هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۳:۱۱:۴۲ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۵:۳۲
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 95
آنلاین
خلاصه:
لرد به سالن ورزشی دیاگون رفته. دامبلدور و اعضای محفل هم اونجا هستن. لرد موقع ورزش، دچار سانحه می شه و دیگه نمی تونه حرکت کنه. فقط می تونه حرف بزنه. لرد و مرگخوارا نمی خوان دامبلدور یا محفلیا متوجه این قضیه بشن.
یکی از محفلیا(زاخاریاس اسمیت) میاد و می گه از طرف دامبلدور پیامی برای لرد سیاه داره و باید پیام رو به خودش بگه.
مرگخوارا لرد رو روی صندلی می نشونن و خودشون هم دور و برش مستقر می شن که حرکاتش رو کنترل کنن.
......................................

ادوارد با دست پاچگی جلو آمد. قیچی هایش را باز و بسته کرد، نفسی عمیق کشید، دوباره قیچی هایش را باز و بسته کرد و بالاخره با چشم غره ی بلاتریکس، جلو آمد و سر لرد را در دست گرفت. درضمن در این بین چند خط و خش کوچک هم روی سر لرد افتاد که بالاخره پیش میاید دیگر!
بلاتریکس، هکتور را پشت دست راست لرد هل داد و آگلانتاین را پشت دست چپ لرد نشاند. آگلانتاین در حالی که با خونسردی پیپ خاموشش را میکشید همانجا نشست و هکتور در حالی که از شدت ذوق، داشت رکورد سی تا ویبره در ثانیه را میشکست، دست لرد را گرفت و همانجا جا خوش کرد.
بلاتریکس که به نظر راضی می آمد، کنار رفت و بقیه مرگخواران هم کنار لرد ایستادند. زاخاریاس با نگرانی به دست سمت راست لرد خیره شد که ویبره های ناشیانه میزد و گه گاهی هم سیلی ای به صورت ایوانوا میزد. صورت کج ایوانوا از قبل هم جذاب تر شده بود. زاخاریاس به زور نگاهش را از ایوانوا و دست لرد برداشت:
-اِممم... خب... پروفسور گفتن، بله! پروفسور گفتن که میخوان شما و مرگخوارها رو به بستنی سنتی فروشی اونور سالن دعوت کنن تا اونجا خودشون پیغام مهمشون رو به خودِ...

مرگخواران اجازه تمام شدن صحبت زاخاریاس را ندادند!
-بَبَبَبَبَبَسسسستتتتتننننننییییییی سسسسسنننننتییی!

قبل از اینکه بلاتریکس جلو مرگخواران را بگیرد، آنها مانند هیولاهایی که به سمت طعمه حمله ور میشوند، به سوی بستنی فروشی دویدند! آنها لرد را که روی صندلی ولو شده بود کاملا فراموش کرده بودند. فروشنده که برگ هایش ریخته بود، سعی میکرد از دکه اش که مرگخوارها از در و دیوارش بالا میرفتند، جان سالم به در ببرد!
-ب...ب...ببینید... من به شما بستنی میدم! آره به جون خودم میدم... آ...آ...آروم باشید!

آنها آرام شدند و به بستنی فروش خیره شدند که مشخص بود ترسیده است.
-خ...خ...خب آفرین! آفرین بچه های خوب! آ...آ...آفرین! خب ببینید من ینجا سه نوع بستنی سنتی دارم. وانیلی، زعفرونی و شکلاتی. که هم لیوانی میدم، هم نونی، هم...

آنها کاری به نونی یا لیوانی بودنش نداشتند. همه آنها شکلاتی میخواستند و از خواسته شان بر نمیگشتند.
-هههههاییییییی! من شکلاتی میخخخخخخخوام!
-ششششششششکلاتی...
-شششششکلللاتتتت...

به همین دلیل بود که بانو مروپ و لرد هیچوقت برای یخچال خانه ریدل ها بستنی سنتی نمیخریدند. همیشه سه طعم وجود داشت و همیشه مرگخواران شکلاتی میخواستند! فقط ایوا بود که همیشه زعفرانی و وانیلی باقی مانده را همراه با ظرفش میبلعید.




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲:۴۰ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۴۹
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 474
آفلاین
لرد سیاه یک لحظه به دیالوگی که مرگخوار قبلی گفته بود فکر کرد.
- دوباره حرفت را تکرار می‌کنی؟

مرگخوار چون چهره‌ی لرد رو نمی‌دید از حالت ایشون موقع درخواستش خبر نداشت، پس دوباره گفت:
- من وایمیسم پشت سرشون. اگه لازم شد با سر جوابی بدن، حرکاتشون رو رهبری می کنم. من ارباب رو رهبری می کنم. الان خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد.


لرد این‌بار دیگه منتظر هیچ توضیحی نموند. مرگخوار فرصتش رو از دست داده بود.
- بلا! اراده کرده‌ایم مرگخوار پشت سرمان غیب شود.

چون این اراده ی لرد بود، انجام نشدنش ممکن نبود.
- قطعاً ارباب.

بعد، مرگخوار پشت سر لرد، که هیچکس نتونست بفهمه کیه، از صحنه ی روزگار محو شد و ادوارد با چهره ای ترسان جایگزینش شد.

همه‌چی برای به استقبال دامبلدور رفتن آماده بود. البته اگر ادوارد کار کردن با قیچی های دستش رو بلد باشه!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۲۳:۵۵:۵۷
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۲۳:۵۷:۴۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۲۷ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۵۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6088
آفلاین
در فاصله ای که قرار بود به لرد سیاه اطلاع داده بشود، زاخاریاس نگاهی به اطراف انداخت.
-سالن خوبیه... می تونم مسئولیتش رو به عهده بگیرم. بعد همه رو از این جا بیرون کنم. اول سیاها رو. این سیاها برای چی این جا هستن؟ اینا حق ورزش ندارن. برن بیرون! چی؟ اینا هم حق رای دارن؟ می تونن بمونن پس. سیاها موقتا تاج سر منن. رای بدن، بعد برن پی کارشون. من اصلا سیاها رو آدم حساب نمی کنم که...البته وقتی حق رای دارن، کمی حساب می کنم. ولی اگه علاوه بر سیاه بودن، ریونی هم باشن دیگه عمرا بتونم حساب کنم. سعی کردم... ولی نشد. البته الان که موقع انتخاباته، تصمیم گیری الان کمی سخته.

همگی مطمئن شدند که زاخاریاس یک چیزی اش هست!

-نظارت کنم؟!

بی مقدمه پرسید و ظاهرا مخاطبش رودولف بود.

-بله؟... به چی؟!
-به کارات! رفتارت! اموالت...هر چی که باشه. فرقی نمی کنه. خوب نظارت می کنم. کافیه یه بار امتحانم کنین.

در فاصله ای نه چندان دور تر، مرگخواران با دستپاچگی سرگرم تثبیت لرد سیاه روی صندلی اش بودند.

-رداشونو گره بزن به صندلی. خودتم از پشت شونه شون بگیر...اینجوری شل و ول نه...اینجوری که انگار یه پاتیل نوشیدنی کره ای نوشیدن.
-من وایمیسم پشت سرشون. اگه لازم شد با سر جوابی بدن، حرکاتشون رو رهبری می کنم. من ارباب رو رهبری می کنم. الان خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد.





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۱۵ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۰۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1213
آفلاین
همین که محفلی مذکور خواست که برود و با دامبلدور برگردد، بلاتریکس احساس خطر کرد...
_چیزه...هی...محفلی بی‌ارزش...حالا قهر نکن...بیا...الان میفرستیمت پیش ارباب پیامت رو بدی!

مرگخواران با تعجب به بلاتریکس که به وضوح نگران بود،نگاه کردند...آنها میدانستند که این جمله‌ی بلاتریکس دلیل داشت...چرا که بلاتریکس حرف یا کاری را بی دلیل و از روی غفلت انجام نمیداد...به غیر از مورد ازداوجش البته!
پس لینی به بلاتریکس نزدیک شد و طوری که آن محفلی متوجه نشوند،به او گفت:
_امممم...داستان چیه؟ نقشه ای داری؟
_چرا حواستون نیست؟ دامبلدور ارباب رو خوب میشناسه....اگه اون بیاد و زبون فنریر لال ارباب رو توی این وضعیت ببینه، کارمون ساخته‌اس...دامبلدور رو سخت میشه گول زد، ولی این محفلی ساده رو چرا!
_منطقیه...ولی چطوری؟ چیکار باید بکنیم؟
_ببین..ارباب که قدرت تکلمشون سر جاشه...اگه یه جایی ثابت نگهشون داریم که نیوفتن، می‍شه یه کاری کرد...به نظرم تو و دوتا مرگخوار دیگه برید و ارباب رو روی صندلیش بنشونید و یک نفر اینور و یک نفر اونورشون وایستن تا ارباب یکهو ولو نشن ابرومون بره...ما یک دقیقه بعد محفلی رو میارم تا سریع پیامش رو بیاد بگه و بره و این قضیه ختم به شر شه!
_حله...پس ما الان میریم...شما هم تا جایی که میتونید این محفلی رو معطل کنید!

محفلی مذکور اما به نظر میرسید بسیار بی‌حوصله بود و از پچ‌پچ بلاتریکس و لینی خسته شده بود...پس فریاد زد:
_چی میگین شما دوتا؟ تکلیف من چیه؟ برم با پرفسور بیام یا میذارن برم پیامم رو بدم!
_اینقدر عجول نباش دیگه...الان لینی میره و تشریف فرماییت رو به استحضار ارباب میرسونه...لینی برو دیگه!
_الان پنج ثانیه اس من منتظرم!
_رفت دیگه لینی...حالا قبلش بیا بگو ببینم محفلی مذکور...تو چرا اسم نداری؟ اسمت چیه؟
_چرا اسم ندارم؟ من زاخاریس اسميت هستم...زاخاريس دختر کش!

مرگخواران نگاهی به سرتاپای زاخاریس انداختند...
_به این قیافه زاقارت و هيکل ریقو بیشتر میاد مگس‌ کش باشی!
_هاها...خیلی بامزه ای...بیا توی ستاد من به عنوان دلقک کابینه استخدامت کنیم!

مرگخواران این بار نگاهی به یکدیگر انداختند...به نظر می‌رسید محفلی مذکور که زاخاریس نام داشت، یک چیزی‌اش بود!




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹:۳۴ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۹:۲۶ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 164
آفلاین
محفلی مذکور سعی کرد از میان مرگخوار ها رد شود اما به مرگخواران برخورد کرد و روی زمین پخش شد. محفلی چسبی از جیبش درآورد، استخوان هایش را دوباره به هم چسباند و ایستاد.
-بذارین برم!

-نه.

-بذارین برم!

-نه.

-بذارین برم!

-نه!

-باشه باشه باشه نذارین برم! فقط بذارین پیغاممو بدم!

-نه.

مرگخواران نمی خواستند محفلی رد شود و نگذاشتند هم رد شود. ولی محفلی ناامید نمی شد!
-میرم پروفسورو میارم ها!

-بیار.

اما مرگخواران هم دست بردار نبودند!


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۵۰ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۵۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6088
آفلاین
- ارباب...یک عدد محفلی رو در تلاش برای ترور شما و سوء نیت نسبت به جان و مال شما دستگیر کردیم!

محفلی مذکور، دست از تلاش و تقلا برداشت.
-سوء چی چی؟ من فقط یه پیام برای اسمشو نبر داشتم که وسط راه خِرمو گرفتین و نذاشتین.

مروپ از فرصت استفاده کرد. خودش را به محفلی مورد نظر رساند و سه بطری نوشابه بطور همزمان در دهانش چپاند.
-بخور کنگر فرنگی مامان...برات خوبه. دربارش کلی مطالعه کرده بودم. منتظر بودم فرد مناسب رو پیدا کنم که خودت پیدا شدی.

محفلی برای خفه نشدن چاره ای جز قورت دادن نداشت.
نوشابه ها را نوشید و نوشید و دچار پوکی استخوان مفرط شد.
-برین عقب! دست به من بزنین از هم می پاشم ها...بعد باید جواب پروفسور رو بدین! از سر راهم بکشین کنار. می خوام پیام برسونم.

ربکا با نگرانی جلوی محفلی ایستاد.
-داری می پوکی خب. پیام چیه... بی خیالش!

-جانم فدای محفل! بکشین!

مرگخواران به فکر فرو رفتند! یا باید هر طور شده جلوی محفلی پوک را می گرفتند و مانع رسیدنش به لرد می شدند و یا به او اجازه نزدیک شدن می دادند که در این صورت هم هرگز نباید متوجه وضعیت لرد سیاه می شد!




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۳۲ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۳۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
خلاصه: لرد به سالن ورزشی دیاگون رفته. دامبلدور و اعضای محفل هم اونجا هستن. بطور اتفاقی لرد به تخته وزنه برداری می چسبه و در اثر معجون هکتور شخصیتش عوض می شه. هکتور دوباره معجونی روی لرد می ریزه که باعث آزاد شدن و برگشتن شخصیت لرد می شه. ولی این بار لرد نمی تونه حرکت کنه و فقط می تونه حرف بزنه.
....................


مرگخواران با سرعت مروپ را از لرد دور کرده و سپس محتویات چشم لرد را با یک پس‌گردنی تخلیه کردند.

-کدام مرگخوار ملعونی به ما پس‌گردنی زد؟

مرگخواران برای انجام کار آخر باید کمی فکر می‌کردند ولی حالا مرگخواران در معرض کار انجام شده قرار گرفته بودند.

-آن مرگخوار ملعون کیست؟
-ارباب مهم نیست. حالا یه مرگخوار تازه کاری بوده، خامی کرده، پس‌گردنی زده.
-


لرد مرگخوار خام و تازه‌کار را به افق‌های دور دست فرستاد و دیگر از آن مرگخوار خبری نشد.
-خب؟ مگر قرار نبود فکری برای خشکی بدن ما بکنین؟

مرگخواران با این حرف لرد با سرعت جلسه‌ای غیرعلنی گذاشته و دور یکدیگر جمع شدند.
-خب باید چیکار کنیم؟
-نظرتون چیه ارباب مثل من بشه؟ کار با تک تک اعضا راحت‌تر هم میشه!
-تام اگه از همون جونِ تیکه تیکه شده‌ات هم سیر شدی، می‌تونی این پیشنهاد رو عملی کنی!

تام که تک تک اجزای بدنش با این حرف بلاتریکس ریخته بود، آن‌ها را جمع کرد و سعی کرد با تف آن‌ها را به هم بچسباند.

-معجون شل‌کننده‌ی فوق‌قوی من چی؟
-هک؟
-آها، باشه. ولی معجونای من فوق‌العاده‌ان ها!
-هک!
-باشه باشه.

تک تک مرگخواران سعی کردند پیشنهادات خوبی بدهند اما همان موقع بود که ربکا متوجه محفلی‌ای شد که ترسان و لرزان به سمت لرد می‌رود.
-هی هی بلا! اونو!
-چی؟ مرگخوارا! جلوشو بگیرین!

مرگخواران با پرش چند متری به سمت محفلی مذکور، جلوی وی را گرفتند.
سپس از روی او بلند شدند و کنار یکدیگر ایستادند تا محفلی به لرد دسترسی نداشته باشد.
-با ارباب چی‌کار داری؟
-از طرف پروفسور باید یه چیزی به اسمشو نبر بگم.
-چی؟

محفلی مذکور کاغذ پوستی‌ای از جیب ردایش در آورد و آن را سریع خواند. بعد آن در جیبش چپاند و با همان قیافه مظلومش به مرگخواران نگاه کرد.
-پروفسور می‌خواد با اسمشو نبر حرف بزنه. با خود خودش.
-نمی‌شه. اجازه نداری به ارباب اینو بگی.

-اونجا چه خبره؟

لرد بالاخره متوجه شده بود و محفلی در تلاش این بود که از دست مرگخواران فرار کند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳:۰۶ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۰:۰۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 388
آفلاین
-آووکادو مامان، تا مامانو داری غم نداری!

اتفاقا لرد سیاه با وجود چنین مادری، غم داشت! بسیار هم داشت! مادر خیرخواه و دلسوزش به همراه چاقویی تیز، خیز برداشت و خودش را به بالای سر پسرش رساند.

-مادر؟ چاقو چرا؟! می خواهید ما را قربانی کنید؟! این بود مهر مادرانه تان؟!
-یه فکر بکری دارم عزیز مامان که تا ابد از پلک زدن بی نیازت می کنه.

حق با مروپ بود. کدام انسان نابینایی به پلک زدن نیاز داشت؟

-خیلی ممنون مادر. شما زحمت نکشید. ما به همین پلک نزدن راضی تریم!

اما گوش مروپ بدهکار نبود. شروع به خرد کردن گوجه، خیار و پیاز در چشمان لرد کرد. سپس روغن زیتون، آبلیمو و نمک را هم به میزان لازم به ترکیب اضافه کرد و در اقدام نهایی، نعناع خشک را در کاسه چشم لرد پاشید.
-میدونی قرنیه چشم به همراه سالاد شیرازی چقدر ویتامین داره عزیز مامان؟

لرد نمی دانست! فقط این را می دانست که به چشم هایش بیشتر از ویتامین نیاز دارد.
-آی...چشمان مبارکمان می سوزد! یکی جلوی مادر ما را بگیرد تا سالاد شیرازی قرنیه مان را به خوردمان نداده است. یکی دیگر هم فکری به حال خشک شدن بدن مبارکمان کند!




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۳۴ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۵۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6088
آفلاین
به فکر فرو رفتن مرگخواران اصلا به معنای "باهات موافقیم هک" نبود...ولی هکتور عادت داشت هر حرکتی را هر طور که دوست دارد و به نفعش است برداشت کند.

این یکی را هم برداشت کرد!

صدای ریخته شدن مایعی روی لرد سیاه، مرگخواران را از فکر خارج کرد!

-هک؟
-دقیقا چیکار کردی؟
-معجون پراکنی؟ روی ارباب؟
-اصلا تو کی وقت کردی معجون مناسب این موقعیت رو درست کنی؟

هکتور بطری خالی را روی سر لرد تکان داد که آخرین قطرات معجون هم هدر نرفته و روی لرد بریزد.
-وقت نداشتم...برای همین از اولین و تنها معجون دم دست که توی جیبم بود بهره بردم! معجون پذیرش هک به عنوان بهترین معجون ساز قرن!

مرگخواران نفس راحتی کشیدند. این معجون نمی توانست خیلی مضر باشد...

- ما...همینجوری مانده ایم!

فقط چند ثانیه طول کشید که مرگخواران به یاد بیاوردند که "کدوم معجون هک تا حالا درست عمل کرده که این یکی بکنه؟"... و نگران شوند.
به طرف لرد سیاه برگشتند.
-ارباب...شخصیتتون برگشت. ولی یعنی چی که اینجوری مانده اید؟

در کمال تعجب، مرگخواران چسبیده به لرد سیاه از او کنده شده و روی زمین افتادند. ولی لرد سیاه تکان نخورد.
-ما توانایی تکان خوردن، پلک زدن، از جا برخاستن و هیچ حرکت دیگری نداریم. فقط می توانیم حرف بزنیم! ما همچون گلدانی خشک شده ایم. بیایید دست و پای ما را بکشید شاید درست شدیم. آه...چشمانمان سوخت! یکی بیاید برای ما پلک بزند.




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹:۳۱ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۸:۲۳
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 487
آفلاین
-نگران نباشید چون بهترین معجون ساز قرن اینجاست!

با این حرف هکتور، همه خوشحال شدند و به دنبال بهترین معجون ساز قرن گشتند. اما در اطرافشان کسی با این ویژگی پیدا نشد.

- کو پس؟
- نمیبینمش پس چرا؟
- حالا که بهترین معجون ساز گمشده، من بیام تو؟
-اصلا داریم دنبال چی میگردیم؟

همه ی مرگخواران به تعجب به گوینده‌ی آخر که لیسا بود و باز هم با حافظه اش تمام قشر ریونکلاوی جامعه را زیر سوال برده بود، زل زدند.

- چیه خب؟ با حافظم دعوام شد منم بهش گفتم دیگه برای همیشه میذارمت کنار.

همه سری به نشانه تاسف تکان دادند و دوباره مشغول جستجو شدند.
- هکتور نمیخوای بگی پس کجاست؟
- بهتر بگردین!

مرگخواران بهتر گشتند اما هیچکس پیدا نشد.
- میگی کجاست یا نه؟

هیچکس نمیتوانست از این چهره بلاتریکس نترسد؛ هکتور هم استثنا نبود.
- معرفی میکنم. هکتور دگورث گرنجر، بهترین معجون ساز و پادزهر ساز قرن های اخیر!

و ویبره ی خوشحالی شدیدی رفت که باعث شد بقیه نیز ویبره بروند.

- یعنی بهترین معجون ساز خودت بودی؟

هکتور با شادی سرش را به نشانه تایید تکان داد.
همه نا امید شدند و دوباره به فکر فرو رفتند.


!Don't talk to me







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.