هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۱۴ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#47

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۷:۳۳
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 261
آفلاین
قلعه گریفندور به نیابت از فیل گریفندور
v.s.

وزیر اسلیترین


1
کادوگان در زیر سایه تنها درخت درون تابلویش نشسته بود و به تنه‌ی درخت تکیه داده، لنگ‌های زره پوشش رو جلوش دراز کرده بود خودش را به موش مردگی زده بود:
- وای هلاک شدیم از خستگی! هلاک شدیم انقدر کوییدیچ بازی کردیم، انقدر دوئل کردیم!

در همان لحظه تاتسویا موتویاما، که به تازگی نیم تاج پادشاهی را هم به سر و وضع سامورایی‌اش اضافه کرده بود به سمت کادوگان آمد:
- کادوگان سان! پاشو خودت رو حاضر کن، فنریر سری قبل شطرنج بازی کرده و خسته‌است، باید به جاش به نبرد اسلیترین بری!
- ولی ما هم خسته‌ایم علیاحضرت! ما هم به تازگی با اون دلربای خانه‌ی ریدلتون یک نبرد نفس گیر داشتیم، مجبور شدیم از سیر تا پیاز زندگیمون رو در شصت صفحه به تحریر بیاریم و اشک هر ننه سیریوسی رو در بیاریم و بگیم که چی شد که در عنفوان جوانی گوشه عزلت گزیده و سر به بیابان گذاشته بودیم!

تاتسویا که تمام مدت با صبوری به ننه من غریبم بازی‌های کادوگان گوش می‌داد، با همان لحن با صلابت اولیه‌اش تکرار کرد:
- کادوگان سان! خودت رو جمع کن و برای نبرد آماده شو، قراره یک دوئل بنویسی که توش سر به بیابون بذاری!

قیافه‌ی کادوگان شبیه کسی شد که پاتیل هکتور بر سرش کوبیده شده باشد. خیار دریایی و خرچنگ صحرایی گویان خشتک درآنید و سر به بیابان گذاشت!

2
شاید از خود بپرسید کادوگان، یک تابلو، چطور سر به بیابان گذاشت. برای هر عقل سلیمی این سوال پیش میاد که در بیابان که دیواری وجود نداره، که تابلویی بخواد بهش آویزون باشه، که کادوگان بخواد به اونجا سر بذاره. برای شما پیش نیومده بود؟ اوه عیب نداره.
جوابش این سوال خیلی ساده است و در رماتیسم مغزی نهفته. ما گریفندوری‌ها خیلی علاقه داریم که افتخار ابداع و ترویج سبک رماتیسم نوشتاری رو برای خودمون بدونیم، ولی رماتیسم مغزی دامنه‌ی گسترده تری رو در بر می‌گیره و به جز در نوشتار، در سایر وجوه زندگی فرد مبتلا هم نمود میکنه. فرد مبتلا اگر بی‌ادب و بی‌هنر باشه، «شل مغز» خوانده شده و اگر شانسش زده بود یک مقدار هنر داشت و در حوزه هنرهای تجسمی فعالیت می‌کرد، «پیرو سبک سوررئالیسم و پست امپرسیونیسم و امثالهم» خونده میشه.

فلذا نویسنده که خود نیز کمی تا قسمتی با این بیماری مغزی دست به گریبان است، اینهمه روده درازی و مقدمه چینی کرد که بگه در دنیای تابلو‌ها هم تابلوهایی وجود دارن که به دست افراد مبتلا به رماتیسم مغزی کشیده شده، و منظره‌های متروکه‌ای از دشت و بیابان رو به نمایش میذارن. کادوگان آسیمه سر به یکی از این تابلوها پا گذاشت. دور و بر کادوگان یک بیابون بی آب و علف، یک صخره‌ی نخراشیده، چند ساعت در حال ذوب شدن و چندین مگس بود. دریایی هم در دوردست دیده می‌شد.

- کدوم بز کوهی مجه‌ای برداشته ساعت رو شسته و آب کشیده پهن کرده رو درخت؟

کادوگان در دسته «شل مغزان» جای می‌گرفت. مابقی شما اگه رماتیسمی‌های هنرمندی باشید، احتمالاً متوجه شدید که کادوگان سر از تابلوی «تداوم حافظه» در آورده بود.

- هیچ اشکال نداره همرزم! مهم اینه که دور و برمون خبری از بنی بشری نیست!

و این جمله‌ی آخرش رو به اسب کوتوله‌اش می‌گفت. وگرنه همون‌طوری که خودش گفت، هیچ بنی بشری دور و برش نبود. چند باری بالا تا پایین بیابون رو رفت و اومد و سر آخر خسته شد و زیر سایه درخت نشست.
- خیلی هم عالیه، اصلاً هم نگران نیستیم شب کجا بخوابیم! همینجا زیر صخره برای خودمون سکنی می‌کنیم و بسان اجداد بدویمان چادر می‌زنیم!

این رو گفت و خورجین اسب کوتوله رو پایین کشید تا با استفاده از گلیم خورجین و شمشیرش به عنوان تیرک عمودی، چادری سر هم کنه. نتیجه‌ی کار بیشتر به لونه خرگوش شباهت داشت تا چادر، ولی خب کادوگان یک اسفندی مغرور و جذاب بود لعنتی، اینه که خم به ابرو نیاورد و با قیافه ‌ای که بنای تاج محل به خودش نمی‌گرفت به تحسین کاردستی‌اش مشغول شد. بعد هم خسته و کوفته رفت توی چادرش دراز کشید و در حالی که لنگ‌هاش بیرون مونده بود، سرش رو به دسته شمشیرش تکیه داد که...

تیک تاک تیک تاک...

گاهی اوقات شما صدا پشت زمینه رو نمی‌شنوید، ولی به محض اینکه توجه‌تون بهش جلب شد، دیگه امکان نداره بتونین از مختون بکنینش بیرون. صدای ساعت‌های اون تابلو هم، مثل مته رو مخ کادوگان می‌رفت. بعد از دویست و سصت و یک بار غلط خوردن، کادوگان شمشیرش را با عصبانیت از داخل زمین بیرون کشید، که باعث شد گلیم خورجین روی سرش بیفتد. در حالی که سعی می‌کرد به رو نیاره که ضایع شده، گلیم رو از روی صورتش کنار زد و شروع کرد به شاخ و شونه کشیدن برای ساعت‌ها:
- یا همین الآن خفه شین! یا به مبارزه با من بیاید و نابود بشید بزدل‌های پست! جلبک‌های کپک زده!

همونطور که انتظار دارین، ساعت‌ها به تیک تاک ادامه دادند.

- خودتون خواستید قلچماق‌های بدصدا! قزمیت‌های قراضه!

کادوگان با مشقت و با بیشترین سرعتی که پاهای کوتوله و خپلش بهش اجازه می‌داد، از صخره و بعد هم از درخت مثل میمون درختی بالا رفت و تمام ساعت‌ها را شکست!

- آخیش راحت شدیم، ولی حالا چه کنیم؟ حوصله‌مان سر می‌رود، کی را به نبرد فرا بخوانیم؟

3
این شد که کادوگان راهی تابلویی دیگر شد. این بار سر از«گندم‌زار با کلاغ‌ها» درآورد.
-ای بابا! اینجا هم که این پلیکان صفت‌ها با صدای غارغارشون نمی‌ذارن ما استراحت کنیم!

کادوگان تیر و کمانش رو بیرون آورد و شروع کرد به شکار کلاغ‌های مادر مرده. بعد از چندساعت که به قول خودش بر تک تک این پرندگان ظاله تازید، بلاخره از دست همه‌شون راحت شد. اونوقت بود که متوجه شد که باز هم حوصله‌اش از تنهایی سر رفته.
- گندش بزنن اینجا هم همش بوی گندم میده! میریم ما اصلاً از اینجا هم!

کادوگان باز هم به تابلویی دیگر رفت و سر از «مزرعه شقایق» در آورد. کادوگان که حسابی جو گرفته بودتش و افتاده بود روی دور یاوه گویی، شروع کرد به خط و نشون کشیدن برای گل‌های بی زبون و دعوت کردنشون به نبرد. بعد هم افسار اسب کوتوله رو گرفت در دستش و اون رو توی کل تابلو برای چرا چرخوند تا حسابی هر چی گل بود خوراک اسب کادوگان شد.

کادوگان حافظه ‌ی کوتاه مدت افتضاحی داشت که از اثرات جانبی رماتیسمش بود. این بود که کل داستان سر به دشت و بیابون گذاشتن رو فراموش کرد و افتاد توی تابلوهای رماتیسمی به حریف طلبیدن!
به «موج عظیم کاناگاوا» رفت و به موج سواری روی سپر پرداخت. صورت تابلوی «مونالیزا» را به شکل لبخند کاملاً واضح و بدون شک شبهه ای جر داد و گفت «وای سو سیریوس؟». به تابلوی «گرنیکا» رفت و سرسام گرفت و به جیغ جیغ کردن افتاد. از ترس جونش از اون یکی در رفت.

به تابلوی «پسر انسان» رفت و سیب رو کش رفت و درحالی که مرد تابلو دنبال خودش و اسبش می‌دوید، آنرا دولپی خورد! به تابلوی «شام آخر» رفت و بر شرف پاک مسیح درود فرستاد و یهودا رو به مبارزه طلبید! یهودای درون تابلو همونطور که جیغ زنان دور میز می‌چرخید، دست می‌انداخت و ظرف‌های خوراکی رو به سمت کادوگان که پشت سرش بود پرت می‌کرد. کادوگان هم «خائن جفاپیشه گویان» اونها رو تو هوا گرفته، به سمت خود یهودا پرت می‌کرد. در نهایت جلوی چشم حواریون و عیسی‌ شگفت زده، سیخ کباب را در دماغ یهودا فرو کرد!
به تابلوی «گوتیک آمریکایی» رفت در حالی که به پیرزن درون تابلو وعده می‌داد که اون رو از چنگ این پیرمرد دیو سیرت کج منقار نجات میده، یک دور با پیرمرد کشتی گرفت و شن کشش رو از دستش بیرون درآورد و بعد هم با همون شنکش دنبالش کرد. کلا کادوگان رو که جو می‌گرفت، انگار فنگ گرفته بودتش!

4
تاتسویا موتویاما، فنریر گری‌بک و آرتور ویزلی مضطرب و نگران دور میز نشسته بودند و تمرین شطرنج می‌کردند. امروز روز آخر مسابقه بود و هنوز از کادوگان خبری نشده بود. صدای گزارشگر از رادیوی مشنگی که ارتور از اداره‌ی سو استفاده از محصولات مشنگی کش رفته بود، به گوش می‌رسید.
نقل قول:
متاسفانه تا کنون هیچ کدام از دوربین‌های امنیتی درون موزه‌ها، موفق نبوده‌اند تا لحظه‌ی ورود و یا خروج مهاجم یا مهاجمان را ضبط کنند. هدف و انگیزه‌ی این تهاجم هم معلوم نیست، مهاجمان تا به حال چیزی را به سرقت نبرده و فقط دست به تخریب برترین آثار هنری دنیا زدند!

- این مشنگ‌ها هم گناه دارن‌ها، فقط کافیه یه ریپارو بزنی بهش!
- آرتور تو این وضعیت فقط می‌تونم بگم جهنم مشنگ‌ها! کادوگان کجا مونده؟ عجب اشتباهی کردم کار رو سپردم دستش!
- نگران نباش فنریر سان! کادوگان همیشه آخرش پیداش میشه!

آرتور که حواسش از اخبار مشنگی پرت شده بود و دوباره یاد نگرانی‌هایش افتاده بود، پرسید:
- ولی یکم زیادی دیر کرده این‌بار. اگه یه بلایی سرش اومده باشه چی؟

فنریر گری بک آه عمیقی از ته دل کشید:
- ما از این شانس‌ها نداریم. فقط باید هر دفعه ما رو دق دل بده. مثل الآن که معلوم نیست کدوم گوری داره کی‌ رو دق میده...

5
در همان لحظه کادوگان به تابلوی «مرگ سرگرد پیرسون» رسیده بود و بعد از انجام عمل تنفس مصنوعی ناموفق روی پیرسون فقید، خودش فرماندهی عملیات رو علیه فرانسوی‌ها به عهده گرفته بود و با تشویق‌های گرم و امیدبخش، قوای بریتانیا رو به تارومار کردن لشکر فرانسوی‌ها فرامی‌خوند و نعره‌زنان به متهاجمین می‌تاخت.

6
- بازم میگم، معلوم نیست کدوم گوری داره کی رو دق میده! سوسیس و ژامبون مرغ با پسته تو روحش. پاشین جمع کنیم بریم سمت بازی، اینجور که بوش میاد خودت تنهایی باید بری به نبرد آرتور.

تیم شطرنج گریفندور با شجاعت و دلیری و یک خروار لیچار بار کادوگان، به سوی زمین بازی رفتند تا با سرنوشت خود رو برو شوند.

7
کادوگان پیپی بر لب دور میز در نقاشی «ورق‌بازان» به اتفاق آگلانتاین پافت نشسته بود و چیژ می‌کشید و ورق‌ بازی می‌کرد. ساعت روی دیوار به نشانه‌ی ساعت دوازده شب به صدا اومد. کادوگان که به زور سرش رو عمودی نگه داشته بود، ساعت رو نگاه کرد و هرهر کنان گفت:
- یه کار مهمی داشتم من الآن ها!

برای مدتی چهره اش شبیه علامت سوال شد، ولی در آخر هر هر کنان ادامه داد:
- ولش کن یادم نیست!


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ.ن.: همه ی آثار هنری ذکر شده در این داستان به تصویرشان لینک شده اند. داوران گرامی لطفاً لینک ها رو هم مشاهده بکنید و حالش رو ببرید!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۲۲:۴۸:۵۷

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۱۳ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#46

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۹:۲۵
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 424
آفلاین
اسلیترین و گریفیندور
سوژه: کوه و بیابان!

شما به دلیلی از زندگی اجتماعی کنار بقیه آدما خسته شدین و تصمیم می‌گیرین سر به کوه و بیابون بذارین و بدوی زندگی کنین.


ریونکلا و هافلپاف
سوژه: استفاده ابزاری

شما احساس می‌کنید یک نفر یا همه اطرافیانتون داره ازتون سوء استفاده می‌کنه. چطور این اتفاق می‌افته؟ واکنشتون چیه؟




نه تنها یک‌شنبه، بلکه دوشنبه و علاوه بر همه این‌ها سه‌شنبه رو هم برای پست زدن دارید. چی از این بهتر؟


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۳۳ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#45

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
ملکه‌ی اسلیترین (به قول فرنگیا) که بانو مروپ باشه، با یه دست دو تا هندونه رو بلند میکنه و میذاره دهن لرد ... نه ینی ... پرت میکنه به سمت جک و جونورهای تیم گریفیندور که اسب و فیلش باشن.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۵۶ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#44

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۵:۳۵
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 204
آفلاین
ریونکلاو با وزیر(گابریل دلاکور) به ماندانگاس فلچر(سرباز) و رکسان ویزلی(رخ) هافلپاف حمله می‌کنه.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۲۷ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#43

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۹:۲۵
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 424
آفلاین
صدسلام.

برندگان این سری، تام بودن و فنر گری.

عزیزان لطفاً تا آخر امشب حرکت بعدی‌تونو رو کنید که سوژه رو زودتر بدیمش.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۳۱ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#42

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۲:۴۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
فیل گریفیندور
Vs
اسب اسلیترین


سوژه: ابر قهرمان


به ظرف در بسته ای که رو به روش قرار داشت نگاه کرد.
- حداقل بهمون غذا میدید؟ چه سخاوتمندانه! دستمون فقط به یک چوبدستی برسه...

هیچکس جواب تهدیدش رو نداد. نمیدونست چطور به اینجا اومده، نمیدونست چرا به اینجا اومده. فقط میدونست که چشمشو باز کرده بود و توی یک اتاق سنگی بزرگ با یک عدد تخت، فرش زیر پاش، یک کمد لباس خالی و یک میز و صندلی چوبی بیدار شده بود. از پنجره بیرون رو نگاه کرده بود، و متوجه شده بود که توی یک برج به شدت بلند که به یک قلعه بزرگتر وصل شده بود، قرار گرفته. در اتاقش هم قفل بود و هرچقدر سعی کرده بود بشکنتش، موفق نشده بود. به نظر میرسید با جادو تقویت شده.

لرد سیاه هیچ خدمتکاری رو ندیده بود که براش غذا بیاره. فقط وقتی میخوابید و بیدار میشد، غذاها توی یک ظرف در دار، روی میزش قرار داشتن. و هیچ اثری از باز شدن، بسته شدن در یا حتی ورود کسی به اتاق هم به چشم نمیومد. چند بار سعی کرده بود بیدار بمونه و اوضاع رو زیر نظر بگیره، ولی هر دفعه به طرز عجیبی چشماش سنگین شده بود و خوابش برده بود. و بالاخره از این کار دست کشیده بود و عادت کرده بود، الان تنها تفریحی که داشت، خوابیدن و گاهگداری هم تلاشش برای سوزوندن علامت شوم مرگخواراش بود که بیان و پیداش کنن.

از افکارش خارج شد، و درِ ظرف رو باز کرد.
و بعد نفس عمیقی کشید و به محتویات ظرف نگاه کرد.
- کلاه... کلاه... کلاه گیس فرستادید عوض غذا؟ واسه ما؟ بخوره تو سر خودتون!

و بعد در کمال خشم، ظرف و کلاه گیس رو با هم از پنجره پرت کرد بیرون. نمیدونست قراره کجا یا تو سر کی بخورن. براش هم مهم نبود. برجی که توش بود انقدر بلند بود که رسیده بود به بالای ابرها و دیدن زمین کاملا غیرممکن بود...

و اما فلش بک به دو روز قبل:

مرگخوارا توی خانه ریدل ها از نبودن لرد نگران بودن. نه خیلی، ولی به هر حال مرگخوار بودن و نگران بودن. و البته با گذشت هر ساعت، نگرانیشون بیشتر هم میشد.
تا اینکه کم کم علامت های شومشون شروع کرد به سوختن. و این یعنی داشتن توسط اربابشون احضار میشدن.

مرگخوارا میخواستن که به ندای اربابشون پاسخ بدن، ولی یه مشکلی وجود داشت. اونا نمیتونستن محل اربابشون رو پیدا کنن! در واقع برای اولین بار بود که چنین اتفاقی افتاده بود.
نتیجه ش چی بود؟ مرگخوارا تیم های جستجوی تک نفره تشکیل دادن و فرستادن توی نقاط مختلف کشور و حتی دنیا که با توجه به نبض و میزان قوی تر شدن سوزش علامت شومشون بتونن نزدیک شدن به لرد سیاه رو احساس کنن.

و البته که موفق نشدن...
البته به جز یک مرگخوار.
و اون فنریر بود. اون علاوه بر اینکه به نبض و سوزش علامت شومش حواسش بود، بوی لرد سیاه رو توی هوا هم دنبال میکرد و با حس بویایی قدرتمندش به دنبال لرد بود.

فنریر گری بک، گرگینه وفادار لرد سیاه، دو روز تمام بدون هیچ توقف و استراحتی به دنبال لرد گشت، و بالاخره در پایان روز دوم، در کنار دیوار یه قلعه مخروبه و سر به فلک کشیده که انگار یه زمان سفید برفی توسط نامادریش داخلش حبس و شکنجه شده بود، نشست تا استراحت کنه.
فنریر حتی از نشستن کنار دیوار اون قلعه، حس ناخوشایندی داشت. حسی مثل فریب و دروغ. انگار که به دروغ به همه گفتن گرگه مرد و شنل قرمزی به خوبی و خوشی به مادر بزرگش رسید و فنریر اون گرگه نبود. یا حتی انگار که هانسل و گرتل توسط اون جادوگر پلید خورده نشده بودن، و فنریر هم همون جادوگر پلید نبود...

فنریر دستش رو کرد توی گوشش، مغز کوچیکش رو در آورد، با آستینش پاک کرد و گذاشتش توی جیبش که حس های بدش رو فراموش کنه. و بعد خوابید.

پایان فلش بک!

کلاه گیس و ظرف برای یک لحظه روی هوا معلق موندن که وضعیت جدیدشون رو کاملا بفهمن و تحلیل کنن. و بعد ظرف که سنگین تر بود، به کلاه گیس که مثل چتر نجات آروم میومد پایین، با حسادت نگاه کرد، چندتا فحش به سبک ظرف های در دار که قابل ترجمه نیستن به کلاه گیس داد، و با تمام سرعت سقوط کرد.

ظرف انتظار داشت صاف بخوره توی زمین خاکی... ولی با دیدن یک عدد فنریر که زیر دیوار خوابیده بود، غافلگیر شد. البته غافلگیریش وقتی بر اثر برخورد با کله پوک فنریر قر شد، تموم شد.
فنریر از خواب پرید. ولی چون کله ش پوک بود، متوجه چیزی به جز یه مقدار خارش توی سرش نشد. پس بلند شد وایساد، اطرافشو زیر نظر گرفت، خمیازه کشید و بعد کلاه گیس با وقار و آرامش تمام اومد روی سرش.

فنریر حس کرد یه چیز عجیب و گرم روی سرش قرار گرفت. حس کرد کل وجودش مور مور شده. در نتیجه دستش رو دراز کرد و کلاه گیس طلایی و به شدت دراز رو از روی سرش برداشت.
به محض برداشتن کلاه گیس، حس مور مورش هم از بین رفت. با تعجب به کلاه گیس نگاه کرد...
- این یه نشونه از سمت مرلینه...

صدای فنریر زیادی بلند بود. و شنوایی لرد هم به شدت خوب، بنابراین صدای فنریر رو نه تنها شنید، حتی تشخیصش هم داد. در نتیجه به سرعت دوید به سمت پنجره.
- فنر! ما این بالاییم! بیا آزادمون کن!

صدای لرد سیاه به ابرها برخورد کرد و بعد به سمت خودش منعکس شد.

- ای بر پدر و مادر گند زاده اونی که ما رو انداخت اینجا لعنت. ما از اینجا در بیایم، میکشیمت فنر!

البته فنریر نشنید، و فقط ادامه حرفشو زد.
- من این رو یه دعوت از سوی مرلین میبینم برای نجات دنیا از ظلم و جور و فساد.

و فنریر دوباره کلاه گیس رو روی سرش گذاشت.
اینبار که کلاه گیس رو گذاشت، عضلاتش ورم کردن، شکمش سیکس پک شد، و انرژی کلاه گیس وارد بدنش شد. فنریر حس کرد انقدر قدرتمنده که میتونه حتی دنیارو تغییر بده. پس با یک حرکت سریع، پرواز کنان از قلعه، برج و لرد سیاه دور شد.

فنریر توی هوا مثل پرنده ای آزاد، بال زنان پیش رفت. از پهلوی چندتا هواپیما رد شد و برای مسافرا و خلبان هم دست تکون داد که البته باعث وقوع حوادثی مثل برخورد موشک به هواپیماها و سقوطشون توی مثلث برمودا شد.

فنریر پرواز کنان، همراه و هم جهت با پرنده های مهاجر مستقیم به سمت آمریکای جهان خوار رفت تا ریشه های ظلم و ستم رو از دنیا پاک کنه. فنریری شده بود متحول شده که میخواست هیچ ظلم و ستم و پلیدی ای به غیر از ظلسم و ستم و پلیدی اربابش وجود نداشته باشه.

اون پرواز کنان از مرزهای هوایی آمریکا وارد شد. آمریکایی ها که موهاشون ریخته بود، خیلی سعی کردن با انواع هواپیما و موشک جلوشو بگیرن. ولی خب نتونستن. در واقع فنریر دوتا هواپیماهارو گرفت...
... و خوردشون. همراه با تمام موشک هاشون و خلبانشون.

و بعد مستقیم به سمت کاخ سفید رفت.
روی زمین فرود اومد، درست جلوی کاخ. نگهبانا و سربازا همه با اسلحه هاشون به سمتش نشونه گیری کردن.
فنریر همونطور که خوب میبویید، خوب هم میشنید. بهتر از قبل حتی. قدرت های کلاه گیس در تک تک سلول هاش جاری بودن بهرحال.
و در اون لحظه فنریر از توی هندزفری یکی از نگهبانا جمله ای از یک آهنگ رو شنید که میگفت:
- Now this looks like a job for me...

فنریر لبخندی زد و در اون لحظه همذات پنداری شدیدی با این آهنگ پیدا کرد. پس در نتیجه یکی از محافظا رو به شکل یک عدد چماق توی دستش گرفت، و در حالی که گلوله های بقیه رو با بدن اون محافظ منحرف میکرد، همه شونو گرفت زد. یه بلایی سرشون اومد که چندتا از کارگردان های بزرگ هندی و ترکی هم اومدن حتی از روی دستش یادداشت بردارن برای فیلمای آینده شون.

فنریر رفت جلو، با لگد در کاخ سفیدو باز کرد، چندتا محافظ دیگه رو هم پیچید بهم دیگه و بالاخره رسید به اتاق دایره ای، شاید هم از زوایای خاصی بیضوی.

با همون چندتا محافظی که به هم دیگه پیچیده بودشون، در رو خرد کرد و دید که توی اتاق یک عدد ترامپِ بلند قد و چهارشونه، با موهای زرد قناری و صورت سرخ نشسته و داره سعی میکنه توی گوشیش با کلمه به هم ریخته Covfefe یک کلمه درست رو تشکیل بده. در واقع انقدر سرش گرم بود که اصلا نفهمید فنریر وارد شده.

فنریر هم رفت پشت ترامپ، یدونه زد پس کله ش. کله ترامپ خورد تو سر گوشیش، برنامه توئیتر باز شد و Covfefe رو به عنوان یک عدد توئیت فرستاد.

فنریر اصلا به ترامپ فرصت نداد صحبت کنه، گوشیش رو گرفت کرد تو حلقش، و بعد ترامپ در حال خفه شدن و کبود شدن رو از کادر خارج کرد.
شاید فکر کنید فنریر فقط خواست ترامپ رو یه جوری بزنه که صدای پلیکان و زرافه بده. ولی چنین اتفاقی نیفتاد. فنریر با یک عدد زیر شلواری که خال هایی به شکل پرچم آن کشور جهان خوار و پلید روش بود، رفت بالای کاخ سفید و اون زیر شلواری رو به میله پرچم آویزون کرد.

و بعد از اون، فنریر دوباره رفت توی کاخ سفید، از جنازه ترامپ که شطرنجی شده بود عبور کرد، رفت به سمت میزش، یکم با میز بازی کرد و میز که دکمه ها و کنترل تمام موشک ها به همراه نقشه ای از کل کره زمین رو در خودش مخفی کرده بود، مجبور شد همه چیز رو افشا کنه. و فنریر هم البته تمام موشک هارو به سمت آسیا و اروپا به غیر از انگلیس پرتاب کرد و لبخندی راضی و حق به جانب زد.

فنریر کل مشکلات دنیارو حل کرده بود. حالا فقط باید به اطلاع لرد میرسوند که بیاد و دنیا رو تصرف کنه... و البته با همین فکر یهو سوزش علامت شوم مثل سوزنِ چرخ خیاطی زیبای خفته رفت تو چشمش.
و فنریر قبل از اینکه دستش از شدت سوزش علامت شوم، که تا الان به خاطر فکر مشغول و هدفش حسش نمیکرد، با تمام سرعت رفت به سمت قلعه مخروبه ای که لرد توش بود.

فنریر به راحتی سد ابرهای توی مسیر رو از هم پاره کرد، و بعد با یک انگشت، دیوار برج رو خراب کرد و صورتش مستقیم جلوی صورت لرد قرار گرفت. چشم در چشم.

- فنریر...

لرد سیاه ادامه حرفش رو نگفت. نشون داد. دماغ فنریر رو گرفت، کشیدش تو، کلاه گیس رو از سرش برداشت و کرد توی دماغش.
- تا تو باشی دیگه ما رو ول نکنی به امان مرلین!
- ارباب این کلاه گیسه قدرتای خفن میده ولی به آدم. غلط نکنم کار مرلینه که سعی داشته فراریتون بده.

مرلین سرش رو از گوشه کادر آورد داخل و گفت:
- ما از صبح داشتیم با حوری هایمان قلیون میکشیدیم و برایشان از رشادت ها...

چشمان لرد به سمت مرلین تنگ تر شدن، و مرلین ناچار شد آب دهانش رو قورت بده و جمله ش رو به شکل دیگه ای به اتمام برسونه.
- ... یعنی داشتیم دنبال شما میگشتیم ارباب. این کلاه گیس هم کار ما نیست.

مرلین از کادر خارج شد، و فنریر با کلاه گیس توی دماغش، با لرد به شدت خشمگین ولی نجات یافته، تنها موند...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ ۲۳:۵۵:۰۴



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۵۵ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#41

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۴۸:۵۶
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 103
آفلاین
اسب vs فیل



نقل قول:
سوژه: ابرقهرمان

لرد سیاه در طبقه‌ی بالایی یک قلعه‌ی مرموز زندانی شده و جالب است بدانید که به وی یک کلاه‌گیس برای انداختن از پنجره داده‌ند. ترجیحاً به نجاتش بروید.



اگر هرکس قادر به کنترل چیزی نباشد، تنها چیزی که مایه دلگرمی اوست امنیت خیالی و پوشالی اش است. به خوبی می‌دانست که حضورش در آنجا تنها به خائنین و گندزاده ها قوت قلب می بخشد. اما مگر چقدر می توانستند قدرتمند ترین جادوگر دنیا را زندانی کنند؟ حتی اگر بالاترین اتاق بلندترین برج آزکابان زندان او باشد؟ او لردولدمورت بود. جادوگری که مرگ که تقریبا مرگ را شکست داده بود. فرار از این زندان برایش چندان غیر ممکن نبود.

_لرد سیاه موهاشو انداخت پایین!

لرد سیاه کلاه گیس را برداشت و آن را روی سرش گذاشت و موهای به طرز عجیبی بلند آن را پایین انداخت. چند لحظه بعد جن خانگی به کمک موهای کلاه گیس خود را به اتاق او رساند.
_کریچر سلام میکنه.
_دیر کردی. در ضمن بارها بهت گفتیم اینقدر نگو موهای ما! این کلاه گیسه.

کریچر در حالی که سبدی که در دست داشت را روی تخت می گذاشت گفت:
_کریچر عذرخواهی میکنه. اما لازم بود که ما عادت کرد. کلاه گیس قرار بود نقش مهمی در نقشه فرار کریچر ایفا کرد! باید لرد سیاه باور کرد که این ها موهای خودش بود!

موجود مقابلش چقدر حقیر می نمود. با آن قد کوتاه و لنگ کثیف و موهای سفید فرفری پشت گوشش. افسوس که فعلا به او نیاز می داشت!
_تو سبدت چی داری؟
_ارباب... اینا لوازم آرایش بانو بلک بود.
_ما نمیدونیم اینا چطور قراره به فرار ما کمک کنن؟
_واضحه ارباب... باید چهره قشنگ تون رو قشنگ تر کرد.
_نه اینکه متوجه نشیم، فقط میخوایم از زبون خودتون بشنویم که چطور و چرا میخوان ما رو قشنگ تر کنین؟

کریچر در حالی که رژ لب بدست به سمت لرد می آمد گفت:
_ارباب باید مدتی مونث شد!

آن روز احتمالا خوش شانس ترین روز کریچر بود؛ چرا که اگر در یک روز عادی به لرد سیاه این حرف را می‌زد صد در صد کریچر نیز به ارباب ریگولوس عزیزش می پیوست. بالاخره پس از مجادله بسیار لرد سیاه راضی به آرایش شد. پس از ساعتها کار بر روی سر و صورت و اصلاح ابرو و خط چشم و رژ لب و سایه روشن و سایه کم رنگ و هزاران مورد دیگر که لرد سیاه حتی اگر از آغاز خلقت هم زنده می بود هرگز نمی دید، بالاخره کریچر راضی شد کارش را تمام کند.
_البته کریچر پیشنهاد میده لرد سیاه این کفش و جوراب ها رو هم پوشید.

لرد سیاه جوراب را دید. اصلا شبیه جوراب نبود. لرد سیاه عادت داشت جوراب هایش را تا زانو بالا بکشد. این جوراب جدید حتی پشت پایش را نیز نمی پوشاند.
_ما این جوراب ها رو نمی پوشیم. ما جوراب بلند دوست میداریم. احساس بدی داریم نسبت به اینا. الان که خودمونو داخلش تصور می‌کنیم می‌بینیم احساس خوبی نخواهیم داشت. انگار ابهت نداریم.
_ارباب نگران نبود. این جوراب طوری بود که مچ پای ارباب بیرون بود. جای نگرانی برای ارباب نبود چون این روزا حتی آقایون هم از اینا پوشید!

یک لحظه به ذهن لرد سیاه رسید که خود را از پنجره داخل دریاچه پرت کند اما بر آن غلبه کرد.
_همین که از اینجا بیایم بیرون امر میکنیم به سلاخی تک تک این مردان.

بالاخره لرد سیاه کلاه گیس به سر گذاشته، آرایش کرده و پاچه ردا بالا زده آماده بود برای اجرای نقشه.
_از شما متنفریم کریچر. ما ترجیح میدیم اینجا بمیریم و بپوسیم اما خفت پوشیدن این کفش ها را به جان نمی خریدیم.

کریچر هق هق کنان گفت:
_ارباب...کریچر به شما حق داد. کریچر ترجیح داد لرد سیاه ازش متنفر شد و اونو کشت اما لرد سیاه در امنیت بود. کریچر عهد کرد از وقتی ارباب ریگولوسش ناپدید شد به ارباب اربابش خدمت کرد.
_فقط زودتر ما رو از اینجا بیرون ببر!
_ارباب...اگر کسی ما رو دید و از تون پرسید شما راپونزل رایدر اسم تون بود. وکیل مجرمین.

کریچر بکشنی زد و غیب شد. درست چند لحظه بعد، کریچر در سلول را باز کرد. لرد سیاه نگاهی به سرتاسر راهروی تنگ و تاریک و ترسناک کرد. به طرز معجزه آسایی خالی از رفت و آمد و امن بنظر می رسید. هردو روی پنجه پا از راهرو گذشتند و به راه پله گردی رسیدند. بنظر می رسید راه پله هرگز انتهایی نداشته باشد. همینکه لرد سیاه و جن خانگی چند پله قدم به پایین گذاشتند فریادی آنها را میخکوب کرد.

_ایست!

به دنبال فریاد، صدای عصا زدن شخص نیز به گوش رسید. لرد سیاه بی تردید متوجه شد که این شخص کسی نیست جز الستور مودی.
_شما دوتا اینجا چه غلط...؟

اما همین که چشمش به ولدمورت افتاد حرفش را خورد.با لحن بسیار بسیار ملایم تری پرسید:
_بانوی محترم شما اینجا چیکار میکنید؟
_ما بانوی محترم نیستی... آخ...

کریچر نیشگونی از پای لرد سیاه گرفت. لرد سیاه نگاه "خون ات پای خودته" طوری به او کرد. خوشبختانه مودی طوری مبهوت مانده بود که متوجه این موضوع نشد.
_می فرمودیم... ما... یعنی من.... راپونزل رایدر وکیل مجرمین... هستم...و... این...

به کریچر اشاره کرد.
_جن خونگی... ام...مکسه.

طوری جملات را ادا کرده بود گویی به زبان کشف نشده ای حرف می‌زند.

مودی پرسید:
_احتمالا خارجی هستین خانم گیزاتل.
_راپونزل...بله.
_پس پیشنهاد من برای خوردن قهوه رو بپذیرید.
_ما قهوه نم... یعنی من متاسفانه باید... برم... کار...

ناگهان کریچر به میان حرفش پرید:
_البته! البته! بانو به شدت به قهوه نیاز داشت!
_چه عالی! پس هرسه میریم کافه آزکابان!

لرد سیاه حاضر بود در آن لحظه همه چیزش را از دست بدهد. حتی تک تک جان پیچ هایش را به دست خودش نابود سازد اما بتواند لگد جانانه ای نصیب کریچر کند. تنها مرلین می‌دانست نقشه فرار کریچر به کجا خواهد رسید.

کریچر به آرامی گفت:
_ارباب می بایست طبیعی رفتار کرد.

چند لحظه بعد همگی در کافه آزکابان دور میز گردی نشسته بودند و مقابل هریک فنجان قهوه قرار داشت. مودی لبخند بزرگی زد. لبخندی که اصلا با صورت زخمی و چشم جادویی اش تناسب نداشت.
_خانم گیزاتل از قهوه راضی هستن؟

لرد سیاه با خشم به کریچر خیره شد.
_بله عالیه... در ضمن ما راپونزل هستیم.
_بله... متوجه خانم گیزاتل. شما انتظارتون از همسر آینده تون چیه؟
_ببخشید؟!

کریچر به آرامی گفت:
_ارباب آروم بود. این تنها شانس برای فرار بود!

سپس ادامه داد:
_بانو از همسرشون یه زندگی عالی خواست. خونه، طلا، جاروی آخرین مدل، مهریه بالا.
_من هرچی بخواین براتون فراهم میکنم. با من ازدواج می کنید؟
_البته که بانو با شما ازدواج کرد! فقط به شرطی که کارآگاه ما رو از اینجا برد بیرون!

سه روز بعد

سه روز از فرار لرد سیاه گذشته بود. با این حال تغییر چندانی در وضعیتش دیده نمی شد. باز هم در بالاترین اتاق بلندترین برج زندانی شده بود البته نه دقیقا. مودی لرد سیاه را به جایی برده بود که می‌گفت روستای محل تولدش است و بهترین اتاق روستا را به همسر آینده اش اختصاص داده بود.

_لرد سیاه موهاشو انداخت پایین! ... کریچر کم کم از این کار خوشش اومد.

چند لحظه بعد کریچر وارد اتاق شد.
_کریچر سلام کرد.

لرد سیاه آرایش کرده بود، همچنان پاچه ردایش را بالا زده بود و ردای صورتی گل گلی به تن داشت.
_ما دیگه تحملش رو نداریم کریچر. سه روزه اسیر این چلاق شدیم. مادرش از ما خوشش نمیاد. میگه مچ پامون لاغره. مچ پای ما خیلی هم خوبه. با چشماش طوری به ما نگاه میکنه انگار فضولات پیکسی هستیم. از همین حالا میخواد تو زندگی مون دخالت کنه. امروز برامون ردای صورتی خرید و برامون شعر "ردا صورتی دل منو بردی. " خوند. چشمای مادرش داشت در میومد. ما اصلا نمیدونیم نقشه تو قراره چه کمکی به ما بکنه. ما که الان آزادیم ولی تو همش به ما میگی تحمل کنیم و نقشه داره درست پیش میره ولی این نقشه داره ما رو زجر میده به جای اینکه کمک مون کنه! حتی اخلاق مون رو عوض کرده. دچار اختلال شخصیتی شدیم. الان نمیدونیم لرد سیاه هستیم یا گیزاتل که میخواد زن این چلاق بشه و از دخالت های بی جای مادر شوهرش خسته شده!

کریچر دستی به موهای سفید پشت گوش های بزرگش کشید.
_راستش لرد سیاه نقشه قرار نبود به شما کمک کرد. نقشه برای کمک به کریچر بود.

لرد سیاه کمی گیج شده بود بنابراین کریچر ادامه داد:
_حقیقتش اینا هیچ کدوم واقعی نبود.

لرد سیاه فریاد زد:
_منظورت چیه که واقعی نبود؟ یعنی ما همچنان زندانی هستیم؟
_بدتر... اینجا نه روستا بود نه زندان. اینجا ذهن کریچر بود!
_تو ما رو مسخره می کنی؟ ما بزرگترین جادوگر دنیا هستیم. میدونی عاقبت سر به سر ما گذاشتن چیه؟

کریچر لبخند گشادی زد.
_نه ارباب... اینجا ذهن کریچر بود. سالها قبل هری پاتر شما رو کشت. بعد اون خانم گند زاده که دوست ارباب هری بود شد وزیر سحر و جادو و برای جن های خونگی مدرسه زد. یکی از دروسش اندیشه مرلینی یک و دو بود. کریچر الان سر کلاس اندیشه مرلینی یکه. این کلاس همیشه حوصله کریچر رو سر برد برای همین کریچر که شب قبل تو جعبه جادویی مشنگا کارتون راپونزل دیده بود تصمیم گرفت از قوه تخیلش استفاده کنه که زودتر کلاس تموم شه! اینا همه تو ذهن کریچر بود! برای همین لرد سیاه این سوژه اصلا شبیه لرد سیاه اصلی رفتار نکرد!

ولدمورت فریاد زد:
_ما لرد سیاه اصلی هستیم. میندازیمت جلو دخترمون که تیکه تیکه ات کنه! اونقدر بهت کروشیو میزنیم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی! تو موجود حقیر کارت به جایی رسیده که ما رو دست بندازی؟!
_ای بابا... چرا لرد سیاه ملتفت نشد؟اینجا ذهن کریچر بود. تمام این ماجرا بخاطر این بود که کلاس اندیشه مرلینی یک تموم شه! لرد سیاه به خودش تو آینه نگاه کرد...مگه لرد سیاه واقعی رو می شد به این راحتی دست انداخت و سوژه کرد؟!
_تو...تو...

لرد سیاه به سمت کریچر حمله برد اما درست قبل از آنکه دست هایش گردن کریچر را لمس کند ناپدید شد و چیزی جز کلاه گیس اش باقی نماند. کم کم کلاه گیس و برج هم ناپدید شدند.
اکنون کریچر سر کلاس اندیشه مرلینی یک نشسته بود و تلاش می کرد لبخند نزد. چند لحظه بعد کلاس به اتمام رسید. وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد.


تصویر کوچک شده

وایتکس!



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶:۵۶ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#40

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۰:۲۵
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 376
آنلاین
دور رده بندی شطرنج هاگوارتز

ریونکلاو vs هافلپاف

سوژه: تشکل

تصویر کوچک شده

- گب! مجوز میخوام!

تام همینطور که با لگد درِ اتاق وزیر رو باز می‌کرد، این رو گفت.

- چته؟! مگه سر آوردی؟!
- ببخشید خب.
- مجوز چی می‌خوای حالا؟
- هیپ-هاپ.
- هاپ هاپ؟ اسم سگه؟
- نه. همونا که اعتراضی میخونن... سریع میخونن!
- همونا که به وزارت‌خونه اعتراض میکنن، نه؟
- آره.

بعد برای اینکه امتیاز از گروهمون کم نشه، مکالمه ی من و گب، خلاصه میشه و آخرشو می‌نویسیم.

- باید بری پیش رابستن.

تام فاصله ی 10 سانتی‌متریِ بین میز وزیر و معاون را طی کرد.
- بهم گفتن شما مجوز موسیقی می‌دین.
- درست گفتن کردن.
- خب مجوز می‌خوام.
- چه موسیقی ای خوندن می‌شین؟

اینجا هم همون کارو تکرار می‌کنیم و مکالمه خلاصه میشه.

- اسم هنریتون چی‌بودن میشه؟
- جِسِبع.
- حالتون بد بودن شده؟
- نه، اسمش اینه. جِ سِ بِ ع.
- ... حالا متن ترانه تون رو گفتن کردن بشین.

این جمله ی رابستن، تام رو به خاطرات و زمان تشکیل گروهش برد...

فلش‌بک، یک‌هفته قبل

تام، در خیابان قدم می‌زد و ناگهان زیر آواز زد.
- اینجا لندنه، یعنی شهری که، جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه!
- تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار!

تام لحظه ای ایستاد، و بعد پشت سرش رو نگاه کرد.
- هوریس؟!
- تام؟!
- پایه ای؟
- همیشه!

و این سرآغازی بود بر دوستی تام و هوریس و تشکیل گروه "جسبع".

فردای همان روز، کافه ی هاگزمید

تام، هوریس و سه غریبه؛ در کافه ی هاگزمید، دور یک میز نشسته بودند.
- معرفی نمی‌کنی هوریس؟

هوریس، جرئه ای از نوشیدنی کره ایش رو نوشید و شروع کرد.
- این سونامیه، این سیله، اینم زلزله.
- انگار کتاب زمین شناسیه! ... خب حالا مسخره بازی بسه، جدی‌شو بگو!
- من با تو شوخی دارم؟
-

تام به چهره ی سه عضو دیگر گروهش نگاه کرد. یه جای کار می‌لنگید...

سه روز بعد، زیرزمین خانه ی هوریس

- خب تام، بیتو بنداز.

تام، پشت دستگاه عظیم الجثه ی هوریس رفت.
- کدومشه؟ فک کنم اینه.

تام دکمه رو فشار داد و موسیقی شروع شد.

- خودت شروع کن تام.
- آ... آره! اینجا لندنه یعنی شهری که، جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه.

هوریس ادامه داد.
- تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌س آشکار!

بعد این‌جارو برای اینکه به قسمت بی‌ناموسی/سیاسی ماجرا نرسیم، سانسور می‌کنیم و به بعد از ضبط آهنگ می‌ریم.

- سونامی! کارت عالی بود. سیل، تو هم ترکوندی پسر! هوریس، کار تو هم حرف نداشت. زلزله توهم خیلی بیت خوبی زدی. این آهنگ می‌ترکونه.

تام تک‌تک به سمت بچه ها می‌چرخید و این‌ها رو می‌گفت.
- خب، حالا اسم گروهمون چی باشه؟
- بلایای طبیعی.
- پنج وحشی!
- نظرتون چیه خودم اسم انتخاب کنم؟ مثلا جسبع!
- هع؟!
- جسبع! "جادوگران و ساحره های با عقیده!" مگه اون گروه معروفِ یادتون نیست؟ سِبِع!
- سبع؟
- بابا NWA رو میگم.
- یعنی ما الان WWWA شدیم؟
- دقیقا.

زمان حال، دفتر معاون وزارت

- اینجا لندنه، یعنی شهری که/ جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه/تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!

- شعرتون خیلی سیاسی بودن میشه.
- کجاش سیاسیه؟
- همه جاش سیاسی بودن میشه.
- این سیاست عرفانیه! شما درکش نمی‌کنید. مقصودش خداست.
- به هرحال، باید از بخش های برابری اجتماعی، سیاسی، مذهبی، تولید ملی و سرقت ادبی تائیدیه آوردن کنی.

بخش برابری های اجتماعی وزارت‌خانه


- بهم گفتن باید بیام اینجا تو مجوز موسیقی بگیرم.
- شعرتون رو بفرمائید.
- اینجا لندنه، یعنی شهری که جادوگر مجبور به بودن تو محله ی تاریکه/تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- این دیگه چه محتوائیه؟ چرا جادوگر؟ چرا ساحره نه؟ تا به کی می‌خواین این همه در حق ساحره‌ها ظلم کنیو؟ مگه ساحره‌ها آدم نیستن؟ مگه دل ندارن!
- باشه خب.
- هر چه سریعتر حذف بشه.

تام کمی فکر کرد و بعد، شعر تغییر داده شده رو تحویل بخش اجتماعی داد.
- اینجا لندنه/تاریکه و پر از آشغال، یه وزارت داره که بی عرضه‌اس آشکار/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- خب حالا تائیدیه ی بخش ما رو میگیره. موفق باشید!

بخش بعدی، سیاسی بود!

بخش سیاسی وزارت‌خانه

- این چه شعریه مرتیکه؟
- کجاشو باید تغییر بدم؟
- وزارت بی عرضه، کاملا توهین به ماست، می‌تونیم دستگیرتون کنیم. لندن هم باید عوض شه! چرا لندن؟ دلیلی داره؟ نکنه پیش زمینه‌ی یک شورشه؟ ها؟ حرف بزن!
- غلط کردم الان عوضش می‌کنم!

تام، برگه ی شعر رو از مسئول گرفت و شعر تغییر داده شده رو به مسئول تحویل داد.
- شهری که طرف توش مجبور به بودن تو محله ی تاریکه/تاریکه و پر از آشغال/مردمش می‌پرستن آوادارو، ولی پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو آشغالاست و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- خب... بهتر شد. مورد تائیده. بعدی!

تام از فیل‌تر سیاسی هم رد شد، حالا نوبت بخش مذهبی بود.

بخش مذهبی وزارت‌خانه

- سلام علیکم!
- سلام فرزندم.
- مجوز موسیقی می‌خواستم.
- شعرتون فرزند؟

تام برگه ی شعر را تحویل مسئول داد.

- این دیگه چه شعر مبتذلیه فرزندم؟ مشکل داره.
- این دفعه کجاش؟
- چرا تاریکی و آشغال تا روشنایی و پاکیزگی هست؟ چرا آوادا پرستش بشه تا خدا هست؟

تام دوباره شعر را تغییر داد.
- پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره، فقیر تو پاکیزگیه و پولدار نیمبوس سواره! آ آره سجبع رو بیته!
- موفق باشی فرزند، تائید شد.

بخش تولید ملی وزارت‌خانه

- مجوز.
- به به! خیلی خوش اومدین. شعرتون لطفا.

تام شعر را تحویل مسئول مربوطه داد.

- نه دیگه! نمیشه عزیز، چرا نیمبوس تا پرایدوس تولید داخل داریم؟

تام دوباره مجبور به تغییر شعر شد.
- پول ندارن واسه دوا و دارو/آره اینجا شهر عجایبه فقط آلیس نداره! آ آره سجبع رو بیته!
- عالی!

این داستان ادامه داشت!

بخش سرقت ادبی وزارت‌خانه

-
- مجوز می‌خواین؟
-
- شعرتون؟

تام با خستگی و ترس و لرز شعر رو تحویل داد.

- نمیشه! شما از آلیس در سرزمین عجایب سو استفاده کردین!

تام باز هم شعر رو تغییر داد.
- آ، آره! سجبع رو بیته!
- محشره.

تام بالاخره از تمام فیل‌تر ها رد شد!

دفتر وزیر

- همشو گرفتم.

تام در حالی که فاصله‌ای با جنازه‌ شدن نداشت شعر رو تحویل وزیر و معاونش داد.

- خوبه ها. ولی خشن بودن می‌شه! مخصوصا قسمت " آ آره سجبع رو بیته" خیلی بد بودن میشه. باید یکم لطیف‌تر سراییده شدن شه!
- میشه بگین چطوری؟
- مثلا اینطوری خوب بودن میشه: "شهر ما خیلی خوب بودن میشه، بچه های خوب دونستن بشین، ما از همه جا بهتر هستن شدیم، تو خودتون کار خرابی کردن نکنین"!
- ystop:

تام برای مجوز شعر پیشنهادی را تائید کرد... البته در ظاهر!

سه روز بعد، روزنامه پیام امروز

نقل قول:
انفجار در شهر!
آهنگ زیرزمینی و بدون مجوزِ "وزارت کثیف" از گروه "جسبع" به یک میلیارد گالیون فروش رسید! گزارش ها حاکی از آن است که نسخه ی دیگری از این ترانه مجوز گرفته بود، اما این ترانه بدون مجوز و با جعل مجوز قبلی پخش شده است. گابریل دلاکور وزیر سحر و جادو، دستور داده تا تمام دیسک های این ترانه از سطح شهر جمع‌آوری شوند، اما به گزارشِ گزارشگر ما این امر غیرممکن است.



پایان!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ ۲۱:۵۰:۵۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ ۲۱:۵۳:۵۱

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۱۸ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#39

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۵۴:۵۳
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
فیل
در برابر
فیل


نقل قول:
هافل و ریون
سوژه: تشکل

شما بنا به ساخت یک تشکل موسیقی زیرزمینی جادویی می‌کنید. به نظر می‌آید که وزارت خیلی با قضیه کنار نیامده و سنگ‌هایی جلو پاتان می‌اندازد. آیا موفق به انتشار اولین البوم می‌شوید؟ چه خبر شده؟ یکی به من توضیح بدهد.


داخل زیرزمینی نمور ارنی پشت دستگاه میکس موسیقی ایستاده بود و با پخش شدن اهنگ با دستش به آدم هایی که وسط زیرزمین با میکروفونی جلویشان ایستاده بودند علامت داد.

-خب دیگه وقتشه. هاگرید از تو. یک دو سه.
-میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید.
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی.
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...

-کات. خوب بود. نوبت توعه یوان.
-وی گات تو هولد آن تو وات وی گات. ایت دازنت مِیک دیفرنس ایف وی میک ایت اُر نات.

-بسه. هوریس برو.
-ابریق مرا شکستی ربی. بر من درِ عیش را بستی ربی.
من می میخورم و تو می کنی بد مستی ؟؟!! خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟؟
- هاگرید اینو بده هوریس بخوره. هوریس شاد تر بخون یه کم.
-قلوپ قلوپ قلوپ. عوق. باشه.
تو پادشاه قلب من هستی. در قلب من بیا خدایی کن. از مرز پیراهن من ردشو. آری بیا کشور گشایی کن. تصویر کوچک شده

-کافیه. پروفسور شروع کن. ضبط میشه.
-برای با تو بودنم راه ستاره رفته ام.
هر سفر ثانیه را من به شماره رفته ام.
هزار پنجره نگاه در انتظار ساخته ام.
روح غرور مرده را در اشک خود شناخته ام.
-کات. اسنیپ پارت آخر برو.
-سلام عشق سابق. یادته که منو؟! صبر کن؛ قطع نکن. الو؟
دلم تنگه واسه حرفای شبونه. من صدام همونه.
تو عادت کردی به یه صدای جدید. چی شد پس اون علاقه ی شدید؟
حرف بود همش نه؟ جوری دستاشو گرفتی انگار جفت همین.
دلم خوش بود به اینکه تورو دارم. پیش اون کردی کلی بد و بیراه بارم.
یادم نمیره خیلی بدهکاری بهم. وقتی همه رفتن تو هم نموندی با من .
گوش میدی؟ هنوزکه قط نکردی؟ اون شبایی که گوشی تو روم ردمیکردی.
فکرم هزار جا میرفت گفتی وقتم پره. پس چطور واسه اونا وقت میکردی؟
گفتی دیگه مثل سابق نیستی خب بی انصاف یه کم صبر میکردی.
چطور دلت رو زدم؟ من که میمردم من که برات تب میکردم. تصویر کوچک شده


-تمام. خوب بود آقایون به نظرم این اهنگ میترکونه و مارو از زیرزمین به پنت هاوس میرسونه.

همه ی خواننده ها میخواستند همدیگر را بغل کنند اما به دلیل مسائل بهداشتی ترجیح دادند که پاترونوس هایشان این کار را برایشان انجام دهند. بعد از خوشحالی کردن همه از زیرزمین خارج شدند و سر کارهای روزمره ی شان رفتند جز ارنست و هاگرید که همچنان در زیرزمین ماندند.

ارنست هم زیرزمین را به مقصد وزارتخانه ترک کرد و به هاگرید قول داد که نتیجه را برای او توضیح دهد. به وزارت خانه که رسید متوجه صف طولانی که جلوی در اتاق گابریل دلاکور کشیده شده بود شد و جز صبر کردن چاره ای نداشت.

بعد از گذشت چند ساعت ایستادن در صف بالاخره ارنست به جلوی صف رسید که صحبت های نفر پشت سری توجهش را جلب کرد.

-داداش اینا دارن یه چیزایی رو از مردم پنهون میکنن.
-چطو مگه؟
-ما یه فامیلی داریم تو اطلاعاته.
-جدی؟ کدوم اطلاعات؟
-اطلاعات بیمارستان. میگفت نه ملیون نفر کرونا گرفتن. از بالا گفتن نامه اش را پاره کنید مردم نفهمن.
-بابا این حرفا چیه؟ اینجوری که ینی کل کشور گرفتن. آیا کل کشور گرفتن؟
-بابا عزیز من، ما قوم و خیش مون تو اطلاعاته.
-جدی؟ کدوم اطلاعات؟
-اطلاعات شهرداری. گفتن کامیون کامیون دارن قفل میارن.
-قفل برای چی؟
-میخوان دور تا دور شهرو در بزنن، درهارو قفل کنن که قرنطینه مون کنن.

ارنی:

-نفر بعدی. گفتم بعدی.

ارنست از جا پرید و به سمت اتاق گابریل رفت. که منشی جلوی اورا گرفت.

-ببین وزیر مهمون ویژه داره بهتره سریع کارتو انجام بدی.

ارنست چپ چپ به منشی نگاه کرد و داخل شد.

-سلام گابی.
-واستا سرجات. از اون خط زرده جلوتر نمیای.

گابریل در یک دستش اسپری ضد عفونی کننده و در دست دیگرش دستمال بود و داشت تمام چیزهایی که مراجعه کننده ی قبلی با ان ها تماس داشت ضدعفونی میکرد. که رد پای شخص روی فرش هم جز همین چیزها میشد. گابریل جای پاها را پاک کرد و پاک کرد تا به نزدیک درب ورودی و ارنست رسید. همینکه به پای ارنست رسید بدون بلند کردن صورتش گفت.
-پاتو بلند کن. انگار اون یارو از وحشی اومده بود. ایــش!

بالاخره استریل کردن اتاق تمام شد و گابریل کمرش را راست کرد و با ارنست صورت تو صورت شد.

-یا مرلیییین.
گابریل جیغ کشان خودش را پشت میز وزارتش پرت کرد.

-چی شده؟ ببین من اومدم اینجا که...
-اومدی منو مریض کنی؟ ماسک نداری چرا؟

ارنست خواست بگوید د آخه لعنتی ماسک مگه پیدا میشه؟ که تصمیم گرفت سکوت اختیار کند تا کارش پیش برود.

-خب چیکار کنیم حالا؟
-هیچی پشتت رو بکن به من و صحبت کن.
-باشه.

ارنست رو به در کرد و شروع به صحبت کرد.

-بببین گابریل این موسیقی جدیدمه میخوام توی پیام امروز چاپش کنی.
-نمیشه.
-چرا نمیشه.
-چون مجوز نداری. مجوز هم دوساله که نمیدیم. پس نمیشه حالا برو بیرون.
-چی؟ من اینهمه راه اومدم حالا میگی مجوز نمیدی؟
-آره میخوای چیکار کنی؟ جلو نیا ها.

ارنست به سمت میز گابریل رفت و هوا گرفت تا یک سرفه ی جانانه توی صورت گابریل شلیک کند که انطرف تر مهمان ویژه ی گابریل که صورتش را پوشانده بود نقابش را برداشت.

-من مجوز میدم.

ارنست و گابریل هر دور به سمت او برگشتند. گابریل با عصبانیت فریاد زد.
-نه. عله! تو نمیتونی چنین کاری بکنی؟
-نمیتونم؟
-چرا خب میتونی. اما نباید اینکارو بکنی. اینا یه گروه زیرزمینی هستن.
-خب باشن. مجوز دادنم یه شرط داره ارنست پرنگ. اونم اینکه منم باید تو اهنگتون باشم.

گابریل:
ارنست:

یک روز بعد در مجله ی پیام امروز چهره ی عله کبیر در کاور موسیقی ارنست پرنگ و دوستان به عنوان خواننده ی اصلی خودنمایی میکرد.

_________________________________________________________
برای شنیدن این اهنگ لطفا به روزنامه ی پیام امروز مراجعه کنید.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۰۳ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#38

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۹:۲۵
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 424
آفلاین
واهاااای دوس‌جونیای باهوش شطرنج‌بازم، سوولاام.

هافل و ریون
سوژه: تشکل

شما بنا به ساخت یک تشکل موسیقی زیرزمینی جادویی می‌کنید. به نظر می‌آید که وزارت خیلی با قضیه کنار نیامده و سنگ‌هایی جلو پاتان می‌اندازد. آیا موفق به انتشار اولین البوم می‌شوید؟ چه خبر شده؟ یکی به من توضیح بدهد.


گریف و اسلی
سوژه: ابرقهرمان

لرد سیاه در طبقه‌ی بالایی یک قلعه‌ی مرموز زندانی شده و جالب است بدانید که به وی یک کلاه‌گیس برای انداختن از پنجره داده‌ند. ترجیحاً به نجاتش بروید.


***

نکنید فراموش که تا پایان ۱۶ اسفند وقت دارید برای ارسال پست. هووورا. سه روز کامل. یه هفتاد و دو ساعت دوس‌داشتنی. و اگه دیرتر بفرستید؟ رشته‌ها پنبه می‌شن! خدای من.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.