هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴:۲۲ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#36

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
فیل گریفیندور (فنریر گری بک) به اسب اسلیترین (کریچر) حمله میکنه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷:۳۱ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
#35

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۸:۲۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 85
آفلاین
ترکیب تیم هافلپاف

رکسان ویزلی: رخ
ارنی پرنگ: فیل
سدریک دیگوری: اسب
ماندانگاس فلچر: سرباز

داور: اگلانتاین پافت


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶:۱۹ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
#34

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
ترکیب تیم شطرنج گریفیندور


شاه: تاتسویا موتویاما

اسب:
آرتور ویزلی

رخ: سر کادوگان

فیل: فنریر گری بک




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۳۰ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
#33

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۶:۰۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 200
آفلاین
ترکیب تیم شطرنج ریونکلا

تام جاگسن: فیل
آندریا کگورت:اسب
گابریل دلاکور: وزیر
دروئلا روزیه:قلعه


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۰۲ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
#32

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
سلام.

مرحله دوم، یعنی بازی‌های فینال و رده بندی از 13 اسفند آغاز می‌شود.

فینال: گریفیندور (سفید) - اسلیترین (سیاه)
رده بندی: هافلپاف (سفید) - ریونکلا (سیاه)

تعیین رنگ تیم‌ها در حضور نماینده چهار تیم و توسط داور چهارم* بازی‌ها صورت گرفته است.

تمامی تیم‌ها می‌توانند دو بازیکن خود را تغییر دهند و همچنین چینش مهره‎‌های خود را نیز از ابتدا انجام دهند. همچنین امکان تغییر داور نیز وجود دارد.

در صورت وجود تغییر، ترکیب جدید تیم‌ها را تا پایان روز 12 اسفند در همین تاپیک ثبت کنید.

تیم‌های سفید تا ساعت 18 روز 13 اسفند فرصت دارند حرکت اول خود را در همین تاپیک اعلام کنند.

داور چهارم تا پایان روز 13 اسفند سوژه‌ها را اعلام می‌کند و پس از آن به مدت سه روز برای ارسال پست مربوط به حرکت اول فرصت دارید.

* با تشکر از زحمات بی دریغ آلبوس دامبلدور عزیز که برگزاری مرحله اول رو به طور کامل و بی کم و کاست انجام دادن. با توجه به این که ممکنه نتونیم از ایشون تا انتهای بازی دوم استفاده کنیم، آقای روبیوس هاگرید به عنوان داور چهارم مسئولیت‌های ایشون رو برعهده میگیرن.

موفق باشید.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴:۲۰ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#31

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
بسمه تعالی




نتیجه برخورد قلعه گریفندور با قلعه ریونکلاو که گرد و خاک فراوونی به پا کرد و قلعه گریفندور نشون دود همیشه دود از کنده بلند می‌شه!

تبریک به فنریر گری‌بک و تیم گریفندور،
خسته نباشید می‌گم به ربکا لاک‌وود و گروه ریونکلاو که با تمام وجود مبارزه کردن!





اطلاعیه فینال و مسابقات رده‌بندی متعاقبا اعلام خواهد شد.


Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱:۵۲ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#30

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
با حس کردن ضربه ای به پشتش، شروع به گریه کرد.
ضربه چندان محکم نبود، ولی باعث شد نوزاد چشماش رو باز کنه و با حداکثر توانش شروع به گریه کنه، البته پرستارها و دکترها با شنیدن گریه نوزاد شروع به خندیدن کردن و نوزاد با خودش فکر کرد: "اینا دیگه چه سادیستیک هایی هستن؟ من رو میزنن بعد میخندن؟" ولی خب طبیعتا نتونست چیزی بگه. نوزاد بود. حرف زدن بلد نبود هنوز.

ساعت الکترونیکی روی دیوار، ساعت 00:00 رو نشان می‌ داد. یکی از پرستارها نوزاد رو داخل تخت کوچیکی گذاشت و از اونجا برد، و بعد دکترها شروع کردن به بخیه زدن محل برش شکم مادر.

چند ساعت بعد، نوزاد در آغوش مادرش بود و پدرش هم بالای تخت حاضر بود. هر دوشون خوشحال بودن و نوزاد هم البته خوابیده بود. توی بغل مادرش حس آرامش و امنیت خاصی داشت. انگار که دنیا به جز همین آغوش، هیچی نیست.
و بعد پرستار وارد اتاق شد، با صدای آرومی به مادر و پدر نوزاد نگاه کرد و گفت:
- سلام، حالتون چطوره؟ تصمیم گرفتید اسمش رو چی بذارید؟
- راسل... به نظرم شبیه یه راسل باشه!
- بهش میاد... چه پسر دوست داشتنی قشنگی.

پرستار این رو گفت، و بعد روی یک عدد مچ بند، نام، نام خانوادگی، گروه خونی، قد و وزن نوزاد رو نوشت و اون رو محکم به دست راسل کوچولو بست. نوزاد از خواب پرید و به نشانه اعتراض شروع کرد به گریه.

پرستار از اتاق خارج شد، پدر نوزاد به مادرش نگاه کرد و با خوشحالی گفت:
- اسمش خیلی بهش میاد... راسل کمرون! میتونیم حتی راس صداش کنیم.
- موافقم مارک... خیلی بهش میاد.
- ولی دیدی آخرش پسر دار شدیم ساندرا؟ چقدر شرط بسته بودیم؟
- چقدر نه... یک هفته شستن ظرفا!
- اوه...

صحبت مارک با ورود یک پرستار دیگه که اومده بود راسل رو برای معاینه و مراقبت ببره، نصفه موند. البته راسل وقتی توی تخت نرم کوچیکی قرار گرفت، زود خوابش برد. احتمالا زود پیش مادرش برمیگشت.

وقتی چشم های کوچیک و قهوه ایش رو باز کرد، دوباره توی بغل مادرش بود. تو یه اتاق سفید و بزرگ. اینبار پدرش نبود. فقط خودش و مادرش بودن و یه اتاق بزرگ و خالی. راسل درک نمیکرد که چرا باید اونجا باشن و مادرش مثل بقیه راه نمیره و دائم توی تخت خوابیده...

البته یکم بعد درک کرد... زمانی که حس کرد شکمش خالیه و گرسنه ش شده. سعی کرد دهنشو باز کنه و بگه، ولی نتونست... و به خاطر همین ناتوانی به گریه افتاد.
ساندرا لبخندی زد، و به راسل شیر داد. راسل با حس سیری، خوشحال شد و برای اولین بار شروع کرد به خندیدن.

چند روزی رو به همین منوال بیهوده طی کرد. البته همه چیز چند روز بعد وقتی که با مادرش از بیمارستان به خونه اومدن فرق کرد. خونه فضاش گرم تر بود. بزرگتر بود. مادر و پدرش توی اتاق ها میچرخوندنش و باهاش بازی میکردن. شیرش به موقع حاضر بود. تختش گرم و نرم تر و بزرگتر بود و نرده داشت. این ها برای راسل جالب و جذاب بودن. اون از زندگیش راضی بود.

روزها از پی هم میگذشتن و اوضاع همونطور بود. راسل کم کم داشت علاقه ش رو به تخت نرم و گرمش از دست میداد. راسل داشت از روزهای تکراری خسته میشد...
کم کم موفق شد به سختی اولین قدم هاش رو برداره. براش خیلی سخت بود، اوایل به کمک پدر و مادرش بود، ولی کم کم یاد گرفت خودش تنهایی راه بره. راه رفتن خسته ش میکرد، ولی همین که میتونست آزادانه با پاهای کوچولوش توی خونه راه بره و اطراف رو ببینه، یک پیشرفت بزرگ بود...

تا مدتی که از نظر خودش طولانی بود، ولی از نظر پدر و مادرش فقط چند روز بود، پیشرفت دیگه ای نداشت، ولی بعد تونست اولین کلماتش رو بگه. "دَدَ" اولین کلمه ای بود که راسل به زبون آورد که باعث شد پدر و مادرش به شدت خوشحال بشن و حتی مادرش این موضوع رو به کل فک و فامیل و دوستاش هم خبر داد.

هیچ چیز دیگه ای در زندگی راسل وجود نداشت. تا مدت ها همراه با پدر و مادرش توی خونه بود، البته گاهگداری هم با ماشین همراهشون بیرون میرفت، توی صندلی مخصوص خودش روی صندلی عقب نشونده میشد، کمربندش هم بسته میشد. هنوز انقدر کوچیک بود که نمیتونست از پنجره ماشین بیرون رو هم ببینه. البته اوضاع بدی هم نبود. مقادیری تنوع به زندگیش اضافه شده بود. حتی کم کم میتونست کلمات رو بهتر پشت سر هم ردیف کنه و جمله بسازه.

راسل گذر روزهارو میدید.
میدید که بیرون از پنجره اتاق، گاهی روشنه، و گاهی تاریک میشه. براش عجیب و حتی گاهی ناراحت کننده بود که همه چیز انقدر تکرار میشه و چیز جدیدی وجود نداره. فقط همیشه یک حس عذاب آور رو با خودش یدک می‌کشید، حس تمام شدن یک زمان مشخص. گاهی در رویاهاش یک ساعت الکترونیکی رو می‌دید که ثانیه‌ هایش با سرعت عوض می‌ شدن.
و بعد، زمانی رسید که با پدر و مادرش بیرون رفت، چندتا کتاب، دفتر، یه کوله پشتی و لباس های جدید...
پدر و مادرش راجع به چیزی به اسم مدرسه حرف میزدن که راسل باید به زودی شروعش میکرد تا انواع چیزای جدید رو یاد بگیره و دوستای جدید پیدا کنه.
و البته راسل شروعش کرد...
توی روز اول وقتی از مادرش جدا شد، گریه کرد. و البته توی همون روز اول به خاطر گریه کردن مورد تمسخر سال بالایی ها قرار گرفت. بهرحال نمیدونست که باید گریه رو از کلاس شروع کنه و نه از جلوی در ورودی مدرسه، و همچنین نمیدونست که نباید شستش رو بمکه!

راسل روز اول مدرسه رو گذروند و به خونه برگشت... خوشحال از اینکه بالاخره تموم شده، به مادرش گفت:
- بالاخره تموم شد... این همه میگفتید مدرسه همین بود؟
- راستش تازه شروع شده پسرم.
- نه؟!

راسل کبود شد. نزدیک بود دوباره زیر گریه بزنه، ولی تلویزیون کارتون مورد علاقه ش رو گذاشته بود، در نتیجه حواسش پرت شد و رفت پای تلویزیون. زمان هنوز به گذرش ادامه می‌ داد. روزها یکی پس از دیگری سپری میشد. تولدها، دوستی ها، دعواها، حتی موفق شد برای بار اول جلوی قلدر مدرسه وایسه و کتک نخوره. البته بعد از مدرسه توسط چندتا از قلدرها مورد عنایت قرار گرفت که باز هم نسبت به پیشرفتی که داشت، بهای کوچیکی بود.

و با این حال هنوز هم راسل حس میکرد توی یک چرخه‌ی خیلی خیلی طولانی گیر افتاده. تقریبا بدون هیچ چیز جدیدی...

اون روز هاش رو گذروند، به حرف بزرگتراش گوش کرد، کارای بد نکرد، سیگار نکشید، و بعد از یه مدتی که برای خودش مثل یک چشم به هم زدن به نظر می‌ اومد، چشم باز کرد و دید توی اداره نشسته پشت میز اولین کارش و چشم انداز رو به روش پنجاه سال سن، و هفته ای چهل ساعت نشستن پشت همین میزه، به امید اینکه اگر خوش شانس بود و عمرش به بازنشستگی رسید، برای خودش خونه و امکاناتی داشته باشه. هنوز کابوس ساعت الکترونیکی از دوران بچگی دنبالش می‌ کرد. مثلا همون روز که کم مونده بود برای روز اول کارش خواب بمونه، ساعت الکترونیکی رو دیده بود که حدود دوازده ظهر رو نشون می‌ داد.

لیز رو اولین بار سر کار دید. چشم‌ های آبیش به حدی زیبا بودن که وقتی به راسل نگاه می‌ کرد، راسل سرخ می شد و نمی تونست حرف بزنه. لیز دختر خیلی زرنگ و جاه طلبی بود و خیلی زود توی شرکت پیشرفت می کرد. راسل فکر می کرد خوش شانس ترین مرد اون ساختمونه که تونسته به لیز نزدیک بشه و اون رو برای معرفی به مارک و ساندرا، پدر و مادرش، به خونه بیاره. البته خیلی زود فهمید اشتباه می کنه، وقتی که خیلی ناگهانی و یکدفعه، خبر ازدواج لیز با رئیس شرکت همه جا پیچید.

دل شکسته و نا امید از زندگی که هیچ وقت نتونسته بود معنیش رو پیدا کنه، یه کار کسل کننده دیگه توی یه شهر دیگه پیدا کرد. وقتی با دیانا که یک دختر معمولی بود که توی رستوران محل کار می کرد آشنا شد، درنگ نکرد و خیلی زود بهش پیشنهاد ازدواج داد. شاید معنای زندگی با ازدواج و بچه دار شدن خودش رو نشون میداد و کابوس های عذاب آورش و اون ساعت کذایی، بلاخره رهاش می کردن.

افسوس که اشتباه می‌ کرد. کابوس ها همواره ادامه داشتن و زندگی از همیشه پوچ تر بود. دیانا با اینکه زن وفاداری بود و از خونه مثل یک کدبانوی واقعی مراقبت می کرد، خیلی زود نشون داد که به پولی که راسل به خونه میاره بیشتر اهمیت میده تا رنجی که راسل هر روز میکشه تا اون پول رو در بیاره. هر روز مثل هم می گذشت. هر روز مثل روز قبلی.

خیلی زود سر و کله ی توماس کوچولو پیدا شد. وقتی به دنیا اومد ساعت الکترونیکی روی دیوار بیمارستان، حدود سه بعد از ظهر رو نشون میداد. نگاه کردن به اون موجود ناتوان کوچولو، همه خاطرات بچگی رو جلوی چشم‌ های راسل میاورد و گاهی حتی برای آوردن توماس به این چرخه تکرار شونده، احساس عذاب وجدان می کرد. احساس می کرد خودخواهی دیانا کار رو به اینجا کشونده. هیچ وقت احساس عشق زیادی به دیانا نداشت، ولی کم کم بذر نفرت توی دلش جوونه میزد و با اینکه هر روز براش عذاب بود، چیزی نمی گفت چون هیچ راه حلی برای فرار از چرخه ملال اور زندگیش نمی دید.

توماس کوچولو که تام صداش میزدن، جلوی چشمش، همه چیز رو از نو تجربه می کرد. هر بار از سر کار خسته به خونه بر می گشت، پیشرفتش رو میدید. کم کم یاد گرفت راه بره. یاد گرفت حرف بزنه. تام هم روز اول مدرسه گریه کرد و فرداش نمی خواست به مدرسه برگرده. دیانا با شوق و علاقه ای که مادرش ساندرا رو به یادش می آورد، به تام می رسید و بیشتر وقت هایی که راسل به خاطر کار نمی تونست با بچه باشه رو با اون می گذروند. راسل فقط سخت تر و سخت تر کار می کرد تا حداقل نبودش رو با پولی که صرف آسایش دیانا و تام میشه، جبران کنه.

ساعت ها جلو می رفتند و روزها شب می شدند، خیلی زود اون شبی رسید که تام یک دختر جوون زیبا رو برای اولین بار برای شام به خونه آورد تا به پدر و مادرش معرفی کنه. وقتی اون دختر که اسمش کاترین بود، آخر شب به خونه رفت، تام با قیافه ناراحت و دلگیری به سمت راسل برگشت:
- یعنی نمی تونستی برای چند ساعت هم که شده تظاهر کنی که داره بهت خوش میگذره پدر؟

دیانا که همیشه بلااستثنا طرف تام رو می گرفت، ادامه داد:
- راست میگه دیگه راس. قیافت همیشه شبیه کسیه که کشتی هاش غرق شدن. انقدر آدم ندیدی نحوه معاشرت کردن با آدم ها یادت رفته. پسرمون بزرگ شده و این دختر ممکنه بخشی از آینده این خونواده باشه اونوقت تو...

تام حرف مادرش رو قطع کرد:
- کاترین بخشی از آینده این خانواده هم میشه، من برنامه ریختم که آخر این هفته ازش خواستگاری کنم، حالا چه بابا ازش خوشش بیاد چه نیاد!

راسل یک دنیا حرف داشت ولی احساس می کرد توانایی گفتنشون رو نداره. به تام گفت:
- پسرم، میشه یک دقیقه بیای بیرون اتاق دو کلمه مردونه تنها باهات صحبت کنم؟

تام با اکراه مادرش رو توی اتاق تنها گذاشت و پشت در اتاق به پدرش خیره شد.

- ببین بابا جان، این طور نیست که من از شخص کاترین خوشم نیومده باشه. اما به عنوان پدرت برام درد آوره که ببینم تو هم داری دقیقاً همون راهی رو میری که من، پدرم و همه دنیا رفتن و دارن میرن. زندگی همینجوریش یه عذاب طولانیه، با دست خودت بدترش نکن، این چرخه رو ادامه نده! برو دنیا رو بگرد، برو از زندگیت لذت ببر.
- من لذت زندگیم رو انتخاب کردم پدر. میخوام با کاترین ازدواج کنم و خانواده خودمون رو شروع کنیم. دلت نوه نمی خواد؟
- می دونستم به حرفم گوش نمی کنی ولی باید به هر حال سعی خودم رو می کردم. امیدوارم که یک روز اینو بفهمی پسرم. البته نه، امیدوارم که هیچ وقت نفهمی...

توی مدتی که به نظرش مثل یک عمر و در عین حال مثل یک چشم به هم زدن بود، به خودش اومد و دید ارباب رجوع اومده جلوش و داره سرش عربده میزنه. اونم چون طبقه رو اشتباهی اومده و در واقع کارش اصلا به راسل مربوط نیست.

راسل دستی به موهای خاکستریش کشید، به پرونده ارباب رجوع که مربوط به بخش مالی بود، و نه بایگانی نگاه کرد، و بعد به ارباب رجوعش که داشت داد و بیداد میکرد و آب دهانش رو به اطراف میپاشید.
- این پرونده به این بخش مربوط نیست قربان... شما باید دو طبقه برید بالا، بخش مالی...
- من این چیزا حالیم نیست! دو ساعته الان علاف شدم واسه این پرونده کوفتی...
- شرمنده. کاری از من برنمیاد.

و البته ارباب رجوع که انواع فحش های رکیک رو میداد، از اتاق خارج شد.
راسل به شدت حس خستگی داشت. فقط پنجاه سالش بود. هنوز خیلی هم پیر نشده بود. ولی خب خسته بود. سعی کرد نفس عمیق بکشه و کشوی میزش رو باز کرد تا قرص زیر زبونی که دکتر بهش داده بود رو محض احتیاط برداره. اما انگار خستگی باعث شده بود حالش از همه چیز به هم بخوره. کشو رو دوباره بست و با خودش گفت:
- به این مزخرفات مشنگ ها نیاز ندارم.

از حرف خودش تعجب کرد، مشنگ ها کی بودن؟ اما مهم نبود. احساس بهتر شدن می کرد در نتیجه چشماش رو بست و در کمال تعجبش، بدون اینکه به خواب بره ساعت الکترونیکی جلوی چشماش نقش بست، ۲۳:۵۹.
با تعجب متوجه شد که برای اولین بار، حسی بدی از دیدن ساعت نداره.
دیگه اون راسل سابق نبود، حس میکرد انگار چیز جدیدی توی رگ هاش جریان داره.
چیزی دلگرم کننده که انگار توی تمام این سال ها و روزها وجود نداشت.
چیزی مثل جادو!

و بعد راسل چشم هاش رو باز کرد. نگاهش به ساعت الکترونیکی افتاد که اینبار جدی جدی جلوی روش بود و روی ساعت بیست و چهار، آروم گرفته بود. اما دیوار رو بروش، دیوار دلگیر اداره نبود. به دور و برش نگاه کرد، توی یه اتاق بزرگ و سفید بود و چند نفر بالای سرش بودن و صاف زل زده بودن توی چشماش که تازه باز کرده بود.
یکیشون آبی و کوچیک بود، یکیشون یه دختر با یک کلاه بزرگ و آبی بود، و یکیشون هم شخصی با چهره پوشیده شده بود...

- من کجام؟
- صبحت بخیر فنر! موفق شدی بیست و چهار ساعت زندگی مفید یک مشنگ رو با طلسم "شبیه سازی روزانه زندگی ماگل ها" تجربه کنی تا تجربیاتت رو باهامون به اشتراک بذاری که بفهمیم باید نابودشون کنیم یا...

کم کم همه چیز یادش اومد. هیچ وقت از دیدن اون سه نفر انقدر خوشحال نشده بود. نگاهی به دست های پنجه مانند و پشمالوی خودِ نازنینش انداخت و گفت:
- اینطور بهتون بگم که بیست و چهار ساعت مفید به معیار ما جادوگرها، پنجاه و خورده ای سال عمر یک مشنگه. عمرشون به شدت کسالت آور و تکراری و در مقایسه با ما، بدون هیچ لحظه مفیدیه.
- و هیچ چیز خوبی ندیدی توشون...؟

فنریر که کم کم تمام اخلاقیات و غرایزش هم داشتن همراه با حافظه ش برمیگشتن، گفت:
- ببین... تو این بیست و چهار ساعت شما، من تقریبا یه عمر کامل یک مشنگ رو دیدم و میتونم بهتون بگم که اون رو به بطالت کامل میگذرونن و اصلا هیچ نوآوری ای ندارن. از منابع سیاره هم به شدت بیش از حد استفاده میکنن. تعدادشون بیش از حد داره زیاد میشه. به هیچ چیز و هیچ کس وفادار نیستن و فقط مریض وار دنبال پولن... و با وجود اینا فکر میکنن نظر من رو متوجه شدید.
- کاملا متوجه شدیم.

این رو مافلدا گفت که چهره ش نامشخص بود. بعد رو به لینی کرد و گفت:
- نیروهای هوایی ارتش زوپس آماده ن... هروقت که شما آماده باشید ژنرال.

فنریر هنوز روی تخت دراز کشیده بود و سعی داشت اطلاعات درهم و برهم توی مغزشو مرتب کنه، ولی با شنیدن این حرف به مافلدا، لینی و سو نگاه کرد و گفت:
- ژنرال؟ مگه قرار نبود من ژنرال باشم؟
- نه. الان حالت مناسب نیست. یهو به ما حمله میکنی اشتباهی.
- حله. ولی دقت کنید که جنازه هاشون رو سالم نگه دارید... برای مصرف شخصی جهت سوسیس و کالباس میگم...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۲۱:۲۶:۵۴



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹:۴۰ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#29

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۶:۳۱
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 204
آفلاین
قلعه ریونکلاوvs.قلعه گریفندور
-قوقولی قوقو!
-پاشو دیگه! لنگ ظهره!

ربکا با صدای سوزان، دختر رئیس مزرعه، از خواب پرید. به اطرافش نگاه کرد و بعد متوجه شد که در مزرعه ای برای ماموریت آمده است. دوباره نگاهی به سوزان انداخت و ساعت را پرسید.
-ساعت سه بعداز ظهره!
-عه واقعا؟ چرا من تا الان خواب بودم؟
-چون دیشب تا سه شب بیرون تو کوه بودی. اصلا هم نگفتی واسه چی. فقط رفتی!
-آها.

ربکا یک چیز دیگر را هم فهمید. او باید از دیروز تا حالا به اربابش درباره روزهای مشنگی گزارش میداد و بعد برای اینکه کسی نفهمد او رفته است، با اسب به خرید برود. چیز خنده داری بود ولی همه اعضای خانواده همینگونه به خرید میرفتند! ربکا بلند شد و از سوزان خواست تا نهارش را درست کند و به اتاقش بیاورد. سوزان رفت و او باید تا او از باغ وسایل غذا درست کردن را بیاورد و عذا را بپزد، او نامه را مینوشت و پست میکرد.
روی صندلی اش نشست و کاغذ پوستی ای در آورد. قلم پرش را در جوهر زد و شروع به نوشتن کرد. هر کلمه ای که بر کاغذ پوستی مینوشت او را یاد اتفاقات دیروز می انداخت...

فلش بک-مزرعه تورنادو
-سلام من ربکام! از دیدنتون خوشبختم!

خانواده تورنادو از دیدن ربکا خوشحال بودند. همین که یک نفر دیگر نیز بود تا در کارهای زیادشان یاری شان کند، خوشحال کننده بود! ربکا چمدانش را بر زمین گذاشت و به زور با همه آنها دست داد. سعی کرد چهره اش شادمان باشد تا نشان دهنده این نباشد که از آنجا انزجار دارد؛ اما این واقعیت داشت. ربکا بعد از دست دادن با همه، نگاهی به زنی که همه بچه ها شباهتی کوچک نیز با داشتند. پس یعنی او مادر خانواده بود.
-ببخشید میشه خودتونو بهم معرفی کنین؟

زن همه را به او معرفی کرد اما وقتی اسم دخترش"سوزان تورنادو" را آورد ربکا فهمید میتواند هرچه میخواهد را از زیر زبان او بیرون بکشد. چون به نظر اسم ساده ای می آمد و شخصیت او نیز ببه نظر ساده لوح می آمد. سپس زن در میان خیالات او پرید و خواست تا ربکا بعد از گذاشتن وسایلش در اتاق مهمان، به باغ بیاید و به او کمک کند. اما ربکا بهانه تراشی کرد و از زیر کار در رفت. احساس میکرد در آن زمان آنها فکر میکند تنها کاری که بلد است خوردن و خوابیدن است و این ممکن بود ماموریت را به تعویق بیاندازد.
-خب من میتونم تو شستن... شستن چیز... ظرفا کنم!
-امروز نوبت جان ئه.
-غذا درست کنم؟
-امروز نوبت سوزان ئه.
-خب تمیزکاری چی؟
-اونم نوبت پیترئه.

ربکا نا امیدانه به آنها نگاه کرد. ناگهان پسربچه کوچکی در میان آنها فریاد کشید:
-امروز نوبت منه برم خرید. ولی میتونم نوبتمو بدَ...
-بده زشته عیبه مارک! مهمونمو باید همین اول کاری بره خرید؟ خسته میشه!
-انگار بقیه خستده کننده نبودن! خب میرم خرید. مهم نیست. تازه با روستا هم آشنا میشم.
-خب اگه خودت راحتی برو.

نیم ساعت بعد
-باید با اسب بری. اهوم؟
-خب باشه.

ربکا برای اولین بار سوار اسب شد. زنبیل را گرفت و محکم به شکم اسب ضربه زد. اسب با تمام توان دوید و دوید و دوید. ربکا که مطمئن بود در این مواقع موهایش وزوزی میشود، سعی کرد به آنها فکر نکند و بیشتر زنبیل را محکم نگه دارد. بعد در جاده، افسارش را کشید تا آرام شود. اسب ایستاد و ربکا پایین آمد.
چقدر زود به بازار رسید!
اسب را به یک درخت بست و محکمش کرد. وارد بازار شد و طبق لیست دانه شمبلیله، شوید، پونه و نعنا را خرید. سپس به آن طرف بازار رفت و میخواست کمی گوشت بخرد.
-عذر میخوام عذر میخوام! من باید زود برم. خواهش میکنم. یه بسته از اون گوشت... آخ... گوشت قرمزا بدین؟!

خیلی برایش سخت بود که بدون جادو گوشت را بردارد و پولش را بدهد. به خاطر اینکه آن قسمت بازار خیلی شلوغ بود، احساس کرد از بس زنبیل به همه خورد و فشرده شد، گوشت ها را همان جا تمیز کرده است! بعد کمی کرده خرید که در میان کشیده شدنش به انسان های ماگل تقریبا تبدیل به روغن شد.
وقتی داشت از آنجا بیرون میرفت دسته ای انسان را در آنجا دید که با ناگهان با سر به زمین میخورند. همان موقع زنی فریاد کشید:
-کروناااااااا!

ربکا که میدانست وضع خطرناک است سریع تر از میان جمعیتی که با سر زمین میخوردند گذشت. ربکا میدانست به خاطر وجود او در آنجاست پس رفت تا در مشکل نیافتد.
-آخیش... چقدر شلوغ بود! هوف!

دوباره سوار اسب شد. چون اسب برایش بلند بود چند بار پرید تا پایش را در رکابش گیر بدهد و بالا برود. هرکه هم او را درآن حالت میدید میگفت:
-با کرونا از شام میروی به بصره و اشترانت که کرونا دارند، خسته و تشنه اند که اینگونه میپری؟

ربکا هیچ چیزی برای گفتن نداشت. درواقع نمیدانست بدون فرستادن یکی طلسم شکنجه چگونه میتواند احساس خشمش را مهار کند! اسم کرونا او را یاد چین و دردسری که درآن داشت می انداخت، پس فقط بعد از سوار شدن، ضربه محکمی به شکم اسب زد و به مزرعه برگشت.

یک ربع بعد-در مزرعه
-وایییییییییی آفرین رب...رب...
-ربکام.
-ربکا! آفرین ربکا! خیلی دقیق خرید کردی و حواست بود که از کرونا نمیری! ولی... کره و گوشتت...
-هه، کرونا! مهم نیست. مدلش بود!

زن وسایل را گرفت و به ساعت نگاهی کرد. ساعت فقط5 بعد از ظهر بود و ربکا نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
-چیزی شُـ...
-تولد سوزانه و من هنوز پای سیب رو آماده نکردم! میترسم سر زمیبن کرونا برش داره و دیر بیاد. هنوز کلی از کباب کردن ماهی و گوشتا مونده!

ربکا نمیدانست چگونه میتواند اسم "کرونا" را از دهان آنها بیاندازد ولی مدانست که فکر بهتری برای غذا درست کردن دارد. ربکا میخواست بگوید با جادو میشود این کارها را کرد و نگران نباشید، که فهمید آنها ماگل هستند و نمیتواند اینها را بگوید. بعد به زن که چهره اش به خاطر چیزی مثل آن سفید شده بود نگاه کرد.
-خب... امممم... از بچه هاتون نمیتونین کمـ...
-میتونی غذا درست کنی؟ خودت گفتی میتونی. پس بیا برام این گوشتو سرخ کن. اول با کبریت زیر گازو روشن کن و بعد کره رو بنداز تو ماهیتابه.

ربکا تا آمد به چوبدستی اش رجوع کند، نگاه زن را دید که به کبریت کنارش اشاره میکند.
-نکنه میخوای با سنگ و چوب روشنش کنی؟ ممکنه وقتی بهشون دست میزنی کرونا بگیریا! اول ضدعوفو...
-نه دنبال کبریت خودم میگشتم.
-وا!

زن به سمت فر رفت تا کاپ کیک هایی که درست کرده بود را درآورد. ربکا هم با سختی و مشقت فراوان گوشت را سرخ میکرد.

1ساعت بعد
-آفرین ربکا! خوب سرخ کردیش ولی... یکم بریز به پاش کردی.

ربکا سعی کرد به گاز نگاه نکند. چون هرچه روغن در ماهیتابه بود به اطرافش پرتاب میشد و با تکان دادن ماهی تابه آتش بزرگی درست شد که باعث شد کمی از موهای ربکا بسوزد و زوزوی تر از قبل شود. زن به موهای روغنی و دستان قرمز ربکا نگاهی انداخت. انگار فهمیده بود اولین بارش است که آشپزی میکند. بعد برگشت و به کیک دوطبقه ای اشاره کرد که در یک ساعت کار ربکا(سرخ کردن گوشت!) تزئینش کرده است. بعد کباب های ربکا را در سینی چید و قسمت سوخته شده آنها را به پشت گذاشت! سس را در ظرفش ریخت و سرش را به سمت ساعت بزرگ روی دیوار گرداند.
-الاناست که سوزان بیاد!
-ساعت هفت ئه و تازه از مدرسه تعطیل شدن؟
-نه! سوزان الان سر زمین کار میکنه. امروز بعد از ظهر اون باید اینکارو میرسید. نوبتش بود.

و به لیست بلند و بالای کنار آشپزخانه اشاره کرد. ربکا که خسته تر از همیشه بود به اتاق خودش رد طبقه بالا رفت. میدانست که حتما باید اتاق پذیرایی را تمیز کند اما چند ساعتی خواب بعد از فریاد های آرزو مندانه آنها برای کرونا نگرفتن سوزان، ضرری نداشت. ربکا حتی در تخت هم که دراز کشیده بود صدایشان را میشنید که از خوشحالی دعا میکنند:
-ایشالله کرونا نگیری!
-ایشالله نوه و نتیجه هات کرونا نگیرن!
-ایشالله شوهرت کرونایی نباشه یا تو مرکز کمک به کرونا زده ها کار نکنه.

دو ساعت بعد
-ربکا ربکا! بلند شو به مامان کمک کن! امروز تولدمه و شب تولدم نباید کار کنم! یوووهوووو!
-ها؟ چه خبره؟

سوزان بعد از فریادی که کشید دستان ربکا را گرفت و او را به سمت پله ها کشاند. از پله ها دوان دوان پایین رفت و به اتاق پذیرایی رفت. ربکا را به سمت مادرش هل داد و دورش چرخید.
-امروز تولدمه! امروز تولدمه! امشب من بیکارم امشب من بیکارم! حس میکنم از دست کلی کرونایی فرار کردم!

ربکا با بی حوصلگی به پنجره نگاه کرد که ناگهان احساس کرد تمام بدنش کرخت شده است.
شب چهاردم بود و او در خانه چه کار میکرد؟
سپس برای اینکه جلو آنها تغییر شکل به خفاش خون آشام ندهد سردرد و سرگیجه را بهانه و به سمت در دوید. وقتی بیرون رفت، سرش را برگرداند تا چهره آنها را ببیند. سوزان ناراحت بود، انگار فهمیده بود امروز هم باید کار کند. مادر سوزان با تعجب نگاه میکرد چون برایش عجیب بود که ربکا چرا دارد به سمت کوه میدود.
در هر صورت شب چهاردهم بود او هم باید تغییر شکل میداد تا کمی از خستگی یک روز ماگلی اش بکاهد.

پایان فلش بک

-ربکا؟ ربکا صدامو میشنوی؟
-ها چیه؟

سوزان ظرف غذا را به سمت ربکا گرفت و به او اشاره کرد تا آن را بردارد.
-من میرم بیرون. تو باغ کار دارم. یه ربع دیگه میام تا وسایلو ببرم.
-باشه.

اما ربکا قرار نبود آنجا بماند. چون جغدی که لحظه ای پیش برای لردسیاه فرستاده بود، خبر از آن میداد که امروز برمیگردد و خودش را از شر ماگل ها خلاص میکند. به زور لبخندی تحویل سوزان داد و با خروج او از اتاق ایستاد تا صدای پایش را دنبال کند. وقتی صدای پا سر از اتاق پذیرایی در آورد، ربکا لقمه ژامبونش را درهانش چپاند و آبش را سرکشید.
نامه را به پای جغدی که در کشو قایمکرده بود بست اما اول آن را دوباره خواند.
"سلام ارباب.
ماموریت با موفقیت انجام شد. این مردم ماگلی که من دیدم، تا ما اونا رو بکشیم، خودشون از کرونا میمیرن.
این بود نتیجه ماموریت من!"


بعد آن را محکم بست و جغد را به پرواز در آورد. با غذایی که در دهانش چپانده بود، مطمئن بود در آپارات باید قدرت کافی را داشته باشد تا در درسر نیافتد. پس از چند لحظه، ربکا با صدای بلندی آپارات کرد. همه وارد اتاق او شدند و به اطراف نگاه کردند. بعد نامه کوچکی گوشه میزش دیدند و سوزان آن را بلند بلند شروع به خواندن کرد:
"دیشب تو روزنامه نوشته بود کرونا میاد، منم رفتم. جونم مهم تر بود!"


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۲۲:۱۱:۲۵

فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۴۸ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸
#28

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
بسمه تعالی




سوژه برخورد قلعه گریفندور و قلعه ریونکلاو: نجات

توضیح: جامعه جادویی تصمیم به نابودکردن دنیای مشنگی گرفته و معتقد که مشنگ بودن تنها گونه‌ای شکنجه دائمی و شما رو مامور کردن که برید و یک روز رو بین مشنگ‌ها به شکلی مشنگی زندگی کنید و این موضوع رو رد یا تایید کنید.

مهلت زمان ارسال پست‌ها تا ساعت 23:59:59 روز شنبه سوم اسفندماه 1398 هستش.



موفق باشید،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور


Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳:۴۶ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸
#27

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
رخ گریفیندور (فنریر گری بک) به رخ ریونکلاو (ربکا لاک وود) حمله میکنه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.