هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۱۱ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۰۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
هکتور که محیط رو کاملا مناسب برای پخت و پز میدید همون وسط بساطش رو پهن کرد و مشغول تهیه معجون شد.
- یه لیوان آب رودخونه ی کمپ تفریحی رو با نیم کیلو علف تازه چیده شده میذاریم بپزه!

هکتور رفت تا زیر پاتیلش رو روشن کنه که با هیبت عظیم یک نفر در ابعاد برادر هاگرید مواجه شد!
- آتیش درست کردن تو کمپ ممنوعه!
- ولی همه جای کمپ که آتیش روشنه!

هکتور با دیدن چشم های مرد تذکر دهنده تصمیمش رو گرفت و به روش های قدیمی خودش متوسل شد. بلاخره اون هم هکتوری بود و هزاران راه حل معجونی داشت.
هکتور دست هاش رو به هم مالید و بعد از مقادیری گرم کردن و ویب زدن، مقداری ذغال که معلوم نبود قبلا برای چه کاری استفتاده شده بود رو صاف انداخت وسط پاتیل.
در نتیجه ی این کار پاتیل و محتویاتش توی صورت هکتور منفجر میشن! البته اگر فکر می کنید این موضوع اندازه نوک نیش لینی باعث ناراحتی یا ناامیدی توی هکتور شد، باید دوره ی هکتور شناسی رو از الفبا شروع کنید. میزان ذوق و شوقی که این انفجار به هکتور داده بود تا اون لحظه تکرار نشدنی بود.
- من همیشه بهترین معجون ساز دنیا بودم!

ملت حاضر در کمپ از واقعی بودن این نمایش مبهوت شده بودن و به نظر می رسید حسابی دارن از این نمایش لذت می برن!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۴۴ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
- اینو یه سایز بزرگترشو ندارین؟ به من نمی‌خوره!
- نمی‌خوره چیه خیار سالادی مامان ... یه خورده جذبه فقط. الان جذب مده.
- این برگ جفتیاتون یکم بزرگ نیست؟
- لپه مامان سایز لیموعمانی بهت دادما!
- اینا با آب گرم شسته بشه خراب نمی‌شه؟
- خیالت راحت، من برا خودمم از همینا بردم.

مروپ از بقچه‌اش که در واقع آشپزخانه سیار بود، تعدادی برگ مو بیرون کشیده بود تا با حذف دلمه از برنامه غذایی مرگخواران در طول کمپ، آن‌ها را در امر استتار یاری کند و مرگخواران نیز همگی برهنه شده بودند تا با برگ خود را بپوشانند.

- بانو شما مطمئنید الان استتارمون مناسبه؟
- با درخت پرتقال مو نمی‌زنی مامان!

- وااااهاهاهای! یه نمایش خیابانی در مورد انسان‌های اولیه اون‌جاست!

خوشبختانه مرگخوارها صدای مشنگی که از دور آن‌ها را به دوستانش نشان می‌داد، نشنیدند. یا شاید هم متاسفانه ...


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۲۵ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۱:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-کاش ارباب رو با خودمون میاوردیم. اینجوری صدای داد و فریاد کله زخمی، جاشونو بهمون نشون می داد.

بلاتریکس رودولف را برداشت و بر سر فنریر کوبید.
-زبونتو گاز بگیر جونور! مگه ارباب وسیله ردیابی ماست؟

رودولف که ضربه ای نه چندان سبک تر از ضربه فنریر نوش جان کرده بود، به سختی از دست بلاتریکس نجات پیدا کرد.
-مگه من وسیله ضرب و جرحم؟ ارباب...غر!

بلاتریکس لبخند زد..چرا که اعصابش در آن لحظه بسیار آرام بود. با یک حرکت، هم از حیثیت لرد سیاه دفاع کرده بود و هم رودولف و فنریر را زده بود!

-صورتامونو رنگ کنیم؟ استتار بشیم؟
-شاخ و برگ بچسبونیم به این ور و اون ورمون؟
-پشت بوته ها پناه بگیریم؟
-یه چادر مشنگی بزنیم و توش قایم بشیم و اوضاع رو بررسی کنیم؟
-بریم به مسئول کمپ بگیم که پسرخالمون رو گم کردیم و اسم یکی از محفلیا رو بگیم که سر و مر و گنده برامون بیارنش؟
-خودمون بریم یکی یکی چادرا رو بگردیم؟


پیشنهاد های مرگخواران بسیار زیاد بود. بلاتریکس داشت گیج می شد!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۰۱ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
_شما کی هستین؟
_چی هستین؟
_فضایی هستین؟
_بلاخره آخر الزمون شد؟

مرگخواران با این سوالات مشنگ‌ها تازه متوجه شدند که در چه موقعیتی هستند...آنها در وسط یک کمپ تفریحی بودند که پر بود از مشنگ! و اگر می‌خواستند که محفلی ها را در این کمپ پیدا کنن، بهتر بود که بدون سروصدا این کار را بکنند...مطمئنا محفلی ها اگر از حضور مرگخواران که برای یک ماموریت به آنجا امده‌اند، با خبر می‌شدند، همه‌ی نقشه‌های مرگخواران که یک محفلی را دزدیده و به لرد تحویل دهند، نقش بر آب می‌شد.
پس برای اینکه اوضواع از کنترل خارج نشود، بلاتریکس باید کاری می‌کرد...
_فضایی؟ چی؟ نه بابا...ما هم مثل شماییم زبونم لال!
_
_نه...یعنی چیزه...ما چیزیم دیگه..ما عادی هستیم..صرفا چون کمپ تفریحی بود، گفتیم که برنامه مفرحی رو براتون تدارک ببینیم...این بود برنامه مفرح ما...امیدوارم لذت برده باشین!
_چقد مسخره و لوس...اه...بریم به تفریح خودمون برسیم، اینجا چیزی کاسب نیستیم!

با متفرق شدن مردم عادی که در زیر لب در حال غرغر کردن بودند، مرگخواران نفس راحتی کشیدند...
_وای...مرسی بلا...اگه نبودی چیکار میکردیم...چه تدبیر خوبی اندیشیدی!
_آره...واقعا تدبیر عالی‌ای بود....ما رو جلوی یه مشت مشنگ دلقک نشون دادی!
_رودولف، جدیدا زبونت خیلی دراز شده....نظرت چیه زبونت رو قطع کنم بندازم توی ترشی؟

مرگخواران قبل از اینکه دوباره قسمت جدیدی از دعواهای زناشویی رودولف و بلاتریکس را ببینند و شاهد طلسم افشانی‌های بلاتریکس باشند که منجر به لو رفتن آنها می‌شد، تصمیم گرفتند تا موضوع را عوض کنند...
_خب...حالا اینا مهم نیست...مهم اینه که..توی این کمپ به این بزرگی، محفلی ها رو چجوری پیدا کنیم؟




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴:۴۲ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۱:۲۰
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 21
آفلاین
- سه ثانیه وقت داری پاتو بکشی کنار وگرنه گازش میگیرم!
- فندک من کجاست؟
- ترشی های مامان همشون له شدن، حالا برای آذوقه سفرمون چی بخوریم؟

در حالی که لینی مشغول گشت و گذار در کمپ مشنگ ها بود، مرگخواران همچنان درگیر پیاده شدن از ماشین بودند.
کم کم مشنگ هایی که از ترس له شدن زیر ماشینِ در حال سقوط فرار کرده بودن، مشغول برگشت به صحنه جرم و مشاهده آنچیزی بودن که باور نمی‌کردن.

- ممد، گوشی رو دربیار فیلم بگیر. میخوام بفرستم برای شبکه " تو و من".زیرش هم بنویس آشوب و شلوغی در ساحل.
- به به، عجب چیزی میشه ممد. مثل بمب میترکه!

اینبار نوبت مشنگ ها بود تا پاپ کرن ها را دربیاورن و مشغول تماشای تقلای مرگخواران بشن. طبیعتاً نباید مشکلی برای پیاده شدن بلاتریکس باشه چون تکی بر روی صندلی جلو نشسته؛ ولی هنوز پیاده نشده بود.

- گفتم که دوربین برای شناسایی محفلی ها توی فاصله های دور و درازه. اصلاً من چرا باید به تو جواب بدم؟
- چون من شوهرتم!
- عه؟ حالا یادت افتاد که شوهر منی؟

بلاتریکس همزمان با این جمله دستشو به سمت چوبدستی برد تا یکبار برای همیشه از دست رودولف خلاص شود.

- فنر هکتور در رفت!
- لزوم داره که از ویرگول استفاده کنی سدریک دیگوری جوان، فرزند آموس. بدین صورت: فنر، هکتور در رفت!

سدریک ثانیه ای به مرلین نگاه و جملشو با یک علامت گذاری ساده اصلاح کرد.

- فنرِ هکتور در رفت!

و بله! شد آنچه نباید می‌شد. کاسه صبر هکتور از تنگی جا لبریز شده و به اصطلاح فنر ویبرش در رفت که البته ربطی به فنریر گرگینه نداره!
هکتور محکم به صندلی جلو برخورد کرد و باعث انحراف طلسم نامعین ولی مرگبار بلاتریکس به سمت توده مشنگ های متعجب - ولی یه تخته کم -رفت.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۴:۰۸:۱۲ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
لینی که برای پیاده شدن کار آسان‌تری از سایرین داشت، خیلی بی سر و صدا از جمع جدا شد و شروع به پرسه زدن در کمپ تفریحی مشنگ‌ها کرد. همیشه دوست داشت بداند مشنگ‌ها چگونه تفریح می‌کنند؟ و این بهترین فرصت برای یافتن پاسخش بود.

- خاطرات شمال، محاله یادم بره!

کمپ که موقعیتی ساحلی داشت، مشخصا باید به امکاناتی جز ساحل و دریا نیز مجهز می‌بود. اولین امکاناتی که لینی دید، سازهایی شیشه‌ای بود که هر مشنگ یکی از آن‌ها را داشت. از هر دستگاه یک شلنگ خارج شده بود که مشنگ‌ها در دهان خود می‌کردند و صدای «قل قل» ساز را در می‌آوردند. حیرت لینی وقتی بیشتر شد که دید پس از نواختن ساز، مشنگ‌ها از دهان خود دودهایی به شکل حلقه نیز بیرون می‌دهند. دودهایی با بوی سیب و آلبالو و سیب. حتما باید این دستگاه-ساز را به مروپ نشان می‌داد.

- سیجل یه کره خره!

اندکی آن سو تر، مشنگ‌هایی دید که در آن سوز سرمای زمستانی شلوارک به پا داشتند و سیخ‌هایی در آتش گذاشته بودند. بعضی از آن‌ها سیخ‌ها را می‌چرخاندند و بعضی دیگر با سیخ‌ها را به هم سابیده و تولید دود می‌کردند. لینی در این فکر بود که آیا تمام تفریحات مشنگی دود دارد؟

- هدیه رو وا نکرده پس فرستاد!

مشنگ‌های شلوارک‌پوش دیگری نیز می‌دید که نوشابه می‌خوردند. نوشابه‌هایی که از فاصله چند متری هم چند برابر نوشیدنی‌های هوریس بوی کره می‌داد!

- حامد پهلــــــــانه!

عده‌ای از این مشنگ‌ها که صدای موسیقیشان کل ساحل را پر کرده بود، یک بطری نوشابه خالی شده را بین خود می‌چرخاندند و سپس قهقهه زنان به اعمالی بی‌ناموسی می‌پرداختند. لینی سریعا چشم‌هایش را درویش کرد و به طرف دیگری پرواز کرد تا آن اعمال را نبیند. البته صدای موسیقی هنوز به گوشش می‌رسید:

- یکی دو تا می‌خوام سیاه مثل برف!

لینی هنوز شلوارک پوشیدن مشنگ‌ها در فصل زمستان را هضم نکرده بود که متوجه مشنگی با ابعاد روبیوس هاگرید شد. درست با همان اندازه ریش! مشنگ جوان در یک حرکت ناگهانی در مقابل چشمان لینی لباس‌هایش را درآورد و دوید وسط آب! سپس شروع به پاشیدن آب به آسمان کرد و نعره برآورد: «وای باب اسفنجی!»

- یارم ای یار یار! دلکم دلبرکم!

مشنگ‌ها وافعا یک تخته‌شان کم بود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۰۸:۱۳ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۲:۵۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 158
آفلاین
اما دیگر فرصتی نبود تا رودولف بیشتر فکر کند، زیرا درست در همان لحظه، مرگخواری که بینی‌اش با بوی فلفل تحریک شده بود، دیگر نتوانست خود را بیش از آن کنترل کند و به شدت و با صدای بلندی عطسه کرد.

ثانیه‌ای بعد، ماشین حاوی تعداد زیادی مرگخوار که جیغ‌کشان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، از روی نوک درخت در حال سقوط بود. جمعیتِ زیر پایشان که متوجه سقوط ماشین شده بودند، فریادزنان به این طرف و آن طرف می‌دویدند و پراکنده می‌شدند.

اندکی بعد ماشین با شدت به زمین برخورد کرد و سقوطش را با صدایی بلند به پایان رساند.

- چه فرود دلنشین و آرومی بود.

مرگخواران همگی با تعجب به سدریک که تازه از خواب بیدار شده بود، نگاهی انداختند و با تاسف سری تکان دادند.

- خب مرگخوارای مامان، یکم جمع شین من بتونم پیاده شم.

اما مرگخواران فضای کافی برای جمع شدن نداشتند.
- نمی‌تونیم بانو. یعنی... اگه ممکنه همینجوری پیاده شین.
- ممکن نیست! نمی‌بینی مگه جا نیست که پامو حرکت بدم و از ماشین برم بیرون؟
- خب پس بذارین اول من پیاده شم، بعد شما بیاین.

تام که این حرف را زده بود، درتلاش بود تا پیاده شود اما یک پایش زیر فنریر مانده بود. مرگخواران در بین یکدیگر گیر کرده بودند و نمی‌توانستند به آسانی از ماشین خارج شوند. همانطور که با مشقت سوار شده بودند، حالا نیز باید با بدبختی پیاده می‌شدند.



فقط ارباب!
هستم... ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۰۸:۴۰ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۱:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-خب بخارونش!
-آخه دستمو پیدا نمی کنم. چند دقیقه پیش همینجا بود.
-الانه که عطسه کنی؟

مرگخواران بالای درخت سرو صدای زیادی ایجاد کرده بودند.

خیلی زیاد!

-آلبالو نمکیای مامان، این میزان از سرو صدا برای این تعداد آلبالو کمی زیاد نیست؟

زیاد بود!

مرگخواران ساکت شدند...ولی سرو صدا ساکت نشد.
مرگخواران به پایین درخت نگاه کردند.

-اونا چین؟
-حرکت می کنن!
-چقدر ریز و گوگولین...می شه من دو سه تاشونو با خودم ببرم خونه؟

رودولف دوربینی از آستین ردایش بیرون کشید. دوربین توجه بلا را جلب کرد.

-همسر عزیزم. می شه بپرسم این دوربین در مواقع عادی دقیقا به چه دردت می خوره؟
-نمی شه بپرسی. می بینی که وسط یه ماموریت حساس و مهمیم!
-ولی به نظر من دوربین فقط می تونه...

رودولف وسط حرف بلا پرید و این اتفاقی نبود که زیاد پیش بیاید!
-اینا ریز نیستن...ما ازشون فاصله داریم، چون روی نوک درختیم. اینا مشنگن! فکر می کنم کمپ تفریحی درست زیر همین درخته!



glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۵۹:۳۳ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۱۸:۲۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
-ازت متنفرم همسر عزیزم. امیدوارم سر به تنت نباشه. هر چی می کشیم تقصیر جنابعالیه.

به وضوح آرامشی قبل از طوفان بر فضا حاکم بود!

-بلا...بلا‌‌..‌.ارتفاع خیلی چندشه. خواهش می کنم سعی کن خون خودتو کثیف نکنی. ببین الان با یه حرکت ساده ممکنه از این درخت پرت بشیم پایین و بعدش معلوم نیست چه بلایی ممکنه سرمون بیاد. فقط یک نفس آروم و عمیق بکش. باشه؟

رکسان با تمام تلاشش در حال آرام کردن بلاتریکس در معرض انفجار بود.

در طرف دیگر چهار پنج مرگخوار با محبت فراوان هکتور را در آغوش گرفته بودند تا لرزشش را کنترل کنند.

در گوشه ای دیگر از خودرو سدریک دیده میشد که بر روی پشتی صندلی خوابش برده بود و پایش با جوراب در پوزه فنریر مانده بود اما فنریر جرات نداشت آن را به بیرون تف کند.

-فرزندان مامان...آیا می دانستید در زمانی که در ارتفاع قرار دارید باید ادویه های بیشتری مصرف کنید تا سالم بمونید؟
-نه بانو...خواهش می کنم نه!
-چرا!

مروپ در ظرف فلفلش را باز کرد و همزمان مقادیر عظیم پودر فلفل در فضای ماشین پراکنده شد.

-کور شدم!
-داخل بینی من شدیدا میخاره.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۴۶ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۳۴:۰۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
رودولف لبخند پلیدی نثار بلاتریکس کرد.
-خب داشتی از وضعیت تاهلت می‌گفتی!

بلاتریکس با سر خود را به شیشه کوبید که خوشبختانه حجم زیاد موهایش مانع از ضربه دیدن سرش شد.
-وضعیت تاهلم تاسف باره! تاسف بار!

اما مشکل وضع تاهل بلاتریکس نبود که! مشکل رانندگی بلد نبودن رودولف بود.
-این چیه زیر پام؟

اشاره رودولف مستقیما به گاز بود. گازی که فشرده شد!
در کسری از ثانیه ساکنین صندلی‌ عقب ماشین جنگ و نزاع را فراموش کرده، برای حفظ جان خود، یکدیگر را سخت به آغوش کشیده بودند.

-هوووو هوووو چه حالی میده!

بلاتریکس هیچ‌گاه رفتار عادی از خود نشان نمی‌داد.
-چرا همچین شد؟ جاده داره می‌پیچه اما ما داریم مستقیم می‌ریم... جاده داره تموم میشه... رودولف نگه دار این ماشین رو!

نه! گویا گاهی نشان می‌داد.

-پات رو بگیر بالـــا!

و این همان جمله جادویی بود. همان جمله‌ای که باید لحظه آخر جان همه را نجات می‌داد. لاکن اگر پای دیگر رودولف ترمز می‌گرفت.
ماشین با سرعت زیاد مستقیما به سمت دره رفت. از روی دره رد شد، روی هوا پرواز کرد و در سوی دیگر دره، با کاپوت روی درختی فرود آمد.

-طبق محاسبات من، ما نوک یه درختیم و داریم می‌لرزیم!

محاسبات تام بسیار دقیق بود. آنها دقیقا نوک یک درخت کاج، در حال لرزیدن بودند و هر لحظه احتمال سقوطی بسیار دردناک می‌رفت!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.