هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷:۱۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
#22

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۵۲:۲۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 160
آنلاین
وزیر اسلیترین
vs

اسب هافلپاف

سوژه: نقاشی

سدریک به زحمت چشمانش را باز کرد و با خواب‌آلودگی کش و قوسی به بدنش داد. پس از چندین ساعت خوابِ طولانی روی زمین سفت و سخت، مفصل‌هایش خشک شده بودند و اصلا احساس راحتی نمی‌کرد.

پس از گذشت زمانی نسبتا طولانی و بعد از این که بطور کامل هوشیاری‌اش را بدست آورد، با تعجب به اتاقِ ناآشنایی که درونش بود، خیره شد.
اتاق کوچکی بود با دیوارهایی به رنگ سفید که تابلوهای نقاشی متعددی از آنها آویخته بودند. اتاق، به غیر از آن تابلوهای روی دیوار، اثاثیه‌ی دیگری نداشت و همچنین فاقد هرگونه در و پنجره‌ای بود.

چیزی که سدریک را به وحشت و تعجب وا می‌داشت، تعدادِ زیاد و غیرعادی تابلوها نبود؛ بلکه دیدنِ تصویر خودش بر روی تمامیِ آنها بود که از درون قابِ تابلو، برایش دست تکان می‌دادند.

هیچ ایده‌ای نداشت که چرا وقتی خواب بوده، او را به اتاقی که تمام دیوارهایش با تابلوهای نقاشی خودش پر شده بود، آورده بودند.

با دستپاچگی از جایش بلند شد و درست در همان لحظه، نامه‌ای را دید که کنارش بر زمین افتاده بود. نامه را باز کرد و خواند:
با سلام.
بدینوسیله به اطلاع شما می‌رسانم که تنها راه نجات شما و خروجتان از این اتاق، به شرح ذیل می‌باشد:
از بین تابلوهای نقاشیِ موجود بر دیوارها، تنها یک تابلو دیده می‌شود که بطور کامل متعلق به شما و نشان‌دهنده‌ی دقیق شخصیت شما می‌باشد. آن تابلو را پیدا کرده و سپس در دست بگیرید. خواهید دید که دری ظاهر شده و شما بوسیله آن در از اتاق خارج خواهید شد.
نجات خوبی را برایتان آرزومندیم.


نامه را پشت و رو کرد، بلکه چیز دیگری بیابد؛ اما پشت کاغذ کاملا خالی بود. چیز دیگری جز همان متن بر روی نامه دیده نمی‌شد. نه فرستنده‌ی نامه مشخص بود و نه انگیزه‌ی فردی که او را به آن اتاق آورده‌ بود.

پس از گذشت دقایقی نه چندان کوتاه، نامه را کنار گذاشت و تصمیم گرفت تنها راه نجاتش را در پیش بگیرد. چاره‌ی دیگری نداشت.

از جایش بلند شد و به سمت اولین تابلوی مقابلش رفت و در نیم متری‌اش ایستاد. سدریکِ درون تابلو با لبخندی مصنوعی برایش دست تکان داد. چهره‌ی سدریک تابلو، با چهره‌ی خودش هیچ سازگاری نداشت؛ بینی بزرگ و پهن، موهایی بلند و طلایی رنگ و چشمانی سبز که از درون تابلو به او خیره شده بود. کوچک‌ترین شباهتی به خودش نداشت و غیرممکن بود که تابلوی اصلی‌اش باشد. بنابراین آن را از روی دیوار برداشت و زیر پایش بر روی زمین گذاشت.

به تابلوی کناری نگاهی انداخت که ناگهان با صدایی که از آن بلند شد، از جا پرید.
- هی... مرتیکه تسترال! به چی نگاه می‌کنی؟ آدم ندیدی؟

سدریک با تعجب به نمونه‌ی خودش در تابلو که با عصبانیت دستش را در هوا تکان می‌داد و فریاد می‌زد، زل زد. اصلا و ابدا امکان نداشت که آن تابلو، نقاشیِ اصلی و حقیقی‌اش باشد؛ او هرگز چنین رفتاری نداشت. بنابراین دستانش را جلو برد تا تابلو را برداشته و بر روی زمین بگذارد.

- چی‌ کار داری می‌کنی؟ دست به قاب من بزنی دستتو از جا در میارم! برو عقب، جلوتر نیا! تسترال زبون‌نفهم مگه نمی‌گم...
اما سدریک به ادامه حرف‌هایش گوش نداد و با یک حرکت، تابلویش را بر زمین گذاشت.

سپس به سمت سومین تابلو رفت. این یکی شباهت بیشتری به خودش داشت. همان چشم‌ها، همان لبخند و همان صورت از درون تابلو به او نگاه می‌کرد. اما ایرادی کوچک در کار بود، و آن هم این بود که سدریکِ نقاشی، بی‌اندازه چاق بود. اندامش کوچک‌ترین شباهتی به اندام عالی خودش نداشت. بنابراین این تابلو نیز رد شد و مانند دو تابلوی قبل، بر زمین قرار گرفت.

کم کم ناامیدی دروجودش پدیدار می‌شد. تابلوی چهارم درست مقابلش بود و سدریکی که از لحاظ ظاهری کوچک‌ترین تفاوتی با خودش نداشت، با لبخندی ملیح به او نگاه می‌کرد. کورسوی امید درونش روشن شد. با خوشحالی از این که ممکن است بالاخره تابلوی موردنظرش را پیدا کرده باشد، شروع به بررسی آن کرد.

- سلامی به لطافتِ گل‌های زیبای بهاری، ای سدریک! با کمال خرسندی، بسیار مفتخرم که به اطلاعت برسانم که من تابلوی تو به شمار می‌روم؛ درست است؟
- من اینجوری حرف می‌زنم؟ فکر نکنم تو هم تابلوی من باشی.
- چرا، ایمان داشته باش که من دقیقا همان تابلوی تو هستم. دست رد به سینه‌ام نزن. روحیه‌ی لطیف و شکننده‌ی من طاقت دوری‌ات را ندارد!...

سدریک مات و متحیر به نقاشی زل زده بود. محال بود که تابلویش این باشد.

-... بیا و در حق من برادری کن و نگذار اشک‌های همچون مرواریدم از چشمانِ مشکی‌ام پایین بلغزند. بیا و من را بردار و در دستان پرمهرت بگذار تا با هم این دنیا را از آنچه که هست، زیباتر کنیم! من بدون تو هرگز نمی‌توانم این زندگی را ادامه دهم؛ من بدون تو هیچ ارزشی نخواهم داشت!

سدریک بدون هیچ حرفی و بی آن که کوچک‌ترین تردیدی به دلش راه بدهد، تابلو را بی‌توجه به ناله‌های سدریکِ درونش بر زمین گذاشت.

چندین تابلوی دیگر نیز پس از بررسی، رد شده و از دیوار پایین آورده شدند. درون یکی از تابلوها، سدریکی وجود داشت که به شدت از خواب و خوابیدن متنفر بود؛ این یکی را در همان ثانیه اول و بلافاصله پس از آن که تنفرش از خواب را اعلام کرد، پایین آورد. زیرا به هیچ عنوان با روحیه‌ی خسته و خواب‌دوستِ خودش سازگاری نداشت.
تابلویی دیگر نیز سدریکی عاشق ورزش و تحرک داشت که این صفت هم متناسب با صفات او نبود.
دیگری دارای قابی مزین به طرح‌ها و نقش‌های محفلی بود و در فضای پشتش ققنوس‌‌های بی‌شماری درحال رفت و آمد بودند. سدریکِ درونش نیز با ردایی سفید و روشن و چهره‌ای آرام و مهربان، از قدرت بی‌اندازه‌ی عشق سخن می‌گفت و اطرافیانش را به سوی مهربانی و عشق‌ورزی به یکدیگر دعوت می‌کرد. این تابلو هم ثانیه‌ای بیش بر روی دیوار دوام نیاورد و بلافاصله توسط سدریک که از شدت روشناییِ تابلو چشمانش را بسته بود، پایین آورده شد.

دیگر واقعا ناامید شده بود. تابلوهای زیادی را بررسی کرده بود اما هیچ کدام تابلوی اصلی و حقیقی‌اش نبودند. هر کدام به نحوی با خودِ واقعی‌اش تفاوت داشت.

با ناراحتی گوشه‌ی اتاق نشست و سرش را میان دستانش گرفت. حتی نمی‌دانست برای چه او را به آن اتاق آورده بودند. نمی‌دانست اصلا تابلوی اصلی‌اش در آن اتاق بود یا فقط می‌خواستند او را بازی دهند. در همین فکرها بود که با صدای خواب‌آلود و خسته‌ای از جا پرید.
- ببخشید؟ آقای محترم؟

به روبه‌رویش نگاه کرد و به شدت جا خورد؛ گویی درون آینه نگاه می‌کرد. سدریکی بی‌نهایت شبیه به خودش که هنوز نشانه‌های خواب درون چشمان خاکستری‌اش دیده می‌شد، از درون قاب تابلویش به او زل زده بود.

- داشتم خواب می‌دیدم که با سر و صداهات بیدارم کردی و بالشم افتاد پایین. می‌شه لطفا بهم بدیش؟

پایین را نگاه کرد. بالش کوچکی درست زیر تابلو بر زمین افتاده بود. بالش را برداشت و نگاه کرد. درست مانند بالشِ محبوب خودش بود؛ همان اندازه نرم و همان‌طور دلنشین. کورسوی امیدی در دلش روشن شد. درحالی که لبخند می‌زد، بالش را به سدریک تابلو داد.

- آخ دستت درد نکنه. بدون بالشم خوابم نمی‌بره. راستی تو چرا انقدر ناراحتی؟ چیزی شده؟

تا الان که رفتار سدریکِ نقاشی درست مانند خودش بود. هنوز هیچ تفاوتی دیده نمی‌شد.

- چیز خاصی نشده. فقط توی این اتاق گیر افتادم.
- خب اشکالی نداره. اگه دوست داری و خسته‌ای، می‌تونی بیای تو تابلو کنار من و با هم بخوابیم. اینجا به اندازه کافی جا هست!

به رفتارِ سدریکِ تابلو بیشتر دقت کرد. درست همانند خودش مهربان و دلسوز بود. چهره‌ی گل‌انداخته و لبخند مهربانش، نشان از حقیقی بودنش می‌دادند. ساعد دست چپش نیز به علامت سیاه و زیبایی مزین شده بود. همه چیز همان‌طور که باید می‌بود، دیده می‌شد.

سدریکِ نقاشی با لبخندی در کنج لبش منتظر بود. در یک آن تصمیمش را گرفت. به آرامی وارد تابلو شد و سرش را درست کنار سر سدریک نقاشی، روی بالش گذاشت. حس دلنشینی در سرتاسر وجودش دوید. گویی در اتاق آرام خودش خوابیده بود.

بالاخره تابلوی اصلی و حقیقی‌اش را پیدا کرده بود و می‌توانست با برداشتن و در دست گرفتنش، از اتاق خارج شود و نجات یابد؛ اما جایش بی‌اندازه راحت بود. آنقدر از در کنارِ سدریکِ نقاشی بودن احساس امنیت و خرسندی می‌کرد که دلش نمی‌آمد از درون تابلو خارج شود. چشمانش را بست و همانجا ماند. تصمیم نداشت آرامشش را بر هم بزند و به دنیای ناامن و نامتعادلِ بیرون برگردد. اندکی بعد، صدای خروپف سدریکِ کنارش، گوشش را پر کرد. آرام‌ترین و دلنشین‌ترین صدایی که می‌توانست تا ابد به آن گوش دهد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۸ ۱۹:۴۲:۵۵
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۸ ۱۹:۵۰:۴۵

فقط ارباب!
هستم... ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳:۱۵ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
#21

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۲۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
وزیر اسلیترین VS. اسب و سرباز هافلپاف


سوژه: نقاشی!


-چقدر کمالات! عجب هلویی! از اون پوست نرم و پرز دارش گرفته تا اون سرخی گلگونش همش علاقیات خاص برانگیزه که!

مروپ با تعجب به هلویی که در دستش از شرم سرخ و سرخ تر می شد و خودش را جمع و جور می کرد، نگاه کرد.
-آره، ولی واقعا نیازه اینطوری نگاهش کنی؟ داری با نگاهات می خوریش!

هنوز آب از لب و لوچه نقاشی درون تابلو آویزان بود به طوری که بخش هایی از از تابلو بخاطر بزاق دهان خیس شده و اثر هنری در شرف نابودی بود.
-کمالات خاص خونم پایین اومده! به جون شما اون هلوی جیگر رو بهم ندین قهر می کنم میرم خونه سالمندان!

مروپ، هلوی بی نوا را در دستان نقاشی گذاشت. نقاشی بلافاصله قمه ای را از جیب دامنش در آورد و به سمت میوه لرزان گرفت.

-صبر کن ببینم. من که با قمه میوه نمی خورم.

فلش بک به یک ساعت قبل

-آهای...کور شدم!

پرژکتوری دقیقا در فاصله چند متری او که دست و پا بسته بر روی صندلی نشسته بود، روشن شد. فردی از پشت نور به او چشم دوخته بود اما پلک زدن های مداوم هیچ فایده ای در کاهش شدت نور و سرانجام تشخیص فرد نداشت.

-مروپ گانت...شما بخاطر جنایات عظیم خود در حق بشریت اینجایین.
-جنایات؟!
-افساد فی التغدیه و محاربه با فست فود. ترویج میوه خواری و منحرف کردن جوانان همبرگری به سمت باقالی پلو با موز! حالا که اتهامات خودتونو شنیدین وقتشه بازی رو شروع کنیم.

مروپ که همچنان با نور پرژکتور درگیر بود، آب دهانش را قورت داد.
-نمیشه اول برم زیر غذامو خاموش کنم بعد بازی کنیم؟ ته می گیره ها!
-اول بازی.

از لحن جدی فرد مرموز مشخص بود که بازی دل انگیزی در انتظار مروپ نبود.
-تعدادی تابلوی نقاشی توی این بازیه که فقط یکیش تابلوی خودته. باید تابلوی خودتو از بین این تابلو ها پیدا کنی.
-و اگر نتونم پیداش کنم؟
-توی اقیانوسی از پیتزا و ساندویچ های چرب و انواع سس های دست ساز و نوشابه های گاز دار غرق میشی و دیگه هیچ وقت نمیتونی بری خانه سالمندان!
-نه. این مجازات ها خیلی ناعادلانست. پس انسانیت کجا رفته؟!

فرد دوباره خنده ای شیطانی سر داد.
-خب دیگه...بازی رو شروع می کنیم.
-
- حالا چرا نمی ری سمت تابلو ها؟

قرچ قرررچ قررررررچ

-چرا داری اینطوری با صندلی خودتو رو زمین می کشی؟ خب پاشو عین آدم برو سمت تابلو ها دیگه.
-نمیدونم...بذار فکر کنم...شاید برای فضاسازی بیشتر دست و پام رو بستی به صندلی، گروگان گیر مامان!

مروپ آهی از سر ناامیدی کشید.

-آخ یادم رفت که. فقط حواست باشه که فکر فرار به سرت نزنه چون هیچ راه فراری نیست.

لحظاتی بعد مروپ به سمت اولین تابلو رفت. فردی با دامن چین چینی که در دکه ای ایستاده بود و ابرویش را بالا بالا می انداخت بر رویش نقاشی شده بود.

پایان فلش بک

مروپ دستش را داخل تابلو برد و هلویش را پس گرفت.
-رودولف؟ دامن اصلا بهت نمیاد فرزندم!
-عع لو رفتم؟! حالا نمیشه فکر کنید لو نرفتم و اون هلوی باکمالات رو بهم پس بدین؟ یا اصلا تفاوت سنی ملاک نیستا! مهم علاقه خاص من به شما...

همین که مروپ از تابلوی رودولف فاصله گرفت صدایی از تابلویی در پشت سرش شنید.
-اونو ولش کن گَدایه...هلو رو بده من می خورم با دندان! خداوکیلی نخورید این فست فودارو!

مروپ برگشت و به تابلوی پشت سرش نگاه کرد. تابلو خالی بود!
به سرعت پا به فرار گذاشت و از آن دو تابلوی خطرناک دور شد.

-مادری هستیم دلسوز و فداکار که با دیدن میوه ها در پوستمان نمی گنجیم و برای فرار از میوه خوردن، خودمان را به خواب نمی زنیم. در خواب هایمان کابوس میوه نمی بینیم و به خانه سالمندان متواری نمی شویم.

لحن صحبت ها برای مروپ بسیار آشنا بود. فقط یک راه برای فهمیدن وجود داشت.
-پس مروپ مامان میوه هم زیاد می خوره. بذار این پرتقالو براش پوست بکنم.

نقاشی به سرعت به گوشه سمت چپی تابلو پناه برد و کلاه گیسش از سرش افتاد.
-با مهارت فراوان در حال ایفای نقش مادرمان بودیم که مچ ما گرفته شد. مادر جان اون پرتقال را از تابلوی ما دور کنید. ممکن است آبش ریخته و ما را که اثر هنری گران بهایی هستیم کثیف کند.
-عزیز مامان حالا اگر پیتزا دستم بود و پنیر پیتزا روی تابلوت می ریخت کلی هم استقبال می کردی نه؟
-ما...
-پیتزا که به صورت سه ضلعی هست از نماد های فراماسونری به حساب میاد. تا حالا دیدین پنیر پیتزا چه کشی میاد؟ بله! پیتزاهارو فراماسونر ها ساختن تا پنیر پیتزا توی حلق ما کش بیاد و ما رو خفه کنه. خمیر پیتزا رو دیدین؟ اونم توی معده تون منفجر میشه و معده تونو سرویس می کنه و به فنا میرین. خدایاااا بسه دیگه. آقا خسته شدیم دیگه!

لرد نگاهی به تابلوی کناری اش انداخت.
-خودمان را شکر که از پاسخگویی نجات پیدا کردیم. ممنونیم!
-سر بی موی شما هم از نمادهای فراماسونریه حتی! وایسا ببینم...دماغ هم که ندارین! اینم فراماسونریه. اصلا همه چیز و همه جا فراماسونریه. من، شما، اون تابلویی که اون پشت مشتا دستش تو دماغشه، این کاشی های سه ضلعی اون سقف شش ضلعی...

مروپ دو شاخه تابلو را از برق کشید.
این یکی مطمئنا او نبود!

اما کدام تابلو دستش در دماغش بود؟

به سمت تابلویی که "اون پشت مشتا" بود رفت. دماغ نقاشی از هفتاد جا شکسته بود و عینکی هلالی شکل بر روی آن قرار داده شده بود.

-دستت تو دماغت بود؟
-به من پیرزن میخوره دستم تو دماغم باشه مامان جان؟ یکم به من اعتماد کامل داشته باش.

مروپ با اعتماد میانه خوبی نداشت.
-اعتماد؟!
-اعتماد خیلی لغت با ارزشیه فرزندم. باید هر بار که به زبون میاریش دو قطره اشک از چشمات بچکه! اعتماد به همه چیز مهمه. حتی به قاتل بالفعلی هم که پشتت وایساده و داره خنجر رو تو کمرت فرو می کنه اعتماد داشته باش‌ و برگرد و لبخند ژکوندی برای دلگرمی تحویلش بده و با عشق ازش تشکر کن.

مروپ یادش نمی آمد حتی به پشه ای که مردد بر روی پوستش نشسته بود و هنوز نیش زننده بالقوه ای محسوب می شد جز با کف گرگی، به شکل دیگری عشق ورزیده باشد، چه رسد به قاتل بالفعل!

این یکی هم مطمئنا او نبود.
-ولی یادم می مونه دستت تو دماغت بود دامبلدور.

نقاشی دامبلدور با حسرت و ناامیدی به پیاز هایی که به صورت پایاپای برای مشکی کردن و حالت دادن موهایش خرج آرایشگاه کرده بود، فکر کرد.

-میگن میوه بعد چیژ خیلی می چشبه. تو خانه شالمندانم میشه چیژ کشید نه؟

مروپ به تابلویی که جوی آبی در آن جاری بود و فردی نحیف در کنار آن نشسته بود چشم دوخت.
-فکر نکنم برادر جان!
-عه آبجی از کجا فهمیدی من چیژم؟ یعنی مورفینم!
-بس که کشیدی داری اسمتم فراموش می کنی! چون که یادم نمیاد تا حالا برای استعمال مواد مخدر رفته باشم خانه سالمندان داداش گلم!
-گلم خوبه...به پا بقیه چیژا نمیرشه ولی کار راه انداژه!
-

ناگهان مورفین و سرنگ چیزش با هم درون جوی افتادند و با آب به حاشیه تابلو های همسایه رانده شدند. مروپ که نگران مورفین بود در حال تعقیبش از این تابلو به آن تابلو بود که در همان لحظه لرد وارد کادر نقاشی شد و تصویر غرق شدن مورفین را پشتش پنهان کرد.
-مادر جان؟ یعنی دقایقی پیش به ما گفتید ایفای نقشمان طبیعی نیست؟ گول ما را نخوردید؟ ما را زیر سوال بردید؟ استعداد بازیگری ما را کور کردید؟
-نه پسرم...نه...یه لحظه میشه بری کنار؟
-ما را کنار گذاشتید؟ فرزند سرراهی شدیم؟ کودک یتیم؟ زندگی با خاله و شوهر خاله؟ کله زخمی؟

مروپ که در عمرش به یکی یک دانه اش از گل نازک تر نگفته بود فورا رگ مادرانه اش شکوفا شد.
-نه گل کلم مامان. خیلی هم طبیعی ایفای نقش کردی! اصلا کی گفته من باورم نشد که عزیز مامان مروپه اونم وقتی از خودمم بهتر نقششو ایفا می کنه؟
-گیم اور.

صدای فرد مرموز بود که در سراسر اتاق پیچید.

-مجازات؟

لحظاتی بعد_ناکجا آباد

دمر خوابیده بود. به سکوت گوش می کرد. کاملا تنها بود...البته تا قبل از آنکه دامبلدور خودش را به زور در صحنه بچپاند!
-چه مادر خالق العاده ای. چه شجاع. چه فداکار. بیا به اتفاق هم قدم بزنیم.
-آقا...چرا ولم نمی کنید؟ چرا نمیذارین راحت باشم؟ قدم زدن با یه پیرمرد پر حاشیه بخوره تو سرم! اصلا من اینجا چیکار می کنم؟
-مروپ...ای مادر دلسوز. البته که بخاطر عشقی که نثار فرزندت کردی کائنات از مجازاتت منصرف شده و تو رو به اینجا فرستاده.

مروپ نگاهی به اطرافش انداخت.
-اینجا دقیقا کجاست؟ چقدر شبیه خانه سالمندانه! البته تنها سالمند حاضرش فعلا یه پیرمرد ریش درازه.

دامبلدور با شادی که از عمق وجودش فوران می کرد نگاهی به اطراف انداخت. فضا هر لحظه بیشتر شبیه خانه سالمندان می شد.
-معلومه که تو ذهنت اتفاق افتاده...ولی برای چی باید معنیش این باشه که واقعی نیست؟

پرستاری از دور با یک بسته ایزی لایف به سمت مروپ و دامبلدور آمد.

"و خانه سالمندان را زیر پای مادران قرار دادیم که تا ابد بتوانند در آن اقامت گزیده و قرص های پوکی استخوانشان را بخورند و شربت هایشان را جا به جا را بیاشامند.(۱) پس چگونه بهشت برین سالمندان را تکذیب می کنید؟(۲)" سوره سالمند، آیات اول تا دوم.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹:۵۵ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸
#20

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه برخورد سرباز ریونکلاو و اسب گریفندور: جایزه!

توضیح: شما برنده جایزه ویژه پیام‌امروز شدید که یک مبلغ هنگفته، برید و خرجش کنید!


سوژه برخورد وزیر اسلیترین به سرباز و اسب هافلپاف: نقاشی!

توضیح: یک نفر شما رو توی یک اتاق با تعداد زیادی از تصاویر جادویی که شبیه شما هستن حبس کرده، ولی فقط یکی از اون‌ها شما هستید و برای نجات پیدا کردن باید اون رو تشخیص بدین.

مهلت ارسال پست‌ها تا پایان روز دوشنبه هستش.




موفق و پیروز باشید،
آلبوس دامبلدور


Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۵۷ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
#19

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۲:۰۴ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 200
آفلاین
سرباز (جوزفین مونتگومری) ریونکلاو بر تصمیمش برای حذف پافشاری فرموده و اسب ( آرتور ویزلی) گریفیندور رو انتخاب می‌کنه.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۵۴ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
#18

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۲۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
تیم شطرنج اسلیترین با وزیر (مروپ گانت) به اسب (سدریک دیگوری) و سرباز (رکسان ویزلی) تیم هافلپاف حمله می‌کنه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰:۳۵ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
#17

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
بسمه تعالی



سلام و خسته نباشید به تمامی شرکت کنندگان، بدون وقفه می‌ریم به سراغ نتیجه حرکت دوّم:

در برخورد اسب گریفندور (آرتور ویزلی) و قلعه ریونکلاو (ربکا لاک‌وود) اسب کَهَر گریفی به قلعه لاجوردی تاخت و...

تبریک به آرتور ویزلی، اسب گریفندور
و خسته نباشید به ربکا لاک‌وود، قلعه ریونکلا که دلاورانه ... دست نگه دارید! اسب گریفیندور پس از غلبه بر قلعه ریونکلا، جفتک انداخته و اسب ریونکلا رو از بازی خارج کرد!




در برخورد وزیر اسلیترین (مروپ گانت) و وزیر هافلپاف (ارنی پرنگ)، قرار بود یک برخورد کاملا وزارتی داشته باشیم که نشد...

تبریک به مروپ گانت وزیر اسلیترین
و آرزوی موفقیت برای ارنی پرنگ وزیر هافلپاف



گریفندور: فنریر گری‌بک (قلعه)، آرتور ویزلی (اسب)، سر کادوگان (فیل)، تاتسویا موتویاما (شاه)

ریونکلاو: جوزفین مونت‌گومری (سرباز)، ربکا لاک‌وود (قلعه)، دروئلا روزیه (وزیر)، تام جاگسن (اسب)

هافلپاف: سدریک دیگوری (اسب)، رکسان ویزلی (سرباز)، ارنی پرنگ (وزیر)، ماندانگاس فلچر (فیل)

اسلیترین: مروپ گانت (وزیر)، رابستن لسترنج (فیل)، هوریس اسلاگهورن (قلعه)، کریچر (اسب)





**از گروه‌های اسلیترین و ریونکلاو تقاضا می‌شود حرکت بعدی خودشون رو تا ساعت 23 امشب اعلام کنن.


موفق و پیروز باشید،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۴ ۱۶:۴۴:۵۸

Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸:۰۹ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#16

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۲۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
وزیر اسلیترین VS. وزیر هافلپاف


-سیر را خاصیت فراوان است.
-اممم...ببخشید یه سوال داشتم! به نظرتون وقتی توی این مکان سیر میخوریم باعث نمیشه وقتی داریم از دو در از جلو و دو در از عقب، جیغ زنان فرار می کنیم موج عظیمی از انسان های بی گناه کنارمون رو بی هوش کنیم؟
-البته که نه فرزند مهماندارم. ببین شما این سیر رو بخور بعد یه گلابی هم بزن تنگش که خوشبو بشه.

مهماندار دل بهم خوردگی عجیبی را در قسمت تحتانی معده اش حس کرد که با حرکت ناگهانی و شدید هواپیما افزایش یافت.

خلبان با شتاب وارد کابین مسافران شد.
-مسافرین محترم به اطلاع می رسانم ما دچار یک خطای انسانی بسیار کوچیکی شدیم که باعث شد دو جفت موتورمون منفجر بشه و لاستیکا پنچر! لطفا آرامش خود را حفظ کنید. به صندلی های خود برگردید و کمربند های ایمنی و غیر ایمنی خود را محکم ببندید و خلاصه که مرگ آرومی رو برای همتون آرزو می کنم. قربون تک تکتون!

ملت تلاش بسیاری کردند که با آرامش به صندلی های آتش گرفته خود برگردند اما متاسفانه بجز جیغ زدن از ته حلق و صورت خراشیدن با تمام وجود، راه حل بهتری برای حفظ آرامش وجود نداشت.

اما مروپ، زن روز های سخت بود. شیشه پنجره هواپیما را پایین کشید!
-پرستو مهاجر؟ دربست تا زمین چند؟
-دربست میشه هزار دونه گندم، ولی خب برا شما که دچار خطای انسانی شدید به نصفش هم رضایت میدم! بپرین بالا.

مروپ سوار بر بال های پرستو شد و لحظاتی بعد بر روی آسفالت وصل پینه شده خیابان پیاد شد.

-قابل شمارو نداره ولی هزار دونه رو رد کنید بیاد!
-مگه نگفتی بخاطر خطای انسانی نصفشو میگیری؟ دبه؟
-دبه کجا بود حاج خانم؟! دربست آوردمت اونم با بخاری روی پرهای نرم و نازنینم، بعد با این قیمت بنزین حاضر نیستی یه هزار دونه ناقابل بدی؟ تازه اگر کسی دبه داشته باشه اون شمایین...همین دبه ترشی که زیر بغلتونه اضافه باره!

مروپ مطمئن بود گرانی بنزین در زندگی تنها گونه ای که نقشی ندارد پرستو ها هستند. تازه از این ها هم که بگذریم کسی حق نداشت به "دبه ترشی خانگی مامان" بگوید اضافه بار!
-دبه ترشی اضافه باره؟ تو خودت خواهر مادر خودتو بدون دبه ترشی می فرستی بیرون؟ تا حالا در مورد فسنجون پرستوی مهاجر چیزی شنیدی؟ میگن از پرنده های دبه کننده فسنجون های خوشمزه ای در میاد.

پرستو دلش نمی خواست فسنجان شود. پس به همان کرایه اولیه رضایت داد و به سمت افق پرواز کرد. مروپ که ذخیره میوه هایش در هواپیمایی که قاعدتا تاکنون به هزار تکه تقسیم شده بود جا مانده بود به سمت اولین میوه فروشی رفت.
-لطفا نیم کیلو پرتقال تامسون بدین.

فروشنده گونی ای را گشود و کل گونی را پر از پرتقال کرد.

-آقا، گفتم نیم کیلو ها!
-مطمئن باشین نیم کیلوئه.
-آهان...پس توی این کشور نیم کیلو ها این شکلی اند!خب پس نیم کیلو هم سیب بدین!

مروپ با چهره ای متعجب به زور دو گونی را بلند کرد و به سمت صندوق رفت.

-همینا؟ یک تن پرتقال و سیب داشتین که قیمتش میشه...
-یک تن؟! من فقط نیم کیلو پرتقال می خواستم.
-شما چقدر گَدایین!
-نخیرم ما اصلا هم گدا نیستیم. اتفاقا ما ژن خوبیم و از نوادگان سالازار اسلیترین هستیم و روی ثروت و دکل نفتی داریم دست و پا میزنیم!
-من که نفهمیدم این سالاد سزار کیه ولی هرکی هست ظاهرا پولداره و قیمت یک تن پرتقال براش چیزی نیست.

پای آبروی اجداد مروپ وسط بود و خاندان گانت با آبروی سالازار شوخی نداشتند و مروپ هم که کلا اهل معامله با پول نبود بنابراین انگشتر ماروولو را بجای پول به فروشنده داد و از فروشنده متعجب آدرس آموزش و پرورش را پرسید و در حالی که با تمام وجود آرزو می کرد دُردانه اش فروش هورکراکسش بخاطر حفظ آبروی جدش را درک کند با گونی های میوه اش راهی مترو شد.

-خاله؟ پنج بده یک جین جوراب با اشانتیون یک دستگاه فضاپیما بخر. خاله بخر دیگه! خاله تو رو جون عمت بخر!

مروپ که در میان جمعیت داخل مترو در حال خفه شدن بود با نفس تنگی شدید جواب نه ای داد.

-خاله؟ لعنت به عمت!

کودک کار قبل از آنکه مروپ بتواند جمله او را تجزیه و تحلیل کند از بین دست و پای ملت جیم شد. بلاخره مترو به ایستگاه رسید و مروپ به اتفاق یک تن "آبِ سیب پرتقال" داخل گونی اش از مترو پیاده شد!

هنوز از خیابان برای رسیدن به اداره آموزش و پرورش رد نشده بود که موتور سیکلتی وارد پیاده رو شد و گونی آب میوه را دزدید و رفت.
-آهای...دزد های کیک شکلاتی صفت! فست فود های دو هزاری. آب میوه های طبیعیم رو پس بدید مواد نگهدارنده های مضر! الهی که هیچ وقت غذای خونگی نخورین!

اما موتور سیکلت هر لحظه از مروپ دور و دور تر می شد. مروپ ناامیدانه در حال رد شدن از خیابان بود که ارابه مرگی جلوی پایش ترمز کرد.
-برسونمت.
-برو پیتزاتو برسون! شرمم خوب چیزیه! من سن مادرتو دارم پیراشکی!

و در حالی که ارابه مرگ سوار هنوز در حال تجزیه و تحلیل کلمه به کلمه فحش ها بود، مروپ با اخم از خیابان رد شد و وارد اداره آموزش و پرورش شد.
-من میخوام یه مدرسه تاسیس کنم.
-برو اطلاعات...طبقه دوم.

اطلاعات

-ببخشید...من میخوام یه مدرسه تاسیس کنم.
-برو بخش روابط عمومی...طبقه سوم.

روابط عمومی

-شرمنده ام واقعا...عذر میخوام...ولی میخوام اگر امکانش باشه یه مدرسه تاسیس کنم!
-برو بخش تاسیس...طبقه چهارم.

بخش تاسیس

-تو رو مرلین ببخشید مزاحم شدم...میخواستم یه مدرسه ناقابل تاسیس کنم.
-برو بخش مدرسه...طبقه پنجم.

بخش مدرسه

-خواهش میکنم منو ببخشید...به جان شما نه به جان خودم اومدم فقط یه مدرسه تاسیس کنم و برم.
-چرا اومدین اینجا؟ باید برین بخش تاسیس مدرسه! طبقه اول.

بخش تاسیس مدرسه

-اومدین مدرسه تاسیس کنید؟ خب این نیاز به مجوز وزیر آموزش و پرورش داره و وزیر هم تا یک سال دیگه و انتخابات ریاست جمهوری سرشون شلوغه! در نتیجه برید و یکسال دیگه بیاین تا ببینیم وزیر بعدی سرشون خلوته یا نه.
-

بخش شکایات

-از موقعی که اومدم اینجا هزار بار بالا پایینم کردن و دریغ از یکم پاسخگویی. این چه وضعشه؟
-همیشه حق با مشتری نیست. بروکراسی اداری هم نقل و نباته. همینه که هست!
-من میرم "دیوان عالی بی عدالت غیر اداری" شکایت می کنم.
-سلام ما را به پسر دایی هایمان رسانده و التماس دعای ما را خدمت پسر عموهای عزیزمان هم عرض کنید.
-

ناامیدانه در بخش شکایات را پشت سرش بست. متوجه فردی شد که از در ورودی ساختمان وارد آموزش و پرورش شد که ناگهان تمام کارمندان و کارکنان جلویش دولا راست شدند. مروپ در جست و جوی پرتو ای از امید به سمت فرد مذکور به راه افتاد.
-ببخشید شما کی هستین که انقدر مورد احترام همه کارکنان اینجایین؟
-پارتی زیر میزی گیر!
-از دیدنتون خوشبختم.
-در خدمت باشیم؟
-راستش من می خواستم یه مدرسه تاسیس کنم.
-عه؟ چه کار خوبی. این فرم رو امضا کنید تا همین الان مجوز ساخت مدرسه تون رو صادر کنم. اینم فرم.
-چقدر خوب! وای مرلین شمارو رسوند...آممم...فقط چرا بالای این فرم نوشته جمهوری غیر آسلامی سوئیس؟

"پارتی" نگاهی مشکوک به مروپ انداخت.
-خب اینجا سوئیسه دیگه. پس می خواستین بالای فرم اداری کشور چی بنویسیم؟

فلش بک به یک هفته قبل

-هکتور مامان؟ میشه یکم کمتر ویبره بری و بیشتر به اینکه بلیط کجارو تهیه می کنی برام دقت کنی؟ ببین من میخوام برم ایران ها.
-اصلا نگران نباشین بانو. من ویبره هام باعث افزایش دقت در کلیک روی دکمه ها میشه. اینم از این...تموم شد. سفرتون به ایران بخیر!

پایان فلش بک

-هکولی مگه دستم بهت نرسه. خربزه عسل در انتظارت!

مروپ به سمت فرودگاه به راه افتاد.

ایران

مروپ از پرواز بدون خطای انسانی اش پیاده شد. سوار "بنز تاکسی" شد و با نهایت احترام راننده، جلوی وزارت آموزش و پرورش پیاده شد و با تخت روان به دیدار وزیر آموزش و پرورش رفت.
-من میخوام یه مدرسه تاسیس کنم.
-به به...چه کار خیر و پسندیده ای. کشور ما تا ابد مدیون شما خیرین مدرسه سازه. احترامات ما رو پذیرا باشین. گفتین مدرسه تون به آموزش چه رشته ای می پردازه؟
-جادو!
-به به چه رشته ای. این روزا کشور ما به شدت به این هنر با ظرافت نیاز داره. چه نوجوانان با استعدادی که بخاطر کمبود مدرسه از یادگیری جادو محروم شدن. همین الان مجوز تاسیس مدرستون رو صادر می کنم. موفق باشین.

حتی ساخت و ساز هم در ایران شکل خاص خودش را داشت.

-خانم گانت...به اطلاعتون می رسونیم نقشه مدرستون آماده شده و دو دقیقه پیش شروع به ساختن پروژه کردیم.

مروپ که تاکنون چنین سرعتی در آغاز یک پروژه را ندیده بود. با حیرت شروع به پوست کندن یک پرتقال کرد که...

-همچنین به اطلاعتون می رسونیم پروژه در مراحل پایانی قرار داره و فقط روند نصب کلید پریز ها باقی مانده.

و مروپ هنوز یک پر از پرتقال را در دهانش نگذاشته بود که...

-بدینوسیله پایان کار پروژه تاسیس مدرسه جادوگری را اعلام می داریم!

از آنجایی که کار ساخت و ساز در ایران با سرعت شگفت انگیزی صورت می گرفت، روز بعد شعبه دوم هاگوارتز در قم افتتاح شد و مورد استقبال شدید شهروندان این شهر قرار گرفت. به افتخار خیر مدرسه ساز بزرگ...مروپ گانت، این مدرسه "گانتوارتز" نامیده شد.

برگرفته از کتاب "تسترال در خواب بیند پنبه دانه"، جلد هزارم، صفحه بیست و هفتم.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۲۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#15

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۱۳:۰۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 484
آفلاین
دوئل اسب گریف با ریون رخ

سوژه: مشنگ شناسی

جریانی که با اون رو به رو میشید، به سال ها پیش بر میگرده. سال ها قبل از اینکه هری پاتر رو قنداق پیچ کنن و ولدمورت به قدرت برسه و شروع کنه به کشتن تک تک محفلی ها و افراد بی گناه. داستان ما در یکی از روز های پر سر و صدای گودزیلاهای ویزلی در خانه چوبی خانوادگیشان شروع می شود. مالی در حالی که چادر به کمر، فرد و جورج توی بغل، با جارو دنبال چارلی گذاشته بود، از طرفی به طرفی دیگر میرفت. آرتور در گوشه ای از خانه روی مبل لم داده بود و با پریز های برق ماگلیش بازی بازی میکرد. در میان سر و صداهایی که حاکی از اون بود که مالی، چارلی رو گوشه آشپزخونه گیر انداخته و داره با جارو از خجالتش در میاد، بیل در حال ور رفتن با تخم اژدهاش بود. البته تخم مرغ اژدهاش. نه... همون تخم اژدهای خالی.

مالی بعد از ادب کردن چارلی،اومد سر وقت بابای چارلی و یه دمپایی ابری خیس نثارش کرد:
-به تو هم میگن مرد؟ پاشو تن لشتو بردار برو بیرون. توی کارای خونه و بچه داری که کمک من نمیکنی. حداقل پاشو برو کار کن، نون خشک هم نداریم واسه خوردن. تا حداقل ده گالیون جور نکردی حق نداری پاتو بذاری تو این خونه.

و اینگونه بود که آرتور، از روی ناچاری و از ترس مالی، از خونه بیرون شد و در گوشه ای از علفزارهای دور و بر خونه، زانوی غم بغل گرفت. همینطور که زانوی غمش را بغل کرده بود، کم کم احساس کرد که داره زانوی درد رو بغل میکنه و تا قبل از اینکه جریان خون توی پاهاش کم بشه و با ماتحت روی علوفه فرود بیاد، از جای خودش برخیزید. با خیزاندن برش، به سوی دور دست ها به راه افتاد.

هفت ساعت بعد-مسافرخانه ای در لندن

آرتور بعد از طی کردن مسیری طولانی که البته قسمت بزرگی از این مسیر رو مثل کوتاه همتان، تلپورت کرده بود، خسته، تشنه و گشنه، به مسافرخانه ای قدیمی و پر سر و صدا و شلوغ رسید. مشکلی با سرو صدای داخل مسافرخانه نداشت. خانه ویزلی ها همیشه شلوغ بود چه بسا بدتر از اینجا. آرتور جلوی ورودی بدون در مسافرخانه ایستاد و نگاهی به تابلو زِوار در رفته ای که سر در مسافرخانه قرار داشت، انداخت. کمی مکث کرد و آهی کشید و وارد مسافرخانه شد. در حالی که از مسیر پله های کوتاه به سمت طبقه بالا میرفت، چشمش به خیل افراد مست و مدهوش، با لیوان های نوشیدنی و سر و روی سیاه و درب و داغون افتاد که روی پله افتاده بودن و یا به دیوار تکیه داده بودن و در عالم خودشون بودن. آرتور دل و دماغ نداشت و با بی توجهی به این افراد، وارد لابی مسافرخانه ماگلی شد. کمی جلوتر، میز چوبی بود که پیرمرد گردن کلفتی پشت اون نشسته بود و در عین حال که اسکناس ها و سکه ها رو می شمرد، با خودش هم بلند بلند حرف می زد. آرتور جلو رفت اما قبل از اینکه دهن باز کنه تا حرفی بزنه، پیرمرد بهش خیره شد و گویی که تا الان داشت با آرتور صحبت میکرد، به ادامه حرف هاش پرداخت:
-اون احمقا هیچکدوم حرف های من رو باور نمیکنن. فکر میکنن دیوونه شدم یا چیزی مصرف کردم. اصلا باورم نمیشه که این همه آدم بی عقل و منطق دور و برمون پرسه میزنن.
-اهم...
-میبینی؟ دور و برت هرکسی که دیده میشه، همشون یه مشت احمقن. اون ها منو مسخره میکنن و اصلا به حرفام اعتقادی ندارن. فکر میکنن دروغ میگم.

ده دقیقه ای شد که آرتور به پیرمرد گوش میداد، با تکون دادن سرش، حرف های اون رو تایید میکرد و سعی میکرد از پیرمرد اتاقی رو اجاره کنه، اما به نظر میرسید که حرف های پیرمرد تمومی ندارن. پیرمرد که کم کم عصبانی شده بود، از جاش بلند شد و به سمت آرتور اومد و اینبار حرف هاش رو با خشم و در حالی که توی اون شلوغی داد میزد، به گوش آرتور میرسوند. در نگاه اول آرتور اصلا انتظار نداشت که این شخص گردن کلفت و با هیکلی درشت، قدی کوتاه تر از یه فرد عادی داشته باشه. با هر قدمی که پیرمرد به سمتش برمیداشت، آرتور یک قدم عقب تر میرفت. تقریبا نصف راهرو رو طی کرده بود که سر جاش وایساد و فریاد زد:
-بابا حرفاتو من قبول دارم. تو رو به مرلین انقدر حرف نزن.

پیرمرد ساکت شد و به آرتور نگاه کرد. دست آرتور رو گرفت و به سمت میز چوبیش برد و روی صندلیش نشست.
-یعنی تو قبول داری که من یه جن کوتوله دیدم؟
-آره. چیزیه که من هر روز میبی... چیز... قبول دارم که تو یه جن کوتوله دیدی.

پیرمرد با اخم به آرتور خیره شد. آرتور که دید پیرمرد کوتوله بهش خیره شده، ادامه داد:
-ببینم احیانا تو دورفی چیزی هستی؟ جز قد و قوارت، خیلی بی اعصابی.

پیرمرد انگشت اشارش رو به نشانه سکوت، روی بینی بزرگ و کوفته ایش گذاشت:
-هیششششش... هیچ کس نباید بفهمه. وگرنه منم لو میدم که تو یه جادوگری که داره این اطراف پرسه میزنه.
-مگه نمیگی کسی حرف تو رو باور نمیکنه؟ در ضمن... تو از کجا میدونی که من...
-در مورد جادوگرا چرا. خوب هم باور میکنن. فقط کافیه که یکیتونو پیدا کنن. مطمئن باش بلایی سرت میارن که تمام قوای جادوی درونیت، از چشمات بزنه بیرون... مطمئن باش کسی که اسم مرلین رو به زبون میاره، نمیتونه یه فرد عادی باشه. بهتره حواستو جمع کنی تا سرتو به باد ندی. حالا بگو چی میخوای؟

آرتور که با ترس به چشمای دورف پیر نگاه میکرد، نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شه کسی حرفاشون رو نشنیده باشه.
-یه اتاق برای چند شب.
-یه خوابه یا دو خوابه؟
-یه خوابه.
-اینجا ما یه خوابه نداریم. طبقه سوم، اتاق 218.

آرتور که کمی گیج شده بود، به سمت راه پله ها حرکت کرد. از پله ها بالا رفت و به دنبال اتاق 218 گشت. بعد از مدتی گشتن، اتاق رو پیدا کرد و بدون هیچ معطلی، در رو باز کرد و وارد شد. با وارد شدنش به اتاق، با فردی رو به رو شد که هیکلی چاق و موهایی بور داشت و درحالی که کلوچه ای به دست داشت، جلوی مبل ایستاده بود. آرتور ابتدا جا خورد و فکر کرد که اتاق رو اشتباهی اومده. خواست از اتاق بیرون بره که فرد داخل اتاق صداش کرد:
-بیا تو! اشتباهی رخ نداده. تو اولیشون نیستی.

آرتور در نیمه بسته رو دوباره باز کرد و وارد اتاق شد.
-ببخشید. به من گفتن اتاق 218. ولی به نظر میاد که شما توی این اتاق زندگی میکنید.

فرد کلوچه به دست، به سختی چرخید و خودش رو روی مبل انداخت.
-اینجا هیچ قانونی وجود نداره. هیچکس توی این مسافرخونه حریم خصوصی نداره. تا قبل از تو، دو نفر دیگه هم همین فکر رو کردن، ولی بعد از چند شب موندن توی اینجا، همه چی دستشون اومد. بیا تو تا یکم بیشتر با هم آشنا شیم. از تنهایی خسته شدم.

آرتور وارد اتاق شد و در رو بست. اتاق نیمه تاریک بود، ولی نور چراغ های توی پیاده رو، فضا رو تا حدی که چشم، چشم رو ببینه، روشن کرده بودن.
-خب! بگو ببینم اسمت چیه؟ اهل کجایی و چیشده که سر از این مسافرخونه دراوردی؟ مسافری یا گم شدی؟
-اسم من آرتور. آرتور ویزلی.
-خوشبختم آرتور. منم ورنون هستم. ورنون دورسلی. نگفتی اهل کجایی؟
-خب. فکر نمیکنم بشناسی. خیلی از لندن دوره.

ورنون کمی با تعجب به آرتور نگاه کرد و ادامه داد:
-چیشد که به این مسافرخونه اومدی؟
-خب! راستش... یه موضوعی پیش اومد.

ورنون بیشتر روی آرتور دقیق شد و بهش زل زد.
-میدونی... یه مشکلی بین من و همسرم پیش اومد.
-اوهوهو! از اون دعواهای زن و شوهری. پس از خونه انداختت بیرون.

ورنون خنده ای کرد و ادامه داد:
-اصلا خجالت نکش. منم همین بلا سرم اومده.

خنده ورنون قطع شد و با حرص ادامه داد:
-زنیکه دیوونه به خاطر یه جشن مسخره که کاملا اتفاقی خراب شد، منو از خونه نازنینم انداخت بیرون. مثل یه تیکه آشغال.

ورنون تمام کلوچه رو داخل دهنش گذاشت و شروع کرد به جویدن و درحالی که دهنش پر بود ادامه داد.
-ببینم... تو رو به چه دلیلی بیرون انداخت؟

آرتور که به سختی حرف ورنون رو متوجه شده بود، کمی فکر کرد و سعی کرد دلیلی بیاره که نشون نده کم کاری از خودش بوده.
-خب راستش... من و خونوادم اوضاع مالی خوبی نداریم. همسر من علاقه زیادی به خرید داره. من صبح تا شب زحمت میکشم و عرق میریزم و سعی میکنم با پولی که درمیارم شکم خانوادم رو سیر نگه دارم، ولی اون چند وقت پیش که برای خرید رفته بود چشمش به یه چیز گرون قیمت افتاده بود و اصرار داشت که حتما اونو بخره. من که پولی توی دست و بالم نداشتم با خرید اون جنس مخالفت کردم و سعی کردم منصرفش...

حرف آرتور هنوز تموم نشده بود که ورنون، درحالی که انگشتش رو پشت لثه هاش گذاشته بود و داشت باقی کلوچه رو از اونجا بیرون میکشید، وسط حرفش پرید.
-حالا اون جنس... گرون قیمتی که میگی چی بود؟
-یه ست کامل از گرون ترین ظروفی که میتونی توی کل دنیای جادویی پیدا کنی.
-دنیای جادویی؟!

آرتور به ابروهای ورنون که همینطور بالا میرفتن نگاه کرد و سریعا سعی کرد خرابکاریش رو جمع کنه.
-چیز... ام... آره... دنیای جادویی. از نظر من این دنیا یه جادوئه که همه ما درونش جا گرفتیم.
-البته. حرف جالبی بود آرتور. من مطمئنم که تو آدم باهوشی هستی. دیدگاه متفاوتی داری و این چیز کمیابیه. خب! ادامه بده دوست من. سعی کردی منصرفش کنی و اون هم انداختت بیرون؟
-آره دیگه. همینطوره.
-واقعا که زن ها دنیای عجیبی دارن. خواسته های متفاوت، و همیشه میخوان همه چیز رو آنی به دست بیارن. اصلا قدرت درک بالایی ندارن. خیر قربان. از نظر من دنیای اون ها جادوییه که ما مرد ها توش اسیر شدیم. درسته. اینطوری بهتر شد. مطمئنم که تو هم با من موافقی.

آرتور حرفی نزد و فقط سرش رو به نشانه تایید، به همراه لبخندی نه چندان رضایت بخش، تکون داد. ورنون خمیازه ای کشید و با تقلای زیادی شکم بزرگش رو از روی مبل بلند کرد.
-دیگه نمیدونم از دست این زن باید چه کنم. من که حسابی خوابم گرفته. اگه خواستی میتونی توی اون اتاق بخوابی. نگران نباش. یه تخت دو نفره توی اون اتاق هست که واسه راحت بودنت، میتونی ازش استفاده کنی. پتونیا که میگه حتی یک لحظه هم توی خواب آروم نیستم. راستی قبل از اینکه بری، اینو بهت بگم که من شبا توی خواب حسابی خر و پف میکنم. اگه صدایی شنیدی، مال منه. اصلا نگران نشو.

ورنون که از جوک خودش خوشش اومده بود، خندید، وارد اتاق خودش شد و در رو بست. ثانیه ای گذشت و به طرز عجیبی صدای خر و پف سرسام آور ورنون بلند شد، صدایی که بی شباهت به یک کامیون هیجده چرخ نبود.
آرتور مدتی روی مبل نشست و با وجود خر و پف ورنون که بین صدای کامیون و غرش شیر در گردش بود، مشغول فکر کردن شد. البته تمرکز چندانی نداشت. حتی با هر صدای خر و پف، رشته افکارش جر میخورد و نمیتونست راه حلی برای راضی کردن مالی و برگشتنش به خونه پیدا کنه. پس به ناچار، به اتاقش رفت و تصمیم گرفت درحالی که سعی میکنه بخوابه، در مورد این موضوع هم فکری کنه. اما به نظر میرسید که حتی با وجود بستن در اتاق هم صدای ورنون اصلا کم نشده و تمام تلاشش رو برای منفجر کردن کله قرمز آرتور به کار میبنده.

با این حال آرتور تمام سعیش رو کرد و به فکر فرو رفت. تقریبا یک ساعتی گذشته بود و گوش های آرتور به سر و صدای ورنون در خواب، عادت کرده بودن. کم کم فکری به ذهن آرتور رسید.
-باید دلش رو راضی کنم. درسته. باید کاری کنم که بیشتر بهم عشق بورزه. معجون عشق. درست کردنش زمان میبره ولی خوبیش اینه که تمام مواد اولیه مورد نیازش رو توی کیف کوچیکم جا دادم. شانس آوردم اون پرونده آخر رو قبول کردم و تونستم اون مواد رو کشف و ضبط کنم. فردا اول وقت دست به کار میشم.

آرتور این رو با خودش گفت و چشماش رو بست و با فکر و تصور سکوتی که داره توسط خر و پف ورنون لت و پار میشه، خوابید.

صبح روز بعد، اتاق دویست و هیجده:

آرتور زودتر از هر ساعت دیگری که در روز های قبل بیدار میشد، از تخت سفت و قراضه ش بیرون اومده بود و برای درست کردن معجونی که شب قبل نقشه اش رو کشیده بود، آماده میشد. خبری از صدای خر و پف ورنون نبود و آرتور برای اینکه از خواب بودن ورنون مطمئن بشه، در اتاق ورنون رو باز کرد و نگاهی به داخل انداخت. ورنون رو به پنجره اتاق ایستاده بود که ویوی آن، فقط یه دیوار سیاه بود که مورد عنایت پرندگان رودل کرده قرار گرفته بود. آرتور به آرامی ورنون را صدا کرد. جوابی نگرفت و به همین دلیل وارد اتاق شد تا از نزدیک ورنون را ببیند. جلوتر رفت و با تعجب به ورنون نگاه کرد که در حالت ایستاده خوابیده بود. ورنون خرناسی کرد که بی شباهت به نعره دایناسور نبود و باعث ترس آرتور شد. و جادوگر مو قرمز که به اندازه کافی ترسیده بود، بی سر و صدا و بدون تلف کردن وقت از اتاق خارج شد تا درست کردن معجون رو شروع کنه.

آرتور که تمام پاتیل ها رو آماده کرده بود، با استفاده از چوبدستیش، پاتیل ها را روی هوا معلق کرد و شعله هایی زیر هرکدام ایجاد کرد. دست به کار شد و با ریختن آب، اشک اژدها و علوفه مورد نیاز در پاتیل های مجزا، شروع کرد به جوشاندن هر کدام. سه ساعتی زمان برد تا معجون صورتی رنگ آماده بشه و زمان اون رسیده بود که اون رو درون شیشه ای قرار بده. آرتور از کیف کوچکی که به همراه داشت، شیشه کوچکی بیرون آورد و معجون رو به آرامی، طوری که حتی یک قطره اش هم هدر نره، داخلش ریخت.
معجون رو روی میز گذاشت و دستش رو توی کیف کوچکش کرد تا درپوش شیشه یا چوب پنبه ای رو پیدا کنه تا در شیشه رو ببنده. کمی گشت و چیزی پیدا نکرد. به همین دلیل از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت تا از جیب کتش که روی تخت افتاده بود، درپوشی بردارد.
آرتور وارد اتاقش شد، بی خبر از اینکه ورنون چند ثانیه س بیدار شده و در حالی که به تخت های مسافرخونه فحش میده، از اتاقش خارج میشه.
-لعنت به تخت های این مسافرخونه. دیشب حتی یه لحظه هم راحت نخوابیدم. دلم واسه تخت خودم و پتونیا تنگ شده.

ورنون به سمت مبل رفت و روی اون نشست. کمی گردنش رو مالید و در همون لحظه چشمش به شیشه ای که مایع صورتی رنگی داخلش بود افتاد.
-این دیگه چه کوفتیه؟

ورنون شیشه رو برداشت و به اون نگاهی انداخت. کمی بوش کرد و بوی کلوچه موزی و مرغ بریان و اسکناس های کاغذی به بینیش زد. احساس کرد کمی گیج و محو بوی معجون شده. کمی از اون رو مزه کرد.
-هوووم... این عالیه. حتما آرتور این و برای من گذاشته. امیدوارم همینطور باشه. خیلی خوش بو و خوشمزس.

ورنون با گفتن این جمله، معجون رو یک نفس سر کشید.
لحظه ای بعد، آرتور که چوب پنبه ای در دست داشت، خوشحال و خندان، مثل تسترالی که برتی باتز جایزه گرفته، از اتاقش خارج شد. در همون لحظه، ورنون که مست و خرکیف شده بود، از جاش بلند شد و به آرتور خیره شد.
-اوو... عزیزم! دیشب خوب خوابیدی؟

آرتور برای لحظه ای از طرز حرف زدن عجیب ورنون شوکه شد. به آرامی، درحالی که به حرف ورنون فکر میکرد تا جواب مناسبی پیدا کند، به سمت میز رفت. ناگهان چشمش به شیشه خالی معجون عشقی که ساعت ها براش وقت گذاشته بود افتاد و جیغی از ته اعماق وجودش کشید که موجب ترک خوردن شیشه ها شد. سرش رو بالا گرفت و ورنون رو با لب های غنچه شده دید که به سمتش میاد. بار دیگر جیغی از اعماق وجود نارنجی و کک مکیش کشید و پا به فرار گذاشت. ورنون دست بردار نبود و دور تا دور میز و اتاق به اتاق، دنبال آرتور میدوید.
-بیا با هم صحبت کنیم.
-نزدیک من نشو.
-الهی بمیرم برات. خداوکیلی خیلی دوستت دارم آرتی.
-آرتی کیه؟! من آرتورم. اون ویزلی قرمز کله زشت بیریخت که به زور زنش دادن.
-خداوکیلی صد تومن میدم. تو منو امتحان کن. اصلا بیا بریم محله پریوت درایو.
-من زن و بچه دارم نکبت. قباهت داره خرس گریزلی!
-ماشین بفرستم؟! آخ آخ آخ. جاان! خداوکیلی خیلی دوستت دار...

آرتور بدون معطلی، دست توی جیبش کرد و چوبدستیش رو بیرون کشید و افسونی نثار ورنون کرد و اون رو بیهوش و نقش بر زمین کرد. لحظه ای روی تخت نشست تا نفسی تازه کنه. بعد از دقیقه ای، به سمت ورنون رفت و بالای سرش ایستاد تا فکری به حال این معضل جهانی کنه. ورنون همچنان توی بیهوشی با خودش حرف میزد.
-من امشب دوستش داشتم... اسمم... ورنون... دورسلی... اون... گَدایه... گور پدرش...!

آرتور که به صورت متفکرانه، با چشمانی درشت و متعجب به ورنون نگاه میکرد، کم کم به ذهنش رسید که باید ابتدا اثر معجون رو از بین ببره و سپس تمام اتفاقاتی که رخ داده رو، از ذهنش پاک کنه. آرتور به سمت کیفش رفت و مقداری دَوا گلی و نوشیدنی کره ای رو به همراه کمی خرت و پرت دیگر که موجب دفع معجون از بدن میشد، ترکیب کرد و در حالی که ورنون بیهوش بود، تمام معجون رو با قیف، توی حلق مجنون ریخت. لحظه ای گذشت و ورنونِ مجنون به مانند ماهی که تازه از آب گرفتن، شروع کرد به دست و پا زدن و از جاش بلند شد.
-من کجام؟!... خدای من چه اتفاقی برای من افتاده؟

در همین لحظه چشمش به آرتور افتاد.
-تو... تو چی به خورد من دادی؟
-من... چیزه... تقصیر خودت بود که خوردی. نباید به هر چیزی دست بزنی.
-یادم میاد... آره... یادم میاد تو با اون تکه چوبی که دستته، به من...

در همین لحظه دوهزاری ورنون افتاد و قدمی عقب رفت. کمی به آرتور نگاه کرد و سپس با حرص به سمت آرتور حمله کرد.
-تو! ای جادوگر کثیف! با من چیکار کردی؟

آرتور بدون معطلی چوبدستیش رو بالا آورد و سعی کرد حافظه ورنون رو پاک کنه. اما به خاطر چاقی بیش از حد ورنون و خباثتی که آرتور، حتی فکرش رو هم نمیکرد در وجود ورنون جای گرفته باشه، مقاومتی صورت گرفته بود و به سختی میتونست ورنون رو کنترل کنه.
-نههه... سرم... احساس درد شدید دارم... ولم کن...

آرتور همچنان ادامه میداد و با سختی تمام، بخشی از حافظه ورنون رو بیرون کشید. ارتباط بین چوبدستی آرتور و ذهن ورنون قطع شد و ورنون دوباره روی زمین افتاد. آرتور قدمی به سمت ورنون برنداشته بود که ورنون از جاش بلند شد و دوباره به سمت آرتور حمله کرد.
-از اتاق من برو بیرون. گورتو گم کن موش کثیف.
-چیشده ورنون؟ من که کاری نکردم.

ورنون همچنان فریاد میزد.
-نمیدونم... احساس میکنم از چیزی متنفرم. از هرچیز عجیبی که در اطرافم رخ میده. فقط از من دور شو. برو بیرون.

آرتور متوجه شد که حافظه ورنون، به طور کامل پاک نشده و فقط تغییر پیدا کرده. و حالا به طور کامل متوجه شد که چرا بودجه بخش فراموشی توی وزارتخونه بیشتر از بخش مربوط به مشنگ هاست. آرتور کاملا این موضوع رو فهمیده بود. در نتیجه در حالی که امیدوار بود ورنون چیزی رو به یاد نیاره و فقط به متنفر بودن ادامه بده، وسایلش رو جمع کرد و با تمام سرعت از اتاق خارج شد تا توی یک راهروی خلوت به مقصد وزارت سحر و جادو آپارات کنه و تقاضای آموزش کار با طلسم فراموشی رو بده که دفعه بعد که از خونه پرت شد بیرون، راحت بتونه ترتیب حافظه مشنگ ها رو بده!


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۴۵ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#14

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۱:۵۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
اسب گریفندور vs. رخ ریونکلاو


- وای، چین خیلی آرومه!

ربکا این بار برای تنبیه شدن، به چین آمده بود. با اینکه لرد به او تذکر داده بود، او باز هم ماموریت مهمش را خراب کرده‌ و حالا وقت تنبیه بود؛ لرد درباره نوع تنبیه هم گفته بود.
-اگه حواست پرت باشه و ماموریت رو خراب کنی، گابریل رو مامور تنبیه تو می‌کنیم.

حالا او در چین و روبه روی یک ساختمان بزرگ، کنار گابریل ایستاده‌ و منتظر شنیدن تنبیه‌اش بود.

- خب ربکا. برو تو همین ساختمون سفیده.
- چرا این همه ماسک زدی؟
- برای حمایت از پاکیزگی چین. ول کن حالا. برو تو.
- باشه. ولی خب چرا بیمارستان؟ میشه تو غار، یا جنگل، یا یه شب تاریک و ترسناک تنبیه بشم؟
- مطمئنی این واسه‌ی تو تنبیهه؟
- خب، هر چی. من از بیمارستان خوشم نمیاد، بریم یه جای دیگه تنبیهم کن!
- لج نکن ربکا، برو تو!
- امکان نداره. این‌همه راه واسه تنبیه، چرا اینجا؟
- چون اونجا کلی آدم داره تا باهاشون تنبیه بشی. آدمای عجیب‌غریب که همشون داستان زندگی خودشونو دارن. تو واقعا دلت نمی‌خواد یه سر و گوشی آب بدی و ببینی اونجا چه خبره؟

ربکا با شنیدن این حرف گابریل، به سمت بیمارستان پرواز کرد. چون خفاش بود از پنجره وارد شد و روی یک میز نزدیک به پنجره نشست.
او فضول ترین مرگخواری بود که در خانه ریدل ها زندگی می‌کرد و گابریل هم این را خوب می‌دانست!

- آفرین ربکا. برو تو!

در بیمارستان:

-آخ جون! چقدر آدم.
-نه! خفاش!

ربکا به مردی که تمام بدنش، از جمله صورتش را، با لباس های سفید پوشانده بود، نگاه کرد. فکر می کرد او حتما میخواهد با خفاش اصیل و گوش‌درازی مثل او حرف بزند، پس به سمتش پرواز کرد؛ ولی همان موقع بود که یک سینی و سپس یک تور بر سر ربکا فرود آمد!
دنگ!

- ببرینش کنار همون زن که اولین کسی بود که ویروسی شد؛ تو اتاق قرنطینه.

چند ساعت بعد - اتاق قرنطینه

-آی... من کیم؟ اینجا کجاست؟ چرا اینجا شبیه زندانه؟
-تو یه دختری که نمی‌دونم چرا گوشات شبیه خفاشه... ... و اینجا اتاق قرنطینه است. هیچ فرقی هم با زندان نداره.

ربکا به زنی که این حرف را زد خیره شد و از ته دل آرزو کرد ماگل نباشد.
- امممم... شما رو دیگه چرا آوردن اینجا؟ به خاطر خون ناخالص یا جای زخم تسترال یا کروشیوگرفتگی؟
- چی؟ نه بابا! به خاطر کرونا بود!
- عه؟ واقعا؟ چی هست؟

در نگاه اول، به نظر می‌رسید باید چوبدستی‌اش را از جیب لباسش بیرون آورده و خودش را با طلسم از غل و زنجیر بیرون بیاورد و سریع آپارات کند؛ اما همان لحظه به خاطر آورد که اگر قانون رازداری را زیر پا بگذارد از همان جا مستقیم به آزکابان برده می شود. پس باید راه دیگری پیدا می کرد.
- خوابتون نمیاد؟
- اصلا.
- مرخص نمی‌شید؟
- فکرشم نکن!
-کی می‌رید معاینه؟
-معاینه؟ من اینجام تا روم آزمایش بشه!
-

ربکا دلیل خنده او را نمیدانست و آرزو کرد هر بیماری روزی شفا پیدا کند.
-مگه معاینه نمی‌شین؟
-نه بابا! مگه اینکه معجزه رخ بده!

معجزه! شعبده بازی! این ها چیزهایی بودند که برای اولین بار به ذهن ربکا خطور کردند و درواقع بهترین راه بودند تا یک مشنگ را با یک جادوی عادی که بین خودشان به "جادوی علمی" معروف است سردرگم کنی.
- گفته بودم؟ من شعبـ...
- هه هه هه هه!

زن دیگر روی زمین افتاده بود و تختش را گاز میزد. این اتفاقات برای ربکا خیلی غیر عادی بود!
- شعبده با...
- خب به من چه!
-
-قیافشوووو!

یک ساعت بعد

-میشه حرف بزنم؟ من شعبده بازم.
- لابد میخوای منو هم خوب کنی؟!
-

یک روز بعد

- بیا برات یه شعبده انجام بدم. میشه نخندی؟
- دست خودم نیست، عوارض کرونا و این خفاشاست! دستم به یه خفاش برسه دهنش صافه!
- ...خب بخند، ولی به منم گوش بده دیگه!
- خب باشه... ولی اینو بدون من از جادو جمبل بدم میاد. برای خودت انجام بده.
-خب جادو واقعیت نداره ولی میشه باهاش حال کرد. چیز جالبی میتونه باشه. پشت شعبده همیشه یه... یه...

ربکا دنبال آن جمله کلیشه ای میگشت که هر شعبده بازی میگفت.
-آها... یه دلیل علمی هست!
-خب چطور با علم میخوای زنجیراتو وا کنی؟
-اممممممم...

ربکا چوبدستی اش را از جیبش در آورد و در آستینش قایم کرد. او به هر دلیلی که میشد علمی باشد و عادی ترین دلیل ماگلی باشد، فکر کرد. اما فقط یک موضوع به ذهنش رسید.
-خب... این کلید رو میبینی؟ کلید زنجیره است که از جیب اون آدمی کش رفتم که منو آورد اینجا! به همین سادگی.
- ناموسا خیلی علمی بود!

و با کلید زنجیر را باز کرد. ولی کلید، همان نوک چوبدستی اش بود که از لای انگشتانش بیرون زده بود و چون زن بیمار بود، نمیتوانست تشخیص دهد.
-این از دستام و این از پاهام. خب! گل ظاهر کنم؟
-آره آره! آره از گل صورتی خوشم میاد!

ربکا گل هایی را در دستانش ظاهر کرد که در راه آمدن به اینجا دیده بود. آنها را در دستان زن گذاشت و ایستاد. دامنش را تکانی داد و موهایش را درست کرد.
-این گل؟ من به این گل حسا... ایتچه... ایتچه!
- تازه یه کار دیگه‌ام بلدم.
- چی؟
- من می‌تونم خودمو نامرئی کنم! نه اینکه بخوام برم ها... نه! فقط نامرئیم. اصلنم نمی‌خوام فرار کنم...
- واقعا می‌تونی؟
- آره، به تو هم پیشنهاد می‌دم بعدا که از اینجا آزاد شدی بری یاد بگیری! خیلی حال میده.
- خب... واسه یاد گرفتنش باید برم کجا؟

ربکا لبخند گشادی زد و آدرس خانه ریدل را به او داد. ذات پلید مرگخوارش باعث شده بود برای خودشیرینی او را به اربابش تقدیم کند.
- خب، حالا ببین نامرئی می‌شم... و تو دیگه منو نمی‌بینی و...

پاق!

ربکا توی خیابان و همان جایی که از آن آمده بود فرود آمد و با دیدن آسمان شب، دهانش باز ماند.
- شب شده؟ اونم شبی که ماهش، ماه سیزدهمه؟ مگه میشه؟ یعنی چند روزه من اینجام؟ آخرین بار که ماهو اینجا دیدم یه خط نازک بود که!
- عه، رب!

گابریل از آن طرف خیابان به طرف ربکا آمد که با تعجب از ماه به گابریل و از گابریل به ماه نگاه میکرد.
- واقعا چند رو...
-یه هفته است اون تویی. چقدر طولش دادی تا یه گل ظاهر کنی.
- چی؟
- هیچی! بیا بریم آپارات کنیم.
- ها؟
- امیدوارم تو راه خفاش نشی یهو گیر کنی!

گابریل دستان ربکا را گرفت و تا میتوانست با سرعت دوید. ربکا که تقریبا روی هوا بود، با قیافه ای پوکر به ساختمان های چین نگاه میکرد.
- گبی، ناموسا تنبیه من چی بود؟
- نمیدونم. ارباب فقط منو مامور کردن این کارا رو باهات بکنم.
- کارا؟ مگه چندتا کار بود؟
- بیارمت چین، نذارم ماموریتتو انجام بدی، و بعد بین مردم چین که این روزا از خفاشا بدشون میاد بذارمت و وردی رو روت اجرا کنم که نفهمی. نفهمیدی دیگه؟ بگو نفهمیدی!
- نفهمیدَ...
- آخ جون! بریــــــــم!
-

و دوباره ربکا پشت سر گابریل کشیده میشد تا به سمت مکان مناسب رفته و آپارات کنند.


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱:۲۲ یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۸
#13

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه برخورد وزیر هافلپاف (ارنی پرنگ) با وزیر اسلیترین (مروپ گانت): فرهنگ جادویی

توضیح: وزارت سحر و جادو به شما ماموریت داده تا در راستای ترویج جادو و فرهنگ جادویی به یک کشور دور در غرب آسیا به نام ایران برید و یک مدرسه جادویی تاسیس کنید. ممکنه موفق بشید، ممکنه نشید، شاید هم یه چیزی بین این دوتا...


سوژه برخورد اسب گریفندور (آرتور ویزلی) با قلعه ریونکلاو (ربکا لاک‌وود): مشنگ شناسی

توضیح: دست بر قضا شما با یک مشنگ هم‌خونه شدید که اتفاقا به جادو هم اعتقادی نداره، حالا باید کاری بکنید که به جادو اعتقاد پیدا کنه و البته هم حواستون باشه که قانون رازداری رو زیر پا نذارید.


× مهلت ارسال پست‌ها تا پایان روز چهارشنبه 98/11/23 ساعت 23:59:59 می‌باشد ×



با آرزوی موفقیت برای همه شرکت کنندگان عزیز و گرامی،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور


Vita brevis







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.