخنگو شده بود!البته یک کلمه بیشتر نمیگفت و آن هم این بود:
Braaaaain!

لرد با تعجب نگاهی به گلش انداخت.کمی چشمانش را ریز و گشاد کرد و بی توجه به تغییرات عظیمی که گل بیچاره کرده بود گفت:
ظاهرا گلمان درمان شده است!این حتما از برکت دستان ما بوده که بهش سوپ دادیم.ما به خودمان افتخار میکنیم...

گل باری دیگر به اطراف چنگ انداخت و به طرز تهدید آمیزی غرید:
Braaaaaaaaaain!

نجینی که از گل ترسیده بود در دامان لرد سیاه کز کرد و فس فس کرد:(( پاپا...این گشنشه.مغز هم میخواد! ))

- اشکالی ندارد دخترم.گلمان در دوران نقاهت به سر میبرد و طبیعتا گرسنه میشود.برایش فراهم میکنیم!

لرد سیاه پس از اتمام حرفش گوشی اش را از جیب ردایش خارج کرد و سریعا بازی ((zombies vs planets)) را درحال گفتن(دلمان برای این نوستالژی تنگ شده بود) از گوگل پلی دانلود و نصب کرد.

- ولی خودمانیم ها...عجب شاهکاری خلق کردیم! حالا بیش از پیش دوستش داریم.
***
مرگخواران با ترس و لرز به گل مغز خواری نگاه میکردند که مدام با کلمه(braaaaaain) میغرید و با دیدن آنهمه مغز دهانش آب افتاده بود.آنها از ترس بی مغز شدن لام تا کام حرف نمیزدند.لرد سیاه با غرور به یارانش نگریست و گفت:
میدانم زبانتان از شاهکاری که ساختیم بند آمده.خب،حالا میخواهیم اولین داوطلب خودش را برای قربانی شدن آماده کند.

همچنان سکوت....

- زود باشید گلمان گرسنه است!



ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۶ ۱۹:۰۷:۰۰


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹:۱۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه: گیاه مورد علاقه لرد درحال خشک شدنه. مرگخوارها مراحل درمان گیاه رو طی می‌کنن و سعی دارن برای دوران نقاهت، شرایط استراحت مطلق و غذای مناسب مریض براش فراهم کنن. هکتور مقدار ناچیزی سوپ از هاگوارتز دزدیده و برای گیاه آورده.

تصویر کوچک شده


- بانو مروپ؟ ما یک مقدار سوپ ...
- برای پسرم پختین؟ بدین تا بدم بهش ...

مروپ با ذوق زدگی فراوان، بدون فرصت دادن به هکتور، ظرف را از او قاپید و به اتاق لرد سیاه برد.

- پسر دلبندم؟ ببین مامان چند ساعت پای گاز عرق ریخته تا با چاشنی عشق، برات سوپ بپزه!

لرد از بچگی سوپ دوست داشت. از سوپ‌های یتیم خانه تا سوپ‌های هاگوارتز را با ولع می‌خورد. اما به دستپخت مادرش بی اعتماد بود. شک نداشت که آن سوپ، سوپ نیست و حتا بوی چندین و چند میوه را از آن استشمام می‌کرد.

- ممنونیم مادر. نیاز به سوپ داشتیم. اصلا احساس می‌کردیم کمی سرما هم خورده باشیم. تا ما سوپمون رو می‌خوریم میشه پنجره اتاقمون رو ببندید؟

در فاصله‌ای که مروپ قربان صدقه روان (!) به سمت پنجره برگشته بود، لرد فرصت را غنیمت شمرد و کل کاسه را ریخت پای گلدان بی حالی که کنار تختش بود.

- بسیار خوشمزه بود مادر.

شاید تصور کنید هم لرد از خوردن دستپخت مادرش فرار کرد و هم گلدان سلامتی‌اش را بازیافت. اما این‌طور نبود. دروغ کوچکی که مروپ گفته بود، گریبانگیر خانه ریدل شد. آن سوپ که واقعا سوپ بود، بر روی لرد سیاه تاثیر چندانی نداشت. اما برای گیاه چرا! گیاه از کودکی با آبیاری حلال بزرگ شده بود. روحیه‌ای لطیف داشت و با فتوسنتز روزگار می‌گذراند. سوپ اما لقمه‌ی حرام بود ... مال دزدی بود که به آوند او وارد شد و سبزینه گیاه را سیاه کرد.

- گیاهی شدیم سنگدل و قسی القلب. روزانه مغز دوجادوگر به ما بدهید تا سیر شویم.

خانه ریدل‌ها قوانین خاصی داشت ... از جمله این که امر گیاه مورد علاقه لرد سیاه، امر لرد سیاه بود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۳۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
-نمیدونی؟
-نه! فقط خواستم یه چیزی گفته باشم تا ابهتمو چک کنم!
-ابهت؟
-پس چی؟ ابهت زیادم باعث شد تو اینا رو بگی دیگه!
-نه بابا! واسه چاقوی تو دستت بود! خب اصلا اینا مهم نیست الان... ولی من میتونم معجون جفت رو تو سوپ بریزم. خیلی هم به درد بخوره ها!
-من بهت اعتماد ندارم.

کریس وزیری رک و صادق بود. پس نظر واقعی اش را گفت.
-فکر بعدیت؟!
-فکر بعدی؟ از این فکر هکولانه تر؟ عالی تر؟ والاتر؟ بهتر؟ موفقیت آمیز تر؟
-آره.
-ندارم.
-پس با این یه کاسه سوپ چیکار کنم؟!
-خب یکی از روش بساز.
-
-مواد لازمش رو میتونیم بدیم بانو مروپ برامون بفهمه. فقط اگه یه قاشق ازش بخوره میفهمه. مادر اربابه. ارباب به ایشون رفتن.
-مگه خودت درستش نکردی؟
-چرا، ولی یادم نمیاد. حالا بدیمش به بانو مروپ؟
-باشه. باید فقط نا محسوس باشه! نباید بفهمن که ما بلد نیستیم یه سوپ درست کنیم!
-باشه باشه! نامحسوس!

کریس باید به عنوان دومین نفر در دنیا، به هکتور اعتماد میکرد!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۰۴:۱۸ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
نه! معجون بس کن نیمخوام هکول! الان اون سوپو بذار رو میز نهار درست کنی وزیر مملکت تا سوپو واست دوتا کنه!
-دوتا؟ وزیر مملکتو این جور کارا؟ نچ نچ نچ!

با این حرف هکتور، کریس وسوسه شد که فکر هکتورو انجام بده! ولی اون هکتور بود، ممکن بود فکرش اشتباه از آب در بیاد. پس یکم فکر کرد... چاقو رو تو دستش چرخوند و یهو سمت هکتور گرفتش!
-خب هکتور! با این سوپو فکر تو چیکار کنم!؟ فکر تورو انجام بدم یا نه؟
-معلومه فکر منـ... تورو!

هکتور اول میخواست بگه: "واسه من!"، ولی با دیدن چاقویی که کم کم نزدیک میشد، دیگه اصلا به این فکر نگاه نکرد! این فکر خطرناک ر از اینها بود! جونش یا فکرش!؟ معلومه جونش! از ترس داد زد:
-فکر تو وزیر مملکت چاقو بدست!
-فکر من! آفرین! حالا من نمیدونم با این چیکار کنیم که زیاد شه که!

و معلوم بود که تا الان هکتورو سرکار گذاشته!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۵:۱۴
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
_تف...تف به این شانس...تف به این زندگی...تف.

هکتور در حالی که زمین و زمان را به رگبار می بست، ظرف سوپ را بالای سرش گرفته و در حال آپارات به خانه ی ریدل ها بود.

_...یا مرلین...یا زیر شلواری مرلین...یا جد السادات مر...
_کریس آروم باش...منم.

کریس درحالی سعی داشت چاقویش را تیز و هویج های پلاسیده ی روی پیشخان را خورد کند، فریاد زنان چاقو را جلوی رویش تکان می داد و سعی می کرد از خود دفاع کند.
_هکتور؟...بچه ی ابله...کجا بودی؟ مثلا رفته بودی پیاز بخری؟ اون چیه دستت؟

هکتور ویبره زنان ظرف سوپ نیمه خالی را بلند کرد و گفت:
_بس می کنی یا معجون بس کردن بریزم تو حلقت؟ اینم سوپ. یه ذره کمه ولی خب کار سازه دیگه.


ارباب...ناراحت شدید؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۸:۲۱ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۸:۱۰
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 64
آفلاین
_پیا...پیاز؟
_آره،پیــــــــــــاز.
_ولی آخه...
_ولی و اما نداریم،من پیاز میخوام.
هکتور که دید چاره ای ندارد با کراهت رفت تا یک پیاز بخرد.هنوز به میوه فروشی نرسیده بود که احساس کرد حالت تهوع دارد.
منصرف شد.به این نتیجه رسید که بهتر است همانجا بنشیند تا یک فکری به حال خود بدبختش بکند.
همینطور که پکر و غمگین از بی ایده بودن نشسته بود،دو خانم از جلویش رد شدند.حرف های آنها نظر هکتور را به خود جلب کرد.
_آشپزمون خیلی بی خوده.غذاهاش یا شورن یا بی نمک دیگه اعصابم رو خورد کرده.
_من که از آشپزم خیلی راضیم،غذاهاش حرف ندارن.
_خوش بحالت من باید عوضش کنم.

هکتور با شنیدن این مکالمه فکری به سرش زد،تا بناگوش لبخند زد و به سمت آشپزخانه هاگوارتز دوید.
هکتور به خود افتخار می کرد و می بالید که همچین فکر نابی به سرش زده است.

چند دقیقه بعد،آشپزخانه هاگواتز
_اونو بریز تو اون! نه اون نه اون یکی.بابا اون یکی.ای مرلیییین!
_سس این کجاست؟
-اینجا!

در آشپزخانه هاگوارتز بلبشویی به پا بود.
هکتور با دهان باز به آشپزخانه زل زده بود.

یک نفر همانطور که قابلمه سوپ دستش پایش به جایی گیر کرد و پرت شد زمین،سوپش در زمین پخش شد.
یک نفر دیگر روی خودش روغن داغ ریخت.
دیگری مرغ را سوزاند.

هکتور به این نتیجه رسید که برگردد بهتر است،اما تا خواست سرش را بچرخاند سر آشپز او را گیر انداخت.
_آهای تو!
_م..من؟!بله؟!
_تو کی هستی و از کجا اومدی؟!

هکتور فکری می کند. یک لبخند از آن لبخند های دخترکُش می زند و می گوید:
_عجب قد و بالایی!عجب مهارتی!ن که تاحالا سرآشپزی به خبرگی شما ندیدم.به به!اصن آدم حَظ می کنه.

سرآشپز که یک جن خانگی بود تا به حال ازش این چنین تعریف نشده بود،میخواست جیغ بزند،اما جلوی خود را نگه داشت.

هکتور همینطور ادامه داد و گفت که وای شما چقدر خوب هستید و چقئر عالی هستید و ... کلی چرب زبانی کرد.
بعد که دید جن تحت تاثیر قرار گرفته گفت:
_و شما آخرین امید من هم هستید.
_چطور مگه؟!
_خب من خواهر کوچیکم سخت مریضه و دکتر یه سوپ مخصوص براش تجویز کرده که فقط آشپز های زبر دست شم بلدن اونو درست کنن.اگه شما لطفا کنیدو به من کمک کنید.

جن که دلش نرم شده بود گفت:
_باشه کمکت می کنیم.همینجا بشین الان آماده میشه.

هکتور همینطور که داشت می رفت تا بنیشیند ،یک نفر از پشت سر فریاد زد:
_مواظب باش.

یکی از آشپز ها داشت جندتا چاقو و تیغه را حمل می کرد.
هکتور سریع خود را عقب کشید.

چند دقیقه بعد
_اینم خدمت شما.امیدوارم خواهر کوچولوت حالش بهتر بشه.

هکتور که میخواست از شدت هیجان فریاد بزند گفت:
_متشکرم.ممنونم.لطف بزرگی به من کردید.

هکتور ظرف را گرفت و تا خواست برود یکی از جن ها جیغ بلندی کشید.
همه اول به او و بعد به علامت مرگخوار روی دست هکتور نگاه کردند و جیغ کشیدند.

هکتور به شدت تعجب کرده بود.احتمالا آستینش به یکی از چاقو ها خورده بود.
_گندش بزنن این شانس ما رو که هیچ وقت نداشتیم.آخه الان وقتش بود؟!

آشپز ها همینطور که فریاد زنان دور آشپزخانه می چرخیدند گارد را صدا زدند.


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲:۲۳ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۷:۰۷:۲۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
کریس کامل تحت فشار قرار گرفته بود! او وزیر این مملکت بود!او علاقه ای به آبدارچی شدن نداشت؛تصمیمش را گرفت،باید هکتور را منصرف از دادن سوپ میکرد و او را میپیچاند!
_بریز روی کله من !
_جدی؟!

هکتور دست بکاری که کریس گفت زد.

_چیکار میکنی ای نادان!
_خودت گفتی بریزم رو کلت.
_این یه کنایه بود ابله.
_خب میگی چیکار کنم؟
_برو یه دارجینی،نمکی، آب لیمویی،چیزی بیار.

ده ثانیه طول کشید تا هکتور آنها را از ده متری اش و جایی نامعلوم بیاورد!
خلاصه...هرچه که کریس از زرد آلو هندی تا عصاره سنگ قدرت می خواست را آورد.
کریس باید فکری میکرد ، مثلا او وزیر مملکت بود.
باید چیزی از ازش می خواست که قابل یافتن در خانه ریدل ها نبود!
ناگهان فکر بکری به سرش زد.
_ما پیاز می خوایم ، اونم از اون گنده هاش!


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۱ ۲:۲۷:۵۳



شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.