هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۵۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین

دراكو مالفوى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۶:۰۰ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 40
آفلاین
نون خشکی مذکور نگاهی عمیق به مرگ خواران کرد و سپس با نگاهی شیطانی که تنها لرد سیاه قادر به انجام آن نگاه بود
گفت : پنج گالیون میدم خیرشو ببینی !

مرگ خواران نگاهی خشمناک به نون خشکی انداختند،

-فقط پنج گالیون؟

-این که خیلی کمه

مرگ خوار ریونکلاوی شروع به شمردن انگشتانش کرد
-یک دو سه...اهه وایساببینم این که نصف دهه !

مرگ خواران شروع به چانه زدن کردند
-ده گالیون بده یه رابستنم اشانتیون میدیم با دو سال گارانتی!

رابستن به مرگ خواران دیگر گفت : وایسین دیدن کرد چرا من فروخت ؟ چرا فنریر نفروخت؟

مرگ خواران اندکی فکر کردند اما جوابی نیافتند و به همین دلیل تصمیم گرفتند برای اینکه کی رو اشانتیون بدن رای گیری کنند.


JUST SLYTHRIN


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۳۶ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5724
آفلاین
-یاران ارباب...باید پول بدست بیاوریم! پول زیاد. چون ما سبزی اون آش رو می خواییم و از کجا معلوم که سبزی مورد نظر، داخل کاسه ای باشه که به ما می دن؟! برای همین باید از این اطراف هم دور نشیم که حواسمون باشه کسی آشمون رو نخره.

مرگخواران با چشمانی گشاد شده و دهانی باز به فنریر خیره شدند.

-اصلا مات و مبهوت شدما...
-همشو خودش گفت؟ یه نفس؟
-حتی ریونی هم نیست!
-چقدر نقشه اش دقیق و کامل بود. اونقدر عالی که کلا همشو فراموش کردم.

این آخری که نقشه را فراموش کرده بود، لیسا بود که کل جامعه جادوگری را نسبت به هوش وافر ریونکلاوی ها دچار شک و تردید کرده بود.

-من فکری برای کسب در آمد سریع دارم!

بلاتریکس نقشه ای داشت و ده دقیقه بعد، نقشه اش در مرحله اجرا بود.

-رودولف داریم...رودولف سالم...بی خط و خش...رودولف حرف گوش کن و مطیع!

این همه دروغ در همین چند جمله باید رکورد جدیدی محسوب می شد.
مرگخواران انتظار جواب دادن چنین نقشه ای را نداشتند...ولی خیلی زود گاری حاوی نان خشک سر رسید.
-چقدر می خوایین؟ چه زشته! کج و کوله هم که هست. هنوز خشک هم نشده.

بلا با خوشحالی رودولف را روی گاری پرتاب کرد.
-ده دوازده گالیون کافیه...بیشتر نمی ارزه. پولو بده، جنسو ببر.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۵۲ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۲:۰۱ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
محفلی مذکور که از به فروش رساندن همه ی آش هایش خرکیف شده بود با اشتیاق نگاه هایش را بین مرگخواران و جیب هایشان جا به جا میکرد.

- این ۱۰ گالیون رو گرفتن بشو و کل دیگ رو فروختن بشو!

رابستن که با حالت عینک دودی و سیگار به لب این جمله را میگفت با شنیدن این جمله لبخند لاکچری از لبانش خشک شد:
چی چی میگی مرگخوار؟خیال کردی با دختر کبریت فروش طرفی؟کاسه ای ده گالیونه!

چه کسی گفته که سوئ استفاده و بیشعوری از یک محفلی بعید است؟نویسنده که در هیچکدام از جلد های کتاب نخوانده است که یک محفلی معصوم باشد!بنابراین...

رابستن یک ابرویش را بالا انداخت و نگاهی پرمعنا با معنای(فکر کردن ما خریم!)با مرگخواران رد و بدل کرد.در همین حین الکسیا که دستگاه سوژه یاب مغزش میجنبید،این فکر را از ذهن دیگران کشف کرد که:یک محفلی دارد از آنها سوئ استفاده میکند!
با این وجود چانه زدن بر سر خرید آش ارباب میتوانست عواقب جبران ناپذیری در آینده ای نه چندان دور داشته باشد!

- امممم...باشه میشه.بیا اینم ۱۰۰ گالیون

- این تازه میشه ۱۰ تا کاسه!

- آه...مگه چقدر آش درست کردن شدی؟کلا ۱۰ تا کاسه شدن میشه کل دیگ!

محفلی درب نوشابه ای را که به عنوان کاسه از آن یاد میکرد بالا آورد و نشان مرگخواران داد.

- این که کاسه نیست!

-‌نمیدونم میخواید بخواید نمیخواید نخرید!

اما مرگخواران اینهمه پول برای خرید نداشتند!



But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶:۰۰ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۳:۰۸:۲۱ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 173
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بعد از خوردن استخون های یه پیرزن، دچار توهم شده و همه رو به شکل میوه و سبزی می بینه. همراه رون ویزلی به محفل می ره و محفلیا از وضعیتش سوء استفاده می کنن و ازش آش درست می کنن و می برن که بفروشن.
مرگخوارا که دارن دنبال لرد می گردن، به محفلیا می رسن. تصمیم می گیرن ازشون آش بخرن که مروپ مخالفت می کنه.


پالی سعی می کرد در قانع کننده ترین حالت خود باشد.
- بانو معلومه آش های شما خیلی بهترن ولی الان آش شما رو نداریم بنابراین، مجبوریم آش محفلی ها رو بخوریم.

معلوم بود مروپ چندان راضی نشده بود.
- نه خیر! شما آش های مامان رو دوست ندارین! اصلا همین الان منو ببرین خانه سالمندان! عزیز مامان رو هم پیدا نکردین. همین الان منو ببرید خانه سالمندان!
- مادرمان افسردگی گرفته و دوباره در فکر رفتن به خانه سالمندانه.

مرگخوارن صدای لرد سیاه را شنیدند ولی ابتدا تصور کردند که توهمی بیش نبوده.
- صدای ارباب بود؟
- خیر ما ارباب نیستیم! سبزی آش می باشیم!

محفلیان نگاه مظطربی به یک دیگر انداختند.
- سبزی آش مون جادوییِ حرف می زنه!

رابستن نگاه مشکوکی به محفلی ها انداخت.
- نه خودِ ارباب هستن می شن!

رکسان آشکارا می لرزید.
- خب صدا شون از کجا میاد؟
- ما تو آش هستیم! دلیل رایحه و عطر و طعم دل انگیز آش می باشیم!
- سبزی آش مون یکم وراجه به بزرگی خودتون ببخشیدش!

مرگخوارن دیگر مطمئن شدند توهم نمی زنند؛ صدای لرد سیاه واقعی بود و او در داخل آش بود.
- مرگخوارن جلسه فوری داریم!
- خب ارباب الان داخل آش هستن و ما باید نجاتشون بدیم.

مرگخواران نگاه عاقل اند سفیهی به فنریر انداختند.
- همه مون اینو می دونیم آی کیو، مشکل اینه چطور؟

لینی بال بال زنان گفت:
- خب بهترین روش اینه آش رو بخریم تا ارباب رو نجات بدیم.
گویا همه مرگخواران با این روش موافق بودند.
- مرگخوارای مامان نقشه عوض شد آش رو می خریم!



ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۱۳:۳۴:۱۹

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
-خوب شدن میشه دیگه معامله تموم شدن میشه!

رابستن این را گفت و با چهره ی متعجب مرگخواران و محفلیون مواجه شد.
-باشه،ساکت شدن میشم

محفلی ها دست بکار شدن تا برای آن تعداد زیادِ مرگخواران آش اربابشان را سرو کنند.اما ناگهان با مروپی که با چهره ای درهم بهشان زل زده بود مواجه شدن.
وین که زیر بار نگاه مروپ در حال آب شدن بود،اخمی کرد.
-چیه نگاه داره؟(سپس به هافل اشاره کرد )
خوشگل ندیدی؟

مروپ نگاه غضب ناک دیگری به وین انداخت.
-آش خوشمزه ی مامانو ول کردین میخواین آش اینارو بخورین؟
معلوم نیست با چی درستش کردن اصلا!

-با پسرت!

البته وین این را در دلش گفت و به مرگخواران گرسنه ای که حالا در دوراهی شدیدی بین آش و بانو گیر افتاده بودند زل زد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5724
آفلاین
-لرد؟
-لرد سیاه؟
-ارباب بزرگ، لرد ولدمورت کبیر؟
-اسمشو نبر؟

مرگخواران ایستاده و همگی به گوینده جمله آخر خیره شدند! جاسوس نفوذی فورا شناسایی و در جا منهدم شد.
و مرگخواران به فریاد کشیدن ادامه دادند.

رفتند و رفتند و رفتند...تا این که...

-بوی آش میاد!

مروپ فورا در گوشه ای از خیابان بساط آشش را بر پا کرد. ولی کراب گرسنه تر از این حرف ها بود. به سمت بوی آش آماده کشیده شد.
-اوخ! تهش می رسه به محفلیا!

ته بوی آش، به جای خوبی نرسیده بود. ولی مرگخواران با دیدن کلمه "آش رشته جادوی سیاه" امیدوار شدند.

-ما آش می خواهیم!

اعضای محفل، مشتریان خوبی پیدا کرده بودند که مطمئنا بعد از دیدن محتویات آش، حاضر به پرداخت هر چیزی در مقابلش می شدند.
-خوبه...ما هم آش می فروشیم!


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱:۳۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۵:۳۹
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران به دستور لرد نگهداری از سالمندان خانه‌ سالمندان را به عهده می گیرن، ولی در این کار زیاد موفق نیستن. رودولف به دنبال یه لحظه عصبانیت، پیرزن تحت مراقبت خودشو می کشه...برای ناپدید کردن جسد، اونو می پزه و به خورد لرد سیاه می ده. لرد پیرزن رو می خوره و دچار توهم می شه و همه رو به شکل میوه و سبزیجات می بینه و در همین حالت همراه رون ویزلی راهی محفل می شه.
لرد هوس آش رشته کرده. محفلیا هم از وضعیتش سوء استفاده می کنن و خود لرد رو به عنوان سبزی می ریزن تو پاتیل که بپزه.
لرد الان در حال پخته شدنه و مرگخوارا هم بیرون دنبالش می گردن.

**********


لرد در حالی که کف پاتیل نشسته، ردایش را دور خود جمع کرده و با ملاقه ای در دست آشِ اطرافش را مزه می کرد، مدام غر می زد و ایراد می گرفت:
- این که نمک ندارد! ما آش را شور دوست داریم! یکم فلفلم اضافه کنید؛ فلفلش کم است.

پنه لوپه با عجله نمک و فلفل را برداشت و درحالی که آنها را روی سرِ لرد و اطرافش می پاشید، گفت:
- بفرمایین، اینم از فلف...
- صبر کن ببینیم، پیاز! پس پیازای این آش کو؟ آش که بدون پیاز نمی شود؛ مهم ترین عنصر آش رشته پیاز است! تا پیاز نریزید من این آش را نمی خورم!

گادفری به سمت کیسه ی پیازها رفت و سه تا از درشت ترینشان را انتخاب و پس از هدف گیری، به همان صورت درون پاتیل پرتاب کرد.

لرد با خشم غرید:
- این چه وضعش است؟ پیازِ درسته می اندازی تو آش ما؟ ما پیازمان را حلقه حلقه می خواهیم! زود پیازمان را حلقه حلقه کنید، گرسنه مان است!

ماتیلدا به سرعت چاقویی برداشت و مشغول حلقه حلقه کردن پیازها شد. پس از گذشت دقایقی، به سمت پاتیل رفت و حلقه ها را به آشِ درحالِ پخت اضافه کرد.
لرد که از شناور شدن حلقه های پیاز در کنارش خشنود شده بود، بار دیگر آش را با ملاقه اش چشید.

پس از چندین غرِ دیگر و گوشزد کردنِ دیگر کاستی های آش به محفلی ها و اجرای دستورات لرد توسط آنها، لرد که از گرمای آتشِ زیر دیگ صورتش به رنگ سرخ درآمده بود، سری به تایید تکان داد و با صدایی بلند اعلام کرد:
- آش حاضر است! ما دیگر آماده شده ایم و قابل خوردن می باشیم!

گادفری نیم نگاهی به پنه لوپه انداخت و زیرلب گفت:
- تو که خیال نداری این آشو بخوری؟

پنه درحالی که به محتویات درون پاتیل و چهره ی لرد که وسط پیاز ها و سبزی های شناور نشسته و منتظر خورده شدن بود، نگاه می کرد جواب داد:
- به هیچ وجه! حتی فکرشم نکن. ولی حالا باید باهاش چه کار کنیم؟
- نمی دونم، بریزیمش دور؟

پنه لوپه سرش را به علامت منفی تکان داد:
- نه، ولدمورت به این بزرگی رو چجوری می خوای بریزی دور؟ درضمن اگه فقط آشو بریزی دور خودشو می خوای چه کار کنی؟

رون که اتفاقی حرف های پنه و گادفری را شنیده بود، پیشنهاد داد:
- می تونیم بفروشیمش! آشو می بریم تو خیابون تا براش مشتری پیدا کنیم. درِ پاتیلم می ذاریم که کسی متوجه محتویاتش نشه.

پس از استقبال گادفری، پنه و دیگر محفلیون از این پیشنهاد، رون به سرعت دست به کار شد. به آرامی به سمت لرد رفت و سعی کرد با چرب زبانی او را راضی کند تا بیشتر درون پاتیل فرو برود که او بتواند درِ پاتیل را بگذارد؛ اما لرد زیر بار نمی رفت.

پس از گذشت دقایقی که با التماس های رون و مخالفت های لرد سپری شد، سرانجام رون به صورت عملی دست به کار شد و کفِ دستش را روی سرِ صاف لرد گذاشت و طی یک حرکت ناگهانی، محکم آن را به پایین فشار داد و در پاتیل را به سرعت بست.

خیابانی نامعلوم

محفلی ها به صف در پیاده رو ایستاده و پاتیل را مقابلشان بر روی زمین گذاشته بودند. بر روی پاتیل عبارتِ "آش رشته ی جادوی سیاهِ اصل( صددرصد تضمینی)" به چشم می خورد.

جادوگران و ساحره هایی که از آنجا عبور می کردند هیچ یک حاضر نبودند به تبلیغات محفلی ها در خصوصِ آشِ سیاه گوش بدهند. پس از گذشت چندین ساعت، محفلیون که از نداشتن حتی یک مشتری ناامید و خسته شده بودند و چیزی نمانده بود که برگردند، صدایی از سر کوچه توجهشان را جلب و پس از نگاه کردن به آن محل، آنها را خشنود کرد.

گروهی از مرگخواران درحالی که یکصدا نام اربابشان را صدا می کردند و به دنبال ولدمورت می گشتند، مستقیم به طرف آنها درحال حرکت بودند.


فقط ارباب!
هستم... ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۹:۴۳
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 184
آفلاین
- ما نیازی به عشق نداریم. ولی خب... عشق آش رشته می‌تونه ما رو وسوسه کنه...

دامبلدور که هنوزم چشم‌هاش لبالب پر از اشک بود و بغض کرده بود با اندوه سری به دوطرف تکون داد.
- ما برای تام آش می‌پزیم فرزندانم! مگه نه؟

محفلیون کاملا به این مقوله واقف بودن که پروفسورشان وقتی درگیرِ رسیدگی به عشق و محبته گرگی می‌شه در لباس گوســ... یعنی... چیزه... کمی عصبی می‌شه!
- بله پروفس!

لرد سیاه سری به رضایت تکون داد.
- رشته رو که داریم... قدم بعدی چیه؟... آهان!باید سبزی پاک کنیم!

نگاهی به اطراف انداخت ولی انگار شخص ِ مورد نظرشو ندید و دل‌شکسته سرشو انداخت پایین.
- ما سبزی نداریم.

جو کمی متشنج شد. ملت لردسیاه رو با اون شکلک ندیده بودن تاحالا و الان تو سرشون افکار زیادی می‌چرخید، حول این محور که چکار باید کرد با این لردی که اینجوریه و باید بزنیم بکشیمش یه‌جوری یا نه، گناه داره و باید بهش آش بدیم؟

در اون بین، ماتیلدا باز یاد هوش ریونیش افتاده بود.
- کی گفته نداریم؟ خیلی خوب‌شم داریم!

و سول طور به لرد سیاه خیره شد.

* * *

- می‌گم نباید پاکش می‌کردیم؟

گادفری زیادی لرد ِسیاه رو در نقشش فرو برده بود، ولی کسی توجهی به این موضوع نکرد.

- سبزی از این تمیزتر مگه دیده‌بودین اصلا؟

ماتیلدا اشاره‌ای به سرِ لرد که با ذوق درون دیگ سیاه و بزرگی نشسته بود کرد، و در کسری از ثانیه همه قانع شدن.

- آقا نمک‌و بدین این‌وَر!
- یکی نخود برسونه!
- به‌نظرتون لوبیا کافیه؟

تکاپویی تو محفل برپا بود که نگو. همه با ذوق درگیر پختن آشی برای مرگخوارا بودن که یک وجب روغن روش داشته باشه، در حالی‌که ملتِ سیاه هنوز تو کوچه خیابون به‌دنبال لرد می‌گشتن.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۶ ۱۳:۲۴:۱۵

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۰:۱۰ دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۲:۴۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 212
آفلاین
در حالی که لرد ولدمورت در کشمکش این بود که چرا خون خودشو با آب آلوچه اشتباه گرفته، دامبلدور وارد شد.
لرد با دیدن دامبلدور قضیه آلوچه رو فراموش کرد...چیزی که می دید رو باور نمی کرد...رشته آشی!

لرد عاشق آش رشته بود...یکی از غذا هایی بود که براش آدم ها کشته بود.

دامبلدور با دیدن ولدمورت تعجب کرد.
-پنه، تام رو چرا و چجوری آوردی اینجا؟

پنه لوپه قضایا رو برای دامبلدور تعریف کرد...درباره مشکل لرد گفت که همه رو میوه یا هر چیز خوردنی می بینه و اینکه اونو به بهونه ی آلوچه آورده اینجا و ...

دامبلدور اشک تو چشماش جمع شد...با شنیدن این حرفا به تموم کارایی که تا اون موقع کرده بود فکر کرد...به تموم دشمنی هایی که با ولدمورت انجام داده بود، به اون همه کارای بی عشق فکر کرد. در این بین کمی هم به گلرت فکر کرد و لب هاشو گزید.

ولدمورت تموم این مدت، محو تماشای دامبلدور شده بود.
-ما آش رشته می خواهیم...رشته اش هم جلویمان ایستاده!
-به پروف می گی رشته؟
-بذار بگه فرزندم...بذار بگه! ...این همه ستیز برای چی؟ آخرش چی می شه؟ پس عشق چی؟ من تموم زندگیم رو صرف این کردم که به مردم عشق بورزم...الان تام هم نیاز به عشق من داره...

و در ادامه رو به ولدمورت گفت:
-بیا تام، رشته ات آمادس!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۳۵:۲۰ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
آنها به طرف دفتر دامبلدور رفتند. وقتی وارد شدند آنجا خالی بود. ناگهان چشم های لرد برق زد. و اشک شوق از چشمانش سرازیر شد. و گفت:

-درست است! بعد مدت ها سال بالاخره به هم رسیدیم! این دوتا میوه بالاخره بدرد خوردند!

-میو؟!

یک گربه بود. یک گربه ی خیلی آشنا. لرد آرام آرام به سمت آن رفت تا در نرود.

در بیرون *

بلاتریکس گفت:

-فقط اگه معجونت درست کار کنه من حالی به روزت بیارم که...

-دقیقا! میدونستم تو می خواهی درست کار نکنه! اصلا از اول واس همین گفتم!

-چی؟! درست کار نمیکنه؟
بلاتریکس چوبدستی اش را در هوا تکان میدهد.

-نه! خیلی خوب کار می کنه!

هکتور سعی کرد نشان ندهد که معجون او در واقع معجون خواب آور است.

در دفتر دامبلدور *
-کسی نمک داره؟!

-واس چی؟

-میو؟!

-واس آلوچه!

ناگهان لرد می پرد و گربه را می گیرد.

-میوووووووووو!

گربه چنگی به دست لرد می اندازد. لرد بر میگردد و با دیدن خون خوشحال می شود!

-آخ جوووون! آب آلوچه از خود آلوچه هم خوشمزه تره!

-آب آلوچه؟!

لرد لیس گنده ای به آن می زند.

-نه انگار این آب خودمان است!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.