هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۰۴ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۰۸:۴۴ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 296
آفلاین
گاهی آنقدر فکرها در ذهنت فشرده میشوند که دیگر مغزت نمیگذارد فکر کنی. نمیگذارد تصمیم بگیری یا احساس کنی...
و میشوی کسی که دیگر خودش نیست.
احساساتی که فشرده شده‌اند، افکاری که گم شده ‌اند، رویاهایی که تاریک شده‌اند... همه و همه روحت را عذاب میدهند. آنها همه‌ی روحت هستند ولی وقتی نیست...

روزها پی یکدیگر میروند. ماه‌ها در آغوش فصل‌ها گم شده اند. ساعت ها میدوند و این زمان است بر تنه عمر مینویسد. تجربه های تلخ، شیرین، شاد، غمگین...
گاه بر ذهنت، خاطره ای برجای گذاشته است، که تو را تغییر بدهد. تو در آن بودی، در آن لحظه بودی و آن را رقم زدی.
زمان هیچ وقت برای تصمیم دوباره برنمیگردد.
او هم بود؛ بر زمانه سخت روزگار قدم میگذاشت. میدانست کوچکتر از آن است که با کسی بحث کند. میدانست گاهی این فشارها، این تصمیم های نادرست خاطرات او را تلخ میکند...
میدانست این قدم ها گاهی در مرداب سرد است و گاهی در آتش خوشبختی.
میدانست... میدانست! ولی هیچ کدام... در آن لحظه کمکش نکردند.
آن لحظه که احساس کرد هر لحظه میتواند بودنش در اینجا عذابش بدهد... هیچ کدام نبودند تا در تصمیمش روبه رویش بایستند و فریاد بزنند:
-حواست باشد! تو با کسی طرف هستی که سالها اینجا بوده. در این سالها هزاران دخترک لوسِ شبیه به تو را دیده. تو دیگر این لبخند کمرنگش را که بر تو میزند، به نگاهی که سرد و سردتر میشود تبدیل نکن. اینها فقط ضرر هستند و ضرر.

هیچ کس نبود تا بگوید احساسی عمل نکن. کمی فکر کن و بعد تصمیم بگیر. حتی هیچ کس نگفت چرا دعوا میگیری؟! هیچ بود و هیچ...
او بود افکار اشتباهش... او بود و رویایی محو شده اش... او ماند و احساسات فشرده شده اش. آنها او را مانند طناب دار بودند. او را تا پای دار بردند و کشتند.
او مرده بود...
اما برگشت. برگشت ولی قدرتمندتر... با کمک او. همان انسانی که مینویسد و در ذهنت آن را حک میکند. او کسی بود که تغییرش داد.

او تغییر کرد اما خیلی زود. خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. خیلی زود ... اما چه زیبا "زود"ها "دیر" میشوند..:)
دیر شده بود. میدانست برگشتن به سمت او سخت است. حداقل برای او سخت بود. حتی وقتی بخشیده شد، انتظار داشت نظر او برگردد.
او انتظار داشت سخت باشد... سخت تر از خود سخت...
شادی را وقتی چشید که او، طعم بخشیدن را به داد تا مزه مزه کند. شیرین بود؛ به شیرینی بازگشت! برگشتن برایش سخت بود ولی بخشیدن او سخت تر.


ربکا میدانست و میفهمید، هرچه دارد از کسی دارد که حالا اربابش شده بود!...:)


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴:۱۹ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۳:۳۲
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1183
آفلاین
دقیقا بعد از پانزده سال از مرگ پدرش، او مُرد!
باخت...زندگی را...و چقدر دوست داشت که اشتباه کند...چقدر دوست داشت که نظر بقیه در مورد او درست باشد...ولی اشتباه نمی‌کرد...حتی وقتی اشتباه میکرد.

می‌دانست وِل نشده...می‌دانست، دیده بود، باور داشت، این ایمانش بود که سایه‌ای بر سرش بود...همیشه...حتی وقت‌هایی که حسش نمی‌کرد، فقط حسش نمیکرد...وگرنه بود.
ایمانش بود که روزی بلاخره تمام خواهد شد و جواب‌ها خواهند آمد... میدانست...ولی دانسته و بدون منافات با ایمانش، این را نیز از اعماق قلب خود می‌دانست و دیده بود...که هیچ‌وقت خوشحال نخواهد بود...هیچ‌وقت نخواهد رسید...و هیچ‌وقت نخواهد بُرد...تا آن روز...

از روی نیمکت کنار دکه بلند شد...بعد از این همه دیگر کافی بود...دیگر باید فهمیده باشد که توقعی نباید داشته باشد...وقتی که بود، توقع‌اش بی‌جا بود...چرا حالا که می‌خواست نباشد، باید از او توقع داشته باشند؟

آن‌جا خانه‌اش بود...آن آدم های داخل خانه، عزیزانش بودند...صاحب خانه اربابش بود...آن‌جا جهان او بود...هر بار که رفته بود، برگشته بود...و هر بار که برگشته بود، از رفتنش حرفی پیش نیامد...مهم نبود که وقتی نبود، پس کجا بود...اگر بود، بود...نبود، نبود...نه فقط او...هر شخص دیگر...این یک قانون ساده است...و او این را می‌دانست.

درب حصار را باز کرد...دلش برای دیوارهایی که برای آنها حرف میزد، تنگ می‌شد...دیوارهایی که کاری از دستشان برای او ساخته نبود...هیچکس کاری از دستش ساخته نبود...

از محوطه خارج شد و درب را پشت سرش بست...او خیلی سعی کرده بود...ولی نشد...نمی‌شد و نخواهد شد...

به راه افتاد و در حالی که زیر لب در حال آواز خواندن بود، دور شد...
چه باشد اگر حال من بد نمی‌بود...
و خوش هم نمی‌بود و اصلا نمی‌بود...




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۴۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۰۸:۱۸ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از این گور به اون گور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
چمدانش را روی چمن و گل های حیاط خانه ی ریدل کشید و به سمت در رفت، گل هایی که حاصل مدت ها بیرون ماندن سو از خانه ی ریدل بود. اما او تامی بود بی فرهنگ.

-بی فرهنگ پدرته! حق ندارم گلای خونه ای که اسم خودم روشه رو له کنم؟!


اهم! در ادامه به در اصلی رسید و چند ضربه محکم به آن زد.گویی در خانه ی پدرش است.
-در خانه ی پسرمه تا چشم راوی در بیاد! یکی بیاد درو وا کنه.
-کیه؟! دارم میام!

صدا، صدای مروپ بود!
-نه نه! اصن لازم نیست! مامور نفت بودم! دارم میرم!
-منظورت مامور گازه؟ بیا ببینم چی می...

درست وقتی تام قصد فرار داشت، مروپ در را باز کرد و به طور ناگهانی بیهوش شد، البته نه مروپ، بلکه تام!
...
...

-من کی ام ؟! اینجا کجاست؟ هوی!
-یعنی تو نمیدونی کی و اینجا کجاس؟
-چرا، میخواستم شبیه فیلما شه. من تام ریدل بزرگم و اینجا خونه ی پسرمه!

مروپ با ماهیتابه ضربه ای به صورت تام زد.
-این که چه غلطی کردی هم یادته؟!

تام غلط زیاد کرده بود، اما معمولا آنها را به حافظه اش نمیسپرد.
-کاری نکردم که!
-کاری نکردی؟ منو با یه بچه گذاشتی رفتی گور به گور شدی اونوقت میگی...

تام قیافه حق به جانب مخصوصش را به خود گرفت.
-مروپ جان تو دیگه این حرفو نزن، هرکی ندونه تو میدونی که من ماموریت کاری بودم!

اما ماموریتی در کار نبود، تام میدانست چرا رفته و حالا چرا برگشته...

چند وقت قبل!


تام در سواحل چین روی صندلی نشسته و در حال آفتاب گرفتن بود. برایش هم مهم نبود چین اصلا ساحل ندارد چه برسد به سواحل.
-خب حالا چه کنیم سیلسیا؟

-میدونستم پای این سیلسیاعه گور به گور شده وسطه!
-اه مروپ بذار مرور ذهنیمو انجام بدم!

ادامه ی داستان!...

-من چمیدونم چیکار کنیم، تو مگه نمیگفتی میلیاردری؟ چرا اینجا رو نمیخری من بشم ملکه ی چین؟!
-ببین یکم سطح توقعاتت بالاس! مروپ نهایتا میگفت بریم پارک قدم بزنیم!

سیلسیا زیرلب غرولند کرد. بلند شد و بساطش را جمع کرد.

-کجا میری؟
-یکی از آمریکا بهم دایرکت داده که میخواد باهام ازدواج کنه، برامم یه جزیره میخواد بخره، اسمش دن بیلزریانه!
-اون مرد زندگی نیستا! به همه میگه میخواد باهاشون ازدواج کنه، یه سرچ بزن تعدادو ببین!

اما سیلسیا بدون توجه به تام رفت... حتی خداحافظیم نکرد!

-آهه...
تام در حال نوشیدن آب پرتقال آهی کشید.

-سلام!
-اع، تو فارسی بلدی؟!
-آره بابا،من همه زبانی بلدم، اسمم کروناست، اومدم بگیرمت!

تام پوکرفیس به ویروس بنفش خیره شد.
-اولا که من مرد هستم، بنابرین کسی منو نمیگیره، دوما که یچیزی تو مایه های سرماخوردگی آره؟!
-电晕很近,隔离了!

گروهی با ماسک و لوازم ایمنی این حرف ها را گفتند و به سمت تام حمله ور شدند تا قرنطینه اش کنند. اما تام زرنگتر از این حرف ها بود و طی اقدامی تهاجمی به سمت همه یک سرفه ی پر از کرونا کرده و ویروس را از بدن خودش خارج کرد...

و تنها دلیلی که تام به خانه ی پسر و همسر سابقش برگشت همین بود، کرونا. وگرنه هیچگونه دلیلی مربوط به سیلسیا و وفاداری و خانواده و از این چیزا نداشت.

برگشت به زمان حال

-الان به نظرت پسرت چه برخوردی باهات داره وقتی بفهمه برگشتی؟
-رفتاری پسرانه، توام با مهربانی و حس خوشحالی از بازگشت پدر!

و باز هم تام به طور ناگهانی بیهوش شد!


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۲۰:۵۱:۵۰
ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۲۳:۰۳:۱۰


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷:۱۷ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۸:۰۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 597
آفلاین
-ارباب ناراحت شدین؟
-نشدیم.

آگلانتاین سری تکان داد، تعظیمش را کرد و خارج شد.

-داشتیم می‌گفتیم بلا...

تق تق تق!

-پسرم سوپ کرفس پرتقال می‌خوری؟
-نمی‌خوریم مادر!
-خانه سالمندان؟
-نه مادر نه! جلسه داریم مادر، بعد جلسه بهش فکر می‌کنیم! خب بلا... کجا بودیم؟

تق تق تق!

-ارباب...

شترق!

طاقت بلاتریکس طاق شده، با لگد در حلق مرگخوار آخر فرو رفت. سپس خود را از حلق آن بنده مرلین که تنها در زمان نادرست در جای نادرست بود، بیرون کشید، به بیرون اتاق پرتابش کرد، ردایش را که حلقی شده بود تمیز کرده، در را بست و صد گونه مختلف طلسم سکوت روی آن اجرا کرد و سپس روی صندلی‌اش مقابل لرد سیاه نشست.
-می‌فرمودین سرورم!
-بله... می‌فرمودیم. چی می‌فرمودیم؟ یادمون رفت!

-ارباب شاید می‌خواستین بگین باید یه سر به همون جایی که می‌دونین...

صحبت تام جاگسن طولانی تر نشد. چراکه طلسم بلاتریکس او را نیز از پنجره اتاق جدا و به حوالی محفل ققنوس پرتاب کرد.
دقایقی بعد جلسه لردسیاه و بلاتریکس بدون آنکه به نتیجه‌ای برسد، بخاطر مزاحمت‌های سایرین تمام شد. از بخش تمام شدن جلسات متنفر بود...!

وارد اتاقش شد، درب را با حرص به هم کوبید و رودولفی که نبود او را غنیمت شمرده و وارد اتاق خوابش شده بود تا کمی استراحت کند را از جا پراند.

-خسته‌اشون می‌‌کنین. می‌گن خسته نمی‌شن... می‌گن این کار هارو دوست دارن. اما من می‌دونم... به استراحت احتیاج دارن. باید یه فکری کرد!

صبح روز بعد، در حالی که مرگخواران سر میز صبحانه منتظر لرد سیاه بودند، بلاتریکس با چمدانی بزرگ‌تر از طول و عرض خودش ظاهر شد.

-شفتالوی مامان جایی میری؟

بلاتریکس به سختی نفسی تازه کرد.
-میرم... دارم میرم.

چشم‌های رودولف گرد و گوش‌هایش چند برابر سایز متداول شد.

-به این زودی‌ها هم برنمیگردم... هرکس تو این مدتی که من نیستم به رودولف نزدیک شه، وقتی برگردم، با ناخن چشم‌هاش رو در میارم و به خوردش می‌دم.

همه می‌دانستند که شوخی نمی‌کند. تنها چیزی که روشن نبود، این بود که او چگونه می‌خواهد دوری لردسیاه را تحمل کند. و این موضوع بحث آنها، پس از بسته شدن در پشت سر بلاتریکس شد.
-ناراحت شد؟
-بره دیگه بر نگرده!
-عمرا اگه تا فردا بتونه صبر کنه. نهایتا تا شب... شرط می‌بندم!
-احوال خاصتون چطوره آقای لسترنج؟
-عزیز مامان چرا هنوز نیومده؟

کیلومتر‌ها آنورتر، جنگلی در کِبری ایتالیا

بلاتریکس با زحمت چمدان را روی تخته سنگی محکم کرده، نفسی تازه و در چمدان را باز کرد.
لرد سیاه که نور خورشید چشمانشان را آزرده بود، غلتی زدند و سر خود را در بالش فرو بردند.
-کی پرده رو زد کنار؟ خوابمون میاد... بیرون!
-بخوابید سرورم... بخوابید که تا دلتون بخواد وقت استراحت دارید... هیچ کس مزاحمتون نمیشه!

و در چمدان را بست تا نور خورشید مانع استراحت لردسیاه نشود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۳:۴۱:۵۳ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
«مَن لَم یَشکُرِ المَخلوق لَم یَشکُرِ الخالِق»


تاریکی مطلق، زوزه‌هایی که مدام دور و نزدیک می‌شد، صدای شکسته شدن شاخه‌های زیر پایش و زخم‌هایی که تعدادشان رفته رفته با گیر کردن به شاخه‌‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد ... هیچ کدام باعث ترس او نمی‌شد و این دقیقا نکته ترسناک ماجرا بود.
چنان بی مهابا در دل جنگل انبوه پیش می‌رفت که گویی هیچ چیز نمی‌تواند او را از هدفش باز دارد ... گویی ارزشمندترین چیزش را گم کرده و تا آن را بازنیابد آرام نمی‌گیرد. اما مشکل این جا بود که او هیچ هدفی نداشت. به دنبال هیچ چیز هم نمی‌گشت. نه که چیزی گم نکرده باشد؛ اتفاقا گم کرده بود. فقط متوجه نبود.
گیج و بی هدف به مسیرش ادامه می‌داد. مسیری که به هیچ جا راه نداشت. فقط با هر قدم بیشتر در تاریکی فرو می‌رفت و پیدا کردن راهی برای بازگشت برایش دشوار تر می‌شد؛ پیدا کردن بارقه‌ای از نور.

هوریس جوان خودش را گم کرده بود. چشمانش سر جایش بودند، اما با آن‌ نمی‌دید. مغزش هم خوب کار می‌کرد. اما با آن نمی‌اندیشید. فقط برای عبور از موانع پیش رو از آن استفاده می‌کرد و پشت سر گذاشتن سریع موانع دلیلی بود بر صحت آن! احتمالا سیستم دفاعی تغییر شکلش نیز سالم بود اما نمی‌گذاشت فعال شود.
با تمام این اوصاف می‌شد فرضیه مست بودنش را رد کرد اما به هر حال در بی خبری به سر می‌برد.

در اوج تاریکی بود که برای لحظه‌ای یک برق کوچک دیده شد. برقی که انعکاس یک نور نامتناهی بود. هوریس نمی‌دانست که بعدها بارها و بارها با آن نور روبه‌رو خواهد شد. هر بار شفاف تر و بی واسطه تر. و هر بار در نقطه‌ای تاریک‌تر از بار قبل. حتا به طرز احمقانه‌ای در کمال آگاهی آن مسیر را خواهد پیمود تا مطمئن شود باز هم پیدایش می‌شود که شد. اما آن دفعه به نظر اولین باری می‌رسید که متوجهش شد.

سطح شفافی که نور را انعکاس می‌داد چند بار با سرعت از مقابل هوریس رد شد. هوریس سعی کرد آن را نادیده بگیرد اما بار آخر به او حمله‌ور شد. حشره کوچک آبی رنگی که بال‌هایش توجه هوریس را جلب کرده بود، شروع به نیش زدن کرد. برخلاف عموم حشرات که یک بار نیش می‌زنند و می‌روند، این کار را تکرار می‌کرد. بی‌وقفه! او در این کار تبحر خاصی داشت و از قضا تکرار این اتفاق نیز در طالع هوریس بود. آن دفعه اما حکمتی داشت؛ تلخیش تلخی دارو بود ...

تصویر کوچک شده


نیازی به زمان برای عادت کردن به نور محیط نداشت. اما دوباره چشمانش را بست تا فکر کند و به خاطر آورد که چه اتفاقی برایش افتاده. همین کافی بود ... همین که فکر کند، هی به عقب‌تر برود؛ و برایش یادآوری شود که از هیچ فرار می‌کند!

جای نیش‌ها هنوز می‌سوخت؛ اما از حشره آبی متشکر بود. خودش را برای همیشه به او مدیون می‌دانست. بعدها که فهمید لرد سیاه او را برای تعقیبش فرستاده، به او نیز چنین حسی پیدا کرد.
زمان زیادی طول کشید تا هوریس متوجه شود هر دوی آن‌ها به خواست آن نور در مسیری قرار گرفته‌اند که انعکاسش را به او نشان دهند. این اعتقاد به نور اگرچه به مذاق ارباب تاریکی‌ها خوش نمی‌آمد، هیچ وقت باعث نشد احساس هوریس ذره‌ای کمرنگ شود.
شاید سال‌ها بعد، زمانی که برای فرار از نیش بی‌وقفه پیکسی او را با ضربه دست به کناری راند، پیکسی تصور کرد که چنین باشد. اما در اعماق قلب هوریس اوضاع درست مثل سابق بود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۹:۴۸:۳۵ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۲۶:۴۴
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 233
آفلاین
-وین!
-چیه خروف؟

دامبلدور، چهره اش شکل دیگری داشت؛ شکلی که برای وین کاملا عجیب بود.
-می دونی فلفل دلمه ای هات خیلی تلخن؟ می دونی از خور خور کردنت خسته شدیم؟

وین، بسیار زودرنج بود و همین کافی بود که وین به خشم بیاید.
- بله، من هم خیلی وخته که می خوام مرگخوار اخباب بشم.

وین، کوله پشتی زردش را برداشت و هافل را درون آن گذاشت.
-هلگاخافظ پروفسور دامبلدور.

دامبلدور که نمی خواست جلوی رفتن وین را بگیرد، در را برایش باز کرد.

-پخمک خودخواه! موقعی که مرگخوار اخباب شدم خونه گریمولد رو روی سرش خراب می کنم!

وین، بیل زردش را از توی کوله اش بیرون آورد و شروع به کندن زمین کرد.
-بیا هافل. باید تا فردا بریم خونه ی اخباب.
-خوورا!

هافل که مانند وین در دلش غوغایی بود، شروع به حفر راهی به خانه ی ریدل کرد.

یک ساعت یعد

چاله، بالاخره توسط وین و هافل حفر شده بود؛ چاله ای که راه رسیدن به خانه ی ارباب واقعی اش بود.

-هافل، به نظرت اخباب بهمون اجازه ی خرگخوار شدن رو می ده؟
-خور.

هافل، سرش را با امید فراوان تکان داد و هر دو با خوشحالی وارد راه زیرزمینی شدند.







ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۳ ۹:۵۱:۴۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۲۲ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۵:۲۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 122
آفلاین
- تالاپ!
جمعی از آگلانتاین ها پس از برخورد با دیواری نامرئی، مانند پارچه ی کهنه بر روی زمین پهن شدند.
_نههه...دروازه ها بسته شده...گیر افتادیم!!


                            ****

اگلانتاین بر روی صندلی گرم و نرم سالن عمومی هافلپاف نشسته بود، به شومینه ی خاموش زل زده و پیپی بر گوشه ی لبش گرفته بود.
_اگلا...

سدریک بر کنارش روی صندلی دیگری نشسته بود و دستش را جلوی چشمان پافت تکان می داد.
_ااا...اینجایی؟
_خیلی وقته...پیپِ خاموش میکشی؟

اگلانتاین به پیپ نگاه کرد؛ روشنش نکرده بود.
_هوومم...راست میگی...ولی مگه مشکلی داره؟
_بیخیالش...بدو دیگه، عجله کن...نیم ساعت دیگه باید پشت میز کافه باشی.
_اه...سد...
 
فقط پای سی میلیون گالیون وسط بود، بیشترین پولی که در تمام زندگی اش دیده بود، مگر چقدر می‌توانست مهم باشد؟
البته که مهم نبود.

ترجیح می داد همچنان روی صندلی بنشیند و به نقطه های نامعلومی زل بزند؛ اما با این حال از جایش بلند شد و به طرف کت توسی رنگش رفت.
_خیلی خب بریم دیگه...
_ولی اگلا...دمپاییت هات...خیلی مناسب بیرون رفتن نیستن ها...

لازم نبود همیشه مرتب باشد. مگر چقدر می توانست مهم باشد؟ باید دل ساحره های جوان را به دست میاورد؟ نه؛ البته که نه.

کافه سه دسته جارو مثل همیشه شلوغ و مملو از افرادی بود که غرق در بازی ای هیجان انگیز بودند.
اما اگلانتاین بر خلاف اوقات دیگر، حوصله ی بازی کردن نداشت؛ نوبتش را دیر بازی می کرد و نگران تسترال های روان پریش می شد.
_آقای پافت...نوبت شماست.
_آره...ولی تسترال ها چی میشن؟
_اقای پافت...لطفا عجله کنید.
_باشه...ولی ما حتی بیمارستانی نداریم که تسترال ها رو بستری کنه.
_نوبت آقای پافت میسوزه...نفر بعد.
_خانواده ی اونا چی میشن؟ چجوری با یه تسترال دیوونه تو خونه زندگی می کنن؟ تازه چجوری...

سدریک در حالی که کشان کشان اگلانتاین را از کافه  بیرون می برد، زیر لب به نفرین کردن او، به خاطر اتلاف وقتش، می پرداخت.
_تو که نمی خواستی بازی کنی، اصلا برای چی اومدی؟
_هووومم...تسترال های روان پریش؟
_


صدای پچ پچ اعضای هافل، آن شب بیش از همیشه، بلند شده بود.
هافلی ها تخت های نرم و گرمشان را رها کرده و روی کاناپه های سالن عمومی لم داده بودند.
_من دارم میگم اگلا عجیب شده، تو میگی به ساحره نیاز داره؟
_آره...آره. منم وقتی دلم میگیره، فقط یه ساحره ی باکمالات میتونه کمکم کنه.

سدریک با چشمانی گرد شده، به رودولف و استاندارد هایش گوش می داد.
_باید یه جوری خوشحالش کنیم. ولی چجوری؟
_جشن تولد با شمع.
_جشن؟ نه ترسناکههه. شمع؟ اونم ترسناکه.

دورا ساکت به صفحه ی کتابی قطور خیره شده بود.
_دورا...چیزی پیدا کردی؟
_اممم...ببینید، مطمئن نیستما...ولی اینجا نوشته افسردگی...
_افسردگی؟ افسردگی دیگه چیه؟ ترسناکه؟
_نه، چیز ترسناکی نیست رکسان. ولی...کم کم آدمو تجزیه میکنه. یعنی... ببینید، ما هممون آدم هایی تو مغزمون داریم، آدم هایی شکل خودمون، فقط با ورژن کوچک تر که هرکدوم مخصوص یه کاری هستن...مثلا برای آگلا، یه آگلا مخصوص پیپ کشیدن، تو مغزش وجود داره...یکی دیگه مخصوص قمار بازی و...ولی مشکل اینجاست که هر ماه، این آدم های کوچولو، جاشونو با هم عوض میکنن.

دورا سکوت کرده بود؛ گویی دیگر علاقه ای به ادامه ی حرفش نداشت. ولی به هر حال گفت:
_وقتی آدمی افسرده میشه، آدم کوچولوها با چسب نا امیدی توی مغزش میچسبن و دیگه نمیتونن بیرون بیان و جاشونو با هم دیگه عوض کنن پس کاراشونو اشتباه انجام میدن.

سکوت وحشتناکی بر فضا حاکم شد.
نه رودولف ایده ای داشت و نه رکسان به نظرش چیزی ترسناک می رسید.
_یعنی داری میگی همچین اتفاقی براش افتاده؟
_گفتم که...مطمئن نیستم ولی خب، فکر میکنم.
_یعنی چی کار باید بکنیم؟

سدریک فوت کرد و موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد:
_الان دیگه مهم نیست...شب به خیر تا فردا صبح.


                        ***

اگلانتاین پرده هارا کنار کشید و به پرتو صبحگاهی، اجازه ی ورود به خوابگاه را داد.
_اهه...صبح شد که، بخوابیم پس...

روی تختش غلت زد و چشمانش را باز باز نگه داشت تا خوابش ببرد.
در خوابگاه باز شد و ارنی وارد شد.
_اااا...بیداری آگلا؟
_آره...ولی دیگه دارم می خوابم.
_الان که صبحه.
_هوم...چه ربطی داره؟
_هیچی...پاشو بریم صبحونه بخوریم. بچه ها منتظرن.

اگلانتاین و ارنی خیلی زود پشت میز صبحانه نشسته بودند؛ اما خبری از بقیه هافلپافی ها نبود.
_بقیه کجا...

پافت نتوانست حرفش را به پایان برساند.
هافلی ها از پشت صندلی ها و میز ها بیرون پریده و فریاد شادی سر داده بودند.
_ناراحت شدین؟...چی ناراحتتون کرده؟

هم گروهی هایش با قیافه ی متعجب نگاهش می کردند:
_اگلا...ما ناراخت نشدیم...با خقط برای تو کیک خرفتیم.

وین به رکسان که با نگرانی به گیلاس های روی کیک خیره شده بود، اشاره کرد.
_و خدریک چند تا بادکنک خوت کرد.

سدریک با گونه های گل انداخته، نفس نفس می زد.
_و خودولف...چند تا ساحره دعوت کرد، با اینکه هیچ خدوم نیومدن. ما می خواستیم خوشحالت خنیم.
_اه...مرسی بچه ها...ولی من یک کم کار دارم...

اگلانتاین با بی توجهی و حواس پرتی چرخید و به سمت سالن عمومی هافلپاف به راه افتاد.
_خمکش نکرد؟
_نه...فکر نمی کنم. باید فکر دیگه ای کنیم.

                          
                            *****

_اممم...کیه؟ کیه؟ منم تهی ...بیام تو؟

صدای تق تق در اتاق اگلانتاین بلند شده بود؛ اما کسی داخل نشد. یا شاید هم به زبان پافت کنونی عادت نداشت.
اگلانتاین دوباره فریاد زد:
_کیه؟ منم منم...غذا آوردم براتون.

اما باز هم نه در باز شد و نه صدایی شنیده شد.
پافت به زور خود را از تخت جدا کرد و به طرف در رفت.
_عه!! یه بسته که اسم من روشه...مال من که نیست.

بسته ای ناشیانه کادوپیچ شده و مچاله، جلوی در قرار داشت.
اگلانتاین در را کوبید و به سمت تختش رفت؛ اما کنجکاوی اش غلبه کرد و دوباره رفت تا جعبه را وارسی کند.
_هووم...اسم من روشه...هووم...ماله منه...هووم...پس برش نمی دارم. نه...نه، باید برش دارم. آخه این طوری پست جلو نمی ره. آخه ممکنه کس دیگه ای برش داره.

پافت کشان کشان و با سختی بسته را داخل اتاق هل داد؛ آخر بسته خیلی سبک بود.
_هووم...چسب داره...هووم...امضا نداره...جای اسم فرستنده ام که خالیه...خیلی ام مشکوک و ترسناکه...پس بازش کنیم دیگه.

ثانیه ای بعد کپه ای چسب گوشه ی اتاق افتاده و درهای جعبه گشوده شده بود.
_اامم...این چیزا خیلی آشنا به نظر...عه! این پیپه، همون پیپیه که وقتی هفت ماهم بود کادو گرفتم...از اون موقع دیگه پیپ کشیدن رو شروع کردم.

پافت، پیپ را با احتیاط گوشه ای گذاشت:
_این شال گردنه رو...اولین کادوی کریسمس بچه های هافل. رکسان از رشته های دو طرفش می ترسید.

اگلانتاین شال گردن مشکی و زردی که اسمش رویش حک شده بود را به گردن انداخت:
_اینم کاتانای ورژن کوچیک...تاتسویا توی تولد 14 سالگیم هدیه داد...خیلی اصرار داشت باهم دوئل کنیم.

پافت، به شمشیر پنج سانتی درون مشتش نگاه می کرد و از به یاد آوردن آن خاطره، قهقه می زد.
 دست آخر به قابی که با پیچاندن روزنامه دورش، سعی در سالم ماندنش کرده بودند، نگاه کرد.

قاب عکس قدیمی و کهنه ای بود.
تمام دوستانش...لبخند زده و دست تکان می دادند.
خودش هم درمیان آنها نشسته و از ته دل می خندید. چشم هایش لبخند می زدند، نه لب هایش.
حتی اربابی هم گوشه ی قاب نشسته بود؛ لبخند نمی زد اما قیافه ای راضی به خود گرفته بود.

گونه های اگلانتاین خیس شده بودند. گویی از خوابی بیدار شده بود. از برزخی بیرون آمده بود.


                           ****

اگلانتاین هایی کوچک، از دیواره ی مغز صاحبشان آرام می لغزیدند و کنده می شدند.
یکی از آنها بیرون می رفت و دیگری وارد می شد.

همه شان عجله می کردند؛ به هرحال یکی برای باختن در دست های قماربازیش می رفت و دیگری تصمیم گرفته بود به کلاس شمشیر بازی برود تا بتواند با دختر سامورایی دوئل کند.
و اگلای دیگری بود که هراسان به دنبال تکه های کوچک خاطراتش می دوید...خاطراتی که نباید باز می گشتند...خاطراتی که بهتر بود پاک فراموششان کند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۲۱:۱۵:۱۲

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۲۳:۰۲ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
پاسی از شب گذشته بود. هوا رو به سردی می رفت و ابر ها، اینجا و آنجا، آسمان شب را پوشانده بودند. مهتاب تمام قدرتش را برای روشن کردن زمین زیرینش انجام می داد، اما ابر ها ضخیم تر از آن بودند که اجازه دهند نور از آن ها عبور کند و به همین دلیل، سطح علفزار کنار خانه ریدل ها تیره و روشن بود. سکوت اطراف خانه ریدل ها هر از گاهی با صدای زوزه گرگی در دور دست و یا برخورد شاخه های درختان با یکدیگر بر اثر وزش باد، شکسته می شد.

لرد سیاه از پنجره اتاقش شاهد سکون بیرون از خانه اش بود. مدت ها بود اطراف خانه ریدل ها را اینگونه آرام ندیده بود. همیشه چند مشنگ در اطراف خانه ریدل ها پرسه می زدند. بیشترشان به نظر بی آزار می رسیدند، ولی او تحمل مشنگ های بی آزار را هم نداشت. چند باری به مرگخوارانش گفته بود که آنها را از آنجا دور کنند، ولی هر بار مدتی بعد، دوباره سر و کله مشنگ ها پیدا می شد. از اینکه می دید بعد از گذشت چندین روز، هنوز مشنگی در اطراف خانه ریدل دیده نمی شد، کمی شوکه شده بود ولی نارضایتی ای از این اتفاق نداشت. نگاه خیره اش را از بیرون برداشت و به داخل اتاق چرخید.
- یادمون رفته بود که اینجایی!
- مشکلی نداره ارباب.
- میدونی که... ما کار های واجب تری از اینکه کسی در یادمون باشه داریم.
- بله ارباب... .

بینز این را گفت و سرش را پایین انداخت. چندان با این وضعیت غریبه نبود. بالاخره لرد سیاه باید کار های زیادی انجام می داد و رسیدگی و حرف زدن با یک روح، در اولویت های بعدی اش قرار داشت. بینز به اتفاقات گذشته اش فکر می کرد که رشته افکارش با صدای لرد به هم ریخت.

- ولی می دونی چیه؟
- چیه سرورم؟
- چندان هم ازت ناراضی نیستیم. تونستی با این ریختت مشنگ ها رو فراری بدی. چند روزیه که این ورا نیومدن.

بینز لبخندی از سر رضایت زد و منتظر شد تا اربابش، حرفش را ادامه دهد.

- اولین باری رو که اومدی زیر سایه ما یادته؟
- چطور میشه که یادم بره ارباب... . بعد از گذشت همه این سال ها، هنوزم اون لحظات جلو چشمم هستن.
- ولی ما فراموشش کردیم. اصولا خیلی به این چیزا فکر نمی کنیم.

بینز کمی جا خورد، ولی عادت داشت. لرد اصولا به هر کسی رو نمی داد.
- ارباب... . همیشه تو ذوق آدم می زنین!
- همینه که هست! مشکلی داری؟
- نه ارباب... ولی... .
- ولی چی بینز؟

روح نگاهی به اربابش انداخت و آب دهانش را قورت داد. از لحن لرد ترسیده بود. ولی باید حرفش را می گفت. وگرنه همه راهی که آمده بود، بیهوده می نمود.
- ولی ارباب... ارزششو داشت.
- چی ارزششو داشت؟
- همه این مدت. از همون اولین باری که اومدم پیشتون تا الان. از همون وقتی که فقط "د" بودم. نمیدونم از اون یدونه حرف پیشرفتی کردم یا نه. اما این رو می دونم که شما خیلی برام پیشرفت کردین ارباب. حتی الان که روح هستم، بازم همینجام. حتی اگه یه زمانی روحم هم از بین رفت، بازم می خوام اینجا باشم.
- تو همیشه باید اینجا باشی بینز! ما مرگخوارانمون رو همینطوری الکی انتخاب نمی کنیم. شما وظیفه تونه به ما خدمت کنین!
- مطمئنا ارباب.
- خوبه. حالا برو و مزاحم استراحت ما نشو!
- چشم سرورم.

بینز نگاه دیگری به لرد انداخت. بعد از مدت ها، بالاخره جایش امن بود، خانه بود. پیش کسی که دوستش می داشت. پیش اربابش... .


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸:۳۳ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۰۸:۴۴ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 296
آفلاین
تق
تق
تق...

قدم های آرام و کوتاه بر میداشت. چشمانش را بسته بود. نمی خواست چهره کسی را ببیند؛ خیلی میترسید. شاید از مسخره کردنش... شاید کسی بیاید و خبر بدی را بدهد... شاید... شایدهای زیادی در ذهنش میچرخیدند.

تق

صدایی غیر از صدای کفشش آمد. سرش را برگرداند تا ببیند چه کسی به او نزدیک شده است. چشمانش را با ترس باز کرد. نمیخواست چیزی را که میدید، باورکند...
اربابش استوار روبه رویش ایستاده بود و به او نگاه میکرد.
خواست چیزی بگوید ولی صدایش در گلو خفه شد. تنها به اربابش نگاه کرد... کسی که چند صباحی به امید دیدنش از نزدیک، تلاش کرد.

-سر راه ما ایستادی. برو کنار.

زنی با موهای فِرش به اربابش خیره شد. نزدیک تر آمد و دستانش را در هم گره کرد.
انگار استرس داشت.
-تازه وارده. میخواست بره داخل که... با ورود شما، یکی شد.
-بلا؟ یه تازه وارد، وارد خونه ما میشه و ما اسمش رو نمیدونیم؟
-اسمش؟ اسمتو به ارباب بگو.


دهانش را باز کرد. صدای خفه ای از گلویش اسمش را گفت. محکم پلک هایش را بست و باز کرد. ممکن بود رویایی باشد در خواب... ولی اربابش ایستاده بود و به او نگاه میکرد.

-ربکا... اسمتو شنیده بودیم. فقط خواستیم مطمئن شوی ما حواسمان به همه هست. حتی اگر تازه وارد سمجی مثل تو باشد.
-ژیپراده...
-حالا برو کنار تا ما وارد اتاقمان شویم. جلسه داریم. همه مرگخواران هستند... تو هم باید باشی.


گفتگوی زیبایی بود. بماند که کوتاه بود، لبخندی در آن نبود، شادی ای در آن نبود، فقط بماند...
چون...
این هم بماند...


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۲۴ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۲:۰۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 283
آفلاین
واژه ای برای بیان احساساتش نمی یافت. کلمه ای نبود تا به کمکش، احساساتِ پر شده در ذهنش را خالی کند. در گوشه و کنار ذهنش کندوکاو می کرد؛اما هیچ، دریغ از حتی یک کلمه که بتواند بر زبان بیاورد. ذهنش سراسر لبریز از احساسات مختلف شده و دیگر جایی برای واژه ها نمانده بود.

احساسات از هر طرف بر او فشار می آوردند؛ احساس ترس، وابستگی، نگرانی و دلشوره و هزاران احساس دیگر که از مدت ها پیش در جای جای ذهنش قرار گرفته بودند.
ترسِ از دست دادن اربابش که از مدت ها قبل در گوشه ی کوچکی از ذهنش به وجود آمده و تا الان نیز همراهش بود؛ از همان وقتی که لرد او را به مرگخواری پذیرفت و اربابش شد، می ترسید. از دوری و رفتنش می ترسید. می دانست به او بسیار وابسته می شود و دیگر تحمل دوری از او را ندارد. از همان موقع، از دست دادنش برایش یک کابوس بود تا همین حالا.
وابستگی به او، وابستگی شیرینی بود؛ اما حیف که نگرانی را نیز به همراه خود داشت. دائم نگران بود و حالا بیشتر از همیشه؛ نگرانِ از دست دادن اربابش...

ارباب او اربابی معمولی نبود؛ فوق العاده بود. اربابی که تحت هر شرایطی همچنان محکم و استوار پابرجا ماند و مرگخوارانش را رها نکرد. اربابی که در هر زمانی به حرف های بی حد و اندازه و گاه غر زدن های مرگخوارانش گوش داد، بی آنکه خسته شود. اربابی که بر خلاف این که به بی احساسی و سردی معروف بود، وجودش پر از احساس بود و به مرگخوارانش اهمیت می داد. اهمیتی چنان که شاید در ظاهر دیده نشود، اما از تمام کارها و حرف هایش می توان به این حقیقت که آنها برایش مهم اند، پی برد.

حرف های به ظاهر بی تفاوتی که از زبان اربابش می شنید، برایش به شیرینیِ قند بودند؛ چرا که می دانست پشت آن کلمات سخت و لحن بی تفاوت، عشقی بی همتا نهفته است. عشقی فراتر از آن عشق های پوچ و توخالی که چیزی جز شعار نیستند. عشقی به معنای واقعی که فقط در بطن چیزی وجود دارد و نه در ظاهر آن. عشقی که فقط مرگخوارانش متوجهش می شوند و نه کس دیگری. از آن نوعی که فقط می توان آن را فهمید و با تمام وجود درک و حس کرد؛ نه از آن که فقط شنیداری است و بس.

در میان هیاهوی این احساسات، بار دیگر در ذهنش شروع به جستجو کرد؛ برای یافتن عبارتی که بتواند با آن احساساتش را بر زبان بیاورد، بلکه آرام شود. ناگهان به خاطره ای رسید؛ خاطره ای که موجب آرامشش می شد. دو دستی آن را چسبید و مرور کرد. صدای اربابش در ذهنش طنین انداخت:
- ما جایی نمی رویم! فعلا که همینجا هستیم. نکنه می خواهی برویم و تو جایمان را بگیری؟
نه، او این را نمی خواست. او فقط حضور اربابش را در کنارش می خواست. ادامه ی حرف هایش را شنید:
- ما هیچ مشکلی نداریم. اربابی هستیم مقتدر و بی مشکل! بنابراین قرار نیست جایی برویم.
سپس با حالتی زمزمه وار و آهسته ادامه داد:
- نگران ما نباشین؛ ما همیشه اینجا خواهیم بود.

با به خاطر آوردن این خاطره آرام شد. نگرانی و دلشوره اش از بین رفت و جایش را به لبخندی ظریف در گوشه ی لبش داد. چرا از اولش اینقدر نگران شده بود؟ چرا این همه درمورد رفتن اربابش خیال پردازی کرده بود؟ دلیلی برای رفتن وجود نداشت. اربابش قوی بود و مقاوم. هیچ وقت جایی نمی رفت؛ همیشه همانطور با اقتدار و با ابهت می ماند. خودش گفته بود جایی نمی رود و او به قدرت و حرف اربابش اعتماد داشت. هیچ دلیلی برای رفتن وجود نداشت...



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۶ ۲۲:۱۱:۳۹

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.