هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶:۰۹ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۸:۲۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 204
آنلاین
بلاتریکس که از بامزه بودن مدیر کمپ مانده بود سرش را کجا بکوبد با عصبانیت بچه را در دستان مدیر گذاشت.
-بی زحمت هر وقت خنده هاتون تموم شد توی بلندگو اعلام کنید که یه بچه مو قرمز پیدا شده.
-خب که چی بشه؟ رنگ موی شرابی بیارن موهاشو رنگ کنیم؟ هااار هاار!

بلاتریکس سعی کرد خودش را کنترل کند تا یکی محکم در دهان مدیر نخواباند که دندان هایش کف حلقش بریزد و تا ابد از شرمساری بی دندانی خنده را فراموش کند.
-ببینید...فقط کافیه پشت بلندگو بگین که یه بچه با موهای قرمز پیدا شده و والدینش بیان دنبالش، همین.
-بگم آن شرلی با موهای قرمز پیدا شده چطوره؟ هاااار هااار هاار!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۳۹ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۱:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
نیم ساعتی گشت و رکسان روبروی بچه نشسته بود و به چهره اش خیره شده بود.
مرگخواران با تصور این که این یکی از تکنیک های فوق حرفه ای گریم است، حرفی نمی زدند.
تا این که بالاخره طاقت یکی از آن ها طاق شد!
-خب؟

رکسان به طرف گابریل برگشت.
-خب چی؟

-خب چرا شروع نمی کنی؟

رکسان عمیقا به بچه خیره شد.
-من که گریم بلد نیستم. من فقط می دونم باید چه شکلی بشه. یکی بیاد جلو رنگ آمیزیش کنه. منم راهنمایی می کنم.

ملت مرگخوار به آرامی و بدون جلب توجه و ایجاد صدا، با کف دست به پیشانیشان کوبیدند.

لینی پرواز کنان جلو رفت.
-من می تونم. هر چی باشه سابقه رنگ کردن کراب رو توی کارنامه دارم.

یکی زیر لب زمزمه کرد: "کاش تو اون یکی سوژه داشتیمت! چقدر به درد می خوردی!"

تیم رکسان و لینی شروع به کار کردند.
رکسان گفت و لینی انجام داد و بچه هر لحظه نارنجی تر شد.

مرگخواران بچه را زیر بغل زده و به قسمت مدیریت کمپ بردند.
-ما این بچه رو لای علفا پیدا کردیم.

-از زیر بته به عمل اومده؟ هااااار هااار هااار هار!

مرگخواران:

مدیر کمپ بسیار بامزه بود!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴:۰۲ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۸:۱۷
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 257
آفلاین
- ببین بچه یا قبول می‌کنی یا برات موشک کاغذی درست می‌کنم!
- واقعا؟! پس قبول نمی‌کنم.

رکسان خبر نداشت که موشک کاغذی برای بقیه وسیله بازی و سرگرمیه.
- خب... اصلا برات شعر می‌خونم!
- اشتباه داری میزنی خاله رکسان. اونم دوست دارم.

رکسان متعجب شده بود، واقعا که نسل جدید گودزیلا بودن!
- ترو به ارباب کوتاه بیا دیگه.

و اون جمله کارِ خودشو کرد! بچه بسیار روی ارباب حساس بود!
- برای اربابه؟ زودتر می‌گفتی خو! بیا گریم کن.
-

مرحله ی بعدی گریم کردن بود... ولی رکسان گریم بلد نبود!


لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷:۱۴ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۱:۳۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 427
آفلاین
مرگخوارا به فکر فرو رفتن.
و در حالی که مرگخوارا فکر میکردن یک عدد "خالی" چطور قراره کمکشون کنه، رکسان که خودشو مثل یک عدد مار استتار کرده بود، از شکار خارج شد.
- فیییسسسس!
- نه خالی. از حالت استتار خارج شو. بهت یه ماموریت مهم میخوایم بدیم.

و رکسان که مشخص بود از حالت استتارش بسیار خرسند و راضیه، به حالت اصلیش برگشت و سریعا گفت:
- چیکار باید بکنم؟ محفلی پیدا شده؟ قراره برم با عملیات فریب بگیرم و بیارم...
- نه خالی... قراره گریم کنی.
- گریم؟ چی؟ کی؟

و بلاتریکس سعی کرد جلوی گفتن کلمه "ویزلی" رو بگیره. ولی مجبور بود ماموریت رو به طور کامل به رکسان شرح بده.
- ببین رکسان، قراره که بچه رو به شکل یکی از ویز... اقوامتون گریم کنی تا باهاش عملیات فریب رو اجرا کنیم. چون اصولا خودت به عنوان مرگخوار شناخته شده ای، دیگه عملیات فریب نیست. حله؟

و البته، اگر حل هم نبود نگاه ترسناک بلاتریکس باعث حل شدن کامل قضیه میشد. در نتیجه رکسان آب دهانش رو قورت داد، و بعد گفت:
- خیلی هم عالی. بچه رو بیارید ببینم چیکار میتونم بکنم.

و رابستن در حالی که تا لحظه آخر قربون صدقه بچه میرفت، آوردش و جلوی رکسان گذاشتنش.
رکسان میخواست به موهای بچه دست بکشه و حالت موهاش رو شبیه ویزلی ها کنه که بچه سریع گفت:
- دستت به موهام خوردن بشه، دستت قلم شدن میشه. گرفتن شدی یا نه؟ :missblack
- راستی، راضی کردن بچه هم جزء شرح وظایفته.

و رکسان دوباره آب دهانش رو قورت داد.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶:۱۰ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۵:۳۷
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
با توجه به ذره‌بینی بودن انگشت لینی، مرگخوارا سعی کردن راهی برای پیچوندنش پیدا کنن.

- وای چقدر هوا خوب شده نه؟
- من که اصلا بویی جز بوی خرابکاری بچه احساس کردن نمی‌کنم. بخشیدن کنین!
- اومدیم و دستت کرونایی بود، اون‌وقت چی؟

و این شد که لینی، لب برچیده و انگشت بو پیازی به دهن، از عرصه کناره‌گیری کرد.

- من که می‌گم باید از همین جا راه بیفتیم و رو همه وایتکس بریزیم. اونی که بیشتر سفید شد محفلیه!
- ولی به نظر من همین جا می‌شینیم زیر این آفتاب و می‌خوابیم، زمین گرده بالاخره بهشون می‌رسیم دیگه!
-
- نظرتون چیه بچه گریم کردن کنیم و بعد اونو بردن کنیم به مدیریت و توی بلندگفتن‌کن گفتن کنیم موهاش نارنجی هستن می‌شه؟
- فکر خوبیه... . ولی آخه چطوری گریمش کنیم؟ ما که هر وقت محفلیا رو دیدیم زدیم صافشون کردیم، قیافشونو یادمون نمیاد که...

همه‌ی نگاه‌ها به طرف بلا برگشت و بلا هم به گوشه‌ای از درخت که شکاف کوچیکی داشت.
- کی گفته یادمون نمیاد؟! ... خالی؟ بیا بیرون!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷:۱۲ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
مرگخوارا انتظار داشتن به سان کارتون‌ها و انیمیشن‌های مشنگی، پاهاشون از زمین بلند بشه و دماغشون با بوییدن پیاز، اونا رو به سمت منبع بو هدایت کنه و به پرواز در بیاره.
اما متاسفانه نه پیاز بوی دوست‌داشتنی‌ای داشت و نه مرگخوارا تو دنیای کارتون‌ها و انیمیشن‌ها بودن. پس همینطور فقط سرجاشون وایمیسن و هی دماغشونو به نشونه بو کردن تکون می‌دن.

- چرا همین‌طور وایسادین فقط بو می‌کشین؟ یکی مسیریابی کنه!

لینی که به تازگی از گشت و گذارش تو کمپ برگشته بود، حرف از مسیریابی که میاد، سلول‌های مغزیش به سرعت پاسخی کف دستش روانه می‌کنن. پس انگشتشو می‌کنه تو دهنش و رو به هوا می‌گیره.

بلاتریکس که برای گرفتن حتی شده یه جواب، نگاهش رو مرگخوارا جا به جا می‌شد، با رسیدن به لینی متوقف می‌شه.
- اون برای تشخیص جهت باده نه بوی پیاز!
- گلابی مامان، اینقدر حرص نخور موهات سفید می‌شه‌ها!

مرگخوارا برای لحظه‌ای اصل قضیه رو فراموش می‌کنن و به بلاتریکسی با موهای پرپشت و وزوزی، اما این‌بار به رنگ سفید فکر می‌کنن. حتی تصورش هم عجیب بود!

- پیر نشو لعنتی.

لینی سعی می‌کنه مرگخوارا رو دوباره به اصل ماجرا برگردونه.
- نه ببین روش کار اینطوریه که الان انگشتمو بو می‌کنین و می‌گین کدوم سمتش بیشتر بوی پیاز می‌ده. بعدش همون سمتی می‌ریم.

لینی که از نظر خودش پیشنهاد بسیار بکر و هوشمندانه‌ای داده بود، منتظر تشویق مرگخوارا می‌مونه. اما مرگخوارا بیشتر از تشویق، به انگشت کوچیک لینی فک می‌کردن که حتی دیدنش هم نیاز به ذره‌بین داشت، چه برسه به بو کردنش و تشخیص اینکه کدوم‌ورش بیشتر بوی پیاز می‌ده!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۷:۳۲ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۸:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
بلاتریکس خسته شده بود.
-یک‌بار... یک‌بار برای همیشه...
-ازم طلاق می‌گیری؟
-نه عزیزم... با زبونت ترشی زبون و اسفناج درست می‌کنم و به خورد خودت می‌دم! داشتم می‌گفتم، یک‌بار برای همیشه اتمام حجت می‌کنم... باید هرچه زودتر یه محفلی ‌پیدا کنیم و البته بدون لو رفتن این کار رو بکنیم، بعدم سریعا برگردیم خونه. چون وسط یه مشت مشنگ هستیم، جادو حتی‌المقدور نمی‌کنیم... و چون نمی‌تونیم جادو کنیم، من رو عصبی نکنین که چون نمی‌‌تونم کروشیو بزنم، مجبور می‌شم خشونت فیزیکی نشون بدم. حله؟

با توجه به این که هیچکس اعتراضی نشان نداد، گویا حل بود.

-اما بلا... نقشه چیه؟
-وایسین!... بو... بو میاد!

خب قطعا در جنگل بوهای مختلفی استشمام می‌شود.
-نه...نه! بو ‌پیازه!

آیا حس بویایی مرگخواران به حدی قوی بود تا از روی بوی پیاز رد محفلیان را بزنند؟
و آیا تنها مصرف کنندگان پیاز محفلیان بودند؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴:۲۷ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۷:۴۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 79
آنلاین
- هوریس...هوریس! پاشو...چرا افتادی زمین؟

هوریس گیج و منگ، خود را از روی زمین بلند کرد.
- عمران کجاست؟
-
- فرعون بالاخره گرفتشون؟
- فکر کنم هوریس مامان توهم زده...نیاز به یه دمنوش کباب کوبیده و گلابی داره!

مرگخواران که نگران بودند تا بانو مروپ بار دیگر بساط آشپزی اش را بیرون بکشد و شروع به آشپزی کند، گفتند:
- نه دیگه بانو...عمران...نگید که عمران رو نمی شناسید.
- اممم...عمران؟ ...آها عمران.
- اوهوم بانو...بریم پس دیگه؟
- نه نه...من برای عمرانِ مامان دمنوش درست می کنم.

ناامیدی از صورت مرگخواران می بارید.
چند ثانیه بعد مروپ میان برگ ها نشسته و درحال مخلوط کردن پرتقال و هویج بود اما دیگر مرگخواری در اطرافش نبود تا آن را به خوردش بدهد...مرگخواران به کمک استتارشان و بدون بانو مروپ، درون اردوگاه می چرخیدند تا شاید محفلی مورد نظرشان را بیابند.

- اون کیه؟
- چی شده؟ چی شده؟ محفلی دیدی؟

سر تمام مرگخواران به نقطه ای که هکتور اشاره می کرد، برگشت:
- اون اگلانتاین نیست؟
- داره چی کار می کنه؟

پافت به کمک استتارش روی زمین می خزید و به سمت مرگخواران می آمد:
- کجا بودی تو؟ نمیگی محفلی ها میبیننت؟
- ناراحت شدی؟

بلاتریکس سعی کرد چوبدستی اش را درآورد، اما باقی مرگخواران جلوی او را گرفتند. اگلانتاین با خوشحالی لبخندی زد و فندکی که ثانیه پیش دزدیده بود را بالا گرفت.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۱۱:۴۱:۴۳

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۰۲:۱۷ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
هوریس پس از کشیدن برگ مو حال عجیبی داشت. احساس می‌کرد دیگر هوریس نیست. نگاهی به برگ‌های خود انداخت. به راستی که او یک درخت زینتی بود. مرگخواران که مشغول هم بحث و اندیشی در باره نحوه خروج از مرکز توجهات بودند متوجه دور شدن یک درخت از جمع خود نشدند. درخت رفت و رفت و آرام و بی صدا وارد یکی از چادرها شد.

- آه یوزارسیف! بالاخره آمدی؟

- بلی بانوی من. با من امری داشتید؟

- بلی یوزارسیف. باید با جملاتی ثقیل که در چارچوب این سوژه نمی‌گنجد، چیزی به تو بگویم که در چارچوب قوانین سایت نمی‌گنجد.

- آه بانوی من. اگر از خدا نمی‌ترسید از بوتیفار بترسید!

- بوتیفار! بوتیفار همش سرش در دود و دم خودش است. الان هم رفته است ذغال خوب بگیرد تا قلیانش را چاق کند و به این زودی‌ها باز نمی‌گردد.

- پناه بر خدا از مکر شما.

- مقاومت کافیست یوزارسیف. دستور می‌دهیم از ما اطاعت کنید.

یوزارسیف به طرف درب چادر دوید و زلیخا نیز به دنبال او. درست در نزدیکی در چادر بود که جلوی پیراهنش به شاخه درختی گرفت و پاره شد. در همان لحظه، بوتیفار در حالی که می‌گفت: «رفتم همین چادر بغل از آنخ‌ماهو اینا ذغال گرفتم! » با لبخندی پت و پهن وارد چادر شد. درخت که هوا را پس می‌دید، بی سر و صدا چادر را ترک کرد و به چادری دیگر رفت.

- باورم نمی‌شه زن! چطور جرات کردی منو بکشونی این‌جا؟ می‌دونی اگه مامورا ببینمون چه بلایی سرمون میارن؟

- واقعا که عمران! یعنی دلت برام تنگ نشده بود؟ برای تنها دیدنم؟

- چرا ... شده بود! اما ترجیح می‌دم خیالم از بابت جونت راحت باشه تا این که ...

- نترس! این چادر مثل اتاق خواب خودمون نیست که مامورای فرعون بیست و چهار ساعته بپانش. هیچ ماموری جرات نداره نزدیکش بشه.

- مگه چادر مال کی ...

- نمی‌خوای به جای حرف زدن به راز و نیاز بپردازیم؟

- اگه صاحب چادر ...

- بیا! میریم پشت این درخته! ببین چه پت و پهن و قطوره.

چند لحظه‌ای از استتار عمران و همسرش پشت درخت نگذشته بود که صاحب چادر وارد شد.

- موهاهاهاها! با تدابیری که ما اندیشیدیم، پسری که قرار است حکومتمان را براندازد هیچ وقت متولد نخواهد شد.

درخت که بابت گند زدن به تاریخ در چادر قبل حسابی عذاب وجدان داشت، تصمیم گرفت جبران کند. او با هوشیاری تمام همان جا ایستاد و اجازه نداد فرعون متوجه شود پشت سر او چه اتفاقی در حال رخ دادن است و در تمام مدت، لحظه شماری می‌کرد تا تاثیر برگ مو زودتر از بین برود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۱۳:۱۵ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۱:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
هکتور با صورتی سیاه رو به چهار جهت تعظیم کرد.
-خواهش می کنم...خواهش می کنم...شرمنده نکنین!

دستی از لابلای مقداری برگ مو خارج شد و هکتور را داخل برگ ها کشید.
هکتور عصبی شد!
-چرا همچین می کنی؟ تازه می خواستم معجون تفریح دو چندان در کمپ رو بهشون آموزش بدم.

رودولف با عصبانیت به برگ ها اشاره کرد.
-به نظرت الان ما داریم چیکار می کنیم؟

-استتار؟
-برای چی؟
-جلب توجه نکنیم...
-و توی کله پوک چرا دقیقا داری خلاف نقشه عمل می کنی؟

صدای مروپ از چند قدم دور تربه گوش رسید.
-نه نه نه...این چهلمین برگه...نمی شه تو نیای جلو هوریس مامان؟ من واقعا این همه برگ ندارم که برات مصرف کنم! تو پوشانده نمی شی.

قلب هوریس شکست و رفت و در گوشه ای نشست. یکی از برگ ها را باز کرد و آتش زد و سرگرم کشیدنش شد.

رودولف و هکتور هنوز درگیر بودند. هکتور که عجله داشت به میان تماشاگرانش برگردد، جمعیت حلقه زده دورشان را نشان داد.
-به نظرت الان چقدر در امر استتار موفق بودیم؟ همه که زل زدن به ما!

مرگخواران باید سریعا از مرکز توجه خارج می شدند...وگرنه ممکن بود توسط یک عدد محفلی، شناسایی شوند!


glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.