هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۸ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۵:۵۱
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 190
آفلاین
پست پایانی


سر کادوگان و همراهان به سمت تابلویی میرفتن که به طور عجیبی سر سبز و زیبا بود طوری که ذهن هر کسی با دیدن اون منظره باز میشد.

-فسم مثل این که رفته فس کنه
-سوتک تو یه نظر بده همرزم!
- چرا نمیای شمشیرتو احضار کنی؟
-همرزم مگه می شه؟
- آره چرا نشه این تابلو های خونه ریدل همشون طلسم احضار دارن!
-همرزم چنبر زده نشدی؟
-نه تو صدا بزن.
-شمشیر بیا!

زره سر کادوگان شروع به لرزش کرد طوری که به ظاهر انگار داشت رقص بندری میرفت.

-این حرکات چیه؟ حالت خوبه؟
-نمیدونیم سوتک احساس میکنیم یه چیزی تو زرهمون وول میزنه.

نجینی رفت داخل زره تا ببینه حدسش درست بوده یا نه.
-چه میکنی چنبر؟ به حریم خصوصیمون چیکار داری؟ بیا بیرون ببینم اونجا اتاقمه! بیا بیرون خیار چنبر آبزیرکاه!
-اتاق؟
-سوتک تو هم مغزت چنبری شده؟
-
- مگه خونه تو کجاست؟
-معلومه تو تابلو طوطی های مترجم!
-یعنی الان همرات نیست ؟
- نه!
-سوتک مشکلی با خونه همراه داری؟ به خیار چنبر تبدیلت کنیم؟
-خونت تو زرهت جا شد؟

نجینی بیرون اومد و باعث قطع گفت و گو شد؛ شمشیر بود که با خودش بیرون میآورد.
-تمام این مدت دنبال شمشیری فس میکردیم که همرات بود؟
-آره! فقط به همرزمان سفیدمان نگین ها زحمت کشیدن برا پیدا کردنش!
-قبل از رسیدن به محفل خودم فس فست میکنم!

یه چیزی محکم خورد تو سر سر کادوگان نگاه که کرد دید سر نوشابه است! انگار خبر به محفل رسیده بود و پنه لوپه با کمال میل سلاح های نوشابه ایشو به بچه های محفل داده بود! آخرین چیزی که سر کادوگان از اون روز یادشه باران در های نوشابه بود! و این شد که ضرب المثل« شمشیر طلب کرده کتک های خورده» در بین جادوگران رواج یافت.
پایان


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۹ ۱:۴۴:۵۳

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲:۰۲ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۷:۰۱
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 222
آفلاین
سرکادوگان دل بر کف و جان بر کف و دریا کف و کف در کف با چنبر و طوطی پرحرف و یاران مخلّف از وسط تابلوهای صحرا و بیابان‎های بی‌آب و علف و دریاهای مملؤ از صدف و مزارع کاشت کنف و مردمان مکلّف و گاو و گوسپندان خوش‌علف و پدران و پسران سَلَف و شاهان و شاهزادگان بی‌شرف و باشرف و لعل و دُرّ درون خزف در جستجوی هدفش با سرعت گذشت، اما هرچی با سرعت پیش می‌رفت و تابلوها رو رد می‌کرد بازم چشمش به شمشیرش نمی‌افتاد. در نتیجه بَک ران زد و رفت که جستجوش رو از همون نقطه‌‌ی شروع با دقت بیش‌تری شروع کنه.

- اینجا به جز شغال صحرایی و یه مشت خار و خاشاک مدفون شده لای شن و ماسه هیچی پیدا نمی‌شه چنبر! عقابم پر نمی‌زنه! فقط کرکس‌ها منتظرمونن!
- فس! اینجا فس‌تر از فسیه که توش فسی که دنبالشی فس بشه!
- همرزم ما هم که همینو فس کردیم!
- فس.. فس! ولی آیا فس می‌دونی که جواب خیلی از فس‌ها همون‌جاهایی‌ان که فس نمی‌کردی باشن؟! اگه فس‌ات همینجایی که فس نمی‌کردی فس باشه، فس باشه چی؟! فس کرده بودی بهش تا حالا؟
- خیر، همرزم. فس نکرده بودیم.
- فسه! از اونجایی که من پرنفِس پاپای محبوب و معروف‌ام و خیلی هم پرنفِس فسی هستم و تو هم خیلی شووالیه‌ی فسی هستی، علی‌رغم یا رغم میل خودم که نه، براساس فسی که ادب و فس بودن فس می‌کنه و مثل داستان‌هایی که توشون پرنفِس‌های فسی مثل من بودن، می‌خوام بهت تو فس کردن فسِت فس کنم.

- از همون لحظه‌ی اول که دیدیمت می‌دونستیم چه پرنسس فسی هستی چنبر! پرنسس فسی که به شووالیه‌ی دلیر فرز و چابک و مبارزه‌طلبی چون ما که نامردانه شمشیرش رو ازش ربودن کمک می‌کنه، همرزم. از بس ما پهلوان پُردل و جربزه و دلاورمرد فسی بودیم جرأت نداشتن وقتی مسلح بودیم بهمون حمله کنن همرزم! اون خیارهای مفت‌خور بزدل و ترسوی جبون بی‌غیرت اصلاً جیگرشو نداشتن با درخشش تیغه‌ی شمشیرمون زمانی که تو دستمون بود مواجه شن چنبرک! ما و شمشیرمون رو از هم جدا کردن، به خیال خامشون می‌تونن منو شکست بدن! یه مرد همیشه می‌جنگه! چه با شمشیرش و چه بدون اون!
- تو می‌دونستی که من خیلی پیتزا فس دارم؟
- نه همرزم، چطور؟
- خب فس دیگه! اگه فس‌ات رو تونستیم فس کنیم باید بهم فس بدی!
- باشه همرزم! خب از کجا شروع کنیم؟
- فسسس.. خب من این دور و برا فس‌تا آشنا دارم که کل اینجا رو مث فس‌شون بلدن!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۱۹:۴۵:۱۹
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۶:۱۲

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...!


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۰۲ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
در حال گذر از پرتره بودند؛ نجینی نگاه پر از مهر و محبتش را به تصویر لرد دوخته بود و سر کادوگان و کوتوله خان با حالی گرفته نوبتی گازهای ریزی به یک تکه پیتزا می‌زدند؛ گازهای ریز کوتوله خان خیلی هم ریز نبودند.

- یا پشمای مرلین!


موجودی دهشتناک، با دست و پاهای دراز و عجیب و بینی بسیار بزرگی که زوایای بسیار تندی داشت و چشم‌های باباقوری‌اش منعکس کننده لبخندی ابلهانه بود که دو ردیف دندان تیز را به نمایش می‌گذاشت که از حجم انبوهی از موهای فر و ترسناک بیرون زده بودند، با دست‌هایی از هم گشوده، شتابان به سمت آنان می آمد.

- ثلللااااام!
- پیشته! دور شو! این... این رو نگاه کن، برو دنبالش.

موجود پیتزایی که سر پرتاب کرده را با نگاه دنبال کرد. پیتزا به طرف دیگر تابلو خورده و با صدای "تالاپ" بر محور افقی تصویر فرود آمد.

- منو نثناختید؟

سِر که حال نجینی از ترس چوب شده را مثل شمشیر بین خودش و هیولا گرفته بود، یکی از ابروهایش را بالا داد.

- ارّه؟
- هان؟
- توی فیلم‌هاش بودی همرزم؟
- نه باباشان... منم تامپلثور.

کادوگان همچنان با بی‌اعتمادی به موجود نگاه می‌‌کرد.

- ما تاملثور نمی‌شناسیم... برو... خدا بده.

شوالیه اسبش را هِی کرده و هر دو به آرامی از کنار تصویر می‌رفتند.

- بابا، منم، پولوفوثول تامپلثور...

موجود دستانش را در میان موهایش فرو کرده مشغول خاراندن شد و خیلی زود دستانش دوباره کنار بدنش آویزان شد، با لایه‌ای از خون و پوست که زیر ناخن های تیره‌اش شکل گرفته بود.

- کالیکاطولشم!

سِر و سایرین دیگر رفته بودند.
کاریکاتور روی دو زانو سقوط کرد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۲:۱۵:۴۲

Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵:۵۳ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۰:۱۵
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 255
آفلاین
سر کادوگان با دوربین یه چشمِ کج و کوله اش به دور دست های تصاویر خانه ریدل نگاه میکرد!

اون دور دست ها چیز درخشانی برق برق میزد!
-همرزمان یافتیم! برق شمشیرمان است! حملههههه...

پشت سر کادوگان و کوتوله خان اسب سر کادوگان، نجینی و طوطی نفهمیدند کادوگان با این شتاب به کجا شتافته بود، از طرفی بوی تابلوی پیتزایی که به تازگی در خانه ی ریدل ها به تصویر دراومده بود، برای پرتره ی نجینی جذاب تر مینمود تا اینکه دنبال پیرمرد پر حرف و اسبش بدوه!

کمی اون سو تر، کادوگان و کوتوله گرد و خاک کنان به تصویر برق زن نزدیک و نزدیک تر میشدن!

از برق شدیدی که از تصویر بلند میشد چشم های کادوگان ذوق ذوق میکرد و کوتوله کورمال کورمال میتاخت!

-ایستتتت همرزم! رسیدیم!

کادوگان اما... چیزی نمیدید!
-کوتوله ما چیزی نمیبینیم تدبیری بیندیش!
-عررررر...

خیر جواب مورد نظر مد نظر نبود!

کادوگان حیرون شده بود و به جواب عررر های کوتوله فکر میکرد! شاید چیزی میفهمید!

-فسسسس!

در همین حین، نجینی برگشته بود و دو جین پیتزا رو توی خورجین های کوتوله جا میداد!

-فرزند، فکر کردیم گم ات کردیم!
حالا بگو ببینیم این چیز درخشان شمشیر ماست؟ دسته اش کجاست! برش داریم بریم؟!

نجینی دست کوچیک و فر فری اش رو بدرون جیب عمیقی فرو برد و بعد از کلی گشت و گذار ما بین خرت و پرت های جیبش، ماسک جوشکاری ای درآورد و جلوی صورت خود و کادوگان گرفت!

-زرشککک...
-فسسسس!

برق درخشنده از تصویر سر تاس لرد ولدمورت بلند میشد!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲ ۱۸:۴۹:۲۰
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۱۲:۳۴:۳۸


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۴۰ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
- سلام... همرزمان.

سرکادوگان با لپ‌هایی گل انداخته و لبخندی خجولانه با تعداد زیادی ساحره که خیلی گرمشان بود خودش را رو در رو دید.

- سلاااااام عشقم!
- واه چه جیگر قندوعسلی! می‌شه لپتو بکشم نمکدون؟

ساحرگان بدون اینکه به سمت سر برگردند با او حرف می‌زدند.

- خجالتم ندین... ولی خب حالا اصرار می‌کنید و همرزمید یه خورده.
- فس فس!
- می‌گه خجالت بکش و سنگین باش.
-بهش بگو سرش به کار خودش باشه.

سر کادوگان به طوطی اهمیت چندانی نداده و خودش نجینی را دو دور دور سرش چرخانده به بالا پرتاب کرد.

- فیـــــــــــــسسسسسس!

نجینی از بالای کادر خارج شد.
در همان زمان یکی از ساحرگان رویش را به سمت سر برگرداند.

- ایییش! تو اینجا چی‌ می‌خوای؟
- همرزم خودت گفتی می‌خوای لپمو بکشی...

ساحره خودش را جمع کرده و به دور از سر کشیده و چیزی راجع به ایکبیری یا همچین چیزی زیرلب گفت.

- هوی کادوگان!

سر رودولف از میان ساحرگان بیرون زد.

- برو بیرون ببینم... اینا ساحره‌های خودمن، پیشته!

تالاپ!

نجینی بر روی سَر سِر افتاده و هر دو با بغضی در گلو تصویر را ترک کردند.
طوطی هیز چشم هم سوت زنان به دنبالشان رفت.


Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴:۰۴ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۷:۰۱
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 222
آفلاین
شخص در حال ورود به اتاق، وارد اتاق شد.
- پیففف.. پیف.. هیچ کس تابلوهای اینجا رو گردگیری نمی‌کنه که.

گابریلِ ماسک زده همچنان که سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان می‌داد، ابزار گردگیری را از داخل سطلش بیرون آورده و برای ساکنان خانه‌ی ریدل آرزوی وصال به پاکیزگی می‌کرد.

در آنسوی تابلو، سرکادوگان و کوتوله بودند که خیره مانده بودند به گابریل که قدم به قدم به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد.
- لو رفتیم همرزم! صاحابش اومد!
- فس!
- یه مبارز هیچوقت به شمشیرش پشت نمی‌کنه همرزم! بیا بریم تو کارش!
- فس!
- چی می‌گی چنبر؟ سپاه دشمن چون خانه‌ی عنکبوت سست است همرزم! فقط سرای عشقه که نه خش برمی‌داره، نه آب می‌ره توش!
- فس!
- همرزمان! می‌گم حالا که صحبتش شد، سپاه گربه‌ای‌مون کجاست اصلاً؟
-

همرزمان جوابی نداشتند.

- ظاهراً جا گذاشتیمشون همرزم! باری، زمان نبرد است و تأخیر جایز نیست! یاران بازمانده به پیش!

قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشد، نجینی نوک شمشیر سرکادوگان را گرفت و مسیر حمله‌ را به تابلوی بعدی تغییر دادند.

- همرزم! چه می‌گنی همرزم! ساحره‌ی عفریت پاکیزه اون طرف بود!
- فسسسس!
- هر چی تو بگی همرزم.

بلوپ بلوپ بلوپ

- همرزمان! ما چیزی نمی‌بینیم! ولیکن راه ترس بر ما بسته است! می‌ریم بیرون از اینجا!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۸ ۱۵:۲۱:۳۲

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...!


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۰۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۴:۰۰:۵۹ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
_یخورده برو چپ هم رزم جان

جا بسیار تنگ بود ، گرما و بوی گند تاریکی و مواد چندش معده غول غیر قابل تحمل شده بود.آنها سعی داشتند با تکان خوردن تکانی به آن غول بی شاخ و دم دهند ولی حتی غول یک قدم هم حرکت نمیکرد.
در بیرون شکم اسب کوتوله سر سعی داشت تا آنها را نجات دهد.
_هییهییییی.

اسب کوتوله نیم ساعت بود که داشت شیعه میکشید و سنش را بر روی زمین میکشید، قطعا دیگه این سم اون نمیشود.
غول هم با همان چهره سرد و خشکک فقط اسب را تماشا میکرد؛ بالاخره اسم تصمیم به حمله کرد ولی باز هم غول خم به ابرو خود نیاورد. غول با یک ضربه با چماق خود اسب را متوقف و سپس و آن را به معده منتقل نمود.

_اون دیگه چیه داره میاد؟

حالا دیگر اسب هم در کنار آنها بود و فضا غیر قابل تحمل تر شده بود.همه به دیواره های معده چسبیده بودند و قادر به تکان خوردن نبودند.

_واووونووووج.

حرف زدن سر بسیار نامفهوم و نا واضع بود، او می خواست به اسید معده ای که در حال نزدیک شدنش بودند اشاره کند اما نمیتوانست.
ناگهان پری از طوطی کنده شد و همه در حال تماشا پر شدند که در اسید معده در حال حل شدن بود.
بعد از کمی مکث آنها بهم نگاهی کرده و سپس جیغی خفیف کشیدند.
سر لیز خورد و یک سانت با اسید معده فاصله داشت که دم طوطی را گرفت، ولی طوطی هم نتوانست دوام بیاورد و او هم لیز خورد و دم اسب را گرفت ، اسب هم نتوانست آن فشار ها را تحمل کند و نجینی را گاز گرفت ، نجینی هم با پرشی دور حنجره پیچید و نیش هایش را درون حنجره فرو کرد؛ غول نعره ای کشید و گلویش را گرفت، سر از این موقعیت استفاده کرده و به بیرون رفت و به ترتیب بقیه هم به بیرون آمدند.
سر با قیافه تف مالی شده مشت هایش را گره کرد.
_بیا تا مزه مشت سر را به تو بچشانیم.

در همان هنگام غول نعره ای ضد و چماقی را بالا برد. اسب سر را بغل کرده بود ، نجینی هم دور گردن سر محکم پیچیده شده بود و در حال خفه کردن سر بود و خطوطی نیز پشت سر سر قائم شده بود. غول تلو تلو خوران در حال نزدیک شدن بود که ، تالاپ! محکم به زمین خورد.
آنها در تعجب فرو رفتند ؛ آنها تازه فهمیدند که غول در اثر زهر نجینی مرده.

_تو زهر داشتی؟ خب چرا از همون اول زهرتو نریختی؟

ناگهان متوجه شدند کسی در حال ورود به اتاق است.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۳۹ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
خلاصه: شمشیر سرکادوگان تبدیل به هورکراکس لرد لدمورت شده، حالا اون در میان تابلوهای خانه ریدل به دنبال تابلویی می‌گرده که شمشیرش در اون پنهان شده.


- ما چرا از توی این معلومیم همرزم؟

نه تنها سر، هیچ شخص دیگری انتظار نداشت که از توی شکم یک غول معلوم باشد، آن هم تا این حد. آن‌ها نمی‌دانستند غول مثل خودشان دوبعدی است.

- فس فس.
- چنبر چش شده همرزم؟

سر رو به طوطی کرد تا جوابی بگیرد، اما پرنده در جواب تنها شانه‌ای بالا انداخت.
آن ها نمی‌توانستند نجینی که به طور معمول عادت به خوردن دیگران داشت، تحمل خورده شدن دشوار بوده و باعث افسردگی وی شده بود را درک کنند.

- ما درکت می‌کنیم همرزم.
آن‌ها فعل خواستن را صرف کردند.

-فس؟!
- بله، واقعا.
- فسسیوس؟
- الان پنج شیش پسته وبال گردنمون شدی، ما توی دو تا پست زبون هر جونوری رو یاد می‌گیریم همرزم!
- شمشیرت اینجا نیست؟

طوطی به فضای گوشت آلو و اسیدی معده غول اشاره کرد که در حال انقباض و انبساط های متداوم بود.

- نمی‌دونیم ... ولی فکر می‌کنیم این ور باشه همرزم.

سِر فکر نمی‌کرد. سِر خیال می‌کرد فکر می‌کند و به سمت لبه تابلو حرکت کرد.


Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۳۳:۲۶
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 259
آفلاین
تصویر کوچک شده

- فسوووووس!

نجینی به پشت سَر سِِر کادوگان خیره شد و این فریاد را کشید.

- تو را چه شده است ای چنبرک؟

نجینی دوباره فریاد کشید، اما سر کادوگان بازهم به ذهنش خطور نکرد که برگردد و پشت سرش رو نگاه کند. محفلی بود دیگر...

- فیسسسسس!

سر این دفعه فهمید که هر اتفاقی هست، داره پشت سرش می‌افته. پس سرش رو برگردوند.
- بیا به جن...

هاااااام

موجود غول پیکر سر کادوگان را غورت داد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۱۸:۱۵:۴۵

لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۵۸ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
- کوفتت بشه همرزم!

سر از تابلویی که اکنون درونش بودند به تابلوی قبلی نگاه می‌کرد. جایی که غول بوگندو اکنون مشغول لیسیدن بشقاب شده بود.

- خب همرزمان ما الان درون...

سر کادوگان به اطرافش نگاه کرده و در فضای تماما سفید رنگ آن یک مشت خط قرمز و مشکی دید.

- الان درون یک چرکنویسیم!

- فس!
- می‌گه که اوّلا این چرک نویس نیست و اثر هنریه ...
- این؟! این چیش هنریه؟
- داشتم می‌گفتم نذاشتی حرفم تموم بشه. کراب یه دستمال کاغذی داشت که وقتی آرایشش خیلی غلیظ می‌شد می‌گرفت با اون پاکش می‌کرد تا هم بتونه نفس بکشه هم جا واسه آرایش‌های جدید باز بشه. و وقتی پر شد به عنوان اثر هنری توی اتاقش آویزونش کرد.

سر کادوگان کمی رنگ به رنگ شد.
- ما الان وسط پسماندهای آرایش کرابیم همرزم؟!
- آره و همینطور پرسید با اون شکلکه شبیه باباش شده یا نه؟
- نه، از این زاویه که نگاه می‌کنم اصلا هیچ شباهتی به پاپاش نداره، همرزم تو سرراهی هستی.

سر کادوگان نقاشی رک و صادقی بود.
نجینی شل شد. نجینی از گردن سر پایین افتاد. نجینی در تابلو غلتید. اما قبل از این که به خطوط رسیده و آرایشی شود خودش را جمع و جور کرده و دوباره دور گردن سر پیچید.

- ما فکر می‌کنیم اگر جای اسمشونبر بودیم جان پیچمون رو اینجا نمی‌ذاشتیم. همرزمان، بریم!

و سر، اسب پاکوتاه‌ش و طوطی در راستای جهتی که دم نجینی نشان می‌داد از دستمال کاغذی کراب خارج شدند.


Vita brevis







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.