هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#49

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
دور نهایی شطرنج هاگوارتز

وزیر اسلیترین vs فیل و اسب گریفندور


-سرزمین آفریقا...با تنوع زیستی که کمتر جایی می توان یافت اکنون شگفتی های خود را به نمایش می گذارد. از زیست بوم های مهم این منطقه می توان به پلنگهای خوش پوش و خوش استیل آفریقایی تا پیرزن های باکمالات در حال انقراض خانه سالمندانی اشاره کرد! پس چشم های خود را به جادوگر تی وی بدوزید و با "نشنال مروپگرافیک" همراه باشید.

پس از پخش صدای مشکوک دوبلور مستند که شباهت رعب آوری به صدای رودولف داشت، بر روی تصویر تلویزیون بیابانی نمایش داده شد که باد در حال بردن بوته خاری در آن بود. بوته خار که در هوا شناور بود، رفت و رفت و رفت تا اینکه مستقیم به صورت مروپ برخورد کرد.
-آاااخ! نونم کم بود یا آبم که اومدم توی این کوه و بیابون؟!

فلش بک به یک روز قبل

-اینجا یا جای منه یا جای پیتزا!

نجینی بی اهمیت به داد و بی داد های مادربزرگش در حال نوش جان کردن بقیه پیتزای قارچ و گوشت چرب و چیلی انسانش بود. پس از آنکه پیتزایش را درسته بلعید با دمش دستمال کاغذی را بالا آورد و نیش هایش را پاک کرد.
-معلومه که پیتزا. رژیم غذایی تحمیلی مادربزرگ خیلی فس. فقط آفریقایی ها میتونن از این رژیم استقبال کنن و فیس نشن!
-پس من میرم آفریقا.

نجینی با دمش کاغذی را به مروپ داد.

-چشمم روشن...نوه مامان بزرگ بلیط یک طرفه به آفریقا هم که برام از قبل خریده!
-فس.
-دیگه خسته شدم از این زندگی پر از فست فود. از این روزایی که غذای خونگی دیگه توش جایی نداره. من میرم.

در حالی که بلند بلند فریاد می زد که می خواهد برود به سمت بستن شیر گاز به راه افتاد. شاید امید داشت که سر راه قیمه بادمجان دلبندش را ببیند تا او مثل همیشه منصرفش کند.

-عه بانو...دوباره دارین میرین خانه سالمندان؟
-نه...دارم میرم آفریقا!
-نه نرو سمیه...چیز نه یعنی نرین بانو...اگر شما برین شمعدونی ها پژمرده میشن.

موسیقی غم انگیزی پخش شد.

-اگر شما برین من دیگه تو غذای کی جوهر نمک بریزم بانو؟!
-اگر شما برین من به کی دوازده کاربرد انتگرال در زندگی روزمره رو آموزش بدم؟
-بعد از شما کی به بچه ساندویچ شلغم پخته با سس فرانسوی و نعناع داغ دادن بشه؟

مرگخواران اشک ریزان چمدان مروپ را می کشیدند تا مانع از حرکت او شوند. اما او فقط حرف یک نفر را قبول داشت. مطمئن بود قیمه بادمجانش با بغض و آه جلویش را خواهد گرفت.

اما خب...اشتباه می کرد!

-بعد از رفتنتون در را پشت سرتان ببندید مادر.

لرد به سمت ضبطی که آهنگ غم انگیز پخش می کرد رفت و آن را از برق کشید و با خونسردی به اتاقش برگشت.

انتظار این یکی را نداشت. ظاهرا جدی جدی باید می رفت. شیر گاز را بست. یادداشتی درباره چگونگی بستن بند کفش برای قیمه بادمجان نوشت و به راه افتاد.

پایان فلش بک

دوبلور مستند از پشت دوربین حیات وحش ضربه ای به لنز زد تا مروپ از فکر و خیال خارج شود.
-ملت پشت تلویزیون منتظرنا.
-من الان یه بادیه نشین آواره ام تو شبکه چهار! منتظر چی هستن آخه؟
-منتظر تلاش برای بقا...روبه رو شدن با خطرات طبیعت وحشی...دیدن پلنگ های با کمالات.

مروپ با ناامیدی به اطرافش نگاه کرد.
-تشنمه...گرسنمه...از نداشتن سقفی بالای سرم که از آفتاب سوزان استوایی در امان نگه م داره رنج میبرم.
-غر فایده نداره...دیدم که میگم. باید تلاش کنی!

و مروپ تصمیم گرفت تلاش کند. با کیسه فریزری در بیابان به راه افتاد و با کاکتوسی که داشت عرق پیشانی اش را پاک می کرد رو به رو شد.
-کاکتوس مامان؟ میشه عرق پیشونیتو توی این کیسه بریزی تا مامان بتونه تشنگیشو رفع کنه؟
-نچ.
-چرا؟!
-با هوریس قرارداد دارم که عرق هامو برای ساخت نوشیدنی کره ای براش پست کنم.
-عه...هوریس مامان آشنای منه. نگران نباش ناراحت نمیشه یکم از عرقتو بهم بدی.
-پارتی بازی؟ فکر کردی ما گیاهان هم مثل شما انسان ها اهل این کارای زشت و ناپسند هستیم؟ عمرا!

مروپ با ناامیدی تصمیم گرفت زمین را حفر کند تا حداقل از آفتاب سوزان در امان بماند و آبی که از قبل در بدنش بود را ذخیره کند. بیل شکسته وین را از جیبش در آورد و شروع به حفر زمین کرد. پس از گذشت مدتی طولانی بلاخره گودالی حفر کرد اما هنوز در آن دراز نکشیده بود که باد شدیدی وزید و زیر شن های روان دفن شد!

تاریکی بر فضا حاکم شد. فقط صدای پای مورچه ها به گوشش می رسید. مورچه ها به وسیله اجتماع خود به سادگی بر مشکلات اولیه زندگی خود فائق می آمدند و نیاز های خود را به کمک یکدیگر تامین می کردند. با کنجکاوی آنها را در زیر زمین دنبال کرد تا اینکه به لانه آنها رسید. او از اجتماع انسان ها دور شده بود اما نمی توانست در آن بیابان بی آب و غذا به زندگی اش ادامه دهد. پس تصمیمش را گرفت. باید اجتماع جدیدی را تجربه می کرد.
-اممم...سلام بر دلاوران عرصه آذوقه جمع کردن و زحمت کشان پر تلاش تجزیه موجودات در طبیعت و حفر کنندگان دیوارهای سخت.

لشکر مورچگان که شیپور زنان در حال حرکت بودند نزدیک پای مروپ توقف کردند.
-درود بر تو ای بادیه نشین دفن شده.
-غرض از مزاحمت...می خواستم ببینم کارگری، سربازی، بنایی یا نجاری نمی خواین؟
-بنا و نجار و کارگر که داریم. خانم ها هم که از سربازی معافند. فقط یه سمت می مونه اونم ملکه هست. ببین راستشو بخوای چند وقته این ملکه ما فحاش شده و دست بزن پیدا کرده! تمام روز جون می کنیم و آذوقه حلال جمع می کنیم و بعدا بر می گردیم لونه و خانم ترش رویی می کنه! بخاطر همینم هممون راضی هستیم یه ملکه جدید داشته باشیم.

مورچه ها تاجی از ساقه و سنبله های گندم بر سر مروپ گذاشتند. به داخل لانه رفتند و ملکه قبلی را بیرون آوردند و پرت کردند روی کاکتوس و تعظیمی به ملکه جدیدشان که بر تخت پادشاهی تکیه زده بود کردند.

جو ملکه شدن مروپ را گرفت!
-اخبار امروز را قرائت نمایید.
-بانوی من...اعتیاد دامن گیر بخشی از جوانان کلونی شده است. این جوان را دیروز با سرنگی در دست با یک مثقال مسکالین دستگیر کردیم.
-مسکالین دیگر چیست ژنرال؟
-ماده مخدریست بس توهم زا که از کاکتوس "سن پدرو" بدست می آید.
-داداشم چه چیزایی که نمی کشیده ها. کاکتوس توهم زا آخه؟! اونم با این اسم ضایعش؟!

دو مورچه سرباز، دستان و شاخک های مورچه ای نحیف را گرفته و آن را نزدیک ملکه آوردند. احسان قلی خانی درون وجودی مروپ از خواب زمستانی بیدار شد و خمیازه ای کشید.
-چیشد که به اعتیاد رو آوردی؟ میخوام از اون مورچه سرکش و سلامتی که قبل از اعتیاد بودی برامون بگی.
-کلونی منو به این شمت کشید...کار کم بود...بی پولی بود...آژادی بیان برای اعتراژ نبود...

کسی حق نداشت منکر آزادی بیان شود. به مروپ بر خورد!
-اعتیاد بیماری نیست بلکه یک جرم است! با ذره بین آتشش بزنید.

او ملکه دیکتاتوری بود.
-دیگر چه خبر ژنرال؟
-کارگران مشغول کارند. لانه مورچگان همسایه که متعلق به ملتی دیگر است به لطف شما در حال گسترش و پیشرفت است. با مالیات هایی که هر لحظه از ملت خود می گیریم می توانیم هر روز آنها را به شکوفایی بیشتر برسانیم.
-عالیست. چی بهتر از خدمت به سایر ملت ها و نادیده گرفتن ملت زجر کشیده خودمان.
-بله بانوی من. فقط یک مسئله باقی می ماند.
-چه؟
-وظایف یک ملکه! بنابر ماده ۵ قانون کلونی: مورچه های مونث از حقوق عادلانه مربوط به ارث و دیه و اجازه عمل های جراحی و مسافرت به خارج از کلونی و قضاوت و... محرومند تا فقط وظیفه فرزندآوری را راحت تر ایفا کنند. این وظیفه برای مورچه ها بسیار سنگین بوده و ملکه باید در هر صدم ثانیه پنجاه فرزند جدید متولد کند.
-اممم...خب دیگه من فکر کنم مهلت ملکه شدنم تموم شده. مرلین یار و نگهدارتون.

مروپ که زیر لب "پنجاه تا در صدم ثانیه" را تکرار می‌کرد از جا پرید. به سرعت از لانه مورچه ها خارج شد و سر راه تعداد بسیار محدودی مورچه را که در واقع مساوی با کل کلونی بود با قدم های هراسانش لت و پار کرد و آزارید موری که دانه کش است!

گرما شدید بود. به سختی قدمی از قدم دیگر بر می داشت. بلاخره به سایه ای رسید. سایه کوهی بلند و مرتفع. به سختی شروع به بالا رفتن از آن کرد.

-بعععع.
-The Goat...
-از اتاق فرمان تقاضا دارم قبل از اینکه با قمه هام بیام سراغشون صدای اصلی مستند رو کمتر کنند تا تمرکزم بهم نریزه. بله...بز های کوهی از گونه های مهم و با نمود کمالات کوه ها می باشند. متاسفانه این گونه نادر به دلیل هوش فراوان هم اکنون در حال انقراضند.

گله ای از بز های کوهی در تصویر نمایش داده شدند که با خوشحالی در حال پرش در دره ای بودند. یکی از آنها جلو رفت. با سم هایش با بقیه بای بای کرد و با کله خودش را به داخل دره پرت کرد و مغزش به هزار تکه تقسیم شد و دل و روده اش به در و دیوار دره پاشید. بقیه بز های کوهی دست و جیغ و هورایی کشیدند و به بز بعدی که داوطلب شده بود چشم دوختند.

-اهم اهم...بزهای مامان؟ ببینید الان این پرت شد و مرد! شما هم بپرید میمیرین طبیعتا. نپرید خب!
-بععع...به عقب بر نمی گردیم.
-

مروپ دلش نمی خواست وارد اجتماع این گونه بسیار باهوش شود. بنابراین در حالی که دوباره دست و جیغ و هورای بزهای کوهی سر به آسمان گذاشته بود آرام از گوشه تصویر فرار کرد.

-This call number is busy now please try again later...
-اتاق فرمان ظاهرا حرف آدم سرشون نمیشه. شما خودتون ادامه مستند رو تماشا کنید تا من برگردم. نه وایسا...اون چیه؟ یه پلنگه که.
-چی؟ پلنگ؟!

مروپ با وحشت پشت صخره ای پناه گرفت.

پلنگی در حال سلفی گرفتن از خودش بر روی نوک قله کوه بود.
-اگر می خواین لب هاتون مثل من خوش فرم باشه، لینک زیر رو بکشین بالا! اگر می خواین پشماتون مثل من طبیعی باشه، "اکستنشن جنگلی" با خدمات پس از فروش در خدمت شماست...کافیه لینک زیر رو بکشین بالا! اگر می خواین مثل من وجترین بشین و دو روزه لاغر کنین برا گرفتن برنامه رژیم خودتون، لینک زیر رو بکشین بالا!

مروپ نفس راحتی کشید‌. پلنگی گیاه خوار قطعا با او کاری نداشت.
-سلام مامان جان..‌.میدونی من از کجا میتونم آب یا یه درخت میوه ای چیزی پیدا کنم؟
-میوه؟ ایش! میوه هم شد غذا؟ فقط گوشت!
-امم...فکر کنم مزاحم شدم.
-کجا؟ بودی حالا!

ظاهرا حتی آفریقایی ها هم رژیم غذایی او را قبول نداشتند. اینجا دیگر پایان خط زندگی مروپ گانت بود. با ناامیدی به تمام خاطرات خوشش با لرد و مرگخواران فکر کرد. به روزی که تام را در گور می کرد و آخر هفته ها که با نبش قبر، وی را از گوری به گور دیگر آواره می کرد‌. بعد از او چه کسی این مسئولیت سنگین را بر عهده می گرفت؟

تصمیم گرفت نمیرد!
-اممم پلنگ مامان. من دیگه خیلی پیرم. همش استخونم و هیچ گوشتی ازم نمونده. ولی به هر حال خوشحال میشم این آخر عمری غذای یه همچین پلنگ زیبا و دلربایی بشم. فقط قبلش میشه آی دی اینستاتو بدی این مامان پیر عکساتو لایک کنه؟

پلنگ در تلفنش به دنبال آی دی اینستاگرامش گشت اما همین که سرش را بالا آورد تا آن را به مروپ بگوید با گرد و خاک باقی مانده از فرار او مواجه شد. دوست داشت دنبالش برود اما حجم زیاد ژل های تزریقی سنگینش کرده و از سرعتش کاسته بود. پس به نگاه کردن به غذایش که هر لحظه دور و دور تر می شد اکتفا کرد.

خسته به بائوبابی تکیه داده بود. ناگهان آهنگ هندی شروع به پخش شدن کرد. گوریلی عظیم الجثه درختی را شکست.

-اوه یک گوریل با کمالات...نه صبر کنید. باکمالات نیست. مذکره. کینگ کونگه طرف! داره چیکار می کنه؟ درخت با سس کچاپ و انبه میخوره؟!

چشم های مروپ درخشید. آیا این همان آفریقایی نبود که نوه اش به آن اشاره کرده بود؟

موسیقی هندی بلند تر شد. مروپ در حالی که مانند پرنسس های دیزنی آواز می خواند به سمت گوریل رفت. سر راه کفش بلورینش را جا گذاشت. کینگ کونگ با دیدن او عنان اختیار از کف داد و درخت سس کچاپی اش از دستش بر زمین افتاد. در حالی که عاشقانه به یکدیگر خیره شده بودند به آینده خود فکر کردند. به روز ها و شب هایی که می توانستند در کنار هم حیوانات جنگل را له کنند. درختان بائوباب را به اینور و آن ور پرتاب کنند و در کنار هم عسل و خربزه بخورند.

-کینگوری؟

با وجود کینگوری دیگر میوه های شاخه های بالاتر درختان از دستان مروپ در امان نمی ماندند زیرا همسرش خود درخت را برایش می چید!

-یعنی چی؟! ته مستند قرار بود به یه پلنگ با کمالات برسیم نه گوریل انگوری! از آمدن و رفتن من سودی کو؟

یک هفته بعد

-من برگشتم!
-عه مادر؟ چقدر زود برگشتین!
-هنوزم از رژیم مامان بزرگ، فس.
-بانو برگشتین که ادامه نظریه نسبیت رو براتون بگم؟

مروپ لبخندی به همه زد.
-نه اومدم به اتفاق پدر خونده تون بریم ماه عسل شمال!
-پدرخوانده؟

لحظاتی بعد مروپ پشت فرمان پراید نشسته بود و آهنگ "خاطرات شمال" را گوش می کرد. کینگوری هم بالای سقف ماشین نشسته بود و در حالی که پسر خوانده اش را در مشتش گرفته بود آهنگ را بلند بلند می خواند.
-خاطرات شمال محاله یادم بره...اون همه شور و حال محاله یادم بره...انگوریییی انگورییی انگورییی.
-بله محال است یادمان برود!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۲۳:۱۹:۲۴



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#48

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۲۹:۳۸ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 541
آفلاین
اسب گریفیندور VS وزیر اسلیترین


سوژه: کوه و بیابون!

سکوت در خانه ویزلی ها، نشان دهنده این بود که ویزلی ها به خواب رفته اند و خبری از جنب و جوش ها و شیطنت های بچه ویزلی ها نیست. آرامش خاصی با بادی که در لا به لای علفزارها می پیچید، ترکیب شده بود. آرتور که مدتی کوتاه رو مرخصی گرفته بود تا در کنار خانواده اش باشد، در تخت خواب گرم و نرمش خوابیده بود. هنوز در خواب عمیق فرو نرفته بود که صدای در شنیده شد. خواب از سر آرتور پرید و چشمانش رو باز کرد. برای لحظه ای فکر کرد که شاید به خیالش اومده که در این ساعت از شب، صدای در خانه رو شنیده، ولی برای بار دوم که در خانه به صدا در اومد، مطمئن شد که کسی اون بیرونه. مالی و بقیه ویزلی ها هنوز خواب بودن و با به صدا در اومدن در خانه، از خواب بیدار نشده بودن. آرتور به طبقه پایین رفت و پشت در ایستاد.
-کیه؟

آرتور جوابی نشنید و بعد از چند ثانیه، دوباره در زده شد. آرتور چوبدستیش رو بیرون آورد و آماده باش ایستاد. در رو به آرامی باز کرد و از گوشه در به بیرون نگاه کرد. سه مرد با قدی نسبتا کوتاه، با لباس هایی کهنه و آستین هایی گشاد و کله هایی تاس و کچل، جلوی در ایستاده بودن. آرتور، نگاهی به ظاهر این افراد انداخت. در رو کامل باز کرد، ولی همچنان چوبدستیش رو در دست داشت. مردی که جلوتر از همه ایستاده بود، با تعجب به آرتور نگاه کرد.
-شما...

دو مرد دیگر که عقب تر ایستاده بودن نیز با دیدن آرتور، دست و پاهاشون شل شد و به آرتور خیره موندن.
-ماروده سان درست میگفت.
-یعنی افسانه ها حقیقت دارن؟

آرتور که حرفهای اون ها رو نمیفهمید و از هیچی خبر نداشت، ابرویی بالا انداخت و به اون سه مرد خیره شد.
-شماها کی هستین؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنید؟

آرتور کمی بیشتر به چهره اونها دقت کرد و سعی کرد در اون تاریکی، چهره اون اشخاص رو ببینه.
-ببینم چینی ای چیزی هستید؟ یا پیغمبر!... کرونا مرونا ندارید که؟ اومدید جلو خونم تا آلودم کنید؟ نزدیک بشی تف میکنم در میرما!

فردی که از بقیه جلوتر ایستاده بود، به نشانه احترام، سر خم کرد و دوباره عمود ایستاد.
-لطفا بنده و دوستان من رو ببخشید که در این ساعت از شب، مزاحم استراحتتان شدیم. شما آرتور هستید؟ ما راهبان تبتی هستیم و به دنبال شخصی به نام آرتور ویزلی میگردیم. حسی بهم میگه که شما خودشون هستید. چون دقیقا همون مشخصاتی رو دارید که معبد در اختیار ما گذاشت.

آرتور ابتدا کمی جا خورد و به راهبان تبتی نگاهی کرد.
-چیشده؟ شما با آرتور ویزلی چیکار دارید؟
-آیا شما خودشون هستید؟
-بله... من خودشم، ولی با من چیکار دارید؟

راهب خوشحال شد و دوباره سر خودش رو خم کرد.
-باورم نمیشه که شما رو پیدا کردیم. ما باید شما رو تا معبد همراهی کنیم. لطفا همراه ما بیاید.

آرتور که همچنان متوجه قضیه نشده بود و نمیدونست چرا راهب ها به دنبالشن، چند قدمی عقب رفت.
-چرا من باید با شما ها بیام؟

راهب سرش رو بالا آورد و به آرتور نگاه کرد.
-ازتون خواهش میکنم به همراه ما به معبد بیاید. معبد به حضورتان در آنجا احتیاج داره. در بین راه همه چیز رو برایتان توضیح میدم. از شما خواهش دارم این خواسته بنده رو رد نکنید و با ما همراه بشید.

آرتور همچنان نمیدونست که چه اتفاقی افتاده و باید چیکار کنه. نگاهی به پله های خانه اش انداخت.
-من که متوجه نشدم چرا باید باهاتون بیام... ولی... اگر من باهاتون همراه شم، خانواده ام چی؟ من نمیتونم اون ها رو تنها بذارم و یا بی خبر از پیششون برم.
-همانطور که خدمتتون عرض کردم، همه چیز رو در بین راه برای شما توضیح خواهم داد و درباره خانواده تان... به محض رسیدنمان به معبد، گروهی رو به سمت خانه میفرستم تا در ساعتی از صبح که خانواده شما از خواب بیدار شدن، اون ها رو به سمت معبد هدایت کنند.

آرتور نمیدونست چه تصمیمی باید بگیره. مدت کوتاهی با خودش فکر کرد و بالاخره تصمیم گرفت که این ریسک رو بپذیره و با راهبان تبتی به سمت معبد بره. آرتور در رو برای مدتی بست و به سمت اتاقش رفت و تمام وسایل مورد نیازش رو برای این مسیر نسبتا طولانی تا معبد راهبان تبتی، آماده کرد. بعد از دقایقی، آرتور از خانه خارج شد و به همراه راهبان تبتی عازم کوهی شدند که معبد، بالای اون بنا شده بود.

یک ساعت مانده به طلوع خورشید-میانه راه

آرتور و راهبان تبتی، در مسیر حرکت بودن و تمام مدت آرتور به تصمیمش فکر میکرد. شاید تصمیم اشتباهی گرفته بود و نباید با راهبان همراه میشد و شاید هم کاملا برعکس این دید، کار درستی انجام داده بود که به راهبان تبتی اعتماد کرده بود. آرتور نمیدونست که چه سرنوشتی در انتظارشه. کمی بعد یادش افتاد که راهبان قرار بود ماجرا رو برای آرتور توضیح بدن.
-ام... چیزه... میگم که قرار بود بین راه، همه چیز رو برام توضیح بدید. به خاطر دارید که؟

راهب نگاهی به آرتور انداخت و سرش رو پایین آورد.
-بنده را عفو بفرمایید. اصلا حواسم نبود که باید برایتان توضیحاتی را ارائه دهم.

راهب صداش رو صاف کرد و در حالی که به راهشون ادامه میدادن، تمام ماجرا رو برای آرتور توضیح داد.
-طبق افسانه های معبد، در سال هایی بسیار دور که معبد، تازه کار خودش رو شروع کرده بود، شخصی با نام سایکو به معبد آمد و خودش را به عنوان یک مبارز حرفه ای معرفی کرد. مبارزی که در تمام سال های زندگی اش، تنها کاری که کرده، خدمت به مردمش بود. او در تمام سال های زندگی اش، در معبدی که در نزدیکی روستایشان بود، در حال آموزش دیدن و خدمت بوده و در جنگ های بسیاری که بین نظامیان و راهبان معبد بوده، شرکت داشته. اما در همان سال های اخیر، قبل از اینکه معبد بالای کوه ساخته بشه، هیولایی بر روستای آن ها چیره شده بود و تمام روستا را در آتش خود سوزاند. هیولایی بی رحم که تمام مبارزان معبد را کشت، زن ها را سوزاند و تمام کودکان را خورد. به جز تعدادی که از روی شانس جان سالم به در بردن، هیچ کسی در این روستا و معبد کنارش، زنده نماند. بعد از آن و تا زمانی که معبد بالای کوه ساخته شود، سایکو به همراه بازماندگان آن حادثه، در حال سفر به روستاهای اطراف بودن تا اینکه معبد ساخته شد و شروع به کار کرد. در همان روزها، سایکو به همراه بازماندگان، به معبد آمد و هنر خودش را در عرصه مبارزه، به رخ کشید...

آرتور همچنان گوش میداد و حرفی نمیزد. اما ته دلش، از آروم حرف زدن راهب، گله می کرد و منتظر بود که هر چه سریعتر، داستان راهب تموم شه و وارد اصل قضیه بشن. راهب همچنان ادامه میداد.
-سنسی موراشیتو که از مبارزه سایکو خوشش اومده بود، وی را تحسین کرد و او را به عنوان یکی از مبارزان بزرگ و اساتید معبد برگزید تا وظیفه آموزش افراد و خدمت به معبد را برعهده بگیرد. سال های بسیاری گذشت و سنسی موراشیتو در اثر پیری و بیماری درگذشت. در وصیت نامه او، نام سایکو به عنوان استاد جدید و مقام بالای معبد آمده بود و نامه ای جداگانه، برای او گذاشته شده بود. طبق وصیت نامه، همگی به سایکو، ادای احترام کردند و او را سنسی جدید خواندند و نامه ای که موراشیتو برای او کنار گذاشته بود را تحویلش دادند. سایکو نامه را باز کرد و خواند. چند سالی گذشت و...

آرتور که تقریبا خونش به جوش اومده بود، دستش رو روی گوش هاش گذاشت و فریاد زد:
-جون عزیزت برو سر اصل مطلب.

راهبان که گرخیده بودن، با تعجب به آرتور نگاه میکردن.
-ولی... تقریبا داستان تمام شده بود.
-اصل مطلب رو بگو!
-اجازه بدید من براتون بگم. بعد از اون چند سال، دوباره سر و کله اون هیولا پیدا شد و تمام معبد رو به آتش کشید. تنها چیزی که باقی موند، تعدادی از اسناد و نامه ها و همینطور مخروبه ای از معبد بود. بعد از اون مردم روستایی در پایین کوه، داوطلبانه به معبد رفتن و دوباره معبد رو بازسازی کردن و حالا نامه ای که موراشیتو برای سایکو نوشته بود، به عنوان تندیسی ارزشمند و مقدس، داخل معبد قرار داده شده. داخل نامه نوشته شده که شخصی، با مشخصات شما و همینطور با نام شما در دنیایی جدا از دنیای راهبان پیدا خواهد شد که به زندگی این هیولا خاتمه خواهد داد.
-و فکر میکنید که اون شخص منم؟
-مطمئنیم که شما هستید. شما تمام آن مشخصات را دارید.
-احیانا تو اون نامه حرفی از شلوار نزده بود؟

راهبان با تعجب به آرتور نگاه کردن.
-شلوار؟!
-بله... شلوار. مثلا بگه همچین قهرمانی که بتونه شلوار خودشو بکشه بالا. چون من حتی شلوار خودمم نمیتونم بکشم بالا!

راهبان همچنان با تعجب و پوکرفیسانه به آرتور نگاه میکردن. راهبی که در کنار آرتور حرکت میکرد، با خونسردی به راه رفتنش ادامه داد.
-نگران هیچ چیز نباشید سنسی ویزلی. ما چیزی را برای شما کنار گذاشته ایم که با استفاده از آن، تمام قدرت های از دست رفته تان، دوباره به شما باز میگردند تا کار هیولا را یک سره کنید.
-چرا خودت مصرفش نمیکنی که با اون هیولا بجنگی؟
-چون ما شایسته استفاده از اون معجون نیستیم. تنها خداوند روماتیسم میتواند از این معجون استفاده کند.

آرتور کمی جا خورد و با خودش فکر کرد. سپس رو کرد به راهب و پرسید:
-خداوند رماتیسم؟ رماتیسم دیگه چه صیغه ایه؟
-هیچگاه نام لارتن را شنیده ای؟
-نچ!
-ناموسا... چیز... یعنی جدی که نمیگویید؟
-شوخی دارم من با تو؟

راهب گلوش رو صاف کرد و خواست حرف بزنه که آرتور نطقش رو کور کرد.
-جون پدر پدرسگت داستان تعریف نکن!
-خیر... اجازه دهید بگویم که لارتن کیست. لارتن، کسی بود که رماتیسم را ابداع کرد. ما همگی لارتن را میپرستیدیم تا اینکه روزی از میان ما رفت و دیگر هرگز پیدایش نشد. ما هیچوقت لارتن را ندیدیم و برای پیدا کردنش، مسیر های بسیاری را طی کردیم و از شهرها و روستاهای بسیاری گذر کردیم. اما هرگز او را نیافتیم. حال، به دستور سنسی موراشیتو که در نامه به جا مانده از او آمده، ما تصمیم گرفتیم که شما را پیدا کنیم و به عنوان خداوند رماتیسم بپرستیم تا بالاخره هیولا شکست بخورد.
-منو بپرستید؟ تسترال جفتک زده تو شقیقتون؟

راهب ایستاد و به سمت آرتور تعظیم کرد.
-ما همگی مطیع شما هستیم و خود را برای مبارزه با هیولا و محافظت از مردممان آماده میکنیم... و اما اکنون، به معبد خوش آمدید سنسی ویزلی.

آرتور به رو به روش نگاه کرد. معبدی بزرگ در بالای کوهی قرار داشت و زیر نور خورشید درحال طلوع، میدرخشید.

دقایقی بعد-داخل معبد

به محض ورود آرتور به معبد، تمام راهبان در حال تمرین و دعا، دست از کارهای خودشون کشیدن و به آرتور خیره شدن.
-ورود سنسی ویزلی به معبد را اعلام میکنم. احترام بگذارید.

همگی با تعجب به آرتور خیره شده بودن. ناگهان تمام راهبان روی زانو های خودشون نشستن و به حالت سجده، به آرتور ادای احترام کردن. آرتور از دروازه های چوبی معبد و از میان راهبان صف کشیده به حالت سجده و ادای احترام عبور میکرد. راهبی که او را همراهی میکرد، اورا به نزدیکی ورودی ساختمانی چوبی برد و در آنجا ایستاد. تمام راهبان، در مقابل آرتور، در صف هایی منظم ایستادند و به آرتور خیره ماندند. لحظاتی بعد، یکی از راهبان، با شیشه ای که معجونی سر رنگ درونش بود، به سمت آرتور اومد و شیشه رو به راهب تحویل داد. راهب به سمت بقیه مبارزان معبد نگاه کرد.
-و اکنون، زمان آن رسیده که با عمل به خواسته سنسی بزرگ، موراشیتو، خدای رماتیسم را بپرستیم و از او خواهش کنیم که ما را در شکست آن هیولای بی رحم که سایه ظلماتش را بر روی معبد و روستاییان انداخته، همراهی کند تا برای همیشه از شر این موجود شیطانی خلاص شویم.

صدای فریاد راهبان به نشانه آماده بودن برای مبارزه بلند شد. راهبی که شیشه معجون رو در دست داشت به سمت آرتور چرخید و در حالی که زانو زده بود، سرش را به نشانه احترام پایین انداخت و معجون رو به آرتور داد.
-این معجون را که تنها خداوند رماتیسم شایسته آن است را بنوشید تا هیولا در مقابل شما ناتوان باشد.

آرتور شیشه معجون رو از راهب گرفت و به معجون سرخ رنگ درون اون نگاه کرد. تمام راهبان، کف دست هاشون رو روی هم قرار داده بودن و آرتور رو به عنوان خداوند رماتیسم می پرستیدن. آرتور بار دیگر به راهب اعتماد کرد و شیشه معجون رو سر کشید. همگی به آرتور خیره بودن و منتظر بودن تا واکنشی نشون بده. آرتور شیشه رو پایین آورد و در حالی که معجون رو مزه مزه میکرد، رو کرد به راهب:
-مزه گل گاو زبون میداد.

همه راهبان با تعجب به آرتور نگاه میکردن. راهبی که جلوی آرتور ایستاده بود از جاش بلند شد و به آرتور نگاه کرد.
-هیچ احساس خاصی ندارید؟
-نچ!

راهب در فکر فرو رفت و سر در گم بود. به سمت راهبی که معجون رو آورده بود اشاره کرد و ازش خواست تا نامه سنسی موراشیتو رو برایش بیاورد. لحظاتی بعد، نامه به دست راهب رسید و دوباره نگاهی به اون انداخت. کم کم راهب به اسم آرتور رسید و در همین لحظه چشم هاش درشت شد. آرتور نگاهی به راهب انداخت.
-اتفاقی افتاده؟
-عذر میخوام... لطفا نام خانوادگی خود را یکبار دیگر تکرار کنید.

آرتور با تعجب به راهب نگاه کرد.
-ویزلی.

راهب بار دیگر جا خورد و به نامه نگاه کرد.
-باورم نمیشه... نه... این امکان نداره...
-چیشده؟
-آرتور ولزلی...
-ویزلی، نه ولزلی!
-نه... شخصی که به دنبالش بودیم، آرتور ولزلی بود، نه ویزلی!

آرتور به حالت پوکرفیس، به راهب نگاه میکرد و از این که تمام این مسیر رو بیهوده طی کرده بود، عصبانی بود.
-حالا که گندکاری شده، بیزحمت یکیتون منو تا خونم همراهی کنه. الکی وقت من هم تلف کردید.
-خونه؟ متاسفانه باید بگم که شما هیچ کجا نمیرید.
-منظورتون چیه؟
-تا زمانی که تا آخرین قطره اون معجون رو از بدنتون بیرون نکشیم، شما نمیتونید از این معبد خارج شید.

آرتور که گرخیده بود، با چشمانی درشت به راهب نگاه کرد. راهب که به آرتور خیره شده بود فریاد زد:
-بگیریدش.

راهبان به سمت آرتور هجوم بردن. آرتور دست در آستینش کرد و چوبدستیش رو بیرون کشید و افسونی رو به راهبی که در کنارش بود زد و اون رو به گوشه ای پرت کرد. آرتور چوبدستیش رو به سمت بقیه راهب ها گرفت و ازشون خواست که عقب بایستن، ولی راهبان گوش به حرف آرتور ندادن و همچنان به سمتش حمله میکردن. آرتور دونه به دونه راهب ها رو با چوبدستیش، مورد عنایت افسون هاش قرار میداد. زمانی که سیل جمعیت راهب های مهاجم، بیشتر از قبل شد، آرتور فرار را بر قرار ترجیح داد و با هر زور و بدبختی که بود، شکافی در میان راهب ها ایجاد کرد و خودش رو به خروجی رسوند. راهب ها همچنان دنبال آرتور بودن و بیخیال قضیه نمیشدن. آرتور از کوه پایین میرفت و سعی می کرد از دست راهبان فرار کنه که در این لحظه، سایه جسم پرنده ای رو دید که از بالای سرش عبور میکرد و به سمت معبد میرفت. آرتور ایستاد و به آسمان نگاه کرد. اژدهایی عظیم الجثه در حال نزدیک شدن به معبد بود و در این لحظه، صدای فریاد یکی از راهبان بلند شد.
-هیولا برگشته!

در همین لحظه، اژدها دهن باز کرد و آتشی رو از اعماق وجودش به سمت معبد فرستاد. آرتور که به اژدها خیره بود برای لحظه ای سرش رو پایین گرفت و راهبانی رو دید که همچنان به سمتش میدویدن. آرتور پشتش رو به راهبان و معبد کرد و بعد از اینکه چند قدمی برداشت، تلپورت کرد.

ساعتی بعد-بیابانی در ناکجا آباد

آرتور که از دست راهبان فرار کرده بود، به بیابانی که نمیدونست کجاست، تلپورت کرده بود و ساعتی بود که در این بیابان حرکت میکرد. تشنه و گرسنه بود و دیگه نای راه رفتن نداشت. برای لحظه ای روی زمین نشست و با خود فکر کرد که خانواده پرجمعیت و فرزندان شلوغ کارش و کار پر دردسرش در وزارتخونه کم بود، خدایی کردن برای راهبان تبتی دیگه چه صیغه ای بود که میخواست انجامش بده. با خودش فکر میکرد که چرا با دونستن این موضوع که قرار است برای راهبان خدایی کند و دردسر جدیدی رو به زندگی اش اضافه کند، با راهب ها همراه شد و حالا که آخر این جریان، در همان ابتدایش اینگونه تمام شده، باید چیکار کند. با خودش میگفت که نباید اون ها رو با اون اژدها تنها میگذاشت و نه تنها معبد و راهبان اون، بلکه حتی بار کشته شدن مردم روستا های اطراف کوه رو هم باید به دوش میکشید. آرتور خسته و ناامید و غمگین، در وسط بیابانی ناشناس گیر افتاده بود. احساس گناه میکرد و از همه چیز ناامید شده بود. برای لحظه ای سرش رو روی زمین گذاشت و دراز کشید. خسته بود و همونجا خوابش برد.

ساعت ها بعد، آرتور ویزلی چشمانش رو باز کرد و خودش رو در روستایی دید. آتش بزرگی در مقابل چشمانش میدید و افرادی که دور تا دور آتش میچرخیدن. خواست از جاش بلند شه که احساس کرد به چیزی بسته شده. از تشنگی بسیار، سرش گیج میرفت و دید خوبی نداشت. به سختی، به اطرافش و به خودش نگاه کرد. درست احساس کرده بود. آرتور با طنابی، محکم به تکه چوب بزرگی بسته شده بود و نمیتونست از جاش بلند شه. چیزی که میدید برایش غیر قابل باور بود. مردم صحرایی آرتور رو دزدیده بودن و آتشی که در مقابل چشمانش روشن بود،آماده بود تا آرتور رو به ناهار مردم صحرایی تبدیل کند. دقایقی بعد، آرتور احساس کرد که تکه چوب در حال تکون خوردنه. به پایین پاش و بالای سرش نگاه کرد و دید که دو نفر در حال بلند کردن تکه چوبی که آرتور بهش بسته شده بود، بودن و اون رو به سمت آتش میبردن. آرتور فریاد زد:
-نه... خواهش میکنم... مرلین وکیلی من گوشت ندارم، همش چربیه! دست نزن به من ناموسا... به دومادت میگم. نبر سمت آتیش کره تسترال فنگ پدر... نهههه.

در همین لحظه، آرتور با صدای در خونه ویزلی ها از خواب پرید. نگاهی به دور و اطرافش انداخت. دستی به بدن خودش کشید تا مطمئن شه سالمه. خیالش که از بابت کابوس و رویا بودن همه این اتفاقات راحت شد، نگاهی به ساعت انداخت. ساعت سه بود و همگی خواب بودن. آرتور از تختش بلند شد و به طبقه پایین رفت تا لیوان آبی بنوشد که در همین لحظه صدای در رو شنید. به سمت در برگشت و به اون خیره شد. بار دیگر، در خونه به صدا در اومد. آرتور فریاد زد:
-خونه نیستیم!

آرتور این رو گفت و با سرعت به طبقه بالا و تخت خوابش برگشت.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#47

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۰۹:۴۱
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 333
آفلاین
قلعه گریفندور به نیابت از فیل گریفندور
v.s.

وزیر اسلیترین


1
کادوگان در زیر سایه تنها درخت درون تابلویش نشسته بود و به تنه‌ی درخت تکیه داده، لنگ‌های زره پوشش رو جلوش دراز کرده بود خودش را به موش مردگی زده بود:
- وای هلاک شدیم از خستگی! هلاک شدیم انقدر کوییدیچ بازی کردیم، انقدر دوئل کردیم!

در همان لحظه تاتسویا موتویاما، که به تازگی نیم تاج پادشاهی را هم به سر و وضع سامورایی‌اش اضافه کرده بود به سمت کادوگان آمد:
- کادوگان سان! پاشو خودت رو حاضر کن، فنریر سری قبل شطرنج بازی کرده و خسته‌است، باید به جاش به نبرد اسلیترین بری!
- ولی ما هم خسته‌ایم علیاحضرت! ما هم به تازگی با اون دلربای خانه‌ی ریدلتون یک نبرد نفس گیر داشتیم، مجبور شدیم از سیر تا پیاز زندگیمون رو در شصت صفحه به تحریر بیاریم و اشک هر ننه سیریوسی رو در بیاریم و بگیم که چی شد که در عنفوان جوانی گوشه عزلت گزیده و سر به بیابان گذاشته بودیم!

تاتسویا که تمام مدت با صبوری به ننه من غریبم بازی‌های کادوگان گوش می‌داد، با همان لحن با صلابت اولیه‌اش تکرار کرد:
- کادوگان سان! خودت رو جمع کن و برای نبرد آماده شو، قراره یک دوئل بنویسی که توش سر به بیابون بذاری!

قیافه‌ی کادوگان شبیه کسی شد که پاتیل هکتور بر سرش کوبیده شده باشد. خیار دریایی و خرچنگ صحرایی گویان خشتک درآنید و سر به بیابان گذاشت!

2
شاید از خود بپرسید کادوگان، یک تابلو، چطور سر به بیابان گذاشت. برای هر عقل سلیمی این سوال پیش میاد که در بیابان که دیواری وجود نداره، که تابلویی بخواد بهش آویزون باشه، که کادوگان بخواد به اونجا سر بذاره. برای شما پیش نیومده بود؟ اوه عیب نداره.
جوابش این سوال خیلی ساده است و در رماتیسم مغزی نهفته. ما گریفندوری‌ها خیلی علاقه داریم که افتخار ابداع و ترویج سبک رماتیسم نوشتاری رو برای خودمون بدونیم، ولی رماتیسم مغزی دامنه‌ی گسترده تری رو در بر می‌گیره و به جز در نوشتار، در سایر وجوه زندگی فرد مبتلا هم نمود میکنه. فرد مبتلا اگر بی‌ادب و بی‌هنر باشه، «شل مغز» خوانده شده و اگر شانسش زده بود یک مقدار هنر داشت و در حوزه هنرهای تجسمی فعالیت می‌کرد، «پیرو سبک سوررئالیسم و پست امپرسیونیسم و امثالهم» خونده میشه.

فلذا نویسنده که خود نیز کمی تا قسمتی با این بیماری مغزی دست به گریبان است، اینهمه روده درازی و مقدمه چینی کرد که بگه در دنیای تابلو‌ها هم تابلوهایی وجود دارن که به دست افراد مبتلا به رماتیسم مغزی کشیده شده، و منظره‌های متروکه‌ای از دشت و بیابان رو به نمایش میذارن. کادوگان آسیمه سر به یکی از این تابلوها پا گذاشت. دور و بر کادوگان یک بیابون بی آب و علف، یک صخره‌ی نخراشیده، چند ساعت در حال ذوب شدن و چندین مگس بود. دریایی هم در دوردست دیده می‌شد.

- کدوم بز کوهی مجه‌ای برداشته ساعت رو شسته و آب کشیده پهن کرده رو درخت؟

کادوگان در دسته «شل مغزان» جای می‌گرفت. مابقی شما اگه رماتیسمی‌های هنرمندی باشید، احتمالاً متوجه شدید که کادوگان سر از تابلوی «تداوم حافظه» در آورده بود.

- هیچ اشکال نداره همرزم! مهم اینه که دور و برمون خبری از بنی بشری نیست!

و این جمله‌ی آخرش رو به اسب کوتوله‌اش می‌گفت. وگرنه همون‌طوری که خودش گفت، هیچ بنی بشری دور و برش نبود. چند باری بالا تا پایین بیابون رو رفت و اومد و سر آخر خسته شد و زیر سایه درخت نشست.
- خیلی هم عالیه، اصلاً هم نگران نیستیم شب کجا بخوابیم! همینجا زیر صخره برای خودمون سکنی می‌کنیم و بسان اجداد بدویمان چادر می‌زنیم!

این رو گفت و خورجین اسب کوتوله رو پایین کشید تا با استفاده از گلیم خورجین و شمشیرش به عنوان تیرک عمودی، چادری سر هم کنه. نتیجه‌ی کار بیشتر به لونه خرگوش شباهت داشت تا چادر، ولی خب کادوگان یک اسفندی مغرور و جذاب بود لعنتی، اینه که خم به ابرو نیاورد و با قیافه ‌ای که بنای تاج محل به خودش نمی‌گرفت به تحسین کاردستی‌اش مشغول شد. بعد هم خسته و کوفته رفت توی چادرش دراز کشید و در حالی که لنگ‌هاش بیرون مونده بود، سرش رو به دسته شمشیرش تکیه داد که...

تیک تاک تیک تاک...

گاهی اوقات شما صدا پشت زمینه رو نمی‌شنوید، ولی به محض اینکه توجه‌تون بهش جلب شد، دیگه امکان نداره بتونین از مختون بکنینش بیرون. صدای ساعت‌های اون تابلو هم، مثل مته رو مخ کادوگان می‌رفت. بعد از دویست و سصت و یک بار غلط خوردن، کادوگان شمشیرش را با عصبانیت از داخل زمین بیرون کشید، که باعث شد گلیم خورجین روی سرش بیفتد. در حالی که سعی می‌کرد به رو نیاره که ضایع شده، گلیم رو از روی صورتش کنار زد و شروع کرد به شاخ و شونه کشیدن برای ساعت‌ها:
- یا همین الآن خفه شین! یا به مبارزه با من بیاید و نابود بشید بزدل‌های پست! جلبک‌های کپک زده!

همونطور که انتظار دارین، ساعت‌ها به تیک تاک ادامه دادند.

- خودتون خواستید قلچماق‌های بدصدا! قزمیت‌های قراضه!

کادوگان با مشقت و با بیشترین سرعتی که پاهای کوتوله و خپلش بهش اجازه می‌داد، از صخره و بعد هم از درخت مثل میمون درختی بالا رفت و تمام ساعت‌ها را شکست!

- آخیش راحت شدیم، ولی حالا چه کنیم؟ حوصله‌مان سر می‌رود، کی را به نبرد فرا بخوانیم؟

3
این شد که کادوگان راهی تابلویی دیگر شد. این بار سر از«گندم‌زار با کلاغ‌ها» درآورد.
-ای بابا! اینجا هم که این پلیکان صفت‌ها با صدای غارغارشون نمی‌ذارن ما استراحت کنیم!

کادوگان تیر و کمانش رو بیرون آورد و شروع کرد به شکار کلاغ‌های مادر مرده. بعد از چندساعت که به قول خودش بر تک تک این پرندگان ظاله تازید، بلاخره از دست همه‌شون راحت شد. اونوقت بود که متوجه شد که باز هم حوصله‌اش از تنهایی سر رفته.
- گندش بزنن اینجا هم همش بوی گندم میده! میریم ما اصلاً از اینجا هم!

کادوگان باز هم به تابلویی دیگر رفت و سر از «مزرعه شقایق» در آورد. کادوگان که حسابی جو گرفته بودتش و افتاده بود روی دور یاوه گویی، شروع کرد به خط و نشون کشیدن برای گل‌های بی زبون و دعوت کردنشون به نبرد. بعد هم افسار اسب کوتوله رو گرفت در دستش و اون رو توی کل تابلو برای چرا چرخوند تا حسابی هر چی گل بود خوراک اسب کادوگان شد.

کادوگان حافظه ‌ی کوتاه مدت افتضاحی داشت که از اثرات جانبی رماتیسمش بود. این بود که کل داستان سر به دشت و بیابون گذاشتن رو فراموش کرد و افتاد توی تابلوهای رماتیسمی به حریف طلبیدن!
به «موج عظیم کاناگاوا» رفت و به موج سواری روی سپر پرداخت. صورت تابلوی «مونالیزا» را به شکل لبخند کاملاً واضح و بدون شک شبهه ای جر داد و گفت «وای سو سیریوس؟». به تابلوی «گرنیکا» رفت و سرسام گرفت و به جیغ جیغ کردن افتاد. از ترس جونش از اون یکی در رفت.

به تابلوی «پسر انسان» رفت و سیب رو کش رفت و درحالی که مرد تابلو دنبال خودش و اسبش می‌دوید، آنرا دولپی خورد! به تابلوی «شام آخر» رفت و بر شرف پاک مسیح درود فرستاد و یهودا رو به مبارزه طلبید! یهودای درون تابلو همونطور که جیغ زنان دور میز می‌چرخید، دست می‌انداخت و ظرف‌های خوراکی رو به سمت کادوگان که پشت سرش بود پرت می‌کرد. کادوگان هم «خائن جفاپیشه گویان» اونها رو تو هوا گرفته، به سمت خود یهودا پرت می‌کرد. در نهایت جلوی چشم حواریون و عیسی‌ شگفت زده، سیخ کباب را در دماغ یهودا فرو کرد!
به تابلوی «گوتیک آمریکایی» رفت در حالی که به پیرزن درون تابلو وعده می‌داد که اون رو از چنگ این پیرمرد دیو سیرت کج منقار نجات میده، یک دور با پیرمرد کشتی گرفت و شن کشش رو از دستش بیرون درآورد و بعد هم با همون شنکش دنبالش کرد. کلا کادوگان رو که جو می‌گرفت، انگار فنگ گرفته بودتش!

4
تاتسویا موتویاما، فنریر گری‌بک و آرتور ویزلی مضطرب و نگران دور میز نشسته بودند و تمرین شطرنج می‌کردند. امروز روز آخر مسابقه بود و هنوز از کادوگان خبری نشده بود. صدای گزارشگر از رادیوی مشنگی که ارتور از اداره‌ی سو استفاده از محصولات مشنگی کش رفته بود، به گوش می‌رسید.
نقل قول:
متاسفانه تا کنون هیچ کدام از دوربین‌های امنیتی درون موزه‌ها، موفق نبوده‌اند تا لحظه‌ی ورود و یا خروج مهاجم یا مهاجمان را ضبط کنند. هدف و انگیزه‌ی این تهاجم هم معلوم نیست، مهاجمان تا به حال چیزی را به سرقت نبرده و فقط دست به تخریب برترین آثار هنری دنیا زدند!

- این مشنگ‌ها هم گناه دارن‌ها، فقط کافیه یه ریپارو بزنی بهش!
- آرتور تو این وضعیت فقط می‌تونم بگم جهنم مشنگ‌ها! کادوگان کجا مونده؟ عجب اشتباهی کردم کار رو سپردم دستش!
- نگران نباش فنریر سان! کادوگان همیشه آخرش پیداش میشه!

آرتور که حواسش از اخبار مشنگی پرت شده بود و دوباره یاد نگرانی‌هایش افتاده بود، پرسید:
- ولی یکم زیادی دیر کرده این‌بار. اگه یه بلایی سرش اومده باشه چی؟

فنریر گری بک آه عمیقی از ته دل کشید:
- ما از این شانس‌ها نداریم. فقط باید هر دفعه ما رو دق دل بده. مثل الآن که معلوم نیست کدوم گوری داره کی‌ رو دق میده...

5
در همان لحظه کادوگان به تابلوی «مرگ سرگرد پیرسون» رسیده بود و بعد از انجام عمل تنفس مصنوعی ناموفق روی پیرسون فقید، خودش فرماندهی عملیات رو علیه فرانسوی‌ها به عهده گرفته بود و با تشویق‌های گرم و امیدبخش، قوای بریتانیا رو به تارومار کردن لشکر فرانسوی‌ها فرامی‌خوند و نعره‌زنان به متهاجمین می‌تاخت.

6
- بازم میگم، معلوم نیست کدوم گوری داره کی رو دق میده! سوسیس و ژامبون مرغ با پسته تو روحش. پاشین جمع کنیم بریم سمت بازی، اینجور که بوش میاد خودت تنهایی باید بری به نبرد آرتور.

تیم شطرنج گریفندور با شجاعت و دلیری و یک خروار لیچار بار کادوگان، به سوی زمین بازی رفتند تا با سرنوشت خود رو برو شوند.

7
کادوگان پیپی بر لب دور میز در نقاشی «ورق‌بازان» به اتفاق آگلانتاین پافت نشسته بود و چیژ می‌کشید و ورق‌ بازی می‌کرد. ساعت روی دیوار به نشانه‌ی ساعت دوازده شب به صدا اومد. کادوگان که به زور سرش رو عمودی نگه داشته بود، ساعت رو نگاه کرد و هرهر کنان گفت:
- یه کار مهمی داشتم من الآن ها!

برای مدتی چهره اش شبیه علامت سوال شد، ولی در آخر هر هر کنان ادامه داد:
- ولش کن یادم نیست!


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ.ن.: همه ی آثار هنری ذکر شده در این داستان به تصویرشان لینک شده اند. داوران گرامی لطفاً لینک ها رو هم مشاهده بکنید و حالش رو ببرید!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۲۲:۴۸:۵۷



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#46

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۲:۳۶
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 453
آفلاین
اسلیترین و گریفیندور
سوژه: کوه و بیابان!

شما به دلیلی از زندگی اجتماعی کنار بقیه آدما خسته شدین و تصمیم می‌گیرین سر به کوه و بیابون بذارین و بدوی زندگی کنین.


ریونکلا و هافلپاف
سوژه: استفاده ابزاری

شما احساس می‌کنید یک نفر یا همه اطرافیانتون داره ازتون سوء استفاده می‌کنه. چطور این اتفاق می‌افته؟ واکنشتون چیه؟




نه تنها یک‌شنبه، بلکه دوشنبه و علاوه بر همه این‌ها سه‌شنبه رو هم برای پست زدن دارید. چی از این بهتر؟


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#45

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
ملکه‌ی اسلیترین (به قول فرنگیا) که بانو مروپ باشه، با یه دست دو تا هندونه رو بلند میکنه و میذاره دهن لرد ... نه ینی ... پرت میکنه به سمت جک و جونورهای تیم گریفیندور که اسب و فیلش باشن.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#44

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۵:۲۹ یکشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 300
آفلاین
ریونکلاو با وزیر(گابریل دلاکور) به ماندانگاس فلچر(سرباز) و رکسان ویزلی(رخ) هافلپاف حمله می‌کنه.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#43

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۲:۳۶
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 453
آفلاین
صدسلام.

برندگان این سری، تام بودن و فنر گری.

عزیزان لطفاً تا آخر امشب حرکت بعدی‌تونو رو کنید که سوژه رو زودتر بدیمش.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#42

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۰:۴۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 536
آفلاین
فیل گریفیندور
Vs
اسب اسلیترین


سوژه: ابر قهرمان


به ظرف در بسته ای که رو به روش قرار داشت نگاه کرد.
- حداقل بهمون غذا میدید؟ چه سخاوتمندانه! دستمون فقط به یک چوبدستی برسه...

هیچکس جواب تهدیدش رو نداد. نمیدونست چطور به اینجا اومده، نمیدونست چرا به اینجا اومده. فقط میدونست که چشمشو باز کرده بود و توی یک اتاق سنگی بزرگ با یک عدد تخت، فرش زیر پاش، یک کمد لباس خالی و یک میز و صندلی چوبی بیدار شده بود. از پنجره بیرون رو نگاه کرده بود، و متوجه شده بود که توی یک برج به شدت بلند که به یک قلعه بزرگتر وصل شده بود، قرار گرفته. در اتاقش هم قفل بود و هرچقدر سعی کرده بود بشکنتش، موفق نشده بود. به نظر میرسید با جادو تقویت شده.

لرد سیاه هیچ خدمتکاری رو ندیده بود که براش غذا بیاره. فقط وقتی میخوابید و بیدار میشد، غذاها توی یک ظرف در دار، روی میزش قرار داشتن. و هیچ اثری از باز شدن، بسته شدن در یا حتی ورود کسی به اتاق هم به چشم نمیومد. چند بار سعی کرده بود بیدار بمونه و اوضاع رو زیر نظر بگیره، ولی هر دفعه به طرز عجیبی چشماش سنگین شده بود و خوابش برده بود. و بالاخره از این کار دست کشیده بود و عادت کرده بود، الان تنها تفریحی که داشت، خوابیدن و گاهگداری هم تلاشش برای سوزوندن علامت شوم مرگخواراش بود که بیان و پیداش کنن.

از افکارش خارج شد، و درِ ظرف رو باز کرد.
و بعد نفس عمیقی کشید و به محتویات ظرف نگاه کرد.
- کلاه... کلاه... کلاه گیس فرستادید عوض غذا؟ واسه ما؟ بخوره تو سر خودتون!

و بعد در کمال خشم، ظرف و کلاه گیس رو با هم از پنجره پرت کرد بیرون. نمیدونست قراره کجا یا تو سر کی بخورن. براش هم مهم نبود. برجی که توش بود انقدر بلند بود که رسیده بود به بالای ابرها و دیدن زمین کاملا غیرممکن بود...

و اما فلش بک به دو روز قبل:

مرگخوارا توی خانه ریدل ها از نبودن لرد نگران بودن. نه خیلی، ولی به هر حال مرگخوار بودن و نگران بودن. و البته با گذشت هر ساعت، نگرانیشون بیشتر هم میشد.
تا اینکه کم کم علامت های شومشون شروع کرد به سوختن. و این یعنی داشتن توسط اربابشون احضار میشدن.

مرگخوارا میخواستن که به ندای اربابشون پاسخ بدن، ولی یه مشکلی وجود داشت. اونا نمیتونستن محل اربابشون رو پیدا کنن! در واقع برای اولین بار بود که چنین اتفاقی افتاده بود.
نتیجه ش چی بود؟ مرگخوارا تیم های جستجوی تک نفره تشکیل دادن و فرستادن توی نقاط مختلف کشور و حتی دنیا که با توجه به نبض و میزان قوی تر شدن سوزش علامت شومشون بتونن نزدیک شدن به لرد سیاه رو احساس کنن.

و البته که موفق نشدن...
البته به جز یک مرگخوار.
و اون فنریر بود. اون علاوه بر اینکه به نبض و سوزش علامت شومش حواسش بود، بوی لرد سیاه رو توی هوا هم دنبال میکرد و با حس بویایی قدرتمندش به دنبال لرد بود.

فنریر گری بک، گرگینه وفادار لرد سیاه، دو روز تمام بدون هیچ توقف و استراحتی به دنبال لرد گشت، و بالاخره در پایان روز دوم، در کنار دیوار یه قلعه مخروبه و سر به فلک کشیده که انگار یه زمان سفید برفی توسط نامادریش داخلش حبس و شکنجه شده بود، نشست تا استراحت کنه.
فنریر حتی از نشستن کنار دیوار اون قلعه، حس ناخوشایندی داشت. حسی مثل فریب و دروغ. انگار که به دروغ به همه گفتن گرگه مرد و شنل قرمزی به خوبی و خوشی به مادر بزرگش رسید و فنریر اون گرگه نبود. یا حتی انگار که هانسل و گرتل توسط اون جادوگر پلید خورده نشده بودن، و فنریر هم همون جادوگر پلید نبود...

فنریر دستش رو کرد توی گوشش، مغز کوچیکش رو در آورد، با آستینش پاک کرد و گذاشتش توی جیبش که حس های بدش رو فراموش کنه. و بعد خوابید.

پایان فلش بک!

کلاه گیس و ظرف برای یک لحظه روی هوا معلق موندن که وضعیت جدیدشون رو کاملا بفهمن و تحلیل کنن. و بعد ظرف که سنگین تر بود، به کلاه گیس که مثل چتر نجات آروم میومد پایین، با حسادت نگاه کرد، چندتا فحش به سبک ظرف های در دار که قابل ترجمه نیستن به کلاه گیس داد، و با تمام سرعت سقوط کرد.

ظرف انتظار داشت صاف بخوره توی زمین خاکی... ولی با دیدن یک عدد فنریر که زیر دیوار خوابیده بود، غافلگیر شد. البته غافلگیریش وقتی بر اثر برخورد با کله پوک فنریر قر شد، تموم شد.
فنریر از خواب پرید. ولی چون کله ش پوک بود، متوجه چیزی به جز یه مقدار خارش توی سرش نشد. پس بلند شد وایساد، اطرافشو زیر نظر گرفت، خمیازه کشید و بعد کلاه گیس با وقار و آرامش تمام اومد روی سرش.

فنریر حس کرد یه چیز عجیب و گرم روی سرش قرار گرفت. حس کرد کل وجودش مور مور شده. در نتیجه دستش رو دراز کرد و کلاه گیس طلایی و به شدت دراز رو از روی سرش برداشت.
به محض برداشتن کلاه گیس، حس مور مورش هم از بین رفت. با تعجب به کلاه گیس نگاه کرد...
- این یه نشونه از سمت مرلینه...

صدای فنریر زیادی بلند بود. و شنوایی لرد هم به شدت خوب، بنابراین صدای فنریر رو نه تنها شنید، حتی تشخیصش هم داد. در نتیجه به سرعت دوید به سمت پنجره.
- فنر! ما این بالاییم! بیا آزادمون کن!

صدای لرد سیاه به ابرها برخورد کرد و بعد به سمت خودش منعکس شد.

- ای بر پدر و مادر گند زاده اونی که ما رو انداخت اینجا لعنت. ما از اینجا در بیایم، میکشیمت فنر!

البته فنریر نشنید، و فقط ادامه حرفشو زد.
- من این رو یه دعوت از سوی مرلین میبینم برای نجات دنیا از ظلم و جور و فساد.

و فنریر دوباره کلاه گیس رو روی سرش گذاشت.
اینبار که کلاه گیس رو گذاشت، عضلاتش ورم کردن، شکمش سیکس پک شد، و انرژی کلاه گیس وارد بدنش شد. فنریر حس کرد انقدر قدرتمنده که میتونه حتی دنیارو تغییر بده. پس با یک حرکت سریع، پرواز کنان از قلعه، برج و لرد سیاه دور شد.

فنریر توی هوا مثل پرنده ای آزاد، بال زنان پیش رفت. از پهلوی چندتا هواپیما رد شد و برای مسافرا و خلبان هم دست تکون داد که البته باعث وقوع حوادثی مثل برخورد موشک به هواپیماها و سقوطشون توی مثلث برمودا شد.

فنریر پرواز کنان، همراه و هم جهت با پرنده های مهاجر مستقیم به سمت آمریکای جهان خوار رفت تا ریشه های ظلم و ستم رو از دنیا پاک کنه. فنریری شده بود متحول شده که میخواست هیچ ظلم و ستم و پلیدی ای به غیر از ظلسم و ستم و پلیدی اربابش وجود نداشته باشه.

اون پرواز کنان از مرزهای هوایی آمریکا وارد شد. آمریکایی ها که موهاشون ریخته بود، خیلی سعی کردن با انواع هواپیما و موشک جلوشو بگیرن. ولی خب نتونستن. در واقع فنریر دوتا هواپیماهارو گرفت...
... و خوردشون. همراه با تمام موشک هاشون و خلبانشون.

و بعد مستقیم به سمت کاخ سفید رفت.
روی زمین فرود اومد، درست جلوی کاخ. نگهبانا و سربازا همه با اسلحه هاشون به سمتش نشونه گیری کردن.
فنریر همونطور که خوب میبویید، خوب هم میشنید. بهتر از قبل حتی. قدرت های کلاه گیس در تک تک سلول هاش جاری بودن بهرحال.
و در اون لحظه فنریر از توی هندزفری یکی از نگهبانا جمله ای از یک آهنگ رو شنید که میگفت:
- Now this looks like a job for me...

فنریر لبخندی زد و در اون لحظه همذات پنداری شدیدی با این آهنگ پیدا کرد. پس در نتیجه یکی از محافظا رو به شکل یک عدد چماق توی دستش گرفت، و در حالی که گلوله های بقیه رو با بدن اون محافظ منحرف میکرد، همه شونو گرفت زد. یه بلایی سرشون اومد که چندتا از کارگردان های بزرگ هندی و ترکی هم اومدن حتی از روی دستش یادداشت بردارن برای فیلمای آینده شون.

فنریر رفت جلو، با لگد در کاخ سفیدو باز کرد، چندتا محافظ دیگه رو هم پیچید بهم دیگه و بالاخره رسید به اتاق دایره ای، شاید هم از زوایای خاصی بیضوی.

با همون چندتا محافظی که به هم دیگه پیچیده بودشون، در رو خرد کرد و دید که توی اتاق یک عدد ترامپِ بلند قد و چهارشونه، با موهای زرد قناری و صورت سرخ نشسته و داره سعی میکنه توی گوشیش با کلمه به هم ریخته Covfefe یک کلمه درست رو تشکیل بده. در واقع انقدر سرش گرم بود که اصلا نفهمید فنریر وارد شده.

فنریر هم رفت پشت ترامپ، یدونه زد پس کله ش. کله ترامپ خورد تو سر گوشیش، برنامه توئیتر باز شد و Covfefe رو به عنوان یک عدد توئیت فرستاد.

فنریر اصلا به ترامپ فرصت نداد صحبت کنه، گوشیش رو گرفت کرد تو حلقش، و بعد ترامپ در حال خفه شدن و کبود شدن رو از کادر خارج کرد.
شاید فکر کنید فنریر فقط خواست ترامپ رو یه جوری بزنه که صدای پلیکان و زرافه بده. ولی چنین اتفاقی نیفتاد. فنریر با یک عدد زیر شلواری که خال هایی به شکل پرچم آن کشور جهان خوار و پلید روش بود، رفت بالای کاخ سفید و اون زیر شلواری رو به میله پرچم آویزون کرد.

و بعد از اون، فنریر دوباره رفت توی کاخ سفید، از جنازه ترامپ که شطرنجی شده بود عبور کرد، رفت به سمت میزش، یکم با میز بازی کرد و میز که دکمه ها و کنترل تمام موشک ها به همراه نقشه ای از کل کره زمین رو در خودش مخفی کرده بود، مجبور شد همه چیز رو افشا کنه. و فنریر هم البته تمام موشک هارو به سمت آسیا و اروپا به غیر از انگلیس پرتاب کرد و لبخندی راضی و حق به جانب زد.

فنریر کل مشکلات دنیارو حل کرده بود. حالا فقط باید به اطلاع لرد میرسوند که بیاد و دنیا رو تصرف کنه... و البته با همین فکر یهو سوزش علامت شوم مثل سوزنِ چرخ خیاطی زیبای خفته رفت تو چشمش.
و فنریر قبل از اینکه دستش از شدت سوزش علامت شوم، که تا الان به خاطر فکر مشغول و هدفش حسش نمیکرد، با تمام سرعت رفت به سمت قلعه مخروبه ای که لرد توش بود.

فنریر به راحتی سد ابرهای توی مسیر رو از هم پاره کرد، و بعد با یک انگشت، دیوار برج رو خراب کرد و صورتش مستقیم جلوی صورت لرد قرار گرفت. چشم در چشم.

- فنریر...

لرد سیاه ادامه حرفش رو نگفت. نشون داد. دماغ فنریر رو گرفت، کشیدش تو، کلاه گیس رو از سرش برداشت و کرد توی دماغش.
- تا تو باشی دیگه ما رو ول نکنی به امان مرلین!
- ارباب این کلاه گیسه قدرتای خفن میده ولی به آدم. غلط نکنم کار مرلینه که سعی داشته فراریتون بده.

مرلین سرش رو از گوشه کادر آورد داخل و گفت:
- ما از صبح داشتیم با حوری هایمان قلیون میکشیدیم و برایشان از رشادت ها...

چشمان لرد به سمت مرلین تنگ تر شدن، و مرلین ناچار شد آب دهانش رو قورت بده و جمله ش رو به شکل دیگه ای به اتمام برسونه.
- ... یعنی داشتیم دنبال شما میگشتیم ارباب. این کلاه گیس هم کار ما نیست.

مرلین از کادر خارج شد، و فنریر با کلاه گیس توی دماغش، با لرد به شدت خشمگین ولی نجات یافته، تنها موند...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ ۲۳:۵۵:۰۴



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#41

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۳:۰۹:۰۴ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 118
آفلاین
اسب vs فیل



نقل قول:
سوژه: ابرقهرمان

لرد سیاه در طبقه‌ی بالایی یک قلعه‌ی مرموز زندانی شده و جالب است بدانید که به وی یک کلاه‌گیس برای انداختن از پنجره داده‌ند. ترجیحاً به نجاتش بروید.



اگر هرکس قادر به کنترل چیزی نباشد، تنها چیزی که مایه دلگرمی اوست امنیت خیالی و پوشالی اش است. به خوبی می‌دانست که حضورش در آنجا تنها به خائنین و گندزاده ها قوت قلب می بخشد. اما مگر چقدر می توانستند قدرتمند ترین جادوگر دنیا را زندانی کنند؟ حتی اگر بالاترین اتاق بلندترین برج آزکابان زندان او باشد؟ او لردولدمورت بود. جادوگری که مرگ که تقریبا مرگ را شکست داده بود. فرار از این زندان برایش چندان غیر ممکن نبود.

_لرد سیاه موهاشو انداخت پایین!

لرد سیاه کلاه گیس را برداشت و آن را روی سرش گذاشت و موهای به طرز عجیبی بلند آن را پایین انداخت. چند لحظه بعد جن خانگی به کمک موهای کلاه گیس خود را به اتاق او رساند.
_کریچر سلام میکنه.
_دیر کردی. در ضمن بارها بهت گفتیم اینقدر نگو موهای ما! این کلاه گیسه.

کریچر در حالی که سبدی که در دست داشت را روی تخت می گذاشت گفت:
_کریچر عذرخواهی میکنه. اما لازم بود که ما عادت کرد. کلاه گیس قرار بود نقش مهمی در نقشه فرار کریچر ایفا کرد! باید لرد سیاه باور کرد که این ها موهای خودش بود!

موجود مقابلش چقدر حقیر می نمود. با آن قد کوتاه و لنگ کثیف و موهای سفید فرفری پشت گوشش. افسوس که فعلا به او نیاز می داشت!
_تو سبدت چی داری؟
_ارباب... اینا لوازم آرایش بانو بلک بود.
_ما نمیدونیم اینا چطور قراره به فرار ما کمک کنن؟
_واضحه ارباب... باید چهره قشنگ تون رو قشنگ تر کرد.
_نه اینکه متوجه نشیم، فقط میخوایم از زبون خودتون بشنویم که چطور و چرا میخوان ما رو قشنگ تر کنین؟

کریچر در حالی که رژ لب بدست به سمت لرد می آمد گفت:
_ارباب باید مدتی مونث شد!

آن روز احتمالا خوش شانس ترین روز کریچر بود؛ چرا که اگر در یک روز عادی به لرد سیاه این حرف را می‌زد صد در صد کریچر نیز به ارباب ریگولوس عزیزش می پیوست. بالاخره پس از مجادله بسیار لرد سیاه راضی به آرایش شد. پس از ساعتها کار بر روی سر و صورت و اصلاح ابرو و خط چشم و رژ لب و سایه روشن و سایه کم رنگ و هزاران مورد دیگر که لرد سیاه حتی اگر از آغاز خلقت هم زنده می بود هرگز نمی دید، بالاخره کریچر راضی شد کارش را تمام کند.
_البته کریچر پیشنهاد میده لرد سیاه این کفش و جوراب ها رو هم پوشید.

لرد سیاه جوراب را دید. اصلا شبیه جوراب نبود. لرد سیاه عادت داشت جوراب هایش را تا زانو بالا بکشد. این جوراب جدید حتی پشت پایش را نیز نمی پوشاند.
_ما این جوراب ها رو نمی پوشیم. ما جوراب بلند دوست میداریم. احساس بدی داریم نسبت به اینا. الان که خودمونو داخلش تصور می‌کنیم می‌بینیم احساس خوبی نخواهیم داشت. انگار ابهت نداریم.
_ارباب نگران نبود. این جوراب طوری بود که مچ پای ارباب بیرون بود. جای نگرانی برای ارباب نبود چون این روزا حتی آقایون هم از اینا پوشید!

یک لحظه به ذهن لرد سیاه رسید که خود را از پنجره داخل دریاچه پرت کند اما بر آن غلبه کرد.
_همین که از اینجا بیایم بیرون امر میکنیم به سلاخی تک تک این مردان.

بالاخره لرد سیاه کلاه گیس به سر گذاشته، آرایش کرده و پاچه ردا بالا زده آماده بود برای اجرای نقشه.
_از شما متنفریم کریچر. ما ترجیح میدیم اینجا بمیریم و بپوسیم اما خفت پوشیدن این کفش ها را به جان نمی خریدیم.

کریچر هق هق کنان گفت:
_ارباب...کریچر به شما حق داد. کریچر ترجیح داد لرد سیاه ازش متنفر شد و اونو کشت اما لرد سیاه در امنیت بود. کریچر عهد کرد از وقتی ارباب ریگولوسش ناپدید شد به ارباب اربابش خدمت کرد.
_فقط زودتر ما رو از اینجا بیرون ببر!
_ارباب...اگر کسی ما رو دید و از تون پرسید شما راپونزل رایدر اسم تون بود. وکیل مجرمین.

کریچر بکشنی زد و غیب شد. درست چند لحظه بعد، کریچر در سلول را باز کرد. لرد سیاه نگاهی به سرتاسر راهروی تنگ و تاریک و ترسناک کرد. به طرز معجزه آسایی خالی از رفت و آمد و امن بنظر می رسید. هردو روی پنجه پا از راهرو گذشتند و به راه پله گردی رسیدند. بنظر می رسید راه پله هرگز انتهایی نداشته باشد. همینکه لرد سیاه و جن خانگی چند پله قدم به پایین گذاشتند فریادی آنها را میخکوب کرد.

_ایست!

به دنبال فریاد، صدای عصا زدن شخص نیز به گوش رسید. لرد سیاه بی تردید متوجه شد که این شخص کسی نیست جز الستور مودی.
_شما دوتا اینجا چه غلط...؟

اما همین که چشمش به ولدمورت افتاد حرفش را خورد.با لحن بسیار بسیار ملایم تری پرسید:
_بانوی محترم شما اینجا چیکار میکنید؟
_ما بانوی محترم نیستی... آخ...

کریچر نیشگونی از پای لرد سیاه گرفت. لرد سیاه نگاه "خون ات پای خودته" طوری به او کرد. خوشبختانه مودی طوری مبهوت مانده بود که متوجه این موضوع نشد.
_می فرمودیم... ما... یعنی من.... راپونزل رایدر وکیل مجرمین... هستم...و... این...

به کریچر اشاره کرد.
_جن خونگی... ام...مکسه.

طوری جملات را ادا کرده بود گویی به زبان کشف نشده ای حرف می‌زند.

مودی پرسید:
_احتمالا خارجی هستین خانم گیزاتل.
_راپونزل...بله.
_پس پیشنهاد من برای خوردن قهوه رو بپذیرید.
_ما قهوه نم... یعنی من متاسفانه باید... برم... کار...

ناگهان کریچر به میان حرفش پرید:
_البته! البته! بانو به شدت به قهوه نیاز داشت!
_چه عالی! پس هرسه میریم کافه آزکابان!

لرد سیاه حاضر بود در آن لحظه همه چیزش را از دست بدهد. حتی تک تک جان پیچ هایش را به دست خودش نابود سازد اما بتواند لگد جانانه ای نصیب کریچر کند. تنها مرلین می‌دانست نقشه فرار کریچر به کجا خواهد رسید.

کریچر به آرامی گفت:
_ارباب می بایست طبیعی رفتار کرد.

چند لحظه بعد همگی در کافه آزکابان دور میز گردی نشسته بودند و مقابل هریک فنجان قهوه قرار داشت. مودی لبخند بزرگی زد. لبخندی که اصلا با صورت زخمی و چشم جادویی اش تناسب نداشت.
_خانم گیزاتل از قهوه راضی هستن؟

لرد سیاه با خشم به کریچر خیره شد.
_بله عالیه... در ضمن ما راپونزل هستیم.
_بله... متوجه خانم گیزاتل. شما انتظارتون از همسر آینده تون چیه؟
_ببخشید؟!

کریچر به آرامی گفت:
_ارباب آروم بود. این تنها شانس برای فرار بود!

سپس ادامه داد:
_بانو از همسرشون یه زندگی عالی خواست. خونه، طلا، جاروی آخرین مدل، مهریه بالا.
_من هرچی بخواین براتون فراهم میکنم. با من ازدواج می کنید؟
_البته که بانو با شما ازدواج کرد! فقط به شرطی که کارآگاه ما رو از اینجا برد بیرون!

سه روز بعد

سه روز از فرار لرد سیاه گذشته بود. با این حال تغییر چندانی در وضعیتش دیده نمی شد. باز هم در بالاترین اتاق بلندترین برج زندانی شده بود البته نه دقیقا. مودی لرد سیاه را به جایی برده بود که می‌گفت روستای محل تولدش است و بهترین اتاق روستا را به همسر آینده اش اختصاص داده بود.

_لرد سیاه موهاشو انداخت پایین! ... کریچر کم کم از این کار خوشش اومد.

چند لحظه بعد کریچر وارد اتاق شد.
_کریچر سلام کرد.

لرد سیاه آرایش کرده بود، همچنان پاچه ردایش را بالا زده بود و ردای صورتی گل گلی به تن داشت.
_ما دیگه تحملش رو نداریم کریچر. سه روزه اسیر این چلاق شدیم. مادرش از ما خوشش نمیاد. میگه مچ پامون لاغره. مچ پای ما خیلی هم خوبه. با چشماش طوری به ما نگاه میکنه انگار فضولات پیکسی هستیم. از همین حالا میخواد تو زندگی مون دخالت کنه. امروز برامون ردای صورتی خرید و برامون شعر "ردا صورتی دل منو بردی. " خوند. چشمای مادرش داشت در میومد. ما اصلا نمیدونیم نقشه تو قراره چه کمکی به ما بکنه. ما که الان آزادیم ولی تو همش به ما میگی تحمل کنیم و نقشه داره درست پیش میره ولی این نقشه داره ما رو زجر میده به جای اینکه کمک مون کنه! حتی اخلاق مون رو عوض کرده. دچار اختلال شخصیتی شدیم. الان نمیدونیم لرد سیاه هستیم یا گیزاتل که میخواد زن این چلاق بشه و از دخالت های بی جای مادر شوهرش خسته شده!

کریچر دستی به موهای سفید پشت گوش های بزرگش کشید.
_راستش لرد سیاه نقشه قرار نبود به شما کمک کرد. نقشه برای کمک به کریچر بود.

لرد سیاه کمی گیج شده بود بنابراین کریچر ادامه داد:
_حقیقتش اینا هیچ کدوم واقعی نبود.

لرد سیاه فریاد زد:
_منظورت چیه که واقعی نبود؟ یعنی ما همچنان زندانی هستیم؟
_بدتر... اینجا نه روستا بود نه زندان. اینجا ذهن کریچر بود!
_تو ما رو مسخره می کنی؟ ما بزرگترین جادوگر دنیا هستیم. میدونی عاقبت سر به سر ما گذاشتن چیه؟

کریچر لبخند گشادی زد.
_نه ارباب... اینجا ذهن کریچر بود. سالها قبل هری پاتر شما رو کشت. بعد اون خانم گند زاده که دوست ارباب هری بود شد وزیر سحر و جادو و برای جن های خونگی مدرسه زد. یکی از دروسش اندیشه مرلینی یک و دو بود. کریچر الان سر کلاس اندیشه مرلینی یکه. این کلاس همیشه حوصله کریچر رو سر برد برای همین کریچر که شب قبل تو جعبه جادویی مشنگا کارتون راپونزل دیده بود تصمیم گرفت از قوه تخیلش استفاده کنه که زودتر کلاس تموم شه! اینا همه تو ذهن کریچر بود! برای همین لرد سیاه این سوژه اصلا شبیه لرد سیاه اصلی رفتار نکرد!

ولدمورت فریاد زد:
_ما لرد سیاه اصلی هستیم. میندازیمت جلو دخترمون که تیکه تیکه ات کنه! اونقدر بهت کروشیو میزنیم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی! تو موجود حقیر کارت به جایی رسیده که ما رو دست بندازی؟!
_ای بابا... چرا لرد سیاه ملتفت نشد؟اینجا ذهن کریچر بود. تمام این ماجرا بخاطر این بود که کلاس اندیشه مرلینی یک تموم شه! لرد سیاه به خودش تو آینه نگاه کرد...مگه لرد سیاه واقعی رو می شد به این راحتی دست انداخت و سوژه کرد؟!
_تو...تو...

لرد سیاه به سمت کریچر حمله برد اما درست قبل از آنکه دست هایش گردن کریچر را لمس کند ناپدید شد و چیزی جز کلاه گیس اش باقی نماند. کم کم کلاه گیس و برج هم ناپدید شدند.
اکنون کریچر سر کلاس اندیشه مرلینی یک نشسته بود و تلاش می کرد لبخند نزد. چند لحظه بعد کلاس به اتمام رسید. وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد.


وایتکس!



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#40

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۷:۱۹
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 534
آفلاین
دور رده بندی شطرنج هاگوارتز

ریونکلاو vs هافلپاف

سوژه: تشکل

تصویر کوچک شده

- گب! مجوز میخوام!

تام همینطور که با لگد درِ اتاق وزیر رو باز می‌کرد، این رو گفت.

- چته؟! مگه سر آوردی؟!
- ببخشید خب.
- مجوز چی می‌خوای حالا؟
- هیپ-هاپ.
- هاپ هاپ؟ اسم سگه؟
- نه. همونا که اعتراضی میخونن... سریع میخونن!
- همونا که به وزارت‌خونه اعتراض میکنن، نه؟
- آره.

بعد برای اینکه امتیاز از گروهمون کم نشه، مکالمه ی من و گب، خلاصه میشه و آخرشو می‌نویسیم.

- باید بری پیش رابستن.

تام فاصله ی 10 سانتی‌متریِ بین میز وزیر و معاون را طی کرد.
- بهم گفتن شما مجوز موسیقی می‌دین.
- درست گفتن کردن.
- خب مجوز می‌خوام.
- چه موسیقی ای خوندن می‌شین؟

اینجا هم همون کارو تکرار می‌کنیم و مکالمه خلاصه میشه.

- اسم هنریتون چی‌بودن میشه؟
- جِسِبع.
- حالتون بد بودن شده؟
- نه، اسمش اینه. جِ سِ بِ ع.
- ... حالا متن ترانه تون رو گفتن کردن بشین.

این جمله ی رابستن، تام رو به خاطرات و زمان تشکیل گروهش برد...

فلش‌بک، یک‌هفته قبل

تام، در خیابان قدم می‌زد و ناگهان زیر آواز زد.
- اینجا لندنه، یعنی شهری که، جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه!
- تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار!

تام لحظه ای ایستاد، و بعد پشت سرش رو نگاه کرد.
- هوریس؟!
- تام؟!
- پایه ای؟
- همیشه!

و این سرآغازی بود بر دوستی تام و هوریس و تشکیل گروه "جسبع".

فردای همان روز، کافه ی هاگزمید

تام، هوریس و سه غریبه؛ در کافه ی هاگزمید، دور یک میز نشسته بودند.
- معرفی نمی‌کنی هوریس؟

هوریس، جرئه ای از نوشیدنی کره ایش رو نوشید و شروع کرد.
- این سونامیه، این سیله، اینم زلزله.
- انگار کتاب زمین شناسیه! ... خب حالا مسخره بازی بسه، جدی‌شو بگو!
- من با تو شوخی دارم؟
-

تام به چهره ی سه عضو دیگر گروهش نگاه کرد. یه جای کار می‌لنگید...

سه روز بعد، زیرزمین خانه ی هوریس

- خب تام، بیتو بنداز.

تام، پشت دستگاه عظیم الجثه ی هوریس رفت.
- کدومشه؟ فک کنم اینه.

تام دکمه رو فشار داد و موسیقی شروع شد.

- خودت شروع کن تام.
- آ... آره! اینجا لندنه یعنی شهری که، جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه.

هوریس ادامه داد.
- تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌س آشکار!

بعد این‌جارو برای اینکه به قسمت بی‌ناموسی/سیاسی ماجرا نرسیم، سانسور می‌کنیم و به بعد از ضبط آهنگ می‌ریم.

- سونامی! کارت عالی بود. سیل، تو هم ترکوندی پسر! هوریس، کار تو هم حرف نداشت. زلزله توهم خیلی بیت خوبی زدی. این آهنگ می‌ترکونه.

تام تک‌تک به سمت بچه ها می‌چرخید و این‌ها رو می‌گفت.
- خب، حالا اسم گروهمون چی باشه؟
- بلایای طبیعی.
- پنج وحشی!
- نظرتون چیه خودم اسم انتخاب کنم؟ مثلا جسبع!
- هع؟!
- جسبع! "جادوگران و ساحره های با عقیده!" مگه اون گروه معروفِ یادتون نیست؟ سِبِع!
- سبع؟
- بابا NWA رو میگم.
- یعنی ما الان WWWA شدیم؟
- دقیقا.

زمان حال، دفتر معاون وزارت

- اینجا لندنه، یعنی شهری که/ جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه/تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!

- شعرتون خیلی سیاسی بودن میشه.
- کجاش سیاسیه؟
- همه جاش سیاسی بودن میشه.
- این سیاست عرفانیه! شما درکش نمی‌کنید. مقصودش خداست.
- به هرحال، باید از بخش های برابری اجتماعی، سیاسی، مذهبی، تولید ملی و سرقت ادبی تائیدیه آوردن کنی.

بخش برابری های اجتماعی وزارت‌خانه


- بهم گفتن باید بیام اینجا تو مجوز موسیقی بگیرم.
- شعرتون رو بفرمائید.
- اینجا لندنه، یعنی شهری که جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه/تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- این دیگه چه محتوائیه؟ چرا جادوگر؟ چرا ساحره نه؟ تا به کی می‌خواین این همه در حق ساحره‌ها ظلم کنیو؟ مگه ساحره‌ها آدم نیستن؟ مگه دل ندارن!
- باشه خب.
- هر چه سریعتر حذف بشه.

تام کمی فکر کرد و بعد، شعر تغییر داده شده رو تحویل بخش اجتماعی داد.
- اینجا لندنه/تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- خب حالا تائیدیه ی بخش ما رو میگیره. موفق باشید!

بخش بعدی، سیاسی بود!

بخش سیاسی وزارت‌خانه

- این چه شعریه مرتیکه؟
- کجاشو باید تغییر بدم؟
- وزارت بی عرضه، کاملا توهین به ماست، می‌تونیم دستگیرتون کنیم. لندن هم باید عوض شه! چرا لندن؟ دلیلی داره؟ نکنه پیش زمینه‌ی یک شورشه؟ ها؟ حرف بزن!
- غلط کردم الان عوضش می‌کنم!

تام، برگه ی شعر رو از مسئول گرفت و شعر تغییر داده شده رو به مسئول تحویل داد.
- شهری که طرف توش مجبور به بودن تو محله ی تاریکه/تاریکه و پر از آشغال/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- خب... بهتر شد. مورد تائیده. بعدی!

تام از فیل‌تر سیاسی هم رد شد، حالا نوبت بخش مذهبی بود.

بخش مذهبی وزارت‌خانه

- سلام علیکم!
- سلام فرزندم.
- مجوز موسیقی می‌خواستم.
- شعرتون فرزند؟

تام برگه ی شعر را تحویل مسئول داد.

- این دیگه چه شعر مبتذلیه فرزندم؟ مشکل داره.
- این دفعه کجاش؟
- چرا تاریکی و آشغال تا روشنایی و پاکیزگی هست؟ چرا آوادا پرستش بشه تا خدا هست؟

تام دوباره شعر را تغییر داد.
- پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو پاکیزگیه و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- موفق باشی فرزند، تائید شد.

بخش تولید ملی وزارت‌خانه

- مجوز.
- به به! خیلی خوش اومدین. شعرتون لطفا.

تام شعر را تحویل مسئول مربوطه داد.

- نه دیگه! نمیشه عزیز، چرا نیمبوس تا پرایدوس تولید داخل داریم؟

تام دوباره مجبور به تغییر شعر شد.
- پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره! آ آره سجبع رو بیته!
- عالی!

این داستان ادامه داشت!

بخش سرقت ادبی وزارت‌خانه

-
- مجوز می‌خواین؟
-
- شعرتون؟

تام با خستگی و ترس و لرز شعر رو تحویل داد.

- نمیشه! شما از آلیس در سرزمین عجایب سو استفاده کردین!

تام باز هم شعر رو تغییر داد.
- آ، آره! سجبع رو بیته!
- محشره.

تام بالاخره از تمام فیل‌تر ها رد شد!

دفتر وزیر

- همشو گرفتم.

تام در حالی که فاصله‌ای با جنازه‌ شدن نداشت شعر رو تحویل وزیر و معاونش داد.

- خوبه ها. ولی خشن بودن می‌شه! مخصوصا قسمت " آ آره سجبع رو بیته" خیلی بد بودن میشه. باید یکم لطیف‌تر سراییده شدن شه!
- میشه بگین چطوری؟
- مثلا اینطوری خوب بودن میشه: "شهر ما خیلی خوب بودن میشه، بچه های خوب دونستن بشین، ما از همه جا بهتر هستن شدیم، تو خودتون کار خرابی کردن نکنین"!
- ystop:

تام برای مجوز شعر پیشنهادی را تائید کرد... البته در ظاهر!

سه روز بعد، روزنامه پیام امروز

نقل قول:
انفجار در شهر!
آهنگ زیرزمینی و بدون مجوزِ "وزارت کثیف" از گروه "جسبع" به یک میلیارد گالیون فروش رسید! گزارش ها حاکی از آن است که نسخه ی دیگری از این ترانه مجوز گرفته بود، اما این ترانه بدون مجوز و با جعل مجوز قبلی پخش شده است. گابریل دلاکور وزیر سحر و جادو، دستور داده تا تمام دیسک های این ترانه از سطح شهر جمع‌آوری شوند، اما به گزارشِ گزارشگر ما این امر غیرممکن است.



پایان!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ ۲۱:۵۰:۵۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ ۲۱:۵۳:۵۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.