هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۲۶ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱:۳۳ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
اسلیترین vs ریونکلاو


شرط بندی


روز دل انگیز و شادی بود.
نسیم ملایمی می‌وزید و شاخ و برگ درختان را به نرمی می‌رقصاند.
گنجشکی روی بلند ترین شاخه درخت، سوت بلبلی می‌زد.

شترق!
جیک!


روز دل‌انگیزی بود. اما بلاتریکس از همه روزهای دل انگیز متنفر بود و از گنجشکی که خواب صبحگاهی‌اش را خراب کرده بود، متنفرتر! پس لنگه کفش رودولف را نثار گنجشک بی نوا کرد.
گنجشک هم جیک معصومانه‌ای کرد و از روی شاخه مستقیما وارد معده فنریر شد که زیر درخت مشغول بحث با آگلانتاین پافت بود.
-به به! از آسمون غذا می‌باره. می‌بینی؟ شانس با من یاره پافت... قبوله... قبوله! هزار گالیون! خدایا شکرت!

اما بی‌نوا تر از گنجشک، رودولفی بود که چشم‌هایش را باز کرده و روزش را با دیدن چهره عصبانی بلاتریکس شروع کرده بود.
-یـــــا جد مرلین! چشم‌هام! یا خود خدا!
-چیه؟ ها؟ چیه؟ بگو ببینم... بگو دردت چیه؟ مثل دخترای شش ساله داری جیغ می‌کشی!

رودولف چشم‌هایش را بست.
-چشمام سوختن... فکر کنم نور چهره‌ات چشمام رو سوزوند. خیلی خوشگل شدی!

یا رودولف دروغگوی خوبی بود و یا بلاتریکس آنقدر او را دوست داشت که ترجیح داد حرفش باور کند.

آن روز از آن روزهای عجیب خانه ریدل‌ها بود. چرا که به یک باره محبت بعضی‌ها نسبت به بعضی دیگر قلمبه شده، از چشم و چالشان به اطراف می‌پاچید. محبت قلمبه شده فنریر مثلا سرتاپای اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین را دربرگرفته بود.
-آخ که من فدای اون آب‌میوه خوردنتون بشم سرورم... بخورین که دماغ شه بچسبه به صورتتون!
-ما داریم چای می‌نوشیم فنر... در ضمن نیازی به دماغ هم در چهرمون حس نمی‌کنیم.

البته فنریر کاملا داشت اشتباه می‌زد، چرا که محبتش را برای تیمی خرج می‌کرد که اگر می‌برد، شانس قهرمانی تیم گریفیندور به صفر می‌رسید.
-آخ بلا... چرا نون خالی می‌خوری؟ ارده شیره و آبمیوه بخور قوت بگیری.

رگ غیرت رودولف قد کشیده و پای چشم فنریر فرود آمد.
-هوی به زن من نگاه نکن! مال خودم مال خودم، مال دیگران هم مال خودم... بله!

اما توجه آگلانتاین به شدت به سمت اعضای ریونکلاوی جلب شده بود.
-دروئلا... اون چیه داری می‌خونی؟ ده روش برای یافتن اسنیچ... بذار کنار کتاب رو بابا... به جاش بیا... برات آب هویج گرفتم. بخور سو‌ی چشمات بره بالا.

-گفتین سو؟... ارباب کارم دارن؟ بیام تو؟
-خیر سو! ما هیچ کاری باهات نداریم. دور شو!

چند ساعت بعد، زمین بازی کوییدیچ

-خب... خب... خب! با شماییم با گزارش بازی هیجان انگیز ریونکلاو و اسلیترین... کم کم باید منتظر بیرون اومدن بازیکنان از رختکن‌ها بشیم. البته بهتره اول تاتسویا کاتاناش رو از گلوی فنریر برداره و به جاش از زمین بندازتش بیرون!

کاتانا که توجه‌‌ها را روی خودش دید، بی سر و صدا از روی گلو فنریر بلند شد و در غلافش فرو رفت.

-فنریر در سلامت کامل داره زمین رو ترک می‌کنه و فکر کنم دیگه آماده‌ایم تا تیم‌ها... خب انگار نیستیم! آگلانتاین در طرف دیگه زمین داره به رودولف یه چیزایی میگه... اوه!... پیپش رو گذاشت کنار و از تو جیبش یه ساحره درآورد... لبخند شیرینی رو لب رودولف نقش بسته... خب انگار به سلامتی و دل خوش آگلانتاین هم خارج شد. پس حالا می‌تونیم تیم‌هارو در زمین داشته باشیم!

تیم ریونکلاو از رختکن خارج شدند و به محض ورودشان به زمین، سوت تاتسویا به صدا درآمد.
-خطا! کاپیتان سان با پای چپ وارد شد!

صدای هو کشیدن تماشاچیان ریونکلاو خواست به هوا برود، لاکن باورشان نشد که یک گریفیندوری سوتی به نفع تیم اسلیترین بزند. پس تبدیل به آه عمیقی شد.

-خب... پس از ثبت اولین خطای بازی، تیم اسلیترین دارن وارد میشن و...

سوووووت!

اینبار نوبت رودولف لسترنج بود.
-خطا! بلاتریکس موهاش رو شونه نکرده... می‌تونه تاثیر بدی تو روحیه سال اولی ها...

با پرتاب شدن لنگه کفش بلاتریکس به سمت فرق سر رودولف، صدای سوت دوم هم بلند شد.

-رودولف خطای دوم تیم اسلیترین رو هم به دلیل سو قصد به جان داور گرفت... حالا اگه خطاگیریتون تموم شده، کاپیتان‌ها دست بدن؟!

گزارشگر عصبانی به نظر می‌رسید.
داوران کاپیتان‌های دو تیم را برای دست دادن با یکدیگر دعوت کردند، لاکن به دلیل ویروس جدید و خطرناکی که شیوع پیدا کرده بود، دستی داده و گرفته نشد و تنها گوشه جاروهایشان را به هم زدند. بالاخره داوران در سوت هایشان دمیدند.

-کوآفل دست تیم ریونکاوه. به لینی پاس می‌دن و آخ!... پیکسی مثل برچسب چسبید به کوآفل... حالا هر جفتشون دست هوریس اسلاگهورنن. درگیری بین لینی و هوریس بالا گرفته. لینی نیشش رو نشون می‌ده ولی هوریس جاییش رو نشون نمی‌ده. فقط لینی رو از بال گرفته و به گوشه‌ای پرت می‌کنه. شکر مرلین که لینی پرواز بلده وگرنه ریونکلاو یکی از بازیکنانش رو... اوه! چه خبر شد یهو؟!

خشونت بازی به یکباره بالا گرفته بود. کتاب دروئلا هرکسی را که شیرازه‌اش می‌رسید گاز می‌گرفت و به باقی تف می کرد. جیغ‌های مادر سیریوس پرده‌های گوش و عفت را با هم می‌درید. چو‌چانگ کار خاصی نمی‌کرد و کریچر سعی می‌کرد کتاب دروئلا را وایتکسی کند.

-داورا اول بازی فرت و فورت خطا می‌گرفتن و حالا که بازی کلا خطاییه که دو تا توپم توش گل میشه، معلوم نیست کوشن!

ربکا لاک وود بلاجری را در دست گرفته بود و با چماق‌ دنبال رابستن می‌کرد. رابستن کوآفل را به سمت گابریل پرتاب کرد. کوآفل با شدت به صورت گابریل برخورد کرد و پس از شکستن بینی او، خودش را در آغوش بلاتریکس انداخت.
سو به سمت بلاتریکس خیز برداشت اما در اثر برخورد ملاقه با سرش از مسیر منحرف شد. بلاتریکس همچنان به مسیرش به سمت دروازه ادامه می‌داد. تام به سختی مشغول محاسبه زاویه دست او بود تا آمادگی لازم برای گرفتن شوت را داشته باشد.

-بلاتریکس داره همچنان پیش میره. چو سعی می‌کنه با چماق بهش ضربه بزنه... اما اون جاخالی می‌ده و... اوه! با لگد چو رو از رو جارو انداخت پایین! قاعدتا بازی باید متوقف شه... البته اگر داوری پیدا بشه! بلاتریکس به تام رسیده... آماده پرتاب میشه... و خدای من! خانم بلک داره با گوشه قابش می‌زنه تو سر تام... اوه! گل به نفع اسلیترین! و دروازه بان ریونکلاو هم ناک اوت شد.

کوآفل مجددا به دست ریونکلاوی ها افتاد. گابریل که مجروح به نظر می‌رسید سعی می‌کرد خود را به دروازه اسلیترین برساند. لینی اصرار به پاس‌کاری داشت. اما این آخرین اصرار زندگی‌اش بود چرا که توسط هکتور مورد حمله حشره کش قرار گرفت و ثانیه‌ای بعد مظلومانه کشته شد. گابریل تک و تنها به دروازه اسلیترین رسید. کمی به دو حلقه خالی دروازه با حسرت نگاه کرده و سپس کوآفل را در آغوش لرد سیاه پرتاب کرد.

-گل نشد... گابریل کوآفل رو مستقیما به دست لرد داد. بلاتریکس رو می‌بینیم که با شور و شوق داره تیز بینی لرد رو تشویق می‌کنه... اوه! درگیری جدیدی بین دروئلا و کریچر شکل گرفته. فکر کنم سر گوی زرینه.

گزارشگر راست می‌گفت. دروئلا گوشهای کریچر را و کریچر موهای او را می‌کشید. هکتور به کمک کریچر رفت و بدون تعارف دروئلا را از روی جارو به پایین پرت کرد.

-خشونت تیم اسلیترین بی حد و مرز شده. جستجوگر ریونکلاو نابود شد. حالا تنها اعضای باقی مونده از ریونکلاو ربکا و گابریل هستن. اسلیترینی ها به جای بازی، حلقه محاصره‌ای دور این دو عضو تشکیل دادن. گابریل گویا راضی به زحمت تیم اسلیترین نبود و خودش پرید پایین. حالا فقط ربکا مونده...

ربکا قصد مبارزه داشت اما قصد کافی نبود. او نیز به دست مادر سیریوس به پایین پرتاب شد.

روز بعد، کوچه ناکترن

فنریر، آگلانتاین، رودولف و تاتسویا در مغازه کثیف و کوچکی رو به روی هم نشسته و نوشیدنی کثیف تری می‌نوشیدند.
-هزار گالیون آگلا... شرط رو زیر درخت بستیم... دست دادیم! زیرش نزن... معجون خشونت من بهتر از مال تو کار کرد. دیدی که... ریونکلاوی‌ها پر پر شدن... بده گالیونامونو که جون داداش کلی کار داریم!

حق با فنریر بود. هر کدام سر میز صبحانه تا جایی که توان داشتند معجون به خورد اعضای کوییدیچ داده بودند و معجون فنریر بهتر عمل کرده بود.
آگلانتاین کیسه سکه را روی میز کوبید.
-کوفتت شه!

فنریر شرط را با یک کشته و شش مجروح برده بود. راضی کردن داورها کمی سخت بود. چرا که لازم بود قبل از شروع رسمی بازی، اعصاب هر دو تیم به هم بریزد تا معجون شروع به کار کند... و با خطاهای بی دلیل داوران این اتفاق افتاد... بازی با برد خشونت آمیز تیم اسلیترین و پولدار شدن تاتسویا و فنریر تمام شده بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۳۹ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۴۹:۳۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 107
آفلاین
هافلپافvsگریفندر

سوژه: شورش

- هووی پافت! کجا میری نصف شبی؟ ها؟
- دورا...ولم کن بابا! حالم خوب نیست...میرم یکم هوا بخورم.
- خیلی خب...فقط یادت نره فردا مسابقه داریم، زود برگردیا!

پافت از درهای خوابگاه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه قدم زدن، توجهش به صدای اهنگی بلند و آتشی که جلوی کلبه هاگرید روشن بود، جلب شد. به طرف کلبه رفت و کمی دورتر از آتش، روی زمین نشست.

در کلبه هاگرید مهمانی ای برپا شده بود.
لیوان های نوشیدنی پر و ثانیه ای بعد خالی میشد و کل فضای کلبه را دود پر کرده بود.
مهمان ها که از فرط شادی و خوشحالی فقط درحال قهقه زدن و پر کردن دوباره لیوان هایشان بودند، توجهی به پیرمرد عبوسی که ثانیه ی پیش به جمعشان اضافه شده بود، نکردند.
- پیس...پیس!

پافت روبه صدا برگشت.
- جان؟ با من بودید؟
- آره عزیزم...چی شده؟ چی ناراحتت کرده؟ بگو باهم رفعش کنیم.
- اممم...آخه میدونید...من فردا مسابقه دارم، ولی سطح من خیلی پایین تر از بقیه تیمه...اونا همشون قوی و باهوشن. باید سیکس پک های سدریکو ببینید...من اصلا در حد اونا نیستم. آخه میدونید...نه این که سنی ازم گذشته و از همون هفت ماهگی پیپ می کشیدم و اصلا توی زندگیم ورزش نکردم، فکر کنم تاثیر گذاشته روی کویدیچ بازی کردنم...

لبخند ترسناکی روی صورت مرد نشسته بود ولی پافت روده دراز تر از این حرف ها بود.
- مامانم میگفت تغذیه سالم داشته باش...هر اتفاقی هم می افتاد به نظر بابام دلیلش دیر خوابیدن بود...ای کاش حداقل به حرف هاشون گوش می کردم تا شاید...

پافت خیلی روده دراز بود.
- خیلی خب...خیلی خب...مشکلتو فهمیدم...
- اگه سیب رو جای گزین پیپ...
- اه...یه دیقه خفه شو ...خب...خوب به من گوش کن. واقعا می خوای مشکلت حل بشه؟
-
- واقعا حاضری هرکاری انجام بدی؟
-
- واقعا می خوای قوی و قدرتمند بشی؟
-

مرد سر جایش ایستاد و هیجان زده شروع به تکان دادن دست هایش کرد.
- اسفناج های فرآوری شده برای این که ملوان زبل خود شوید...فقط و فقط با ارسال پیامک به شماره زیرنویس شده، می توانید از اسفناج های ملوان زبل استفاده کنید.

اگلانتاین گیج به مرد نگاه می کرد.
- ولی آخه میدونید...اون اسفناج نبود...از بچگی ایسگا گرفته بودن...

مرد چند لحظه ای مکث و به حرف های پافت فکر کرد، سپس با خوشحالی پودری درون پیپش ریخت و آن را به دستش داد.
- خیلی خب...میبینم که طرفدار ملوان زبل نیستی. پس یه چیزی برات پیدا کردم اعلای اعلا...فردا صبح قبل مسابقه بکش...میدونم مشتری میشی.

*****


- اگلا...کجا بودی تا الان؟
- سد...بیرون بودم...حالا بخواب...شب به خیر.
- آخه بیرون؟ تا حالا؟

اگلانتاین بدون اینکه لباس هایش را عوض کند، با کفش زیر پتو خزید و شروع به خروپف کرد.

روز مسابقه:

- سد...پس اگلانتاین کجاست؟ چرا نیومده؟
- گفت یه کاری داره...خودش میاد.

هافلپافی ها آماده، در کنار جارو هایشان ایستاده و به حرف های انرژی بخش رز گوش می کردند.
- ما میشیم برنده...ما هستیم قوی و خشن و...
- با کمالات!
- نه رودولف...با میکنیم پرواز با جاروهامون ما میگیریم اسنیچو...ما له میکنیم...

در رختکن باز شد و پافت هراسان وارد شد.
- دیر کردم نه...ببخشید.

روی صحبت اگلانتاین با جارویش بود؛ اما کسی توجهی به او نکرد چون فریاد یوان، نشان از شروع شدن بازی میداد.
- حالا اعضای تیم هافلپاف نامرتب تر از همیشه وارد زمین میشن...و اعضای تیم گریفندر پشت سر سرکادوگان با قدم های کشیده، منظم بودن خودشون رو به نمایش می ذارن.

سوت شروع بازی به صدا در آمد و چهارده جارو از زمین بلند شد.
- حالا سرخگون دست آرتور ویزلیه...یه شوت خوب به سمت دروازه و...توپی که از بین دست های دیگوری رد شده و وارد دروازه میشه...گل برای گریفندر.

بازی کماکان ادامه داشت و تا این جای کار 70-40 به نفع گریفندر تمام شده بود.
چون هیچکس علاقه نداشت به عله جیلتی بی احترامی کند، موقع گل زدن جلویش را نمی گرفتند و به ترامپ نیز نزدیک نمیشدند، زیرا نگران بودند به لیست تحریم ها اضافه شوند.

- هافلی ها حق دارن که نمیتونن سرخگون رو بگیرن...وقتی فنر دندون های نیشش رو به نمایش می ذاره هرکسی از جلوش کنار میره.

یوان که از شوخی خودش شروع به قهقه زدن کرده بود، با صدای فریاد جمعیت ساکت شده و به اگلانتاین نگاه می کرد.
- اوه اوه...یه بازدارنده به پافت میخوره؛ خیلی عجیبه که نمیتونه از خودش دفاع کنه...ببینید...پافت داره با بازدارنده صحبت می کنه...می خوام برای بهتر کردن جو یه جک قشنگ براتون...

تماشاگری عصبانی صندلیش را از جای کنده و به طرف یوان پرتاب می کند تا اورا ساکت کند.

اگلانتاین شروع به خندیدن کرد و بعد ناگهان ایستاد و خنده ها، جایشان را با فریادش عوض کردند.
- عه! نکن...لعنتی چی کار می کنی؟

پافت دستش را تکان تکان می داد و هم زمان فرود می آمد.
- دست راست...ساکت بشین ببینم.

بقیه بازیکنان هم پشت سر اگلانتاین فرود آمدند و با تعجب و گیجی به او نگاه کردند.
اگلا دوباره فریاد زد.
- شورش چیه؟...من با شما خوب رفتار نمی کنم؟...دست چپ...مودب باش ببینم، این چه حرف هایه؟ بی تربیت...

پافت با عصبانیت پای راستش را به زمین زد.
- فرار چیه؟ تو می خوای فرار کنی؟ بشین سر جات ببینم.

گویی اعضای بدن اگلانتاین درحال شورش بودند، چون او به اطراف می دوید و فریاد کشان از اعضای بدنش میخواست که سر جایشان بمانند.

رودولف به سمت هاگرید که میان تماشاچیان نشسته بود رفت و زمزمه کنان گفت:
- هاگرید...هاگرید...ببین پافت شبیه اون یارویی نبود که دیشب اومد کلبه؟
- کولبه؟ کولبه چیه؟
- هیچی...ببین اصغر سگ سبیل گفت به کی جنس داده؟
- یه پیر مردی که پیپ داشت و امروز مسابقه اش بود.
- هوووم...ببین برنامه اینه...میری پافت و می گیری و میاری.
- چرا؟
- تو جیبش پیتزا داره...پیتزا قایم کرده. اگه بگیریش و ببری کلبه، پیتزاهاش مال تو میشه.

هاگرید به سمت اگلانتاین یورش برد، او را روی شانه اش گذاشت و فریاد کشان به سمت کلبه اش دوید.
- برید کنار...من گوشنمهههه...

*****


- خب...خب...اگلانتاین خوبی؟
- اممم...آره فکر کنم...چه خبر شده؟ چرا من سرم درد می کنه؟

پافت برگشت و به اطرافش نگاه کرد.
- شما کی هستین؟ اینجا کجاست؟ من کی ام اصلا؟
- اممم...میگم رودولف...به نظرت ضربه خیلی محکم بود؟
- نمیدونم...ولی در هرحال اثر کرده...اگه مهمونی یادش می موند، معلوم نیست به مأمورا چی میگفت.

پافت که گویی سر ذوق آمده بود، گفت:
- مهمونی؟ یادم میاد من دیشب توی یه کلبه بودم...

تالاپ...

رودولف دسته قمه اش را دوباره بر فرق سر پافت کوبید. اگلانتاین بیهوش روی تخت افتاد.
- امممم...رودولف یکم محکم نزدی؟
- اشکال نداره...نفس نکشه بهتره.


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۳۵ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۲۳ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
اسلیترین vs ریونکلاو

شرط بندی


*****

-با سلام خدمت حضار گرامی و بینندگان توی خونه! با شما هستیم، با اولین قسمت از برنامه ی "قدح اندیشه"! چون قسمت اول هستش لازم می دونم که یک سری توضیحات در مورد روند این برنامه بهتون بدم. روند برنامه اینجوریه که، ما تمام افکار مهمون برنامه رو وارد قدح اندیشه می کنیم و با یک آشکار ساز اونو به نمایش در میاریم. و وقتی میگم تمام افکار، منظورم واقعا تمام افکاره!
خب حالا بی معطلی میریم سراغ مهمون اولین برنامه‌مون! خانوم ها و آقایان، این شما و این هم، وزیر سحر و جادو، خانوم گابریل دلاکور!

دوربین از روی مجری به سمت گابریل می چرخه که داشت مبلشو ضد عفونی می کرد.
-اوه...منم سلام عرض می کنم خدمت همه! خیلی خوشحالم که به عنوان اولین مهمون منو انتخاب کردین.

فلش بک - وی. سحر و جادو

-یا اولین مهمونت من می شم یا توی وایتکس غرقت می کنم.

پایان فلش بک

-خب خانوم وزیر، آماده این؟
-به طور کامل!

فردی از پشت صحنه با یک چوب دستی و قدح اندیشه وارد صحنه شد. گابریل رفت کنار قدح اندیشه و چشماشو بست و منتظر موند که خاطراتش گرفته بشه. بعد از انجام کار ها دوباره برگشت و روی صندلی مهمان نشست.

-خب از پشت صحنه اعلام می کنن که خاطرات برای نمایش آماده ان.

صفحه ی نمایش یک اتاق مثل کتابخونه رو نمایش داد.

-خانوم وزیر مثل اینکه در ذهن خودشونم به درست بودن همه چی وسواس دارن.
-نظم همه جا مهمه!

ذهن گابریل به طور کامل دسته بندی شده بود. هر دسته ای اسمی داشت و بعد به چند شاخه تبدیل می شد. دسته های مختلفی در ذهن گابریل وجود داشت که نود درصد اونا به پاکیزگی مربوط می شد. ولی هیچکدوم از اینا مورد توجه مجری برنامه قرار نگرفت. به خوندن دسته بندی ها ادامه داد تا رسید به دسته ی "محرمانه"!

-خب خب خب! مثل اینکه به جای جذاب ماجرا رسیدیم.

حضار با تشویق های فراوان باعث شدن که گابریل جلوی مخالفتی که قرار بود بکنه رو بگیره.
وارد دسته ی محرمانه شدن و به دو شاخه رسیدن.
-خب حضار محترم درون استودیو! شما می تونین با دستگاهی که روی صندلیتون تعبیه شده رای بدین که وارد شاخه ی "محرمانه های خصوصی" بشیم یا "محرمانه های وزارت"!

حضار رای هاشونو دادن و صد درصدشون به محرمانه های وزارت رای داده بودن.

-بیننده های توی خونه تعجب نکنن. حضار اولین برنامه رو اختصاص دادیم به تاکسی ران های عزیزمون!

وارد بخش محرمانه ی وزارت شدن. شاخه های زیادی رو بعدش رو به روی خودشون دیدن.

-وقت برنامه زیاد نیست برای همین فقط می شه وارد یکیشون شد. برای همین ما بصورت رندوم یکی رو انتخاب می کنیم.

انتخاب شده، "امورات مالی" بود. بعد از انتخاب کردن این بخش وارد یک خاطره شدن.

-گابریل باید بخاطر ریون کاری کنی که ما ببریم. باید خودتو به ریون ثابت کنی. من نمی دونم می خوای چیکار کنی ولی هرکاری می کنی باید ما ببریم.

گابریل در حین اینکه به سمت دفتر خودش می رفت، به حرف سو فکر می کرد. به این فکر می کرد که باید چیکار کنه. داشت به اون موضوع فکر می کرد که یک برگه چسبید به صورتش.

نقل قول:
شرط بندی در کوییدیچ را با ما تجربه کنید.

فکر بکری به ذهن گابریل رسید.

دفتر وزیر

-جدی حرف زدن می شین خانوم وزیر؟
-معلومه که جدی ام! فکر کردی پول های وزارت از کجا میاد؟ از همین شرط بندی و تبانی ها دیگه. ببین من پول وزارت رو توی برد ریون می بندم. تو هم کاری کن اسلی ببازه. به همین سادگی کلی پول به جیب می زنیم! اسلی هم که ببازه براش فرقی نمی کنه. در کل قهرمانه!
-ولی خب اینجوری به تیمم خیانت کردن نمی شم؟ نشدن می شه که این کارو نکردن بشم؟
-خیانت کجا بود. فقط یه باخت ساده‌س که چیزی رو هم تغییر نمی ده. البته تغییر می ده. مقدار پول وزارت رو! در ضمن اگه این کارو نکنی، مجبور می شم به دلیل هدر دادن پول وزارت، اخراجت کنم!

رابستن از ضریب هوشی خوبی برخوردار نبود و گول زدنش مثل آب خوردن بود. وقتی رابستن از اتاق رفت، گابریل به موضوع مهمی فکر کرد. به اینکه چرا واقعا نره و پول های وزارت رو روی این موضوع شرط بندی نکنه. چون شرط بندی ها احتمال برد ریون رو زیر ده درصد می دونستن پس حتما پول خوبی به جیب می زد. پس وسایل رو جمع کرد و به آدرسی که روی اون کاغذ نوشته بود، رفت.

روز مسابقه - رختکن اسلیترین

-بالاخره به بازی آخر رسیدیم. اگه مثل دوتا بازی قبل، بازی کنیم با سه برد قهرمان می شیم.

رابستن که تا اون موقع داشت فکر می کرد که چجوری این قضیه رو به تیم بگه، فرصت رو غنیمت شمرد و گفت:
-خب چرا خودمون رو خسته کردن بشیم؟ ما در کل قهرمان بودن می شیم و نیاز نبودن می شه که به خودمون سختی دادن بشیم تا این مسابقه رو هم بردن بشیم. همینجوری هم از بازی های قبلی خسته بودن هستیم. گوشه ردای ارباب رو نگاه کردن شو، پاره شدن شده. نصف مو های بلاتریکس ریختن شده. نظرتون چی بودن می شه که بازی رو آسون گرفتن بشیم و باخت دادن کنیم؟

بعد از زدن این حرفا، رابستن با یک مشت "نچ نچ" و "اوف بر تو" رو به رو شد.
-تو واقعا اسلیترینی ای؟
-کی این را وارد مرگخواران کرد؟
-مرتیکه ی نمک نشناسِ تسترالِ کدو زاده! با چه جرئتی این چرت و پرتا رو گفتی؟

همه یک سری چیز به رابستن گفتن و اونو کنار زدن تا وارد زمین بازی بشن.
رابستن که این رفتار رو پیش بینی کرده بود، رفت سراغ پلن بی!
جارو های نیموس 2000 رو با نیمبوس 1000 های نیمبوس 2000 نما عوض کرد. صد در صد این پلن جواب می داد.

-یاران و هم تیمی های ما! همان طور که می دانید ما اربابی بسیار پولدار هستیم و برای مسابقه ی آخر برایتان جارو های نیموس 2000 توربو شارژ خریداری کردیم تا کیف کنید.

رابستن فکر اینجاش رو نکرده بود ولی چون وقت خالی داشت یک پلن سی هم برای خودش ریخته بود.

-کریچر! از ریگولوس شنیدم که دوست داره تو بد بازی کنی! خواستم بهت بگم، چون فکر می کردم حرفای اون برات مهمه!
-حرف ارباب ریگولوس همیشه برای کریچر مهمه! کریچر بد بازی می کنه.

این پلن داشت جواب می داد.
-بلا! دونستن می شدی که هوریس پشتت گفتن شده که از تو بهتر بازی کردن می شه؟
-چی؟ اون سگی بدست از من بهتر بازی کردن می شه؟ الان یک جوری بازی می کنم تا ببینیم کی بهتر بازی می کنه.

انگار این پلن هم اشکالاتی داشت.
رابستن دیگه پلنی نداشت و خودشو برای اخراج شدن آماده کرده بود. جاروشو گرفت و رفت توی زمین بازی.

-خب با شما هستم و یه مسابقه ی کوییدیچ تشریفاتی. اسلیترین از قبل قهرمانیش ثبت شده بود ولی خب باید این بازی برگزار بشه تا مسابقات به پایان برسه. بازیکنای دو تیم رو می بینین که منتظر داور هستن تا توپ ها رو رها کنه و بازی شروع شه...و شروع شد. مهاجمین دو تیم به سمت کوافل حمله ور می شن ولی این گابریل هستش که بهش می رسه و سریع یک حمله رو ترتیب می ده.
-ارباب مطمئنین اینا توربو شارژن؟ اینا که خیلی کندن!

از شانس خوب رابستن، بازیکنا نیمبوس 1000 های 2000 نما رو برداشته بودن.

گابریل با سرعت به سمت دروازه حرکت می کرد. بلاتریکس و هوریس با هزار زحمت بهش رسیدن و از دو طرف بهش نزدیک شدن.
-تو از من بهتری؟ حالا بهت نشون می دم.

بلاتریکس رفت سمت هوریس. هوریس تا دست انداخت که توپ رو از گابریل بگیره، بلاتریکس یک تنه بهش زد و اونم تعادلش به هم خورد و از روی جاروش افتاد.

-اوه اوه! اونجا رو ببینین! فکر نکنم هوریس حالا حالا ها خوب بشه. اسلیترین باید با یه یار کمتر بازی کنه.

گابریل توپ رو به سو پاس داد. سو هم به حمله ادامه داد! نزدیک دروازه بود که لینی رو دید که کنار دروازه خالی بود. بهش پاس داد. ولدمورت این صحنه رو دید و رفت که پاس رو قطع کنه ولی به دلیل سرعت کم جاروش به توپ نرسید و لینی توپ رو وارد دروازه ی خالی کرد.

-و گل! اولین گل برای ریونکلاو! اسلیترین، اون اسلیترین همیشگی نیست.

یک ساعت بعد

ریونکلاو هشتاد امتیاز از اسلیترین جلو بود و این نتیجه خیال رابستن رو راحت کرده بود.

-به نظر می رسه کریچر اسنیچ رو دیده و داره می ره سمتش!
-رفتن می کنه سمتش؟ این که گول خوردن شده بود! فکر کنم اخراج شدن می شم.

کریچر با تمام سرعت به سمت اسنیچ می رفت و دروئلا هم پشت سرش. نسبتا به اسنیچ رسیده بود که یاد حرف رابستن افتاد.
-کریچر چیکار می کنه؟ کریچر نباید از سخنان گهر بار ارباب ریگولوس بزرگ سرپیچی کنه. کریچر جن خونگی بد! کریچر باید تنبیه بشه!

کریچر، خودجوش خودشو از روی جارو پرت کرد پایین و افتاد روی هوریس اسلاگهورنی که تازه به هوش اومده بود و داشت قدرتشو جمع می کرد تا بلند شه.

-ئلا اسنیچ رو گرفت! بازی تمومه! ریونکلاو برد! یه برد خیلی آسون و عجیب!

-پس این همه پول وزارت اینجوری بدست اومده! قضیه جالب شد ولی حیف ما وقت، برای پرداختن بهش نداریم. همه ی بینندگان و حضار درون استودیو رو به مرلین می سپارم! تا برنامه بعد مراقب خودتون باشید!

دوربین ها خاموش شد و حضار خارج شدن و مجری، گابریل رو دید که داشت آستین هاشو بالا می زد.

فردا

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:

مرگ ناگهانی مجری معروف!
دیشب بعد از اینکه این مجری برنامه ی خود را تمام کرد، به طرز وحشتناکی کشته شد. پزشکان سنت مانگو، خوردن مقدار زیادی وایتکس رو دلیل مرگ ایشان می دانند. قاتل همچنان شناخته نشده ولی گروه کاراگاهان به تحقیقات خود ادامه می دهند تا قاتل را پیدا کنند.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۵۵ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۷:۴۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 240
آفلاین
هافلپاف vs گریفیندور

سوژه: شورش

- اَه...دهنمون سرویس شد بابا! وقتی شب و روز و تابستون و زمستون تو سوز سرما و بر بیابون با یه پا روی زمین، سیخ وایسیم، همین می‌شه دیگه! حقوقم که بهمون نمی‌دن، انتظارم دارن صدامون در نیاد!
- آره واقعا حق داری‌. منم خسته شدم از بس روم بالا پایین پریدن. به هرحال درسته منم صندلیم، ولی احساس ندارم؟ باید بیان روم یورتمه برن یا مثل آدم فقط بشینن؟

پایه‌های دروازه‌ی کوییدیچ و صندلی‌های ورزشگاه به شدت از وضعیتشان عصبانی و ناراضی بودند. کم‌کم دلخوریشان اوج گرفت و به سایر وسایل ورزشگاه نیز سرایت و صدای اعتراض‌هایشان را بلند کرد.

چرخ‌دستی خوراکی‌ها درحالی که با حالتی گرفته، دستی به چرخ‌ها و بدنه‌اش می‌کشید و آنها را نوازش می‌کرد، فریاد زد:
- مردم وقتی منو می‌بینن، وحشی می‌شن و مثل تسترال به سمتم هجوم میارن! می‌ریزن روم و هر چی دلشون خواست بر می‌دارن؛ اصلا توجهی ندارن که خب چرخ‌های منم فقط تحملِ یه وزنِ مشخص داره و اگه بهش فشار بیاد خم می‌شه! تمام بدنم پر از خط و خش شده. من یه زمانی بدن صاف و براقی داشتم که از آینه هم شفاف‌تر بود!

درمیان اعتراضات اجسام مختلف، ناگهان پروژکتوری برخاست و با پایه‌ی بلندش، درست وسط جمعیت معترض ایستاد.
- ای وسیله‌های گرانبها و باارزش! گوش فرا دهید. آیا شایسته است که با شما اینگونه برخورد شود؟ آیا درست است که چنین رفتارهای خشونت‌آمیز و به دور از عدالتی با شما شود؟ آیا ارزش‌های شما همینقدر است؟

صدای جمعیت در تایید حرف‌های پروژکتور و به دنبالش فریادهای اعتراضِ دیگری اوج گرفت.

- به خودتان بیایید! شما مستحق این رفتارها نیستید. شما لایق بهترین‌هایید. آن انسان‌های پست خیال می‌کنند که می‌توانند با ما هرطور که می‌خواهند رفتار کنند؛ اما سخت در اشتباهند. ما بهشان نشان می‌دهیم! نشان می‌دهیم که واقعا کی هستیم و قدرت انجام چه کارهایی را داریم! در مسابقه‌ی بعدی حقشان را کف دستشان گذاشته و آنها را به سزای اعمالشان می‌رسانیم! آیا شما هم با من موافقید؟

جمعیت که از شدت عصبانیت دیوانه شده بودند، با صدای بلند فریاد می‌زدند و پروژکتورِ عظیم را تشویق می‌کردند. صدای تشویق‌های آمیخته به اعتراضاتشان به اوج خود رسیده و فضای ورزشگاه را پر کرده بود.

روز مسابقه


- خانم‌ها و آقایان! با مسابقه‌ی جذاب و پرهیجان هافلپاف در برابر گریفیندور در خدمت شما هستیم. خب، تیم هافلپاف وارد زمین می‌شه و به دنبالش گریفیندوریا هم وارد می‌شن. دو کاپیتان با هم‌دیگه دست می‌دن، البته بعد از این که سدریک رو از خوابِ نه چندان سبکش بیدار می‌کنن. واقعا نمی‌دونم چطوری می‌تونه ایستاده هم بخوابه. به هر حال، بازی بدون تاخیر و با سوت داور آغاز می‌شه.

بازیکنان به پرواز درآمدند و هر یک سر جایشان قرار گرفتند‌. سرخگون دست عله بود و به طرف دروازه‌ی هافلپاف حرکت می‌کرد. اما هیچ یک از اعضای تیم هافلپاف نمی‌خواستند احترام مدیر بزرگ سابق سایت را زیر پا گذاشته و توپ را از او بگیرند. از این رو، عله بدون هیچ مانعی داشت به دروازه می‌رسید.

چیزی نمانده بود که توپ را شوت کند، که ناگهان دورا دلش را به دریا زد و بازدارنده‌ای را به سمت عله فرستاد که از پشت محکم به سرش برخورد کرد و توپ از دستش پایین افتاد و رکسان بلافاصله آن را در هوا گرفت.

سرخگون دست رکسان بود و درحالی که سعی می‌کرد خود را قانع کند که توپِ در دستش ترسناک نیست، به سمت دروازه‌ی گریفیندوری‌ها حرکت می‌کرد. درمیانه‌ی راه بود که فنریر به سمتش هجوم آورد و سرگخون را از دستش بیرون کشید.

- و حالا فنریر سرخگون بدست به طرف دروازه‌ی هافلپاف حرکت می‌کنه. اون می‌خواد شوت کنه و اولین گل گریفیندور رو به ثمر برسونه...

اما درست در همین هنگام، بازدارنده‌ای که توسط اگلانتاین پرتاب شده بود، مستقیم به فنریر خورد و سرخگون را از دستش بیرون انداخت. اگلانتاین درحالی که پیپش را در گوشه لبش جابه‌جا می‌کرد، لبخند رضایتمندانه‌ای زد.

- آریانا سرخگونو گرفته و داره پیش می‌ره که با بازدارنده‌ای که مرگ با اون هیبت ترسناکش به طرفش پرتاب و به شکمش برخورد می‌کنه، متوقف می‌شه. حالا این آرتور ویزلیه که داره با سرخگون جلو می‌ره. اوه...مثل این که سدریک دوباره خوابش برده! عجب دروازه‌بان حواس جمعی!

سدریک که به دسته‌ی جارویش تکیه داده بود، چشمانش را تقریبا بسته و کاملا از اوضاع اطرافش بی‌خبر بود. آرتور درحالی که با سرعت پیش می‌رفت، سرخگون را از کنار سدریک به طرف حلقه‌ی سمت چپ شوت کرد. اما ناگهان اتفاق غیرمنتظره‌ای رخ داد؛ حلقه‌ی دروازه‌ای که سرخگون به سمتش پرتاب شده بود، دو پای کوچک درآورده، خود را نیم متر جابه‌جا و از مسیر توپ خارج کرده بود.

- چه اتفاقی افتاد؟ این دیگه چی بود؟ یعنی چی که دروازه حرکت کرد؟ ...شاید چشمای من اشتباه دیده. آره...مشکل از پرتاب آرتور بود که کج بود و از کنار دروازه رد شد.

بازیکنان و همچنین گزارشگر و تماشاچیان، همه با این تصور که پرتاب آرتور کج بوده، خود را قانع کردند و به ادامه بازی پرداختند.

درست هنگامی که رز ویبره‌زنان و سرخگون بدست به طرف دروازه‌ی گریفیندور می‌رفت و دورا با هدف‌گیری دقیقی پرویز را با بازدارنده‌ای منهدم کرد، اتفاق عجیبی افتاد.

صدای فریاد بلندی که به نظر می‌آمد صدای اعلام شروع یک جنگ باشد، به گوش رسید و ناگهان تمام صندلی‌ها از زیر تماشاچیان بیرون آمده و دور تا دور زمین شروع به دویدن کردند. پروژکتورها به رهبریِ پروژکتور عظیم با تک‌پایه‌شان به این سو و آن سو می‌دویدند و به سر و صورت تماشاچیان ضربه می‌زدند. چرخدستی‌های خوراکی بین جمعیت ویراژ می‌دادند و تا حد امکان آنها را زیر می‌گرفتند. دروازه‌ها نیز رم کرده بودند و در طول زمین از بین بازیکنان می‌دویدند و در تلاش بودند تا با ضربه آنان را از روی جارویشان پایین بیندازند.

- خانم‌ها و آقایون! آرامش خودتونو حفظ کنین؛ اتفاق مهمی نیست. چیزی نشده. بازیکنا ازتون خواهش می‌کنم به بازیتون ادامه بدین.

گزارشگر درحالی که در اتاقک امن خودش نشسته بود، با خیال راحت از پشت شیشه، زمینِ مورد حمله‌ واقع شده‌ی وسایلِ شورشی را با بازیکنانی که با وحشت از این سو به آن سو می‌دویدند، تماشا می‌کرد.

- مسابقه رو قطع نکنین لطفا! زشته بخاطر یه مشت وسیله‌ی بی‌خاصیت این بازی بی نتیجه بمو...
اما گزارشگر هرگز نتوانست حرفش را تمام کند؛ زیرا درست در همان موقع، یکی از حلقه‌های دروازه که به زحمت سعی داشت به اتاقک برسد، محکم شیشه را شکاند و روی او پرید.

در وسط زمین، اوضاع بازیکنان رو به راه نبود. رودولف که ساحره‌های در حال فرار او را به وجد آورده بود، اصلا متوجه اوضاع وخیم اطرافش نبود و سعی داشت توجه آنها را به خود جلب کند.
سدریک با عجله از لابه‌لای وسیله‌های عصبانی جاخالی می‌داد و دنبال جایی برای خواب بود.
دورا و اگلانتاین بی‌وقفه چماقشان را به اطراف می‌گرداندند تا از شر خوراکی‌های چرخدستی که به طرفشان پرتاب می‌شدند، خلاص شوند.
آرتور ویزلی به همراه فنر، جیغ‌کشان از این سو به آن سو می‌دویدند. تنها مرگ بود که با آرامش وسط زمین نشسته بود و به اطرافیانش نگاه می‌کرد.

لامپ‌هایی از بالا درحالی که با صدای بلند فریاد می‌زدند، خود را روی سر افراد می‌انداختند.
پروژکتورها دنبال جمعیت می‌دویدند و با انداختن نورشان در چشمان آنها، سعی در کور کردنشان داشتند.
صندلی‌ها نیز به علت تعداد زیادشان، در همه جا پراکنده شده بودند و مردم را به زمین می‌انداختند.
بلندگوها صدای خود را تا آخر بلند کرده و با نهایت توانشان در گوش جمعیت فریاد می‌زدند. آنهایی که پایه‌دار بودند نیز با پایه‌شان، مردم را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند.

- اینا چرا اینجوری می‌کنن دورا؟
- واقعا نمی‌دونم اگلا...ظاهرا عصبانی شدن. شورش کردن. ولی نمی‌دونم برای چی و هدفشون از این کار چیه!

چیزی از گفت‌و‌گوی میان دورا و اگلانتاین نگذشته بود، که ناگهان جسم بزرگی از رویشان رد شد و آنها را به زمین چسباند و درحالی که از روی تکه‌های بدنشان رد می‌شد، به سمت دیگری رفت.
حلقه‌ی دروازه‌ای که چندی پیش موفق به گرفتن گزارشگر شده بود نیز خود را به وسط زمین رسانده و گزارشگر را که در دستش گرفته بود، در هوا می‌چرخاند و پس از گذشت دقایقی او را با نهایت توانش به دوردست‌ها پرتاب کرد.
در آن سوی زمین نیز جنازه‌های بازیکنان که به دست اجسام شورشیِ ورزشگاه مرده بودند، روی هم افتاده بود.

پروژکتور عظیم، پس از کشتن آخرین نفر، نگاهی به انبوه اجساد کرد و سپس رو به بقیه با صدای بلند فریاد زد:
- درود بر شما ای وسایل قدرتمند! درود بر شرف و شجاعتتان! دیدید که چگونه این انسان‌های پست را به سزای اعمالشان رساندیم؟ دیدید که چگونه قدرتمان را نشانشان دادیم؟ از حالا به بعد با ما آنطور که شایسته است رفتار می‌کنند. همان رفتاری که ما لایق آن هستیم!

صدای هلهله و تشویق جمعیتِ شورشی اوج گرفت و در سرتاسر ورزشگاه پیچید. سپس درحالی که از روی اجساد رد می‌شدند، رفتند تا برای مسابقه‌ی بعدی، آماده‌ی شورشی مقتدرانه‌تر شوند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۴۳ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۳۱:۴۹
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 322
آفلاین
ریونکلاو vs اسلیترین
سوژه: ولنتاین!

تصویر کوچک شده

تام سرش رو از روی کتاب "چگونه در قرنطینه خانگی خوش باشیم (علم انتگرال و لگاریتم کرونا را شکست می‌دهند، پیوست: 33 راه حل کاملا کاربردی)" بلند کرد و نگاهی به هم‌گروهی هایش انداخت؛ دروئلا با وردی کتاب‌هایش را ضدعفونی میکرد، ربکا در آینه به خودش زل زده بود و به کارهایی که عموزاده هایش با دنیا کرده اند فکر می‌کرد، گابریل با تجهیزات کامل شامل 4جفت دستکش، 3لایه لباس پرستاری و ماسک شیمیایی به همراه 20 لیتر مایع ضدعفونی کننده گوشه ای نشسته بود و سو، دور از بقیه، الکل به دست و ماسک به دهان، آماده ی هرگونه تهاجمی از طرف ویروس ها به سمت کلاهش بود.

- بچه ها حس نمی‌کنید یه کاری داشتیم؟

تام که قصد داشت هم‌گروهی هاش به خودشون بیان و از این بی‌حالی در بیان، این جمله رو بیان کرده بود، اما نمی‌دونست این حرف بدتر داغ دل اون ها رو تازه میکنه...

- کار؟ می‌دونی چقد از کارای زوپس مونده؟ می‌دونی چندتا بلیط عقب افتاده داریم؟ می‌دونی دو هفته تعطیل بودن هاگزمید یعنی چی؟ دِ نمی‌دونی دیگه!
- کار تام؟ واقعا؟ می‌دونی چقدر زندانی هستن که باید به کاراشون رسیدگی بشه؟ می‌دونی تو این مدتی که ما اینجائیم چندتا دادگاه باید برگزار شن که بخاطر فامیلای این تعطیل شدن؟

هدف جمله ی دروئلا بیشتر از تام، ربکا بود و "این" دقیقا اشاره به اون داشت. مریضی ای که توی دنیای جادوگری شایع شده بود و تمام مکان های عمومی رو تعطیل کرده بود، اما کوییدیچ رو نه!

- تام تو نمی‌دونی چقدر از برنامه های وزارت مونده؟ تازه کنکور مشنگی هم نزدیکه، وزیر سحر و جادو هم باید مدرک مشنگی داشته باشه.

تام اگر دست نمی‌جنباند، به جای اینکه همه رو سر حال بیاره؛ حال همه رو می‌گرفت.
- منظورم رو بد متوجه شدین. بازی کوییدیچ داریم! کوییدیچ که هنوز تعطیل نشده.

بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو انتظار هر چیزی غیر این رو داشتن، کوییدیچ؟ اونم توی این شرایط؟ ممکن نبود!
- می‌فهمی چی میگی تام؟ فقط 1000 تا کشته توی لندن داشتیم. اون وقت با این شرایط بریم کوییدیچ بازی کنیم؟
- مجبوریم سو... مجبور!

کمی بعدتر، رختکن کوییدیچ ریونکلاو

بازیکنان تیم ریون، با فاصله ی یک‌متر از همدیگر نشسته بودند، که ناگهان جغدی از پیام امروز، وارد شد و روزنامه ای رو جلوی پای اون‌ها انداخت؛ تام که از همه به روزنامه نزدیک‌تر بود، با دستکش روزنامه رو از روی زمین بلند کرد.
-
- چی‌شده تام؟
-
- تام! سالمی؟
-

شپرررررررررق!

سو، که دیگه از خنده های تام خسته شد بود، با رعایت نکات بهداشتی، سیلی ای به گوش تام نواخت و روزنامه رو برداشت.
- باورم نمیشه!
- چی‌شده سو؟

و سو روزنامه رو به طرف بقیه برگردوند.

نقل قول:
رودولف با همه ازدواج کرد!
به گزارش خبرنگاران پیام امروز، صبح امروز، اتفاق عجیبی در دنیای جادویی افتاده است؛ رودولف لسترنج تمامیِ ساحرگان لندن رو به عقد خودش درآورده است! لازم به ذک...


دروئلا، که از شدت عصبانیت، صبرش رو از دست داده بود، با وردی روزنامه رو آتش زد و هم از شر ویروس ها و هم از خبر درون اون خلاص شد.

- اما من که هنوز به سن قانونی نرسیدم.

ربکا این رو گفت و گوشه ای دپرس نشست.

- الان این یعنی چی؟ من الان زن رودولف شدم؟

تام که تا اون لحظه خنده اش ادامه داشت، به سختی تلاش می‌کرد تا خودش رو کنترل کنه و شروع به صحبت کرد.
- آ..ر..ه!
-

این هشدار سو به معنای پایان خنده بود!

- خب، داشتم می‌گفتم، قبل از اینکه اون روزنامه رو بسوزونین خوندم یه تیکه‌اش رو، امروز مث اینکه ولنتاینه و رودولف با دعا به درگاه مرلین این اتفاق براش افتاده.
- خب حالا باید چیکار کنیم؟
- فعلا ایده ای ندارم.
-

دروئلا با بغض سرش رو درون کتاب "قوانین ازدواج و طلاق به شیوه ی آسلامی" فرو برد.

- حالا این‌هارو ول کنید. امروز بازی داریم! باید همین الان راه بیافتیم.

بعد از ظهر، زمین کوییدیچ هاگوارتز

بازیکنان دو تیمِ اسلیترین و ریونکلاو وارد زمین می‌شدند، اما بیشتر از بازیکنان دو تیم، داور بازی، رودولف لسترنج جالب توجه بود که حالا بسیار خوشحال بود و با چشمک زدن و اشاره ی دست، قصد داشت تا به همسرانش سلام کنه.
رودولف توپ ها رو از جعبه خارج کرد، بازی شروع شده بود.
- سلام به همگی! یوآن قانع هستم، صدای من رو از ورزشگاه خالی از تماشاگر هاگوارتز می‌شنوید. همونطور که مطلع هستید، بازی قبلی به خاطر حاضر نشدن تیم هافلپاف در زمین و خیل عظیم هافلی هایی که اجازه ی برگزاری بازی بدون تماشاگار رو نمی‌دادند، سیصد به هیچ به نفع گریفندور اعلام شد. حالا، با گزارش بازی دو تیم اسلیترین و ریونکلاو در خدمت شما هستیم، همونطور که مطمئنا تا الان فهمیدید، امروز اتفاقی جامعه‌ی جادوگری رو به شک فرو برده و اون چیزی نیست جز اینکه داور جنجالی بازی امروز، رودولف لسترنج تمام ساحره ها رو به عقد خودش درآورده! چندتا هم برای ما می‌ذاشتی نامرد.

با نگاه خشمگین بلاتریکس، یوآن متوجه شد که امروز، روز مسخره بازی های همیشه نیست.

- ولدی بازی رو شروع میکنه، سرخگون رو پاس میده به رابستن.
- بابا میشه من توپو گرفتن کنم؟
- چرا نشدن بشه بچه ی گل بابا؟ ... بیا عشق بابا!
- رابستن... در واقع بچه ی رابستن... ... توپ رو در اختیار داره. به هوریس پاسش میده! هوریس، هوریس! حالا اسلی! حالا تام! حالا ریون!

بلاتریکس دست از زدن کروشیو به طرف محل استقرار ساحره‌ها کشید و با یک طلسم ساده، دست متحرکی را بالای سر یوآن تعبیه کرد تا در آرامش ساحره‌ها را منقرض کند.

- حالا تام، حالا تاااا... آخ! باشه بابا! ... شوت سنگین بازیکنای اسلیترین رو دفع می‌کنه، سرخگون توی دست سوئه، سو با گوشه چشم تنگ کردن برای داور بازی سرخگون رو پاس میده به گابریل؛ گابریل چیکار داره می‌کنه؟
- گفتن هر 5 دقیقه یکبار باید سطوح رو ضدعفونی کرد!

گابریل این رو گفت، یکبار دیگر با اسپری الکلش توپ رو ضدعفونی کرد.

- نمیخوای راه بیافتی دیگه؟

سو که از دست گابریل خسته شده بود، این را به گابریل گفت.

- گفتن هر شست و شو باید 20 دقیقه طول بکشه!

20 دقیقه بعد

- گابریل سرخگون رو در اختیار داره، رابستن رو دریبل میکنه، حالا چشم تو چشم لرده!
- میخوای به ما گل بزنی گب‌مان؟بعد از این همه سال؟
- همیشه! ... نه چیز...

گب کمی فکر کرد، یه بازی کوییدیچ ارزش از بین رفتن این همه خدمتش به ارباب رو نداشت، از طرفی هم، حالا شانس انتقام گرفتن رو داشت.
- نه ارباب من غلط بکنم.

گب این را گفت و توپ را به سمت مناسب‌تری شوت کرد.
- حالا گب، می‌شوته! ولی نه به سمت دروازه، بلکه به صورت رودولف!
گب، خوشحال از حرکتی که کرده بود، چرخی به دور زمین زد و به جای خودش برگشت. رودولف که قصد افتخار و بوس و سوت داشت با دیدن نگاه بلاتریکس و بقیه‌ی ساحره‌ها سر جایش نشست. روز سختی برای او بود!

- بلاتریکس به بلاجر ضربه میزنه، وایسید ببینم! چرا داره اون‌وری میره؟ اوه! هدف بلاتریکس هم رودولفه! رودولف جا خالی میده، این یکی دیگه از کجا اومد؟ ... بلاتریکس ملاقه ی مروپ گانت رو به سمت رودولف پرتاب میکنه. اما رودولف بازم جاخالی میده! ... حالا بلاجر به چو چانگ میرسه، یه ضربه ی دیگه! حالا دروئلا، کتاب "پیام زور" خودش رو پرت میکنه و بازم به سمت رودولف! ساحره ها دل پُری ازش دارن.

چند دقیقه می‌گذشت و بازیکنان دو تیم ایستاده بودند، ساحره ها بلاجر و چوب و قمه که حالا جزو اموال خودشان محسوب می‌شد، به سمت رودولف پرت می‌کردند و جادوگرها که از گرفته شدن انتقام بی‌همسریشان خوشحال بودند دمپایی به دست برای کمک به ساحره‌ها از جا پریدند.
- برای بار 60اُم بلاتریکس، این دفعه دمپایی پرت میکنه! اوه! ... به خطا رفت! دمپایی به سر چو چانگ برخورد میکنه. حالا چو سیخ کباب رو به سمت بلاتریکس گرفته.
- میخوای منو با سیخ بزنی چو؟
- نه بابا منو چه به این کارا؟ خواستم کباب درست کنم اصلا.
- دوباره بلاتریکس، این‌بار قابلمه رو به سمت رودولف پرتاب میکنه، عه؟ چرا قابلمه از راهش منحرف شد؟ اون چیه تو دستِ دروئلا؟ وایسید ببینم! عه ریونکلاو بازی رو برد! خوشحال تر از ریونیا رودولفه که شاید زودتر شکنجه‌ش تموم بشه!

قابلمه بلاتریکس به اسنیچ خورده بود و اسنیچ رو به دست جوینده ی ریونکلاو رسونده بود، اما اهمیتی نداشت، شکنجه ی رودولف مهم تر بود!

- گابریل دلاکور، این چیه خدایی؟ ...سطل پر از وایتکس رو به سر رودولف می‌زنه.
- حالا میری شص‌تا شص‌تا زن می‌گیری، ها؟
- من؟ من غلط کردم!

فردای روز مسابقه، نزدیک بارگاه ملکوتی

جمعیت کثیری از ساحرگان و فمنیست های لندن دور هم جمع شده و به سمت بارگاه مرلین می‌رفتند، هرکس این صحنه را از دور می‌دید، تصور یک راهپیمایی به سرپرستی "معصومه قلی‌نژاد" رو می‎داشت، اما قضیه چیز دیگری بود. ساحره ها، رودولف به دست برای گرفتن حق خود به مرلین حمله‌ور می‌شدند.
در راه به مردی برخوردند.
- جهیزیه ی دخترم تو این خیابون بود، اینا که اعتراض کردن همشون خراب شدن، این درسته؟

جمعیت فمنیست از روی مرد رد شدند... عمرش به این دنیا نبود!

- اون کیه؟ چرا داره صندلی بارگاه رو لیس می‌زنه؟
- بی اعتقادها! بیاید لیس بزنید! شفا میده!

حراست بارگاه مرلین برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر، فرد لیسنده را از بارگاه خارج کردند.

- چه خبر است فرزندانم؟ شما شروع کنید فرزند بلاتریکس بلک فرزند کی...
- مرلین! این درسته؟ چرا تمام زن‌های لندنی باید همسر این باشن؟
- و مهم تر از همه، چرا من نباشم؟

پالی با پس گردنیِ بلاتریکس به جواب چرایش پی برد!

- ببین فرزندم! حکم آسلامِ جادویی اینه که یه مرد جادوگر میتونه تا شیش میلیون زن داشته باشه، به شرط این‌که مساوات رو بینشون رعایت کنه.
- یعنی من شیش میلیون و یکمی بودم؟
- ... اگه رعایت نکنه چی؟
- در اون‌صورت تصمیم رو دادگاه می‌گیره که فعلا تا دوماه تعطیله، برید خوش‌باشید فرزندانم تا دوماه بعد که دادگاه ها باز می‌شوند، شکایات خودتون رو ابلاغ کنید.

رودولف با شنیدن این حرف مرلین، اعتماد به نفسش را دوباره به دست آورد.
- همسرانم! پیش به سوی دکه.

اما در همان لحظه با ضربات سهمگینی از سمت همسرانش مواجه شد... دوماه سختی برای رودولف در پیش بود!


پایان؟



Nobody knows me I’m cold/Walk down this road all alone
It’s no one’s fault but my own/It’s the path I’ve chosen to go

Eminem -


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷:۵۸ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۶:۱۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
ریونکلاو vs اسلیترین
سوژه: ولنتاین!


-جیــــــــــغ!
- ای درد!

ساعت سه شب بود. ربکا در حالی که نامه‌ای را در دستانش تکان می‌داد و دور خوابگاه دختران می‌دوید، جیغ میزد. معمولا هیچ دختری نمی‌خواهد در این موقع شب با صدای جیغ بلند شود، اما ربکا زودتر از این حرف ها همه را بیدار کرد.
دروئلا کتابش را به سمت ربکا پرتاب کرد و تا میتوانست فحش میداد. گابریل بلند شد و تی عزیزش را محکم به سر ربکا کوباند.
-@#$%^&*#%&*^$#!
-باشه باشه! اینو... اینو بخونین...

ربکا غش کرد و کف اتاق افتاد. وقتی نامه را گابریل خواند، با بیشتر خواندن نامه، اخم میکرد و ناراحت‌تر میشد.

نقل قول:
ساحرگان گرامی!
رودولف لسترنج برای باز شدن بختش همه شما را به عنوان همسرش اعلام کرده است و شما به عقد ایشون در آمدید! از حالا بهبعد شما همسران رسمی ایشان شناخته شدید. اگر با این موضوع مخالف هستید، منتظر شما در دادگاه خانوده شماره 10، هستیم!
با آرزوی خوشبختی و شادی تان زیر یک سقف!


سپس با چهره ای گریان نامه را به دروئلا و دروئلا به بقیه دختران داد.
-یعنی چی؟
-واسه ی چی؟
-چرا من؟
-چرا این بیچاره؟ این هنوز به سن قانونی نرسیده!
-خو چرا من؟ من تنها حشره ارباب رو... چرا من؟

لینی زیر بالش ربکا رفت و شروع کرد با جیغ و داد کردن. اما هیچ کس صدایش را نمی‌شنید. دروئلا کتاب هایش را زیر سرش گذاشت و سعی کرد به کتاب هایش فکر کند و نه قمه های رودولف!

صبح روز ولنتاین و روز مسابقه کوییدیچ-رختکن ریونکلاو

-آآآآییییی! دلــــــــــم!
-
-بسه تام. بســـه!

تام در حالی که روی نیمکت ریختکن کوییدیچ غلت میزد، روزنامه را به دست ساحرگان داد. همه ساحرگان از بس ناراحت بودند، اصلا نگاهی به عکس شاد رودولف با لباس دامادی نیداختند. هیچ کدامشان اصلا انتظارش را در "روز مسابقه" نداشتند!

-بچه ها بازی رو نبازین فقط! بریم.
-بریم.

وقتی وارد زمین شدند رودولف با نیش باز به ساحرگان سوار بر جارو زل زده بود، اما از آن طرف زمین کروشیویی پنهانی نثار رودولف شد!

-این شما و این بازی ریونکلاو و اسلیترین! یوآن قانع... اهم... یوآن خوش صدا هستم، گزارشگر گل این بازی! جایگاه تماشاچیان خالی خالیه و من امیدوارم زنده برم بیرون! حالا، بازیکنان هردو تیم وارد زمین میشن و رودولف که حلقه هاشو محکم نگه داشته، توپ رو پرتاب میکنه!

گابریل توپ را گرفت و جلو رفت. جلوتر... جلوتر... جلوتر...

-و تک به تک میکنه این گابریل متقارن با دروازه بان!
-میخوای به ما گل بزنی، گب‌مان؟
-نه ارباب؟ کی جرات داره به شما گل بزنه اصلا؟

گابریل توپ را پاس داد تا سولی توپ را بگیرد و گل بزند. اما سولی هم بعد از دیدن چهره لرد، توپ را برای کس دیگری پاس داد، ولی کسی نبود تا بگیرد. پس توپ محکم به صورت رودلفی خورد که داشت با جدیت ساحرگان را دنبال میکرد. بعد تمامی ساحرگان در زمین بازی نفسی عمیق از خوشحالی کشیدند.
توپ به دست بازیکنان اسلیترین افتاد ولی ربکا با دست و پا به جارو چسبیده بود تا دیده نشود. چو با فاصله ی دومتر، از او دور شده بود و نمیخواست او را در دفاع همراهی کند.
-جااااانِ ارباب بیا اینجا! کمک کن! کـــــــــمـــــــــــک!
-خاک بر سرت بکا!

سولی و گابریل به سمت ربکا پرواز کردند ولی همچنان از او فاصله گرفته بودند. ربکا از ناراحتی با جارو دور خودش چرخید و چرخید و چرخید.
-نـــــــــــه!

مهاجم های اسلیترین با دیدن ربکا سرگیجه گرفتند و از جارو افتادند. این اتفاق باعث شد سولی و گابریل توپ را بگیرند و به سمت دروازه حرکت کنند، اما با دوباره دیدن لرد، توپ را محکم نگه داشتند. گابریل سعی کرد به ربکا که همچنان مثل فرفره میچرخد، توجهی نکند. با آرنجش به سولی زد و بعد به رودولف اشاره کرد که دارد از دست دمپایی های موشکی بلاتریکس فرار میکند. لبخند شیطانی سولی بر چهره اش پدیدار شد!

-حالا شما شاهد یه دعوای خونوادگی هستید. دمپایی های موشکی بلاتریکس رو در نظر نگیرید! اونا صالا جزو بازی نیستن. حالا، لرد از بازی میره بیرون و با تاسف سر تکون میده!
-تو میری برای کی زن انتخاب میکنی؟ اونم همه رو؟ هـــــــمـــــــــــــه رو؟ ها؟
-نه بابا! اینا مدلای جدید انگشترن!
-و دروئلا بالاخره با گرفتن اسنیچ، به این دعوا پایان میده! برد ریونکلاو رو تبریک میگم! حالا بریم تا این خفاشه نترکیـ...

با ترکیدن ربکا سکوت همه جا را برداشت ولی لحظه ای نگذشت که دوباره همه چیز به حالت قبلی برگشت. بعد یوآن صدایش صاف کرد، دمش را در دستانش گرفت و رفت.
-به جای این کارا بشینین اون دمپایی ها رو جمع کنین تا کرونا نگرفتیم.
-بریم، من با تو کار دارم. واسه من زن میگیری؟
-نه بابا، واسه خودم گرفتـ... نه، نه! گفتم که، اینا مدلای جدیدن!

فردا ظهر-درمانگاه هاگوارتز
-این خفاشه دیروز عین ترقه تو هوا ترکید. الان همه بازیکنای کوییدیچ به خاطر تیکه هاش خیلی سرفه میکنن. تازه تب هم دارن. چیکار کنیم؟
-چیز مهمی نیست. از شنبه درست میشه!

مادام پامفری چیزی نگفت و ربکا را چک کرد. چسب هایی که دور ربکا بودند، تکه تکه های او را به هم متصل میکردند. سپس مادام پامفری گوش های بزرگ ربکا را گرفت و او را تا تالار راهنمایی کرد، تا ربکا فحش های یوآن، بازیکنان تیم اسلیترین و تیم ریونکلاو را نشنود!


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ ۲۰:۵۴:۵۱

تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۵۹ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
آغاز دور پایانی مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز


مسابقه آخر: از سه‌شنبه 15 بهمن تا ساعت 23:59 پنج‌شنبه 15 اسفند


گریفیندور - هافلپاف

اسلیترین - ریونکلاو


ارسال نتایج داوری: از جمعه 16 اسفند تا ساعت 23:59 دوشنبه 26 اسفند




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۲۷ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
نتایج دور اول مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز



اسلیترین - هافلپاف

اسلیترین: 30

اسلیترین: 31
هوریس اسلاگهورن: 30
بلاتریکس لسترنج: 29
هکتور دگورث گرنجر: 29
رابستن لسترنج: 29
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اسلیترین: 29
هوریس اسلاگهورن: 30
بلاتریکس لسترنج: 28.5
هکتور دگورث گرنجر: 29
رابستن لسترنج: 29.5
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


هافلپاف: 19

هافلپاف: 18
سدریک دیگوری: 27
آگلانتاین پافت: 27.5
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هافلپاف: 19
سدریک دیگوری: 28.5
آگلانتاین پافت: 28


برنده بازی: اسلیترین


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~`

ریونکلاو - گریفیندور


ریونکلاو: 24

ریونکلاو: 20
تام جاگسن: 17
سو لی: 22
دروئلا روزیه: 20
ربکا لاک‌وود: 18 (به دلیل ارسال پست بعد از وقت قانونی این امتیاز محاسبه نمی‌شود)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ریونکلاو: 28
تام جاگسن: 28
سو لی: 28
دروئلا روزیه: 27
ربکا لاک‌وود: 25 (به دلیل ارسال پست بعد از وقت قانونی این امتیاز محاسبه نمی‌شود)


گریفیندور: 27

گریفیندور: 25
آرتور ویزلی: ۲۱
سر کادوگان: ۲۶
مرگ: ۲۳
فنریر گری‌بک: ۲۵
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گریفیندور: 29
آرتور ویزلی: ۲6
سر کادوگان: ۲8
مرگ: ۲8
فنریر گری‌بک: ۲8
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


برنده بازی: گریفیندور




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۸:۴۰:۴۱ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۶:۱۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
ریونکلاو vs گریفندور
سوژه: مسمومیت!

غروب روز قبل از مسابقه کوییدیچ ریونکلاو و گریفندور بود. اعضای تالار ریونکلاو به گردشی علمی برای پیدا کردن نوعی گیاه جادویی، به جنگلی در اطراف هاگوارتز رفته بودند.
بچه های تیم کوییدیچ ریونکلاو، جدا از بچه های عادی تالار اطراق کرده بودند تا راحت درباره مسابقه حرف بزنند.

-خب بچه ها! گوش کنین! ما باید با این روش به تیم گریف حمله کنیم.
-اوه... چه باحاله!
--ربکا، دلیل نمیشه به خاطر اولین بار کوییدیچ بازی کردنت کاغذو مچاله کنی! جوگیر نباش!
-ببخشید ئلا. سو ادامه بده.

دروئلا بعد از کور کردن ذوق ربکا، به تکثیر کاغذ پرداخت. ربکا هم بعد از مدتی احساس سرما کرد؛ پس رفت تا کمی چوب و برگ خشک بیاورد تا آتش بزنند.
-عـــــــــه! چه برگای باحالی! از این دونه سیاهام داره! بهتره همشو آتیش بزنیم.

ربکا برگشت و بازیکنان تیم با دیدن ربکا، آن هم بدون هیچ خرابکاری‌ای، تعجب کردند؛ ولی سریع صورتشان با اولین بادی که وزید، در هم رفت و دیگر تعجب نکردند. آنها تمام برگ ها، دانه‌ها و چوب های در دستان ربکا را در آتش ریختند.

نیم ساعت بعد

-چرا بوی دود این آتیشه با بقیه آتیشا فرق میکنه؟
-حتما به خاطر برگای منه!
-برگات؟ بچه ها بیایین نزدیک تر دود رو بو کنین... بگین کدوم دوده! هر کی درست گفت جایزه داره!
-باشه باشه!

همه به آتش نزدیک شدند و تا میشد دود را نفس کشیدند.
آنها میخواستند هوش خود را به رخ یکدیگر بکشند!

-چرا این دوده منو اینقد خابالو کرده؟ تصویر کوچک شده

-قهوه‌ات رو بذار زمین. بیا اینجا ببین... کدوم... گیا...هه.
-نه. من میرم... بخوابم.
-برو داداژ!

ربکا رفت و خوابید. او خواب برد تیمشان در برابر گریفندور را دید. ولی در خواب، ناگهان، فنریر که خیلی عصبان یبود، به او برخورد کرد و از روی جارویش به پایین پرت شد.
-نــــــــــــــه!
-چته؟
-هیچی، بخوابین. من فقط... فقط احساس میکنم ضعیف...
-بگیر بخواب!

دروئلا با کتابش محکم بر سر ربکا کوبید و هر دو به زیر پتو رفتند.

روز بعد-رختکن کوییدیچ ریونکلاو

-دوژدان عژیژ!... خوب باژی کنینا! ما باید ببریم.
-باژه!


بازیکنان خسته بودند؛ خیلی خسته بودند و به همین دلیل نمیتوانستند خوب جلویشان را ببینند.

-با سلام خدمت تمامی بینندگان و شنوندگان عزیز! امروز شما رو با یه بازی کوییدیچ دیگه همراهی میکنیم! مسابقه تیم شیرهای قدرتمند گریفندور و بازیکنان ریونکلاو.
-یوآن!

درحالی که یوآن به جای گزارشگر قبلی گزارش میکرد، بازیکنان ریونکلاو منتظر سوت داور شروع بازی بودند.
-دِ بژن سوتو!
-ســـــــــــــــوت!

بلاتریکس، داور بازی بود و با نگاه های مادرش قرمز تر میشد. بالاخره نفسی کشید و توپ را به بالا پرت کرد.

-و حالا! سولی محاجم و نوک حمله ریونکلاو پیش میوفته... و... چرا سولی اینقدر به گابریل برخورد میکنه؟ چه اتفاقی بین این اعضای متحد ریونکلاو افتاده؟
-گبـــــــــــــی!
-ژانم؟
-بگیر توپو!

وقتی وضعیت مهاجمین این باشد، حال و هوای مدافعان بهتر از این نخواهد بود. ربکا با برخورد به چو، و با برخورد چو به بلاجرها از ورودشان جلوگیری میکرد.
-آی.

بالاتر از زمین، دروئلا هم تلاش میکرد چشمانش را باز نگه دارد، و هم فاصله‌اش را با اسنیچ تشخیص دهد.
-خب... من با اسنیچ فقط 3 متر و 40 سانت و 4 میلی متر فاصله دارم. بهتره الان بهش نژدیک بژم.
-وای! چه اتفاق افتاده! تیم ریونکلاو درحالی که اصلا حال خوبی نداره، تا الان 10 تا گل زدن! و... یه گل دیگه از گابریل!
-آفرین گبی ژونم!

1 ساعت بعد

-و... حالا یه گل دیگه از ریونی های بی حال. اینا اگه بی حالن چرا اینقد گل میزنن بهمون؟
-آخ ژونم!
-نـــــــــــــه، هنوز نباید از گریف نا امید شد! حالا گریفندوری ها به ریونی ها حمله میکنن. یه موقعیت خوب! دروازه بان خوابه! و... و... گــــــــــــــــل! گل برای گریفندور!

تام که با سوت پایان بازی و فریاد هواداران ریونکلاو از خواب پریده بود، متوجه گلی که پس از یک ساعت خورده بود، شد.
آن طرف، روی سکوی گزارشگر، یوآن پکر به تیمش زل زده بود و به زور گزارش میکرد.
-این شما و این برد آبی تیم ریونکلاو ... آخ! چرا میزنی! :missbalck: آها! چشم... این شما و این برد آبی برو بچه های ریونکلاو با اختلاف 550 بر 50!
-آفرین! حالا درست شد. همش همینجوری برد ریونی ها رو بگو.
-چشم آقای لاک‌وود!

بعد برد تیم-رختکن کوییدیچ ریونکلاو

-ما بردیم؟
-آره بکا. این دیگه رویای نیست.
-آره... خــــــُــــــــر... پووووووف!
-

اعضای تیم ریونکلاو بعد از تمام ذوق هایی که کردند، در حیاط مدرسه، آن هم کنار همان آتش و همان برگ ها، به خواب رفتند.


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۱۱ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱:۳۳ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
اسلیترین vs هافلپاف


یک روز گرم زمستانی بود. گنجشک‌ها جیک جیک، سگ‌ها واق واق و قورباغه‌ها غور غور می‌کردند.
و البته که صدای هیچ کدام به گوش مرگخواران ساکن خانه ریدل‌ها نمی‌رسید. چرا که صدای داد و فریاد همزمان سه عضو تیم اسلیترین بر سر بلاتریکس، تک تک مرگخواران را کر کرده بود!

-من باورم نمیشه... اصلا ها! آخه مرگخوار حسابی... نونت کم بود، آبت کم بود، کشت و کشتار روز قبل بازیت چی بود؟

برای اولین بار در تاریخ جادوی سیاه، کسی که از عصبانیت داد می‌زد هکتور بود و کسی که مورد غضب قرار گرفته بود بلاتریکس!

-این واقعا بی‌مسئولیتیه!

برای اولین بار، کسی که با مسئولیت بود هوریس بود و شخص بی‌مسئولیت بلاتریکس!

-یک شبه بازیکن چجوری پیدا کردن بشیم؟

و البته این بار استثنایی نبود... طبق معمول کسی که کروشیو زد بلاتریکس بود و کسی که از درد جیغ زد رابستن بود.

-بازیکن منم! من!... حالا فوقش زدم چهارتا مشنگ کشتم و دوتا مامور وزارت خونه رو زخمی کردم دیگه... دلیل نمیشه از بازی بیرون بمونم.

هکتور نگاهی به نامه روی میز انداخت.
-گفتی چهارتا مشنگ و دو تا مامور؟
-خب حالا!... چهارتا یا چهارده‌تا! چه فرقی می‌کنه!
-بلا!... چهل و دوتا مشنگ کشتی! چهل و دو‌تا! می‌فهمی یعنی چی؟ یعنی فردا همین که از رختکن بیای بیرون، سی‌تا مامور می‌ریزه سرت! تازه اگه شانس بیاری امشب نیاین سراغت... نکنه می‌خوای اون‌هارو هم بکشی؟

هکتور هر لحظه قرمز‌تر می‌شد. لاکن گوش بلاتریکس بدهکار نبود. او به هر قیمتی که شده باید در مسابقه شرکت می‌کرد.

روز مسابقه، رختکن تیم اسلیترین

آن روز رختکن شباهتی به روزهای گذشته نداشت. کاملا تاریک شده و تنها یک چراغ سقفی که تکان تکان می‌خورد، نور کمی ساطع می‌کرد و شش عضو تیم اسلیترین به صف رو‌به‌روی جماعت کثیری از ماموران وزارت‌خانه ایستاده بودند.

-یک‌بار دیگه می‌پرسم، بانو لسترنج کجان؟
-سی بار دیگه‌هم پرسیدن کنید، پاسخ ما همونه. ما بلا رو دیدن نکردیم. از دیروز صبح غیبش زدن کرده. ما هم امروز صبح مجبور شدن کردیم که عضو جایگزین معرفی کردن بشیم!

و به دسته‌جاروی در دست هکتور اشاره کرد.

-یعنی واقعا بانو لسترنج اینجا حضور ندارن؟ آخیـش! خب... اگه دستم بهش برسه... پوست از سرش می‌کنم. با دستای خودم می‌ندازمش آزکابان! فقط مرلین به دادش برسه!

گویا اطمینان از عدم حضور بلاتریکس، اعتماد به نفس ماموران را قوت بخشیده بود. در این بین، هکتور جاروی دستش را محکم تر گرفته بود و هر لحظه بیشتر برای نگه داشتنش تلاش می‌کرد.

-چرا به دهن اون عضوتون چسب زدین؟ نکنه چیزی رو دیده که نباید بگه؟

اشاره مامور مستقیما به تابلوی بانو بلک بود.

-نه آقا!... اگه دوست دارین می‌تونین بکنینش. لاکن من جاتون باشم این خبط رو نمی‌کنم!

مامور به پند هوریس اهمیتی نداد و چسب را...

-گستاخ‌ها... بو گندوها... مشنگ پرست‌ها... شما فکر کردین کی هستین که راه افتادین دنبال یکی از خاندان بلک؟... فکر کردین ما اگه بدونیم کجاست به شما می‌گیم؟
-هی... مامور به چه حقی بانوی کریچر رو ناراحت کرد؟ مامور باید بره به درک!

بله... مامور گوش به پند نداده و چسب را کنده بود!

-اینجا چه خبره؟

ماموران ته مانده رنگ و رویشان را نیز از دست داده، به لرزه افتادند. مطمئنا حضور یافتن لرد‌سیاه در آن رختکن هیچ کمکی به یافتن بلاتریکس نمی‌کرد.

-یه سوال پرسیدیم!
-سرورم... ارباب سیاهی... جانم فدای راهـ...

هوریس چسب را مجدادا به تابلو چسباند و صدای بانو بلک را برید.
-سرورم، این دوستان از وزارت خونه اومدن و دنبال بلاتریکس می‌گردن. انگار باز مشکلی پیش اومده.
-بیرون!... از رختکن ما برید بیرون! تمرکز ما رو دارید به هم می‌ریزید!

ماموران بی هیچ مقاومتی رختکن را ترک کردند.

-یاران ما! اعضای تیم ما! راه بیوفتید!... بریم تو زمین و نشون بدیم رئیس کیه!

زمین بازی کوییدیچ

-خب خب خب! با گزارش بازی تیم‌های اسلیترین و هافلپاف در خدمتتونیم. تیم اسلیترین رو می‌بینین که دارن از رختکن خارج می‌شن. قاعدتا اول کاپیتان میاد، لاکن کی جرئت داره جلوتر از لرد سیاه راه بره؟ خب... معرفی می‌کنم. لرد سیاه، هکتور دگورث گرنجر، یه تابلو حاوی خانم بلک، دسته جارو که به جای بلاتریکس لسترنج بازی می‌کنه، کریچر و هوریس اسلاگهورن!

صدای تشویق مخلوطی از اسلیترینی‌ها و مرگخواران بلند شد.

-حالا در طرف دیگر اعضای تیم هافلپاف دارن وارد می‌شن... به‌‌ به سدریک دیگوری جلوتر‌ از همه داره میاد، پشت سرش رکسان ویزلی...
-خالی! رکسان خالی!

صدای فریاد رکسان، بلند‌تر از حد نرمال بود.

-باشه! خالی، دورا ویلیامز، رز زلر، آریانا دامبلدور و رودولف لسترنجی که نمی‌دونم داره سعی می‌کنه با آگلانتاین پافت چیکار کنه!... هی رودولف... با هول دادن نمیمیره... باید بذاری سوار جارو شه بعد هولش بدی! حقیقتا منم اگه تو همچین تیمی بودم سعی می‌کردم جادوگر دوم رو بندازم بیرون! باشه فنریر... باشه! سعی نمی‌کردم!

دندان‌های فنریر ترسناک بود!
با ورود اعضای دو تیم و دست دادن کاپیتان‌ها، ردا بوسی مرگخواران و رضایت لرد سیاه، دروئلا کتاب «چگونه در سوت خود بدمیم» را دوره‌ای کرد و در سوتش دمید.

-حقیقتا رسومات شروع بازی عوض شده... اوه! اون داره چیکار می‌کنه؟!

جارو به سمت رودولف حمله ور شده و به هر کجای رودولف که چوبش می‌رسید، ضربه می‌زد.

-مثل اینکه تاتسویا داره اعلام خطا می‌کنه. نه!دروئلا از کتاب «خطاهای عمدی» داره چیزی رو نشون می‌ده و بله! خطا نبود.

کوآفل به دست هافلپافی‌ها افتاده بود. هکتور به جای پرتاب بلاجر با چماغ، دست به ملاقه شده، معجون پراکنی می‌کرد.

-با وجود شیشه‌های معجون هکتور، همچنان کوآفل در دست خالیه... خالی می‌تونه شوت کنه، اما نمی‌دونم چرا ترجیح داد به آریانا پاس بده! و آریانا دوباره به خالی... تسترال وسط بازی می‌کنن؟

واضح بود. نه رکسان و نه آریانا علاقه‌ای به گشودن دروازه‌ای که دروازه بانش لردسیاه بود، نداشتند.

-زلر کوآفل رو می‌قاپه و مستقیم داره به سمت دروازه می‌ره. مادر سیریوس سر راهش سبز میشه و همونطور که می‌شنوید اون رو از الفاظ شیرینش مستفیض می‌کنه.اوه... این جارو واقعا اعصاب نداره! امیدوارم زلر آسیب جدی ندیده باشه.

جارو از حواس پرتی زلر استفاده کرد و با چوبش به رز ضربه زده، کوآفل را به سمت هوریس پرتاب کرده بود.

-کریچر و رودولف دارن مستقیما به سمت جایگاه تماشاچیان اسلیترین حرکت می‌کنن. انگار اسنیچ رو دیدن. چرا کریچر ایستاد؟
-کریچر ایستاد تا به این بانوی زیبا نگاه کنه... چشمای کریچر از زیبایی این بانو چپ شدن.

در کسری از ثانیه رودولف دور زد و به سمت کریچر رفت.

-قمه‌کش گول کریچر رو خورد!

حق با کریچر بود. روی آن صندلی نه تنها یک بانوی زیبا، بلکه هاگرید نشسته بود. اما همین اتلاف وقت به ضرر کریچر تمام شد. اسنیچ دوباره گمشده بود.

-اولین گل به سود اسلیترین!... بله... رابستن لسترنج با پرتاب بچه‌ی کوآفل به دستش به سمت دروازه اولین گل اسلیترین رو به ثمر رسوند... با این اوضاع رودولف لسترنج باید هرچه زودتر دست به کار شه.

اما رودولف لسترنج غرق صحبت با یکی از تماشاچیان تیم هافلپاف بود. جارو، کوآفلی که در حال گذر از روبه‌رویش بود را با ضربه‌ای به سمت رابستن پرتاب کرد و خودش مستقیما به سمت رودولف رفت.

-اوه... جارو باز افتاده به جون رودولف... انصافا که بلاتریکس وظیفه جانشینش رو به درستی یادش داده! خالی کوآفل رو ول کرده و داره موهاش رو می‌کشه! چه بلایی سرش اومده؟

یکی از معجون‌های هکتور مستقیما روی سر رکسان خالی شده بود.
-چندش آوره چندش آور!
-بله... قطعا این جیغ‌های رکسان فقط بخاطر اینه که چندشش شده و اصلا از ترس نیست.

بلاجر آگلانتاین وسط صورت گزارشگر نشست و سیلی از دندان‌هایش بر سر و صورت ملت تماشاچی‌ جاری شد. هافلپافی ها بسیار متحد بودند!
کوافلی که از دست رکسان رها شده بود، به چماق دورا رسیده و او نیز با ضربه‌ای آن را به آریانا پاس داده بود.

-آلیانا داله به تمت دلوازه اتلیتلین حلکت می‌کنه، پات می‌ده به زلل و... وا! داول چلا توت زد؟

هر دو داور به سمت کریچر رفته و سعی می‌کردند چیزی را از داخل گوش او بیرون بکشند.

-اوه! اون اتنیچه! کلیچل با گوشش اچنیچ لو گلفت. نتیجه بازی به نفع اتلیتلینه تموم میشه... بلنده بازی اتلیتلیــــن!

رختکن تیم اسلیترین

لرد سیاه بر صندلی خود تکیه زده و اعضای تیم مشغول مدح و ستایش بازی بی نظر ایشان بودند.
-تصدقتون بشم... درد و بلاتون بخوره تو سر این پسر بی عرضه...

هوریس مجددا چسب را روی تابلو چسباند.

-خب... بازی رو که به صدقه سری ما بردید... حالا بلاتریکسمون رو به شکل اولش برگردونید.

جارو شاد شد. اینکه مرگخواران چگونه این را فهمیدند، موضوع پست ما نیست.
هوریس چوبدستی به دست شد. هکتور شیشه معجونش را بیرون کشید و رابستن جارو را به دست گرفت.
-هک! تا سه می‌شمرم، تو معجون رو بریز و من ورد رو می‌خونم. یک... دو... سه!

هکتور معجون را روی جاروتریکس ریخت... تمام و کمال و هوریس ورد را خواند... تمام و کمال!

نور خیره کننده‌ای رختکن را دربر گرفت، دود از دستان رابستن بلند شد و جارو با صدای «تق» روی زمین افتاد.

-چرا هیچی نشد؟
-خب... جنسمون جور شد... فقط مرگخوار جارو نداشتیم که حالا داریم.

حق با لرد سیاه بود... جاروتریکس مرگخوار جدید خانه ریدل‌ها بود که در طول زمین بازی به دنبال هوریس و هکتور پرواز کرده و به هر‌کجا که می‌توانست ضربات بی‌رحمانه‌ای وارد می‌کرد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.