هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴:۵۷ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۸:۴۰
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 423
آفلاین
کنفرانس خبری تموم شده‌بود و بچه‌ها هر یک به تمنایی، رفته‌بودند به صحرایی. هاگرید هم زد بیرون که یه هوایی بخوره. رفت تکیه داد به نرده‌های کاخ و دستامشو کرد تو جیبش، بلکه آب‌نباتی چیزی گیرش بیاد که یه خانمی از اون‌ور نرده‌ها و توی خیابون، دستشو آورد تو. هاگرید هم که خب، طی مطالعاتش شنیده‌بود که خارجی‌ها اهل تعارف نیستند. پس یه لبخند قدرشناسانه بهش تحویل داد و ازش تشکر کرد و شئ توی دستش که دراز شده بود سمتش رو ازش گرفت و بعدش برگشت سمت ساختمون که دنبال پروفسور دامبلدور بگرده. ولی یه عیبی پیش اومدش. ده قدم اینا که جلو رفت، یهو صدای جیغ خانمه بلند شد. هاگریدم که دیگه نمک‌گیر شده‌بودش، با خودش گفت برگرده ببینه چرا داره جیغ می‌زنه و بهش کنه تا جبران این چیزی که بهش داده هم شده‌باشه. سرشو که برگردوند، دید خانمه چسبیده به نرده‌های کاخ و داره له می‌شه از فشار. متوجه شد که از این شئ فلزی که داده بهش، یه سیم زده بیرون و سر سیمه تو دستای خانمه‌س و هرچی هاگرید می‌ره بیشتر و بیشتر، خانمه له می‌شه بیشتر و بیشتر. پس دیگه ادامه نداد. البته حالا که دارم می‌گم، بذارید دروغ نگم. یه قدم دیگه هم جلو رفت و بعد که باز خانمه جیغ زد و مطمئن شدم درست حدس زده‌، اون‌وقت دوید سمتش و گفت:
-ای بابا، سیمش گیر کرد؟ طوری نی. نیازی به عجله نیس. پروف قویه. من مونتظر می‌مونم آزادش کونید.
-چی رو آزاد کنم آقای محترم؟
-سیم این دیگه.
-سیم میکروفونو آزاد کنم؟ چرا باید این کارو کنم؟ مگه نمی‌بینید؟ میکروفون وصله به این دوربین.

چونه‌شو خاروند و نگاهی به این دوربینی که خانمه می‌گفت انداخت. راست می‌گفت.

-راست می‌گید خانوم. حالا چیکار کونیم؟ این دوربینه خیلی گونده‌س. از این نرده‌ها رد نیمیشه که. می‌خواید از بالا بندازیدش، من از این‌ور بیگیرمش؟ می‌تونم بیگیرم. شوما زورتون برسه پرتش کونید بقیه‌ش رواله. عه اون آقاعه اون‌ور خیابون به نظر زورش بدک نیس. داداش؟ داداش؟

خانمه پرید تو حرفش و نذاش یارو رو صداش کنه.

-یعنی چی آقا. من این میکروفون رو ندادم ببریدش برای خودتون که. فقط می‌خواستم باهاتون مصاحبه کنم.
-موصاحبه؟ که چه؟
-که راجع به اوضاع اون تو یه اطلاعاتی بگیرم.
-که چه؟
-که برای شبکه تلویزیونی‌ای که توش کار می‌کنم خوراک خبری تولید کنم.
-که چه؟
-پول توشه.
-روبیوس هاگرید، غول دورگه، شیکاربان مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، در خدمتگوذاری حاضرم.

خانمه خوشحال شد و یه کم با دوربینه ور رفت و چند تا دکمه زد و شروع کرد:
-خب، بینندگان محترم. لحظاتی پیش درهای کاخ سفید بسته شد. دلیل این اقدام، حمله‌ی یک گروه تروریستی گزارش شده. ما پشت درهای بسته‌ی کاخ هستیم. در کنار ما یکی از حمله‌کنندگان هستند. آقای هاگرید، سلام! شما از تروریست‌هایی هستید که به کاخ حمله کرده‌ن؟
-سولام. من؟ نه بابا تروریست کوجا بود، ما خودمون از بچه‌های محفل هستیم خانوم. کلاً فعالیتمون رو ایجاد صولح بنا شده. اصن باید شوما بیاید محفل، خودتون ببینید از نزدیک. بیاید گوزارش تهیه کنید، موتوجه می‌شید. ما خودمون یه بند و بساطی داریم اصن بر علیه تاریکی.
-ولی گزارش‌ها حاکی از اینه که گروه شما برای سوقصد به آقای پرزیدنت به کاخ حمله کرده.
-آقای پرزیدنت کدومه؟
-همون آقایی که تا چند لحظه پیش توی اتاقی که شما ازش بیرون اومدید کنفرانس مطبوعاتی داشتن.
-کودومو میگی؟ نتورکیه رو می‌گی؟ اونو که خدا زدتش.
-منظورتون چیه؟ نتورکی؟
-بله خانوم... اینا رو خدا زده. بیچاره رفته همه پولاشو داده وایتکس خریده، مونده رو دستش. الان داشت خودش رو آب و آتیش می‌زد که وایتکس بخورید وایتکس خوبه.
-منظورتون حرف‌های آقای پرزیدنت در راستای استفاده از وایتکس برای شست و شو هست؟
-بله همین.
-خب این چه ربطی به وایتکس خوردن داره؟
-هه هه هه. الان من چی بیگم که شوما بفهمی والا. اصن بله، ربط نداره حق با شماست. دیگه نمی‌خورم. تسلیم.
-آقای هاگرید یه سوال دیگه. چیزی که در بین شما و گروهتون دیده می‌شه، عدم رعایت پروتکل‌های بهداشتیه.
-دوروسته.
-مگه یه بیماری مهلک کل جهان رو نگرفته؟
-دوروسته.
-پس چرا رعایت نمی‌کنید؟ چند لحظه پیش خودم دیدم که برگای یکی از درخت‌های کاخ رو کندید و با همین دست‌هاتون خوردید.
-نوخوست باید به عرض برسونم که این کارتون خیلی زشته که لوقمه‌ی مهمون رو می‌شمرید، ثانیاً کودن‌ها نمی‌گیرن.
-بله؟
-کودن‌ها نمی‌گیرن.
-الان شما کودنید؟
-بله.
-متوجه نمی‌شم.
-پس شوما هم کودنید. می‌تونید ماسکتون رو درآرید. من دیگه دیرم شده. خودافس به بینندگان عزیز.

و به ساختمون کاخ برگشت تا دنبال پروفسور بگرده.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰:۱۴ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹

تراورز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۱۷:۰۲ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 487
آفلاین
- بحران فعلی، سخت ترین بحرانیه که فعلا باهاش مقابله میکنیم همونطور که بحران های سابق، بحران هایی بودن که سابقا باهاشون مقابله میکردیم. جدا از صفات متفاوت بحران ها تمام اون ها زیر چای نا هستن! به زودی در دادگاه های سراسر دنیا رویداد مرگ بر چای نا و چشمای ژاپنی رو خواهیم داشت. وایتکس بزنید خوب بشید!

محفلیون که محو تماشای کنفرانس خبری رئیس جمهور وقت آمریکا برای اولین بار در زندگی خود بودند، بی اختیار در ذهن خود meme ها ساخته و ده ها آهنگ با lip sync وی را تصور کردند. با اتمام کنفرانس اما واقعیت زشت چهره خود را به آن ها نشان داد، روبیوس هاگرید! قصد توهین به هیچگونه شخص حقیقی یا حقوقی مطرح نیست ولی خب روبیوس هاگرید حتی در کتگوری خود هم زشت بود. جدای از تمام این بحث ها، دامبلدورشان را گم کرده بودند.

***


- وواعععیییی، یه دست تو ریشاش بکنی بانوی اول مملکت رو میکنی ایشون آقای رئیس جمهور وقت!

دامبدور که به صندلی بسته شده بود دیگر تحمل اهانت های بی شماری که نورممد های آمریکایی- لایت ممد- در مقابل رئیس جمهور مذکور میکردند را نداشت.
- ای بی خرد های بی روشنایی، برادر های لندنی ما هیچگاه اینگونه رفتاری با ریش با ریشه ی من نداشتند ای افراد رذل گریخته از سفیدی!
- جناب به نظرم ریش هاش واقعا ریشه دارن! با این حجم از روشنایی و سفیدی که ازش حرف میزنه حس میکنم خود جنسه، وایتکس خالص!

رئیس جمهور وقت ریش دامبلدور را در دست گرفت و به لایت ممد خیره شد.
- این پیرمرد درسته مخالف با برابری نژادی و حقوق رنگین پوست هاست ولی ریشش، خود داروئیه که لازم داریم! بلایند ممد ها رو بیارین، وقت تولید انبوه واکسنه!


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۷:۴۵:۳۹ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، محفل ققنوس

خانوم فیگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۳۰:۳۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
خلاصه: محفلیا تصمیم گرفتن آرمان‌های عشق رو فراتر از مرزهای دنیای جادویی گسترش بدن و برای دعوت اعضایی از بیرون این مرزها، در اولین گام به کاخ سفید رفتن. اونا توی کاخ پخش شدن و فعلا میدونیم که یکی از نگهبان‌‌ها دامبلدور روبه عنوان تروریست زده زیر بغلش و برده!

تصویر کوچک شده


آرتور ویزلی که همیشه خود را مجهز به آخرین تکنولوژی‌های روز مشنگی نگه می‌داشت، موبایلش را برداشت و این‌گونه جست‌وجو کرد: «آموزش باز کردن سر صحبت با خارجی‌ها». پس از دقایقی مرور ویدیوهای آموزشی مترجم‌های مجرب، با اعتماد به نفسی بالا راهی میدان جهاد فرهنگی در سنگر محفل شد.

- هلو مستر! مای کانتری ورلد کاپ یس، یور کانتری ورلد کاپ نو. [دکتر ج.خ - مترجم]
- سلام. خیلی چه؟ [گوگل ترنسلیت]
- وی هو آبگوشت، یو هو سوشی. [همان منبع]
- خوب برای تو. [گوگل ترنسلیت]
- آبگوشت ایز خوشبو. سوشی ایز بدبو. [همان منبع]
- چه ساخته است تو فکر که من یک لعنت پرنده می‌دهم درباره‌ی آبجوشت؟ [گوگل ترنسلیت]
- هپی نیو یر. [دکتر م.ا - رییس جمهور]
- بگیر لعنت را بیرون. [گوگل ترنسلیت]
- اه. گوه. این‌جا ما می‌ریم دوباره. [ک.ج - کارچاق کن، سارق، راننده، تاجر خودرو، خلبان، کازینودار و ...]

آرتور جمله آخر را در حالی ادا کرد که مانند دامبلدور، جهان را زیر بغل مرد کت و شلوار پوش می‌دید.


تصویر کوچک شده

هیچ‌وقت یک پیرزن رو از خونه خالی نترسون! هیچ‌وقت!


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱:۲۴:۳۱ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۰:۰۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 201
آفلاین
-babajan are you a khob man?l
-Yes.
-Wow! Pas babajan ozv Mahfel mishi?l
-No.
-niroo ie rooshanaii dar oon kale safet moj mizane ha!l
-No.
- Horry kojaii?l
-his! I have a job and I love it pas sokoot!l
به شدت شبیح بلاتریکس نگاه میکرد.


آن طرف تر
-میری اونور یا شاخی شم؟
-What?l
شاید باورتون نشه ولی زبون گوزن ها و اهالی کاخ سفید خیلی شبیه همه و ریموند اشتباهی که نباید میکرد رو کرد.
-بالاخره یه نیمه گوزن پیدا شد.



ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۱۷:۴۷:۱۸

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱:۱۴:۵۳ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۳۵
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
- خب ببینید بچه‌ها... الان بهترین راه اینه که پخش بشیم، هر کسی...

هر کسی به یک طرفی رفت؛ محفلی ها این کاره بودند.

- خب منم از این ور می‌رم.

دامبلدور با عزمی جزم و هدفی راسخ راه افتاد و ساعت‌ها همینجوری داشت برای خودش در آن اطراف می‌چرخید. چیزی هم پیدا نکرد و دست آخر یک نفر او را پیدا کرد؛ مردی بلند قد، با عینک دودی و کت و شلوار اتو خورده و کفشی براق.

- Hello pedar jan, what are you doing?

دامبلدور سکان دار محفل بوده و زبانش خیلی خوب بود.

- Eeeh...emmmm...I!... Am!... CharKhing in ... your beautiful...Horse.

دامبلدور همیشه Horse و House را قاطی می‌کرد.
گوشی توی گوش مرد دیگر خرخر صدا کرد.

-Yes.OK, i'll ask him but he has rish Aaaa!...do you have money?

پیرمرد دست آن‌ها را خواند.
- No money, i am cold and i am hungry.
- I told you, i did'nt?! !

گوشی در گوش مرد کت و شلوارپوش دوباره شروع به پچ‌پچ کرد.
-Ok ... migam OK,! Terroristaye Burned father,

لبخند مرد کت و شلوار پوش به اخم تبدیل شد و سپس دامبلدور را زیر بغل زد.

- تروریست چیه باباجان، من اومدم آب بخورم اصن الانم داشتم می‌رفتم... ولم کن نامرد...

دامبلدور مدّتی در دستان مرد دست و پا زده و سپس خسته شده و از زیر بغل او آویزان ماند؛ در حالی که امیدوار بود اوضاع برای دیگر محفلیون بهتر پیشرفته باشد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۲:۱۲:۱۶

Vita brevis


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰:۵۹ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
نا کجا آباد.

- رسیدیم!
- آره رسیدیم!
- ولی کجا رسیدیم؟

چند دقیقه قبل- خانه گریمولد

-اینم از رمزتاز ها... تا چند ثانیه دیگه حرکت می کنیم.

آرتور رمزتاز ها را روی میز گذاشت.
- خب دیگه تموم شد.

مالی با دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و در چمدان را محکم بست.
- چه خبره مالی!؟ مگه قرار بفرستیمون آفریقا که این همه غذا گذاشتی؟
- نخیر آرتور. قرار نیست برید آفریقا؛ قراره برید یه جایی که بهش میگن...
- وای رمزتاز ها!

محفلی ها خود را روی رمزتاز ها انداختند.


زمان حال

- خب، مالی که چیزی نگفت ولی...
- فهمیدم اینجا کجاست!

همه به سمت ریموند برگشتند که به تابلوی آن سوی خیابان اشاره می کرد.
- اونجا رو! رو اون تابلو نوشته که اینجا کاخ سفیده!
- کاخ سفید؟ از اسمش پیداست که فقط آدم های سفیدی مثل ما رو تو اونجا راه میدن. درست نمی گم پرفسور؟
- درست می گی باباجان.
- پس اگه اون ها سفیدن میشه به راحتی از بینشون عضو پیدا کرد.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۰۹ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۳۵
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
- ببينين! تهاجم فرهنگی از همینجا شروع می‌شه، از خود ما، از خونمون... چیه؟ چرا اینجوری نگا می‌کنید؟

در میان سکوت جمع مالی دو کف دستش را به سمت آرتور گرفت.

- روفت این تیکه هه دیگه در اومده باباجان.

آرتور خودش را در مقابل نگاه‌های شماتتگر دیده و سعی کرد اوضاع را درست کند، پس نگرانی را از چهره زدوده و لبخندی نصفه نیمه زد:
- بگذریم، کــــجا می‌خواید ببرمتون؟ هاگوارتز ببرمتون؟ ریوندل ببرمتون؟ نارنیـــا ببرمتون؟ تهران ببرمتون؟ اولیمپوس ببرمتون؟ کــــــجا ببرمتون؟

نگاه‌های محفلیون شماتت بارتر و سنگین تر و پرفشارتر شد.
آرتور تاب نیاورد، درهم شکسته و افسرده شده و دلش خورد و خاکشیر شده و سه تا از تار موهایش هم افتاد. اما راه حلی به ذهنش رسید تا موضوع را حل و فصل کند پس لبخندی کج و کوله تر از لبخند پیشینش زد و لب گشود:
- نخواید زود اومدین ...
- آرتور نمی‌ری طبقه بالا موهاتو بچسبونی؟
- می‌خواستم فضا رو گرم کنم.
- لازم نکرده، برو لباس بچه‌ها رو اوتو کن من کمرم گرفته از بس پختم و شستم و سابیدم.

آرتور با غم و اندوه و بغش از سر جایش برخواسته و با سه تار مویی که کف دستش بود به طبقه بالا رفت. در همان زمان مالی آرام به جایی که صندلی خالی آرتور بود رفته و خودش را روی آن ولو کرد که باعث شد ناله‌ی از آن بلند شود.

تپ!

مالی ساطوری را چنان به میز کوبید که صاف روی آن ایستاد و سپس توطئه گرانه روی میز خم شد:
- خب... من یه جایی رو سراغ دارم!


Vita brevis


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۳۴ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

سیریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۴:۵۴:۴۹
از پیشمون هرگز نمیرن...و میتونی همیشه پیداشون کنی.. اینجا !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 21
آفلاین
سوژه جدید:
(New Hope)


- چه شب بارونی قشنگی! خیلی خوبه که امشب تصمیم گرفتیم همگی کنار هم شام رو سپری کنیم.

تد ریموس لوپین مدتها منتظر چنین فرصتی بود. شبی آرام همراه با نوشیدنی کره‌ای که همه در کنار هم جمع شوند و یادی از خاطرات دوران جاهلیت کنند. البته خوراندن نوشیدنی کره‌ای و حرف کشیدن از دامبلدور کار به مراتب سختی بود. مالی و آرتور ویزلی در آشپزخانه مشغول تدارک یک مرغ سوخاری خفن بودند که آب را از لب و لوچه‌ی همگی سرازیر کرده بود.
- دو دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم، همش تو آشپزخونه بودید!

و این صدای یوآن ابرکرومبی بود که برای خوردن اون سوخاری‌های پدرسوخته در دل آرام و قرار نداشت. سیریوس آخرین کسی بود که رسید. زیر باران یک دوش حسابی گرفته بود. نوشیدنی کره‌ای به دست به سمت میز شام آمد و نوشیدنی را صاف جلوی دامبلدور گذاشت!

- بالاخره اومدی سیریوس! دلمون برات لک زده بود جون طو!
- دلت برای من لک زده بود هاگرید یا نوشیدنی های کهن خانه بلک؟ ای مرتیکه مادر سیریوس!

مالی از آنطرف که در آشپزخانه بود داد زد:
- مودب باش سیریوس! آدم که به مادر خودش بی احترامی نمیکنه.

سیریوس که نزدیک دامبلدور نشسته بود و نسبت به بقیه در شوخی کردن با او جسارت بیشتری داشت، یک لیوان نوشیدنی کره‌ای برای دامبلدور ریخت و آرام به بازوی او زد و گفت:
- خب پروفسور! امشب قراره یادی از اون قدیم مدیما بکنیم. برامون از گلرت گریندل والد بوگو!

دامبلدور کمی خودش را جمع و جور کرد، صدایش را صاف کرد و گفت:
- سنگین باش فرزندم! چیز قابل ذکری نیست...

جمع افراد سر میز شام از 10 نفر بیشتر نمیشد. دامبلدور به اصرار سیریوس اولین جرعه را بالا رفت و مجلس کم کم گرم گرفت. چند ساعت بعدی سوژه، به دلیل درخواست سازمان محترم سانسور و نظارت بر محتوای زوپس، سانسور شده است. اما به قول دامبلدور : چیز قابل ذکری نیست!

چند ساعتی بعد:

- خب فرزندانم! حالا که دورهم جمع هستیم، بد نیست چند کلامی هم جدی صحبت کنیم. ببینید الان وضعیت محفل مناسب نیست. البته میدونید من همیشه بهتون امیدواری میدم و میگم باید استقامت کرد. اما الان شرایط فرق کرده.
- آره خعلی فرق کرده! واقعا مرغ‌های الان همه‌شون هورمونی شدن جون طو!
- البته منظورم فرق های مهمتری بود هاگرید! مرگخوارها همه جارو گرفتن. تعدادشون هم از ما خیلی بیشتره. باید برای این مسئله فکری اساسی کرد. یا کلا همه چیز رو رها کنیم و بریم یا اینکه باید یک اقدام ریشه ای انجام داد.

سیریوس از جا پرید. انگار بر دل و روح و جان او الهامی شده بود. کم مانده بود یک چراغ به نشان از نبوغ و خلاقیت در بالای سرش نمایان بشود.
- ما توی دنیای جادویی و ماگلی شانسی برای جذب افراد جدید نداریم. باید به دنیاهای دیگه سفر کنیم ...
- چه دنیایی مثلا فرزندم؟ اگر مرگخوارها بفهمن، اونها هم قطعا شروع به اینکار میکنن. خیلی خطرناکه!
- چه میدونم. دنیای رمان ها. دنیاهای موازی و مجازی. دنیای مارول. دنیای دی سی. سایر کهشان ها. اما به ریسکش می‎ارزه!


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۸ ۲۳:۳۶:۴۵



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۳۵
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
پایان سوژه:


- الف_ب_پ_
- وااااااااااااع!

خانم ویزلی بعد از جیغ، خودش را از صندلی پایین انداخته و مشغول کوبیدن خودش به دیوار شده بود.

- الف_ب_پ_ت...!
- بی شعور!

آرتور تاب این را نداشت که کسی به همسر روانی شده اش چیزی بگوید.

- الف_ب_پ_ت؟
- بی ترتبیت بی خانواده!

آرتور با خشم از صندلی اش پریده بی توجه به مالی که اکنون موهای سرش آشفته شده و صورتش رفته رفته کبود می شد، به سمت روح رفته و مشت هایش را از آن گذر داده و با هر بار عبور دستانش از روح از سرما مور مور می شد. در همین حین دامبلدور فاوکس را از جیبش در آورد.

- ببینم... الف_ب_پ_ت یعنی چی؟

شترق!

- غار غااااار!
- چرا می زنی؟! سوال کردم.
- غااار غاار غاااااار.

دامبلدور با شنیدن معنای الف_ ب _پ_ ت ابتدا لب گزیده، سپس خود را با ریش هایش پنهان کرده ، سرخ شده، کبود شده، آب شده و در نهایت به صورت بخار، در هوا معلق گشت.

- دیوار عزیزم ببخشید که این طور خودم رو به تو کوبیدم _ پخ!

مالی ناگهان این را گفته و دیوار را در آغوش کشید. محکم!

- ببخشید که به زنت گفتم الف_ب_پ_ت ...
- تو من رو ببخش که این قدر زود از کوره در رفتم...

مالی، آرتور و روح، بخار دامبلدور را استنشاق کرده و اکنون روح او را در خود داشتند.


Vita brevis


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
- پسرم... خب اینکار که خیلی خیلی طول می کشه! یعنی می خوای تمام کلمات دنیا رو در کمترین ساعت بهش یاد بدی؟!

آرتور هم متفکرانه سرش را تکان داد!
- خب... توی ماهواره رو که دیدین؟

ناگهان چهره ی پروفسور مثل گچ سفید شد!
- فرزندم... حیایی گفتن! شرمی گفتن! منو ماهواره؟ آخه پسرم اون تبلیغا چیه؟ مرلینو خوش نمیاد! اصلا اگر هم ماهواره داشته باشم، دلم نمیاد ازش استفاده کنم! خودم اول بالا میارم... بعدش مرلین بیامرز میشم!
- پروف! مرلین نکنه! منظورم که اون تبلیغای چرت و پرت نیست که! مرلین گناه میدهه! اصلا ما نوه داریم. غیر از اون، مالی رو چی میگین؟ اگر بفهمه که من دوباره از وسایل مشنگا استفاده کردم و این تبلیغا رو می بینم، دیگه اینجا نیستم! به هر حال... یه تبلیغ شنیدم که میگه آموزش زبان در سی ساعت! اگه اون بتونه، چرا من نتونم؟ اصن او پول میگیره برای اَپِش...
- اَپ چیه فرزندم؟ برنامه!
- همون! برای برنامش پول می گیره، برای من مجانیه اصلا!

دامبلدور نگاهی متعجب به او می اندازد. او فکر هایی برای محفل داشت. اما اگر همه ی محفلی ها مثل آرتور بودند... دیگر امیدی برای به عمل در آوردن آن فکر ها و آرزو ها نبود!
- پسرم... اونا کلی وقت گذاشتن که برنامه رو ساختن! غیر از اون، مگه دکتر نگفته به مالی خانوم زودتر باید روح پیوند بزنیم؟ مگه نمی خوای زودتر کارا انجام بشه؟ پس نصیحتی دارم!

او گلویش را صاف کرد. اگرچه موضوع خیلی زیادی نبود. اما به دلیل پروفسور بودنش، باید آن را به نوعی کِش دار می کرد!
- ببین فرزند روشنایی... در روزگار های قدیمی، همه زناشون رو خیلی تحویل نمی گرفتن و فکر می کردن که اونا اصلا آدم نیست و فکر ندارن!

آرتور مشتاقانه به حرف های پروفسورش گوش می کرد!
- اما روزی شد فرزندم! که... یه مسئله ای توی یه روستایی پیش اومد و خیلی هم حیاتی بود!
- چه مسئله ای پروف؟
- چیزه... فرزندم! تو به اصل قضیه توجه کن! خب بخاطر اینکه خیلی مهم بود، همه شب ها و روز ها، مردم به اون فکر می کردند. حتی زن ها! اما خب اونا رو که تحویل نمی گرفتن! بالاخره پادشاه اون روستا...
- مگه روستا پادشاه داره پروف؟
- دِ فرزند! داستانو گوش کن! بالاخره پادشاه اون روستا خیلی عصبانی شده بود که هیچکس نتونسته بود یه مشاوره بهش بده که مشکل اساسی اون روستا رو حل کنن! اما خودش زن داشت.
- چه شکلی بود؟!

پروفسور به حرف او توجهی نکرد و بقیه حرفش را ادامه داد!
-بالاخره زنش یه فکر خیلی خوب به ذهنش اومده بود. و با زور و اصرار، پادشاه رو راضی کرده بود که بهش بگه! وقتی گفت، پادشاه می خواست از خوشحالی مرلین بیامرز بشه. و البته شد! اما قبلش دستور داد که اون کار زنشو انجام بدن! و بعدش دستور داد که اگر کسی زنش رو تحویل نگرفت، میاد تو خوابش و اونم مرلین بیامرز می کنه. بعد از اون اتفاق... همه زناشون رو تحویل گرفتن و از هوش سرشارشون استفاده کردن.

آرتور مغزش را به کار انداخت. اما مثل اینکه روحی مثل روح کنارش، مانع چرخش چرخ دنده های مغزش شده بود!
- خب پروف... این الان چه ربطی به قضیه ی ما داشت؟

پروفسور انقدر اعصابش خرد شده بود که تصمیم گرفت تمام عالمان جهان را _ چه مشنگ، چه غیر مشنگ_ پیش محفلی ها جمع کند که به آنها علم بیاموزند!
- پسرم! این یعنی بعضی مواقع زنا فکرشون بهتر از مردا کار می کنه! این روح بالاخره که می خواد به مالی پیوند بخوره! بهتره که از الان باهاش آشنا بشه! الان وقتشه که این روحرو به مالی نشون بدیم. شاید اون تونست کاری برای سوادش بکنه!
- آخه مالی از نظر روحی بهم خورده!
- مطمئن باش اگه این روحو ببینه، حالش خوب میشه! حالا بیا بریم!

و هر دو با روح، به طرف خانه ی ویزلی ها حرکت کردند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.