هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۳۱ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۴:۵۶
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 412
آفلاین
مرگخوار ها به بلاتریکس نزدیک شدن و با ترس و لرز سعی کردن نتیجه ی افکارشون رو باهاش در میون بذارن که ناگهان بلاتریکس وارد فاز تدافعی شد و جیغ زد:
- همونجا که هستین بمونین! قیام علیه فرمانده؟! سرپیچی از دستور مستقیم مافوق! من که می دونم شما ها رو اون صندلی بی شرف اجیر کرده!

در همین حین که مرگخواریون در حال قرض کردن پا برای فرار کردن بودن، رودولف احساس کرد دیگه وقتشه خودش کارو دست بگیره و به بلاتریکس نشون بده اینجا رئیس کیه! برای همین با یک اشاره ی دست به مرگخوار ها فهموند نیازی نیست فرار کنن و سر جاشون بمونن. سینه ش رو جلو داد و صداش رو صاف کرد.
به عبارت دیگه لاتی ش رو پُر کرد و داد زد:
- بلـــــــا!

بلاتریکس بیشتر از رودولف لاتی ش رو پُر کرد و جیغ کشید:
- چه مرگته مردک خائن؟ حرف زیادی بزنی همین وسط شقه ـت می کنما! بنال ببینم چه زری میخوای بزنی؟!

رودولف که ناگهان همه چیز براش مثل روز روشن شده بود و فهمیده بود که غلط اضافه خورده و همین الانه که عیالش جفت پا وارد حلقش بشه صداش رو به غایت پایین آورد و گفت:
- یعنی میگم چیزه عسلکم! اصلاً اینقدر حرص می خوری برای پوستت بده! اینجا بچه ها همه خودی ن! خائن نداریم!

بلاتریکس نگاهی سرتاسر شک و تردید به رودولف کرد و گفت:
- پس برای چی از دستورات من سر پیچی کردین؟! مگه ارباب نگفت صندلی رو میخواد؟ چرا منتظرین در بره؟ چرا میخواین منو پیش ارباب خراب کنید؟

لینی سع کرد توضیحات لازم رو خیلی ریز و در کمال آرامش به بلاتریکس بده:
- ببین بلا جان! صندلی یک شی ـه! آدم نیست. ارباب یه صندلی میخواد روش بشینه. صندلی ها هم فرار نمی کنن! ولی ما حالا با هم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که صندلی بسازیم! فقط نمی دونیم از چی بسازیمش.

- یعنی اگه ما صندلی بسازیم ارباب خوشحال میشن؟

- اوهوم. قطعاً خوشحال میشن!

- پس زود باشین شروع کنین! صندلی می سازیم!

همه مثل تسترال به اطرافشون نگاه کردن و از جاشون جُم نخوردن! تا این که هوریس سوالی که فکر همه رو درگیر کرده بود پرسید:
- از چی صندلی بسازیم؟

یهو دوباره همون مرگخوار تازه وارده که هنوز جای زخم علامت ساعدش خوب نشده بود با ذوق و شوق گفت:
- من میگم بیاین هزار تا شمشیر از فولاد والرین پیدا کنیم. با حرارت آتش اژدها اونا رو ذوب کنیم و به هم بچسبونیم. یه صندلی به اسم تخت آهنی بسازیم!

بچه مرگخوار مورد نظر در حال بالا پایین پریدن بود که نور سبزی به سینه ش برخورد کرد و تالاپ افتاد روی زمین و مُرد.

بلاتریکس چوبدستی ش رو پایین آورد و گفت:
- این واقعاً زیاد حرف میزد. مرگخوار خوبی نمی شد. اونوقت هم سوال پرسید هیچی بهش نگفتم پررو شد!

بعد دوباره چوبدستی ش رو بالا آورد و چند لحظه بعد تعداد زیادی اره و تبر و وسایل دیگه اونجا ظاهر شدن.

- هر کدومتون یکی از اینا رو برداره شروع کنین به درخت قطع کردن! بعد پوست درخت ها رو بکنین! با اره به قطعات کوچک تر ببرینشون و قسمت های مختلف صندلی رو از توش در بیارین! بعد اون ها رو به هم بچسبونین، رنگ بزنین و بذارین خشک بشه. بعد روش جلا دهنده بزنین و دوباره بذارین خشک بشه و بعد بریم تحویل ارباب بدیم!

چند لحظه همه ساکت شدن و در حال اندازه گیری دریچه ی قلبشون بودن که به علت خوردن و خوابیدن توی خونه ی ریدل به شدت گشاد شده بود و این کار ها قطعاً براشون خیلی سنگین بود. اما ناگهان اون مرگخواره که هنوز جای زخمش خوب نشده بود به شکل روح سرگردان ظاهر شد و گفت:
- خاک تو سرتون خب! بعد این هافلی های بدبخت رو مسخره می کنین! خب زنیکه تسترال تو تونستی این همه ابزار احضار کنی یه صندلی احضار کن! هان چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟! بیا دوباره منو بکش! بیا ببینم می تونی یا نه!

رودولف که دید حیثیت خانواده ی لسترنج در خطره بدون توجه به روح، رو به همسرش کرد و گفت:
- عزیزم من یه پیشنهاد دارم! تو که اینقدر خفنی بیا و یه صندلی احضار کن تا بریم تقدیم لرد کنیم!

بلاتریکس هم دنباله ی حرکت سوتی گیر رودولف رو گرفت و گفت:
- آره راست میگی. الان درستش می کنم. ممنونم از پیشنهادت!

چند دقیقه بعد، لرد روی صندلی زیبای خودش نشسته بود و هکتور از معجونی که درست کرده بود برای همه می ریخت:
- بفرمایید ارباب. اول شما بخورید! بهترین سوپ خفاش رو براتون درست کردم!

هوریس با شنیدن سوپ خفاش به فکر فرو رفت! اسم این غذا رو یه جای دیگه شنیده بود. ولی هر چی فکرش رو می کرد یادش نمیومد کجا! می دونست مربوط به یه خبری بوده که توی روزنامه ی ماگل ها خونده بوده و مربوط به کشور چین بوده. اما هر کاری کرد یادش نیومد.
آهان چرا یه چیزایی یادش اومد!
رو به لرد سیاه و بقیه ی مرگخوار ها که خیلی بی میل به غذا بودن و هیچ کدوم دلشون نمی خواست چنین چیزی رو بخورن، کرد و گفت:
- آقا من توی یه روزنامه ی ماگلی خوندم چینی ها برای درمان یه ویروس مرگبار به نام کرونا سوپ خفاش می خورن! خیلی هم مقوی و خوبه! آره فکر کنم یه چیزی توی همین مایه ها بود!

و همه با اکراه تمام به اصرار هوریس شروع به خوردن سوپ خفاش کردن!



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱:۴۵ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۸:۴۸:۰۴
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 157
آفلاین
-خب به سه قسمت مساوی تقسیم میشیم. شماها به فرماندهی رودولف از کنار تالاب برید. من و بقیه هم به سمت درخت های توسکا میریم. لینی تو هم پرواز کن و از بالا گزارش بده.

همه ی مرگخواران به سرعت به خط شدند و به بلاتریکس احترام نظامی گذاشتند. یکی از مرگخوارهای تازه وارد که هنوز جای زخم علامت ساعدش هم خوب نشده بود با ترس و لرز جلو امد و رو به بلاتریکس کرد.
-ببخشید فرمانده. الان دنبال چی هستیم اصن؟
-دنبال صندلی. زنده یا مرده بیاریدش.

همه دوست داشتند به بلاتریکس موضوع را حالی کنند اما وقتی قضیه دستورات لرد بود بلاتریکس حالی نشدنی بود. به هر حال مرگخواران اطاعت کردند و کمی از بلاتریکس دور شدند.

-خب یکی بگه چه خاکی بریزیم به سرمون؟
-بریم دنبال صندلی.
-صندلی از کجا پیدا کنیم که بریم دنبالش اخه نابغه؟
-خب یکی میسازیم.

بدفکری نبود.




ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۲ ۲۳:۱۲:۲۲

تصویر کوچک شده

مرگ بر اسرائیل


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۳۸ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۷:۰۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 760
آفلاین
هکتور بلاخره تونسته بود ملاقه رو به دست بیاره و آتیشی به پا کنه و پاتیلی روی آتیش بذاره. در اولین اقدام، اولین موجودی که دم دستش رسیده بود رو میندازه توی پاتیل و مقادیری علف و گیاه از دور و برش به پاتیل اضافه میکنه.
- شام و معجون با من. قول میدم بی غذا نمونید!

لرد نگاهی به دو کرم و سه خفاش توی پاتیل هکتور میندازه.
- آره ما مطمئنیم گشنه نخواهیم موند! به هر حال یاران ما هر چه سریع تر مراتب سکونت ما رو فراهم کنید. ما الان صندلی برای نشستن میخوایم. برامون مهیا کنید.
-صندلیییی! راحتی بدم؟ رسمی بدم؟ کدومو بدم؟
- مایلیم راحت باشه!
- صندلی راحتییییییی! چوبیشو بدم؟ فلزی بدم؟ چرمی بدم؟ برگی بدم؟ اسفنجی بدم؟ فوم دار بدم؟ کدومو بدم؟
- همشو بدین به ما!
- همه ی اینا! اول چوبی بدم؟ فلزی بدم؟ چرمی بدم؟ برگی بدم؟ اسـ...

فرد روی مخ رونده با اصابت ضربه ی پاتیلی جان به اربابش تسلیم کرد و سایر مرگخواران رفتن تا صندلی های خواست لرد رو براش فراهم کنن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۰:۲۲:۲۶ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۱۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 176
آفلاین
-بیف استراگانف مامان، من دارم میرم خانه سالمندان.

لرد بسیار متعجب شد زیرا نمی دانست ظرف چند دقیقه اخیر چه اتفاقی رخ داده که سبب شده "افسردگی خانه سالمندانی" مروپ دوباره عود کند!
-مادر جان بفرمایید دوباره چه شده؟
-آخه همین الان بورانی اسفناج با عسل مامان به مامان گفت گوریل! پدر ماروولو گوریل بود یا من کوآلا که سرزمین مادریت شد جنگل عزیز مامان؟

مروپ چمدانش را از جیبش در آورد و از آنجایی که وسط جنگل لباس و ظروف نبود تا در آن بچپاند شروع کرد به ریختن شاخ و برگ درختان در چمدانش.

-این نزدیک ها خانه سالمندان نیست ها. تازه مسیر هم بلد نیستین میرین گم میشین توی جنگل. بعد خسته و بی آذوقه می مونین و بعد هم دور از ما در گوشه ای سرد و غمناک...

مروپ که با تجسم حرف های لرد دلهره عجیبی پیدا کرده بود فورا از تصمیمش منصرف شد. چمدانش را روی زمین گذاشت و شاخ و برگ هایی که در آن چپانده بود را خالی کرد.
-همین الان به این نتیجه رسیدم که اینجا سرزمین منه عزیز مامان. تازه نه تنها من کوآلام که تام گور به گور شده هم یه میمون به تمام معنا بود! حالا چطوری قراره توی جنگل سکونت کنیم؟




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۰۶ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۴:۳۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5708
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخوارا توی یه جنگل هستن و لرد بطور اتفاقی با اصابت یک توله سنتور به سرش بیهوش شده و مرگخوارا سرگرم دعوا برای تعیین جانشین هستن.


......................

-چه خبر شده است؟

شکل رسمی جمله، فقط خبر از یک چیز می داد. لرد سیاه به هوش آمده بود!

هوریس فورا خود را جمع کرد و به شکل غیر مدعی ارباب شدن ترین شیء ممکن در آمد.

-این چرا ملاقه شد؟

چشمان هکتور با شنیدن کلمه ملاقه برق زد و عاشقانه به هوریس نزدیک تر شد.
هوریس از او دور شد.
هکتور به هوریس نزدیک شد.
-بیا...بیا یه لحظه...کارت دارم! این پاتیلو ببین. فقط یه لحظه ببینش.

هوریس نمی خواست هیچ پاتیلی را ببیند ولی هکتور دست بردار نبود.

در این میان، لینی وارنر خود شیرین، پرواز کنان به سمت ملاقه اسلاگهورن رفت.
-ارباب این بود. این می خواست جانشین شما بشه.

ملاقه دهان باز کرد!
-د لعنتی تو خودت قبل از من ملکه شده بودی. داشتی به ارباب اعلام جنگ می کردی.

لرد سیاه ولی، توجهی به این حرف ها نداشت. از وقتی به هوش آمده بود با چشمانی گیج، اما با علاقه به اطرافش نگاه می کرد.
-یاران ما...احساس می کنیم این جا سرزمین مادری ماست. مایلیم در این جا سکنی گزیده و اربابی جنگلی شویم.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۲۴ یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۴:۱۷
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 156
آفلاین
فیــــــــن!
فیـــــــــــــن!
فیـــــــــــــــــــن!

-عه، چرا در نمیاد؟

انگشت هوریس در بینی هکتور گیر کرده بود و هرچه هکتور فین میکرد، در نمی آمد. پس اقدام کرد به کاری که هیچ جادوگر معروفی همچون او نمیکند.
او سعی کرد دور از دید بقیه مرگخواران، درحالی که انگشتش را در بینی اش فرو کرده بود، انگشت هوریس را در بیاورد.
-آخ... نمیشه!
-عه... هک این چه کاریه؟
-نه بکا. به هیچکی نگیا.

ربکا پاهایش را از شاخه جدا کرد و با تمام اعتماد به نفسش، نشان داده اصلا (!) آن بالا نبوده تا فضولی هکتور را بکند!
همان طور که به شکل خفاش پاهایش را استریلیزه میکرد، به هکتور نگاهی کرد. با صدای جیغ جیغویی، شروع به حرف زدن کرد.
-الان بهت کمک میکنم.
-نه! خواهش میکنم!

ربکا با چنگال های استریلیزه اش، به جان بینی هکتور و انگشت هوریس افتاد.
اما آیا بدشانسی ربکا به هکتور هم سرایت میکرد؟


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۳۸ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۰:۱۱
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 216
آفلاین
فلش بک، بیست دقیقه قبل!

فرماندار سفت کلاهش رو گرفته بود تا باد سرد و بد بویی که از انتهای غار می وزید رو وارد یقه ی بازش نکنه!
اون قدیما هنوز یقه ی باز مد بود و البته که فرماندار هم قدیمی بود!

فرماندار همین طور که یقه پیرهنش رو سفت گرفت بود با قامتی خمیده از بین درخت های بزرگ و تنومندی که داخل غار رشد کرده بود میگذشت!

شرایط واقعا نابه سامانی بود و از طرفی انتخابات هم نزدیک بود و فرماندار هم سودای ریاست داشت!

فرماندار کمی به همراهیانش نگاه کرد، دو سه تا دوربین رو هم روشن کرد و پاچه ی شلوار بالا زنان و تبر به دست به جون درخت های بیچاره ای افتاد که راه ورود هوا رو بسته بود و اکسیژن رسانی به بقیه ی شهر رو هم مختلیده بودن!

بعد از دقایقی کار طاقت فرسا، انگار همه ی درخت ها هرس شده بود و باد شدید تر به داخل غار میوزید!

فرماندار که نگاهی پر ابهت به دوربین ها می انداخت چند باری هم شعار انتخاباتی اش رو با صدایی که در بین صدای وزش باد به گوش نمیرسید فریاد زد!

انگار همه چیز خوب پیش میرفت تا این که به نا گَه موجودی بی چشم و رو و بد بو و کپک زده از دهانه ی غار وارد شد!

خودش بود!

برای لحظه ای فکری از ذهن فرماندار گذشت!
چی میشد اگر به جای هرس درختان زائد ورودی هوای شهر، عکس فرماندار در حال شکار نفوذی بیگانه به شهر در تیتر روزنامه های هکتور فردا چاپ میشد؟!

پس در آن هنگام تبر ها بود که بالا میرفت و ضربه ها بود که به موجود بیگانه وارد میشد!

پایان فلش بک

هکتور در میان جیغ و داد هوریس به گوشه ای رفت و فین محکمی کرد تا انگشت شست قطع شده ی هوریس به بیرون پرتاب شه و بعد دوباره به جمع مرگخوار ها برگرده!

فیننننن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۵۸ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۷:۰۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 760
آفلاین
جو به شکل وحشتناکی هوریس رو گرفته بود. از قدیم گفتن مرگخوار رو تسترال گاز بگیره ولی جو نگیره. ولی خب تسترالی در کار نبود و هوریس جوگیر بود.
بنابراین روی کمر لرد سیاه لم میده و بعد از در آوردن پاش از توی کفش، شست پاش رو به سمت مرگخوار ها میگیره.

- این الان چیه؟
- پای ارباب آیندتون! آماده ی پابوسی!

مرگخوار ها نگاهی به کپک های روی پای هوریس میندازن و تردید اندکی به دلشون راه پیدا میکنه. ولی با فرو رفتن شست پای هوریس در دماغ اولین مرگخوار، که کسی نبود جز هکتور، کمی داشت از تردید هاشون کم میشد. بلاخره دماغ هکتور بهتر از کپک بود.
ولی این کم شدن خیلی طول نکشید چون شست پای هوریس بعد از بیرون اومدن از دماغ هکتور، دود شد و به هوا رفت و هوریس بی شست موند.

مرگخوار ها فراموش کرده بودن که این هکتور بود و هکتور دگورث گرنجر حتی توی دماغش هم در حال معجون سازی بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۹:۳۲:۵۵ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
- اربابو کشتن وای وای! خینشو ریختن وای وای!
- ارباب چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم؟ به سر سودای کروشیوی تو دارم!

لرد سیاه بیهوش روی زمین افتاده بود و توله سانتور هنوز روی کله مبارک لرد نشسته بود و آنطور که به نظر می رسید، تصمیمی برای حرکت کردن هم نداشت. مرگخواران همگی دور لرد سیاه گرد آمدند و هر کدام نظریه خاصی را برای مواجهه با این وضعیت ارائه کردند:
- من میگم ارباب رو بذاریم استراحت کنن. خیلی وقته استراحت نداشتن.
- ارباب رو کشتن! من می گم که این توله سانتور رو برداریم و ببریم قصاصش کنیم!
- ولی ارباب که هنوز نفس می کشن!
- البته این رو باید خاطر نشان کنم که در نبود ارباب، قدرت به من می رسه و از الان به بعد، من ارباب هستم! به من تعظیم کنین!

مرگخواران به سمت گوینده جمله آخر برگشتند. هوریس در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت، ادامه داد:
- ما حتی از ایشون مدرک داریم. چند باری که لرد سیاه رفتن، ما در غیابشون کودتاها کردیم و حتی این ما بودیم که به ایشون هورکراکس ساختن رو یاد دادیم.

هوریس طوماری از جیبش در آورد و اشاره به آن کرد و گفت:
- توجهتون رو به این مدرک تاریخی جلب می کنم:

نقل قول:
از قضا یکی از همین شاگردان مستعد، تام ریدل جوان بود. هوریس به طرز عجیبی جذب تام شده بود و دوران جوانی خودش را در او می‌دید و به استعدادهایش ایمان داشت. تام نیز از دریای دانش بی‌کران هوریس استفاده زیادی کرد و نقشه‌هایش برای جاودانگی را به کمک او عملی نمود. پس از اوج گیری تام ریدل که دیگر با عنوان لرد ولدمورت شناخته می‌شد، اسلاگهورن نیز مخفیانه به شاگرد خلفش پیوست. شاید کمتر کسی بداند که از عوامل مهم قدرت و موفقیت‌های لردسیاه، داشتن مشاور و مباشری چون اسلاگهورن بوده است.


- حالا هم همگی بیایین با من بیعت کنین تا شما رو هم به عنوان ملازمین لرد سیاه با ایشون دفن نکردیم!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. هیچکدام تمایلی نداشتند تا یک دائم الکره ای اربابشان شود. برای همین منتظر بودند تا از بینشان یکی اعتراض کرده و شورش را آغاز کند و بقیه نیز به او بپیوندند. اما هیچ صدای اعتراضی ای در کار نبود. همگی منتظر یکدیگر بودند و کسی به پای لرد و پر لینی که در حال تکان خوردن بودند، توجهی نداشت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲:۴۹ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۴:۱۶
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 247
آفلاین
لینی نگاهی به سطح بیابانی مثابلش انداخت تا نقطه سقوط را انتخاب کند. اندکی دچار تردید شد. او دوره های فرود را در مدرسه خلبانی گذرانده بود. تمام پیسکی‌ها در مهدکودک این کلاس‌ها را می‌گذراندند و لینی از همان دوران پیکسی باهوش و زرنگی بود. آخر می‌دانید؟* ریونکلاوی بودن یک امر انتسابی است نه اکتسابی. لینی می‌دانست که یک سطح بیابانی مناسب فرود نیست. چون چرخش بال ها باعث بلند شدن گرد و خاک می‌شود. گرد و خاک هم می‌خورد به پیکسی و برای یک پیکسی، گرد و خاک ابعاد بزرگی دارند. ممکن بود ضربه مغزی شود. این طرف را نگاه کرد. آن طرف را نگاه کرد. خبری از علامت H نبود که نبود. علامت P هم همین طور. حتا L. یا W. بر سر یک دو راهی بزرگ مانده بود. فرود روی سطح نامناسب؟ یا نافرمانی از ارباب؟ او به تازگی به مقام ملکه‌ی مرگخوارِ ریونکلاویِ وفادار با تاکید روی وفادار منسوب شده بود. تاکید روی وفادار مانع از انتخاب گزینه دوم می‌شد. زیر لب گفت:

- پس ریسک گزینه اول رو ... صبر کن ببینم!

تاکید روی وفادار کار دست لینی داد. باید پیش از این ها تاکید را روی ریونکلاوی می‌گذاشت و می‌فهمید. آن وقت اصلا بر سر دوراهی قرار نمی‌گرفت که بخواهد تاکیدی روی وفادار بگذارد.

- بیابانی؟! این جا که جنگل بود!

درست در لحظه آخر تصمیم به تغییر جهت گرفت. شاید فکر کنید دیر شده بود! اما نه. موفق شد. اصلا موفق هم نمی‌شد مساله‌ای نبود! یک پیکسی با هر سرعتی هم که فرود بیاید، سرعتش ضرب در وزنش می‌شود تا تکانه‌اش به دست بیاید. تکانه یک پیکسی با هر سرعتی اندک است. سطح بیابانی احتمالا اصلا متوجه فرود او نمی‌شد. اگر هم می‌شد، احساسی معادل با فرود یک قطره باران را تجربه می‌کرد. نه! مشکل جای دیگری بود. درست پشت سر لینی. جایی که توله سانتور ملکه‌اش را تعقیب می‌کرد. با سرعتی زیاد. سانتورها وزن زیادی هم دارند. حتا اگر توله باشند.

- آخ!

سطح بیابان‌گونه‌ی سر لرد سیاه مورد اصابت یک توله سانتور قرار گرفت و بی‌هوش روی زمین افتاد.


* انجمن حرفه‌ای درگیر کردن مخاطب با عمل خلاقانه طرح پرسش از او، با همکاری ستاد زنده نگه داشتن جو مسموم «تقلید» در ایفای نقش، مسئولیت این عبارت را برعهده می‌گیرند.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۲ ۲:۵۴:۰۴

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.